تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۳ - بسینه ناوک غم تا بکی روان کردن
بسینه ناوک غم تا بکی روان کردن
چه ذوق رو دهد از آینه نشان کردن
دلا بگلشن حسن معاش می باید
بقدر پایه پرواز آشیان کردن
قفس فراخ اگر گشت گلستان نشود
بجاست شکر و شکایت ز آسمان کردن
غذای ماست فریب سراب نومیدی
مگو بهیچ قناعت نمی توان کردن
ترا چنینکه سر و برگ بدگمانی هست
چرا نداری پروای امتحان کردن
مسلم است بدل درد عمر کاه ترا
زجان نهفتن و پنهان زلب فغان کردن
چنینکه قبله خود کرده ایم دنیا را
نشان کفر بود پشت بر جهان کردن
زمانه را بتو یکرنگ می کند اول
بنزد جهل فروشان هنر نهان کردن
جفای خار نه از بهر گل کشید کلیم
رساند مشق تنزل ز باغبان کردن
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۳ - شکارگاه معانی است کنج خلوت من
شکارگاه معانی است کنج خلوت من
زه کمان شکارم کمند وحدت من
خدنگ خامه چو پر از بنان من یابد
خطا نمی شود از صید تیر فکرت من
زدور گردی جائی روم بدشت خیال
که گم شود ره طی کرده گاه رجعت من
چگونه معنی غیری برم که معنی خویش
دوبار بستن دزدیست در شریعت من
ز شوق شاهد معنی همیشه همچو دوات
براه عالم بالاست چشم حیرت من
هلاک گوهر قدر خودم که شیشه بسنگ
اگر خورد شکند در میانه قیمت من
اگر بچاه در افتم رسم باوج کمال
ز سازگاری افتادگی بطینت من
مسافتی است که صد عقده سد ره دارد
میان سبحه تزویر و دست همت من
کفن بخلوت گور است برگ و سامانی
باین غبار نیالوده کنج عزلت من
از اینکه دست امیدم کلیم کوتاه است
خدا معانی برجسته داد قسمت من
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۵ - نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن
نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن
گلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن
غبار کوی تنزل بدیده تا نگشتی
نمی توانی مسند بر آستان دیدن
خدا نصیب کند دیده ایکه بتوانی
بروشنائی او سود در زبان دیدن
غبار کلفت او چشم را زیان دارد
جهان بدیده پوشیده می توان دیدن
متاع قافله هستی آنچه خواهی هست
ولی تو گرد توانی ز کاروان دیدن
زصدق دوستی آنکس که بهره مند بود
شکسته دل شود از مرگ دشمنان دیدن
تو گر نباشی کج بین چگونه آید راست
زخاک بودن و خود را بر آسمان دیدن
غبار جامه گر از تن رود، به صیقل فقر
توان در آینه جسم روی جان دیدن
نظاره دل پر خون ز چاک سینه کلیم
بود ز رخنه دیوار گلستان دیدن
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۹ - نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو
که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آبحیات
بزندگی شده ام بسکه سرگران بی تو
درین بهار چو گل از سفر توهم باز آی
ببین چه می کند این چشم خونفشان بی تو
گمان برند که من نیز با تو هم سفرم
چنین که می روم از خویش هر زمان بی تو
طفیلئی که پس از میهمان بجا ماند
چه قدر دارد جان مانده آنچنان بی تو
کجاست فرصت آن کز فراق شکوه کنم
بغیر نام تو نگذشته بر زبان بی تو
همه ذخیره شبهای تیره روزی رفت
چو شمع سوخته شد مغز استخوان بی تو
بجام و ساغر ما قطره ای نمی افتد
اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو
تو همچو تیر ز کف جسته رفته ای و کلیم
بخود فرو شده چون حلقه کمان بی تو
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳۷ - نمک ز گریه و تأثیر از فغان رفته
نمک ز گریه و تأثیر از فغان رفته
دعا اثر نکند گر بآسمان رفته
دهان تنگ تو گاهی بچشم می آید
کمر کجاست که یکباره از میان رفته
دل شکفته نماندست در جهان ور هست
گلیست چیدنش از یاد باغبان رفته
چگونه سیل بزنجیر موج بند شود
مگوی پند که ما را ز کف عنان رفته
همه بقدر ادب بهره می برند زدوست
مزاج فهم ز مسند بر آستان رفته
بهار رفت و گلی در چمن نمی شکفد
صبا بسجده آنخاک آستان رفته
ز بسکه پیروی خلق گمرهی آورد
نمی رویم براهی که کاروان رفته
کلیم لاف زبان آوری مزن چندین
که شمع آخر ازین بزم بیزبان رفته
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۰ - دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیری
دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیری
ز موج اشک پیاپی صفا نمی گیری
عنان سرکشی نفس را براه هوس
بگیر و فکر مکن اژدها نمی گیری
بخاک عجز ز پیری نشسته ای و هنوز
بغیر گردن مینا عصا نمی گیری
در آسیای سپهر استخوانت آرد شدست
هنوز توشه راه فنا نمی گیری
چو طفل حرص تو دندان بسنگ برده خرد
چرا ز شیر هوسهاش وا نمی گیری
چهار حد وجودت خلل پذیر شدست
بجز شکم خبر از هیچ جا نمی گیری
زخامشی دهن غنچه پر ز زر شده است
سکوت جایزه دارد چرا نمی گیری
کلیم کلبه فقر و حصیر، این عجبست
چه آتشی تو که در بوریا نمی گیری
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۲ - خموش باش دلا عرض مدعا کردی
خموش باش دلا عرض مدعا کردی
زبان به بند، سر گریه را چو وا کردی
ز شوخی ارچه بیکجا قرار نیست ترا
برون نمی روی از خاطری که جا کردی
بگلشن از قدمت داغ لاله مرهم یافت
بخنده هم گره از کار غنچه وا کردی
بزیر خاک تب هجر و رنج رشک بجاست
کدام درد مرا ای اجل دوا کردی
بناله ام دل صد مرغ می کشد آنجا
مرا برای چه از دام خود رها کردی
خوشم که دفتر دل نم کشیده بود ز خون
به تیغ هر ورقش را ز هم جدا کردی
زمانه شاعرم ار کرد زو نمی رنجم
چه کردمی اگرم شاعر گدا کردی
درین زمانه که مرغ کباب در قفس است
کلیم فکر رهائی تو از کجا کردی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۵ - دلا چه شکوه بیهوده از قضا داری
دلا چه شکوه بیهوده از قضا داری
طبیب را چه گنه درد بیدوا داری
چگونه رو نمائی بما تهی دستان
تو کز نقاب تمنای رونما داری
اگر تو دست دهی باغ می کند سودا
بهار را بخزانی که در حنا داری
دلا همای سعادت نه زیر این سقف است
برون رو ار هوس سایه هما داری
حجاب بیش کن از هر که عیب دان تو اوست
مبین در آینه خود را اگر حیا داری
نه صبر ماند بجا و نه دل تو هم ایجان
زتن در آی دگر در وطن کرا داری
چنان بکج نظری مایلی دلا که مدام
بدست آینه و روی بر قفا داری
کلیم غم ز پی روز بد ذخیره مکن
بخور بخاطر جمع آنچه هست تا داری
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۷ - زهی بعشق رخت کار شمع سربازی
زهی بعشق رخت کار شمع سربازی
زنسبت قد تو سرو در سرافرازی
زگریه باخته ام دیده را همین باشد
بنزد دیده وران معنی نظر بازی
چنین بخاک گر افتاده ام ز پستی نیست
که ریخت بال و پرم از بلند پروازی
بسان شعله شمعست الفت من و تو
بمن یکی شده ای لیک در نمی سازی
غبار من بره دوستی نشسته چنان
که برنخیزد اگر رخش کین برو تازی
بدستگیری واماندگان چنان خو کن
که نقش پا را هم بر زمین نیندازی
کلیم پیر شدی تا بکی چو طفل سرشک
ز تیغ خوبان در خاک و خون کنی بازی
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱ - شکوه از ناتوانی اسب
خدایگانا اسبی که داده ای به کلیم
ز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم
همیشه از عرق خویش کشتی است در آب
شده به یک جا از لنگر رکاب مقیم
برای رفتن هر گام خوش کند ساعت
زرگ کشیده بر اندام جدول تقویم
ز بسکه کاهل طبعش ز راه ترسیده
رمد ز جاده همچون ز مار شخص دهیم
اگر نه اسب مرا دیده است افلاطون
چنین دلیر نگفتی که عالمست قدیم
سکندری خور و گه گیر و بدلجام و حرون
کسی ندارد زینگونه اسب خوش تعلیم
بکون نشست چو سر از سکندری برداشت
بچوب دنگ تو گوئی نشسته است کلیم
چه تازیانه که ازو صنع ایزدی خورده
بدینقدر که سرش کرد بر دمش تقدیم
پل صراط شده گردنش ز باریکی
چو اهل حشر بر او یال مضطرب از بیم
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲ - تعریف انگشتری
بدستم آمده انگشتری که گردیده
ز درد رشگش عیش دهان خوبان تنگ
ز بسکه انگشت از ذوق آن بخود بالید
برون نیاید از دست من بصد نیرنگ
بدست کار حنا می کند ز رنگ نگین
ببین ز پرتو یاقوت پنجه گلرنگ
بدست هر که چراغی ازین نگین دادند
دگر براه طلب پا نمی زند بر سنگ
برین خجسته نگین اسم خویش نقش کنم
چو نام خود را خواهم برآورم از ننگ
چو مادری که جگرگوشه کرده باشد گم
همیشه کان بفراقش بسینه کوبد سنگ
همیشه بینی از آن آب و رنگ یاقوتش
روان ز جدول انگشت آب آتش رنگ
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳ - شکوه از مفارقت دوستی
چه شد که بی سببی پا کشیدی از همه جا
لوند مشرب و آنگاه خویشتن داری
زر شراب بدستت فتاده است مگر
که رفته رفته ز مستی عزیز دیداری
ز دستگیری اهل هنر عجب دارم
ز روزگار نمی آید اینقدر یاری
مگر که در گرو باده کرده ای دستار
کنون ز برهنگی سر برون نمی آری
بس است بر سر ژولیده، موی ژولیده
بیا که مفت گران جان بود سبکباری
ز چشم یار تو پیغام وصل آورده
بکشور تنت ار آمده است، بیماری
همان بخانه خود زود باز می گردد
که قاصدان را رسمست زود رفتاری
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۶ - در طلب کیف
بلند قد را سرگشتگان وادی غم
مفرحی پی دفع ملال می خواهند
چو باده بیتو حرامست، از آن نمی طلبند
حرام عیشان کیف حلال می خواهند
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۷ - در مدح یکی از اکابر زمان در تقاضای کمان
سپهر منزلتا، صاحبا، فلک ز شهاب
برای دشمن تو تیر در کمان دارد
زبان بریده چو سوفار باد، آنکه زبان
نه از برای ثنای تو در دهان دارد
طناب گردن بادا همیشه همچو کمان
ز آستان تو هر کس که سرگران دارد
عجب نباشد اگر پر بر آرد از شادی
کمان چو تیر که با دست تو قران دارد
ز باد تیر تو چون برگ جان فرو ریزد
مگر که خاصیت باد مهرگان دارد
شود عقاب اگر سوی صیدش اندازی
همای گردد اگر زاستخوان نشان دارد
اگر چه خط شعاعی رود ز شرق بغرب
عجب نباشد ار ماه نو کمان دارد
مگر ز تیشه فرهاد بود پیکانش
که از شکاف دل خاره ناتوان دارد
برای دیده ز تیر تو میل می خواهد
عدو که از دل بر درد سرمه دان دارد
بحیرتم که بعهد گره گشائی تو
کمان بگوشه ابرو گره چسان دارد
شکفته گر نشود غنچه های پیکانت
رواست در دل تنگ عدو مکان دارد
بلند قدرا دلسوز شکوه ای دارم
ز چرخ دون که بمن کینه نهان دارد
شکسته است کمانی ز من که قوس و قزح
رخش ز خجلت او رنگ ارغوان دارد
کمان ابروی خوبان سیاه تو ز چراست
اگر نه ماتم آن بوالعجب کمان دارد
هلال غرقه خون دلست ازین ماتم
گمان مبر که میان شفق مکان دارد
جهان چو حلقه زهگیر تنگ شد بر من
مرا مصیبتش از بسکه در میان دارد
کمانی ار دهدم صاحب کریم نهاد
پی تلافی آن جور، جای آن دارد
که تا سپهر بداند که قبله گاه امید
عنایتی بمن زار ناتوان دارد
همیشه تا قدر انداز چرخ تیر جفا
برای سینه احباب در کمان دارد
نشان تیر تو بادا عدوی بدگهرت
اگر بسان زحل جا در آسمان دارد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - در مدح شهنواز خان موقعی که ظاهرا تحت نظر قرار گرفته بوده است
حدیث شکوه گردون بلند خواهم کرد
مگر بدرگه خان جهان رسد فریاد
پناه اهل هنر شهنواز خان، که کند
ز رای روشن او آفتاب استمداد
جهان بذات عدیم المثال او نازان
بدان مثابه که اهل هنر باستعداد
کشد شمار عطاهای بیحدش هر دم
ز صفر، حلقه بگوش مراتب اعداد
خرد ز وسعت میدان همتش گفته
هزار برهان بر لاتناهی ابعاد
بعهد عدلش خنجر کشیده می آید
بانتقام کشیدن چراغ بر ره باد
دمیکه خامه نگارد حدیث قدرش را
سیاهی شب قدر آورد بجای مداد
قضا بهفته و ایام کرد تعبیرش
چو تیغ تیزش پیوندهای دهر گشاد
ز شرم ناخن اندیشه اش همی فکند
سر خجالت در پیش تیشه فرهاد
زهی شکسته اهل هنر درست از تو
چه واقعست که ما را نمی کنی امداد
سزای بیگنهان گر چنین بود، چکنم
بفرض اگر گنهی کس بما کند اسناد
بکنج ده من سی روزه، مست رسوا را
زمانه چله نشین کرده است چون زهاد
روا بود که فراموش کرده ای از من
خصوص از پی صد گونه شکوه و بیداد
گرفتم اینکه رهم می دهی بخاطر خویش
زبسکه مضطربم زود می روم از یاد
رای آمدن ار نیست، رخصت رفتن
کرم نما که درین ده نمی توان استاد
بدان مثابه ازین آمدن سبک شده ام
که همچو موج به پس می روم زجنبش باد
هزار کوه غمم سنگ راه شد، تا کی
ز نوک خامه کنم کار تیشه فرهاد
کلیم گوهر ارزنده ایست، حیرانم
که از کجا بکف طالع زبون افتاد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - و نیز
تفنگ شاه جهان دلبریست تنگ دهان
که کس دریغ ازو جان و سر نمی دارد
بلب فزا دل زیباش دلنشین خالیست
که دیده بانش ازو چشم برنمی دارد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - در وصف کتابیکه از وقایع ایام شاه جهان نوشته شده
بچشم هوش درین پادشاه نامه نگر
که بزم و رزمش سرمشق پادشاهانست
بپیش روی خرد صفحه هایش آیت هاست
که عکس صدق از آن همچو مهر تابانست
زسرو سطرش در گلشن بیان وقوع
نشان راستی گفتگو نمایانست
وقایعش همه زاغراق منشیان عاری
چنانچه آمده از غیب هم بدان سانست
غبار کذب بمیدان رزمگاهش نیست
ز سیل خونها کز ابر تیغ بارانست
شکسته راه نیابد بگوشه ورقش
بصفحه ایکه فتوحات شاه شاهانست
ابوالمظفر شاه جهان که از دانش
بجلد یک سخنش صد کتاب پنهانست
سخن که بر لب صاحبقران ثانی رفت
بمعرفت سخن آموز صد سخندانست
سکندریست که با خضر هم قدم بوده
فواید سخنش بیش آبحیوانست
زدیم بر لب اوراق نه فلک انگشت
معارفش همه مدح شه جهانبانست
شهنشها چو تو مجموعه کمالاتی
چو جلدت از دو طرف دست حق نگهبانست
همیشه تا که ز پیوند و سعی شیرازه
میان جزو و کتاب اختلاط چسبانست
کتاب هستی شیرازه اش وجود تو باد
که فیض بخش تر از آفتاب تابانست
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - تاریخ اتمام یافتن بارگاه شاه جهان
غبار دیده بد رفته باد ازین درگاه
که سربلند و فلک دستگاه آمده است
بهار نقش و نگاری چو خط مه رویان
بجلوه بهر فریب نگاه آمده است
ز رشته های شعاعی طناب تابد مهر
که بهر سایه حق جلوه گاه آمده است
ستوده ثانی صاحبقران و شاه جهان
که بارگاهی عرش اشتباه آمده است
براه بندگیش جبهه سرافرازان
بسان نقش قدم روبراه آمده است
تمام گشت بسر کاری علی مردان
که او بخاک شه دین پناه آمده است
چو بارگاه شهنشاه بود تاریخش
(اتاق و بارگه پادشاه) آمده است
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - در بلندنظری و همت خود در سخن سرائی گفته
منم کلیم بطور بلندی همت
که استغاصه معنی جز از خدا نکنم
بخوان فیض الهی چو دسترس دارم
نظر بکاسه در یوزه گدا نکنم
بصیدگاه سخن با زیر سیر چشم منم
بصید بسته کس پنجه آشنا نکنم
زفیض دریا پهلو تهی کنم چو حباب
زرشح قطره بیمایه خود چرا نکنم
بسیر گلشن معنی صاحبان سخن
چو غنچه چشم تماشای فکر وا نکنم
زگوهری که بغوص کسی برون آید
اگر بفرض شوم کور توتیا نکنم
بریده باد ز روحم غذای معنی اگر
برزق موهبت عیسی اکتفا نکنم
باخذ معنی در پیش پا فتاده خلق
قد طبیعت برجسته را دوتا نکنم
ز جذب معنی بیمغز هر تنگ مایه
به ننگ تن ندهم کار کهربا نکنم
چو خوشه هر سر مو بر تنم سنان بادا
ز خوشه چینی افلاک اگر ابا نکنم
اگرچه در فن خود کیمیاگر سخنم
زفکر خود مس معنی کس طلا نکنم
ولی علاج توارد نمی توانم کرد
مگر زبان سخن گفتن آشنا نکنم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵ - چه نسبت است بروی تو ماه تابان را
چه نسبت است بروی تو ماه تابان را
به پیش مهر توان گفت ذره کیوانرا
نظر بدیده ما گر کنی عیان بینی
ز روی صورت و معنی جمال جانانرا
هزار خون بیکی غمزه گر بخواهد ریخت
دهد لبش بشکر خنده جمله تاوانرا
بجان کافر و مؤمن خیال زلف و رخش
رقم نگر چو کشیدست کفر و ایمانرا
جمال خویش چو میخواست تا نظاره کند
ببین چه آینه ساخت نقش انسانرا
طبیب بهر مداوای عشق کوشش کرد
ندید در خور این درد هیچ درمانرا
اسیریا بجهان باز فتنه برخیزد
اگر شراب ازین سان دهند مستانرا