تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - دل نبندی بچرخ و دورانش
دل نبندی بچرخ و دورانش
وان تهی طبل و کهنه انبانش
خون دل خور ز جام غم، کین زال
همه خون است شیر پستانش
غیر خوناب چشم و لخت جگر
ما حضر نیست بر سر خوانش
گر ببازو چو رستمی ور زال
بشکند پنجه تو دستانش
چه دمی دم در آتش سردش
چه زنی مشت، بر بسندانش
گر بخندد چو مار، مهر مگیر
که بود زهر زیر دندانش
ور بگرید چو ابر، باک مدار
که بود گریه چشم بندانش
زینهارت فریب میندهد
لب خندان و چشم گریانش
این همان دیو دان که رفت بباد
از فسون، مسند سلیمانش
و این همان زال دان که از دستان
در چه افتاد پور دستانش
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - هر چه آید ز رنج و راحت پیش
هر چه آید ز رنج و راحت پیش
نسپارم بدرد و غم دل خویش
نروم زیر بار منت خلق
هر که هست از توانگر و درویش
دل کس را نمی برم از جای
وقت کس را نمی دهم تشویش
نپسندم بزیر چرخ کبود
خاطر هیچکس نژند و پریش
دشمن و دوست کافر و مسلم
هر که باشد نخواهمش دلریش
با همه همگنانم از دل و جان
هم دم خیر خواه و نیک اندیش
چون بدانم که مردم آزاری
نیک نبود بهیچ ملت و کیش
نپسندم بگاه محنت و رنج
رنج بیگانه را و راحت خویش
نعمت و مال و دانش و اقبال
داده ایزد ز همگنانم بیش
گنج بی رنج و جود بی منت
نوش بی نیش و عیش بی تشویش
مزرعی سبز و بوستانی نغز
ساحت کشت زار و سایه خویش
از گرانان یاوه گو به کران
بهتر از صد هزار عرش عریش
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - نزند دم فلک بجز دم عشق
نزند دم فلک بجز دم عشق
عالمی نیست غیر عالم عشق
شادی ای نیست جز که شادی عشق
نیز نبود غمی بجز غم عشق
زین همه نکته ها که عقل سرود
حل نشد باز، راز مبهم عشق
عقل و آن زخمهای ناسورش
نشود به مگر بمرهم عشق
آدم عقل بود کز دم دیو
رفت ناگه ز ره، نه آدم عشق
عقل چون حلقه از پس در کوفت
کاندرین حلقه نیست محرم عشق
ملک صورت بود مسلم عقل
ملک معنی بود مسلم عشق
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - رفت از عمرم ای پسر چل سال
رفت از عمرم ای پسر چل سال
نیمه ای خواب و نیمه ای بخیال
از صبا و شباب بگذشتم
تا رسیدم کنون بسن کمال
آفتابم به نیمه روز رسید
که بود نیمه روز وقت زوال
رنج بردم بگرد کردن علم
نز پی گنج و گرد کردن مال
شکرلله که داد بی منت
حق بقدر کفاف مال و منال
نکشیدم بهیچ روی ز خلق
منت احتیاج و ذل سئوال
در پی گرد کردن روزی
سعی کردم و لیک با اجمال
دانم از عمر چند سال برفت
می ندانم که چند ماندم سال
چون جوانی بشد رسد پیری
همچنان کز پی رضاع، فصال
چونکه پیری رسد رود تن را
چستی و در رسد کلال و ملال
شد مرا وقت کوشش و بالش
وقت تواست ای پسر بکوش و ببال
هر چه خواهی ز هیچکس بمخواه
جز خداوند قادر متعال
که مرا داد رایگان همه چیز
عزت و جاه و دانش و اقبال
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - چند از این ترهات بیحاصل
چند از این ترهات بیحاصل
گفت بیمغز و قول لاطائل
شاعری چیست شعر و نظم کدام
سخن لغو و گفته باطل
مادری را لقب کنی حاتم
ظالمی را صفت نهی عادل
گه کنی وصف از تلال و رسوم
که چنین گفته اعشی و دعبل
بوده این یک سعاد را ماوی
گشته این یک رباب را منزل
گه ستائی بوصف روباهی
که شجاع و غضنفر و باسل
گه سرائی بمدح گمراهی
که حکیم و محقق و کامل
این سخن کی سزاست از دانا
این روش کی رواست از عاقل
چون سراید سخن بلاف و گزاف
مرد دانش پژوه صاحب دل
سخن بیفروغ و کذب و دروغ
کی برآید جز از دل غافل
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - هان و هان ای بهار فضل و کمال
هان و هان ای بهار فضل و کمال
از وجود چنینت بخت ببال
از لب من یکی سلامش کن
اگرش دیدی ای همای همال
مگر از ملک مانوی بوده است
صفحه خاطر مرا تمثال
سخن روشنم شود تیره
گر بیامیزیش بآب زلال
در سخن های من بیا و ببین
آنچه نشنیده ای ز سحر حلال
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - من بشیشه درون پری دارم
من بشیشه درون پری دارم
بهره ای از فسونگری دارم
بهر زیبا رخان دیبا پوش
جنس دیبای شوشتری دارم
لایق گلرخان سیم اندام
در دکان اطلس ورزی دارم
گر بخواب اندرون پریشانی
دیده ای، من معبری دارم
نیز آموخته ز چشم بتان
صفت سحر و ساحری دارم
گرد فرموده علم باطن را
نیز با علم ظاهری دارم
سر نهاده بخاک پای بتان
بر همه خلق سروری دارم
حالت فقر و خوی درویشی
در لباس توانگری دارم
هر چه دارم بیمن همت پیر
از مقام قلندری دارم
تا رخ تو است شمع محفل من
طعنه بر مهر خاوری دارم
بنده گشتم که خویش فرمودی
خاطر بنده پروری دارم
بر سر دل نهاده ام جان نیز
تا تو گفتی که دلبری دارم
منم اکنون که در شریعت عشق
ادعای پیمبری دارم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - با خراباتیان رهی دارم
با خراباتیان رهی دارم
در خرابات بنگهی دارم
ننهم جان و دل بگفته شیخ
که دل و جان آگهی دارم
مینگویم که شیخ گمراه است
او رهی نیز من رهی دارم
شیخ اگر رو بدرگهی دارد
نیز من رو بدرگهی دارم
نه چه دستار او بزرگ و گران
نه چنو ریش انبهی دارم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - من صراحی بزیر کش دارم
من صراحی بزیر کش دارم
بمی ناب وقت خوش دارم
در بر زاهدان یاوه سرای
لفچ افتاده لب خمش دارم
وقت شیرین از آن عزیزتر است
که باندیشه رو ترش دارم
غم و اندیشه را به بیهوشی
می گسارم که عقل وهش دارم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - من پرستار روی و موی توام
من پرستار روی و موی توام
بنده بندگان کوی توام
تلخگو باش و ترش روی که من
بنده تلخ و ترش روی توام
خواه بر خاک ریز و خواه بنوش
من چه آبم که در سبوی توام
تو حدیدی و من چو مقناطیس
که بهر سو روم بسوی توام
نکنم روی دل بسوی عدوت
گر کنم نیز من عدوی توام
تو چه بحری و من چه جوی روان
که سرا پا بجستجوی توام
تو چه مهری و من چو حربایم
زانکه همواره روبروی توام
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - بنده را سر بر آستان بودن
بنده را سر بر آستان بودن
بهتر از پا بر آسمان بودن
نفسی در رضای حضرت حق
بهتر از عمر جاودان بودن
گه چو زنجیر سر بحلقه در
گه چو در، سر بر آستان بودن
چیست حکمت ز گرد کردن گوی
در پی حکم صولجان بودن
مالک دوزخ هوا گشتن
بهتر از خازن جنان بودن
بهتر از پادشاهی دو جهان
بر در دوست پاسبان بودن
بندگی در جناب حضرت عشق
بهتر از شاه انس و جان بودن
عین انسان شدن بدیده حق
یعنی از چشم خود نهان بودن
مسند از کوه قاف گستردن
بال سیمرغ سایبان بودن
چون جرس بسته از پی محمل
در ره عشق یک زبان بودن
یکدل و یک دهان و یک ناله
همه تن جنبش و فغان بودن
گمرهانرا در این شب تاریک
روشنی سوی کاروان بودن
در سیاحت بساحت ملکوت
با دل و روح همعنان بودن
از زمان و زمانیان بیرون
بنده صاحب الزمان بودن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - جان و تن را بعشق سودا کن
جان و تن را بعشق سودا کن
ما و من را بعشق سودا کن
زنده بی عشق مرده در کفنی
این کفن را بعشق سودا کن
جان چو یوسف بتن چو پیراهن
پیرهن را بعشق سودا کن
جان سلیمان و تن چو اهریمن
اهرمن را بعشق سودا کن
جان چو مور است و تن بسان لگن
این لگن را بعشق سودا کن
عشق چون بازو عقل چون زغن است
این زغن را بعشق سودا کن
عقل بر پای عشق چون رسن است
این رسن را بعشق سودا کن
عشق چون روح و عقل چون بدن است
این بدن را بعشق سودا کن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - خاتم از دست اهرمن بستان
خاتم از دست اهرمن بستان
خویشتن را ز ما و من بستان
یکنفس از خدا بسوی خدا
خویشتن را ز خویشتن بستان
تا بکی دل اسیر تن داری
دل خود را ز دست تن بستان
از بتی دلفریب و تازه جوان
ساغری زان می کهن بستان
بنه این دل بخاک و صد دل پاک
عوض از دست پیر من بستان
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - روز ابر و ترشح باران
روز ابر و ترشح باران
نه سزد کرد کار هشیاران
می بنه گل بریز و بازبخوان
یار دوشینه با همه یاران
تا نشینند گرد یکدیگر
بر سر خوان باده، میخواران
خادمک را بگو فرو بندد
در بروی همه طلبکاران
نگشاید گر آید آن شیخک
که بود قائد نکوکاران
که سر خر بزرگ گردد اگر
ره کنند آن بزرگ دستاران
خانه ای کین گرو گرد آیند
گردد آن خانه شهر سگساران
نام ایشان نهاده پیر خرد
زشت گردار و خوب گفتاران
شیخ را گو که باده نوشانند
راست گفت و درست کرداران
راه ایشان بپو که زود رسید
هر که رفت از پی سبکباران
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - عید شد باده مغانه بزن
عید شد باده مغانه بزن
باده با چنگ و با چغانه بزن
قدم از صحن خانه تا لب بام
بنه و طبل شادیانه بزن
شب عید است تا سحر خوشباش
باده و چنگ را شبانه بزن
دست افشان و پای کوبان شو
هی لگد بر سر زمانه بزن
با جوان بخت یار شیرین طبع
باده تلخ را جوانه بزن
کوس عیش است بر سر بازار
تو قدح در درون خانه بزن
با بتی سرو قد کمان ابرو
تیر را راست بر نشانه بزن
تنگ چون پیرهنش در بر گیر
چنگ در طره اش چو شانه بزن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - من بدین کهنه دلق و کهنه کلاه
من بدین کهنه دلق و کهنه کلاه
نکنم سر فرو به افسر شاه
روی ناخوب و خوی نامرغوب
میزنم طعنه ها بمهر و بماه
بتو زیبنده شد بنقاره
زدن ایصاحب سریر و کلاه
که مرا تاج فقر وتخت قنوع
برتر است از هزار افسروگاه
نکنم رو بسوی درگه میر
که برم انتظارم نعمت و جاه
بسوی خوان نعمت خواجه
نکنم از در فسوس نگاه
بی نیازیم داده حضرت حق
با کف راد و خاطر آگاه
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - زلفکا چند حیله ساز کنی
زلفکا چند حیله ساز کنی
تا بما ره حیله باز کنی
جادو ار نیستی، چسان خود را
گاه کوتاه و گه دراز کنی
خویشتن را بهیکل طومار
گاه پیچی و گاه باز کنی
گاه بر چشم یار حلقه زنی
گاه با گوش دوست راز کنی
گه بیکسو کنی زچهرش خویش
تا شب از روز امتیاز کنی
گه کنی خیرگی و بر رویش
چنگ و چنگال خود دراز کنی
آخر ای خیره تا بکی شوخی
با رخ یار دلنواز کنی
سر ببرد هزار بارت یار
خویش را باز سر فراز کنی
ای سیه زاغ حیله ور بچه رو
با رخش کار جره باز کنی
دست ما کی بحلقه تو رسد
که تو با آفتاب ناز کنی
همچو هندو زهر کجا خورشید
می بتابد بدو نماز کنی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - شیخنا بگذر از توئی و منی
شیخنا بگذر از توئی و منی
ز سلیمانی و ز اهرمنی
این توئی و منی اگر برخاست
از میان، من تو باشم و تو منی
قطره ای بودی از منی چون شد
که شدی صد هزار بحرمنی
کار جان کن نه کار تن که تو را
کار جانی بود نه کار تنی
گرد این اوهن البیوت چرا
روز و شب همچو عنکبوت تنی
کارتن نام عنکبوت کنند
نیز در کارتن، تو کارتنی
لن ترانی نمیشنیدی اگر
دم نمیزد کلیم از ارنی
لن ترانی از آن شنید که داشت
ارنی حرفی از توئی و منی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - با رقیبان سر سفر داری
با رقیبان سر سفر داری
با اسیران دگر چه سر داری
چه روی سوی مصر و بنگاله
تو که هم قند و هم شکر داری
ملک خاور گرفته ای بجمال
گوئیا میل باختر داری
ما هم از دیر سوی کعبه رویم
تو اگر راه کعبه برداری
ما مسلمان شویم دیگر بار
تو باسلام میل اگر داری
من دل از مهر بر نخواهم داشت
تو اگر دل ز مهر برداری
من بسوی دگر نخواهم رفت
تو اگر رو سوی دگر داری
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - هر که را در ره طلب بینی
هر که را در ره طلب بینی
جانش آویخته بلب بینی
روز و شب بی قرار و سرگردان
لیک بیرون ز روز و شب بینی
گر در این ره نهی قدم ایدل
با ژگون های بوالعجب بینی
مهرها بی سبب نهفته در آن
لطفها نیز بی سبب بینی
آشنا لب نگشته با یارب
در درون پیک لطف رب بینی