تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - ای لبت نوشین زمن نیش فراقت دور دار
ای لبت نوشین زمن نیش فراقت دور دار
وز شراب وصل خود جان مرا مخمور دار
نسخه الله نوری زآن رخ از مصباح عشق
ای چراغ جان مرا مشکاة دل پرنور دار
از عطاهای ید اللهی بدست خود بنه
در دلم اسرار و آن اسرار را مستور دار
تا شکروار از مگس دردسری نبود مرا
انگبینم در درون پوشیده چون زنبوردار
روز او چون شب سیه گردد اگر خورشید را
حکم فرمایی که روی از سایه ما دور دار
سعی کردم تا طواف کعبه وصلت کنم
ای دلم را قبله تو سعی مرا مشکور دار
ای طبیب عاشقان بفرست جان داروی وصل
کین دل از هجر تو رنجورست و من رنجوردار
لشکر هجران تو گر حمله بر قلبم کند
اندر آن هیجا مرین اشکسته را منصوردار
آنچه تو داری بما خود کی رسد ما کیستیم
آنچه ما داریم بستان وز کرم معذوردار
پیش ازین تقصیر کردم بعد ازین در حضرتت
همتم را بر ادای خدمتت مقصور دار
بیت احزانست دل بی تو خرابیها درو
نظم حال ما زتست این بیت را معمور دار
از رسیدن در وصال تو مرامن مانعم
من ترا در خور نیم از من مرا مهجور دار
سیف فرغانی چو دایم وصف حسنت می کند
تا بتو معروف گردد شعر او مشهور دار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - ای صبا لطفی بکن حالم بجانان عرضه دار
ای صبا لطفی بکن حالم بجانان عرضه دار
قصه درد دلم بشنو بدان جان عرضه دار
گرچه باهم نسبتی بود نیازوناز را
رو نیاز من بپیش ناز جانان عرضه دار
ذکر قطره نزد آن دریای پر در تازه کن
حال ذره پیش آن خورشید تابان عرضه دار
همچو بخت ودولت ار آنجا توانی راه برد
بندگی من درآن حضرت فراوان عرضه دار
بی بهشتی کآسمان فرش ویست اندر زمین
آدم سرگشته ام حالم برضوان عرضه دار
تا شب قدر وصال او بیابم لطف کن
آنچه برمن می رود از روز هجران عرضه دار
دردمند عشقم ودرمان من دیدار اوست
تا شفا حاصل شود دردم بدرمان عرضه دار
خامشی امکان ندارد بعدازین احوال من
گربود فرصت بگو ور باشد امکان عرضه دار
بلبلم بی آن گلستان روز و شب گریان چو ابر
اشتیاق من بدان گلهای خندان عرضه دار
چون بدان یوسف رسی ذکر زلیخا بازگو
ور سلیمان را ببینی حال موران عرضه دار
در فراق یار یوسف حسن می دانی که من
همچو یعقوبم مقیم بیت احزان عرضه دار
تحفه یی ازجان شیرین کرده ام آنجا رسان
خدمتی چون شوق بلبل با گلستان عرضه دار
گر کسی بیداد بیند داد از سلطان خوهد
ازمن این قصه بدان سلطان خوبان عرضه دار
سیف فرغانی زهجر دوست بیدادی کشید
با جهان جان بگو یعنی بسلطان عرضه دار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - دوش ما را از سعادت بود جانان در کنار
دوش ما را از سعادت بود جانان در کنار
دل برون رفت از میان چون آمد آن جان در کنار
ترک جان کن تا بیاید با تو جانان در میان
هر دو نتوانی گرفتن جان و جانان در کنار
بود امشب مجلس ما را و ما را تا بروز
شمع رخشان در میان و ماه تابان در کنار
مفلسی را شاهدی چون پادشاهی میهمان
بی دلی را دلبری همچون گلستان در کنار
اندرین حالت بیا ای طالب اندر من نگر
تا ببینی بلبلی را باغ و بستان در کنار
گاه با ما می فگند از لطف گویی در میان
گاه او را می فتاد از زلف چوگان در کنار
قند می بارید از آن لعل درافشان در سخن
مشک می افشاند از آن زلف پریشان در کنار
وقت من از گریه و از ناله می کردند خوش
شمع گریان در میان و چنگ نالان در کنار
شکر و گل داشت آن دلدار و من از وصل او
داشتم تا وقت صبح این در دهن و آن در کنار
شوق در دل بی فتور و شور در سر بر دوام
درد عشق اندر میان جان و درمان در کنار
فتنه مردست و زن آن ماه تابان در میان
راحت جانست و تن آن شاه خوبان در کنار
ای بسا شبها که من در هجر او می ریختم
اشک خونین در گریبان وز گریبان در کنار
بحر مواجست عشق و در میان بحر صبر
کشتی نوحست و ما را هست طوفان در کنار
با چنین شوق جگر سوزست حال دل چنانک
دایه بی شیر و او را طفل گریان در کنار
تو میا اندر میان کار خود کآن دوست را
تا تو باشی در میان آورد نتوان در کنار
دوست را با سیف فرغانی هرآن کو دید گفت
کان مروارید دارد بحر عمان در کنار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - سوی صحرا شو دمی ای دوست با ما در بهار
سوی صحرا شو دمی ای دوست با ما در بهار
چون رخ گل خوب باشد روی صحرا در بهار
ما چو بی برگیم چون بلبل ز گلبن در خزان
با نوای نیکویی دوری تو از ما در بهار
آشکارا می کنم بویی ازو رنگی ز تو
هست پنهان در برتو هست پیدا در بهار
از گل سیمین که باد از دست شاخ افشانده است
بر سر گنج است گویی سرو را پا در بهار
نرگس یعقوب دیده از گل و بلبل بدید
حسن یوسف باهم و مهر زلیخا در بهار
در دل بلبل خزان از خار ناخن زد بسی
پیش گل برمی کشد چون چنگ آوا در بهار
تا ز لاف نیکویی گل را زبان بسته شود
تو ز باغ حسن خود یک غنچه بگشا در بهار
تو نهان در خانه ای وآنگه ز من بستی رخت
روی هر گل می کند حسن آشکارا در بهار
رو مپوش از من درین موسم که از گل عندلیب
در همه وقتی شکیبا باشد الا در بهار
سیف فرغانی درین وقتت بسی ابرام کرد
باغ را از بلبل افزونست غوغا در بهار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریر
ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریر
از چنان سلطان بود این مملکت را ناگزیر
در سرم سودای تو چون آفتابی بر فلک
در دلم اندوه تو چون پادشاهی بر سریر
چون توانگر سیر باشد بر سر کویت گدا
وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسیر
برسر کویت زعشق روی تو در پای تو
گر کسی را همچو من افتاده بینی دست گیر
کدیه اندر کوی تو من بی نوا را کی رسد
زآنکه افریدون سزد چون تو توانگر را فقیر
می نهندش بر طبق با سیب وبا نارنج اگر
آبی پشمین قبا را نیست پیراهن حریر
خلعت عشقت بمن اولی که مردم چون پیاز
ده قبا دارند ومن یک پیرهن دارم چوسیر
ترک سیم وزر کنم تا مشتغل باشم بتو
تحفه جان وسر کنم گر عشق نشمارد حقیر
من نمیرم تا ابد زیرا زشادی وطرب
جان نو یابد تنم هر گه مرا گویی بمیر
مشک وعنبر گو معطر کن دماغ دیگران
زآنکه بی زلفت مشامم رنجه میدارد عبیر
سایه همت نیفتد بر زمین وآسمان
هر کرا طالع شود خورشید مهرت در ضمیر
در هوای توچو شهدم نوش جان پرور شود
نیش پیکان فعل زنبوری که پر دارد چو تیر
نزد آن کش آتش عشقست در کانون دل
آب حیوانست بی قیمت چو یخ در زمهریر
وصف ماه روی تو هرگز نگوید همچو من
انوری گر آفتاب وگر فلک باشد اثیر
سیف فرغانی چو سعدی شاید ار گوید بدوست
(فتنه ام بر زلف وبالای تو ای بدر منیر)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - ای دل ارزنده بعشقی منت جان برمگیر
ای دل ارزنده بعشقی منت جان برمگیر
همچو مردان ترک کن دل را زجانان برمگیر
عشق چون در دل بود جان و جهان را ترک کن
آب حیوان زاد داری بهر ره نان بر مگیر
گر نعیم هر دو عالم یا بی اندر آستین
جمع کن در دامن ترک وبیفشان بر مگیر
دوست گر از لعل خود حلوای رنگینت دهد
دست را انگشت بشکن جز بدندان بر مگیر
زمزم اندر جنب کعبه تا بسر پر بهر تست
در رهش گر تشنه گردی آب حیوان برمگیر
مرکب خاص است جان بر درگه سلطان عشق
طوقش از گردن میفگن داغش ازران برمگیر
توچو سلطانی بدولت کار سرهنگان مکن
تو سلیمانی بر تبت بار دیوان برمگیر
اندر آن میدان که بینی تیر باران بلا
چون تو در جوشن گریزی تیغ مردان برمگیر
با وجود نازپرور دلق درویشی مپوش
بر سری کش تاج نبود چتر سلطان برمگیر
تا برآن ماه خندان آب رو حاصل کنی
هر شبی ازخاک کویش چشم گریان برمگیر
پیر گشتی باده غفلت جوانانه منوش
نیمه شهر صیام از ماه شعبان برمگیر
ای توانگر ما گدایانیم اندر کوی تو
خوان لطف خود زپیش ما گدایان برمگیر
تا درین ره ذره یی ازمن مرا باقی بود
سایه ازکار من ای خورشید تابان برمگیر
سیف فرغانی چو در دستت فتد درج سخن
مهر سلطانیست بروی جز بفرمان برمگیر
خرمن مه را اگر گردون که واختر جوست
تو برو بگذر چو باد ودانه یی زآن برمگیر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز
کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز
کار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز
عاشق از آلایش کونین باشد برحذر
حوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز
کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تو
دشمن تست آنچه دارد مر ترا از دوست باز
نان برای او خوری با روزه همسنگی کند
خواب بهر او کنی کمتر نباشد از نماز
جان خود را در رهان عشق نه واره ز خود
باز شد مرغی که او را طعمه خود کرد باز
گرچه مملوکست چون منظور سلطانی شود
کوس محمودی زند در صف محبوبان ایاز
همچو شمع ار عاشقی با سوز دل با آب چشم
شب بروز آور، گهی می سوز و گاهی می گداز
گر بگوید دوست اشک از سر فرو باری چو شمع
ور بخواهد باز آتش در دهان گیری چو گاز
گر دلت او را خوهد تن را چه عزت جان بده
ور ز قدرش آگهی زر را چه قیمت سر بباز
ور بجان قصدت کند می بین قضا را جمله عدل
ور ز تو نعمت برد می رو بلا را پیش باز
ور دهد دستت که خود را پای بر گردن نهی
تا بعلیین نداری مانعی سر بر فراز
سیف فرغانی ز خود بگذر قدم در راه نه
در سواران بنگر و با خر درین میدان متاز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز
خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز
از شرابی اینچنین کردن حرامست احتراز
مرحبا مستان خمر عشق کز صدق قدم
ترک سر کردند و دست از دوست نگرفتند باز
چون چراغ مه بود از آسمان مشکات من
بر زمین گر همچو شمعم سر بیندازی بگاز
زآتش شوق تو ما را در دل این سوزش خوشست
چون نیاز از عاشق مهجور و از معشوق ناز
از برای خدمتت خود را همی شویم باشک
خود کجا جایز بود بی این طهارت آن نماز
همچو (تو) شاهی کجا دیدست در میدان حسن
بر رخ نطع زمین این آسمان مهره باز
هست اندر روی خوبت آب حسنی کآمدست
آتش از تاب رخ تو همچو شمع اندر گداز
پرده از رو دور کن تا من بمهتاب رخت
در شب زلف تو جویم این دل گم گشته باز
پادشاه حسن شهر آشوب (من) با بنده گفت
ای بسی سلطان شده محمود حسنت را ایاز
کندرین راه ای پسر تا یکنفس داری بپوی
وندرین نرد ای فلان تا مهره یی داری بباز
از پی جولان بنه سر در خم چوگان عشق
خرسواری تابکی اسبی درین میدان بتاز
در نشیب نیستی با دست برد عشق ما
پای محکم دار تا چون کوه گردی سرفراز
ای ببوسه لعل تو در کام جانم کرده می
وی بغمزه چشم تو در گوش عقلم گفته راز
گوشمالم داده یی تا ساز گیرم، بعد ازین
بر کنارم نه چو بربط هم بزن هم می نواز
سیف فرغانی بر اوج عشق ما پرواز تو
چون نهان ماند که زیر پر جلاجل داشت باز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - دلبرا من از شراب عشق مخمورم هنوز
دلبرا من از شراب عشق مخمورم هنوز
چون بوصلم وعده دادی از چه مهجورم هنوز
در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراست
آنکه از پس بود پیش افتاد ومن دورم هنوز
ای حبیب من مدد فرما که اندر ره عدوست
وی طبیب من علاجم کن که رنجورم هنوز
این زمان تدبیر کارم کن که هستم در حیات
وین زمان بر من تجلی کن که برطورم هنوز
آنکه با بلبل چو گل با من درین باغ آمدست
شیره او می شد وغوره است انگورم هنوز
نحل استعداد هر کس خانه خود پر زشهد
کرده ومن طالب گل همچو زنبورم هنوز
زآتش عشقت که دل را در جوانی زنده داشت
برف پیری بر سرم بنشست ومحرورم هنوز
هرگز از معجون پند این درد ساکن کی شود
چون بلا در می کنی در قرص کافورم هنوز
بر هلال حال من خورشید مهرت چون بتافت
بدر خواهم شد که افزون می شود نورم هنوز
مرده هجرم بوصلم زنده خواهی کرد باز
من درین خاک از برای نفخ آن صورم هنوز
منشی دولت مرا منشور وصلت تازه کرد
بر درت موقوف توقیع است منشورم هنوز
چون صدف بهر تو دل در سینه پنهان داشتست
سلک نظم چون در و لؤلوی منثورم هنوز
سیف فرغانی زبهر من بدست لطف خویش
دوست در نگشاد ومن در بند دستورم هنوز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
گر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت
حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان
گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش
زآرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب
افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش
وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کنند
دست او در گردنم یا خون من در گردنش
با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان
یا بجای خویش بنشان یا ز بستان برکنش
دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز
آنکه هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا
زآفتاب روی او چون روز گردد روشنش
سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت
ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - آن دلارامی که آرامی نباشد با منش
آن دلارامی که آرامی نباشد با منش
کرد شام عاشقان چون صبح روی روشنش
آستین از رو چو برگیرد ترا روشن شود
کآفتاب حسن دارد مطلع از پیراهنش
زآن بحبل شعله خود همچو دلو از چاه آب
روز و شب بر می کشد خورشید نور از روزنش
از گریبانش گلستان می برآید عیب نیست
عاشقی گر همچو خار آویزد اندر دامنش
جامه بر خود می درم چون غنچه زآن دلبر که هست
خرمنی گل در قبا و عالمی جان در تنش
گر ز من بستد دلی آن دوست باطل جوی نیست
زآنکه گر صد جان خوهد حقی است واجب بر منش
در کمان ابرو آورد و بسوی من فگند
یار آهو چشم تیر غمزه شیر افگنش
داشت پیش آتش رویش فتیلی از نظر
زآن چراغ دیده را از آب و خون شد روغنش
باد با تو چون شبی گر سوی بستان بگذرد
همچو بلبل در نوا آید زبان سوسنش
خسروان او را غلامند این زمان در ملک روم
همچو شیرین صد کنیزک عاشق اندر ارمنش
بر امید وصل او چون سیف فرغانی که دید
طوطیی اندر قفس یا بلبلی در گلشنش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدن
با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
چون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش
آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاست
گر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش
بس عجب سریست سر عشق کز آثار او
نی توان کردن حکایت نی توان بودن خموش
در دلم از عشق تو صد درد و می گویی منال
می نهی بر آتشم چون دیگ و می گویی مجوش
شهد اندر نان و مسکین را همی گویی مخور
زهر اندر آب و عاشق را همی گویی بنوش
پایم اندر بند می آری (و می گویی) برو
استطاعت باز می گیری و می گویی بکوش
بار عشقت را که نگرفت آسمان بر پشت خود
من زمین وارش چو که تا چند بردارم بدوش
عشق می گوید بجانان جان بده گر عاشقی
هرچه او گوید بدل باید شنودن نی بگوش
مست عشق تو بروز حشر گردد هوشیار
هر که شب می خورده باشد بامداد آید بهوش
از هوای تست دایم جان مادر اضطراب
باد می آرد نه آتش آب دریا را بجوش
بر امید وعده فردا که روز وصل تست
رقصها کردیم دی و شورها کردیم دوش
زاهدی کز خمر عشق تو همی کرد اجتناب
گرچه پرآب انابت بود، بشکستم سبوش
روح با چندان خرد سودایی آن روی خوب
عقل با چندین ادب دیوانه زنجیر موش
سیف فرغانی ترا عاشق نشاید گفت ازآنک
جان فروشانند عشاق و تویی جانان فروش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - چون ازآن موسم کز وگرددجهان را وقت خوش
چون ازآن موسم کز وگرددجهان را وقت خوش
و زگل ولاله شود پیر وجوان را وقت خوش
عامیان را وقت خوش (چون) شاهد گل رخ نمود
روی بنما تا شود مر عاشقان را وقت خوش
از سرود ورود اگر خوش دل شوند اصحاب لهو
جز بیادت کی شود صاحب دلان را وقت خوش
ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازدیدار تو
در تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش
پای خواهم کوفت زین پس ازسماع نام دوست
برزمین زآن سان که گردد آسمان را وقت خوش
ازسر حال ار بجنباند سری درویش او
گردد از تأثیر آن کون و مکان را وقت خوش
بخت راگفتم مدد کن تا بگویم یک غزل
کز سماعش گردد این سرو روان را وقت خوش
کزلب شیرین او وز خنده چون شکرش
زاهدان رارو ترش شد عارفان را وقت خوش
عاشقان را شور حاصل شد چو جانان رقص کرد
آسمان زد چرخ وشد مر اختران را وقت خوش
سیف فرغانی زشعرت عامیان را بهره نیست
کی کند بانگ جرس مر کاروان را وقت خوش
گرچه استاد از کلام الله کند تعلیمشان
جز ببازی کی شود مر کودکان را وقت خوش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش
ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش
ناشنوده کرده دل را واله دیدار خویش
روی تو از دیدن کونین بر بستست چشم
عاشقان را بر امید وعده دیدار خویش
مهترانی کندرین حضرت غلامی کرده اند
خواجگان چرخ را خوانند خدمتکار خویش
من سبک دل رادرین ره هست سربار گران
بهر راحت می نهم برآستانت بار خویش
شور تا در من فگندی عیش بر من تلخ شد
دفع تلخی چون کنم زین طبع شیرین کار خویش
دل ز گلزار وصالت بوی شادی چون ندید
با غم هجرت همی سازدچو گل با خار خویش
عشق دعوی کرده بودم عاقلی بشنودو گفت
تو چه مرد عشقی ای نادان بدان مقدار خویش
آن نمی بینی که همچون کام فرهادست تلخ
عشق بر خسرو ز شور عشق شیرین یار خویش
شاعران اشعار خود را گر بکس نسبت کنند
ما بسلطانی چو تو نسبت کنیم اشعار خویش
شاه بازانیم و جز بر خاک آن در کی نهیم
بیضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خویش
ازسخن حظی ندارم زآنکه غافل می کند
بلبلان را عشق گل از نالهای زار خویش
بود دل بیمار و چون عشقت درو تأثیر کرد
من بدردش دفع کردم مرگ از بیمار خویش
بوستان پر گلی و ز سیف فرغانی مدام
گل نگهداری و داری خار بر دیوار خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش
عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش
دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش
چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما
وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش
دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت
ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند
سکه سودای بر روی چون دینار خویش
خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوار
کام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش
همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زد
آن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش
تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیم
تو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش
در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشت
هر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش
بلبل جان بی گل روی تو افغان می کند
همچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش
هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گل
هر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش
سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوست
گر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش
یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش
خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش
یار مهمان می رسد من از برای نزل او
در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش
چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار
پادشاهی یافت یوسف در غریبستان خویش
من بجای نان چو کودک در شکم خون می خورم
کز جگر خوردن دلم سیر آمدست ازجان خویش
عشق گردن زن که شمشیرش بلا ومحنتست
ازسر عشاق سازد کاسها برخوان خویش
گفتم اورا کای طبیب جان تویی جراح دل
مرهم وصلی بنه بر خسته هجران خویش
گفت ای مسکین که بهر لقمه یی برهر دری
اندرین سودا که پختی خام کردم نان خویش
ازنظر کردن درآن صورت که جان می پرورد
گنج معنی یافتم اندر دل ویران خویش
چون زشوقش خون نمی ریزدبجای آب چشم
خنده می آید مرا بر دیده گریان خویش
در رهت سرگشته ام خواهد شدن در هر قدم
پایم از جا، گرنگیری دست سر گردان خویش
عاشق بی دل بریزد جان خود درپای یار
ابر بر دریا فشاند قطره باران خویش
دوست را در گردن افگندم هزاران عقد در
من که شاهان را ندادم گوهری از کان خویش
خود سزاوار چنین گوهر که ما داریم نیست
آنکه خواهد چون گدایان (او) زدرویشان خویش
سیف فرغانی علاج رنج خویش ازکس مپرس
گر دوا خواهی برو زین درد کن درمان خویش
بلبل بستان حسنت سیف فرغانی منم
غلغلی افگنده ام در عالم از الحان خویش
خشک رود قول هرکس لایق سمع تو نیست
نغمهای تر شنو از بلبل بستان خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویش
ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویش
گر کنی عیبی نباشد یاری یاران خویش
چون نمی خسبند عشاقت که بینندت بخواب
خویشتن را جلوه کن بر چشم بیداران خویش
هر یکی ماهی شوند ار ذره یی پیدا کنی
آفتاب روی خود را بر هواداران خویش
طالبان هر سوی پویانند لیکن بی خبر
ز آنکه تو خود همنشینی با طلب کاران خویش
تو طبیب عاشقانی عاشقان بیمار تو
بی شفابخشی نخواهی مرگ بیماران خویش
یا سزاوار وصال تو نیند این بی دلان
یا نمی خواهد دلت شادی غمخواران خویش
در بهای وصل خود زین مفلسان جز جان مخواه
چون تو غارت کرده ای مال خریداران خویش
حکم هشیاران کنی کز دست رندان می خورند
گر تو ای شیرین ببینی شور می خواران خویش
بی قراری مرا حاجت بمی نبود که تو
برده ای ز آن چشم مست آرام هشیاران خویش
ای بعشق آتش زده درمن، بآب وصل تو
همچو خاک تشنه ام، بر من فشان باران خویش
بر سر بازار عشقت سیف فرغانی ببست
از متاع نظم خود دکان همکاران خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش
ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش
وی ببویت روز و شب آواره در هامون خویش
در هوای عشق تو چون ذره زآن گردان شدم
کآفتاب حسن تو می تابد از گردون خویش
در پس جلباب شب هر صبح روشن رو کنی
آفتاب تیره ار از ماه روزافزون خویش
از گریبان افق پیداست کز عشقت مدام
آسمان دامن کشان می گردد اندر خون خویش
یار صاحب حسن و ما در دست او چون آینه
چون ببیند آینه شاهد بود مفتون خویش
تند باشد شاهدی کآگه بود از حسن خود
صعب باشد عشق چون لیلی شود مجنون خویش
عاشقان را در درون شمع است و شاهد رو ولیک
چون توان کردن صفت از شاهد بیچون خویش
کفر باشد مرد را بیرون شدن از اندرون
گر هزاران شمع و شاهد بیند از بیرون خویش
نور گیرد دم بدم هر ذره از خورشید خود
فیض یابد بی گمان هر قطره از جیحون خویش
روی او کآفاق روشن زوست، هرشب می کند
چشم را خیره ز پرتوهای گوناگون خویش
چون غلام عشق گشتی و شد آزاد از دو کون
پس مبارک بنده یی در خدمت میمون خویش
عاشق رویش اگر موزون نباشد گو مباش
زآنکه ناموزون او بودن به از موزون خویش
مر ترا فرعون او بودن به از موسی خود
مر ترا هامان او بودن به از هارون خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - ای ترا هرگز نبوده یاری از یاران دریغ
ای ترا هرگز نبوده یاری از یاران دریغ
وصل خود را چند داری از طلب کاران دریغ
غم فرستادی بجانم جان بدل ایثار کرد
یار را هرگز نباشد راحت از یاران دریغ
ما همه بیمار عشق و داروی ما وصل تست
ظلم باشد داشتن دارو ز بیماران دریغ
شمع وصلت کرده روشن روز چندین خفته را
در شب تاریک هجرت مانده بیداران دریغ
خشک شد بی آب وصلت کشت زار عیش ما
تا بکی داری ز کشت خشک ما باران دریغ
من باقبالی برین در دارم آبی ورنه داشت
خاک این درگاه را دولت ز بسیاران دریغ
هرکه بیند با رقیبان مر ترا گوید همی
هستی ای گنج گهر در صحبت ماران دریغ
یار زیبایی ولیکن انده یارانت نیست
دلبری لیکن نداری خوی دلداران دریغ
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - دل نمیرد تا ابد گر عشق باشد جان دل
دل نمیرد تا ابد گر عشق باشد جان دل
تن چو جان پاینده گردد گر برد فرمان دل
پادشاه دل جهانگیر و جهان بخش است رو
گر ولایت خواهی ای جان آن دل شو آن دل
آ بدانی کرد نتوانند شاهان جهان
اندر آن کشور که ویرانی کند سلطان دل
عاقبت بر ملک جان منشور سلطانی دهند
هرکه او را در حساب آرند در دیوان دل
چون طبیب فضل دل را دردمند عشق کرد
گر هلاک جان نمی خواهی مکن درمان دل
گوی دولت را جز آن حضرت نباشد جای گاه
شهسوار همت ار بر وی زند چوگان دل
مردگان را همچو عیسی زنده گردانی بدم
خضر جانت ار آب خورد از چشمه حیوان دل
چون تو در دریای غفلت غرقه یی همچون صدف
زآن نمی دانی که گوهر عشق دارد کان دل
غیر عشق ار جان بود در دل منه کرسی او
زآنکه شاه عشق دارد تخت در ایوان دل
دوست ننشاندی نهال عشق خود در باغ جان
در سفال تن اگر برنامدی ریحان دل
تا کند بر جان تجلی روی معنی دار دوست
رسم صورت محو گردان از نگارستان دل
ای دل و جان را ز روی تو هزاران نیکویی
تو دل جانی بدان روی نکو یا جان دل
از رخ خوب تو افگند اسب در صحرای جان
شاه عشق تو که می زد گوی در میدان دل
همچو سوره بر سر جان تاج بسم الله نهد
آیت عشق تو گر نازل شود در شان دل
سیف فرغانی برو شاگردی او کن خواند
یک ورق از علم عشقش در دبیرستان دل