تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۳ - خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن
هر گرد دردی کز ره سوداش گرد آورد جان
در خاک هم نتوانم آن از دامن جان ریختن
مجروح نیر غمزه را گفتی ز لب سازم دوا
سودی نمی دارد نمک بر زخم پیکان ریختن
بر خوان حسن خود نکو کردی پریشان زلف را
عادت بود بر روی خوان سبزی پریشان ریختن
زینسان که دامنهای زلف از جان و دل پر کرده ای
جانهای ما در زیر پا خواهی ز دامان ریختن
تا بر درت هر کس روان چون آب چشمم نگذرد
بر خاک آن ره خارها خواهم ز مژگان ریختن
از گریه آب از خانه چشم کمال أمه برون
باشد خرابی خانه را اکثر ز باران ریختن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴ - ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
وزعکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی خبر
چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده واصحاب را آواز ده
در حلقه خاصتان مکش این عام کالانعام را
زان حلقههای عنبرین آرام دلها می بری
آشوب جانها کردهای آن زلف بی آرام را
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام می
در جان ما زن آتشی تا پخته یا بی خام را
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدی
در کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت می کند
نخجیردیدی کار به جان جوینده باشددام را
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجرا
حاجی چوبیند روی تو باطل کند احرام را
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان من
کز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
من دست بوسی می کنم مرد لب و چشمت نیم
تقل لب مستان مکن آن شکتر و بادام را
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شب
بر راه صبح از زلف خودامشب بگستردام را
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸ - بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما
بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما
شرح لب او می دهد شیرینی گفتار ما
دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای او
افتاده بر خاک درش دراعه و دستار ما
با سرو گوید قامتش هستی همین بالا و بس
کو روی و موی نازنین کو شیوه و رفتار ما
هر یک زما در انجمن لافی ز مردی می زند
بنمای زلف پر شکن تا بشکند پندار ما
گر یک نفس از بندگی یابیم ذوق زندگی
تاحشر شکری می کنیم از بخت برخوردار ما
گر چشم مستت را هوس باشد حریفی خوش نفس
زحمت مکش هم جنس او این دل بیمار ما
باری دگرگویی مکن از آب خالی دیده را
بی شست و شویی کی شود شایسته دیدار ما
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷ - رندی و بر نا پیشه یی میر مغان را می رسد
رندی و بر نا پیشه یی میر مغان را می رسد
از تن نیایدھیچ کار این شیوه جان را می رسد
در بی نوایی عاشقی رندان خوش دل را رسد
با فقر دایم تازگی سر و جوان را می رسد
در عشق جانان یافت جان از گوهر معنی نشان
بخشیده خورشیددان لعلی که کان را می رسد
از عشق در صاحب نظر بینم نددر خامان اثر
دل دارد از معنی خبر دعوی زبان را می رسد
خورشیدراگودم مزن بنشین به جای خویشتن
در ملک جانان سلطنت جان جهان را می رسد
دایم حدیث دلبران گوید همام مهربان
کاین گفت و گوی شاهدان شیرین لبان را میرسد
وقت سحر اوصاف گل از لهجه بلبل شنو
کافسانه شیرین لبان شیرین زبان را می رسد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - اینک نسیمی میدهد کز دوست می آردخبر
اینک نسیمی میدهد کز دوست می آردخبر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا
دارد عزیمت سوی ما یا کردازین جانب گذر
از زلف عنبر بار او وز سرو خوش رفتار او
وز روی چون گلنار اوربح الصباهات الخبر
آن چشم شوخوشنگ او و ابروی پر نیرنگ او
وانطرة شبرنگ اوچون است ای باد سحر
ای مشک بوی خوش نفس بودیمر افریادرس
تعجیل کن رو باز پس پیغام سوی دوست بر
او را بگوکای نازنین منشین زمانی بر نشین
فرسنگ در فرسنگ بین افتاده دل بر یکدگر
خوش در دلم بنشسته ای با روح در پیوسته ای
در چشم من بشکستهای بازار خوبان سر به سر
ای جان شکار تیر تو دل بسته زنجیر تو
در حیرت از تصویر تو صورتگر صاحب هنر
روح و دماغ کیستی چشم و چراغ کیستی
ای گل ز باغ کیستی کا باد باد آن بوم و بر
ای چون همام خوش سخن از عاشقان صد انجمن
در منزلت فریاد زن از اشتیاق یک نظر
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - ای پیش نقش روی تو صاحب دلان بی خویشتن
ای پیش نقش روی تو صاحب دلان بی خویشتن
وز چشم مستت فتنه ها افتاده در هر انجمن
تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی
طرف کله را برشکن بنمای زلف پر شکن
گوی گریبان کیست گاو سر بر سر دوشت نهد
بیم است کز غیرت کنم صد پاره بر تن پیرهن
چون بار پیراهن کشی کز گل بسی نازکتری
پیراهنی باید تو را از لاله و برگ سمن
گل لاف خوبی می زند سروسهی سر می کشد
سلطان حسنی هر دو را بنشان به جای خویشتن
از آرزوی قامتت صد عاشق سرگشته را
افتاده بینی بی خبر در پای سرو و نارون
هر شب فغان عاشقان آید ز کویت همچنان
کاید بدوقت صبحدم فریاد مرغان از چمن
تامشکجان پرور شود اجزای آهو سر به سر
بفرست بردست صبا بویی به صحرای ختن
ای در لبت جانها نهان با اسخن گویک زمان
نادر تنم گرددر وانصد جان شیرین زان دهن
شعرهمام خوش نفس دل را بیفزاید هوس
شیرین بودا لفاظ او چون از لبت گوید سخن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - تا عقل کل حیران شود برقع زرخیک سوفکن
تا عقل کل حیران شود برقع زرخیک سوفکن
تاروح سرگردان شود تابی در ان گیسو فکن
آورد بر شاه ختن زنگی زلفت تاختن
زان غمزه لشکرشکن تیری بدان هندوفکن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری
دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری
از حسن خوبان نشمرم حسنت که ایشان خوشتری
تشبیه رویت کردمی در حسن هر باری به مه
چون نیک وا دیدم بسی از ماه تابان خوشتری
در بوستان گل دیده ام سنبل بسی بوییده ام
از رو وموای خوش پسرهم زین وهم زان خوشتری
چون زلف عنبر بار خود داری پریشان کار من
لیکن چو از باد صبا گردد پریشان خوشتری
از ناز چون بر رهگذر قصد خرامیدن کنی
و هر کس که بیند گویدت سروا خرامان خوشتری
هشیار خوبی ای پسر می نوش می کن زان سبب
کز باده چون از باد سرو افتان و خیزان خوشتری
چون بلبل گلزار حسنی ای همام خسته دل
در مدح گلزار رخش دایم سرایان خوشتری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - بگذشت بره نظارگان نگذاشت در قالب دلی
بگذشت بره نظارگان نگذاشت در قالب دلی
از حسن او پردیدهام این شیوه در هر منزلی
چون باد برها بگذرد بر جانب ماننگرد
آرام دلها می برد وصل چنین مستعجلی
دلهاست در غوغای او سرها پر از سودای او
افشانده خاک پای او در دیده هر صاحبدلی
هستند مقبولان او در عشق مقتولان او
قابل نشد این لطف را جز نیک بختی مقبلی
در بحر عشقش عاشقان کردند کشتی ها روان
بیرون نیامدزانمیان یک تخته یی برساحلی
رسم است بر دیوانگان زنجیر و زلف یارما
اندر سلاسل می کشد هر جا که بیند عاقلی
حسن جهانگیرش نگر بگرفتهعالم سر به سر
ز افسانه سودای او خالی نیابی محفلی
مرغان او را در قفس باشد همیشه این هوس
کز گلستانش یک نفس باد آورد بوی گلی
باشد همام از بوی او مشغول گفت و گوی او
بی بوی جان آویز او پیدا نیابی بلبلی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست
صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست
از دل شکستن های ما، هرگز صدایی برنخاست
نخلت کز اشک و آه من، نشو و نما آموخته
مانند این شمشادبن، ز آب و هوایی برنخاست
در گلشنت باد صبا،کی می کند یادی ز ما؟
دیری ست کز راه وفا، آواز پایی بر نخاست
از آمد و رفت نفس، آگه نمی گردد کسی
زین کاروان بی خبر، بانک درایی برنخاست
تمکینم از حرف سبک، لنگر نمی بازد حزین
کوهم ولی ز آواز کس، از من صدایی برنخاست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ
از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ
زان لب به کام زخم ما، شور نمکدان شد لذیذ
شد خوشگوار از جلوه اش نقد دل و جان باختن
با ترک تاز غمزه اش، تاراج ایمان شد لذیذ
آن لعل عیسی دم مرا تا چاره جویی می کند
از دردمندی بیشتر، در عشق درمان شد لذیذ
خونم بحل کز دوریت این تشنهٔ دیدار را
آب دم شمشیر تو چون شیره جان شد لذیذ
بر سفرهٔ دهر دنی کز شکّرش زهر است به
خون دل و لخت جگر در کام مهمان شد لذیذ
با جشم مخمور تو شد، خون جگر خوردن حلال
از ناوک مژگان تو در سینه پیکان شد لذیذ
در کام من شهد سخن شیرین تر از جان شد حزین
طوطی طبعم را دهن زین شکّرستان شد لذیذ
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر
عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر
دارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر
زلف کدامین مه جبین، دارد گرفتارش چنین؟
بی تابی شامش ببین، آه سحرگاهش نگر
ای از محبت بی خبر، تا کی کنی خون در جگر؟
دردن بکش داغش ببین غمهای جان کاهش نگر
دلها ز هجرت سوخت خوش، زین زهر جان فرسا بچش
ناز گران تمکین بکش، بنشین و بر راهش نگر
سرو صنوبر قامتان دارد ز رشک آب روان
با دیده انجم فشان، رخساره ماهش نگر
از پیچ و تاب هر رگی، دارد حزین ، یار آگهی
چشم گران خوابش ببین، مژگان آگاهش نگر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغل
مانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل
هندوی خالت را بود چین و ختن زیر نگین
زنّار زلفت را بود، صد کافرستان در بغل
لعل قدح نوش تو را، میخانهها در آستین
خطّ زره پوش تو را صد جوش طوفان در بغل
صبح بناگوش تو را خورشید تابان خوشه چین
داغ سیه پوش تو را صد شام هجران در بغل
چشمت عجب نبود اگر، دل را نگهداری کند
در می پرستی شیشه را دارند مستان در بغل
بوی محبت می شود پوشیده ما را در سخن
گر بوی گل پنهان کند باد بهاران در بغل
از دست جورت در چمن ای یوسف گل پیرهن
دارد دل صد پاره ای هر غنچه پنهان در بغل
چاک گریبان می کند چون لاله رسوا عشق را
چندان که می سازد دلم داغ تو پنهان در بغل
دیگر کجا عشق و جنون چون لاله پنهان می توان؟
داغم هم آغوش جگر، چاک گریبان در بغل
دارم دلی کز ناله اش نالد به صد شیون، حزین
اسلامیان کعبه را ناقوس رهبان در بغل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن
چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن
امشب عجب هنگامه ای در انجمن خواهد شدن
گاهی در آن زلف دو تا، افتاده گه در دست و پا
یارب نمی دانم کجا، دل را وطن خواهد شدن
زینسان که هست از هرگذر، وحشی غزالم جلوه گر
دامان صحرای نظر، دشت ختن خواهد شدن
شمع رخ روشنگرم سوزد اگر بال و پرم
پروانه از خاکسترم، عطر کفن خواهد شدن
امشب حریر شعله را خواهد فتاد آتش به جان
از تاب می ﺁﻥ گل بدن، ته پیرهن خواهد شدن
آسوده باشد خاطرت، ای بوالهوس از خوى او
جوری اگر در کوی او باشد به من خواهد شدن
زینسان اگر آسان کند شور جنون دشوارها
هر خار این وادی مرا سرو و سمن خواهد شدن
با عاشقان جور و جفا، با ناکسان مهر و وفا
این رسم نو در دل مرا، داغ کهن خواهد شدن
گر عندلیب خامه ات، ترک نوا گوید حزین
گلشن به مرغان چمن، بیت الحزن خواهد شدن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - با این تنک سرمایگی، زحمت مکش زاری مکن
با این تنک سرمایگی، زحمت مکش زاری مکن
همچشمی مژگان من، ای ابر آزاری مکن
شاید کزین خون بحل یاد آرد آن بی رحم دل
ای تیغ هجر جان گسل زخم مرا کاری مکن
در عشق خونها خورده ام، رنگی به رخ آورده ام
رخسار زرّین مرا ای گریه گلناری مکن
شاید به سر وقتت رسد لغزیدن مستانه ای
ای عقل عالی منزلت بی صرفه خودداری مکن
فرداست کافتد بخیه ات بر روی کار ای حق پرست
امروز شرک خویش را در خرقه ستّاری مکن
یک بار در جولان ببین آن قامت نازآفرین
ناز خرامش بر زمین ای کبک کُهساری مکن
بگذار با روشندلان آن صفحهٔ رخساره را
ای سبزهٔ خط بیش ازین آیینه زنگاری مکن
از اوّل این جور و جفا خود بر سر آوردی مرا
ای چشم کافر ماجرا، بیهوده خونباری مکن
شد درکمینگاهت فدا سامان رند و پارسا
از دل تهی شد شیشه ها ای طرّه طرّاری مکن
نتوان به گیتی متّصل بر کین عالم بست دل
ای غمزه خونریزی بهل، ای عشوه خونخواری مکن
گر تر نکردی خنجری، سعیی که تا مژگان رسی
ای قطرهٔ خون بیش از این بر دل گرانباری مکن
جایی که گردد در جهان کلک حزین عنبر فشان
ای نافهٔ مشکین نفس، شوریده گفتاری مکن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - ای طلعت سیمین بران آیینهٔ رخسار تو
ای طلعت سیمین بران آیینهٔ رخسار تو
صبح بناگوش بتان، یک پرتو از انوار تو
شد ملک دل ها سر به سر، از طرّه ات زیر و زبر
گبر و مسلمان خیره سر، در حلقهٔ زنّار تو
شبهای هجران شمه ای، از بخت ظلمت زای من
صبح قیامت لمعه ای، از پرتو دیدار تو
یا رب ندانم چون بود حال دل بیگانگان
باشد نسیم آشنا، سرگشته در گلزار تو
ای شمع بزم افروز من، جان مظهر زیباییت
ای مهر اختر سوز من، دل مشرق انوار تو
اشک دمادم ژاله ای از دامن صحرای من
برق تجلی لاله ای، از سینهٔ کهسار تو
با من تویی شب تا سحر، من مست خواب و بی خبر
خوش آنکه می آرد به سر با دولت بیدار تو
گر من مسلمان نیستم گبر دَرِ خویشم بخوان
عمری ست می بندم میان با رشت زنار تو
گلگشت کویت چون بود، یا رب که می آید مرا
خوشتر ز مژگان در نظر خار سر دیوار تو؟
نقد دل اهل وفا، آنجاست قلب ناروا
نوبت کجا افتد به ما در گرمی بازار تو؟
وصل تو ای آرام جان، باشد بهشت عاشقان
هرگز نباشد دوزخی، جز دوری از دیدار تو
دل عاشق و شیداکند، چون مذهبش حاشاکند
عاشق چه سان سودا کند، با طرهٔ طرار تو
دارد «حزین» خسته جان، نام خوشت ورد زبان
سنجد سحر با بلبلان، این نغمه درگلزار تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۰ - نسرین بری گلگون قبا، از جلوه جانم سوخته
نسرین بری گلگون قبا، از جلوه جانم سوخته
سودای مشکین طرّه اش سود و زیانم سوخته
برگ سفر روی وطن، دیگر ندارم هیچ یک
پرواز بالم ریخته، برق آشیانم سوخته
چون شمع سودای کسی، می سوزد آتش در سرم
نام محبت برده ام، کام و زبانم سوخته
اشک دمادم از نظر، بارم، به خون ز آن غرقه ام
دریای آتش در جگر دارم، از آنم سوخته
نقص عیار من حزین نبود اگر افغان کنم
در بوتهٔ هجران او تاب و توانم سوخته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰۸ - ای از شرار عشق تو هر سینه آتشخانه ای
ای از شرار عشق تو هر سینه آتشخانه ای
دل شمع رخسار تو را، آتش به جان پروانه ای
اندیشه ی پیر خرد، با کبریای عشق تو
در وادی واماندگی، بازیچهٔ طفلانه ای
هر چند مست و بیخودم، غافل ز یادت نیستم
ای نغمهٔ تسبیح تو در هر لب پیمانه ای
مجنون صفت با وحشتم دامان صحرا تنگ بود
روزی که من هم داشتم، با خود دل دیوانه ای
میخانه ها در جوش تو، دیوار و در مدهوش تو
مست از لب خاموش تو، ناقوس هر بتخانه ای
عاشق چه سان در دورِ او دل را نگهداری کند؟
چشمی که در هر گردشی خالی کند پیمانه ای
ساقی اگر آزرده ای، باز از حزین خویشتن
شوید غبار خاطرت از گریهٔ مستانه ای
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹ - دعوی ست با شعر ترم، آن دشمن ادراک را
دعوی ست با شعر ترم، آن دشمن ادراک را
سگ می خورد دایم نجس، آن آبهای پاک را
مشاطهٔ گلشن منم، با این خمارآلودگی
چشمم حنابندی کند، از اشک دست تاک را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۴ - می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگر
می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگر
صبح قیامت می دمد، پیراهن چاکش نگر