تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۵ - گر همه وقتی همه دل خون نیی
گر همه وقتی همه دل خون نیی
لیلى وقتی نو و مجنون نی
نیست چو ما مردی خون خوردنت
درخور این باره گلگون نیی
در طلب زر چکنی گنج عشق
خواجه گدانی و فریدون نیی
پیش دهان و لبش ای قند مصر
قند چه خوانیم ترا چون نیی
در صفت جستن دوری ز مهر
کم نی از ماه گر افزون نیی
جای تو با دیدن ما با دلست
زین دو یقین است که بیرون نیی
ای به در خانه تو آه کمال
چون شنوی زانکه به گردون نیی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶ - بوی خوشت همره باد صباست
بوی خوشت همره باد صباست
آنچه صبا راست میسر که راست
دوش چو بوی تو به گلزار برد
ناله مرغان سحر خوان بخاست
گل چو نسیم تو شنید از صبا
گفت که این بوی بهشت از کجاست
ای گل نوخاسته آگه نه ای
کاین اثر بوی دلارام ماست
دست من و دامن باد صبا
ناز پی زلف نگارم چراست
باد کجا لایق سودای اوست
عشق و هوا هر دو به هم نیست راست
صحبت آیینه نخواهد همام
در نظرش گر چه سراسر صفاست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸۰ - چون خود اگر عشوه گری داشتی
چون خود اگر عشوه گری داشتی
از دل زارم، خبری داشتی
پا به سر من ننهادی به ناز
گر ز من افتاده تری داشتی
مفت نرفتی زکفم زلف تو
گر شب بختم سحری داشتی
عمر به هجرت گذراندم، تمام
کاش به خاکم گذری داشتی
زخمی مژگان تو می شد، چو ما
گر دل زاهد، جگری داشتی
به شدی از لعل مسیحای تو
دردم اگر چاره گری داشتی
حنظل حرمان نشدی قسمتم
نخل وفاگر ثمری داشتی
قدر دل ما نشدی کم ز خاک
رحم به دل گر قدری داشتی
دیده نمی بود اگر باد دست
هر رگ مژگان، گهری داشتی
خوار نگشتی رگ ریحان، اگر
غالیه از خاک دری داشتی
داد دلم دادی، اگر یار هم
دلبر بیدادگری داشتی
کار، شدی بر دل دیوانه، تنگ
سینه اگر بام و دری داشتی
فصل چمن، غنچه نمی بود دل
در کف اگر مشت زری داشتی
سینه شدی جون جرس افغانکده
مرگ دل ار نوحه گری داشتی
ای دل افسرده، چه شد شورشت
آه قیامت اثری داشتی
مطلب پروانه، روا شد حزین
کاش تو هم بال و پری داشتی
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۱ - مثنوی مطمح الانظار
ای دل افسرده خروشت کجاست؟
خامشی از زمزمه، جوشت کجاست؟
ملک سخن زیر لوای تو بود
رامش دلها ز نوای تو بود
طنطنهٔ پرده گشاییت کو؟
دبدبهٔ نغمه سراییت کو؟
زمزمهٔ سینه خراشت چه شد؟
ناله ی الماس تراشت چه شد؟
طرز نوایت زده از تازگی
مقرعه، بر کوس خوش آوازگی
زیر نگین، ملک سخن داشتی
معجز هاروت شکن داشتی
شور قیامت ز نیت می دمید
فیض طرب در چمنت می چمید
بود تو را خامهٔ مشکین رقم
ملک گشاتر، ز کیانی علم
رعشه قلم را ز بنانت فکند
صرصر دی سرو جوانت فکند
آتش غم نالهٔ جانکاه سوخت
در نفس آباد گلو، آه سوخت
آتش پنهان تو را دود نیست
لعل لبت خون دل آلود نیست
شعله برافروزی داغت نماند
پیهِ دماغی به چراغت نماند
آوخ ازین کلفت و افسردگی
با همه آتش نفسی، مردگی
محرم دل کو؟ که سرایم غمی
همنفسی کو؟ که برآرم دمی
خاک نشین است حزین، اخگرت
خاک نهاده ست به بالین سرت
مرکز خاکی نپذیرد ثبات
خیز ازبن رهگذر حادثات
صاف سلوکش همه آلایش است
رفتن ازین مرحله آسایش است
چون تو همایی، پر همّت برآر
این ده ویرانه به جغدان گذار
هان نشوی از هوس دیده تنگ
شیفته لیل و نهار دو رنگ
ز ابرص روز و شب این کهنه دهر
غیر دو رنگی نتوان یافت بهر
دیدهٔ پهناور بینش فروز
باز کن و دیدهٔ حیلت بسوز
پردهٔ شب باز به پیش چراغ
شعبده انگیز بود در دماغ
باصره کالیوه، کند، هوش دنگ
لعبت این پرده بود ریو و رنگ
لولی دنیا چه وفایی کند؟
گردش گردون چه بقایی کند؟
عهد سبکسر نکشیده ست دیر
مهر فلک سست و جهان زود سیر
از رَهِ سیلاب، خطر داشتن
ناگزران است گذر داشتن
ره سپر عمر ز پنجه گذشت
خاتمه بر دفتر هستی نوشت
نیر شیب تو دمید از شباب
صبح برافکند ز عارض نقاب
سبزه خزان گشت و سمن زار رست
موی چو مشک تو به کافور شُست
شمع فروزندهٔ سیّاره نیست
هوش به سر، نور به نظّاره نیست
گوهر ارزنده ات از تاج رفت
خیز که سرمایه به تاراج رفت
جلوهٔ تو شمع سحرگاهی است
قافله سالار نفس راهی است
در دلت آن شعله که افروخت درد
جسم گدازان تو را جمله خورد
شمع صفت، تیرگیت نور شد
بوتهٔ خارت شجر طور شد
پرده به دستان دگر ساز کن
خطبهٔ دیوان نو آغاز کن
تازه نما، بار بدی پرده را
شهد چشان، کام جگر خورده را
خیمه به رامشگهِ تجرید زن
وجدکنان نغمهٔ توحید زن
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۲ - فی التوحید
ای رقمت سلسله بند وجود
در خط فرمان تو اقلیم جود
راتبه خوار قلمت، مغز جان
مغزپذیر کرمت استخوان
نقطه ای از خامهٔ تو کاینات
رشحه ای از چشمهٔ فیضت حیات
پرده گشای نفس راستان
مرسله بندِ گهرِ داستان
نغمه طراز چمن جان و دل
جرعه دِهِ انجمن آب و گل
مصطبه آرای صبوحی کشان
مشغله افزای غم مهوشان
غازه کش چهرهٔ تابنده حور
مایه دِهِ چشمهٔ پاینده نور
غالیه سای قلم مشک ریز
نافه گشای نفس مشک بیز
روشنی چشم بلند اختران
شاهد دلهای نکومحضران
سرمه کش چشم جهان بین عقل
عاشقی آموز دل و دین عقل
بارقه افروز چراغ یقین
برق به خرمن فکن کفر و دین
لعل طراز خزف جزء و کل
از شرف گوهر ختم رسل
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۳ - فی النعت
ای گهرافروز وجود از نخست
از تو کتاب الله معنی درست
خاتم این نادره وش محضری
فاتحه و خاتمهٔ دفتری
نور ازل طلعت غرای توست
طور، شبستانی حرای توست
جودی، اگر مرحله پیما شود
خاک رَهِ وادی بطحا شود
زندگی آموز مسیحا دمت
چشمهٔ حیوان نمی از زمزمت
غایت ایجادی و مقصود کل
اصل وجود همه خار و تو گل
مخزن علمیّ و کمال عمل
مشرق نوری و جمال ازل
مایه ور، از بحر سخایت سحاب
سایه نشین علمت آفتاب
خاک رهت ناصیه سای ملک
عدل تو معمار بنای فلک
سرمه کش دیدهٔ امید و بیم
گلشن ایجاد به خلق عظیم
شمع رخت انجمن افروز دل
داغ غمت برق هوس سوز دل
پیش لوای صف پیغمبران
پیش عطای کف دریادلان
خاک رهت جبهه تسلیمها
جزیه ده فقر تو اقلیمها
می برم از دولت ارشاد تو
طاعت ابن عم و اولاد تو
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۴ - فی المنقبه
شاهسوار صف هیجا علی
واقف اسرار خفیّ و جلی
آیتی از منقبتش هل اتی
رایتی از مکرمتش لافتی
نفس نبی، باب شبیر و شبر
ناصر دین، سرور عالی گهر
قافله سالار همه رهروان
داغکش ناصیهٔ خسروان
والی ملک و ملکوت از ازل
برتر از اندیشهٔ خَلقش، محل
جادهٔ حق، مسلک و منهاج او
دوش نبی، پایهٔ معراج او
صدرنشین، صفحهٔ ایجاد را
عرش گزین، علم خدا داد را
ساقی جان، از می کوثر سرشت
دوستیش، سایق راه بهشت
یا اسدالله، ز حزین غریب
روی متاب ازکرم بی حسیب
پرده نیوشندهٔ فرمان توست
حلقه به گوشی ز غلامان توست
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۵ - گشایش نامهٔ عرفان دبیر به دستان سنجی خامهٔ بلند صفیر
خامه شبی صفحه طرازی گرفت
جوهر اندیشه گدازی گرفت
مشک رقم شد ز دم عنبرین
نافه گشا گشت، چو آهوی چین
پیشهٔ عطّار وشی کرد ساز
طبله به شکّرشکنی کرد باز
یاسمن افشاند به نسرین طبق
سنبلِ تر سود به سیمین ورق
زخمه به تار نفس، افشرد دست
نغمه برآمد ز شکر خواب مست
غلغله ای از دل پرجوش خاست
ولولهای از لب خاموش خاست
گرم شد افسانهٔ افسرده ام
زد دم عیسی، شرر مردهام
معتکفان حجرات دماغ
انجمن آرا، چو فروزان چراغ
از در دل تا ملکوتی افق
برسر هم بست معانی تتق
ساقی فیض ازلی باده داد
دل گهر بحر خرد زاده داد
فیض فلاطون خرد خم گشود
زنگ ز آیینهٔ فطرت زدود
شد ز خروش لب صهبا زده
زاویهٔ سامعه، یونانکده
نغمه، صبوحی زده می ریخت، لب
سودهٔ عنبرکده می بیخت، شب
شوق، به کف ساغر جمشید داشت
خامه، به بر، بربط ناهید داشت
رابطه بر سلسلهٔ راز بست
نقطه انجام به آغاز بست
کام قلم، قافیه سنجی گرفت
روم نسب، طرّهٔ زنجی گرفت
خطبهٔ معنی، به مرادم نشد
تا دل حل کرده، مدادم نشد
شانه صفت، سینه به صد زخم خست
تا سر زلف سخن آمد به دست
لاله صفت، نازده از خون ایاغ
گل نتوان کرد به دامن ز باغ
صبح شد ای ساقی مشکینه موی
جامی از آن بادهٔ خورشید روی
باز بپیما به حزین خراب
تا دمد از خامهٔ او آفتاب
حزین لاهیجی : مطمح الانظار
بخش ۶ - دمیدن صبح تجلّی از افق هویّت ذات بر تنویر ظلمتکدهٔ انیّت جهان
فیض نخستین که فروغ وجود
برقع رخسار تجلّی گشود
از اثر پرتو آن نور غیب
جلوه ابداع برآمد ز جیب
عکس ازل، آینه سازی گرفت
نقش دویی، جلوه طرازی گرفت
صورت زیبای خرد شد پدید
حفظ احد، فاتحه بر وی دمید
راهنما شد به نزولی سُبُل
بر اثرش قافلهٔ جزء و کل
گرم تکاپوی وصول مراد
ذره و خور، رخت به صحرا نهاد
پای ز کاهل قدمی سست سیر
غلغله برخاست ازین کهنه دیر
غافل و آگاه گرفتند راه
روی به وحدتکدهٔ لاسواه
شیوهٔ هر یک، روش تازه ای
جنبش هر ذره به اندازه ای
جنبش این میلی و زان یک به خیف
سیر یکی کمّی و دیگر به کیف
جنبش وضعی ست یکی را دلیل
وادی أینیست یکی را، سبیل
مور ندارد قدم پیل رفت
زاغ نیارد روش کبک تفت
کوچه بسی باشد و صحرا یکی
قطره فزون از حد و دریا یکی
راه نوردان سبیل سفر
بر سه طریقند درین رهگذر
آن یکی از علم، معلم خطاب
وین ز تعلّم به سبیل صواب
قسم سوم، خرمگسان عتُل
گردن جان، داده به تعذیب غُل
صبح خرد چون عَلَم خود فراشت
نیل شقاوت به جبین، جهل داشت
شمس مغربی : ترجیعات
شماره ۳ - سر بخرابات مغان در نهم
سر بخرابات مغان در نهم
در قدم پیر مغان سر نهم
در قدم پیر مغان در نهم
وز کف او جام پیاپی کشم
چون بخورم باده شوم مست ازو
نیست شوم باز شوم هست ازو
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۱ - چون تو گلی در همه گلزار نیست
چون تو گلی در همه گلزار نیست
چون تو شکر در همه بازار نیست
نامه به پایان شد و باقی سخن
قصّه ما در خور طومار نیست
هر که گرفتار تو شد جان سپُرد
وای بر آن کس که گرفتار نیست
یار به جانی اگر آید به دست
هرزه مگویید که بسیار نیست
شیخ به مسجد شد و رهبان به دیر
منزل ما جز در خمّار نیست
لشکر سلطان صف عشق را
رایت منصور بِه از دار نیست
هر که به عالم پی یاری گرفت
وه که من سوخته را یار نیست
شب که کنم ناله ز درد فراق
کس به جز از بخت تو بیدار نیست
جان و دل و صبر و تن و عقل و هوش
رفت و چو من هیچ سبکبار نیست
نیست خریدار تو تنها جلال
کیست که از جانت خریدار نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۴ - شوق توام باز گریبان گرفت
شوق توام باز گریبان گرفت
اشک دوان آمد و دامان گرفت
سهل بود ترک دو عالم، ولی
ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت
جان منی، بی تو نفس چون زنم
زان که مرا بی تو دل از جان گرفت
هر که چنین فرصتی از دست داد
بس که سرانگشت به دندان گرفت
عارض او تا به درآورد خط
خرده بسی بر مه تابان گرفت
خال تو بر لعل لبت دست یافت
مورچه ای ملک سلیمان گرفت
دل طلب کعبه روی تو کرد
حلقه آن زلف پریشان گرفت
ما و می و طرف گلستان که باز
باد صبا راه گلستان گرفت
بی مه رخسار و شب زلف تو
خاطرم از شمع و شبستان گرفت
جان جلال از همه عالم بِرست
وز دو جهان دامن جانان گرفت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۶ - دوش شبم را صفت روز بود
دوش شبم را صفت روز بود
در برم آن شمع دل افروز بود
چاکر من دولت بیدار بود
بنده من طالع پیروز بود
یار مرا مونس و دمساز بود
شمع مرا همدم و هم سوز بود
خال بر آن چهره شب قدر بود
زلف بر آن رخ شب نوروز بود
با من بیچاره نمی گشت رام
وین اثر پند بدآموز بود
پرتو رخسار دل افروز او
در دل شب روز نی از روز بود
جان و دلم خسته و مجروح کرد
ناوک چشمش که جگردوز بود
خرّمی اندوخت ز وصلش جلال
گرچه ز هجرانش غم اندوز بود
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۲ - عشق تو هر لحظه فزون می شود
عشق تو هر لحظه فزون می شود
دل ز غمت غرقه خون می شود
در هوس سلسله زلف تو
عقل مبدّل به جنون می شود
روی تو نادیده مه چارده
بنگرش از غصّه که چون می شود
گمشدگان را به طریق نجات
مهر رخت راهنمون می شود
بس که گران است سر از جام عشق
زیر سرم دست ستون می شود
عالمی از مستی چشمت خراب
چشم تو خود مست کنون می شود
عشق تو ورزیم که سلطان عقل
در کف عشق تو زبون می شود
شوق تو جوییم که از بار آن
قامت افلاک نگون می شود
در دل سوزان جلال آتشی ست
کز فلکش دود برون می شود
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۰ - ای ز رخ چون مه و زلف دراز
ای ز رخ چون مه و زلف دراز
صد درِ فتنه به جهان کرده باز
الحق اگر ناز کند می رسد
آن قد و بالای تو بر سرو ناز
هیچ کس از حال دل آگه نبود
اشک برون رفت و برون برد راز
ای دل من همچو دهان تو تنگ
قصّه من چون سر زلفت دراز
کی تو شکار من مسکین شوی
صعوه ندیدم که کند صید باز
روز قیامت که بود گاه عرض
شیخ نماز آرد و عاشق نیاز
پیش تو سر بر نکنم همچو چنگ
خواه مرا می زن و خوه می نواز
شب همه شب بی رخ تو همچو شمع
کار من سوخته سوز است و ساز
درد تو عمری ست که دارد جلال
چاره این عاشق مسکین بساز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۶۰ - زلف تو بر ماه نهد پای خویش
زلف تو بر ماه نهد پای خویش
پهلوی خورشید کند جای خویش
عاقبتش سر ببرند آن که او
بیش ز اندازه نهد پای خویش
سلسله بر پای صبا می نهد
از شکن سلسله آسای خویش
هرکسی آشفته دیگر کسی ست
وز همه آشفته و شیدای خویش
حاصلش آشفتگی و تیرگی ست
هر که بود معتقد رای خویش
دیر که سودای خطت پُخت زود
سر بنهد در سر سودای خویش
کار جهان بین که کند هندویی
هم سر بالای تو بالای خویش
پاس رخت دارد در صبح و شام
دزد بود خازن کالای خویش
کرد تمنّای رُخت چون جلال
هست پریشان ز تمنّای خویش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۸ - با تو همین یک سخنم آرزو است
با تو همین یک سخنم آرزو است
گفتن و قربان شدنم آرزو است
پیش قد شمع تو پروانه‌وار
پر زدن و سوختنم آرزو است
وقت شد از دیده ببارم سرشگ
غوطه به دریا زدنم آرزو است
لاله‌صفت پنجه خونین ز غم
پیش تو بر سر زدنم آرزو است
قدّ و رخ و تن بنما در چمن
سرو و گل و یاسمنم آرزو است
کرد دلم عزم ز خود رفتنی
دور شدن زین وطنم آرزو است
نشئه دیگر می توحید راست
جرعه بدین می زدنم آرزو است
باش تو قصاب که گفته است فیض
حلقه آن در زدنم آرزو است
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الفضل العباس سلام الله علیه
شمارهٔ ۴ - فی رثاء ابی الفضل و اخوته علیهم السلام عن لسان امهم ام البنین علیهاالسلام
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل ام البنین
آه دل پرده نشین حیا
برده دل از عیسی گردون نشین
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و دیده روان ز آستین
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز کف چار جوان گزین
اربعه مثل نسور الربی
سدره نشین از غمشان آتشین
کعبۀ توحید از آن چار تن
یافت زهر ناحیه رکنی رکین
قائمۀ عرش از ایشان بپای
قاعدۀ عدل از آنها متین
نغمۀ داودی بانوی دهر
کرده بسی آب دل آهنین
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مویه کنان موی کنان حور عین
یاد ابوالفضل که سر حلقه بود
بود در آن حلقۀ ماتم نگین
اشکفشان سوخته جان همچو شمع
با غم آن شاهد زیبا قرین
ناله و فریاد جهان سوز او
لرزه در افکنده بعرش برین
کای قد و بالای دلآرای تو
در چمن ناز بسی نازنین
غرۀ غرای تو الله نور
نقش نخستین کتاب مبین
طرۀ زیبای تو سرو قدم
غیب مصون در خم او چین چین
همت والای تو بیرون ز وهم
خلوت ادنای تو در صدر زین
رفتی و از گلشن یاسین برفت
نوگلی از شاخ گل یاسمین
رفتی و رفت از افق معدلت
یکفلکی مبر رخ و مه جبین
کعبه فرو ریخت چه آسیب دید
رکن یمانی ز شمال و یمین
ریخت چه بال و پر آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الامین
آه از آن سینۀ سینا مثال
داد ز بیدادی پیکان کین
طور تجلای الهی شکافت
سر انا الله بخون شد دفین
تیر کمانخانۀ بیداد زد
دیدۀ حق بین ترا از کمین
عقل رزین تاب تحمل نداشت
آنچه تو دیدی ز عمود و زین
عاقبت از مشرق زین شد نگون
مهر جهانتاب بروی زمین
خرمن عمرم همه بر باد شد
میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین
صبح من و شام غریبان سیاه
روز من امروز چه روز پسین
چار جوان بود مرا دلفروز
و الیوم أصبحت و لا من بنین
لا خیر فی الحیاه من بعدهم
فکلهم أمسی صریعاً طعین
خون بشو ایدل که جگرگوشگان
قد واصلو الموت بقطع الوتین
نام جوان مادر گیتی مبر
تذکرینی بلیوث العرین
چونکه دگر نیست جوانی مرا
لا تدعونی ویک ام البنین
مفتقر از نالۀ بانوی دهر
عالمیان تا بقیامت غمین
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۱ - خاک نشینی است سلیمانیم
خاک نشینی است سلیمانیم
دست بود افسر سلطانیم
هست چهل سال که میپوشمش
کهنه نشد جامه عریانیم
جوش سرشکم بمقام وداع
جمعم و سرگرم پریشانیم
نسخه گرفتست نظام جهان
از نسق بیسر و سامانیم
خاک تواضع ز ازل ریخته
دست قضا بر خط پیشانیم
روی نیاز از همه سو تافتم
قبله نفهمیده مسلمانیم
بخت ز آغوش من انگیخته
همچو صدف باعث ویرانیم
در دهن از روزه حرمان من
نیست جز انگشت پشیمانیم
من ز سواد سخنم چون کلیم
نه همدانی و نه کاشانیم
کلیم کاشانی : مثنویات
شمارهٔ ۸ - برای نقش کردن بر دور سپر پادشاهی
پیش رخ شه نه سپر شد حجاب
پاره ابریست بر آفتاب
شاه جهان ثانی صاحبقران
یک سپر از اسلحه اش آسمان
بندگیش فخر سران دیار
گوش همه چون سپر حلقه دار
تیغ بروی فلک افراختست
کاهکشان دست سپر ساختست
در کف دریا کش مالک رقاب
تیغ و سپر آمده موج و حباب
پشت سپر بسکه بود گرم ازو
از دم شمشیر نگردانده رو
برده اگر زرگر باغ و بهار
خرده زر در سپر گل بکار
هر زر و گوهر که نهان داشت کان
این سپر آمد طبق عرض آن
دامن دریوزه گشادشت باز
پیش کف همت عالم نواز
چرخ نوی آمده بر روی کار
ساخته بر محور ساعد مدار
گرچه فلک شکل و ملک خوی نیست
کینه کش و کج رو و بیروی نیست
او فلک حادثه زا آمده است
این فلک دفع بلا آمده است
حفظ الهی سپر شاه باد
چرخ سپر دار و هوا خواه باد