تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۴۹ - کرمک پیله
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۱۵ - اشرف ابریشمی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸ - دلم از غصّه رنجورست امشب
دلم از غصّه رنجورست امشب
زتن آسایشم دورست امشب
بخواهد آهم از گردون گذشتن
کمان ناله پرزورست امشب
به چشم ماه میل سُرمة آه
کشم چندانکه مقدورست امشب
ز آغوش خیالم چشم بد دور
که آسایشگه حورست امشب
تو ای ناصح دماغ خود مرنجان
شکیبایی زمن دورست امشب
جهان تنگست بر من چون دل مور
مرا گویی شب گورست امشب
دو عالم تیره شد فیّاض گویی
چراغ ماه بینورست امشب
زتن آسایشم دورست امشب
بخواهد آهم از گردون گذشتن
کمان ناله پرزورست امشب
به چشم ماه میل سُرمة آه
کشم چندانکه مقدورست امشب
ز آغوش خیالم چشم بد دور
که آسایشگه حورست امشب
تو ای ناصح دماغ خود مرنجان
شکیبایی زمن دورست امشب
جهان تنگست بر من چون دل مور
مرا گویی شب گورست امشب
دو عالم تیره شد فیّاض گویی
چراغ ماه بینورست امشب
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
همچو مسلمان که در دیار فرنگ است
در ره عشقت ز طعنه باک ندارد
این دل چون شیشه آزمودة سنگ است
آن طرف کام نیست غیر ندامت
چیدم و دیدم گل امید دو رنگ است
حال دل سادهلوح با تو بگویم
چهرة آیینه را ببین که چه رنگ است
صلح دو عالم چه میکنیم چو با ما
گوشة ابروی یار بر سر جنگ است
بادة شیرین عمر خضر چهریزی
در گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است
عمر دواسپه گذشت این چه شتابست
نام مجو از کسی که در غم ننگ است
فیض کمال خجند یافته فیّاض
حیف مجال سخن که قافیه تنگ است
همچو مسلمان که در دیار فرنگ است
در ره عشقت ز طعنه باک ندارد
این دل چون شیشه آزمودة سنگ است
آن طرف کام نیست غیر ندامت
چیدم و دیدم گل امید دو رنگ است
حال دل سادهلوح با تو بگویم
چهرة آیینه را ببین که چه رنگ است
صلح دو عالم چه میکنیم چو با ما
گوشة ابروی یار بر سر جنگ است
بادة شیرین عمر خضر چهریزی
در گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است
عمر دواسپه گذشت این چه شتابست
نام مجو از کسی که در غم ننگ است
فیض کمال خجند یافته فیّاض
حیف مجال سخن که قافیه تنگ است
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل
ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل
طرّة دستار کرده دستة کاکل
کار کمر تنگ کرده تاب کمربند
طرف کله برشکسته طرز تغافل
خنده برانگیخته ز لعل چو غنچه
ژاله برآمیخته به چهرة چون گل
برگ سمن سبز کرده طرف بناگوش
چشمة خضر آب داده سبزة سنبل
زلف به ابطال امتناع تناهی
خم به خم اثبات کرده حکم تسلسل
گوشة دنباله زیب چشم سیه مست
سرمه فشان در گلوی نالة بلبل
ناوک مژگان آب خورده ز شوخی
نشتر شریان گشای تاب و تحمّل
وعده فرامش تبسّم لب مژگان
میفکند در بنای صبر تزلزل
با همه خواری به پشت گرمی لطفت
هیچ نکردیم از رقیب تنزّل
دادن کام دلی به هیچ، تسلّی
این همه بیرحم من نداشت تأمّل
کرده در ایّام نکته سنجی طبعت
فکرت فیّاض ختم طرز تغزّل
طرّة دستار کرده دستة کاکل
کار کمر تنگ کرده تاب کمربند
طرف کله برشکسته طرز تغافل
خنده برانگیخته ز لعل چو غنچه
ژاله برآمیخته به چهرة چون گل
برگ سمن سبز کرده طرف بناگوش
چشمة خضر آب داده سبزة سنبل
زلف به ابطال امتناع تناهی
خم به خم اثبات کرده حکم تسلسل
گوشة دنباله زیب چشم سیه مست
سرمه فشان در گلوی نالة بلبل
ناوک مژگان آب خورده ز شوخی
نشتر شریان گشای تاب و تحمّل
وعده فرامش تبسّم لب مژگان
میفکند در بنای صبر تزلزل
با همه خواری به پشت گرمی لطفت
هیچ نکردیم از رقیب تنزّل
دادن کام دلی به هیچ، تسلّی
این همه بیرحم من نداشت تأمّل
کرده در ایّام نکته سنجی طبعت
فکرت فیّاض ختم طرز تغزّل
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - دعوت عشق است اینکه بار نیابی
دعوت عشق است اینکه بار نیابی
عزّت عشق اینکه اعتبار نیابی
تا به کف عشق، بیهراس چو منصور
سر ننهی، پای تختِ دار نیابی
لنگر کشتیِّ دل، شکستن کشتی است
ترسم اگر نشکنی قرار نیابی
وصلِ کنار آفتِ سفینة موجست
راه همان به که برکنار نیابی
ترک علایق کنون بکن که جوانی
دجله چو پرتر شود گذار نیابی
راه برو پیش از آنکه راه ببندند
کار بکن پیش از آنکه کار نیابی
توسن عمر این چنین که رام تو کردند
حیف درین دشت اگر شکار نیابی
فرصت عمرت سوار سرعت برقست
یک دو نفس گرد این سوار نیابی
دل ندهد نور با وجود علایق
آینه روشن درین غبار نیابی
سایة راحت مجو ز بوتة دنیا
این گل بیخار را ز خار نیابی
با تو بگویم حقیقت نظر عقل
گرد ببینی ولی سوار نیابی
نقد تو گیرد عیار اگر دو سه روزی
در کف این ناکسان عیار نیابی
اهل هوس تا به خویش بار دهندت
در صف مردانِ عشق بار نیابی
چشم بد روزگار در پی زخمست
در نظر آن به که اعتبار نیابی
کار کن امروز اختیار که فردا
در کف خود هیچ اختیار نیابی
یار طلب پیش از آنکه در همه عالم
یار بگویی و هیچ یار نیابی
رنگ هوس بیوفاست به که چو فیّاض
در کف دست خود این نگار نیابی
عزّت عشق اینکه اعتبار نیابی
تا به کف عشق، بیهراس چو منصور
سر ننهی، پای تختِ دار نیابی
لنگر کشتیِّ دل، شکستن کشتی است
ترسم اگر نشکنی قرار نیابی
وصلِ کنار آفتِ سفینة موجست
راه همان به که برکنار نیابی
ترک علایق کنون بکن که جوانی
دجله چو پرتر شود گذار نیابی
راه برو پیش از آنکه راه ببندند
کار بکن پیش از آنکه کار نیابی
توسن عمر این چنین که رام تو کردند
حیف درین دشت اگر شکار نیابی
فرصت عمرت سوار سرعت برقست
یک دو نفس گرد این سوار نیابی
دل ندهد نور با وجود علایق
آینه روشن درین غبار نیابی
سایة راحت مجو ز بوتة دنیا
این گل بیخار را ز خار نیابی
با تو بگویم حقیقت نظر عقل
گرد ببینی ولی سوار نیابی
نقد تو گیرد عیار اگر دو سه روزی
در کف این ناکسان عیار نیابی
اهل هوس تا به خویش بار دهندت
در صف مردانِ عشق بار نیابی
چشم بد روزگار در پی زخمست
در نظر آن به که اعتبار نیابی
کار کن امروز اختیار که فردا
در کف خود هیچ اختیار نیابی
یار طلب پیش از آنکه در همه عالم
یار بگویی و هیچ یار نیابی
رنگ هوس بیوفاست به که چو فیّاض
در کف دست خود این نگار نیابی
فیاض لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - مدح وزیر میرزا طالبخان
آصف جم قدر میرزا طالبخان
آنکه ندیده خرد وزیر چنینی
پیش ازین کش سپهر در مدد ملک
بهر وزارت سپرده بود نگینی
چندی ازو بستدش که خلق بدانند
دولت و دین را چو او نبوده امینی
باز در ایّام پادشاه جوانبخت
آنکه ازو یافت تشت عدل طنینی
آنکه به عهدش ز چار گوشة عالم
گوش زمان هیچ ناشنیده انینی
آنکه ز اقبال او ز شش جهت ملک
تخت شهی را نبوده تختنشینی
شاه صفی آنکه بیغذای نوالش
در رحم آرزو نمانده جنینی
کرد در انگشت او نگین وزارت
مرتبة آسمان گرفت زمینی
شب ز عطارد چو خواست صورت تاریخ
طبع بلند اخترم که داشت نگینی
گفت عطارد رقم سپرد چو با وی
شاه چنین را سزد وزیر چنینی
آنکه ندیده خرد وزیر چنینی
پیش ازین کش سپهر در مدد ملک
بهر وزارت سپرده بود نگینی
چندی ازو بستدش که خلق بدانند
دولت و دین را چو او نبوده امینی
باز در ایّام پادشاه جوانبخت
آنکه ازو یافت تشت عدل طنینی
آنکه به عهدش ز چار گوشة عالم
گوش زمان هیچ ناشنیده انینی
آنکه ز اقبال او ز شش جهت ملک
تخت شهی را نبوده تختنشینی
شاه صفی آنکه بیغذای نوالش
در رحم آرزو نمانده جنینی
کرد در انگشت او نگین وزارت
مرتبة آسمان گرفت زمینی
شب ز عطارد چو خواست صورت تاریخ
طبع بلند اخترم که داشت نگینی
گفت عطارد رقم سپرد چو با وی
شاه چنین را سزد وزیر چنینی
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - وله
میم دهان لعبتی نخواهنده ابجد
قامت ما دال کرد از آن الف قد
جیم دو زلفش بعین دوستی از من
برده چنان دل که می ندانم ابجد
خد نکو را کنند برمه تشبیه
لیک بت من ز ماه به بودش خد
مه که ز حد بگذرد پذیرد نقصان
آن مه تکمیل شد چو بگذشت از حد
در همه عضوش ز ساق خوشترم آید
کاینجا راهی برد بجانب مقصد
گر رخ امرد بدل فزاید قوت
ضعف دل من چراست زان رخ امرد
یکدم صد بار اگر جمالش بینم
باز بذوق اندرم نگشته مجدد
جلوه دندان اوست در برعشاق
چون سخن میر به زدر منضد
داور فرخ نژاد با دل باذل
سیف الدوله امیرزاده محمد
آنکه یک اقدام او بملک گشاید
به زهزار ازدحام خیل مجند
سودد ازو سر بلند شد بر مردم
مردم اگر سر بلند گشته زسودد
گاه غضب در رخش چو بینی گوئی
شعله نیران جهد زخلد مخلد
مهر و مهش دو ایاغ احمر و اصفر
روز و شبش دو غلام ابیض و اسود
ایکه بنازد زفر محمدت چرخ
همچو بنی هاشم از میامن احمد
باقی آرند فاضلان بر فضلت
گردند ارجمع یا که مفرد مفرد
آری آنجا که آفتاب بتابد
کس نکند التماس نور زفرقد
سطری از دفتر حیای تو نبود
گر بنویسد کسی هزار مجلد
کی ببرزگی کند بر تو نمایش
آنکه بآرایش است نور مقید
نیست همی کار خواجگی بتجمل
خواهد قول درست وعزم مشید
رای تو ز الواح روزکار بخواند
آنچه فراز آید از زمان مبعد
سیلی کآرد هزار سال دگرروی
تو برش امروز استوار کنی سد
سرمد چون خیرخلق یزدان جستی
یزدان دادت بخلق فره سرمد
صد حصن ازیک نهیب تیغ تو مفتوح
مانا دارد بفتح عهد موکد
تا که بود در خجسته لعل کواعب
سی و دو لؤلؤی جانفرای مسند
قصر جلالت بحول و قوت ایزد
برتر از این طاق نه رواق زبرجد
قامت ما دال کرد از آن الف قد
جیم دو زلفش بعین دوستی از من
برده چنان دل که می ندانم ابجد
خد نکو را کنند برمه تشبیه
لیک بت من ز ماه به بودش خد
مه که ز حد بگذرد پذیرد نقصان
آن مه تکمیل شد چو بگذشت از حد
در همه عضوش ز ساق خوشترم آید
کاینجا راهی برد بجانب مقصد
گر رخ امرد بدل فزاید قوت
ضعف دل من چراست زان رخ امرد
یکدم صد بار اگر جمالش بینم
باز بذوق اندرم نگشته مجدد
جلوه دندان اوست در برعشاق
چون سخن میر به زدر منضد
داور فرخ نژاد با دل باذل
سیف الدوله امیرزاده محمد
آنکه یک اقدام او بملک گشاید
به زهزار ازدحام خیل مجند
سودد ازو سر بلند شد بر مردم
مردم اگر سر بلند گشته زسودد
گاه غضب در رخش چو بینی گوئی
شعله نیران جهد زخلد مخلد
مهر و مهش دو ایاغ احمر و اصفر
روز و شبش دو غلام ابیض و اسود
ایکه بنازد زفر محمدت چرخ
همچو بنی هاشم از میامن احمد
باقی آرند فاضلان بر فضلت
گردند ارجمع یا که مفرد مفرد
آری آنجا که آفتاب بتابد
کس نکند التماس نور زفرقد
سطری از دفتر حیای تو نبود
گر بنویسد کسی هزار مجلد
کی ببرزگی کند بر تو نمایش
آنکه بآرایش است نور مقید
نیست همی کار خواجگی بتجمل
خواهد قول درست وعزم مشید
رای تو ز الواح روزکار بخواند
آنچه فراز آید از زمان مبعد
سیلی کآرد هزار سال دگرروی
تو برش امروز استوار کنی سد
سرمد چون خیرخلق یزدان جستی
یزدان دادت بخلق فره سرمد
صد حصن ازیک نهیب تیغ تو مفتوح
مانا دارد بفتح عهد موکد
تا که بود در خجسته لعل کواعب
سی و دو لؤلؤی جانفرای مسند
قصر جلالت بحول و قوت ایزد
برتر از این طاق نه رواق زبرجد
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۶۴ - وله
نامه نوشتم بدلربای خود از قم
کای بت شیرین سخن سلام علیکم
در قم از ری بطمطراق زدم تخت
لیک بیزد این دو روزه میرسم از قم
مردم چشمم زیمن خدمت خسرو
ننگرد از کبر بر معارف مردم
پای سریرشه از سخن بادیبان
فرق من آمد سزای تاج تسلم
شاد زی ای مه که چون زره رسم آید
طیش و تالم بدل بعیش و تنعم
لیک نیاوردمت تحف زلطایف
کآنچه بیارم تو را براوست تقدم
قاقم بهر تو آورم بچه زهره
کاطلس اندام تو است غیرت قاقم
مرسله در دهم تو را بچه یارا
کآرد لعلت گهر بگاه تکلم
منت خمار هم نمیکشم امسال
ریزم انگور خود ز بهر تو درخم
وز خم آرم میی که در مه ساغر
گوئی شمس است یا عصاره انجم
نقصی اگر فی المثل بکارم باقیست
می برم اینجا بنزد خواجه تظلم
سبط پیمبر حسین نام حسن خلق
اول مملوک اخت قبله هفتم
پیش کف راد او گدائی معدن
با دل زخار او فقیری قلزم
هم گهرش طیب است از اب براب
هم صدفش طاهر است از ام برام
در فرو اجلال گوید ارلمن الملک
چرخ سراید که قدیکون لانتم
جدش رخ تافته زخرمن هستی
نگذشت آدم اگر زخوشه گندم
در یکی از تنک تر عوالم فضلش
نه فلک پهنه ور چو حلقه شود گم
تخت مهی تازده است بختش در ملک
نیست بتخت شهان مکانت هیزم
یک میل از ارض جاه او نکند طی
خنگ فلک گر بساحتش فکند سم
میرا برمن نگر که بلبل طبعم
آمده بر شاخ مدح تو بترنم
گفته جیحون گزین نه غیر که در شرع
باشد تا آب باطلست تیمم
تا که بهر مه در این دوازده منظر
یکبار آید قمر بجانب کژدم
دشمن از زمردین عمامه تو کور
گر همه تن افعی است از دم تا دم
کای بت شیرین سخن سلام علیکم
در قم از ری بطمطراق زدم تخت
لیک بیزد این دو روزه میرسم از قم
مردم چشمم زیمن خدمت خسرو
ننگرد از کبر بر معارف مردم
پای سریرشه از سخن بادیبان
فرق من آمد سزای تاج تسلم
شاد زی ای مه که چون زره رسم آید
طیش و تالم بدل بعیش و تنعم
لیک نیاوردمت تحف زلطایف
کآنچه بیارم تو را براوست تقدم
قاقم بهر تو آورم بچه زهره
کاطلس اندام تو است غیرت قاقم
مرسله در دهم تو را بچه یارا
کآرد لعلت گهر بگاه تکلم
منت خمار هم نمیکشم امسال
ریزم انگور خود ز بهر تو درخم
وز خم آرم میی که در مه ساغر
گوئی شمس است یا عصاره انجم
نقصی اگر فی المثل بکارم باقیست
می برم اینجا بنزد خواجه تظلم
سبط پیمبر حسین نام حسن خلق
اول مملوک اخت قبله هفتم
پیش کف راد او گدائی معدن
با دل زخار او فقیری قلزم
هم گهرش طیب است از اب براب
هم صدفش طاهر است از ام برام
در فرو اجلال گوید ارلمن الملک
چرخ سراید که قدیکون لانتم
جدش رخ تافته زخرمن هستی
نگذشت آدم اگر زخوشه گندم
در یکی از تنک تر عوالم فضلش
نه فلک پهنه ور چو حلقه شود گم
تخت مهی تازده است بختش در ملک
نیست بتخت شهان مکانت هیزم
یک میل از ارض جاه او نکند طی
خنگ فلک گر بساحتش فکند سم
میرا برمن نگر که بلبل طبعم
آمده بر شاخ مدح تو بترنم
گفته جیحون گزین نه غیر که در شرع
باشد تا آب باطلست تیمم
تا که بهر مه در این دوازده منظر
یکبار آید قمر بجانب کژدم
دشمن از زمردین عمامه تو کور
گر همه تن افعی است از دم تا دم
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۴ - در تهنیت عید صیام
ای خم ابروی تو بزلف مجعد
همچو مهی نو بشام عید مقید
قرب طرب جو که روز گشت مبعد
شد بفراز شفق هلال مصعد
ریزمیی چون شفق بجام هلالی
با زخم بوی خمر یافته تصعید
مستند آبا و امهات و موالید
درکف دهر از جنان فتاده مقالید
آخر آبان مه است وگشته از آن عید
«اول اردی بهشت ماه جلالی »
ای بجمالت سرشت صفوت نوروز
چهره ات اندر دو زلف ماه شب افروز
ساز قدح کن کزوست درجگرم سوز
بر عدد روزگار روزه یک امروز
بخش مرا سی ایاغ می بتوالی
عقل من از خواب روز مجنون گردید
دل ز نشست شبم پر از خون گردید
روزم شب شد شرابم افیون گردید
راست شنو روزگار وارون گردید
مسند ایام را گرفت لیالی
ای تن تو خوبتر ز روح فرشته
گرد رخت حسن خط ناز نبشته
باز طرب را پدید شد سر رشته
خیز که اینک قضای عهد گذشته
یک مه باید زدن شراب دو سالی
بزم رنود ار نداشت زمرمه نی
بود بمسجد اگر تهاجم لاشی
امروز آن کر و فر دگرگون شد هی
هرچه بگوئی کم است مجلس بی می
آنچه بخواهی پر است مسجد خالی
موذن کازرد بر مناره گلورا
برد ز سر خواب خلق برز وکورا
صوتش سوزن نمود بر تن مورا
شکر که اکنون زرشک مطرب اورا
گشته به لالی بدل زبان بلالی
باز زخردان گسست سلک بزرگان
جام میشان فتاد از تن گرگان
میکده گردید وقف عیش سترکان
یافت تبدل بفکر غمره ترکان
ذکر ابوحمزه فرید ثمالی
شد فرح از چرخ بر زمین متراکم
هر طرف از عشرتی بپاست مراسم
صف زده اندر اسلام خواجه اعاظم
خواجه اعظم محمد بن القاسم
آنکه ملقب بود زشاه بوالی
عرش محامد براق ران معارج
جان روافض هلاک جسم خوارج
مفخر دانشوران داخل و خارج
داده ز اقرانش ارتقای معارج
عاطفت حق تبارک و تعالی
فاتح ابواب مغلقات مباحث
سد سدید سبیل سیل حوادث
تخت نیارا زمجد نعم الوارث
در برجاهش که هست عالم ثالث
ارض و سما کلبه ایست سافل و عالی
ایکه زرایت بدام رای و نجاشی
عقل برهوشت از فطن بتحاشی
فتح و ظفر را بدوش از تو غواشی
بزم ترا آسمان مقیم حواشی
کوی تو را بخت پاسبان حوالی
میرا بهر ملوک ازگهر وگنج
بی سخن شاعران نخیزد جز رنج
شعر بماند نه حکمرانی از گنج
خاصه چو من شاعری ادیب سخن سنج
کامده ضرب المثل بنغزه مقالی
پار در این بزم و این بساط و همین تخت
سعدالملک آرمیده بود جوان بخت
امروز از سست کار کرده و یا سخت
شعر منش حاصل است نی زر و نی رخت
زان همه اعتبار ملکی و مالی
هان چکنی تا بمن که دور تو باشد
گردش گیتی منوط شورتو باشد
شیر فلک سخره پیش ثور تو باشد
به که بما لطف و بذل طور تو باشد
کت بستائیم درخجسته خصالی
تا بفلک باشد از هلال علامت
تا رمضانست ماه خیر و کرامت
تاکه بشوال درخوشی است اقامت
شادی بی یاد تو بدام ندامت
صدر جدا از تو در شکنج لئالی
همچو مهی نو بشام عید مقید
قرب طرب جو که روز گشت مبعد
شد بفراز شفق هلال مصعد
ریزمیی چون شفق بجام هلالی
با زخم بوی خمر یافته تصعید
مستند آبا و امهات و موالید
درکف دهر از جنان فتاده مقالید
آخر آبان مه است وگشته از آن عید
«اول اردی بهشت ماه جلالی »
ای بجمالت سرشت صفوت نوروز
چهره ات اندر دو زلف ماه شب افروز
ساز قدح کن کزوست درجگرم سوز
بر عدد روزگار روزه یک امروز
بخش مرا سی ایاغ می بتوالی
عقل من از خواب روز مجنون گردید
دل ز نشست شبم پر از خون گردید
روزم شب شد شرابم افیون گردید
راست شنو روزگار وارون گردید
مسند ایام را گرفت لیالی
ای تن تو خوبتر ز روح فرشته
گرد رخت حسن خط ناز نبشته
باز طرب را پدید شد سر رشته
خیز که اینک قضای عهد گذشته
یک مه باید زدن شراب دو سالی
بزم رنود ار نداشت زمرمه نی
بود بمسجد اگر تهاجم لاشی
امروز آن کر و فر دگرگون شد هی
هرچه بگوئی کم است مجلس بی می
آنچه بخواهی پر است مسجد خالی
موذن کازرد بر مناره گلورا
برد ز سر خواب خلق برز وکورا
صوتش سوزن نمود بر تن مورا
شکر که اکنون زرشک مطرب اورا
گشته به لالی بدل زبان بلالی
باز زخردان گسست سلک بزرگان
جام میشان فتاد از تن گرگان
میکده گردید وقف عیش سترکان
یافت تبدل بفکر غمره ترکان
ذکر ابوحمزه فرید ثمالی
شد فرح از چرخ بر زمین متراکم
هر طرف از عشرتی بپاست مراسم
صف زده اندر اسلام خواجه اعاظم
خواجه اعظم محمد بن القاسم
آنکه ملقب بود زشاه بوالی
عرش محامد براق ران معارج
جان روافض هلاک جسم خوارج
مفخر دانشوران داخل و خارج
داده ز اقرانش ارتقای معارج
عاطفت حق تبارک و تعالی
فاتح ابواب مغلقات مباحث
سد سدید سبیل سیل حوادث
تخت نیارا زمجد نعم الوارث
در برجاهش که هست عالم ثالث
ارض و سما کلبه ایست سافل و عالی
ایکه زرایت بدام رای و نجاشی
عقل برهوشت از فطن بتحاشی
فتح و ظفر را بدوش از تو غواشی
بزم ترا آسمان مقیم حواشی
کوی تو را بخت پاسبان حوالی
میرا بهر ملوک ازگهر وگنج
بی سخن شاعران نخیزد جز رنج
شعر بماند نه حکمرانی از گنج
خاصه چو من شاعری ادیب سخن سنج
کامده ضرب المثل بنغزه مقالی
پار در این بزم و این بساط و همین تخت
سعدالملک آرمیده بود جوان بخت
امروز از سست کار کرده و یا سخت
شعر منش حاصل است نی زر و نی رخت
زان همه اعتبار ملکی و مالی
هان چکنی تا بمن که دور تو باشد
گردش گیتی منوط شورتو باشد
شیر فلک سخره پیش ثور تو باشد
به که بما لطف و بذل طور تو باشد
کت بستائیم درخجسته خصالی
تا بفلک باشد از هلال علامت
تا رمضانست ماه خیر و کرامت
تاکه بشوال درخوشی است اقامت
شادی بی یاد تو بدام ندامت
صدر جدا از تو در شکنج لئالی
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۶ - وله
ای برخت خط چو شب بدوره خورشید
خال بتابان مهت چو بیم برامید
حسن تو رخشان سهیل نعمت جاوید
رفته قمر گرد راهت از پی تعویذ
سنبلت افشان چو سنبله که به ناهید
شعر تو پیچان چو ذو ذنب که بشعری
غیر پرندی تنت بجامه اطلس
روح روان را کسی ندید ملبس
گلشن بی تو بتر زتافته محبس
گلخن با تو به از بنای مقرنس
گویا گردد زگفتگوی تو اخرس
بینا گردد ز رنگ و بوی تو اعمی
ای ارم خانه سوز و طوبی غازی
شور حقیقی و فتنه ساز مجازی
نی چو تو رضوان رخ از صبایح رازی
نی چو تو غلمان بر از بتان طرازی
آن بچه حوری که رفته چون پی بازی
کرده ره خلد گم چمیده به دنیی
خط تو ترسا پسر به نسخ تماثیل
کرده ز عنبر رقم بر آینه انجیل
زلف چلیپات گوئی از پی تقبیل
دست و گریبان مریم است و عزازیل
روی تو در جعد یا بجوشن جبریل
لعل تو در خط و یا بخفتان عیسی
ای زده ز افسونگری هلال بوسمه
کف تو اندر خضاب چون بشفق مه
موی ترا از شمیم غالیه لطمه
جسم ترا از نسیم لخلخه صدمه
بخت منت در نظرگذشته نه سرمه
خون منت دستگیر گشته نه حنی
پیکر مجنون ز پوست داشت گر اکنون
ساخته ما را ز پوست عشق تو بیرون
ای خرد از خال تست خیمه بهامون
وز خم مویت به دام اگر چه فلاطون
خال تو لیلی ولی بکسوت مجنون
موی تو مجنون ولی بحلیت لیلی
دید خلیل ار به بت رخ تو دلارام
عزت عزی نمود و حرمت اصنام
آزر اگر کرد نقش روی ترا وام
بست حرم بهر طوف بتکده احرام
بت شکن آمد وزیر ورنه در اسلام
رسم شد ازعشق تو پرستش عزی
میری کاقبال او چو رانده یزک را
گرفته (کذا) روی سماک و پشت سمک را
گرچه شمارد بهوش ز انجم تک را
لیک نداند زجود از صد یک را
آصف جم فرحسینقلی که فلک را
حبل خیام وی است عروه وثقی
آنکه زکیهان بروبد از نیت نیک
وز قلمش شد بدل ببزم معاریک
یافته از مسندش نظام ممالیک
ملجا ترک است و صدر و صاحب تاجیک
واقف بر هر چه در مرابع نزدیک
ملهم از آنچه در مکامن اقصی
خال بتابان مهت چو بیم برامید
حسن تو رخشان سهیل نعمت جاوید
رفته قمر گرد راهت از پی تعویذ
سنبلت افشان چو سنبله که به ناهید
شعر تو پیچان چو ذو ذنب که بشعری
غیر پرندی تنت بجامه اطلس
روح روان را کسی ندید ملبس
گلشن بی تو بتر زتافته محبس
گلخن با تو به از بنای مقرنس
گویا گردد زگفتگوی تو اخرس
بینا گردد ز رنگ و بوی تو اعمی
ای ارم خانه سوز و طوبی غازی
شور حقیقی و فتنه ساز مجازی
نی چو تو رضوان رخ از صبایح رازی
نی چو تو غلمان بر از بتان طرازی
آن بچه حوری که رفته چون پی بازی
کرده ره خلد گم چمیده به دنیی
خط تو ترسا پسر به نسخ تماثیل
کرده ز عنبر رقم بر آینه انجیل
زلف چلیپات گوئی از پی تقبیل
دست و گریبان مریم است و عزازیل
روی تو در جعد یا بجوشن جبریل
لعل تو در خط و یا بخفتان عیسی
ای زده ز افسونگری هلال بوسمه
کف تو اندر خضاب چون بشفق مه
موی ترا از شمیم غالیه لطمه
جسم ترا از نسیم لخلخه صدمه
بخت منت در نظرگذشته نه سرمه
خون منت دستگیر گشته نه حنی
پیکر مجنون ز پوست داشت گر اکنون
ساخته ما را ز پوست عشق تو بیرون
ای خرد از خال تست خیمه بهامون
وز خم مویت به دام اگر چه فلاطون
خال تو لیلی ولی بکسوت مجنون
موی تو مجنون ولی بحلیت لیلی
دید خلیل ار به بت رخ تو دلارام
عزت عزی نمود و حرمت اصنام
آزر اگر کرد نقش روی ترا وام
بست حرم بهر طوف بتکده احرام
بت شکن آمد وزیر ورنه در اسلام
رسم شد ازعشق تو پرستش عزی
میری کاقبال او چو رانده یزک را
گرفته (کذا) روی سماک و پشت سمک را
گرچه شمارد بهوش ز انجم تک را
لیک نداند زجود از صد یک را
آصف جم فرحسینقلی که فلک را
حبل خیام وی است عروه وثقی
آنکه زکیهان بروبد از نیت نیک
وز قلمش شد بدل ببزم معاریک
یافته از مسندش نظام ممالیک
ملجا ترک است و صدر و صاحب تاجیک
واقف بر هر چه در مرابع نزدیک
ملهم از آنچه در مکامن اقصی
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۷ - در منقبت شاه اولیا علی مرتضی و شهادت حضرت علی اصغر
ای که فرو رفته ببحر تمنی
گاه بصورت چمی وگاه بمعنی
بشکن و بفکن هرآنچه اسفل و اعلی
خواهی اگر رستگی به نشئه اخری
جوی بجان بستگی بصادر اول
احمد و حیدر که یک وجود و دو اسمند
کشور ایجاد را قویم طلسمند
گرچه ز صلب و رحم عیان بدو قسمند
لیک یکی روح رفته در بدو جسمند
دو ننماید مگر بدیده احول
شیر خدا آفتاب برج میامن
باب حکم پرده دار واجب و ممکن
مخزن اسرار هر چه ساری و ساکن
عرصه لاهوت راست ماه مهیمن
ساحت ناسوت راست شاه مجلل
عقل بر ذاتش ازکبر به تصبی
عرش بر قدرش از عظم بتابی
نوح بنزد مقام او متنبی
جان نبی را تنش بهینه مربی
چهر خدا را رخش مهینه سجنجل
فرش در لامکان فراشته اورنگ
باسش قاروره قضا زده برسنگ
ملک ورا جبرئیل مرغ شباهنگ
پای تصور بکوی شوکت او لنگ
دست تفکر بذیل حشمت او شل
بود و نبود اسمی از تکون آدم
آدم تنها نه بلکه خلقت عالم
هستی او سکه زد بنقد پر وکم
چرخ بر کاخ او بنائی مبهم
مهر برچهر او وجودی مهمل
ای که ز گردون چو شد مقام بخاکت
خلق نشاندند جنب ابن صهاکت
کیست که بیند رسل گریبان چاکت
ایزد ننموده جز به پیکر پاکت
مختصری تا بدین نهایه مطول
عقبی بیروی تو بذلت دنیا
دنیا بارای تو بعزت عقبی
حکم تو صورت جدا کند زهیولی
با تو زمین نجف زگردون اعلی
بی تو سپهر برین ز غبرا اسفل
هم ازل ازمهر تو باخذ مطالع
هم ابد از قهر تو بکسب مقاطع
از تو قلم زد بلوح نقش وقایع
امر شریعت بدون سعی تو ضایع
کار نبوت جدا زتیغ تو مختل
کشور توحید شد زقلب تو محدود
باره دین گشت ز اهتمام تو مشدود
بزم توصد پرده به ز جنت موعود
قوت ایزد ز بازوان تو مشهود
لطف الهی زعارض تو ممثل
ای حرم کعبه ات ز حلقه بگوشان
وی دل دانای تو زبان خموشان
با تو که گفت ازحسین چشم بپوشان
خاصه در آندم که اهل بیت خروشان
نزدش با اصغر آمدند معجل
گفتند این طفل کو چو بحر بجوشد
نیست چو ماکز عطش بصبر بکوشد
اشک بپاشد چنانکه خاک بپوشد
رخ بخراشد چنانکه جان بخروشد
جز بکفی آب عقده اش نشود حل
هی بفغان خود زگاهواره پراند
مادر او هم زبان طفل نداند
نه بودش شیر تا بلب برساند
نه بودش آب تا برخ بفشاند
مانده بتسکین قلب اوست معطل
گاهی ناخن زند بسینه مادر
گاهی بیجان شود بدامن خواهر
باری ازما گذشته چاره اصغر
با بنشانش شرار آه چو آذر
یا ببرش همرهت بجانب مقتل
شه ز حرم خانه اش ربود و روانشد
پیر خرد همعنان بخت جوان شد
زین پدر وزن پسر بلرزه جهان شد
آمد و آورد هر طرف نگران شد
تا بکه سازد حقوق خویش مدلل
گفت که ایقوم روح پیکرم اینست
ثانی حیدر علی اصغرم اینست
آن همه اصغر بدند اکبرم اینست
حجه کبرای روز محشرم اینست
رحمی کش حال برفناست محول
او که بدین کودکی گناه ندارد
یا که سر رزم این سپاه ندارد
بلکه بس افسرده است آه ندارد
جای دهید آنکه را پناه ندارد
پیش کز ایزد بریدکیفر اکمل
ناکه از آنقوم از سعادت محروم
حرمله اش تیرکینه راند بحلقوم
حلق وراخست و جست برشه مظلوم
وز شه مظلوم آن سه شعبه مسموم
رد شد و سرزد زقلب احمد مرسل
طفلی کز تشنگی بغم شده مدغم
جست و برآورد دست و خست رخ از غم
گردن و سرگاه راست کرد وگهی خم
شه زگلویش کشید تیر و هماندم
ملک جهان بر جنان نمود مبدل
شاها جیحون کهینه چامه نگارم
کز فر تو مهر گشته حاجب بارم
ده به امم اجر هرچه مدح تو آرم
من بجنان و جحیم کار ندارم
باتوام از نور و نار رسته مخیل
گاه بصورت چمی وگاه بمعنی
بشکن و بفکن هرآنچه اسفل و اعلی
خواهی اگر رستگی به نشئه اخری
جوی بجان بستگی بصادر اول
احمد و حیدر که یک وجود و دو اسمند
کشور ایجاد را قویم طلسمند
گرچه ز صلب و رحم عیان بدو قسمند
لیک یکی روح رفته در بدو جسمند
دو ننماید مگر بدیده احول
شیر خدا آفتاب برج میامن
باب حکم پرده دار واجب و ممکن
مخزن اسرار هر چه ساری و ساکن
عرصه لاهوت راست ماه مهیمن
ساحت ناسوت راست شاه مجلل
عقل بر ذاتش ازکبر به تصبی
عرش بر قدرش از عظم بتابی
نوح بنزد مقام او متنبی
جان نبی را تنش بهینه مربی
چهر خدا را رخش مهینه سجنجل
فرش در لامکان فراشته اورنگ
باسش قاروره قضا زده برسنگ
ملک ورا جبرئیل مرغ شباهنگ
پای تصور بکوی شوکت او لنگ
دست تفکر بذیل حشمت او شل
بود و نبود اسمی از تکون آدم
آدم تنها نه بلکه خلقت عالم
هستی او سکه زد بنقد پر وکم
چرخ بر کاخ او بنائی مبهم
مهر برچهر او وجودی مهمل
ای که ز گردون چو شد مقام بخاکت
خلق نشاندند جنب ابن صهاکت
کیست که بیند رسل گریبان چاکت
ایزد ننموده جز به پیکر پاکت
مختصری تا بدین نهایه مطول
عقبی بیروی تو بذلت دنیا
دنیا بارای تو بعزت عقبی
حکم تو صورت جدا کند زهیولی
با تو زمین نجف زگردون اعلی
بی تو سپهر برین ز غبرا اسفل
هم ازل ازمهر تو باخذ مطالع
هم ابد از قهر تو بکسب مقاطع
از تو قلم زد بلوح نقش وقایع
امر شریعت بدون سعی تو ضایع
کار نبوت جدا زتیغ تو مختل
کشور توحید شد زقلب تو محدود
باره دین گشت ز اهتمام تو مشدود
بزم توصد پرده به ز جنت موعود
قوت ایزد ز بازوان تو مشهود
لطف الهی زعارض تو ممثل
ای حرم کعبه ات ز حلقه بگوشان
وی دل دانای تو زبان خموشان
با تو که گفت ازحسین چشم بپوشان
خاصه در آندم که اهل بیت خروشان
نزدش با اصغر آمدند معجل
گفتند این طفل کو چو بحر بجوشد
نیست چو ماکز عطش بصبر بکوشد
اشک بپاشد چنانکه خاک بپوشد
رخ بخراشد چنانکه جان بخروشد
جز بکفی آب عقده اش نشود حل
هی بفغان خود زگاهواره پراند
مادر او هم زبان طفل نداند
نه بودش شیر تا بلب برساند
نه بودش آب تا برخ بفشاند
مانده بتسکین قلب اوست معطل
گاهی ناخن زند بسینه مادر
گاهی بیجان شود بدامن خواهر
باری ازما گذشته چاره اصغر
با بنشانش شرار آه چو آذر
یا ببرش همرهت بجانب مقتل
شه ز حرم خانه اش ربود و روانشد
پیر خرد همعنان بخت جوان شد
زین پدر وزن پسر بلرزه جهان شد
آمد و آورد هر طرف نگران شد
تا بکه سازد حقوق خویش مدلل
گفت که ایقوم روح پیکرم اینست
ثانی حیدر علی اصغرم اینست
آن همه اصغر بدند اکبرم اینست
حجه کبرای روز محشرم اینست
رحمی کش حال برفناست محول
او که بدین کودکی گناه ندارد
یا که سر رزم این سپاه ندارد
بلکه بس افسرده است آه ندارد
جای دهید آنکه را پناه ندارد
پیش کز ایزد بریدکیفر اکمل
ناکه از آنقوم از سعادت محروم
حرمله اش تیرکینه راند بحلقوم
حلق وراخست و جست برشه مظلوم
وز شه مظلوم آن سه شعبه مسموم
رد شد و سرزد زقلب احمد مرسل
طفلی کز تشنگی بغم شده مدغم
جست و برآورد دست و خست رخ از غم
گردن و سرگاه راست کرد وگهی خم
شه زگلویش کشید تیر و هماندم
ملک جهان بر جنان نمود مبدل
شاها جیحون کهینه چامه نگارم
کز فر تو مهر گشته حاجب بارم
ده به امم اجر هرچه مدح تو آرم
من بجنان و جحیم کار ندارم
باتوام از نور و نار رسته مخیل
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۴۸ - ز آتش عشق تو آب شد جگر من
ز آتش عشق تو آب شد جگر من
مرحمتی کن به حال چشم تر من
من که و جسم ضعیف گرد تو گشتن
قابل پرواز نیست مشت پر من
چند چو یوسف روی ز خانه به بازار
رحم به حال پدر کن ای پسر من
بی گل روی تو کوته است زبانم
خارم و با کس نمی رسد ضرر من
از تو شدم دور چون بهشت ز آدم
ماند همین یادگار از پدر من
مشت خسی نبستم ز برق گریزم
شعله ام و آتش است پا و سر من
غنچه گل شد قفس ز موج سرشکم
کیست به صیاد من برد خبر من
قوت پرواز نیست بس که چو شمعم
سوخت ز سودای شعله بال و پر من
بس که عزیزم به بزم باده چو مینا
ساقی مجلس قسم خورد به سر من
دست ز طاعت شسته زاهد و می گفت
بی هنری به بود از این هنر من
می دهدم سیدا سپهر چو طوطی
از نی کلکم وظیفه شکر من
مرحمتی کن به حال چشم تر من
من که و جسم ضعیف گرد تو گشتن
قابل پرواز نیست مشت پر من
چند چو یوسف روی ز خانه به بازار
رحم به حال پدر کن ای پسر من
بی گل روی تو کوته است زبانم
خارم و با کس نمی رسد ضرر من
از تو شدم دور چون بهشت ز آدم
ماند همین یادگار از پدر من
مشت خسی نبستم ز برق گریزم
شعله ام و آتش است پا و سر من
غنچه گل شد قفس ز موج سرشکم
کیست به صیاد من برد خبر من
قوت پرواز نیست بس که چو شمعم
سوخت ز سودای شعله بال و پر من
بس که عزیزم به بزم باده چو مینا
ساقی مجلس قسم خورد به سر من
دست ز طاعت شسته زاهد و می گفت
بی هنری به بود از این هنر من
می دهدم سیدا سپهر چو طوطی
از نی کلکم وظیفه شکر من
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۸ - در نعت حضرت ختمی مرتبت صلیالله علیه و آله
خواست چو از غیب ذات شاهد یکتا
جلوه دهد در ظهور طلعت زیبا
کنز خفی را کند به خلق هویدا
بهر تماشای آن جمال دلا را
آینهٔی ساخت از جمال محمد
حرخ مدور نبود ومهر مشعشع
انجم و اختر نبود و ماه ملمع
صادر و مصدر نبود و طالع و مطلع
بود خود از خلعت وجود مخلع
قامت قائم به اعتدال محمد
یافته گانرا به یمن فر همایی
میدهد از ذلت دو کون رهایی
ملتزم عزتست ورتبه فزایی
عین جلالست و ذوالجلال ستایی
بندگی در گه جلال محمد
ذات قدیمی است آن روان مقدس
خود به لباس حدوث گشته ملبس
حجت بیمثلی خدای همین بس
کانچه تصور کنی ز خلق جهان کس
نیست که تا خوانیش مثال محمد
منکر او بر کمال اگر چه محالست
ور که بود منکر وجود کمالست
ره سپر راه جهل و بغی و ضلالست
گمشده دشت و هم و خواب و خیالست
هر که شود منکر کمال محمد
پس علی آنکو به کردگار ولی بود
جای نشینش بمسند ازلی بود
حامل اسرارش از خفی و جلی بود
قول محمد همان مقال علی بود
قول علی بد همان مقال محمد
فاطمه آن زهره سپهر کرامت
فاطمه آن در جزا شفیعه امت
واسطه بین نبوت است و امامت
حضرت او داده تا بروز قیامت
با علی و آل اتصال محمد
پس حسن آن بحر حلم و کشتی احسان
رهبر جن و ملک حقیقت انسان
بیمددش مشکلی نمیشود آسان
سبط محمد شهی که آمده یکسان
خصلت او جمله با خصال محمد
بعد حسن بر حسین بین و مقامش
کوست نگهبان شرع جد گرامش
طرفه طلسمی است اسم اعظم نامش
کامده اندر پناه یمن و دوامش
تا به ابد شرع بیزوال محمد
بعد حسین کرد آفتاب ولایت
سیز بنه برج و تافت بهر هدایت
تا ده و دو برج را رسید نهایت
بسته و بگشودهاند خوش به حمایت
سد حرام و ره حلال محمد
وان علی و باقر است و جعفر و کاظم
باز رضا و تقی دو بحر مکارم
پس تقی و عسگری دو فخر عوالم
خاتم ایشان که هست حجت قائم
اوست فرج از برای آلمحمد
آنکه ز فرط جلال و مرتبت و جاه
از الف قامت است مطهر الله
خواهی اگر نام او در آی بدین راه
میم محمد بگیر و ساز پس آنگاه
وصل بر آن حاء و میم و دال محمد
ملک خدا را یگانه مالک مطلق
ملک باو قائم اوست قائم بالحق
چون بحرم برزند فراشته بیرق
هر روشی را فتد شکست برونق
جز روش شرع خوش مآل محمد
من که صغیر و غریق بحر گناهم
رشگ برد آسمان به رفعت و جاهم
کاین ده و چارند در دو کون پناهم
حال تباهم مبین و روی سیاهم
بین که سگی هستم از بلال محمد
جلوه دهد در ظهور طلعت زیبا
کنز خفی را کند به خلق هویدا
بهر تماشای آن جمال دلا را
آینهٔی ساخت از جمال محمد
حرخ مدور نبود ومهر مشعشع
انجم و اختر نبود و ماه ملمع
صادر و مصدر نبود و طالع و مطلع
بود خود از خلعت وجود مخلع
قامت قائم به اعتدال محمد
یافته گانرا به یمن فر همایی
میدهد از ذلت دو کون رهایی
ملتزم عزتست ورتبه فزایی
عین جلالست و ذوالجلال ستایی
بندگی در گه جلال محمد
ذات قدیمی است آن روان مقدس
خود به لباس حدوث گشته ملبس
حجت بیمثلی خدای همین بس
کانچه تصور کنی ز خلق جهان کس
نیست که تا خوانیش مثال محمد
منکر او بر کمال اگر چه محالست
ور که بود منکر وجود کمالست
ره سپر راه جهل و بغی و ضلالست
گمشده دشت و هم و خواب و خیالست
هر که شود منکر کمال محمد
پس علی آنکو به کردگار ولی بود
جای نشینش بمسند ازلی بود
حامل اسرارش از خفی و جلی بود
قول محمد همان مقال علی بود
قول علی بد همان مقال محمد
فاطمه آن زهره سپهر کرامت
فاطمه آن در جزا شفیعه امت
واسطه بین نبوت است و امامت
حضرت او داده تا بروز قیامت
با علی و آل اتصال محمد
پس حسن آن بحر حلم و کشتی احسان
رهبر جن و ملک حقیقت انسان
بیمددش مشکلی نمیشود آسان
سبط محمد شهی که آمده یکسان
خصلت او جمله با خصال محمد
بعد حسن بر حسین بین و مقامش
کوست نگهبان شرع جد گرامش
طرفه طلسمی است اسم اعظم نامش
کامده اندر پناه یمن و دوامش
تا به ابد شرع بیزوال محمد
بعد حسین کرد آفتاب ولایت
سیز بنه برج و تافت بهر هدایت
تا ده و دو برج را رسید نهایت
بسته و بگشودهاند خوش به حمایت
سد حرام و ره حلال محمد
وان علی و باقر است و جعفر و کاظم
باز رضا و تقی دو بحر مکارم
پس تقی و عسگری دو فخر عوالم
خاتم ایشان که هست حجت قائم
اوست فرج از برای آلمحمد
آنکه ز فرط جلال و مرتبت و جاه
از الف قامت است مطهر الله
خواهی اگر نام او در آی بدین راه
میم محمد بگیر و ساز پس آنگاه
وصل بر آن حاء و میم و دال محمد
ملک خدا را یگانه مالک مطلق
ملک باو قائم اوست قائم بالحق
چون بحرم برزند فراشته بیرق
هر روشی را فتد شکست برونق
جز روش شرع خوش مآل محمد
من که صغیر و غریق بحر گناهم
رشگ برد آسمان به رفعت و جاهم
کاین ده و چارند در دو کون پناهم
حال تباهم مبین و روی سیاهم
بین که سگی هستم از بلال محمد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱ - ای ازلی ذات از عیوب مبرا
ای ازلی ذات از عیوب مبرا
ای ز صفات تو هستی آمده پیدا
بهر ظهور کمال نور صفاتت
کرده کمال ظهور در همه اشیا
کی تو نهان بوده ای ز دیده که باشد
از در و دیوار جلوهٔ تو هویدا
جز تو که از چوب میوهها بنماید
جز تو که آرد ز خاک لاله حمرا
بر سر هر شاخ گل بطرف گلستان
مرغ نباشد مگر به ذکر تو گویا
از تو عیان حسن و عشق هر دو که هستی
صانع زلف مسلسل و دل شیدا
از پی زینت فزائی چمن حسن
آوری از چشم مست نرگس شهلا
بار خدایا تویی که ذکر تو گویند
در همه دیر و حرم کنشت و کلیسا
در طرق اعتقاد سوی تو پویند
جمله یهود و مجوس و مسلم و ترسا
از تو بهر دل که نور معرفتی تافت
دم نتواند زدن دگر ز من و ما
وصف تو را نی همین صغیر نه در خور
مانده در این ره به جا چه پیر و چه برنا
ای ز صفات تو هستی آمده پیدا
بهر ظهور کمال نور صفاتت
کرده کمال ظهور در همه اشیا
کی تو نهان بوده ای ز دیده که باشد
از در و دیوار جلوهٔ تو هویدا
جز تو که از چوب میوهها بنماید
جز تو که آرد ز خاک لاله حمرا
بر سر هر شاخ گل بطرف گلستان
مرغ نباشد مگر به ذکر تو گویا
از تو عیان حسن و عشق هر دو که هستی
صانع زلف مسلسل و دل شیدا
از پی زینت فزائی چمن حسن
آوری از چشم مست نرگس شهلا
بار خدایا تویی که ذکر تو گویند
در همه دیر و حرم کنشت و کلیسا
در طرق اعتقاد سوی تو پویند
جمله یهود و مجوس و مسلم و ترسا
از تو بهر دل که نور معرفتی تافت
دم نتواند زدن دگر ز من و ما
وصف تو را نی همین صغیر نه در خور
مانده در این ره به جا چه پیر و چه برنا
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - گفتن یک یاعلی به صدق و ارادت
گفتن یک یاعلی به صدق و ارادت
به بود از صد هزار سال عبادت
جز که بچوگان یاعلی نربوده
هر که ز میدان ربوده گوی سعادت
هر که مریض غم وی است مسیحا
آیدش از چرخ چارمین بعیادت
بنده او باش و کوس پادشهی زن
در ره او میر و بر ثواب شهادت
گاه اجل یاعلی است ورد من این شد
گوش زد از مادرم به وقت ولادت
خالق ارض و سما علی است در این باب
جملهٔ ذرات میدهند شهادت
ره بولای علی نیافت جز آنکو
در ره تحقیق رفت از ره عادت
دامن هر کس صغیر وار رها کن
دامن او گیر پس بدست ارادت
به بود از صد هزار سال عبادت
جز که بچوگان یاعلی نربوده
هر که ز میدان ربوده گوی سعادت
هر که مریض غم وی است مسیحا
آیدش از چرخ چارمین بعیادت
بنده او باش و کوس پادشهی زن
در ره او میر و بر ثواب شهادت
گاه اجل یاعلی است ورد من این شد
گوش زد از مادرم به وقت ولادت
خالق ارض و سما علی است در این باب
جملهٔ ذرات میدهند شهادت
ره بولای علی نیافت جز آنکو
در ره تحقیق رفت از ره عادت
دامن هر کس صغیر وار رها کن
دامن او گیر پس بدست ارادت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - هر که بدید از تو این فراخته قامت
هر که بدید از تو این فراخته قامت
گفت که یاران قیام کرده قیامت
پیش تو سرو سهی ز پای درافتد
زانکه ندارد توان و تاب اقامت
جز روش عشق و کار باده پرستی
آخر هر کار حسرتست و ندامت
پا به سر جان نه و در آبره عشق
ورنه سر خویش گیر و راه سلامت
همچو دهانت ز حسرت لبت ای شوخ
هیچ ز من جز سخن نمانده علامت
هست ز چشم و لب تو آنچه بعالم
قصه ز سحر است و داستان ز کرامت
ختم به نام تو دلبری بود و هم
ختم به نام ولی عصرام امامت
آنکه بحق قائمست و عالم هستی
نیست مگر ظل آن فراخته قامت
بخت خدا داده چیست اینکه خدا کرد
خط غلامیش بر صغیر کرامت
گفت که یاران قیام کرده قیامت
پیش تو سرو سهی ز پای درافتد
زانکه ندارد توان و تاب اقامت
جز روش عشق و کار باده پرستی
آخر هر کار حسرتست و ندامت
پا به سر جان نه و در آبره عشق
ورنه سر خویش گیر و راه سلامت
همچو دهانت ز حسرت لبت ای شوخ
هیچ ز من جز سخن نمانده علامت
هست ز چشم و لب تو آنچه بعالم
قصه ز سحر است و داستان ز کرامت
ختم به نام تو دلبری بود و هم
ختم به نام ولی عصرام امامت
آنکه بحق قائمست و عالم هستی
نیست مگر ظل آن فراخته قامت
بخت خدا داده چیست اینکه خدا کرد
خط غلامیش بر صغیر کرامت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - ای سر زلفت هزار سلسله عاقل
ای سر زلفت هزار سلسله عاقل
ساخته دیوانه داده جا بسلاسل
صحبت لعل لب تو قند مکرر
شرح فراق رخ تو زهر هلاهل
صورت محض است و غافلست ز معنی
آنکه شد از عشق صورتی چو تو غافل
من ز تو حیرانم و از آنکه نباشد
چون من حیران بروی خوب تو مایل
لطمه بصورت زد از خجالت خود ماه
گشت چو با ماه عارض تو مقابل
خاتم پیغمبران حسنی و صد حیف
آیه مهر و وفا نشد بتو نازل
گر نه رقیب من است این تن خاکی
از چه میان من و تو آمده حایل
فیض دو گیتی گرت هواست صغیرا
درک مسائل نما و ترک رذائل
ساخته دیوانه داده جا بسلاسل
صحبت لعل لب تو قند مکرر
شرح فراق رخ تو زهر هلاهل
صورت محض است و غافلست ز معنی
آنکه شد از عشق صورتی چو تو غافل
من ز تو حیرانم و از آنکه نباشد
چون من حیران بروی خوب تو مایل
لطمه بصورت زد از خجالت خود ماه
گشت چو با ماه عارض تو مقابل
خاتم پیغمبران حسنی و صد حیف
آیه مهر و وفا نشد بتو نازل
گر نه رقیب من است این تن خاکی
از چه میان من و تو آمده حایل
فیض دو گیتی گرت هواست صغیرا
درک مسائل نما و ترک رذائل
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - از غم خال لب تو گوشه نشینم
از غم خال لب تو گوشه نشینم
فارغ از ابنای ملک روی زمینم
تا تو گذر میکنی بگوشهنشینان
فخر همین بس مرا که گوشهنشینم
کوی توام به بود ز جنت فردا
زانکه من امروز در بهشت برینم
تا بمن ای شوخ زلف و رخ بنمودی
بیخبر از شرح کفر و غصهٔ دینم
شکری افشان که در وجود دهانت
من متحیر میان شک و یقینم
دل بغمت بستم و ز غیر تو رستم
شادیم این بس که با غم تو قرینم
ملک سلیمان نخواهم و حشم او
تا نکند اهرمن طمع به نگینم
همچو صغیرم غلام شاه ولایت
داغ غلامی اوست نقش جبینم
فارغ از ابنای ملک روی زمینم
تا تو گذر میکنی بگوشهنشینان
فخر همین بس مرا که گوشهنشینم
کوی توام به بود ز جنت فردا
زانکه من امروز در بهشت برینم
تا بمن ای شوخ زلف و رخ بنمودی
بیخبر از شرح کفر و غصهٔ دینم
شکری افشان که در وجود دهانت
من متحیر میان شک و یقینم
دل بغمت بستم و ز غیر تو رستم
شادیم این بس که با غم تو قرینم
ملک سلیمان نخواهم و حشم او
تا نکند اهرمن طمع به نگینم
همچو صغیرم غلام شاه ولایت
داغ غلامی اوست نقش جبینم
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۸۲ - تاریخ