تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - عجزم از عشق محال است عنان تاب شود
عجزم از عشق محال است عنان تاب شود
حسن این بادیه سد ره سیلاب شود
هر که لبریز هوای تو بود همچو حباب
پیرهن بر تنش از آتش دل آب شود
بسکه سرگشتگی از صورت حالم پیداست
روبرویم چو شود آینه گرداب شود
گر چنین روی تو دل را به طپش اندازد
جوهر آینه ها محشر سیماب شود
پیش او گریهٔ ما را چه اثر کز شبنم
گل خورشید محال است که سیراب شود
دشمن سخت دل، از لطف، ملایم گردد
روی گرم است کزو آهن و سنگ آب شود
دور از آن چاه زنخدان شب هجرش جویا
عضو عضوم همه در گریه چو دولاب شود
حسن این بادیه سد ره سیلاب شود
هر که لبریز هوای تو بود همچو حباب
پیرهن بر تنش از آتش دل آب شود
بسکه سرگشتگی از صورت حالم پیداست
روبرویم چو شود آینه گرداب شود
گر چنین روی تو دل را به طپش اندازد
جوهر آینه ها محشر سیماب شود
پیش او گریهٔ ما را چه اثر کز شبنم
گل خورشید محال است که سیراب شود
دشمن سخت دل، از لطف، ملایم گردد
روی گرم است کزو آهن و سنگ آب شود
دور از آن چاه زنخدان شب هجرش جویا
عضو عضوم همه در گریه چو دولاب شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۳ - بلبلی نیست دل خسته که نالان نشود
بلبلی نیست دل خسته که نالان نشود
داغ عشق تو گلی نیست که خندان نشود
توبه کرد آنکه زهم صحبتی دختر رز
مرد باشد اگر از کرده پشیمان نشود
جنگ را خوی تو داده است در آفاق رواج
مهر با صبح چرا دست و گریبان نشود
صبر را لنگر خود ساز که در لجهٔ عشق
زورقی نیست که سیلی خور طوفان نشود
سایهٔ کیست که در تربیت گل کو شد
قد رعنای تو گر سرو گلستان نشود
هیچکس بهره ای از نکهت زلفش نبرد
گر نسیم سحری سلسله جنبان نشود
چشم پرحرف تو در فکر سخن پردازیست
از چه جویای تو امروز غزلخوان نشود
داغ عشق تو گلی نیست که خندان نشود
توبه کرد آنکه زهم صحبتی دختر رز
مرد باشد اگر از کرده پشیمان نشود
جنگ را خوی تو داده است در آفاق رواج
مهر با صبح چرا دست و گریبان نشود
صبر را لنگر خود ساز که در لجهٔ عشق
زورقی نیست که سیلی خور طوفان نشود
سایهٔ کیست که در تربیت گل کو شد
قد رعنای تو گر سرو گلستان نشود
هیچکس بهره ای از نکهت زلفش نبرد
گر نسیم سحری سلسله جنبان نشود
چشم پرحرف تو در فکر سخن پردازیست
از چه جویای تو امروز غزلخوان نشود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۷ - گل به آن روی نکو می ماند
گل به آن روی نکو می ماند
مل به لعل لب او می ماند
ماه اگر ماه شب چارده است
بی کم و کاست به او می ماند
ستم و جور بمن می گذرد
به تو ای عربده جو می ماند
باده تر طیب دماغم نکند
سر خشکم بکدو می ماند
ساغر می چو لبالب باشد
به تو ای آینه رو می ماند
جوهر تیغ ستم در کف چرخ
کی به آن پیچش مو می ماند
رفتم از سیر گل و غنچه ز دست
این بجام آن به سبو می ماند
مژه بر دور دو چشمم جویا
به کنار لب جو می ماند
مل به لعل لب او می ماند
ماه اگر ماه شب چارده است
بی کم و کاست به او می ماند
ستم و جور بمن می گذرد
به تو ای عربده جو می ماند
باده تر طیب دماغم نکند
سر خشکم بکدو می ماند
ساغر می چو لبالب باشد
به تو ای آینه رو می ماند
جوهر تیغ ستم در کف چرخ
کی به آن پیچش مو می ماند
رفتم از سیر گل و غنچه ز دست
این بجام آن به سبو می ماند
مژه بر دور دو چشمم جویا
به کنار لب جو می ماند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بود
شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بود
بر کفم ساغر می آبلهٔ پرخون بود
دیده دیدم که به خوناب جگر می غلتید
خبر از حال دلم نیست ندانم چون بود
معنیی نیست در این نشئه مگر با مجنون
آنکه پنداشمتش بی خرد افلاطون بود
شوخی رنگ تو می آمدم امشب بخیال
دیده ام تا به سحر جام می گلگون بود
چه کشیده است ز عالم به دماغی که نداشت
آنکه از دایرهٔ باده کشان بیرون بود
شأن هم چشمی جویا نبود مجنون را
هر سرشکی که چکید از مژه ام مجنون بود
بر کفم ساغر می آبلهٔ پرخون بود
دیده دیدم که به خوناب جگر می غلتید
خبر از حال دلم نیست ندانم چون بود
معنیی نیست در این نشئه مگر با مجنون
آنکه پنداشمتش بی خرد افلاطون بود
شوخی رنگ تو می آمدم امشب بخیال
دیده ام تا به سحر جام می گلگون بود
چه کشیده است ز عالم به دماغی که نداشت
آنکه از دایرهٔ باده کشان بیرون بود
شأن هم چشمی جویا نبود مجنون را
هر سرشکی که چکید از مژه ام مجنون بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - لب خندان به تو ای غنچه دهن بخشیدند
لب خندان به تو ای غنچه دهن بخشیدند
چشم گریان و دل خسته به من بخشیدند
زآشنایی سخن شر کن ای دل که ترا
همه دادند اگر درد سخن بخشیدند
آب و رنگی که فزون زان لب و دندان آمد
به یمن قدری و قدری به عدن بخشیدند
تا برد زخم دل غنچهٔ گل لذت درد
نمک ناله به مرغان چمن بخشیدند
بیش شد حلقهٔ زنجیر گرفتاری ما
زان دو چشمی که به آهوی ختن بخشیدند
هر قدر در سر آن زلف پریشانی بود
همه را جمع نمودند و بمن بخشیدند
دولت یاد بناگوش و قدی یافت دلم
گرچه جویا بهمن سرو و سمن بخشیدند
چشم گریان و دل خسته به من بخشیدند
زآشنایی سخن شر کن ای دل که ترا
همه دادند اگر درد سخن بخشیدند
آب و رنگی که فزون زان لب و دندان آمد
به یمن قدری و قدری به عدن بخشیدند
تا برد زخم دل غنچهٔ گل لذت درد
نمک ناله به مرغان چمن بخشیدند
بیش شد حلقهٔ زنجیر گرفتاری ما
زان دو چشمی که به آهوی ختن بخشیدند
هر قدر در سر آن زلف پریشانی بود
همه را جمع نمودند و بمن بخشیدند
دولت یاد بناگوش و قدی یافت دلم
گرچه جویا بهمن سرو و سمن بخشیدند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۸۳ - هرگز از پیش نظر آن رخ رخشان نرود
هرگز از پیش نظر آن رخ رخشان نرود
که مرا خون دل از دیده به دامان نرود
آنکه از سینهٔ پرداغ من از مرهم رفت
هرگز از پنجهٔ گلچین به گلستان نرود
آنچه بر چاک دل امروز ز مژگان تو رفت
هرگز از پنجهٔ عاشق به گریان نرود
رفتن از خویش بود راهبر از مسلک عشق
نروی تا ز خود این راه به پایان نرود
قد رعناش چو در جلوه شود نام خدا
کو دلی کز پی آن سرو خرامان نرود
عشق و اندیشهٔ جمعیت خاطر هیهات
سر سودازدگان در پس سامان نرود
آنچه جویا به تن زار من از عشق رود
هرگز از آتش سوزان به نیستان نرود
که مرا خون دل از دیده به دامان نرود
آنکه از سینهٔ پرداغ من از مرهم رفت
هرگز از پنجهٔ گلچین به گلستان نرود
آنچه بر چاک دل امروز ز مژگان تو رفت
هرگز از پنجهٔ عاشق به گریان نرود
رفتن از خویش بود راهبر از مسلک عشق
نروی تا ز خود این راه به پایان نرود
قد رعناش چو در جلوه شود نام خدا
کو دلی کز پی آن سرو خرامان نرود
عشق و اندیشهٔ جمعیت خاطر هیهات
سر سودازدگان در پس سامان نرود
آنچه جویا به تن زار من از عشق رود
هرگز از آتش سوزان به نیستان نرود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۱ - قهقهه خنده مرا در غم او ناله بود
قهقهه خنده مرا در غم او ناله بود
جام سرشار به لب ساغر تبخاله بود
نه همین اشک به چشمم شده چون آینه خشک
آه در دل گره از بیم تو چون لاله بود
دل که در حلقهٔ سرگشتگی آمد به کمند
مرکز دایرهٔ شعلهٔ جواله بود
کی رسد بی مدد عشق به جایی فریاد
تپش سینه و دل باد و پر ناله بود
همچو طاؤس که جویا دمش افزوده به حسن
زینت سرمهٔ آن چشم زدنباله بود
جام سرشار به لب ساغر تبخاله بود
نه همین اشک به چشمم شده چون آینه خشک
آه در دل گره از بیم تو چون لاله بود
دل که در حلقهٔ سرگشتگی آمد به کمند
مرکز دایرهٔ شعلهٔ جواله بود
کی رسد بی مدد عشق به جایی فریاد
تپش سینه و دل باد و پر ناله بود
همچو طاؤس که جویا دمش افزوده به حسن
زینت سرمهٔ آن چشم زدنباله بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۷ - با چمن دوش به شوخی چه اداها می کرد
با چمن دوش به شوخی چه اداها می کرد
غنچه را باد سحر بند قبا وا می کرد
شوخی دختر رز دیدهٔ معنی بینم
در پس پردهٔ رنگ تو تماشا می کرد
همچو بوی گلم از ضعف ز جا برمی داشت
گر نسیمی ز چمن روی بصحرا می کرد
پیش از آندم که شود مصرع قدش موزون
کسب معنی دلم از عالم بالا می کرد
طعن من بر لب شیرین تو بیکار نبود
اینقدر هست که راه سخنی وا می کرد
دل به مستی ز لبش کام خود امشب بگرفت
مطلبی شوخ تر ای کاش تمنا می کرد
پیش از آندم که فرو چیده شود این دکان
دل سودازده با زلف تو سودا می کرد
شبنمی را که کف مهر زگلشن پیچید
تکمهٔ پیرهن غنچهٔ گل وا می کرد
کافرم هرگز اگر موج به دریا کرده است
آنچه دور از تو تپش با دل جویا می کرد
غنچه را باد سحر بند قبا وا می کرد
شوخی دختر رز دیدهٔ معنی بینم
در پس پردهٔ رنگ تو تماشا می کرد
همچو بوی گلم از ضعف ز جا برمی داشت
گر نسیمی ز چمن روی بصحرا می کرد
پیش از آندم که شود مصرع قدش موزون
کسب معنی دلم از عالم بالا می کرد
طعن من بر لب شیرین تو بیکار نبود
اینقدر هست که راه سخنی وا می کرد
دل به مستی ز لبش کام خود امشب بگرفت
مطلبی شوخ تر ای کاش تمنا می کرد
پیش از آندم که فرو چیده شود این دکان
دل سودازده با زلف تو سودا می کرد
شبنمی را که کف مهر زگلشن پیچید
تکمهٔ پیرهن غنچهٔ گل وا می کرد
کافرم هرگز اگر موج به دریا کرده است
آنچه دور از تو تپش با دل جویا می کرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۹ - وای بر دیده اگر محو بدایع نشود
وای بر دیده اگر محو بدایع نشود
بر دل افسوس که حیران صنایع نشود
بر ندارد هوست تا زخودآرایی دست
حسن کردار تو مقبول طبایع نشود
نگه مست تو پیماید اگر صاف طهور
دامن خلق تر از مسکر مایع نشود
توبه کن توبه که در چاه ضلالت افتی
دستگیر تو اگر ترک شنایع نشود
در سر زلف بتان و دل عاشق سودا
مشتری تا نشود بندهٔ بایع نشود
غم ز رسوایی خود نیست مرا در عشقت
لیک خواهم خبر حسن تو شایع نشود
تا توانی مده از دست نکویی جویا
کاین گرانمایه متاعی است که ضایع نشود
بر دل افسوس که حیران صنایع نشود
بر ندارد هوست تا زخودآرایی دست
حسن کردار تو مقبول طبایع نشود
نگه مست تو پیماید اگر صاف طهور
دامن خلق تر از مسکر مایع نشود
توبه کن توبه که در چاه ضلالت افتی
دستگیر تو اگر ترک شنایع نشود
در سر زلف بتان و دل عاشق سودا
مشتری تا نشود بندهٔ بایع نشود
غم ز رسوایی خود نیست مرا در عشقت
لیک خواهم خبر حسن تو شایع نشود
تا توانی مده از دست نکویی جویا
کاین گرانمایه متاعی است که ضایع نشود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - دلم از هجر تو خون است امروز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - دل عاشق زفغان سیر نگردد هرگز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - غیر از ایام وصال بت دلخواه مپرس
غیر از ایام وصال بت دلخواه مپرس
چند پرسی ز شب هجر، مپرس آه مپرس!
همچو شمعم دم تقریر زبان درگیرد
جان من! آه، از این آتش جانکاه مپرس
در ره عشق تو کردم قدم از سر چو شرار
اولین گام ز خود رفتنم از راه مپرس
این یکی جان گل آن شعلهٔ افلاک گداز
از نسیم سحر و آه سحرگاه مپرس
چند پرسی که چه حال است ترا ای جویا
مستم و نیستم از حال خود آگاه مپرس
چند پرسی ز شب هجر، مپرس آه مپرس!
همچو شمعم دم تقریر زبان درگیرد
جان من! آه، از این آتش جانکاه مپرس
در ره عشق تو کردم قدم از سر چو شرار
اولین گام ز خود رفتنم از راه مپرس
این یکی جان گل آن شعلهٔ افلاک گداز
از نسیم سحر و آه سحرگاه مپرس
چند پرسی که چه حال است ترا ای جویا
مستم و نیستم از حال خود آگاه مپرس
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - با صدانداز نشست آن بت رعنا در پیش
با صدانداز نشست آن بت رعنا در پیش
غم پس سر شد و بگرفت قدح جا در پیش
راه سر منزل وارستگی از حد دور است
توسن سعی زبون دشت تمنا در پیش
کشتهٔ ناز تو بر عمر خضر ناز کند
دم تیغ تو بود از دم عیسی در پیش
پرش رنگ به گرد رم ما پی نبرد
نیس دل در ره رفتن زخود از ما در پیش
منصب دولت از او شهرت عزت از ما
وحشت ما بود از وحشت عنقا در پیش
صد جهان غم به دل تنگ تو گنجد جویا
تنگی دل بود از وسعت دنیا در پیش
غم پس سر شد و بگرفت قدح جا در پیش
راه سر منزل وارستگی از حد دور است
توسن سعی زبون دشت تمنا در پیش
کشتهٔ ناز تو بر عمر خضر ناز کند
دم تیغ تو بود از دم عیسی در پیش
پرش رنگ به گرد رم ما پی نبرد
نیس دل در ره رفتن زخود از ما در پیش
منصب دولت از او شهرت عزت از ما
وحشت ما بود از وحشت عنقا در پیش
صد جهان غم به دل تنگ تو گنجد جویا
تنگی دل بود از وسعت دنیا در پیش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - سبزه پامال شد از نرمی خویش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - میستاند باج از صرصر نگاه تند خلق
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - کو زبانی که دهم شرح گرفتاری دل
کو زبانی که دهم شرح گرفتاری دل
مگر از طرز نگاهم شنوی زاری دل
نقد فرصت که به غمخواری دل خرج کنی
صرف کن خانه خراب از پی غمخواری دل
گر نه بیماری چشمان تو ساریست چرا
شد مرا الفتشان باعث بیماری دل
دل قوی دارو به نیروی سعادت برسان
بر زمین پشت فلک را به مددکاری دل
تا ازو سور درون دود نیارد بیرون
آه سردم شده سرگرم هواداری دل
دل عشاق براهت ز بس افتاده به خاک
جاده ها عقد گهر گشته ز بسیاری دل
عشق بسته است کمر حضرت دل را هشدار
تا توانی مده از دست پرستاری دل
حالیست طرفه که جویا غمم از پهلوی اوست
گرچه عمرم همه شد در پی غمخواری دل
مگر از طرز نگاهم شنوی زاری دل
نقد فرصت که به غمخواری دل خرج کنی
صرف کن خانه خراب از پی غمخواری دل
گر نه بیماری چشمان تو ساریست چرا
شد مرا الفتشان باعث بیماری دل
دل قوی دارو به نیروی سعادت برسان
بر زمین پشت فلک را به مددکاری دل
تا ازو سور درون دود نیارد بیرون
آه سردم شده سرگرم هواداری دل
دل عشاق براهت ز بس افتاده به خاک
جاده ها عقد گهر گشته ز بسیاری دل
عشق بسته است کمر حضرت دل را هشدار
تا توانی مده از دست پرستاری دل
حالیست طرفه که جویا غمم از پهلوی اوست
گرچه عمرم همه شد در پی غمخواری دل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۳۰ - دیده بر روی خیال تو شبی واکردیم
دیده بر روی خیال تو شبی واکردیم
چشم پوشیده جمال تو تماشا کردیم
الفت عالمیان بسکه نفاق آمیز است
خویش را گرد رم وحشت عنقا کردیم
نارسا طالع ما بین! که به جایی نرسید
ناله هر چند که در هجر تو شبها کردیم
می توان صبحدم از بستر ما گلها چید
یاد روی تو ز بس در دل شبها کردیم
تبسم خانه زاد آن لب کم گوست می دانم
ملاحت از نمک پرورده های اوست می دانم
قیامت دوش بر دوش خرام سرو آزادش
رعونت سایه پرورد نهال اوست می دانم
زجوش بی دماغی نکهت گل بر نمی تابم
سرم سودایی آن زلف عنبربوست می دانم
ز سیر گلشن کشمیر گلها می توان چیدن
نیسمش از هواداران آن گیسوست می دانم
وفا از دور گردان نگاه او بود جویا
تغافل، پیشهٔ آن نرگس جادوست می دانم
چشم پوشیده جمال تو تماشا کردیم
الفت عالمیان بسکه نفاق آمیز است
خویش را گرد رم وحشت عنقا کردیم
نارسا طالع ما بین! که به جایی نرسید
ناله هر چند که در هجر تو شبها کردیم
می توان صبحدم از بستر ما گلها چید
یاد روی تو ز بس در دل شبها کردیم
تبسم خانه زاد آن لب کم گوست می دانم
ملاحت از نمک پرورده های اوست می دانم
قیامت دوش بر دوش خرام سرو آزادش
رعونت سایه پرورد نهال اوست می دانم
زجوش بی دماغی نکهت گل بر نمی تابم
سرم سودایی آن زلف عنبربوست می دانم
ز سیر گلشن کشمیر گلها می توان چیدن
نیسمش از هواداران آن گیسوست می دانم
وفا از دور گردان نگاه او بود جویا
تغافل، پیشهٔ آن نرگس جادوست می دانم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۴۳ - بی تو چون پسته طرب ساخته غمناکترم
بی تو چون پسته طرب ساخته غمناکترم
یک دهن خنده نشانیده به خون تا کمرم
بزم رقص تو ز بس حیرت نظاره فزود
گرم گردش شده گرداب صفت چشم ترم
غنچه سانم همه تن دل به تمنای غمت
چون گل از لذت دردت همه لخت جگرم
پی بمقصد نبرم تا نگشاید دل تنگ
مانده در عقدهٔ دل غنچه صفت بال و پرم
هر نفس بینمت از بسکه به رنگی در خواب
می شود بالش پر بوقلمون زیر سرم
یک دهن خنده نشانیده به خون تا کمرم
بزم رقص تو ز بس حیرت نظاره فزود
گرم گردش شده گرداب صفت چشم ترم
غنچه سانم همه تن دل به تمنای غمت
چون گل از لذت دردت همه لخت جگرم
پی بمقصد نبرم تا نگشاید دل تنگ
مانده در عقدهٔ دل غنچه صفت بال و پرم
هر نفس بینمت از بسکه به رنگی در خواب
می شود بالش پر بوقلمون زیر سرم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۱ - بی تو بیگانه چو عکس رخت از هوش خودم
بی تو بیگانه چو عکس رخت از هوش خودم
با تو چون جوهر آیینه فراموش خودم
مست کیفیت خود گشته ام از دولت عشق
بیخود از نشئهٔ توحید و قدح نوش خودم
حاصل محو خیالی است پریشان مغزی
جام حیرت نگهم بیخود سرجوش خودم
کنج عزلت بودم غنچه صفت سینهٔ تنگ
هست دلبستگیی با لب خاموش خودم
بسکه دارد به تنم رنگ تو هر قطرهٔ خون
غنچه آسا به خیال تو در آغوش خودم
صد زبانست مرا در دل خونین پنهان
غنچهٔ رازم و مهر لب خاموش خودم
عشق قمری صفت افکنده بگردن جویا
حلقهٔ بندگی سرو قباپوش خودم
با تو چون جوهر آیینه فراموش خودم
مست کیفیت خود گشته ام از دولت عشق
بیخود از نشئهٔ توحید و قدح نوش خودم
حاصل محو خیالی است پریشان مغزی
جام حیرت نگهم بیخود سرجوش خودم
کنج عزلت بودم غنچه صفت سینهٔ تنگ
هست دلبستگیی با لب خاموش خودم
بسکه دارد به تنم رنگ تو هر قطرهٔ خون
غنچه آسا به خیال تو در آغوش خودم
صد زبانست مرا در دل خونین پنهان
غنچهٔ رازم و مهر لب خاموش خودم
عشق قمری صفت افکنده بگردن جویا
حلقهٔ بندگی سرو قباپوش خودم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۶ - مکن آرایش آن زلف پی تسخیرم
مکن آرایش آن زلف پی تسخیرم
پیچ و تاب غم عشق تو بود زنجیرم
سوی خود می کشد از دایرهٔ تدبیرم
زور وابستگی سلسلهٔ تقدیرم
شوق زخم دگرم باعث بیتابی شد
زیر شمشیر تو می غلطم و بی تقصیرم
در هوای تو ز بس رفته ام از خود چه عجب
کاغذ باد شود گر ورق تصویرم
از رگ برق مگر عشق تو تابیده کمند
که چنین گرم عنان گشته پی تسخیرم
چارهٔ حال خرام دم درویشان است
گشته جویا چو حباب از نفسی تعمیرم
مرشد دل گه و گه گوش به ارشاد دلم
گاه شاگرد دلم، لحظه ای استاد دلم
ناله تار نگهم راست چو ابریشم چنگ
بسکه لبریز بود سینه ز فریاد دلم
نسبت من به تو چون نسبت بلبل به گل است
چه عجب گر نه به گوش تو رسد داد دلم
بیستون را بفلاخن نهد از بیتابی
زور بازوی توانایی فرهاد دلم
مژه بر هم زدنش پنجهٔ شاهین بلاست
آن سیه چشم که جویا شده صیاد دلم
پیچ و تاب غم عشق تو بود زنجیرم
سوی خود می کشد از دایرهٔ تدبیرم
زور وابستگی سلسلهٔ تقدیرم
شوق زخم دگرم باعث بیتابی شد
زیر شمشیر تو می غلطم و بی تقصیرم
در هوای تو ز بس رفته ام از خود چه عجب
کاغذ باد شود گر ورق تصویرم
از رگ برق مگر عشق تو تابیده کمند
که چنین گرم عنان گشته پی تسخیرم
چارهٔ حال خرام دم درویشان است
گشته جویا چو حباب از نفسی تعمیرم
مرشد دل گه و گه گوش به ارشاد دلم
گاه شاگرد دلم، لحظه ای استاد دلم
ناله تار نگهم راست چو ابریشم چنگ
بسکه لبریز بود سینه ز فریاد دلم
نسبت من به تو چون نسبت بلبل به گل است
چه عجب گر نه به گوش تو رسد داد دلم
بیستون را بفلاخن نهد از بیتابی
زور بازوی توانایی فرهاد دلم
مژه بر هم زدنش پنجهٔ شاهین بلاست
آن سیه چشم که جویا شده صیاد دلم