تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۲۲ - در وصف قنات عین الشرف که نیرالدوله در صحن مطهر جاری ساخته
این گهر از یم رخشنده که کان شرف است
ژرف بحریست که ماهش در و چرخش صدفست
اثر همت شهزاده رخشنده گهر
زاده طبع ملکزاده خورشید کف است
نیرالدوله که چون نیر اعظم در شرق
پرتو فضلش تابنده به بیت الشرفست
شد ز آمال امیران سلف برخوردار
کافتخار خلف و چشم و چراغ سلف است
خلفی بهتر ازین کار نشاید وی را
گرچه فرزند همایونش نعم الخلف است
باسکندر بگو ای خضر همایون که عبث
راه ظلمات مپو کآب حیات این طرفست
چشمه عین حیوان جاری ز سر کوی رضاست
که بهشتش صف و رضوان ز غلامان صف است
هر که زین باده کشد زنده جاوید بود
وانکه محروم دلش تیره و عمرش تلفست
منبع خیرات این روضه بود آری از آنک
مضجع پاک جگرگوشه شاه نجف است
شرف دنیا و عقبا چو ازین چشمه بزاد
نام این عین شرافت زا عین الشرفست
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۲۴ - چند قطعه ای که مرحوم ادیب الممالک درباره چین و منچوری و روس و ژاپن در مجله ادب سال سوم ۱۳۲۲ه.ق و ۲۵ آوریل ۱۹۰۴ درج کرده است
دور باد از من و یارانم خونریز نبرد
که تنم از آن به شکنج است و دلم پر غم و درد
خاک را سرخ ز خون پسرانم کردند
دخترانم را رخساره ز دهشت شده زرد
این چه نغمه است کز او ناله کند پیر و جوان
وین چه بانگ است که از وی بخروشد زن و مرد
توپهاشان همه خاراشکن و قلعه شکاف
اسبهاشان همه دریا سپر و کوه نورد
از چه بر گردن ما بار نمایند ملوک
همه آداب خود و شیوه خود فردا فرد
گرد بی تربیتی بسترد از چهره ی ما
گر تواند کسی از بحر برانگیزد گرد
شمع مشرق نشود ز آتش غربی روشن
گو بکوبند همی تا دم صور آهن سرد
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۲۵ - ایضا از زبان چین
چینیان باک مدارید و دل آسوده شوید
هم به پیروزیتان باد و اقبال نوید
چین بسی لشکری بری و بحری دارد
که بدیشان بتوان داشت دو صد گونه امید
سپه خشکی و دریائی ما هر شب و روز
افکند لرزه باندام همه زرد و سپید
لیک افسوس که این سرو خرامان در باغ
تنش از جنبش این باد بلرزد چون بید
دیرگاهی است که بر کشته ما میتابد
هر سحرگه که ز خاور بدرخشد خورشید
روزگاریست که در ماتم ما مینالد
هر شبانگه که زند زخمه به بربط ناهید
تا که باشد بکف روس ولادیوستک
آنکه دروازه چین است و بشرق است کلید
کره را گوی بدریا فکند رخت شکیب
ژاپنی توپ چو تندر برخروشد جاوید
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۳۳ - مژده ایدل که ز ره موکب شه بازآمد
مژده ایدل که ز ره موکب شه بازآمد
موکب شاه جوانبخت ز ره بازآمد
خسروان جمله نهادند کله بر در شاه
وین ملک با سپه و چتر و کله بازآمد
ای گنهکاران خیزید و شتابید که شه
پی بخشایش هرگونه گنه بازآمد
در رکاب ملک آن داور فرخنده که هست
حامی کشور سالار سپه بازآمد
نایب و صهر و پسر عم شه آن صدر کبیر
که نگهدارد ملکی بنگه بازآمد
آن خداوند جوانبخت که در حضرت وی
آسمان همچو زمین کوه چو که بازآمد
حاسد از غصه بمیرد که اتابک شده صدر
ظلمت از خاک کند رخت که مه باز آمد
همچو پاداش الهی بقبال حسنات
اجر یک خیرش بیواسطه ده بازآمد
بیژن ملک بچه در شد و او رستم وار
از پی آنکه برآردش ز چه بازآمد
خسروا بنده چو پروانه سوی شمع امید
نقد جان هشته بکف گه شد و گه بازآمد
بر در خرگه خورشید شب افروز ملوک
شاکی از طول شبی همچو شبه بازآمد
ای خوش آنروز که ببینند رقیبان که رهی
با کف و دامن پر از در شه بازآمد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۳۵ - هر زمان غره شوال ز در بازآید
هر زمان غره شوال ز در بازآید
فال نیکی است که از دور قمر بازآید
عید باز آمد و ماه رمضان رفت ولیک
آمده باز رود رفته ز در بازآید
عادت روزه بر این است که چون شد به سفر
بعد یک سال هلالی ز سفر بازآید
سببی ساز خدایا که دگرباره ز در
آن مبارک شب و فرخنده سحر بازآید
رمضان شاهد صاحب نظران است ولی
ماه شوال نکوتر بنظر بازآید
خاصه آنروز که این بنده بدرگاه ملک
با یکی دفتر از ابیات غرر بازآید
گوهر افشاند در پای ولیعهد ز شعر
دامن آکنده به یاقوت و گهر بازآید
ای ملک عید فروزنده ی اسلام توئی
وین بشارت بتو از خیل بشر بازآید
زاده شاه همانند پدر خواهد شد
پور آزاده به هنجار پدر بازآید
عنقریبا که ز شاهان جهان جمله ترا
رایت و پرچم و دیهیم و کمر بازآید
خسروا بنده غلامیست که روزی صدبار
گر برانیش ز در بار دگر بازآید
سرش ار بری سوی تو بجان ره سپرد
پایش ار بندی سوی تو بسر بازآید
اندرین درگه والا بامید آمده باز
نز پی خواسته و نعمت و زر بازآید
خواهم از حق که به هرجا سپری ره ز پیت
فتح و فیروزی و اقبال و ظفر بازآید
هر کجا باشی اقبال در آنجا باشد
هر کجا آیی دولت به اثر باز آید
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۴۷ - پرده یکسو شد و معشوقه پدیدار آمد
پرده یکسو شد و معشوقه پدیدار آمد
دل در ایوان نظر از پی دیدار آمد
از رخ پردگیان حرم حسن و عفاف
پرده افتاد و رخ دوست پدیدار آمد
سرو بی کفش و کله مست خرامید به باغ
گل برهنه تن و بی پرده به گلزار آمد
ای زلیخای جوان زال نوان را بنگر
به خریداری یوسف سوی بازار آمد
گوهری را که تو با مایه جان خواسته
زال مسکین به کلافیش خریدار آمد
عزت از پرده نشینی مطلب ز آنکه به دهر
هر که در پرده گرامی ز برون خوار آمد
بت دوشیزه شود پرده نشین از در شرم
شیر مردان را از پرده بسی عار آمد
پرده را عیب نخست آنکه ز نشناختگی
دوست با دوست پس پرده به پیکار آمد
آشنایان چو پس پرده نهفتند جمال
سر بیگانه برون از پس دیوار آمد
بر رخ عیب سزد پرده و بر چهره زشت
لاجرم حق به خلایق همه ستار آمد
چند در پرده و سربسته سخن باید گفت
هله ای مستمعان نوبت گفتار آمد
چند باید بزبان مهر خموشی بنهاد
اندرین بزم که آسوده ز اغیار آمد
یار در خلوت جان با رخ روشن بنشست
دوست در خانه دل با دل بیدار آمد
مفتی مدرسه در کنج خرابات نشست
زاهد صومعه درد که خمار آمد
عقل با عشق مصاحب شد و هم پیمان گشت
حسن از عربده نادم شد و بیزار آمد
دولت اندر پی آسایش درویش افتاد
صحت اندر طلب راحت بیمار آمد
زهر فرعون هوی راز کرامات کلیم
نوشداروی روان از دهن مار آمد
معجز عیسوی و نفخه روح القدسی
باطل السحر جهودان سیه کار آمد
پرده از کار چو افتاد و پس پرده نماند
راز پنهان هله ای دوست گه کار آمد
راز بی پرده سرائید که در بزم صفا
هر که آمد بدرون محرم اسرار آمد
بشد آن روز که اندر گه مستی منصور
پرده از راز برافکند و سر دار آمد
هر چه خواهد دلت امروز ز اسرار نهان
فاش برگو که نیوشنده هشیوار آمد
تا درین پرده امیری بنواشد زاهد
خجل از خرقه و شرمنده ز دستار آمد
گفت با وی بست این رتبه که از پرتو بدر
چهره بخت تو چون ماه ده و چار آمد
بدر ما طعنه به خورشید جهانتاب زند
که رخ و دست و دلش مطلع انوار آمد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۴۹ - مژده ای دل که ز ره قافله داد آمد
مژده ای دل که ز ره قافله داد آمد
نایب السلطنه با داد خداداد آمد
بحر علم آمد و از گوهر تابان زد موج
کوه عزم آمد و با پنجه پولاد آمد
ناصرالملک ابوالقاسم مسعود ز راه
با رخی خوب و تنی پاک و دلی شاد آمد
آمد اندر مه دی با نفس فروردین
چون گل و میوه که اندر مه خرداد آمد
تا چو باد سحری تاخت سوی گلشن داد
خیمه ظلم و جهالت همه بر باد آمد
شاد باش ای چمن ملک که چون باد بهار
باغبان با نفسی گرم و کفی راد آمد
نوبهار آمد و از بوی خوش باد ربیع
تهنیت باد به سرو و گل و شمشاد آمد
باغ پژمرده ما از اثر مقدم وی
خوبتر از چمن خلخ و نوشاد آمد
غم ویرانی کشور چه خوری کاین معمار
بهر آبادی ایوان مه آباد آمد
حاسدت خشت به دریا زند و سنگ به سر
کاوستاد هنری بر سر بنیاد آمد
خانه و گلشن ویران شده را خواهی دید
عنقریبا که ز فکرش همه آباد آمد
گشت امید برومند شود کز قدمش
آب در جوی روان چون شط بغداد آمد
ای جوانان نوآموز دبستان وطن
لوح تعلیم بیارید که استاد آمد
حال و فال همه نیکو شد ازین خواجه راد
که نکوکار و نکوخواه و نکوزاد آمد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۵۹ - بسفر رفت نگار من و من شیفته وار
بسفر رفت نگار من و من شیفته وار
در صف باغ شدم با دلی از غصه فکار
دیدم اندر لب جو سنبل و گل نرگس مست
گرم نظاره و صحبت شده مانند سه یار
چون مرا دیدند از دیده سرشک افشانم
بر رخ از دیده چو بر سبزه ترا بر بهار
گفت سنبل که چو شد یار تو میدار مرا
جای آن زلف کج پر شکن غالیه بار
گل سوری ز صفا گفت مرا ده بوسه
جای رخساره آن سیمتن لاله عذار
گفت نرگس که چو از دیده او دور شدی
غم چشمانش بر چشم تر من بگمار
گفتم ای سنبل زلف بت من بارد مشک
تونه مشکین بیغاره مزن دم زنهار
ای گل سوری پیش رخ او چهره بپوش
که بود گل بر رخساره او خوار چو خار
نرگسا چشم تو گیرنده و مست است ولی
نیست چون آهوی پیل افکن او شیرشکار
چون پریچهره نگارم بچمن جلوه کند
شاهدان پیش جمالش همه نقشند و نگار
چهره اش لعل بود سیم بنا گوش سپید
دیده اش مست بود ترک نگاهش بیدار
زلف تاریک و شب و روز جهان زو روشن
چشم مخمور و دل و مغز مهان زو هوشیار
دوش امیری به دلم گفت چرا در گردن
زلف لیلی وشی آویخته مجنون وار
گفت پروانه آن شمع جهان افروزم
عاشق بدرم و جوینده او در شب تار
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۸۵ - دامن دل ز کف صبر رها می‌بینم
دامن دل ز کف صبر رها می‌بینم
هر که عاشق شده داند که چها می‌بینم
تا درخشید رخ بدر من از مطلع حسن
شمس روشن بر رویش چو سها می‌بینم
صنما چون و چرا با من مسکین بگذار
که دلم فارغ ازین چون و چرا می‌بینم
غیر حرمان تو هر درد که رانی به دلم
خویش را در ره تسلیم و رضا می‌بینم
تو به من جور روا داری و من در همه وقت
طاعت امر تو بر خویش روا می‌بینم
چهره‌ات آینه حسن الهی باشد
سینه گنجینه اسرار خدا می‌بینم
زخم تیرت به تن ریش چو مرهم دانم
درد عشقت به دل خویش دوا می‌بینم
نه ازین ورطه رهایی به دعا بتوانم
نه ازین لجه خلاصی به شنا می‌بینم
آتشی در دلم افروخته‌ای این عجب است
که به دل شعله به لب آب بقا می‌بینم
برخی شعر تو جان کردم و خود را به درت
تاج عشاق و امیرالشعرا می‌بینم
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۳ - مکالمه تخت و تاج بمناسبت وقعه هفتم محرم ۱۳۳۳
تخت با تاج همی گفت که ای افسر کی
گر شهنشاه کند عزم سپاهان از ری
آذر افروزد در دشت عراق از آزار
فروردین گردد بستان سپاهان در ری
کوه در زلزله افتد ز سم اسب یلان
دشت پر لشکر جنگی شود از کشور وحی
تاج گفت آری گر شاه کند عزم سفر
کس نماند که مراو را نشتابد از پی
گر حبیبستی بی شاه چسان ماند و چون
ور رقیبستی در ملک کجا ماند و کی
بسکه محبوب جهان است شهنشاه بزرگ
حمد او خلق جهان را شده اندر رگ و پی
تخت گفت اینک شمع است شهنشه که سران
همچو پروانه تن جان و دل افشانده بوی
گر کند عزم سپاهان ز سپاهانش زمین
همچو گردون شود از مشتری و ماه و جدی
تاج گفت آمده آنروز که دست و دل شاه
از هنرنامه شاهان جهان سازد طی
چیرگی یابد در خاتمه از خاتم جم
یم و کان بخشد بی واهمه چون حاتم طی
تخت گفت این همه محبوبی و شیرینی و لطف
که بدین شاه کرامت شده از داور حی
بهر آنست که تاریخ جهان تازه کند
لاشه های کهنان را همه سازد لاشیی
تاج گفتا که رئیس الوزراء در بر شاه
ایستاده است و شب روز کمر بسته چونی
راد مردی است که اسلاف گرامش همگی
جان فشاندند به تخت جم و بر افسرکی
هر زمان فتنه در این ملک فرازد پر و بال
از پی دفعش گوید که تعهدت علی
یا رب این شاه بماناد باقبال بلند
جاودان دست بد حادثه کوتاه از وی
ادیب الممالک : ترکیبات
شماره ۳ - ای نگین جم و تاج کی و اورنگ قباد
ای نگین جم و تاج کی و اورنگ قباد
ای در دولت و کاخ شرف و درگه داد
ای بهشتی که تو را کرده مه آباد آباد
همگان راز من امروز بشارتها باد
کاینک از تارک و انگشت شهنشاه عجم
شرف اندوزد دیهیم کی و خاتم جم
تاج کی زیب سر شاه جهان خواهد شد
فرق شه زینت دیهیم کیان خواهد شد
پرده بازی به پس پرده نهان خواهد شد
جنگ و ضدیت ملی ز میان خواهد شد
موقع وحدت مشروطه و استبداد است
جمع این هر دو مپندار که از اضدادست
زانکه در هر صف و هر ملک به هر عهد و زمان
مردم دهر بسوی دو طریقند روان
آن یکی راست نظر سوی بزرگان و مهان
دیگری راست عقیدت که بشر شد یکسان
کیش اشراف پرستی بود از رسطالیس
وین تساوی بود از فکرت دیمقراطیس
اهل ایران که ز نیرنگ و خدیعت بریند
هر متاعی را از ساده دلی مشتریند
سود و سرمایه نسنجیده بسوداگریند
صادق و صافی و بی غش چو زر جعفریند
نه دمکراسی داشته و نه سوسیالیست
دو گروهند ولی مقصدشان بس عالیست
فرقه ای راست عقیدت که در این عالم خاک
داد باید که از او رخت ستم گردد چاک
خسرو دادگر با هنر با ادراک
آیتی باشد از آن داور بخشنده پاک
شاه عادل بصف گیتی ظل الله است
دلش از پرتو الهام خدا آگاه است
فرقه دیگر گویند چه بیداد و چه داد
باید اندر خط شاهان سر تسلیم نهاد
ایزد پاک جهان راز شهان کرد آباد
هست ازین روی جهان بنده و شاهان آزاد
سرزمینی که در آن شاه نباشد خوار است
آسمانی که در آن ماه نباشد تار است
لله الحمد یکی شد سخن هر دو گروه
صلح کردند و بشستند غبار اندوه
زین شه با خرد دادگر داد پژوه
پرتو داد درافتاده بدریا و بکوه
شه پرستان را شاهی است فروزنده نژاد
داد جویان را باشد ملک کرسی داد
آفتابی است در این چرخ مبینش ماهی
فیلسوفی است بر این تخت مخوانش شاهی
عالم با هنری خسرو کار آگاهی
ملک با خردی شاه عدالت خواهی
پیش شاهان شه و نزد علما دانشمند
سیرش شرع شعار و سخنش عقل پسند
هله ای شاه پرستان به زمین بوس دهید
بوسه بر پای سریر جم و کاوس دهید
گوش بر غرش طبل و دهل و کوس دهید
عرض فخر و شرف و غیرت و ناموس دهید
کاین شهنشاه سزاوار پرستیدن ماست
شاه عادل را گر ما بپرستیم رواست
اولین شه که پی داد نهاد اندر ملک
مهرداد است که شد بانی داد اندر ملک
چون شد آن دادگر نیک نژاد اندر ملک
وارث تخت جم و تاج قباد اندر ملک
کاخ شوری و سنا کرد بنا در ایران
نام این هر دو گلستان شد و کنگاشستان
این بنا را ملک شرق بهم چشمی روم
هشت تا قدرت خود بر همه سازد معلوم
ساخت قصری چو بروج فلکی در آن بوم
اهل شوری را بنشاند در او همچو نجوم
برتری یافت از آن بر دول بیرونی
چیره شد بر ملک رومی و ماکادونی
خسرو ما سومین پادشه دادگر است
که از او دولت مشروطه بآیین و فراست
اولین شاه شه اشکانی والاگهر است
دومین شاه مظفر ملک نامور است
مهرداد سوم است این شه فرخنده نژاد
که رخش غیرت مهر است و دلش مخزن داد
روم و لاتین را زین پیش سناتو بوده است
سالها در سر این کار هیاهو بوده است
مردمان را بسوی پارلمان رو بوده است
آتن از فکر سلن غیرت مینو بوده است
شاکمونی بصف هند و به چین کنفسیوس
ملک را زیور بستند ز قانون چو عروس
شد موسی بشهی نامزد از خیل رسل
کوفت در گنبدسن حدره باعزاز دهل
زان سپس رست در این باغ ز هر گلبن گل
از عرب «حلف » بجا ماند و «قرلتی » ز مغول
تا کرمویل برافروخت ز مشروطه چراغ
مرغ آزادی شد نغمه سرا در صف باغ
شاه ایران پس قرنی ز عدالت دم زد
رایت عدل مظفر به فلک پرچم زد
خیمه داد در ایوان بنی آدم زد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
جست از پرتو احمد فلک عدل ضیا
داد یزدان به نبیره کمر و تاج نیا
هرکه در ایران با فخر و شرف باشد جفت
نایب السلطنه را شکر و ثنا خواهد گفت
که بسی سال پی خدمت این خلق نخفت
گرد غم با مژه از چهره این ملک برفت
تاج شاهی را برداشت هشیوار و دلیر
همچو بهرام ز چنگال و ز دندان دو شیر
بسر دست نگهداشت که اندر سر شاه
نهد آن تاج چو بر فرق فلک افسر ماه
هر که بر همت و بر غیرت او کرد نگاه
گفت لاحول ولا قوة الا بالله
یک تن و اینهمه فن یکسرو و این مایه خرد
قدرتی کرده در این خلقت شایان ایزد
شاه میخواست نهد تاج و زند تکیه به تخت
باد می خواست که بیرون کشد از ریشه درخت
حجت بالغه کند از تن هر باطل رخت
سست عهدان را مالید بسر پنجه سخت
کنیت احمدی آمد بهوا خواهی اسم
«نایب السلطنه » شد جان شهنشه را جسم
لله الحمد بود فال شهنشه فیروز
که بسر تاج فریدونی ننهاده هنوز
فتنه داخله را نایره افتاد ز سوز
مژده عیش بگوش آیدمان روز بروز
نشنیدیم جز این شه به جهان شاه دگر
که بود نزد رعیت چو دل و جان و جگر
عنقریب است که این شاه بر اورنگ نیا
تکیه سازد فتد بر همه آفاق ضیاء
وارث تاج کیان گردد و سالار و کیا
پست گردند درختان بر سروش چو گیا
نایب السلطنه فارغ شود از زحمت و رنج
بسپارد بخداوند جهان دولت و گنج
ادیب الممالک : ترکیبات
شماره ۴ - دوش در خواب یکی درگه عالی دیدم
دوش در خواب یکی درگه عالی دیدم
گنبدی برتر ازین طاق هلالی دیدم
قصری آراسته ز انواع لئالی دیدم
هر طرف هشته در آن قصر نهالی دیدم
ساحتی پاک و قصوری تهی از عیب و قصور
کرسی از سیم و بساط از زر و ایوان ز بلور
سبزه اندر لب جو آب روان دردل شط
جوی و شط پرزر و سیم و گهر از ماهی و بط
بلبل مست نوازنده بگلبن بربط
لاله همچون ورق و ژاله بر او همچو نقط
باد استاد سخن گستر و مرغان شاگرد
حلقه زن دور چمن سرو و سمن گرداگرد
باغ پر بود ز شمشاد و گل و سرو سهی
قصر آکنده ز اسباب بزرگی و شهی
لیک این هر دو فضا ز آدیمان بود تهی
نه در آن خواجه و مولا نه پرستار و رهی
نه کدیور نه کشاورز نه رزبان نه غلام
مرغ در ذکر و درختان به رکوع و به قیام
چون چنین دیدم بر جای بماندم از هول
هردم از حیرت بر خویش بخواندم لاحول
کز چه رو نیست در اینجای بشر یاذالطول
نه نیوشنده صوت و نه سراینده قول
نه نماینده راه و نه گشاینده باب
آدمی اینجا چون آدمیت شد نایاب
ناگهان صاعقه ای در صف گلزار افتاد
کز درخشنده آن لرزه به دیوار افتاد
آب جوی از جریان باد ز رفتار افتاد
شاخ سرو از حرکت مرغ ز گفتار افتاد
خیمه زد ابر شبه گون به نشیب و به فراز
سایها گشت عیان کوژ و کژ و پهن و دراز
هر زمان از بر ابر سیه و سینه دود
شعله ها شد به هوا سرخ و سیه زرد و کبود
تیره شد یکسره گیتی ز فراز و ز فرود
غرش رعد بگوش آمد و آوای سرود
وز دل دود برون امد چندین عفریت
همچو دودی که پدیدار شود از کبریت
دیوهائی که سلیمان را بشکسته طلسم
هیچ نشنیده ز حق معنی و از یزدان اسم
هر یکی آمده با شیطان روحی بدو جسم
برزخ جانوران بود در ایشان همه قسم
شاخها خم بخم اندر زده مانند درخت
در کمر خنجر و در دست عمودی یکلخت
آب بینی شده بر سبلت و بر ریش روان
همچو شاخ گونی صمغ روان از بن آن
پنجه چون شانه ی چوبینه بدست دهقان
چون سپر ساخته رخسار و چو خنجر دندان
لفجها چون کتف گاو و دو سبلت چون یوغ
نعره گاو زدندی ز گلو در آروغ
من بلرزیدم و مبهوت و پریشان ماندم
حسبی الله و کفی ربی بر خود خواندم
اسب اندیشه و تدبیر بهر سو راندم
گرد سودا را القصه ز رخ افشاندم
دیدم از اهرمنان دیوچه ی مسخ شده
با منش عهدی بوده است و کنون فسخ شده
پیشتر رفتم و گفتم باشارت حرفی
لوح مشگین را سودم ز لبان شنگرفی
پیشکش کردمش از مهر و محبت طرفی
جگر سوخته نوشید ز رحمت برفی
گفتم ای دوست بگو بهر خدا روشن و راست
که کیانند در این خانه و این خانه کجاست
گفت این خانه یقین کن تو که دیوانخانه است
دامگاه ددگان و اهرمن دیوانه است
دیولاخی است که اهلش ز خدا بیگانه است
دور از بسمله و حرز ابودجانه است
جای پتیاره کنام دد و دیو است اینجا
اهرمن کار کن و دیو خدیو است اینجا
این که در گردن دارد کروات و فکلی
قامتش هست چو سروی و رخش همچو گلی
دست چون دسته طنبور و شکم چون دهلی
در اروپاست بزرگی و در اینجا رجلی
مصلح الدوله والدین سر دیوان قضاست
کار دیوان دیگر را بی امضا و رضاست
این که بنشسته جنب چیده کتب بر سر میز
دست و رو شسته و آلوده به خون خنجر تیز
کله اش باشد چون برج و دهان چون کاریز
از طراز دومین است و بود صدر تمیز
نه به تنهائی دستور تمیزش دانند
که پس از صاحب دیوان همه چیزش دانند
گر بگوشت سخن بنده عجب می آید
بر خلاف سخن اهل ادب می آید
باب استفعال از بهر طلب می آید
صبر کن ز آنکه جوابت ز عقب می آید
طلب سیدنا از در دیگر باشد
جای بینی طلبی در طلب زر باشد
آنکه از هر طرفی خلق بر او کرده هجوم
بر در محکمه اش هست عیان غلغل روم
آن رئیسی است که خود مدعی آمد به عموم
هر زمان بر صفت پیل فرازد خرطوم
ماسوی الله را یک لحظه بدم در کشدا
جرمها را به یکی رشوه قلم در کشدا
آنکه مشتی پریان بسته به زنجیر و غل است
چهره پر خشم و ترنجیده چو دزد مغول است
ددگانش دده و غول بیابان اغول است
روز و شب در پی تفتین و فساد و چغل است
اصل بیداد و ستم قاضی دیوان جزاست
که ز جورش همه جا شیون و بیداد و عزاست
آن کهن دیو که قدش زده سر بر عیوق
بر سر شاخ خود آویخته چندین صندوق
جوشدش حرص ز اعصاب و شرائین و عروق
هست فرمانده و مولا به دواوین حقوق
بی حقوق است و نگهدار حقوقش کردند
این عجب ترکه دهل بوده و بوقش کردند
آنکه سرخاب و سفیداب به رخ مالیده
همچو شمشاد و گل اندر لب جو بالیده
زخم نیمور فزون خورده و کم نالیده
با سپوزنده خود سخت بر آغالیده
مزد اجر است که با غمزه و شیرین کاری
آب پشت همگان گشته به جویش جاری
آنکه بینی کتب از شاخ در آویخته است
هم بر آن لوحی سوراخ در آویخته است
عینک و محبره گستاخ در آویخته است
همچو قندیلی کز کاخ در آویخته است
کتبش یکسره قانون موقت باشد
لوح سوراخش دروازه دولت باشد
دیوها را بنگر شاخ به چندین شعبه
هر یکی را شکمی ژرف و تهی چون جعبه
هست در هریک از آن جعبه هزاران لعبه
عقل مات است ز هر لعبه برب الکعبه
هر یک از آن شعب ای جان پدر محکمه ایست
که به هر محکمه ای جان پدر مظلمه ایست
ادیب الممالک : ترکیبات
شماره ۷ - ایکه گیتی همه جسم است و تواش چون روحی
ایکه گیتی همه جسم است و تواش چون روحی
عالم ملک سفینه است و تو دروی نوحی
بسخن مرهم زخم کبد مجروحی
آیت رحمت آن دادگر سبوحی
عرش دل را ملکی ملک خرد را ملکی
گوهر پاکی و در رشته جان منسلکی
عقل دانا به دبستان تو شاگرد آید
مایه دانش در گنج دلت گرد آید
نامت اندر لب ارباب همم ورد آید
تا گل از خار و زر از معدن گوگرد آید
تو درین خاک چو زر باش و درین باغ چو گل
زده فکرت بفلک پایه و بر دریا پل
شجر خلدی و بستان تو بخت تو بود
عقل در قامت چالاک تو رخت تو بود
مکرمت سایه هنربار درخت تو بود
معرفت شاخ و نسب ریشه سخت تو بود
این درختی است که در باغ صفا خواهد بود
اصل آن ثابت و فرعش به سما خواهد بود
خانه دل را مهر تو متاع است و اثاث
وین متاع آمده بر من ز نیاکان میراث
چه برین چار عناصر چه موالید ثلاث
تو ملاذی و معاذی تو پناهی و غیاث
که جوان مردی و رادیت بگیتی سمراست
آن درختی که هنر برگت و دانش ثمر است
من که افتاده ام اندر صف این بوالهوسان
شاهبازستم و گردیده شکار مگسان
چین اگر نازد بر نافه و مصر ار به لسان
نافه شد ناف دوات و بلسانم بلسان
زکریا نهد از مشکم مرهم بجروح
شده گیسوی مسیح از بلسانم ممسوح
منم آن کوه که بر چرخ ستیغ است مرا
دل چو دریا کف بخشنده چو میغ است مرا
نامه و خامه به از استر و تیغ است مرا
نه ز جانبازی پروانه دریغ است مرا
جان بتن از پی قربان ره دوست نکوست
مغز بادام چو بیرون شود از پوست نکوست
بسکه روزم سیه و بخت کجم خفته بود
درد من پیش تو پوشیده و بنهفته بود
دلم از دست قضا خسته و آشفته بود
لیک عذرم بر فضل تو پذیرفته بود
که مرا چرخ ستم بیشه بهم برشکند
بیخ و بنیاد اساسم ز زمین بر نکند
یکدم ای خواجه بیا درد دلم را بشنو
که درین دیر کهن نیست چنین قصه نو
مزرع عمر مرا آمده هنگام درو
خانه تاراج حوادث شده جانم بگرو
چاره ای کن غم و اندوه و جگر سوز مرا
روشنی ده ز کرم اختر فیروز مرا
بود در خوان من از لخت جگر ما حضری
شاهد شوخی و شمعی و شراب و شکری
بزم عیشی و در آن بزم بت سیمبری
محفلی همچو بهشتی صنمی چون قمری
اندران بزم رخم سرخ و دلم شادان بود
آب در جوی روان گلشنم آبادان بود
جیش سالاری پیدا شد و تاراجم کرد
مفلس و معسر و بی مایه و محتاجم کرد
قرمطی بود و بتر ز ابن ابی الساجم کرد
کلهم برد و ز افلاس بسر تاجم کرد
جانم آزرده دلم سوخته ستخوانم کوفت
خانمانم را از گرد علایق همه روفت
در دلم جز غم و در سینه بجز آه نماند
عیش و شادی را در خلوت من راه نماند
عزت و ثروت و ناز و شرف و جاه نماند
تکیه جز بر کرم و رحمت الله نماند
چشمه خون شد ازین غصه زلال خضرم
کرد طباخ قضا لخت جگر ما حضرم
متوالی شد باران بلا از چپ و راست
رفت سالار و مجاهد پی غارت برخواست
هر کسی از پی قتلم صفی از کین آراست
آسمان با من مسکین دمی از جور نکاست
اینقدر کردی که چون خاک زمین پستم کرد
دل پر از اندوه وز مایه تهی دستم کرد
آن معاشی که سلاطین سلف از شفقه
با مناشیر و فرامین به نیاز و صدقه
داده بودند مرا بهر لباس و نفقه
وکلای خر دادند بگاوان ورقه
دست خون آمد در هفدهمین خصل حریف
نیمه ای قطع شد و نیمه دیگر تنصیف
ربع آن ماند که آنهم بسیه چال افتاد
از کف رند برون شد کف رمال افتاد
زر ما مس شد و آن مس بته غال افتاد
نزد صراف ندانی به چه احوال افتاد
شد چو زیبق بدل بوته که بعد از دم و دود
شعله زرد و کبودش شده بر چرخ کبود
منحصر شد گذرانم بجهان گذران
بمعاشی که ترا بر من حق هاست در آن
پشتم ای خواجه دو تا شد برت از بار گران
نگرانم سوی شکر تو نیم چو دگران
شکر احسان تو از بنده فرامش نشود
شمع فضل تو چراغیست که خامش نشود
مرده بودم تو دگر باره حیاتم دادی
وز طلسم غم و اندوه نجاتم دادی
جام آب خضر اندر ظلماتم دادی
قدر دانستی و حلوای براتم دادی
کشتی فضل توام داد ازین لجه عبور
طعمه حلوا شد و رختم کفن اهل قبور
گور بندی را پابست و گرفتار شدم
تا که در گور کنی همسر کفتار شدم
مرد گفتار بدم در پی رفتار شدم
ناپسندیده به رفتار و بگفتار شدم
خوانده از لوح خرد آیت الهیکم را
پست کردم بطمع مرده خوران قم را
اینک آن وجه براتی است که نه مه زین قبل
اعتصام من بربست بدامان تو حبل
تا برون تاخت سمند کرمت از اصطبل
وز پی یاری این بنده نوازیدی طبل
آختی بهر هوا خواهی من خنجر و کارد
گاه با محتشم السلطنه گه با مرناد
خایه مالیدی مر محتشم السلطنه را
سیر کردی ز کرم صد شکم گرسنه را
منع فرمودی از خوردن خونم کنه را
مهربان کردی دزدان سر گردنه را
تا ز بیمت همگی ترک رذالت کردند
نیمه قطع و دگر نیمه حوالت کردند
نصف باقی را بر شرق نوشتند چکش
بملک زاده فرستاد ز گردون ملکش
گفتم امروز دگر کنده شده از جا کلکش
غافل از آنک نخواهد رسد آهو بتکش
رفته در منطقه جدی و در ایوان جدی
شده جائی که در آنجا عرب اندازد نی
اختر از چاه برون آمد و در چاله فتاد
حاجت طفل چهل ساله بگوساله فتاد
گرد ماه کرم از ابر طمع هاله فتاد
نعش بی بی بکف سوسن غساله فتاد
نیم باقی را فرزند ملک بلع نمود
از زمین ریشه امید مرا قلع نمود
بارها گفتمش این نکته بعجز و الحاح
گر همی جوئی قدر و شرف و فوز و فلاح
ابدا خوردن این وجه ترا نیست صلاح
این نه مال ملکستی که بود بر تو مباح
صدقاتست و زکات است و بما وقفست این
محفل عیش نه ویرانه بی سقف است این
این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کرد
وجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد
کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کرد
بسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد
آرزوئی به دل خسته بجز مرگ نماند
چوب خشک است درختی که در او برگ نماند
شمر از دست حسین تو بفریاد آید
دجله خشک از طمعش در صف بغداد آید
آنچه بربنده از آن حرص خدا داد آید
چون بیاد آرم چنگیز مرا یاد آید
آنچه او کرد بمن لشکر چنگیز نکرد
خیل افغان ز سپاه ستم انگیز نکرد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۷ - آن شنیدم چو ابوالقاسم مستکفی را
آن شنیدم چو ابوالقاسم مستکفی را
از پس متقی اقبال فرا برد به تخت
قائد جیشش امیرالامراء توزون را
گشت در تن رگ جان سست ز بیماری سخت
چاره اش کرد هلال بن براهیم طبیب
تا که به گشت و بر او داد زر و گوهر و رخت
پیر فرزانه ازین جود چنان غمگین بود
که همی گفتی کوبند به مغزش یک لخت
پسرش گفت چرا ترش و زبونی گفتا
زانکه من معتقد عقلم نه پیرو بخت
آنکه از جهل وعمی کاشت درختی در باغ
روز از جهل و عمی برکند از باغ درخت
خانه ای را که ز فرهنگ در او نیست چراغ
خیز و مردانه از آن خانه به هامون کش رخت
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۳۵ - چشم مست تو مگر یپرم بمب انداز است
چشم مست تو مگر یپرم بمب انداز است
یا ز ترکان صحیح النسب قفقاز است
چشم مستی که تو داری همه دارند ولی
این روش در همه ساده رخان ممتاز است
دست خالی زده ام توپ به سودای تو من
گر تو خیرم نکنی مشت من اینجا باز است
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۴۷ - اندرز
آن شنیدستم کز بیشه یکی شیر ژیان
پی نخجیر شتابان سوی دشت و دره شد
دید در دره یکی گاو نر زرین شاخ
که بگردن درش از سیم یکی چنبره شد
گاو ماهی را سنبیده سمش مهره پشت
گاو گردون را شاخش زبر کنگره شد
زور خود را کم ازو دید و پی حیلت و فن
فارس فکرتش از میمنه در میسره شد
مشورت با خرد افکند که استاد خرد
اولین پیرو بهین ذات و مهین جوهره شد
پس بدستور خرد در بر گاو آمد و گفت
ایکه روشن ز جمال تو مرا منظره شد
باش مهمان من امشب بکباب بره ای
که بخوان تو ابا نقل و می و شبچره شد
گاو از ساده دلی خورد فریب دم خصم
غافل از کید و فسون و حیل قسوره شد
گفت سمعا و قبولا تو چو شمعی و منت
برخی نور چو پروانه و چون شب پره شد
چون گذشتند از آن دره براه اندرشان
بود رودی که بر آن رود یکی قنطره شد
گاو از قنطره در بیشه نگه کرد و بدید
ناری افروخته مانند دو صد مجمره شد
چارده دیگ بکار آمد با دهره و کارد
آنچه بایست بر او روشن از این پیکره شد
چون بدانست که با پای خود از بهر شکم
پای دار آمده و اندر شکم مقبره شد
زود برجست ازان قنطره در آبو گریخت
گفتی از دام بپرواز یکی قبره شد
شیر فریاد زد از پی که کجا؟ گفت آنجا
کز پدر پندی در خاطر من تذکره شد
شیر دانست که صیدش شده زین کید آگاه
پاره شد دام و گسسته حیلش یکسره شد
گفت ایجان و دلم برخی رویت برگرد
سوئظن دور کن از خویش که کار تسره شد
گفت بیهوده مخوان قصه که گفتار دروغ
آشکارا ز زبان و دهن و حنجره شد
گاوم آخر خرم کز همه کس بارکشم
گاو کی همچون خران سخره هر مسخره شد
هر که این آتش و این دیگ ببیند داند
کشته خنجر بیداد تو غیر از بره شد
ابلهی خواست شش انداز کند هفت انداز
ناگه از سنگ قضا پنجره اش ششجره شد
هر که گردید اسیر شکم از بنده نفس
زاروز اراست اگر عمر و اگر عنتره شد
گفت سلمان که اگر داشت قناعت مهمان
به نمک ساختمی نی به کرو مطهره شد
شور بخت آنکه پی بره شود طعمه ی گرگ
نیکبخت آنکه دلش خوش به پیاز و تره شد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۸۹ - فکاهی
به و لله و به با لله و به تا لله
بسی جز کلام الله پر نور
به الیاس و به خضر و دشت کنعان
به موسی و شب تار و که طور
به تخت کیقباد و تاج جمشید
به نور بامداد و شام دیجور
به صلصائیل و میکائیل و جبریل
به عزرائیل و اسرافیل و ناقور
به خوف زندگان ازحمله مرگ
به هول مردگان از نفخه صور
به حق آن سر نمروک حیدر
به روح والد مرحوم مبرور
به آن شاه چراغ و سوی سلمان
به آن موم سفید و شمع کافور
به یال ذو الجناح و گوش غضبان
به تنگ دلدل و قشون یعفور
به اندرزی که در دشت فلسطین
ز خر بگرفت بلعم پور با عور
که گر مدیون این وجهم خداوند
کند با بت مرا در حشر محشور
ازین گفتار قاضی خشمگین شد
به صد تلخی برآورد از جهان شور
به فریاد بلند سهمگین گفت
که این انکار هست از عاقلان دور
پس از اقرار انکار تو بیجاست
میفکن عامدا خود را بمحظور
بده یا رد دعوی کن به برهان
که غیر از این دو شرعا نیست دستور
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۸ - خسروا کرده فلک خوار و زبونم چندان
خسروا کرده فلک خوار و زبونم چندان
که برون آمدن از خانه ندانم هرگز
خاک در دیده ام افشانده حوادث آنسان
که بجز اشک بصر زو نفشانم هرگز
ور ازین سخت ترم چرخ گلو بفشارد
راز دل در بر دونان نتوانم هرگز
جان دهم پیش تو کم خواجه والا گهری
غیری ار جان دهدم می نستانم هرگز
تو خداوند و ولینعمت و مولای منی
غیر ذکر تو به لب قصه نرانم هرگز
سالها زیر درخت کرمت زیسته ام
دامن فضل تو از کف نرهانم هرگز
نوعروسی که درین حجله پی مدح تو رفت
پیش اغیار مر او را ننشانم هرگز
شرح غم با تو کنم گوش دهی یا ندهی
جز تو با هیچکس این قصه نخوانم هرگز
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۹۹ - در تعزیت
داورا از پس این غم که ترا رخ بنمود
شادی اندر دل ما رخ ننماید هرگز
تا تو چون غنچه خوری خون و ز غم تنگدلی
خاطر گل به گلستان نگشاید هرگز
تا دل زار تو از داغ برادر ریش است
در چمن باد صبا نافه نساید هرگز
آن شنیدم که شکیب کم و غم افزون است
یا رب آن کم نشود وین نفزاید هرگز
ناشکیبا مشو از غصه خدا را که به دهر
ناشکیبی ز تو ای خواجه نشاید هرگز
حاش الله چو تو صاحبدلی از سوگ و دریغ
نخراشید رخ و انگشت نخاید هرگز
دل چنان سخت کن امروز در این غم که کسی
جز به پولاد و حدیدش نستاید هرگز
شکر لله پسری داری با فر و بها
که چنو مادر ایام نزاید هرگز
آهنین جوشنی از صبر و شکیبائی پوش
کایچ مقناطیس او را نرباید هرگز
با وجود وی و برهان و مجیر از غم دهر
دل مجموع تو آشفته نباید هرگز
بزدا زنگ غم از آینه دل ورنه
زنگ از آینه گیتی نزداید هرگز
نقد دیدار رفیقان حضر مغتنم است
کز سفر یار سفر کرده نیاید هرگز
بنده بیش از تو خورد خون جگر میدانی
که به افسانه سخن می نسراید هرگز
لیک ما کاخ گلینیم و جهان معبر سیل
کاخ گل در گذر سیل نپاید هرگز
پای دانا را چون رشته تقدیر ببست
جز بدرگاه مقدر نگراید هرگز
دستغیب آن گهری را که برین بنده زداست
خر دو فلسفه ما نگشاید هرگز
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۱۹ - پیش آن صاحب فرخنده بنالم به از آنک
پیش آن صاحب فرخنده بنالم به از آنک
خاضع امر فلان بنده بهمان باشم
صدر دیوان وزارت اگرم بپذیرد
در اقالیم سخن صاحب دیوان باشم
ای خداوند خود انصاف بده شایسته است
که من اینسان بغم دهر گروگان باشم
با چنین عزت و شأن و شرف و استغنا
در پی رزق جدا از شرف و شأن باشم
چارصد تومان افزون بکفم مانده برات
درم از بهر درم خسته پی نان باشم
وام خواهم ندهد ریش و گریبان از دست
زین سبب دست به سر سر به گریبان باشم
یا بدر این ورق شوم و یا وجهش را
کن حوالت که دو روزی به تو مهمان باشم