تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۶۰ - اندرز به سپاس
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۴ - در زیر عکس جناب منتظم الدوله آقای مصطفی قلیخان فیروزکوهی نوشتم
منتظم الدوله فیروز بخت
داور گردون فر کیوان شکوه
یافت چو مه ماهچه رایتش
کرسی فیروزه ز فیروزه کوه
اختر فیروز مرا ره نمود
در بر آن خواجه دانش پژوه
عکس رخش بر ورق انداختم
با صفی از ناموران همگروه
تا که شود خیره ز نورش عیون
تا که شود تیره ز رویش وجوه
تا ابد از دست دل و دست او
خوشد و جوشد دل دریا و کوه
جودی و مهلان بر حلمش سبک
قلزم و جیحون ز کفش در ستوه
داور گردون فر کیوان شکوه
یافت چو مه ماهچه رایتش
کرسی فیروزه ز فیروزه کوه
اختر فیروز مرا ره نمود
در بر آن خواجه دانش پژوه
عکس رخش بر ورق انداختم
با صفی از ناموران همگروه
تا که شود خیره ز نورش عیون
تا که شود تیره ز رویش وجوه
تا ابد از دست دل و دست او
خوشد و جوشد دل دریا و کوه
جودی و مهلان بر حلمش سبک
قلزم و جیحون ز کفش در ستوه
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۵ - وصل که در هر نفسم آرزوست
وصل که در هر نفسم آرزوست
جز تو نه از هیچ کسم آرزوست
تا تو به مجمل شنوی ناله ام
هم نفسی با جرسم آرزوست
وصل تو گر در نفس آخر است
از همه عمر، آن نفسم آرزوست
نغمه سرای چمنم سالهاست
ناله ی کنج قفسم آرزوست
داد رس من نشود هیچ کس
غیر تو گر دادرسم آرزوست
زان سرکو کاهل هوس ساکنند
رفتن اهل هوسم آرزوست
بلبلم آذر به گلستان عشق
سوختن خار و خسم آرزوست
جز تو نه از هیچ کسم آرزوست
تا تو به مجمل شنوی ناله ام
هم نفسی با جرسم آرزوست
وصل تو گر در نفس آخر است
از همه عمر، آن نفسم آرزوست
نغمه سرای چمنم سالهاست
ناله ی کنج قفسم آرزوست
داد رس من نشود هیچ کس
غیر تو گر دادرسم آرزوست
زان سرکو کاهل هوس ساکنند
رفتن اهل هوسم آرزوست
بلبلم آذر به گلستان عشق
سوختن خار و خسم آرزوست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۷ - مرغ اسیرم، چمنم آرزوست
مرغ اسیرم، چمنم آرزوست
بنده غریبم وطنم آرزوست
خنده ی گل چیست؟ از آن غنچه لب
خنده ی کنج دهنم آرزوست!
تشنه ی سرچشمه ی کوثر نیم
رشحه ی چاه ذقنم آرزوست
دور ز کویت، چو روم سوی خلد؛
نالم و گویم؛ وطنم آرزوست!
چون کشی از خلق نهانم ز کین
گفتنت آن دم که: منم آرزوست!
جان بدهم، گر تو بگویی بده
از لبت این یک سخنم آرزوست
دیده چو یعقوب شد آذر سفید
یوسف گل پیرهنم آرزوست
بنده غریبم وطنم آرزوست
خنده ی گل چیست؟ از آن غنچه لب
خنده ی کنج دهنم آرزوست!
تشنه ی سرچشمه ی کوثر نیم
رشحه ی چاه ذقنم آرزوست
دور ز کویت، چو روم سوی خلد؛
نالم و گویم؛ وطنم آرزوست!
چون کشی از خلق نهانم ز کین
گفتنت آن دم که: منم آرزوست!
جان بدهم، گر تو بگویی بده
از لبت این یک سخنم آرزوست
دیده چو یعقوب شد آذر سفید
یوسف گل پیرهنم آرزوست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - صبح، مگر میدمد از کوی تو
صبح، مگر می دمد از کوی تو
کز نفسش می شنوم بوی تو
توبه دهد بابلیان را ز سحر
جادویی نرگس جادوی تو
سلسله ی شیفتگان غمت
نگسلد از سلسله ی موی تو
دعوی خون، نشنود از من کسی
روز جزا بینم اگر روی تو
شکوه ام از خوی تو هرگز نبود
بود چو روی تو اگر خوی تو
گر نشینی تو به پهلوی من
به که نشینند به پهلوی تو
آذر دل باخته را ساخته
گوشه نشین گوشه ی ابروی تو
کز نفسش می شنوم بوی تو
توبه دهد بابلیان را ز سحر
جادویی نرگس جادوی تو
سلسله ی شیفتگان غمت
نگسلد از سلسله ی موی تو
دعوی خون، نشنود از من کسی
روز جزا بینم اگر روی تو
شکوه ام از خوی تو هرگز نبود
بود چو روی تو اگر خوی تو
گر نشینی تو به پهلوی من
به که نشینند به پهلوی تو
آذر دل باخته را ساخته
گوشه نشین گوشه ی ابروی تو
نشاط اصفهانی : قصاید
شماره ۱۹ - شاه جهان خسرو عالم تویی
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۴۲ - یار به من باز جفا می کند
یار به من باز جفا می کند
ترک مدارا و وفا می کند
میزندم گر چه به تیر نگه
رحمت و بی رحمی نما می کند
می کشدم هر نفسی چند بار
شکر که این ظلم مرا می کند!
چشم من افتد به رخش در نماز
دست به رو بهر دعا می کند
جانب مسجد گذرم از قضا
همچو نمازم که اداء می کند
گر چه دل از زخم جفایش پر است
لعل لبش باز دوا می کند
خواهم اگر بوسه کنم نقش پاش
از پس خود شور به پا می کند
پرده ساز غم او از فراق
نغمه «عشاق » نوا می کند
طغرل روحم به حریم درش
دم به دم از شوق هوا می کند
ترک مدارا و وفا می کند
میزندم گر چه به تیر نگه
رحمت و بی رحمی نما می کند
می کشدم هر نفسی چند بار
شکر که این ظلم مرا می کند!
چشم من افتد به رخش در نماز
دست به رو بهر دعا می کند
جانب مسجد گذرم از قضا
همچو نمازم که اداء می کند
گر چه دل از زخم جفایش پر است
لعل لبش باز دوا می کند
خواهم اگر بوسه کنم نقش پاش
از پس خود شور به پا می کند
پرده ساز غم او از فراق
نغمه «عشاق » نوا می کند
طغرل روحم به حریم درش
دم به دم از شوق هوا می کند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۵۶ - آبله شد سد ره منزلم
آبله شد سد ره منزلم
دست کرم را عرق سائلم
رفت دلم در پی عرض ادب
بار امانت نکشد محملم
دور مبادا ز جبینم عرق
داد به طوفان هوس ساحلم!
می روم از خویش به مشق تپش
بسمل شوقم ادیب قاتلم
سبز نشد مزرع آمال من
نیست به جز یأس دگر حاصلم!
چند روی از پی این داروگیر؟!
گشت چو منصور حق از باطلم!
دور سخن آمده اکنون به من
سلسله حلقه این محفلم!
سالک راهی نشود باورت
هر چه زبان گفت ز حرف دلم
حرمت خونم که حلال تو باد
ناز به تیغ تو کند بسملم
دوش گذشتم سوی باغ سخن
گل دمد امروز ز آب و گلم
طغرل ازین مصرع بیدل خوشم
بی تو فتادست دلم بر دلم!
دست کرم را عرق سائلم
رفت دلم در پی عرض ادب
بار امانت نکشد محملم
دور مبادا ز جبینم عرق
داد به طوفان هوس ساحلم!
می روم از خویش به مشق تپش
بسمل شوقم ادیب قاتلم
سبز نشد مزرع آمال من
نیست به جز یأس دگر حاصلم!
چند روی از پی این داروگیر؟!
گشت چو منصور حق از باطلم!
دور سخن آمده اکنون به من
سلسله حلقه این محفلم!
سالک راهی نشود باورت
هر چه زبان گفت ز حرف دلم
حرمت خونم که حلال تو باد
ناز به تیغ تو کند بسملم
دوش گذشتم سوی باغ سخن
گل دمد امروز ز آب و گلم
طغرل ازین مصرع بیدل خوشم
بی تو فتادست دلم بر دلم!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۵۹ - ناله همان به که ز دل سر کنم
ناله همان به که ز دل سر کنم
گوش فلک را ز فغان کر کنم!
طفل دبستان جنونم کنون
نسخه دیوان غم از بر کنم
دهر شود صفحه نیستان قلم
تا غم عشاق به دفتر کنم!
دم به دم از شوق چو مینای می
سجده تعظیم به ساغر کنم
رشحه ابر کرمش این بود
جبهه خود را ز عرق تر کنم!
نیست دگر بدرقه ای جز امید
در ره این بادیه رهبر کنم
می رسدم رتبه اورنگ غم
خاک کف پای تو افسر کنم
بر ورق شرح پریشانی ام
زلف تو را رشته مستر کنم
به که به باغ از قد چون سرو تو
ترک تماشای صنوبر کنم
بر رخ نبض رگ گل همچو مهر
سایه مژگان تو نشتر کنم
کردی تو یک جلوه درین چشم باز
رقص ز شادی چو کبوتر کنم!
سایه صفت سوی تو ز افتادگی
پای ندارم قدم از سر کنم!
باد به شمشیر تو خونم حلال
گر سر مو حرمت این سر کنم!
از هنر صیرفی نطق خویش
حلقه به گوش سخن از زر کنم!
طغرل مخمور می بیدلم
باده ندارم که به ساغر کنم!
گوش فلک را ز فغان کر کنم!
طفل دبستان جنونم کنون
نسخه دیوان غم از بر کنم
دهر شود صفحه نیستان قلم
تا غم عشاق به دفتر کنم!
دم به دم از شوق چو مینای می
سجده تعظیم به ساغر کنم
رشحه ابر کرمش این بود
جبهه خود را ز عرق تر کنم!
نیست دگر بدرقه ای جز امید
در ره این بادیه رهبر کنم
می رسدم رتبه اورنگ غم
خاک کف پای تو افسر کنم
بر ورق شرح پریشانی ام
زلف تو را رشته مستر کنم
به که به باغ از قد چون سرو تو
ترک تماشای صنوبر کنم
بر رخ نبض رگ گل همچو مهر
سایه مژگان تو نشتر کنم
کردی تو یک جلوه درین چشم باز
رقص ز شادی چو کبوتر کنم!
سایه صفت سوی تو ز افتادگی
پای ندارم قدم از سر کنم!
باد به شمشیر تو خونم حلال
گر سر مو حرمت این سر کنم!
از هنر صیرفی نطق خویش
حلقه به گوش سخن از زر کنم!
طغرل مخمور می بیدلم
باده ندارم که به ساغر کنم!
طغرل احراری : قصاید
شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ بزرگان
خانه هستی که اساسش فناست
بام و درش جمله به دوش هواست
عکس سئوال تو جواب تو شد
هر چه ازین کوه شنیدی صداست
چند شوی بانی طول عمل
قصر وجود تو که بی متکاست؟!
نیست به جز پرده مضراب غم
زیر و بم نغمه ما زین نواست
سوختنم خنده پروانه شد
شمع کند گریه به حالم رواست
می روم از خویش چو بوی سمن
لیک خم زلف تو زنجیر پاست
بس که ز بهر تو شدم همچو نی
ناله هر بند ز بندم جداست
نیست کسی دادرس حال من
همدم شب های فراقم خداست
در پس شام غمم از مهر تو
صبح بناگوش توام رهنماست
وای که من بی تو قضا می کنم
در خم ابروت نمازم اداست!
نام بود با همه انعام تو
زلف تو مخصوص ولیکن به ماست
گرچه در اوج فلکم چون هلال
حاصلم از عشق تو قد دوتاست
دست کشیدی ز پیام ای نسیم
یا مگر اندر کف پایت حناست!؟
رحم نما ضامن خونم مشو
طغرل ما را که جهان خونبهاست!
کوه بود گر چه به طغرل وطن
در جبل نظم شگرف اژدهاست
کیست چو من فارس میدان نظم
گوئی سخن با کی و چوگان کراست؟!
نیست مرا فکر فراز و نشیب
کوه و بیابان همه یکسان مراست!
خواهم اگر مصرعی اندر قلم
چند غزل قافیه جولان نماست
هر که کند دعوی همسنگی ام
پله میزان وی اندر هواست
مادر ایام نزاید چو من
حیف که لؤلؤی سخن کم بهاست
خواندم و دیدم سخن شاعران
آنچه که گفتند و نوشتند راست
باد به دریای سخن آفرین
بیدل دانا که ازو نکته هاست!
خاتم و پیغمبر اهل سخن
معجزه او همه تبلیغ هاست
آه که فردوسی و وطواط کو
حضرت سعدی و نظامی کجاست؟!
انوری و حافظ طغرا چه شد
خواجه کمال سخن آزماست!
ناصر خسرو که نروید چو او
در فن حکمت همه را رهنماست
مولوی روم نداند عروض
لیک ندیم حرم کبریاست
هست سخن گر چه ز قطران بسی
ابر حکم را سخنش قطره هاست
نظم عروضی که به عین سخن
در رمد قافیه چون توتیاست
گر نبود جامی قصائدسرا
لیک چو او مثنوی گوئی کجاست؟
خسرو شیرین سخن کوهکن
لیک به کوه سخنش قله هاست
ناصر دیگر که بخاریست او
کم سخن است لیک گمانش رساست
چین سخن راست چو خاقان چین
چینی نظمش همه رنگین صداست
گر چه بساطی ز سمرقند بود
گر سخنش قند بگوئی رواست!
سوزنی خیاط سخن شد ولی
بخیه جیب سخنش از هجاست
طوطی ترشیزی شکرشکن
در شکرستان سخن خوشنواست
لطفی شاعر که نشاپوری است
خاتم او را همه فیروزه هاست
نیست نظیری به نظیری دگر
بیشتر از گفته او مدح هاست
صدر معانی که به صدر سخن
صدرنشین در بر خوارزم شاست
مصر سخن راست معزی عزیز
نیشکری چون قد او برنخواست
بود سنائی ز شاعر هدا
آنچه که گفتست ز حمد و ثناست
گر چه رضی شاعر عاشق وش است
راضی ازین شیوه به عشق خداست
زورق بحر سخن است ازرقی
شیوه او دور ز زرق و ریاست
گر چه که شطاح بزرگ است لیک
کار سخن دیگر ازین کارهاست
هست کمال دگری ز اصفهان
تیغ زبانش سخن خوش جلاست
گفته سلمان همه را دیده ام
شاعر خوش لهجه شیرین اداست
عنصری و اسجدی و فرخی
نغمه هر سه همه از یک صداست
خواجه جمال است اگر مدعی
دعوی او دور ازین مدعاست
او کی و با سعدی مقابل شدن؟!
بین تفاوت ز کجا تا کجاست؟!
نغمه سرا بوالحسن رودکی
گنبد چرخ از سخنش پرصداست
مشفقی در دولت عبداللهی
سکه نقد سخنش نارواست
گفت ظهیری بود اندک ولی
در کم او معنی بسیارهاست
آنچه سخن هست ز حوا جو نشان
بر ورق دهر ولی یک دوتاست
مدعی نظم که عمعق بود
طرز تخلص به کمالش گواست
مانده است از وحشی دو سه مثنوی
صید سخن الفت وحشی کجاست؟!
گر چه نه دلجوست کلامش ولی
واعظ قزوینی نصیحت سراست
شاهی برون گشته است از سبزوار
باغ کلامش بری از سبزه هاست
صائب دیوانه سخن های پوچ
جمع نمودست که دیوان ماست
حیف ز قاآنی شیرین سخن
در چمن نظم از او رنگهاست
گر چه نه او سنی و من شیعی ام
لیک سخن عاری هر ماجراست
از پس بیدل به سخن همچو او
مظهر اسرار معانی کجاست؟!
نیست حسد شیوه اهل هنر
از سر انصاف گذشتن خطاست
داد سخن داد و گذشت از جهان
گفته او حکمت هر کیمیاست
ناصرالدین خسرو ایران زمین
داد هران چیز دل او بخواست
این چه طریق کرم و بخشش است
یک صله مدح تومان طلاست؟!
چون نشود جوهر تیغش بلند
جوهری فولاد ز استادهاست!
گر چه ظهوری به ظهور آمدست
زامدن و رفتن او غم کراست؟!
صبح تجلی ز ختن سرکشید
نافه نظم از سخنش کیمیاست
آنچه ادا گفته به دیوان خویش
گفته او لیک ز معنی اداست
شاعره باکره مخفی سخن
دختر شه شهره به زیب النساست
کیست هلالی و زلالی به هم
نرگسی و مکتبی در کوچه هاست!
گفته شوکت به شکست سخن
موم سیاه است نه چون مومیاست!
چند غزل گفته ناصر علی است
بر در سلطان سخن او گداست
بوالفرج آن شاعر معنی باند
انوری در دعوی نظمش گواست
شیخ ابوطالب عطار هم
صبح سخن از نفسش عطارهاست
میر حسین است ز سادات غور
لیک به تاک سخنش غوره هاست
گر اسدی در فلک نظم بود
یک تن از سبعه سیاره هاست
افلح شاعر که شکر گنجی است
از سخنش مخزن و گنجینه هاست
خواجه بزرگ حسن دهلوی
حسن سخن را ز کلامش گواست
در فن اشعار بود او وحید
اوحدی هر چند که از اولیاست
فطرت اگر همدم بیدل بود
هاله اش اندر مه بیدل سهاست
نیست به ترکی چو فضولی دگر
باده همان باده بود هر کجاست
عمر خیام نکو شاعر است
بی غزل است لیک رباعی سراست
رفت امیدی ز جهان ناامید
توسن بسمل ازو قهقراست
رکن نشاپوری به ارکان نظم
از سخن او در و دیوارهاست
مسکن و مأوای امامی هریست
مقتدی سعدی ایمان خداست
شیخ نکو آذری خوش سخن
شعشعه شعر وی از شعله هاست
عرفی که از عرف سخن غافل است
مشهد نظمش سخن کربلاست
بود عراقی ز عراق عجم
ساز عراقش عرق این نواست
هاتفی گفتست یکی مثنوی
مثنوی او همه افسانه هاست
ناظم بیچاره به نوع سخن
خوشه کش خرمن معنی نماست
لیک به یک مثنوی دو هفت سال
شغل نمودن نه ز فکر رساست
اهلی که بود اهل کلام رقیق
اهلا و سهلا همه بی مرحباست
طالب آمل که ندارد عمل
از عمل نظم کلامش جداست
محتشم ار رفت پی انوری
روز سفید است پی او سیاست
به که عمر لاف سخن کم زند
گلشن او مجمع خار و گیاست!
عار من آید سخن از دیگران
مسند شه عاری ازین بوریاست
لیک کنون یک دو سه طفلند خورد
سعی نمایند و رسندش سزاست
گر نروند از پی توشیح و هزل
هزل و خرافات ز شاعر خطاست!
حمد خداوند به جای آورند
مقصد از شاعری این مدعاست
شرح کنند متن صنایع همه
فاش کنند آنچه که اندر خفاست
مهر صفت گر بکنند تربیت
آصفی ثانی که وزارت پناست
معتمد پادشه ملک و دین
مؤتمن خسرو کشور گشاست
زانکه چو حاتم به کرم نام او
شهره به آفاق به جود و سخاست
وانکه به علم و ادب و فضل و جاه
ثانی اثنین به ظل خداست
آنکه توئی صاحب دیوان شه
جز تو دگر صاحب دیوان کجاست؟!
از پی آسایش اسلام و دین
این همه تدبیر و مواسا کجاست؟!
بین که علی شیر نوائی چه کرد
بلبل بسیار ازو در نواست!
بود درش مجمع ارباب فضل
تا به کنون از کرمش قصه هاست
پایه ات از پایه او نیست پست
دستگهت بیش ازان دستگاست
گر به فلک شقه او می رسد
پرچمش اندر المت یک لواست
گر شه او بود امیر هرات
این شه ما خسرو عالی طبعاست
حضرت شاهنشه ملک بخار
قدرش فزون از پسر بایقراست!
پس ز چه رو مینکنی تربیت
ای که تو را دولت بی منتهاست؟!
اهل کلامی که به عصر تواند
سنت پیشین نه دگر زین اداست
بس که درین عصر بزرگ همه
حضرت وهاج اصالت پناست
کمترین از کمتر مداح تو
طغرل احراری رنگین نواست
باد تو را دولت نصراللهی
ختم به نام تو کنون این دعاست
بام و درش جمله به دوش هواست
عکس سئوال تو جواب تو شد
هر چه ازین کوه شنیدی صداست
چند شوی بانی طول عمل
قصر وجود تو که بی متکاست؟!
نیست به جز پرده مضراب غم
زیر و بم نغمه ما زین نواست
سوختنم خنده پروانه شد
شمع کند گریه به حالم رواست
می روم از خویش چو بوی سمن
لیک خم زلف تو زنجیر پاست
بس که ز بهر تو شدم همچو نی
ناله هر بند ز بندم جداست
نیست کسی دادرس حال من
همدم شب های فراقم خداست
در پس شام غمم از مهر تو
صبح بناگوش توام رهنماست
وای که من بی تو قضا می کنم
در خم ابروت نمازم اداست!
نام بود با همه انعام تو
زلف تو مخصوص ولیکن به ماست
گرچه در اوج فلکم چون هلال
حاصلم از عشق تو قد دوتاست
دست کشیدی ز پیام ای نسیم
یا مگر اندر کف پایت حناست!؟
رحم نما ضامن خونم مشو
طغرل ما را که جهان خونبهاست!
کوه بود گر چه به طغرل وطن
در جبل نظم شگرف اژدهاست
کیست چو من فارس میدان نظم
گوئی سخن با کی و چوگان کراست؟!
نیست مرا فکر فراز و نشیب
کوه و بیابان همه یکسان مراست!
خواهم اگر مصرعی اندر قلم
چند غزل قافیه جولان نماست
هر که کند دعوی همسنگی ام
پله میزان وی اندر هواست
مادر ایام نزاید چو من
حیف که لؤلؤی سخن کم بهاست
خواندم و دیدم سخن شاعران
آنچه که گفتند و نوشتند راست
باد به دریای سخن آفرین
بیدل دانا که ازو نکته هاست!
خاتم و پیغمبر اهل سخن
معجزه او همه تبلیغ هاست
آه که فردوسی و وطواط کو
حضرت سعدی و نظامی کجاست؟!
انوری و حافظ طغرا چه شد
خواجه کمال سخن آزماست!
ناصر خسرو که نروید چو او
در فن حکمت همه را رهنماست
مولوی روم نداند عروض
لیک ندیم حرم کبریاست
هست سخن گر چه ز قطران بسی
ابر حکم را سخنش قطره هاست
نظم عروضی که به عین سخن
در رمد قافیه چون توتیاست
گر نبود جامی قصائدسرا
لیک چو او مثنوی گوئی کجاست؟
خسرو شیرین سخن کوهکن
لیک به کوه سخنش قله هاست
ناصر دیگر که بخاریست او
کم سخن است لیک گمانش رساست
چین سخن راست چو خاقان چین
چینی نظمش همه رنگین صداست
گر چه بساطی ز سمرقند بود
گر سخنش قند بگوئی رواست!
سوزنی خیاط سخن شد ولی
بخیه جیب سخنش از هجاست
طوطی ترشیزی شکرشکن
در شکرستان سخن خوشنواست
لطفی شاعر که نشاپوری است
خاتم او را همه فیروزه هاست
نیست نظیری به نظیری دگر
بیشتر از گفته او مدح هاست
صدر معانی که به صدر سخن
صدرنشین در بر خوارزم شاست
مصر سخن راست معزی عزیز
نیشکری چون قد او برنخواست
بود سنائی ز شاعر هدا
آنچه که گفتست ز حمد و ثناست
گر چه رضی شاعر عاشق وش است
راضی ازین شیوه به عشق خداست
زورق بحر سخن است ازرقی
شیوه او دور ز زرق و ریاست
گر چه که شطاح بزرگ است لیک
کار سخن دیگر ازین کارهاست
هست کمال دگری ز اصفهان
تیغ زبانش سخن خوش جلاست
گفته سلمان همه را دیده ام
شاعر خوش لهجه شیرین اداست
عنصری و اسجدی و فرخی
نغمه هر سه همه از یک صداست
خواجه جمال است اگر مدعی
دعوی او دور ازین مدعاست
او کی و با سعدی مقابل شدن؟!
بین تفاوت ز کجا تا کجاست؟!
نغمه سرا بوالحسن رودکی
گنبد چرخ از سخنش پرصداست
مشفقی در دولت عبداللهی
سکه نقد سخنش نارواست
گفت ظهیری بود اندک ولی
در کم او معنی بسیارهاست
آنچه سخن هست ز حوا جو نشان
بر ورق دهر ولی یک دوتاست
مدعی نظم که عمعق بود
طرز تخلص به کمالش گواست
مانده است از وحشی دو سه مثنوی
صید سخن الفت وحشی کجاست؟!
گر چه نه دلجوست کلامش ولی
واعظ قزوینی نصیحت سراست
شاهی برون گشته است از سبزوار
باغ کلامش بری از سبزه هاست
صائب دیوانه سخن های پوچ
جمع نمودست که دیوان ماست
حیف ز قاآنی شیرین سخن
در چمن نظم از او رنگهاست
گر چه نه او سنی و من شیعی ام
لیک سخن عاری هر ماجراست
از پس بیدل به سخن همچو او
مظهر اسرار معانی کجاست؟!
نیست حسد شیوه اهل هنر
از سر انصاف گذشتن خطاست
داد سخن داد و گذشت از جهان
گفته او حکمت هر کیمیاست
ناصرالدین خسرو ایران زمین
داد هران چیز دل او بخواست
این چه طریق کرم و بخشش است
یک صله مدح تومان طلاست؟!
چون نشود جوهر تیغش بلند
جوهری فولاد ز استادهاست!
گر چه ظهوری به ظهور آمدست
زامدن و رفتن او غم کراست؟!
صبح تجلی ز ختن سرکشید
نافه نظم از سخنش کیمیاست
آنچه ادا گفته به دیوان خویش
گفته او لیک ز معنی اداست
شاعره باکره مخفی سخن
دختر شه شهره به زیب النساست
کیست هلالی و زلالی به هم
نرگسی و مکتبی در کوچه هاست!
گفته شوکت به شکست سخن
موم سیاه است نه چون مومیاست!
چند غزل گفته ناصر علی است
بر در سلطان سخن او گداست
بوالفرج آن شاعر معنی باند
انوری در دعوی نظمش گواست
شیخ ابوطالب عطار هم
صبح سخن از نفسش عطارهاست
میر حسین است ز سادات غور
لیک به تاک سخنش غوره هاست
گر اسدی در فلک نظم بود
یک تن از سبعه سیاره هاست
افلح شاعر که شکر گنجی است
از سخنش مخزن و گنجینه هاست
خواجه بزرگ حسن دهلوی
حسن سخن را ز کلامش گواست
در فن اشعار بود او وحید
اوحدی هر چند که از اولیاست
فطرت اگر همدم بیدل بود
هاله اش اندر مه بیدل سهاست
نیست به ترکی چو فضولی دگر
باده همان باده بود هر کجاست
عمر خیام نکو شاعر است
بی غزل است لیک رباعی سراست
رفت امیدی ز جهان ناامید
توسن بسمل ازو قهقراست
رکن نشاپوری به ارکان نظم
از سخن او در و دیوارهاست
مسکن و مأوای امامی هریست
مقتدی سعدی ایمان خداست
شیخ نکو آذری خوش سخن
شعشعه شعر وی از شعله هاست
عرفی که از عرف سخن غافل است
مشهد نظمش سخن کربلاست
بود عراقی ز عراق عجم
ساز عراقش عرق این نواست
هاتفی گفتست یکی مثنوی
مثنوی او همه افسانه هاست
ناظم بیچاره به نوع سخن
خوشه کش خرمن معنی نماست
لیک به یک مثنوی دو هفت سال
شغل نمودن نه ز فکر رساست
اهلی که بود اهل کلام رقیق
اهلا و سهلا همه بی مرحباست
طالب آمل که ندارد عمل
از عمل نظم کلامش جداست
محتشم ار رفت پی انوری
روز سفید است پی او سیاست
به که عمر لاف سخن کم زند
گلشن او مجمع خار و گیاست!
عار من آید سخن از دیگران
مسند شه عاری ازین بوریاست
لیک کنون یک دو سه طفلند خورد
سعی نمایند و رسندش سزاست
گر نروند از پی توشیح و هزل
هزل و خرافات ز شاعر خطاست!
حمد خداوند به جای آورند
مقصد از شاعری این مدعاست
شرح کنند متن صنایع همه
فاش کنند آنچه که اندر خفاست
مهر صفت گر بکنند تربیت
آصفی ثانی که وزارت پناست
معتمد پادشه ملک و دین
مؤتمن خسرو کشور گشاست
زانکه چو حاتم به کرم نام او
شهره به آفاق به جود و سخاست
وانکه به علم و ادب و فضل و جاه
ثانی اثنین به ظل خداست
آنکه توئی صاحب دیوان شه
جز تو دگر صاحب دیوان کجاست؟!
از پی آسایش اسلام و دین
این همه تدبیر و مواسا کجاست؟!
بین که علی شیر نوائی چه کرد
بلبل بسیار ازو در نواست!
بود درش مجمع ارباب فضل
تا به کنون از کرمش قصه هاست
پایه ات از پایه او نیست پست
دستگهت بیش ازان دستگاست
گر به فلک شقه او می رسد
پرچمش اندر المت یک لواست
گر شه او بود امیر هرات
این شه ما خسرو عالی طبعاست
حضرت شاهنشه ملک بخار
قدرش فزون از پسر بایقراست!
پس ز چه رو مینکنی تربیت
ای که تو را دولت بی منتهاست؟!
اهل کلامی که به عصر تواند
سنت پیشین نه دگر زین اداست
بس که درین عصر بزرگ همه
حضرت وهاج اصالت پناست
کمترین از کمتر مداح تو
طغرل احراری رنگین نواست
باد تو را دولت نصراللهی
ختم به نام تو کنون این دعاست
مجد همگر : غزلیات
شماره ۱۸ - نه چو رخت ماه سخنگو بود
نه چو رخت ماه سخنگو بود
نه چو قدت سرو سمن بو بود
سرو بنا از بر چشمم مرو
سرو همان به که بر جو بود
دیده زبالای تو جوید بلا
چو نشنیدم که بلا جو بود
بهر تو داریم سرشکی چو می
اشک ندیدیم که بر غو بود
لابه نماید دل خود رای من
تا رخ تو لاله ی خودرو بود
بر دل من ضربت مژگان تو
چون به مثل سوزن و ترغو بود
شمع نحیف توام و هر شبم
زاشک چو خون جامه ی ده تو بود
کهنه کهن تر شود و عشق تو
در دل من هر نفسی نو بود
پیش تو گر سوزم و پروانه وار
پیش توام بیش تکاپو بود
آهوی سیمینی و زآهو بری
خوی پلنگی ز تو آهو بود
از تو که سر تا قدمت نیکوئیست
زشتی کردار نه نیکو بود
خوی بد از یار نداند برید
یار به آنست که خوشخو بود
رنگ نو آموخته ای تا که را
در خور نیرنگ تو نیرو بود
بس که تظلم کنم از جور تو
پیش شه آن روز که یرغو بود
بی سخنی داد ده و داد دم
شاه سخندان و سخنگو بود
سعد ملک ذات که گر بر زمین
نفس فرشته طلبند او بود
نه چو قدت سرو سمن بو بود
سرو بنا از بر چشمم مرو
سرو همان به که بر جو بود
دیده زبالای تو جوید بلا
چو نشنیدم که بلا جو بود
بهر تو داریم سرشکی چو می
اشک ندیدیم که بر غو بود
لابه نماید دل خود رای من
تا رخ تو لاله ی خودرو بود
بر دل من ضربت مژگان تو
چون به مثل سوزن و ترغو بود
شمع نحیف توام و هر شبم
زاشک چو خون جامه ی ده تو بود
کهنه کهن تر شود و عشق تو
در دل من هر نفسی نو بود
پیش تو گر سوزم و پروانه وار
پیش توام بیش تکاپو بود
آهوی سیمینی و زآهو بری
خوی پلنگی ز تو آهو بود
از تو که سر تا قدمت نیکوئیست
زشتی کردار نه نیکو بود
خوی بد از یار نداند برید
یار به آنست که خوشخو بود
رنگ نو آموخته ای تا که را
در خور نیرنگ تو نیرو بود
بس که تظلم کنم از جور تو
پیش شه آن روز که یرغو بود
بی سخنی داد ده و داد دم
شاه سخندان و سخنگو بود
سعد ملک ذات که گر بر زمین
نفس فرشته طلبند او بود
میرزاده عشقی : هزلیات
شمارهٔ ۴ - خر تو خر
این چه بساطی است، چه گشته مگر؟
مملکت از چیست؟ شده محتضر:
موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در
به به ازین مملکت خر تو خر!
نیست به دزدی شما، در جهان؟
کیست که خر کرده، شما را چنان؟
چیست که خفتند، همه بی گمان؟
وه به شما، ای همه افتادگان!
به به ازین مملکت خر تو خر!
مادر بیچاره، فتاده علیل
دخترک اندر پی هر کج سبیل
پرستارانش ز وزیر و وکیل
جمله فتادند، به فکر آجیل
به به ازین مملکت خر تو خر!
مملکت از چیست؟ شده محتضر:
موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در
به به ازین مملکت خر تو خر!
نیست به دزدی شما، در جهان؟
کیست که خر کرده، شما را چنان؟
چیست که خفتند، همه بی گمان؟
وه به شما، ای همه افتادگان!
به به ازین مملکت خر تو خر!
مادر بیچاره، فتاده علیل
دخترک اندر پی هر کج سبیل
پرستارانش ز وزیر و وکیل
جمله فتادند، به فکر آجیل
به به ازین مملکت خر تو خر!
میرزاده عشقی : هزلیات
شمارهٔ ۱۳ - مهدی کچل
کار و بارت جور، مهیا شده
نور علی نور، مهیا شده
دخترکی خوب، مهیا شده
خفته و خود عور، مهیا شده
تاری و تنبور، مهیا شده
هم آب انگور، مهیا شده
بس آجیل شور، مهیا شده
تریاک و وافور، مهیا شده
مهدی کچل سور مهیا شده
چرچر ما جور و مهیا شده
لوطی حسین صاحب عنوان شود
بند قبا قرمزی و خان شود
دور دگر، دوره دونان شود
یکسره این ملک پریشان شود
خاطر ما، جمله پریشان شود
تا که ورا سفره، پر از نان شود
یا که فلان، گربه هر خوان شود
ایران، ویران ز وزیران شود
مهدی کچل سور مهیا شده
چر چر ما جور و مهیا شده
نور علی نور، مهیا شده
دخترکی خوب، مهیا شده
خفته و خود عور، مهیا شده
تاری و تنبور، مهیا شده
هم آب انگور، مهیا شده
بس آجیل شور، مهیا شده
تریاک و وافور، مهیا شده
مهدی کچل سور مهیا شده
چرچر ما جور و مهیا شده
لوطی حسین صاحب عنوان شود
بند قبا قرمزی و خان شود
دور دگر، دوره دونان شود
یکسره این ملک پریشان شود
خاطر ما، جمله پریشان شود
تا که ورا سفره، پر از نان شود
یا که فلان، گربه هر خوان شود
ایران، ویران ز وزیران شود
مهدی کچل سور مهیا شده
چر چر ما جور و مهیا شده
میرزاده عشقی : جمهوری نامه
بخش ۵ - باور مکن
جان پسر، گوش به هر خر مکن
بشنو و باور مکن
تجربه باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان
از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان
ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سر مکن
بشنو و باور مکن
یافته اجحاف و ستم خاتمه
نیست کسی را ز کسی واهمه
هست مجازات برای همه
حاکم مطلق چو بود محکمه:
محکمه را مسخره دیگر مکن
بشنو و باور مکن
نسخ شد آئین ستم گستری
هیچ دخالت نکند لشکری
در عمل مذهبی و کشوری
نیست به قانون شکنی کس جری
شکوه سپس بر سر منبر مکن
بشنو و باور مکن
عصر نو، آئین تجدد بود
فکر نو و صحبت نو مد بود
گر چه کله های سپهبد بود
اصل ندارد ز تعمد بود
فکر اطاعت تو ز سر در مکن
بشنو و باور مکن
نیت ملت چه بود: ارتجاع!
کهنه پرستیش محل نزاع
قصد وزیران نبود: انتفاع
دولتیان ده نکنند ابتیاع
نیت بد، جان برادر مکن
بشنو و باور مکن
صحبت جمهوریت از بین رفت
غصه مخور این نیت از بین رفت
فرقه بی تربیت از بین رفت
زمزمه عاریت از بین رفت
خاطر آسوده مکدر مکن
بشنو و باور مکن
نیست بر این ملت یک لاقبا
فکر اجانب پس از این رهنما
هست دگر موقع صلح و صفا
نیست ز هم دولت و ملت جدا
واهمه از توپ شنبدر مکن
بشنو و باور مکن
گر بشود مجلس شوری ظنین
زود ببرید سر مفسدین
پر خط آهن شود ایران زمین
ملک شود رشک بهشت برین
تکیه تو بر عدل مظفر مکن
بشنو و باور مکن
تکیه دولت همه بر ملت است
ملت از آن، حامی این دولت است
لندن از این حادثه در حیرت است
مسکو از این واقعه در زحمت است
دولت حقه است، فغان سر مکن
بشنو و باور مکن
آن که نکردست جوانان به گور!
زر نستاندست ز مردم به زور!
پا زده زیر چهل و یک کرور!
لندنیان را بنمودست بور!
زو طلب خویش مکرر مکن
بشنو و باور مکن
عصر تجدد بود و بلشویک
خلق به اموال تو یکسر شریک
از پی زر کس نکند آنتریک
مقصد احرار بود نام نیک
حمل تو بر مقصد دیگر مکن!
بشنو و باور مکن
خارجه، انهار خراسان نبرد
اسکله و شیله گیلان نبرد
خطه بحرین به عمان نبرد
آبروی ملت ایران نبرد
دیده ازین غصه دگر تر مکن
بشنو و باور مکن
نیمه شبها سر بیراهه راه
کشته شد ار چند نفر بی گناه
بود غرض راحت خلق اله
هست سفارت سخنم را گواه
جان بده و مفسده شر مکن
بشنو و باور مکن
بشنو و باور مکن
تجربه باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان
از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان
ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سر مکن
بشنو و باور مکن
یافته اجحاف و ستم خاتمه
نیست کسی را ز کسی واهمه
هست مجازات برای همه
حاکم مطلق چو بود محکمه:
محکمه را مسخره دیگر مکن
بشنو و باور مکن
نسخ شد آئین ستم گستری
هیچ دخالت نکند لشکری
در عمل مذهبی و کشوری
نیست به قانون شکنی کس جری
شکوه سپس بر سر منبر مکن
بشنو و باور مکن
عصر نو، آئین تجدد بود
فکر نو و صحبت نو مد بود
گر چه کله های سپهبد بود
اصل ندارد ز تعمد بود
فکر اطاعت تو ز سر در مکن
بشنو و باور مکن
نیت ملت چه بود: ارتجاع!
کهنه پرستیش محل نزاع
قصد وزیران نبود: انتفاع
دولتیان ده نکنند ابتیاع
نیت بد، جان برادر مکن
بشنو و باور مکن
صحبت جمهوریت از بین رفت
غصه مخور این نیت از بین رفت
فرقه بی تربیت از بین رفت
زمزمه عاریت از بین رفت
خاطر آسوده مکدر مکن
بشنو و باور مکن
نیست بر این ملت یک لاقبا
فکر اجانب پس از این رهنما
هست دگر موقع صلح و صفا
نیست ز هم دولت و ملت جدا
واهمه از توپ شنبدر مکن
بشنو و باور مکن
گر بشود مجلس شوری ظنین
زود ببرید سر مفسدین
پر خط آهن شود ایران زمین
ملک شود رشک بهشت برین
تکیه تو بر عدل مظفر مکن
بشنو و باور مکن
تکیه دولت همه بر ملت است
ملت از آن، حامی این دولت است
لندن از این حادثه در حیرت است
مسکو از این واقعه در زحمت است
دولت حقه است، فغان سر مکن
بشنو و باور مکن
آن که نکردست جوانان به گور!
زر نستاندست ز مردم به زور!
پا زده زیر چهل و یک کرور!
لندنیان را بنمودست بور!
زو طلب خویش مکرر مکن
بشنو و باور مکن
عصر تجدد بود و بلشویک
خلق به اموال تو یکسر شریک
از پی زر کس نکند آنتریک
مقصد احرار بود نام نیک
حمل تو بر مقصد دیگر مکن!
بشنو و باور مکن
خارجه، انهار خراسان نبرد
اسکله و شیله گیلان نبرد
خطه بحرین به عمان نبرد
آبروی ملت ایران نبرد
دیده ازین غصه دگر تر مکن
بشنو و باور مکن
نیمه شبها سر بیراهه راه
کشته شد ار چند نفر بی گناه
بود غرض راحت خلق اله
هست سفارت سخنم را گواه
جان بده و مفسده شر مکن
بشنو و باور مکن
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - بی تو بتان را چه سرور ای صنم
بی تو بتان را چه سرور ای صنم
بتکده را بی تو چه شور ای صنم
یافته از موی تو و روی تو
دیر و حرم ظلمت و نور ای صنم
بتشکنی پیشه کند بتتراش
گر کنی از پرده ظهور ای صنم
پر ز بتان بتکده اما چو تو
نیست بتی مست غرور ای صنم
برهمنان گرد تو و من تو را
چند کنم سجده ز دور ای صنم
موسیم از بتکده نور تو را
دیده نه در وادی طور ای صنم
کافر عشق توام و نام تو است
ورد لبم تا لب گور ای صنم
ناله مشتاق به بتخانهها
از غمت انداخته شور ایصنم
بتکده را بی تو چه شور ای صنم
یافته از موی تو و روی تو
دیر و حرم ظلمت و نور ای صنم
بتشکنی پیشه کند بتتراش
گر کنی از پرده ظهور ای صنم
پر ز بتان بتکده اما چو تو
نیست بتی مست غرور ای صنم
برهمنان گرد تو و من تو را
چند کنم سجده ز دور ای صنم
موسیم از بتکده نور تو را
دیده نه در وادی طور ای صنم
کافر عشق توام و نام تو است
ورد لبم تا لب گور ای صنم
ناله مشتاق به بتخانهها
از غمت انداخته شور ایصنم
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۵ - تاریخ بنای تکیه
زبده اهل کرم آقا نبی
صاحب عز و شرف و احتشام
آنکه صحاب کف فیاض اوست
فیض رسان همه خاص و عام
آنکه ز خمخانه لطفش بود
پیر و جوان را می عشرت به جام
ساخت یکی تکیه که از خرمی
دم زند از روضه دارالسلام
آورد از طوف حریمش صفا
نکهت فردوس برین بر مشام
ازپی جمعیت صاحبدلان
گشت چو این تکیه دلکش تمام
روح قدس کاورد از دوست وحی
از پس این پرده زنگار فام
از پی تاریخ بمشتاق گفت
به بود از خلد برین این مقام
صاحب عز و شرف و احتشام
آنکه صحاب کف فیاض اوست
فیض رسان همه خاص و عام
آنکه ز خمخانه لطفش بود
پیر و جوان را می عشرت به جام
ساخت یکی تکیه که از خرمی
دم زند از روضه دارالسلام
آورد از طوف حریمش صفا
نکهت فردوس برین بر مشام
ازپی جمعیت صاحبدلان
گشت چو این تکیه دلکش تمام
روح قدس کاورد از دوست وحی
از پس این پرده زنگار فام
از پی تاریخ بمشتاق گفت
به بود از خلد برین این مقام
ادیب صابر : قصاید
شماره ۲۷ - گر ز جفا دوست پشیمان شود
گر ز جفا دوست پشیمان شود
کار من از عشق به سامان شود
صبر کنم گرچه جفا می کند
آخر از آن کرده پشیمان شود
مذهب خوبان ز جفا نگذرد
او سپس مذهب ایشان شود
حال من از عشق پریشان کند
چون سر زلفینش پریشان شود
از همه جانها به محل بگذرد
جان که پسندیده جانان شود
چشمه حیوان به لب دلبر است
بوسه او زان مدد جان شود
زلفش اگر خضر پیمبر نشد
چون به لب چشمه حیوان شود
لعل بدخشان دو لب لعل اوست
خاصه که می نوشد و خندان شود
گر ز لبش وعده وصلم رسد
لعل بدخشان شکر افشان شود
چون ز لبش بوسه برم روی من
لعل تر از لعل بدخشان شود
قامتم از عشق چو چوگان شده ست
قامت عشاق چو چوگان شود
پشت که چوگان شود از عاشقی
در هوس گوی زنخدان شود
من چو بگریم گهر ارزان کنم
او چو بخندد شکر ارزان شود
عشق مرا ابله و نادان گرفت
دل شده در عشق بدین سان شود
چون نظر عشق به دل ره کند
مردم دانا شده نادان شود
تازه شوم گر به رخ او رسم
سبزه تر و تازه به باران شود
دور شده ست از ره پیمان من
گر دل او برسر پیمان شود
دیر نپاید که بر این دل شده
رنج زیاده شده نقصان شود
زود بود زود که در مملکت
شاه سلیمان چو سلیمان شود
حرمت سلمان دهدش کردگار
هرکه بر این شاه ثناخوان شود
از پی آن است که از نام او
یا چو برون گیری سلمان شود
گرچه نه موسی است همی در کفش
رمح عدو بند چو ثعبان شود
معجز ملک است سزد گر به رمح
معجزه موسی عمران شود
دولت عالیش تواضع کند
گنبد گردونش به فرمان شود
از شرف و حرمت آن دست و تیغ
هر چه نه آسان بود آسان شود
مفلس از آن دست به نعمت رسد
کافر از آن تیغ مسلمان شود
ای شه عادل که چو عدلت رسید
نوبت هر ظلم به پایان شود
مرتبت فضل فزونی برد
منزلت علم فراوان شود
طایع ایام تو گردون شده است
خاضع فرمان تو کیوان شود
جامع فضلی و ز تو درج مدح
با شرف جامع قران شود
بحری و نشگفت که الفاظ ما
در صفت لولو و مرجان شود
تیره شود روز معادی اگر
تیر تو را حزم تو پیکان شود
موی شکافد سر تیغت اگر
تیغ تو را فهم تو افسان شود
دیر نپاید که به عون خدای
هر چه تو را رای بود آن شود
آنکه درش قبله آفاق شد
بر در اقبال تو دربان شود
هر که ز تشریف تو پوشیده نیست
زود بود زود که عریان شود
حرمت تو حرمت اسلام شد
رتبت تو رتبت ایمان شود
دست تو را باشد اگر فی المثل
دشمن تو رستم دستان شود
شاه زمانه پدر تو که عقل
در صفتش واله و حیران شود
چرخ بترسد چو سیاست کند
دشت بلرزد چو به میدان شود
آنکه به دندان بکند یشک پیل
خاضع او از بن دندان شود
هر که سر از طاعت او برگرفت
عمر براو یکسرده تاوان شود
مصلحت آنکه به درد اندراست
نیست جز آن کز پی درمان شود
روی چو زی روم نهد رایتش
خانه بر اعداش چو زندان شود
چشمه خورشید چو سر بر زند
نور کواکب همه پنهان شود
هر که نشد ساخته خدمتش
سوخته محنت الوان شود
دیر نپاید که به اقبال او
حضرت تو قبله ایران شود
خطه خوارزم زآثار تو
رشک عراقین و خراسان شود
عرصه گرگانج ز گل بعد از این
خوبتر از عرصه گرگان شود
ساحت او راحت جنت دهد
زینت او روضه رضوان شود
فر تو از بادیه گر بگذرد
خار مغیلان گل و ریحان شود
گل دمد از خاک بیابان خشک
ابر چو نقاش بیابان شود
عدل به ایام تو رونق گرفت
روز به خورشید درفشان شود
گر نشود عدل نگهبان ملک
ملک مزین شده ویران شود
بر در مدح تو ملازم شدم
نابغه معروف به نعمان شود
چون بخورم لقمه انعام تو
مدح توام حکمت لقمان شود
حاجتم آن است که اشعار تو
شعر مرا حجت و برهان شود
گر صفت جود تو گویم به شعر
دفتر من غرقه طوفان شود
نامه اشعار بدیع مرا
زین سپس از نام تو عنوان شود
شعر من از نام تو گردد شریف
مملکت آباد به سلطان شود
تا شود اوقات شب و روز راست
راست که خورشید به میزان شود
هر چه تو را رای بود راست باد
تا همه اوقات تو یکسان شود
کار من از عشق به سامان شود
صبر کنم گرچه جفا می کند
آخر از آن کرده پشیمان شود
مذهب خوبان ز جفا نگذرد
او سپس مذهب ایشان شود
حال من از عشق پریشان کند
چون سر زلفینش پریشان شود
از همه جانها به محل بگذرد
جان که پسندیده جانان شود
چشمه حیوان به لب دلبر است
بوسه او زان مدد جان شود
زلفش اگر خضر پیمبر نشد
چون به لب چشمه حیوان شود
لعل بدخشان دو لب لعل اوست
خاصه که می نوشد و خندان شود
گر ز لبش وعده وصلم رسد
لعل بدخشان شکر افشان شود
چون ز لبش بوسه برم روی من
لعل تر از لعل بدخشان شود
قامتم از عشق چو چوگان شده ست
قامت عشاق چو چوگان شود
پشت که چوگان شود از عاشقی
در هوس گوی زنخدان شود
من چو بگریم گهر ارزان کنم
او چو بخندد شکر ارزان شود
عشق مرا ابله و نادان گرفت
دل شده در عشق بدین سان شود
چون نظر عشق به دل ره کند
مردم دانا شده نادان شود
تازه شوم گر به رخ او رسم
سبزه تر و تازه به باران شود
دور شده ست از ره پیمان من
گر دل او برسر پیمان شود
دیر نپاید که بر این دل شده
رنج زیاده شده نقصان شود
زود بود زود که در مملکت
شاه سلیمان چو سلیمان شود
حرمت سلمان دهدش کردگار
هرکه بر این شاه ثناخوان شود
از پی آن است که از نام او
یا چو برون گیری سلمان شود
گرچه نه موسی است همی در کفش
رمح عدو بند چو ثعبان شود
معجز ملک است سزد گر به رمح
معجزه موسی عمران شود
دولت عالیش تواضع کند
گنبد گردونش به فرمان شود
از شرف و حرمت آن دست و تیغ
هر چه نه آسان بود آسان شود
مفلس از آن دست به نعمت رسد
کافر از آن تیغ مسلمان شود
ای شه عادل که چو عدلت رسید
نوبت هر ظلم به پایان شود
مرتبت فضل فزونی برد
منزلت علم فراوان شود
طایع ایام تو گردون شده است
خاضع فرمان تو کیوان شود
جامع فضلی و ز تو درج مدح
با شرف جامع قران شود
بحری و نشگفت که الفاظ ما
در صفت لولو و مرجان شود
تیره شود روز معادی اگر
تیر تو را حزم تو پیکان شود
موی شکافد سر تیغت اگر
تیغ تو را فهم تو افسان شود
دیر نپاید که به عون خدای
هر چه تو را رای بود آن شود
آنکه درش قبله آفاق شد
بر در اقبال تو دربان شود
هر که ز تشریف تو پوشیده نیست
زود بود زود که عریان شود
حرمت تو حرمت اسلام شد
رتبت تو رتبت ایمان شود
دست تو را باشد اگر فی المثل
دشمن تو رستم دستان شود
شاه زمانه پدر تو که عقل
در صفتش واله و حیران شود
چرخ بترسد چو سیاست کند
دشت بلرزد چو به میدان شود
آنکه به دندان بکند یشک پیل
خاضع او از بن دندان شود
هر که سر از طاعت او برگرفت
عمر براو یکسرده تاوان شود
مصلحت آنکه به درد اندراست
نیست جز آن کز پی درمان شود
روی چو زی روم نهد رایتش
خانه بر اعداش چو زندان شود
چشمه خورشید چو سر بر زند
نور کواکب همه پنهان شود
هر که نشد ساخته خدمتش
سوخته محنت الوان شود
دیر نپاید که به اقبال او
حضرت تو قبله ایران شود
خطه خوارزم زآثار تو
رشک عراقین و خراسان شود
عرصه گرگانج ز گل بعد از این
خوبتر از عرصه گرگان شود
ساحت او راحت جنت دهد
زینت او روضه رضوان شود
فر تو از بادیه گر بگذرد
خار مغیلان گل و ریحان شود
گل دمد از خاک بیابان خشک
ابر چو نقاش بیابان شود
عدل به ایام تو رونق گرفت
روز به خورشید درفشان شود
گر نشود عدل نگهبان ملک
ملک مزین شده ویران شود
بر در مدح تو ملازم شدم
نابغه معروف به نعمان شود
چون بخورم لقمه انعام تو
مدح توام حکمت لقمان شود
حاجتم آن است که اشعار تو
شعر مرا حجت و برهان شود
گر صفت جود تو گویم به شعر
دفتر من غرقه طوفان شود
نامه اشعار بدیع مرا
زین سپس از نام تو عنوان شود
شعر من از نام تو گردد شریف
مملکت آباد به سلطان شود
تا شود اوقات شب و روز راست
راست که خورشید به میزان شود
هر چه تو را رای بود راست باد
تا همه اوقات تو یکسان شود
ادیب صابر : قصاید
شماره ۹۱ - گر نه بر آن روی چو دیباستی
گر نه بر آن روی چو دیباستی
عاشقی و عشق نه زیباستی
دیبه اگر روی تو را ماندی
بس دل من عاشق دیباستی
گرنه ز من مهر تو بردی شکیب
دل به هوای تو شکیباستی
بنده خاکت زسویدای دل
کی شدمی گرنه زسوداستی
وعده فردای تو کی خواهمی
گر پس امروز نه فرداستی
سرو سهی گر چو تو بودی به قد
هیچ کسی سرو نپیراستی
راستی از قد تو دزدید سرو
گفتمت اینک سخن راستی
ماه فلک گرچو تو بودی به شب
عاشق مه زهره زهراستی
سخره خورشید نگشتی به روز
گر چو رخت خوب و مهناستی
روی تو گرجلوه نکردی خدای
روی زمین را به چه آراستی
گر دل تو گرد وفا گرددی
در روش کار تو پیداستی
خار جفای تو خوشستی مرا
گر زلبت وعده خرماستی
گل شدی از فخر فلک چارمین
گر کرم صدر اجل خواستی
فخر شرف تاج معالی عالی
آنکه دلش گویی دریاستی
دین به چنان مجد مکرم شده است
گر نشدی سخره دنیاستی
گر فلک انصاف شرف بدهدی
مسند او اوج ثریاستی
چاکر یک چاکر او باشدی
گرنه جهان سفله و رعناستی
بر سر اعداش اجل باردی
گرنه زحل واله و شیداستی
گر بودی کس به سخاوت چنو
نام بخیلی همه برخاستی
کار خردمند مهیا شدی
عیش هنرمند مهیاستی
ابر اگر چون کف تو بخشدی
دیده نرگس همه بیناستی
عارض سوسن همه رنگین شدی
پشت بنفشه همه یکتاستی
باد هوا باده صافیستی
خاک زمین لولو لالاستی
ای که اگر همت تو نیستی
روز هنر چون شب یلداستی
کار معالی همه بازیستی
شغل معانی همه رسواستی
جاه تو را ماندی ار سال و ماه
چشمه خورشید به جوزاستی
گر بودی جایی مقدار تو
جای تو بر گنبد خضراستی
حلم تو گر هیچ مجسم شدی
جزوی از او مرکز غبراستی
جود تو بر مال تو غوغا کند
گنج شدی گرنه زغوغاستی
قیمت والا نگرفتی ثنا
گرنه از آن همت والاستی
ظلم و ستم می نشدی ناتوان
گر تن عدلت نه تواناستی
گرنه تفاوت بودی در میان
گل چو گل و پست چو بالاستی
فایده فضل نگشتی پدید
گر همه کس فاضل و داناستی
ای ملک ساده که هر ملک را
صد یکی از جاه تو پهناستی
رکنی ازاو عالم علویستی
حدی از او گنبد اعلاستی
فصل بهار آمد و گویی در او
لاله و گل وامق و عذراستی
خوب تر از لاله و گل نیستی
یوسف اگر نزد زلیخاستی
گویی از این سبزه سبز لطیف
روی زمین یکسره میناستی
زنده نکردی چمن مرده را
گرنه صبا باد مسیحاستی
ورنه چمن بابت جنت شدی
گل نه در او بابت حوراستی
حور چه گفتی چو بدیدی چمن
کاش که آرام من آنجاستی
لاله تو گویی ز سرشک سحر
جام می لعل مصفاستی
بلبل مست ار نشدی آشکار
زاغ نه پنهان شده عنقاستی
دهر چو اقبال تو برنا شده است
خوش بودی گر همه برناستی
تا مه ناکاسته گویی ز چرخ
صورت روی صنم ماستی
هیچ مبادات ز چرخ اندهی
هیچ مبادت ز جهان کاستی
عاشقی و عشق نه زیباستی
دیبه اگر روی تو را ماندی
بس دل من عاشق دیباستی
گرنه ز من مهر تو بردی شکیب
دل به هوای تو شکیباستی
بنده خاکت زسویدای دل
کی شدمی گرنه زسوداستی
وعده فردای تو کی خواهمی
گر پس امروز نه فرداستی
سرو سهی گر چو تو بودی به قد
هیچ کسی سرو نپیراستی
راستی از قد تو دزدید سرو
گفتمت اینک سخن راستی
ماه فلک گرچو تو بودی به شب
عاشق مه زهره زهراستی
سخره خورشید نگشتی به روز
گر چو رخت خوب و مهناستی
روی تو گرجلوه نکردی خدای
روی زمین را به چه آراستی
گر دل تو گرد وفا گرددی
در روش کار تو پیداستی
خار جفای تو خوشستی مرا
گر زلبت وعده خرماستی
گل شدی از فخر فلک چارمین
گر کرم صدر اجل خواستی
فخر شرف تاج معالی عالی
آنکه دلش گویی دریاستی
دین به چنان مجد مکرم شده است
گر نشدی سخره دنیاستی
گر فلک انصاف شرف بدهدی
مسند او اوج ثریاستی
چاکر یک چاکر او باشدی
گرنه جهان سفله و رعناستی
بر سر اعداش اجل باردی
گرنه زحل واله و شیداستی
گر بودی کس به سخاوت چنو
نام بخیلی همه برخاستی
کار خردمند مهیا شدی
عیش هنرمند مهیاستی
ابر اگر چون کف تو بخشدی
دیده نرگس همه بیناستی
عارض سوسن همه رنگین شدی
پشت بنفشه همه یکتاستی
باد هوا باده صافیستی
خاک زمین لولو لالاستی
ای که اگر همت تو نیستی
روز هنر چون شب یلداستی
کار معالی همه بازیستی
شغل معانی همه رسواستی
جاه تو را ماندی ار سال و ماه
چشمه خورشید به جوزاستی
گر بودی جایی مقدار تو
جای تو بر گنبد خضراستی
حلم تو گر هیچ مجسم شدی
جزوی از او مرکز غبراستی
جود تو بر مال تو غوغا کند
گنج شدی گرنه زغوغاستی
قیمت والا نگرفتی ثنا
گرنه از آن همت والاستی
ظلم و ستم می نشدی ناتوان
گر تن عدلت نه تواناستی
گرنه تفاوت بودی در میان
گل چو گل و پست چو بالاستی
فایده فضل نگشتی پدید
گر همه کس فاضل و داناستی
ای ملک ساده که هر ملک را
صد یکی از جاه تو پهناستی
رکنی ازاو عالم علویستی
حدی از او گنبد اعلاستی
فصل بهار آمد و گویی در او
لاله و گل وامق و عذراستی
خوب تر از لاله و گل نیستی
یوسف اگر نزد زلیخاستی
گویی از این سبزه سبز لطیف
روی زمین یکسره میناستی
زنده نکردی چمن مرده را
گرنه صبا باد مسیحاستی
ورنه چمن بابت جنت شدی
گل نه در او بابت حوراستی
حور چه گفتی چو بدیدی چمن
کاش که آرام من آنجاستی
لاله تو گویی ز سرشک سحر
جام می لعل مصفاستی
بلبل مست ار نشدی آشکار
زاغ نه پنهان شده عنقاستی
دهر چو اقبال تو برنا شده است
خوش بودی گر همه برناستی
تا مه ناکاسته گویی ز چرخ
صورت روی صنم ماستی
هیچ مبادات ز چرخ اندهی
هیچ مبادت ز جهان کاستی
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴ - دوش نبرده ست مرا هیچ خواب
دوش نبرده ست مرا هیچ خواب
خفتن عشاق نباشد صواب
چشم من ار خواب نیابد رواست
آب گرفته است در او جای خواب
گر شکر آمد لب شیرین یار
چونکه مرا تلخ فرستد جواب
در لب لعلش همه نوش است و قند
در سر زلفش همه پیچ است و تاب
بی رخ او نور نیابد قمر
بی لب او نوش نگردد شراب
باد چون بربود نقاب از رخش
دیده من (بر) فلک آفتاب
خفتن عشاق نباشد صواب
چشم من ار خواب نیابد رواست
آب گرفته است در او جای خواب
گر شکر آمد لب شیرین یار
چونکه مرا تلخ فرستد جواب
در لب لعلش همه نوش است و قند
در سر زلفش همه پیچ است و تاب
بی رخ او نور نیابد قمر
بی لب او نوش نگردد شراب
باد چون بربود نقاب از رخش
دیده من (بر) فلک آفتاب
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۰ - ای سپه عشق تو بر ما زده