تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۳ - ناظران رخت ای ماه مقیم حرمند
ناظران رخت ای ماه مقیم حرمند
خادمان حرمت جمله ملایک خدمند
عَلَم حُسن بر افراز و برافروز جهان
تا بدانند که شیران همه شیر علمند
سایهٔ سرو قدت گر، به چمن باز افتد
سروهای چمن از بار خجالت بچمند
زاهدا، در گذر از جنّت و فردوس و نعیم
که جز او هرچه به خاطر گذرانی صنمند
پیرو پیر مغان شو که نقوش قدمش
دیده گر، باز نمایی همه چون جام جمند
گر، به جامی بنوازند، مرا باده کشان
عجبی نیست که این طایفه اهل کرمند
ای «وفایی» به سر کوی وفا باش مقیم
تا زانفاس مسیحا، به وجودت بدمند
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۹ - تا بدان زلف سیه دست تمنّا زده‌ایم
تا بدان زلف سیه دست تمنّا زده‌ایم
خویش را، بر سپهی با تن تنها زده‌ایم
بر سر کوی خرابات در اوّل سودا
دفتر و سبحه و سجّاده به صهبا زده‌ایم
ما از آن باده کشانیم که از روز نخست
خُم و خمخانه می و میکده یکجا زده‌ایم
رشحهٔ بحر وجودیم و همانند حُباب
خیمهٔ هستی خود، بر سر دریا زده‌ایم
جذبهٔ عشق تو ما را، شده جذّاب وجود
کز ثری گام فراتر، ز ثریّا زده‌ایم
این هم از غایت کوته‌نظری بود، که ما
مثلِ قدّ تو با شاخهٔ طوبی زده‌ایم
حلقهٔ کاکل غلمان و خم گیسوی حور
همه با یکسر موی تو، به سودا زده‌ایم
به خیال خم ابروی تو بوده است که ما
قدم اندر حرم و دیر و کلیسا زده‌ایم
چشم مست تو، به مستی چو اشارت فرمود
ای بسا سنگ که بر شیشهٔ تقوی زده‌ایم
از گریبان دل ار، پرتو صبحی پیداست
بوسه بر خاک درش در دل شب‌ها زده‌ایم
تا «وفایی» نگریزد، ز سر کوی وفا
از سر زلف ورا، سلسله بر پا زده‌ایم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۰ - هر مثل کز دهنت ای بت زیبا زده‌ایم
هر مثل کز دهنت ای بت زیبا زده‌ایم
گر به جز هیچ مثالی زده بی‌جا زده‌ایم
زان دهن دم نتوانیم زدن گر بزنیم
حرفی از نقطهٔ موهوم به ایما زده‌ایم
خود، به یاد لب تو شیرهٔ شکّر نوشیم
بوسه از تنگی الفاظ به معنی زده‌ایم
ما خریدیم به جان فتنهٔ ابروی ترا
خویش را، بر دم شمشیر به عمدا زده‌ایم
چون به جز عشق تو نبود، به دو گیتی هنری
لاجرم زیر هنرها همه یکجا زده‌ایم
بهر یک جلوه چو موسی ارنی گو همه عمر
عَلَم عشق تو بر قلّهٔ سینا زده‌ایم
تا نهادیم به سر تاج غلامیّ ترا
طعنه بر افسر اسکندر و دارا زده‌ایم
تا که ما خاک‌نشین سر کوی تو شدیم
خیمه بالاتر، از این گنبد مینا زده‌ایم
این دل نازک ما با دل سنگین بتان
شیشه‌ای هست که بر صخرهٔ صمّا زده‌ایم
فتنهٔ چشم تو از درد دل ماست که ما
سرمهٔ ناز بر آن نرگس شهلا زده‌ایم
تا «وفایی» نکند عشق بتان را اظهار
بر دهان و دل او مُهر خموشا زده‌ایم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۱ - از سر کوی تو هرگز به ملامت نروم
از سر کوی تو هرگز به ملامت نروم
خواهم ار، رفت الهی به سلامت نروم
از بهشت سرکوی تو به فردوس برین
نروم گر بروم تا به قیامت نروم
گر روم روزی از ین در، به سوی روضه ی خُلد
تا که جان را، ندهم من به غرامت نروم
چون به جز، مستی ورندی نبود مذهب عشق
می بده می که پی زهد و کرامت نروم
شده هر نقش و نگارم به نظر خار، چنان
که به زلف و خط و خال و قد و قامت نروم
به سرت گر، به سرم تیر چو باران بارد
همچو طفلان نگریزم ز حجامت نروم
آزمایش منما مورچه با سنگ گران
که اگر رفت نشان ره به علامت نروم
گر تو ای دوست وفادار «وفایی» باشی
به خدا از سر کویت به ملامت نروم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۳ - سینه دریای من و لشگر غم امواجم
سینه دریای من و لشگر غم امواجم
تیر‌باران بلا را هدف و آماجم
به سر زلف تو سوگند که فرقی نکند
تیغ بر فرق زنی یا بفرستی تاجم
آن چنان عشق تو دارد، به رگ جان پیوند
که زدل می نرود، گر ببرند اوداجم
ای که در کشور دلها سر تاراج تراست
به نگاهی دل و جان یکسره کن تاراجم
به سر کوی تو گشتم ز وفا خاک نشین
بود این خاک نشینی به درت معراجم
شاد و خرّم نه چنانم به گدایی درت
که شوم شاد دهند ار همه شاهان باجم
به تو محتاج چنانم که اگر تا به ابد
رفع حاجت بکنی باز همان محتاجم
دوش در میکده‌ی عشق «وفایی» می‌گفت
دارم امّید کز این در نکنند اخراجم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۴ - ما در این شهر گداییم و گدای خودتیم
ما در این شهر گداییم و گدای خودتیم
به تو وارد شده نازل به فنای خودتیم
ما که وارد، به تو هستیم چه اینجا چه به حشر
هرکجا پای حساب است به پای خودتیم
عجب است از کرمت گر ندهی ما را جای
زانکه مهمان رسیده به سرای خودتیم
بگسستیم دل از سلسله ی زلف بتان
تا که در سلسله ی مهر و وفای خودتیم
هشت سال است که در کوی تو هستیم مقیم
خود تو دانی که به امّید عطای خودتیم
ماسگ کوی تو هستیم همین ما را بس
که سگ قنبر و بر درب سرای خودتیم
بر سگان فخر کند گر سگ اصحاب رقیم
ما بر او فخر که در کهف ولای خودتیم
آن چنان پُر، ز وجودت شده اجزای وجود
که به هر عضو چو، نی پر ز صدای خودتیم
جز هوای تو هوایی نبود در سر ما
به سرت گر برود سر، به هوای خودتیم
به «وفایی» غم بی برگ و نوایی مپسند
که ستایشگر پر شور و نوای خودتیم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۶ - خیل مژگان سیه کار نداری داری
خیل مژگان سیه کار نداری داری
صف به صف لشگر خونخوار نداری داری
پی تسخیر دل اهل دل از عقرب زلف
سپهی کافر و جرّار نداری داری
چشم و ابرو ننمایی بنمایی همه را
از دو سو ترک کماندار نداری داری
سرکشان را تو به فتراک نبندی بندی
بیدلان را تو چو من خوار نداری داری
همه اسباب جهانگیری ات آماده بود
با دو عالم سر پیکار نداری داری
مُهره ی مهر تو با غیر نچینی چینی
ترک یار و سر اغیار نداری داری
زنده ام من به وصال تو ولیکن ز فراق
از پی کشتنم اصرار نداری داری
نمک از لعل شکر بار نباری باری
وز شکرقند به خروار نداری داری
نافه از چین سرزلف نریزی ریزی
مشک تاتار، به هر تار نداری داری
رویت اندر کنف زلف نباشد باشد
آفتابی به شب تار نداری داری
با غزالان سیه شیر نگیری گیری
بسته با طُرّه ی طرّار نداری داری
عود در مجمره ی حُسن نسوزی سوزی
خال در صفحه ی رخسار نداری داری
چند از خون عزیزان ننمایی پرهیز
عجبم نرگس بیمار نداری داری
با «وفایی» ننمایی به جز از جور و جفا
ای جفاکار، دگر یار نداری داری
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۷ - در مدح صاحب عزالدهاقین
ترک من مهر و وفا سیرت و آیین نکند
تا که بر برگ گل از غالیه آذین نکند
اندر آذین وی آیین وفا دست امید
تا که نومید ز آذین بود آیین نکند
بیقین دانم کان ترک ستمکاره من
از پی رغم مرا آن کند و این نکند
آنچه خط بر رخ آن دلبر من خواهد کرد
گر بود مانی بر روی بت چین نکند
زلف پرچینش چه بس فتنه و بیداد که کرد
چو خط آرد دگر آن زلف پر از چین نکند
کند از غالیه پیراهن گل را پر چین
تا کس آن باغ پر از گل را گلچین نکند
خود خطا باشد انصاف همی باید داد
کس چنان باغ پر از گل را پرچین نکند
از خط نامده هرچند سخن دانم راست
زلف مشکینش خطا داند و تمکین نکند
چو در آرد خط مشکین و برآراید رخ
زلف یک لحظه خلاف خط مشکین نکند
رازها گوید هر سوی خط آورده چنان
کان بجز صاحب ما عز دهاقین نکند
هنری عین دهاقین که خداوند هنر
بجز او را بخداوندی تعیین نکند
آسمان پایه تخت شرف و قدر ورا
جای جز فرقگه فرقد و پروین نکند
از بزرگی و زاحسان که کند بر همه خلق
از همه خلق کسش نیست که تحسین نکند
دین پاکیزه و عقل و خرد کامل او
مرورا جز همه نیکوئی و تلقین نکند
کین او کان بلا گردد در سینه خصم
زانکه او با همه کس مهر کند کین نکند
دشمن جاه ورا زهره و یارا نبود
کانچه او گوید در ساعت و در حین نکند
آن کند با سر دشمن چو قلم برگیرد
که قلم کند شود بر وی و مسکین نکند
باده کین ورا هر که بنوشد عجب است
گر عسل باشد ایامش غسلین نکند
لفظ شیرین ورا هر که بنوشد عجب آنک
تلخی گوش بگوش اندر شیرین نکند
از زمین سایه علم خود اگر بردارد
تا قیامت ز می از زلزله تسکین نکند
تا صبا رایحه خلق در او در ندمد
چهره باغ پر از تازه ریاحین نکند
ابر نایافته از کف جوادش تعلیم
لؤلؤ افشانی در باغ و بساتین نکند
هر که جود و کرم او بعیان دیده بود
بیهده گوش بافسانه افشین نکند
بسخا صید کند کف جوادش دل خلق
ز سخا کس بجز او با شه شاهین نکند
هر که میزان سخن سنجی داند کردن
بجز از راستی مدحش شاهین نکند
مرکب دانش و فضل و هنر و دولت را
بجز از بهر ورا دست و زبان زین نکند
شاه شطرنج کفایت را یک بیدق او
لعب کمتر زد و اسب و رخ و فرزین نکند
هر دلی کز قبل شادی او شاد بود
گرش طوفان غمان بارد غمگین نکند
هر کرا عقل و بصر باشد خاک در او
بجز از سرمه دو چشم جهان بین نکند
تا بدانگه که سر و کار شیاطین از نار
سجده بر آدم پیدا شده از طین نکند
باد بر کل بنی آدم فرمانش روا
که همی کار بفرمان شیاطین نکند
تا که از ملک بود نام و نشان از آئین
کس جز او تربیت ملک بآیین نکند
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۸۸ - در مدح امیر اتابک برغوش
اندر آورد سپهر از ره تشریف بگوش
حلقه بندگی میراتابک بر غوش
چرخ در گوش کشد حلقه فرمان ورا
دهر مرغاشیه دولت او را بر دوش
تا کله گوشه رسانید ز اقبال بچرخ
داد اعدای ورا دست زمان مالش گوش
عیش بر دشمن او تلخ شد از گشت فلک
اینت تلخی که کند عیش جهانی خوشنوش
او شجاعی است که هنگام وغا روز نبرد
نعره او ببرد شیر ژیان را از هوش
هیبت اهرمنان دارد اندر صف جنگ
باز در صدر سران سیرت و سیمای سروش
پیش او پای ندارد که سرافکنده بود
دشمن حیله گر کینه کش دستان کوش
پیش او دست نیارد که غنی گشته بود
سائل عاجز درمانده دل خلقان پوش
کمترین بنده او گر بخوهد روز دغا
بر رخ وران هژبران بنهد داغ و دروش
بنشاند بسر تیغ و به بازوی قوی
هرکجا خاسته شد فتنه چو دریای بجوش
خلق از فتنه و بیداد خروشید و کنون
کند از عدل همی فتنه و بیداد خروش
ای خداوند اگر زنده بدی رستم زال
داشتی فخر اگر بردی در پیش تو توش
با خداوندان در صدر بزرگی من
باده نوش و طرب و لهو کن و مدح نیوش
رامش و لهو گزین لاله رخان اندر پیش
عشرت و عیش کن و سیمبران در آغوش
دیده حاسد و بدخواه تو بادا همه سال
خسته از خار عنا وز سر مژگان خون نوش
روز ناآمده را تا که بود فرد انام
تا بود نام شب و روز گذشته دی و دوش
در شب و روز میاسای ز شادی و طرب
نیمساعت مشو از نزهت و رامش خاموش
چون سلیمان نبی فال تو فرخنده و باد
زیر فرمان تو دیو و دد و انسان و وحوش
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - در مدح امیر اتابک برغوش
ببر ای باد صبا مژده بتلقین سروش
بهمه خلق جهان دربدر و گوش بگوش
که شفا یافت سر تاجوران تاج الدین
عین دولت شرف لشکر خلخ برغوش
سرکش توران مسعود که دارد زشرف
مشتری غاشیه اسب مرادش بر دوش
هر شب و روز که بر وی بسلامت گذرد
به از امروز بود فردا چون از دی دوش
آن نه نوش است که گویند پس از تلخی می
صحت اوست پس از تلخی نالانی نوش
پهلوانا ز تو در پرده پهلو دل خلق
بود از آتش اندیشه چو دریا در جوش
جوش دریای دل خلق بر گشتن تو
یافت آرام و دل جمله بعقل آمد و هوش
ز سمرقند بسی کس بدعای تو شدند
بزیارتگه کاشان و عبادتگه اوش
هر دعائی که بگفتند پی صحت تو
بشنیدند در آندم همه آمین زسروش
هفته پیش ترا دیدم از شدت درد
سر و قدت بضعیفی شده چون مرزنگوش
اندرین هفته بتخت آمدی از جامه خواب
بدگر هفته ز ره ور شوی و جوشن پوش
بسوم هفته بدانسان شوی از زور و توان
کز تکاور تبکاور جهی از غوش بغوش
بگه معرکه گر شیر بود دشمن تو
همچو روباه شود چاره گر و حیلت کوش
کارزاری نشود با تو بمیدان نبرد
مگر آنکس که زجان آمده باشد بخروش
شود از کوشش تو ببر دلاور بدو دل
شود از بخشش تو گنج توانگر در یوش
نیست همتای تو در ظل سپهر ازرق
این نه زرقست بر این گفته نیم زرق فروش
هیچ مادح را بهتر ز تو ممدوحی نیست
خاصه امروز که من مادح و تو مدح نیوش
تا سخن طفل بود شاعر دانا دایه
خاطرش پستان زو شیر خورد دوشادوش
سوزنی دایه اطفال مدیحت بادا
پرورش داده سخن را بکنار و آگوش
ای جهان از سر شمشیر تو دریای بجوش
جوش دریای تو شمشیرزن و جوشن پوش
نصرت دین حقی دین حق از تو منصور
پهلوان حشم مشرق و مغرب برغوش
هست اسم علمت نام رسول قرشی
که برد مرکب او غاشیه بر دوش سروش
مر ترا هست کنون نقش فتوت در دل
همچو همنام ترا مهر نبوت بر دوش
دوش در نظم ثنای تو بدم تا دم صبح
صبح صادق ندمید از دم من الا دوش
بدل صافی مدح تو چنان دادم نظم
که ازان اخرس و ابکم بزبان آمد و گوش
خرد و هوش زیادت شود از مدحت تو
کس مبادا که بنقصان خرد کو شد و هوش
کیمیای زر درویش کف راد تو است
مدح گوینده چنین گوید با مدح نیوش
از کف راد تو درویش غنی شد چندانک
کیمیا یابی و سیمرغ و نیابی در یوش
گر جهان از سر شمشیر تو گفتم گه رزم
که چو دریای بجوش است نیم زان خاموش
بعطا دست و دل و طبع ترا گویم یم
که چو دریای بجوشند چو دریای بجوش
بعطا دست . . . گر حاتم دیدی از شرم
دست خود را بکشیدی ز عطا در آگوش
کین و مهر تو بزنبور همی ماند راست
که بر اعدای تو نیش است و بر احباب تو نوش
نوش کن باده تلخ از کف شیرین صنمی
از بناگوش چو گل از کله چون مرزنگوش
در شادیت گشاد است و در غم بسته
بسته بگشای همه عمر و گشاده تا گوش
می آسوده بکف گیر و ز عشرت ناسای
کز نوا بلبل آسوده درآمد بخروش
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۳ - در مدح شرف الدین محمد
آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف
نور گسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف
ظل طوبی است بر آنکس که ضیاگستر شد
آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف
آفتاب همه سادات که با طلعت او
آفتاب فلکی را نه فروغست و نه تف
خلف حیدر کرار محمد که بود
همچو حیدر بشجاعت چو محمد بلطف
یکزمان صدر وی از اهل هنر خالی نیست
همچو خالی نبدی تخت سلیمان ز آصف
آسمان بوسه دهد خاک درش را بامید
کاستانش بزداید ز رخ ماه کلف
هر که خدمت او گشت رهی گشت رها
از غم و رنج و عنا و تعب و کرم و اسف
ای سیادت را از سید مختار بدل
وی شجاعت را از حیدر کرار خلف
پسر حیدر کراری و بر دشمن و دوست
چو پدر حامی تیغی چو پدر وافی کف
بر نکوخوه بکف راد کنی خواسته بذل
بسر تیغ کنی خون بداندیش تلف
پدرت را ملک العرش بقرآن مادح
هفده آیت نبئی مدح وی اندر مصحف
بسنان کشف کنی راز دل از سینه خصم
گر بود خصم ترا سینه سنگین چو کشف
چون خدنگ تو ز شست و زه تو گشت جدا
نگزیند بجز از جبهت اعدات هدف
علف تیغ شود خصم تو در دشت نبرد
بتنش یازد تیغ تو چو لاغر بعلف
نسف از فز خرامیدن تو یافت کنون
قر فرو دوش اگر بود چو قاعا صف صف
تا بزیر فلک چنبری اندر همه وقت
گل به از خار و گهر از شبه و زر زخزف
فلک چنبری اندر خط فرمان تو باد
ورنه بشکسته چو از عربده گان چنبر دف
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح حسام الدین
شاه برهان نسب آنست امام بن امام
خسرو شرع ملک زاده حسام بن حسام
آن حسام بن حسامی که حسام نظرش
هرگز از خصم بالزام نشد باز نیام
بحسامی ز نیام آخته شد زنده بمرگ
تا برون آمد از عهده الناس نیام
رایت دولت برهان مات صاحب رأی
بود قایم بحسام از نظر فقه و کلام
بر همان قاعده امروز همان رایت را
از حسام بن حسام است بلندی و قوام
روح باقیست خلف ماننده ز اسلاف بزرگ
نام اسلاف بدوزنده چو ارواح اجسام
کس مشرف تر ازو نیست ز اشراف صدور
کس مکرم ترازو نیست ز ابناء کرام
کرم و احسان بی منت یابند ازو
بندگان ملک ذوالمنن ذوالاکرام
سخن آرای صفات دو کف راد ورا
گه به خورشید سخن نظم دهد گه یغمام
زانکه از آب غمام است وز تاب خورشید
کار ارزاق خلایق را ترتیب و نظام
همچو جد و چو پدر هم بسبق هم بنظر
پادشاه حشم آرای و حدیثش پدرام
استماع سخن عذب وی از هر دو فریق
عقل مغلوب شود چون ز سماع و زمدام
وز در دولت او نکته دلجوئی هست
که بدان نکته کند خصم نظر را الزام
بسخن کام روا باش بر خصم نظر
نارسانیده حروف سخن از حلق بکام
سائلان را گه لم قال بتوحید سئوال
مهله ندهد بصر میم رسانید کلام
متعلم را یکبار که گوید اعلم
کرده باشد ز علوم همه عالم اعلام
پسر خواجه شرعست و پس از صاحب شرع
خواجه ای نیست بعالم که ورا نیست غلام
شاد بادا پسر آن پدری کز پدرش
علما بر فلک افراخته دارند اعلام
دین همنام تو از تقویت تست قوی
دین همنام بتو نازد و تو از همنام
در مصاف نظر از حجت قاطع بر خصم
پور برهانی چون رستم دستان از سام
خوب را در بجهان نیست همال تو کسی
بکجا باشد اگر هست و که خوانند و کدام
دین علام که باقیست بفر علماست
چون رسد کار بفتوای رسول علام
علما یکتن باشند و مر آن یکتن را
سر تو خواهی بدن از همت شیخ الاسلام
گر بسر بردن تو طایفه ای تن ندهند
بره آمده خواهند شد اندام اندام
دشمن توسن تو رام شود با تو چو دید
بر مراد تو مدار فلک توسن رام
فلکی همت صدری و بدان دست رسی
که فلک را چو زمین آری زیر اقدام
تا بفرمان جهاندار جهان داور خلق
هر فلک را حرکاتست و زمین را آرام
از سر قدر و سری سر بفلک بر بفراز
وز ره حلم و تواضع بزمین بر بخرام
پادشاه علما باش چو جد و چو پدر
تا پدید آید در مملکتت خاص از عام
علم محترم دولت دین قیم
مستوی قامت باد از تو تا روز قیام
نوبنو باد سلام تو رسانده بپدر
از در مدرسه ات تا بدر دار سلام
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح حسام الدین
ای حسام دگر از گوهر والای حسام
ملک کامروا بر علمای اعلام
سیف و برهان و حسام از تو بنازند که تو
خلف صالحی از سیف وز برهان و حسام
اگر اسلاف تو در دار سلامند مقیم
هر مقامی که بوی هست بتو دار سلام
شد ره دار سلام آن سپرد در عالم
که وی آید بر تو تا بروی تو بسلام
دیده روح الامین سرمه کند خاک رهی
که بران مرکب میمون تو بگذارد گام
فرخ آنشهر که کردی تو بدان شهر نزول
خرم آن خانه که کردی تو در آن خانه خرام
نخشب ای صدر باقبال خرامیدن تو
مکه شد از شرف و مدرسه چون بیت حرام
تا درین مکه و این بیت حرامی از رشک
نیست آن مکه و آن بیت حرم را آرام
توئی آن صاحب صدری که بتو صاحب شرع
علم شرع خود افراخته دارد مادام
بی نیازان را در شام بد آنرسم که چون
خانه پر زر شد بر بام زدندی اعلام
بی نیازی بنمائی تو و گر ننمائی
علم علم ترا عرش بود گوشه یام
هر چه در روی زمین هست یکی ناموری
که بدو شرع رسول قرشی گیرد نام
همه شاگرد و غلام پدر و جد تواند
وانکه زین زمره برونست ندانم که کدام
کس نظیر تو روا نیست بمیدان نظر
که روا نیست نظیر پسر خواجه غلام
هرکه دعوی اقامت کند اندر ره دین
تا غلام تو ندانند بخونیدش نام
هر که بر نکته تو لام لم آرد بزبان
لام الف ورا زبانش بشکافد در کام
داد مرطبع ترا قوت احیای سخن
آنکه او دارد و بس قدرت احیای عظام
چون سخن در نظر از لفظ تو اندام گرفت
بعدم باز رود خصم تو اندام اندام
نارد ایام ترا مثل و عدیل اندر شرع
که حسام شده را باز نیارد ایام
طمع از مثل و عدیل تو بباید برداشت
چو حسام نظرت آخته گردد ز نیام
تو کریم بن کریمی و تواضع کردن
هست رسم و سیر عادت ابناء کرام
این تواضع که تو کردی بحق فخرالدین
که برون آمدنی نیست ازین عهده وام
هرگز اندر دل فخرالدین این هم نبود
که رسد از تو بزرگیش بدین استحکام
یار شاهنشه دنیا بدو میهمان عزیز
عذر و تقصیر پذیرفت بفضل از خدام
تو که شاهنشه دینی ز ره فضل و کرم
عذر بپذیر که زیبد ز تو فضل و اکرام
میزبان تو بجانست و بدل فخرالدین
جان و دل بهره تو نان و نمک بهره عام
تا بود شمس فلک نور ده ماه و نجوم
تا نینجامد دور فلک آینه فام
شمس اسلام توئی درس تو بر ماه و نجوم
دادن تو ز تو هرگز نپذیرد انجام
هر مرادی که ترا دینی و دنیائی هست
آن مراد تو محصل شده بادا و تمام
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۹ - در مدح سعدالدین
زر طلب کرد ز من آن صنم سیم اندام
که بقد سرو روانست و برخ ماه تمام
چهره بنمودم و گفتم بسزای غم تو
زدم این زر بعیار ندم و مهر و ملام
همه جا گر که بنام ملکان زر زده اند
من چنین زر زدم امروز بنام تو غلام
از من این زر که بنام تو برآمد بپذیر
گر تو این زر نپذیری نپذیرد زرنام
چو نزر و چهره بر آنگونه که زر چهره دهد
که ندادم بسرشکی چو گلاب گلفام
خوش بخندید و مرا گفت بدین زر نشود
نه مرا ساخته کار و نه ترا سوخته فام
زر چنان باید کز تو ببرم صرف کنم
بکلاه و بکمر یا برکاب و بام
بسر تیغ زبان زر دهی از چهره مرا
بچنین زر نشود تیغ مرادت بنیام
بزر پخته سرخ ار سخنی گوئی گوی
ور نه گفتار تو چون سیم سپید آید خام
سخن پخته من خام هم از بی زری است
نیک داند سخن پخته من خواجه امام
سعد دین اسعد مسعود کز اصحاب حدیث
ز سخن زر بچکاند بگه فقه و کلام
گاه برهان کفایت نی زرین تن او
بهم اندر شکند نیزه زال زر و سام
آنخداوند که چندانکه توان گفتن زر
نگرفته است زر اندر کف رادش آرام
کف رادش بصفت همچو غمامست اکر
بسر سائل باران زر آید ز غمام
بهوای کرم او بزمین از پرواز
مرغ زرین سلب اید چو نهد سائل دام
می نگیرد ز کرم تا که ببخشیدن زر
علت مستی بنهند بران صدر گرام
هر که میگیرد بر یاد جوانمردی او
بر کفش قحف سفالینه شود زرین جام
پسر زرگر ازو دشمن زربخش وی است
که بجز بخشش زر نیست ورا تهمت و کام
هست زردوست چنان حاسد جاهش که بطبع
خویشتن بکشد چون دید زراندودی جام
سامری زر ستد از عام و جواهر که بسحر
کرد گوساله و کوشید بگمراهی عام
یابد از گاو زرین او بجواهر مملو
همه بر عام کند بهره چنان چون بهرام
بسجل ماند دایم دو کف سائل او
بس کز او زر بکف آرد بلیال و ایام
در دلش خون چو زر از بوته بحوش آید اگر
ستمی بیند بر یکتن از اهل اسلام
تا بدانند که این شعر من اندر حق اوست
زرگری کردم در مدحت آن صدر انام
شعر زر بالا وین شعر اگر پیش نهد
این از آن باز نداند بتکلف که کدام
من چو در مدحت او زر سخن کردم صرف
او کند زر سخا در حق مادح انعام
تا بهنگام خزان با بر اوراق درخت
زرگری سازد و امروز رسید آنهنگام
باد از باد خزان و غم اندیشه و درد
رخ حسادش چون برگ زراندود مدام
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۲۷ - در مدح وزیر
صاحب عالم عادل ملک اهل قلم
ملکت آرای وزیر ملک ترک و عجم
ملک ترک و عجم را تو وزیری فرخ
همچو برسید صدیق و چو بر آصف جم
آسمان قدر وزیری که بپیروزی بخت
زآسمان سازد پیروزه نگین خاتم
بقدم تا تارک کیوان سپرد از همت
چون بکیوان نگرد ننگرد الا بقدم
طلعت فرخ فرخنده او هر سر سال
مشتری را نظر سعد فروشد بسلم
بنده ای دارد بهرام فلک کز سر تیغ
کند اعدای و رادم بدر اندر یکدم
چون بود تربیت او ز ملک شمس الدین
شمس در برج شرف باشدش از خیل خدم
شادی او طلبد زهره زهرا بر چرخ
که طرب راست مهیا و ندارد سر غم
بکفایت قلم از تیر فلک باز گرفت
تا کمربند شدش تیر فلک همچو قلم
تا بپیش و سپس زین براقش ماند
اول و آخر هر ماه از آن گیرد خم
صاحب عادل در زین براقی چو فلک
هست خورشیدی با وی دو مه نیمه بهم
ای چو خورشید فروزنده عالم بجمال
عدلت افکند بساطی ببسیط عالم
از شهنشاه طغان خان ملک روی زمین
دولت و حشمت تو بر فلک افراشت علم
ناروا چون درم قلب ز تو بی هنران
با روائی ز تو در هر هنری قلب درم
بکرم دست نگویم که گشادی هرگز
زانکه هرگز نبود دست تو بسته ز کرم
هر که او از کرم دست تو آگاهی یافت
نخرد حاتم طی را بیکی دسته کرم
مفتی علم سخائی و زتو سائل را
نیست جز قول نعم پاسخ و جز بذل نعم
قلمت نافذ امر است جنان گر خواهد
لام الف منفی گردد ز حروف معجم
از عدم تا بوجود آمدی ای عالم جود
جود با تو بوجود امد گوئی ز عدم
بگه خلقت جود و بگه خلقت تو
عنصر هر دو بتمزیج عناصر شد ضم
عنصری باید تا نظم مدیح تو کند
سوزنی کیست کز او نظم تو گردد منظم
سوزنی مدح ترا سلک جواهر شمرد
که بود سوزن با سلک جواهر محرم
شعر سلکی است در او واسطه مدح تو بزرگ
سال سلکی است در او واسطه ماه اعظم
ماه اعظم را در طاعت ایزد بگذار
تا که از شاه قدم عید تو باشد معظم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۳۴ - در مدح شاه مسعود
عید فرخ بسرای ملک مشرق و چین
بار خواه آمد و زانو زد و بوسید زمین
به زمین بوس چو فردوس بیاراست سرای
بست آیین به جمال ملک مشرق و چین
بستن آیین بر روی زمین نادر نیست
بر فلک سعد سعود از پی شه بست آئین
شاه مسعود که از بخت سعیدش بی عید
هست هر روزی بر عالمیان عید آئین
شاه ترک و عجم و بحر و بر و سهل و جبل
که جبل سهل کند هیبت او اندر چین
پیش ما عید رسید و خبر عید رسید
از جنابی که فرودینش بود چرخ برین
آیت عالیها سافلها خواند ملک
که شد از لشکر منصور ملک فتح مبین
دشمنانش را ادبار چنان باد چنان
دوستانش را اقبال چنین باد چنین
ای شهنشاه که مرلشکر منصور ترا
ظفر و فتح درآید ز یسار و زیمین
هر که در عهد یمین تو بود چست و درست
نشکند تا یابد دولت ازو عهد و یمین
دهر در عهد غلامی است که در خدمت تو
بستر از اسب نمد سازد و از زین بالین
تا فلک لشگر خصمت شکند شب تا روز
ز ادهم و اشهب خود هیچ نپردازد زین
شاه افریدون فری علم آل تو هست
چون درفش او منصور بهر کشور و کین
چین و مشرق را قوت دهی از نصرت حق
خون فشان داری شمشیر ز شیران عرین
آبتین بود قراخان تو گوئی بگمان
زآبتین بگمان زاد فریدون بیقین
از همه شاهان شایسته و بایسته تری
بکلاه و کمر شاهی و شمشیر و نگین
از تکینان تو خانان بشکوهند و بسهم
شحنه تست بهر جای که خانست و تکین
از ختن تا بیمن خطبه گه شاهی تست
منصرف نبود خوه بیشان خوه بنشین
تا نگردد بسرطاق سر قیصر جفت
روی قیصر بسرطاق است از قسطنطین
طین شاهیت سرشته شد زادم تا حشر
ملک دادند که توئی آدم و آدم از طین
هست از آتش و مستوجب آتش جاوید
هر که سر تافت زفرمانت چو ابلیس لعین
خطبه بر نام تو خاطب را روح افزاید
بر دعای تو بود روح امین را آمین
در دعای تو نباشد عجب ار خاطب را
مدد روح بود از نفس روح الامین
دیده را ماند خاطب بگه خطبه از آنک
هم سیه پوش بود دیده و هم روشن بین
شاد باش ای ملک عالم عادل که ترا
نه عدیل است ز شاهان نه نظیر و نه قرین
ملک عادل دنیا ده و دیندار توئی
برخور از ملک ملک زادان تا یوم الدین
عدل بی میل و محابا تو همیداری راست
ملک را همچو ترازو و پله ها با شاهین
اندر ایام تو نندیشد کاندیشه خطاست
بره از گرگ و ز یوز آهو و کبک از شاهین
سوزنی در ثمین سفت بمدح تو که تا
گردن عید حمایل کند از در ثمین
عید بر تو ملکا فرخ و میمون بادا
وز جمال تو پذیرفته جمال و تزیین
مدد عمر تو باد آنچه فلک را عددی
اندر ایام و لیالی و شهور است و سنین
شاهی ملک جهان باد تو و نسل ترا
خسروی باد درین خانه الی یوم الدین
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۸۸ - در مدح دهقان اجل عمیدالدین
سرو سیمین من ای من ز غمت زرین پی
دل من با تو چرا چون دل تو با من نی
آن سرافرازی چون سرو تو با من تا چند
وین چونی بی تو تهی دل بدن من تا کی
چون نی تافته ام پی سپر ای آخته سرو
بر دل باخته ام چند نهی تافته نی
گر بنی نقش کنم شکل تو بر تخته سرو
تخت کی گردد آن تخته و آن شکل تو کی
تا درآئی چو یکی سرو بمیدان نشاط
در یکی جام چونی برده سبک ریخته می
تا به بینم ترا وز توبه نی نقش کنم
سرو بالای سلیمی و نکو روئی می
نی گویا بلب آری و چو بلبل بدمی
تا بگویم ز سهی سرو تو نی ناطق حی
سرو چه کز لب او گویا گردد نی خشک
کس نشانی ندهد جز تو بصد برزن و جی
سرو بسیار به از نی بهمه جای ولیک
هست یک نی که به از سرو کدامست آن نی
نی دهقان عمید است که صد میدان سرو
آید از ریشه برون و برهش گردد پی
سرو بستان سخا کز نی ککلش بعطا
نامه جود و سخا طی شد بر حاتم طی
سرو آزاده باغ نسب و فرخزاد
که نیش فرخ پیکی است ز سر ساخته پی
آنکه در سرو و نی از سبزی و زردی است بود
از کفش جود و سخا رسته چون خون در رگ و پی
آنکه چون سرو زره دارو چو نی تیغ زنند
حشم داد یک عا . . . بر دشمن وی
صورت شیرین اش نقش کند بر تن سرو
از دل تیره دواتی چو دل این اوی
سرو اگر یابد آب از نی شیرین خط او
بدل کندر زاید شکر از سرو چو نی
سر نی سبز شود در مه دی چون سر سرو
گر ز سرسبزی او یاد کند نی در دی
نی او سیر چو بر سرو روانش دل
بوستان هنر آراید چون صاحب ری
حاسد جاهش اگر تازه چو سرو است بآب
زود گردد چونی از نار هبا و لاشیئی
از سر نی که میان بسته فراش و بست
سرو اگر بوسه دهد گردد آزاد زعی
طبع من رود نی است آب ده از مدحت تو
وندرین شعر نی و سرو خورند آب از وی
تا ببستان و نیستان گذرد بر نی و سرو
نور خورشید بر آنجمله که تاریکی حی
رخ اعداش چو نی باد و سرش باد چو سرو
سال عمرش بعدد باد فزون از الفی
ناصحش باد سرافراز چو در بستان سرو
حاسدش پای فرو گل شده چون نی دردی
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۴ - عهد و وفا
ای شده عهد تو بر کینه و پیکار درست
به وفا عهد تو ناآمده یک بار درست
با من ار عهد ترا نیست درستی و وفا
هست با تو به وفا عهد من ای یار درست
بت دلداری و من عاشق دلداده ی تو
عهد من با تو بود چاره و ناچار درست
گر مرا عهد تو ای دوست شکسته است رواست
آن شکسته است که ندهمش به بسیار درست
به عزیزیست مرا عهد تو هم قیمت زر
ز رخی زرد و شکسته نه چو دینار درست
ای نمودار ز بتخانه ی فرخار به ما
به تو گردد صفت لعبت فرخار درست
کاروان های تبت دارد زلف تو به هم
به یکی تار شکسته به یکی تار درست
از شکن های سیه جعد تو باید پرسید
خبر گمشدگان ره تاتار درست
همه در حسن و جمال تو بدیدم عیان
آنچه از یوسف مصریست به اخبار درست
گر ترا گویم صد یوسف گویم که بدین
صد یک از وصف تو شد گفته مپندار درست
با من اوصاف تو نایافته گر رو بکنم
پیش دهقان اجل احمد سمسار درست
هنری عین دهاقین که کجا و چه خرد
جز به عین هنرش ندهد دیدار درست
آن خداوندی که رای و روش روشن اوست
به همه شغل صواب و به همه کار درست
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۶ - تو چو آهویی
غالیه غاشیه زلف پریش تو کشد
تو ازو باز به بیگانه و خویش تو کشد
ریشه جیش ترا خاصیتی دان که ز چرخ
جرم مه را به کمند آرد و پیش تو کشد
ماه گردون بری از جیش تو نتواند برد
آب رخسار تو تا ریشه جیش تو کشد
ایکه عاشق کشی و کینه کشی کیش تو شد
بس غما کاین دل بیچاره ز کیش تو کشد
تو چو آهوئی و در چابکی و زیبائی
چون سر آن مژه چشمک نیش تو کشد
بار عشق تو کم و بیش تو در وعده تست
از کجا عاشق دلخون کم و بیش تو کشد
نازنینی تو ولی ناز ز اندازه مبر
تا دلم ناز رخ و زلف پریش تو کشد
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳ - لعبت نخجیری چشم
زلف چون قیر تو ای بی تو مرا روز چو قیر
هست شبگیر و رخ خوب تو مه در شبگیر
مه به شبگیر حقیقت ندهد نور چنان
که رخ خوب دلارای تو زان زلف چو قیر
بسر زلف چو نخجیر تو دام دل ماست
که برآویخته از طرف چمن بدر منیر
دل دیوانه ی ما از در زنجیر تو شد
گر شدست ای پسر اینک دل و اینک زنجیر
تیر مژگان تو ای لعبت نخجیری چشم
دل ما خست چنان چون دل نخجیر به تیر
گر به نخجیر کسی، تیر گشاید نه عجب
ای عجب بر دل ما تیر گشاید نخجیر
سپه آرد مهت از مورچه ی مشگین پر
تا تو از مملکت حسن شدی غزل پذیر
نزد عشاق تو باری همه الفت گه تو
زان سپه بود ایا بر حشم خوبان میر
وان اسیران که به زنجیر خم زلف تواند
هم به مشکین شکن خط تو باشند اسیر
آنگه آرایش گیرد ز جمال تو جهان
که شود خد تو از خط تو آرایش گیر
چون زبرجد شود آن بوسه گهی کورا هست
گونه بسد و لعل و مزه شکر و شیر
با چنین بوسه که آن به که زمین بوسه کنی
بر وزیری که امامست و همام است و امیر
آن امامی که بدو خانه دین شد معمور
وان وزیری که ازو دیده ی ملک است قریر