تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲ - بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بی گناهان را
بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بی گناهان را
نگه٬ تیغ سیه تاب است٬ این مژگان سیاهان را
ز چشم مست دارد یاد، ساقی باده پیمایی
درٻن مجلسکه ساض داد، یارب خرشنگاهال را؟
سر تسلیم می سایم، به خاک عجز و می ‎کنم
شکست دل مبارک باد، خیل کج کلاهان را
ندارد بت پرستی عیب و عار خود پرستیدن
خدا توفیق کیش کفر بخشد، دین پناهان را
به هر خاری به دشت آتش زدم از گرم رفتاری
چراغی داشتم در پیش پا، گم کرده راهان را
توان این نکته فهمید از ادای چشم قربانی
که هستی در تماشا محو شد، حیرت نگاهان را
حزین از دیده می پالم نگاه حسرت آلودی
که از آغوش مژگان داده ام، خاک صفاهان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹ - کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را
گذارد نعل بر آتش، سمند پرشتابش را
دلی در دست بی پروا نگار غافلی دارم
که در آتش ز خاطر می برد مستی، کبابش را
گران جان تر ز شبنم نیست، جسم ناتوان من
اگر می بود با من روی گرمی آفتابش را
به خاک راهش از نقش قدم افتاده تر بودم
چنان برداشت از خاکم که بوسیدم رکابش را
حزین جان داد و نشنید آیتی از لعل خاموشت
نپرسیدی چرا دیر آشنا، حال خرابش را؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰ - بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا
در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا
ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم
به دلجویی زبان غمزهٔ شیرین ادا، بگشا
هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد
به دامان نسیم صبح، زلف مشکسا بگشا
سوالی کن ز من تا در برت راه سخن یابم
گره از غنچهٔ منقار مرغ خوش نوا بگشا
مکن بیگانگی ساقی، حدیث آشنا سر کن
زلال زندگی گر نیست، لعل جانفزا بگشا
چرا تیر تغافل ترک چشمت در کمان دارد؟
به دلهای اسیران، شست مژگان رسا بگشا
خطر بسیار می دارد حزین ، سر در هوا بودن
رَهِ هموار می خواهی، نظر در پیش پا بگشا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱ - درین دریای بی پایان، درین طوفان شورافزا
درین دریای بی پایان، درین طوفان شورافزا
دل افکندیم، بسم الله مجریها و مرسیها
مگر این بحر بی پایان، حریف درد دل گردد
که دارد در جگر دریای آتش، حرص استسقا
ز راه فیض، نتوان دیدهٔ امّید پوشیدن
که باشد کاروان مصر، بوی پیرهن کالا
نکونامان، سر شوریده ای دارم به ننگ اندر
غم آشامان، دل دریاکشی دارم نهنگ آسا
نیاسودم به سر مستی، نیاشفتم به مخموری
به یک حالت سرآوردم، چه در سرّا، چه در ضرّا
تهی دستیم، از سود و زیان ما چه می پرسی؟
درین بازار قلّابی، نه دین داریم و نی دنیا
ز دنیا نفرتی دارم، ز عقبا وحشتی دارم
به این سامان، منم سلطان دارالملک استغنا
تراشد از دل سنگین من بتخانه را آزر
فروزد از شرار من، چراغ دیر را ترسا
به تهمت بوالهوس بر خویش می بندد، نمی داند
که داغ عشق باشد بر جگر چون لاله، مادر زا
سرم از خشک مغزی های زهد آسوده می گردد
به مستی گر دهد ساقی به دستم گردن مینا
به افسونِ لبی، چون نی حزین از خود تهی گشتم
تو آگاهی ز حال بیخودان، یا عالم النّجوا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲ - زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را
ز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را
بهار عارضت هر گوشه، صد بی خانمان دارد
زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را
نه در کنعان نه در بازار مصرت می توان دیدن
بیابان گرد حیرت کرده شوقت، کاروانها را
ندارد مطربی حاجت، سماع ما سبکباران
به شور آرد نسیم آشنایی، نیستان ها را
اگر داری دل سختی، محبت نرم می سازد
نهنگ عشق دردم می‌گدازد استخوان ها را
به کویت جذبهٔ شوق مرا، رهبر نمی باید
برافکن پرده از عارض، یقین گردان گمان ها را
نهنگ عشق، دردم می گدازد استخوانها را
شتابم در فلاخن می نهد، سنگ نشانها را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳ - صبا از منزل سلمی، سلام آورد مستان را
صبا از منزل سلمی، سلام آورد مستان را
ز زلفش نامهٔ مشکین ختام آورد مستان را
نسیم نو بهار آید، پریشان طرّه، چون سنبل
صبوحی نرگس مخمور جام آورد مستان را
دریدن های جیب غنچه از باد سحرگاهی
برون از خرقهٔ ناموس و نام آورد مستان را
دو عالم خلوت یار است، مطرب پرده ای سر کن
سروش خاص او در بزم عام آورد مستان را
سحر در پای خم بودیم، سرمست جبین سایی
خیال قامت او، در قیام آورد مستان را
لب ساقی خیال صلح شیخ و برهمن دارد
شراب کفر و دین سوزی، به جام آورد مستان را
حزین از عارف رومی، صلای عشرت آورده
که ساقی هر چه دریابد، تمام آورد مستان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴ - گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را
خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را
به مجنون تنگ شد دشت جنون، از شور سودایم
به هم پیچد سر شوریده ام، دامان صحرا را
تب گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی دارم
پر پروانه سازد نبض من، دست مسیحا را
به کنعان، چشم پاکی در سراغ خویشتن دارد
نمی ماند به کف پیراهن یوسف، زلیخا را
دلم را بی قراری در بغل، آرام می گردد
گران لنگر کند تمکین من، موج سبکپا را
به این شوخی نسوزد هیچکس را اختر طالع
که بختم نیل چشم زخم شد، زلف شب آسا را
عبث ناصح مرا دست تسلّی می نهد بر دل
نیندازد کف از بی طاقتی، شوریده دریا را
حزین ، از خامه ات خیزد، سروش وادی ایمن
تجلی طور می سازد، نی آتش نواها را!
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷ - سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی را
سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی را
چرا انگشت بر لب می زنی آتش بیانی را؟
کمی نبود خراش سینه ام را ای هلال ابرو
به داغ دل چه ناخن می زنی آزرده جانی را؟
مبادا پرده از دل، آه خون آغشته بر دارد
به روی کار مفکن بخیهٔ زخم نهانی را
ز داغ لاله پیکر در غبار خاطر تنگم
چمن پیرای عشقت ریخت، طرح گلستانی را
عجب نبود حزین ، از عشق اگر عمر ابد یابم
که پیوند رگ جان کرده ام، نازک میانی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲ - ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی را
ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی را
سر ژولیدهام برد از میان، صاحب کلاهی را
به دنیا از فلک سایی، سرم هرگز فرو ناید
گدایی می شمارد همّت من، پادشاهی را
به زیر تیغ او چشم از رخش پوشیده می دارم
که ترسم حیرت از یادم برد، عاجز نگاهی را
حبابش می شود از شوخ چشمی، چهره با داغم
اگر در بحر شوید، دامن بختم، سیاهی را
حزین ، از مهر نبود ذرّه ام را پرتو منّت
ز فیض عشق دارم کیمیای رنگ کاهی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳ - گناهی نیست عالم سوزی آن آتشین رو را
گناهی نیست عالم سوزی آن آتشین رو را
عنان داری نیارد کرد آتش، گرمی خو را
ز بوی پیرهن، دیدار بیند پیر کنعانی
به هر کسوت شناسد عشق، حسن آشنا رو را
محال است، آب تیغ تند خویی، بر لب خشکی
که داند جوهر شمشیر ناز، آن چین ابرو را
به دور حلقه های زلف او از دفتر خوبی
قلم پرداز قدرت حلقه گیرد، چشم آهو را
من و پیشانی تسلیم و خاک رهگذار او
جبین از صندل بتخانه، گر شاد است هندو را
نجوید دل، تغافل شیوه مژگانش به ایمایی
گران افتاده لنگر، تیغ بازان جفا جو را
نزاع کفر و دین برخاست تا برقع برافکندی
کند شیخ و برهمن، سجده، آن محراب ابرو را
نباشد در خور هر بینوایی گنج باد آورد
به دامان صبا مگشای آن مشکینه گیسو را
به هر آشفته مغزی، بر میفشان عنبرین کاکل
دماغ بو شناسان می شناسد نکهت مو را
می گلگون بخواه از ساقی سنبل بناگوشی
بهار از سبزه خط، کرده زنگاری، لب جو را
حزین از لاف دارد با نی من، همسری بلبل
خدا اجری دهد ما را و انصافی دهد او را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶ - ستم، از ملک دل بیرون کند فرمانروایان را
ستم، از ملک دل بیرون کند فرمانروایان را
ستمگر دشمن بیگانه سازد، آشنایان را
نماید دور بر کاهل قدم، نزدیکی منزل
ره خوابیده ای در پیش باشد، خفته پایان را
نمی گردد به مردم قدر مرد و مردمی روشن
به نامردان بیفتد کار اگر، مرد آزمایان را
کلید از چاره سازی، بستگی هرگز نمی بیند
نمی افتد گره در کار خود، مشکل گشایان را
به پای نخل حرص خود، چو منعم ارّه نگذارد
چو سوهان می زند، از چین پیشانی گدایان را
زیان، دنیا طلب از پهلوی پویندگی بیند
که رفتن دور می سازد، ره رو بر قفایان را
حسودان را سکوت ما، دهان یاوه گو بندد
ز خاموشی توان زد بخیه، این زخم نمایان را
نوای مختلف، چندانکه از تار جهات آید
بلند آوازه سازد، پردهٔ وحدت سرایان را
اگر حرفی از آن زلف مسلسل در میان آید
شب افسانه ام، هرگز نخواهد دید پایان را
به شرع زهد، حقّ خدمت شایسته ای دارم
که رهن باده کردم خرقه های پارسایان را
اگر می داشتم چون خار در سرپنجه، گیرایی
نمی دادم ز کف، دامان این گلگون قبایان را
ندارد لذّت شوربدگی در پی پشیمانی
جنون دندان نیفشارد به لب، زنجیر خایان را
حزین ، از لطف عشق سر فراز امّید آن دارم
که دور از آستان خود، نسازد جبهه سایان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷ - محبّت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان را
محبّت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان را
به فرقم گستراند، سایهٔ نازک نهالان را
در این محفل که ربط آشنایی نسبتی خواهد
به آن موی میان، الفت بود نازک خیالان را
سرت گردم، میفشان کاکل و رحمی به دلها کن
مزن بر هم به بازی، حلقهٔ آشفته حالان را
به گلزاری که بلبل را نوایی آشنا دادی
رسایی ده زبان عجز نالیهای نالان را
به آن دستی که می در ساغر جمشید می ریزی
به وصل قطره ای خوش کن، دل ساغر سفالان را
زیان ناز خواهد شد نگاه سرمه آلودی
تسلّی گر نمایی، خاطر دلهای نالان را؟
درین گلشن حزین ، از خجلت فکر رسای تو
رسایی بید مجنون شد، سرا پا انفعالان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸ - دل دریا گهر، سرمایه بخشید ابر مژگان را
دل دریا گهر، سرمایه بخشید ابر مژگان را
نماند حسرتی در یاد، مهمان کریمان را
نسیم آشنا کو، تا ز گل بی پرده تر گردم؟
نهم چون غنچه تا کی در بغل چاک گریبان را؟
نمک پروردهٔ عشق است، آه سینه پردازم
فغان من، دو بالا می کند، شور بیابان را
فریب وعدهٔ وصلی که نقصان لبش گردد
چه از سرمایه کم سازد، دل حسرت فراوان را
می نازی که چشم از ساغر دیدار او می زد
خمارش می کشد خمیازه بر آغوش، مژگان را
ز شادی بسته می گردد، زبان شکوه آلودم
تبسّم گر به زخمم بشکند مُهر نمکدان را
حزین از محرمان بی ادب غیر از سر زلفش
که می گوید به او حال منِ خاطر پریشان را؟
حزین از محرمان بی ادب غیر از سر زلفش
که می گوید به او حال منِ خاطر پریشان را؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳ - به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را
جبین را سجده فرسای در پیر مغان کردم
به بام کعبهٔ دل می زنم، ناقوس ترسا را
برهمن زادهٔ زنّاربندی برده ایمانم
که سودا می کنم باکفر زلفش دبن و دنیا را
نه ماضی هست پیش من نه مستقبل، خوشا حالم
یکی از قطع خواهش کرده ام، امروز و فردا را
ز رنج و راحت گیتیگل مقصود می چینم
برون آورده ام از پای دل، خار تمنّا را
مصفا می کند آیینهٔ دل را نظر بستن
تماشاهاست در هر پرده ای، ترک تماشا را
محبّت بر سر هر سنگ فرهاد دگر دارد
چها در عالم امر است، عشق کارفرما را؟
به لیلی می رساند نسبت آخر، تربت مجنون
به خاک کشتگان عشق، بی پروا منه پا را
به گوش اهل صورت کی رسد آوازهٔ معنی؟
نوای بلبل دیبا، سزد گلهای دیبا را
حیات آن را شمارم، کز خودی بستاندم ساقی
به جام می فروشم، شربت خضر و مسیحا را
حزین، چون موی آتش دیده می گردد رگ خوابم
به مخمل گر شبی سودا کنم، بالین دیبا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۵ - نگارین جلوهٔ من، تا به کی هر جا نهی پا را؟
نگارین جلوهٔ من، تا به کی هر جا نهی پا را؟
چه خواهد شد اگر بر چشم خون پالا نهی پا را؟
رکاب از مقدمت جایی که گردیده ست نورانی
چرا بر چشم مشتاقان، به استغنا نهی پا را؟
همان از شوق پابوس تو آتش در سرم سوزد
اگر بر تربتم ای شمع بزم آرا، نهی پا را
به راهت لخت دل افشانده ام تا رشک نگذارد
که بر خاک از غرور حسن، بی پروا نهی پا را
چه نقصان می رسد دامان نازت را اگر باری
چو بوی پیرهن، بر چشم نابینا نهی پا را؟
تواند شدکه فرقم افسر نقش قدم یابد
اگر گامی فرود از اوج استغنا نهی پا را
بکش پا را ز بزم غیر، اینک چشم و دل حاضر
نمی زیبد سرت گردم، که نازیبا نهی پا را
جبین رفتگان خاک است، بی پروا چه می تازی؟
سبک تر نه که بر آیینهٔ سیما نهی پا را
ز طوق عرشیان خلخال بندد ناقهٔ شوقت
اگر مردانه چون ما، بر سر دنیا نهی پا را
نسازد گر به ساحل تخته بندت خشکی مشرب
چو موج خوش عنان، سرمست بر دریا نهی پا را
اگر نعلین جسم تیره را از پا برون آری
به چشم روشنان عالم بالا نهی پا را
ز آب و گل توانی چون مسیحا گر برون آمد
ازین کاخ دنی، بر طارم اعلا نهی پا را
رمیدن هر کجا پیمایدت، جام سبک روحی
زمین رطل گران گیرد، چو بر خارا نهی پا را
اگر پای شرف در دامن غیرت کشیدستی
دریغستت اگر بر دامن دارا نهی پا را
به فرش بوریا، گر چیده ای گل از شکر خوابی
خلد خارت، اگر بر بستر دیبا نهی پا را
توانی تکیه زد پاینده بر تخت سلیمانی
چو بیرون از طلسم جسم جان فرسا نهی پا را
قدم گر در رَهِ دیر مغان سنجیده بگذاری
شود محراب طاعات جبین، هر جا نهی پا را
حزین از رهروان رفته، این مصرع بود یادم
سبک رو آنچنان کامروز، بر فردا نهی پا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۶ - ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را
ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را
که صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را؟
غبار از تربتم چون بید مجنون می کشد بالا
سرافرازی بود افتادگی، طالع نگونان را
چه باید کرد مشت خون خود را؟ مضطرب حالم
سرافرازان نمی خواهند پامال زبونان را
به بند غیر تا باشد، بود دیوانگی ناقص
ز موی سر بود زنجیر پا، کامل جنونان را
نکویان را به خون زاهد و عاشق بود دستی
شراب مذهب و مشرب، حلال این ذوفنونان را
بخار از ارض، با جذب طبیعی بر نمی خیزد
چنین کز خاک ره برداشت چرخ سفله دونان را
حزین ، از معجز لعل که تعلیم سخن داری؟
خروشت، مهر بر لب می زند جادوفسونان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸ - به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را
مخلّد باد یا رب سایه، مژگان درازش را
فسون عاشقیّ ماست با خال و خم زلفش
که بازی می تواند برد، مار مهره بازش را؟
قبول سجده را لازم بود، محراب ابرویی
به کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را
هنوز آن شمع بی پروا، نبودش محفل افروزی
که از دل داشتم پروانهٔ سوز و گدازش را
برد عشّاق را فریاد من تا کعبهٔ کویش
حدی شد ناله ام، صحرا نوردان حجازش را
من و نقش قدم، درکوی او زادیم، هم طالع
سرا پا یک جبین سجده ام، خاک نیازش را
به دلتنگی خوشم کز پرده بر ناید غم عشقش
چو بو، در پرده پنهان کرده ام از رشک، رازش را
مرصع کار، از لخت دل شورنده سر دارم
شکن های پریشان طرّهٔ سنبل طرازش را
ندارم شکوه در راه محبّت از سر خاری
به پای بی خبر طی کرده ام شیب و فرازش را
هوس دارد که سازد تار جان پیوند هر مویش
اگر محمود می برّد سر زلف ایازش را
حزین از ناله خامش گشت و تحسینی نفرمودی
به این جادودمی ها، خامه افسانه سازش را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۳ - به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
نشانی سرو، از بالا بلندان می دهد ما را
نکرد آن غنچه لب در مستیم هر چند کوتاهی
خیال نرگسش، مستی دو چندان می دهد ما را
کنم قالب تهی، چون نقش پا بینم به راه او
خبر از حال زار مستمندان می دهد ما را
اسیر پیچ و تاب موج اشک آلوده مژگانم
فریب سنبل گیسو بلندان می دهد ما را
زبانش آشنا هرگز نشد با حرف بی مغزی
قلم، پیغامی از مشکل پسندان می دهد ما را
به دشت از جلوه های لاله، داغم تازه می گردد
که یاد از سینه های دردمندان می دهد ما را
حزین ، نظارهٔ گل نوبهاران در گلستان ها
تسلی با خیال ارجمندان می دهد ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۴ - هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما را
هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما را
فروزان تر کند دامان محشر آتش ما را
جگر خون از خمار بوسهٔ آن لعل میگونم
ازین سر جوش جامی ده، لب دردی کش ما را
تمناها شهید، از فیض آه بی اثر دارم
فراوان است بسمل، تیر روی ترکش ما را
خجل شد در امیدش سینه ی چاک و ندانستم
که حسرت، هاله آغوش باشد مهوش ما را
حزین ، از گریه ام چون شمع کاری برنمی آید
که آب دیده نتواند نشاند آتش ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۵ - ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان را
ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان را
که داغ لاله کردم، مردم چشم غزالان را
نه آنم کز جفای عشق، آسان دست بردارم
به دامان قیامت می برم، چاک گریبان را
سواد دیدهٔ من، صورت نقش نگین دارد
ز بس افشرده ام بر چشم خون آلود، مژگان را
عبیر آلوده بویی، مغز گل را عطسه زن ، دارد
مگر دست صبا زد شانه، آن زلف پریشان را
نگاهت نارسا می افتد از دل های مشتاقان
به کوتاهی مبادا شهره سازی، مَدِّ احسان را
سراسر صرف شبهای جدایی می شود عمرم
برای سوختن چون شمع، دارم رشتهٔ جان را
گذشت آن هم که دل را از شهادت شاد می کردم
کشید از سینه ام بی رحمی صیّاد پیکان را
خدنگ ناز بی پروا، نگاه عجز نامحرم
که دیگر بر سر رحم آورد، آن نامسلمان را؟
حزین ، سر سبز دارد دانه ام را پرتو لطفش
نگهدارد خدا از چشم بد، آن برق جولان را