تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - تاریخ فوت محمد قلی بیگ (۱۱۷۹ه.ق)
آه، که ابری سیه، بست تتق در چمن
آه که بادی خنک، کرد بگلشن عبور
کز نم آن، تیره ابر، شد چمن از سبزه پاک؛
وز دم آن سرد باد، شد سمن از برگ عور
لاله ی رنگین راغ، سوخته از درد و داغ؛
نرگس شهلای باغ، گشته ز اندوه کور
رفت ز خورشید تاب، از نم اشک سحاب؛
باغ جهان شد خراب، از دم سرد دبور
هم بفلک بسته شد، راه سعود و نحوس؛
هم بزمین خسته شد، جان وحوش و طیور
من، متحیر که چیست باعث این انقلاب؟!
من متفکر که کیست واسطه ی این فتور؟
ناگه صاحبدلی، گفت: مگر غافلی
رفت محمد قلی بیگ ز دار غرور
آنکه چو او ننگرد، چشم زمین و زمان
آنکه چو او ناورد، دور سنین و شهور
آنکه ازین خاکدان، شد چو بباغ جنان
خدمت او را بجان کرد چه غلمان چه حور
آنکه مسافر چو گشت، سوی جنان از جهان؛
خلق جهان راست سوک، اهل جنان راست سور
ز آذر غمگین کسی خواست چو تاریخ، گفت:
«کرده محمد قلی، جای بدار السرور»
لوح خطا شویدش فضل کریم و رحیم
دل بعطا جویدش، جود عفو غفور
آه که بادی خنک، کرد بگلشن عبور
کز نم آن، تیره ابر، شد چمن از سبزه پاک؛
وز دم آن سرد باد، شد سمن از برگ عور
لاله ی رنگین راغ، سوخته از درد و داغ؛
نرگس شهلای باغ، گشته ز اندوه کور
رفت ز خورشید تاب، از نم اشک سحاب؛
باغ جهان شد خراب، از دم سرد دبور
هم بفلک بسته شد، راه سعود و نحوس؛
هم بزمین خسته شد، جان وحوش و طیور
من، متحیر که چیست باعث این انقلاب؟!
من متفکر که کیست واسطه ی این فتور؟
ناگه صاحبدلی، گفت: مگر غافلی
رفت محمد قلی بیگ ز دار غرور
آنکه چو او ننگرد، چشم زمین و زمان
آنکه چو او ناورد، دور سنین و شهور
آنکه ازین خاکدان، شد چو بباغ جنان
خدمت او را بجان کرد چه غلمان چه حور
آنکه مسافر چو گشت، سوی جنان از جهان؛
خلق جهان راست سوک، اهل جنان راست سور
ز آذر غمگین کسی خواست چو تاریخ، گفت:
«کرده محمد قلی، جای بدار السرور»
لوح خطا شویدش فضل کریم و رحیم
دل بعطا جویدش، جود عفو غفور
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۹ - حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست
ناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست
خویش اگر کینه جوست لازم روی نکوست
سرو سر افراز را سر کشی از ناز نیست
صحن چمن دیده ام خانه ی صیاد هم
شاخ سمن خوشتر از چنگل شهباز نیست
عشق مگو آتش از خرمن هستی بسوخت
سیل مگوی آب اگر خانه بر انداز نیست
کاشف اسرار عشق بیخودی و مستی است
هر که ز خود آگه است آگه ازین راز نیست
کیست طلبکار دوست تا که ببانگ بلند
فاش بگویم که اوست حاجت غماز نیست
ناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست
خویش اگر کینه جوست لازم روی نکوست
سرو سر افراز را سر کشی از ناز نیست
صحن چمن دیده ام خانه ی صیاد هم
شاخ سمن خوشتر از چنگل شهباز نیست
عشق مگو آتش از خرمن هستی بسوخت
سیل مگوی آب اگر خانه بر انداز نیست
کاشف اسرار عشق بیخودی و مستی است
هر که ز خود آگه است آگه ازین راز نیست
کیست طلبکار دوست تا که ببانگ بلند
فاش بگویم که اوست حاجت غماز نیست
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۵ - قامت دلجوی او سرو گلستان کیست؟!
قامت دلجوی او سرو گلستان کیست؟!
عارض تابان او شمع شبستان کیست؟!
گر نبود تیر او سوی منش دم به دم
بر دل مجروح من ناوک پیکان کیست؟!
باد صبا می برد قافله بر قافله
سلسله مشک را زلف پریشان کیست؟!
خنده به گل می زند وقت تماشا به باغ
غنچه لعل لبش از چمنستان کیست؟!
دوش به خاک درش ناله زدم همچو نی
هیچ نگفت آن صنم یک قلم افغان کیست!
گر نه به دشت جنون راهنورد توام
این همه در پای من خار مغیلان کیست؟!
پیر شدم از غمش خط براتم نداد
سبزه خضر لبش از خط ریحان کیست؟!
رشک برد از حسد طوطی هندوستان
طغرل شیرین سخن از شکرستان کیست؟!
عارض تابان او شمع شبستان کیست؟!
گر نبود تیر او سوی منش دم به دم
بر دل مجروح من ناوک پیکان کیست؟!
باد صبا می برد قافله بر قافله
سلسله مشک را زلف پریشان کیست؟!
خنده به گل می زند وقت تماشا به باغ
غنچه لعل لبش از چمنستان کیست؟!
دوش به خاک درش ناله زدم همچو نی
هیچ نگفت آن صنم یک قلم افغان کیست!
گر نه به دشت جنون راهنورد توام
این همه در پای من خار مغیلان کیست؟!
پیر شدم از غمش خط براتم نداد
سبزه خضر لبش از خط ریحان کیست؟!
رشک برد از حسد طوطی هندوستان
طغرل شیرین سخن از شکرستان کیست؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۶ - سرخط مشق جنون زلف پریشان کیست؟!
سرخط مشق جنون زلف پریشان کیست؟!
سرمه بخت سیه نرگس فتان کیست؟!
گر نه خدنگ تو را سینه من شد هدف
بر دل مجروح من ناوک پیکان کیست؟!
ضبط عنان نفس بس که مرا مشکل است
هیچ ندانم که دل در خط فرمان کیست؟!
عکس تو نبود اگر بر دل من جلوه گر
دیده آئینه ام این همه حیران کیست؟!
می رود از چشم من دم به دم از بیخودی
اشک پریشان من گوی گریبان کیست؟!
غنچه لعلش نشد بیره تنبول من
سرخی یاقوت او آتش مرجان کیست؟!
منظر چشمم اگر نیست تو را منتظیر
در ره سیل بلا خانه ویران کیست؟!
سایه مژگان او سوزن جیبم نشد
رشته آهن دلم بخیه دامان کیست؟!
طغرل شیرین سخن معنی بیدل نگر
قامت برجسته ات مصرع دیوان کیست؟!
سرمه بخت سیه نرگس فتان کیست؟!
گر نه خدنگ تو را سینه من شد هدف
بر دل مجروح من ناوک پیکان کیست؟!
ضبط عنان نفس بس که مرا مشکل است
هیچ ندانم که دل در خط فرمان کیست؟!
عکس تو نبود اگر بر دل من جلوه گر
دیده آئینه ام این همه حیران کیست؟!
می رود از چشم من دم به دم از بیخودی
اشک پریشان من گوی گریبان کیست؟!
غنچه لعلش نشد بیره تنبول من
سرخی یاقوت او آتش مرجان کیست؟!
منظر چشمم اگر نیست تو را منتظیر
در ره سیل بلا خانه ویران کیست؟!
سایه مژگان او سوزن جیبم نشد
رشته آهن دلم بخیه دامان کیست؟!
طغرل شیرین سخن معنی بیدل نگر
قامت برجسته ات مصرع دیوان کیست؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۷۹ - قدر مسیحا برد لعل سخندان او
قدر مسیحا برد لعل سخندان او
عقد ثریا درد گوی گریبان او
روضه فردوس را نسبت کویش مده!
گلشن جنت کجا طرف گلستان او؟!
شحنه هجران او آن قدرم دور کرد
می نرسد گرد من هیچ به دامان او!
می برد از همدمان در گرو او گوی غم
هر که اگر دل نهد در خم چوگان او
کوه بدخشان اگر معدن لعل آمده
مخزن گوهر بود لعل بدخشان او!
سلسله زلف او پای به دامن کشید
کی بودش منطقی مانع دوران او؟!
صیقل خورشید ازان داد به رویش جلا
بود غباری مگر از خط ریحان او؟!
بود نوای تواش زمزمه طغرلم
شهره آفاق شد زان همه الحان او!
عقد ثریا درد گوی گریبان او
روضه فردوس را نسبت کویش مده!
گلشن جنت کجا طرف گلستان او؟!
شحنه هجران او آن قدرم دور کرد
می نرسد گرد من هیچ به دامان او!
می برد از همدمان در گرو او گوی غم
هر که اگر دل نهد در خم چوگان او
کوه بدخشان اگر معدن لعل آمده
مخزن گوهر بود لعل بدخشان او!
سلسله زلف او پای به دامن کشید
کی بودش منطقی مانع دوران او؟!
صیقل خورشید ازان داد به رویش جلا
بود غباری مگر از خط ریحان او؟!
بود نوای تواش زمزمه طغرلم
شهره آفاق شد زان همه الحان او!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸۲ - برد دلم را ز ره زلف سمنسای او
برد دلم را ز ره زلف سمنسای او
کرد شهید نگه نرگس شهلای او
گشته به هم توأمان از خط کلک ازل
دست من و دامنش فرق من و پای او!
کی بود اندر زمین در خور او مسکنی؟!
منظر چشمم بود منزل و مأوای او!
گردن سرو سهی خم شده از انفعال
دیده مگر در چمن قامت زیبای او؟!
فرش خرام رهش چشم امیدم بود
تا نرسد بر زمین نقش کف پای او!
گر چه مسیحا به لب زنده کند مرده را
در فن احیاگری ره نبرد جای او!
هر که به روز آورد شام فراق تو را
گر نه به حالش کنی رحم بود وای او!
می شکند چون خزف قیمت در عدن
همچو سخن های من لعل شکرخای او!
باد تو را آفرین طغرل شاهین وطن
کردی تمام از سخن وصف سراپای او!
کرد شهید نگه نرگس شهلای او
گشته به هم توأمان از خط کلک ازل
دست من و دامنش فرق من و پای او!
کی بود اندر زمین در خور او مسکنی؟!
منظر چشمم بود منزل و مأوای او!
گردن سرو سهی خم شده از انفعال
دیده مگر در چمن قامت زیبای او؟!
فرش خرام رهش چشم امیدم بود
تا نرسد بر زمین نقش کف پای او!
گر چه مسیحا به لب زنده کند مرده را
در فن احیاگری ره نبرد جای او!
هر که به روز آورد شام فراق تو را
گر نه به حالش کنی رحم بود وای او!
می شکند چون خزف قیمت در عدن
همچو سخن های من لعل شکرخای او!
باد تو را آفرین طغرل شاهین وطن
کردی تمام از سخن وصف سراپای او!
طغرل احراری : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح گلشنی
ساقی بده جام می رونق گلزار شد
چنگ بزن مطربا چشم بسی تار شد
هی تو برار از حرم دختر رز را به باغ
چیست تأمل بود گل به سر خار شد!
هی تو به تار رباب ناخن مضراب زن
گوش به هر پرده تاب عیش به یک بار شد
خیز که آمد بهار وقت گل است و هزار
صحن چمن زین شعار طبله عطار شد
صلصل و کبک و تذرو نغمه سرا زیر سرو
بر زبر شاخ گل بلبله سار شد
فاخته و عندلیب طوطی و طاوس و زاغ
بهر تماشا به باغ بر سر دیوار شد
گل به چمن جامه را کرده ز مستی قبا
از می عیشش سبو گوئی تو سرشار شد
غنچه دهن کرده وا خنده زده بی ابا
نوبتش از بیخودی یک دو سه تکرار شد
بلبل بیدل شنو مدح گل از گلشنی
کش ز خرامش چمن گلشن اشعار شد
بانی قصر سخن مانی نقش زمن
گوهر و در عدن از سخنش خوار شد
آنکه به چوگان نظم گوی ز سعدی برد
وانکه به دانش ازو بوعلی بیکار شد
آنکه ز راه سخن فصحت صحبان شکست
وانکه به حسان مرا نسبت او عار شد
موی شکافد به نظم گوی ستاند به عزم
هر چه که او کرد جزم لؤلؤی شهوار شد
آنکه به فضل و کمال طعنه زند با کمال
وانکه به جود و نوال مرحمت ایثار شد
بحر به پیش دلش ریخته بود از سراب
ابر به نزد کفش آمده بیمار شد
از قلم مشکبار هر چه که بنوشت او
بر سر نبض خرد لیک چو طومار شد
صبح که از صادقی دم زده بر سد شرق
از دم صبح دمش دم به دم نار شد
خاک سمرقند را طعنه سزد بر فلک
کش به سر او تو را شیوه رفتار شد!
ای به همه علم یک زامدنت خوشدلم
از چه فراموش تو سلسله پار شد؟!
ای که نپرسی مرا آمده در کلبه ام
دیده من ز انتظار در ره تو چار شد
گوش به عرضم نما بین که چه گویم تو را
کلبه احزان من بر رخ تو زار شد!
طغرل آشفته ام مدح تو را می کنم
خلعت مهمانی ات زاده افکار شد!
چنگ بزن مطربا چشم بسی تار شد
هی تو برار از حرم دختر رز را به باغ
چیست تأمل بود گل به سر خار شد!
هی تو به تار رباب ناخن مضراب زن
گوش به هر پرده تاب عیش به یک بار شد
خیز که آمد بهار وقت گل است و هزار
صحن چمن زین شعار طبله عطار شد
صلصل و کبک و تذرو نغمه سرا زیر سرو
بر زبر شاخ گل بلبله سار شد
فاخته و عندلیب طوطی و طاوس و زاغ
بهر تماشا به باغ بر سر دیوار شد
گل به چمن جامه را کرده ز مستی قبا
از می عیشش سبو گوئی تو سرشار شد
غنچه دهن کرده وا خنده زده بی ابا
نوبتش از بیخودی یک دو سه تکرار شد
بلبل بیدل شنو مدح گل از گلشنی
کش ز خرامش چمن گلشن اشعار شد
بانی قصر سخن مانی نقش زمن
گوهر و در عدن از سخنش خوار شد
آنکه به چوگان نظم گوی ز سعدی برد
وانکه به دانش ازو بوعلی بیکار شد
آنکه ز راه سخن فصحت صحبان شکست
وانکه به حسان مرا نسبت او عار شد
موی شکافد به نظم گوی ستاند به عزم
هر چه که او کرد جزم لؤلؤی شهوار شد
آنکه به فضل و کمال طعنه زند با کمال
وانکه به جود و نوال مرحمت ایثار شد
بحر به پیش دلش ریخته بود از سراب
ابر به نزد کفش آمده بیمار شد
از قلم مشکبار هر چه که بنوشت او
بر سر نبض خرد لیک چو طومار شد
صبح که از صادقی دم زده بر سد شرق
از دم صبح دمش دم به دم نار شد
خاک سمرقند را طعنه سزد بر فلک
کش به سر او تو را شیوه رفتار شد!
ای به همه علم یک زامدنت خوشدلم
از چه فراموش تو سلسله پار شد؟!
ای که نپرسی مرا آمده در کلبه ام
دیده من ز انتظار در ره تو چار شد
گوش به عرضم نما بین که چه گویم تو را
کلبه احزان من بر رخ تو زار شد!
طغرل آشفته ام مدح تو را می کنم
خلعت مهمانی ات زاده افکار شد!
طغرل احراری : قصاید
شماره ۴ - ساقی به فصل ربیع باده گلگون بیار!
ساقی به فصل ربیع باده گلگون بیار!
چند تغافل کنی می گذرد نوبهار!
از چه نشینی حزین هست اجل در کمین
باب مغان باز کن وقت غنیمت شمار!
نیست تو را از قضا خط امانی به عمر
گردش گردون دون هست بسی بیمدار!
ساقی بحر سخا دور تو آمد به ما
لطف و ترحم نما با قدح میگسار!
یاسمن و نسترن رسته به صحن چمن
کرده به صحرا وطن لاله دل داغدار
باد صبا تا وزید غنچه دم از خنده زد
بلبل ازین خنده اش گریه کند زار زار!
غازه گر صبح زد شانه به زلف سمن
گیسوی سنبل به باغ گشته ازو تارتار
قمری و کبک و تذرو فاخته و عندلیب
نوحه به آئین خود کرده سر از هر کنار
دعوی گردن کشی کرد به گلزار سرو
قامت مینا برار تا شود او شرمسار!
لاله دعای قدح خواند بسی در چمن
پرده او را بدر جام جهان بین برار!
زبر عنایات حق غیث سعادت چکید
قطره ازو در صد گشت در شاهوار
شبنم اوج طرب آب زده صحن باغ
دیده نرگس شده محو ره انتظار
مغبچه باده نوش از چه نشینی خموش؟!
موسم گل در رسید وه چه خوش است سبزه زار!
دختر رز را بر ار از حرم خم به بزم
تا که به دامان عیش عقد کنیم آشکار!
گشته مهیا طرب ساقی گلگون سلب
ساز قدح لب به لب تا برد از دل غبار!
دولت دارا مگو عصر فریدون مجو
یوسف مصری مپو گشته همه خاکسار!
مجلس جمشید دان بزم سکندر بخوان!
لاله شده جام می آئینه رخسار یار!
دور مه عارضش سلسله زلف او
کرده به هم اجتماع مهر به لیل و نهار
دوره ما همچنان سلسله کاکلش
لازم بطلان مگر هیچ ندارد قرار؟!
مطرب بربط نواز بربط خود ساز ساز
ساز ز سر گیر باز نغمه برون کن ز تار!
خیز و به یاران بده باده سر جوش را
نوبت طغرل رسید درد به او در گذار!
چند تغافل کنی می گذرد نوبهار!
از چه نشینی حزین هست اجل در کمین
باب مغان باز کن وقت غنیمت شمار!
نیست تو را از قضا خط امانی به عمر
گردش گردون دون هست بسی بیمدار!
ساقی بحر سخا دور تو آمد به ما
لطف و ترحم نما با قدح میگسار!
یاسمن و نسترن رسته به صحن چمن
کرده به صحرا وطن لاله دل داغدار
باد صبا تا وزید غنچه دم از خنده زد
بلبل ازین خنده اش گریه کند زار زار!
غازه گر صبح زد شانه به زلف سمن
گیسوی سنبل به باغ گشته ازو تارتار
قمری و کبک و تذرو فاخته و عندلیب
نوحه به آئین خود کرده سر از هر کنار
دعوی گردن کشی کرد به گلزار سرو
قامت مینا برار تا شود او شرمسار!
لاله دعای قدح خواند بسی در چمن
پرده او را بدر جام جهان بین برار!
زبر عنایات حق غیث سعادت چکید
قطره ازو در صد گشت در شاهوار
شبنم اوج طرب آب زده صحن باغ
دیده نرگس شده محو ره انتظار
مغبچه باده نوش از چه نشینی خموش؟!
موسم گل در رسید وه چه خوش است سبزه زار!
دختر رز را بر ار از حرم خم به بزم
تا که به دامان عیش عقد کنیم آشکار!
گشته مهیا طرب ساقی گلگون سلب
ساز قدح لب به لب تا برد از دل غبار!
دولت دارا مگو عصر فریدون مجو
یوسف مصری مپو گشته همه خاکسار!
مجلس جمشید دان بزم سکندر بخوان!
لاله شده جام می آئینه رخسار یار!
دور مه عارضش سلسله زلف او
کرده به هم اجتماع مهر به لیل و نهار
دوره ما همچنان سلسله کاکلش
لازم بطلان مگر هیچ ندارد قرار؟!
مطرب بربط نواز بربط خود ساز ساز
ساز ز سر گیر باز نغمه برون کن ز تار!
خیز و به یاران بده باده سر جوش را
نوبت طغرل رسید درد به او در گذار!
مجد همگر : غزلیات
شماره ۷ - حس جهانگیر تو مملکت جان گرفت
حس جهانگیر تو مملکت جان گرفت
کفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
دل چو نسیم تو یافت، جامه به صدجا درید
دیده چو روی تودید ترک دل و جان گرفت
جان بشد و آستین بر من مسکین فشاند
دل شد و یکبارگی دامن جانان گرفت
جامه ی جان پاره شد، در تن من از غمت
تا غم هجرت مرا باز گریبان گرفت
درهوس عشق تو خانه برانداخت صبر
عقل ز دیوانگی راه بیابان گرفت
گر سر من شد به باد در غم تو گو برو
کز پی یک مختصر ترک تو نتوان گرفت
گشت پریشان دلم در هوس زلف تو
تا وطن خود در آن زلف پریشان گرفت
دست صبا بر رخ زلف چو چوگانت زد
گوی زنخدانت را، در خم چوگان گرفت
گر خط تو خضر نیست از چه سبب چون خضر
آبخور خویش را چشمه ی حیوان گرفت
لعل تو خود عالمی داشت به زیر نگین
باز به منشور خط ملک سلیمان گرفت
نوبت پنجم بزد حسن تو در شش جهت
هفت فلک بر درش پایه ی دربان گرفت
روی تو شد در کمال ماه شب چارده
لیک خسوف خطت در مه تابان گرفت
بر زنخ آورده ای سوز دل من وزآن
دود دل من ترا گرد زنخدان گرفت
سرو میان چمن، می کند آغاز رقص
تا قد تو شیوه ی، سرو خرامان گرفت
بوی سر زلف تو باد به گلزار برد
بلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
تا پسر همگر است بلبل باع سخن
از نفسش عندلیب نغمه و دستان گرفت
در صفت حسن تو طبع غزل گوی او
طیره اعشی نمود عادت حسان گرفت
از نظر مهر تو آینه ای شد دلش
کآینه آسمان روشنی از آن گرفت
کفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
دل چو نسیم تو یافت، جامه به صدجا درید
دیده چو روی تودید ترک دل و جان گرفت
جان بشد و آستین بر من مسکین فشاند
دل شد و یکبارگی دامن جانان گرفت
جامه ی جان پاره شد، در تن من از غمت
تا غم هجرت مرا باز گریبان گرفت
درهوس عشق تو خانه برانداخت صبر
عقل ز دیوانگی راه بیابان گرفت
گر سر من شد به باد در غم تو گو برو
کز پی یک مختصر ترک تو نتوان گرفت
گشت پریشان دلم در هوس زلف تو
تا وطن خود در آن زلف پریشان گرفت
دست صبا بر رخ زلف چو چوگانت زد
گوی زنخدانت را، در خم چوگان گرفت
گر خط تو خضر نیست از چه سبب چون خضر
آبخور خویش را چشمه ی حیوان گرفت
لعل تو خود عالمی داشت به زیر نگین
باز به منشور خط ملک سلیمان گرفت
نوبت پنجم بزد حسن تو در شش جهت
هفت فلک بر درش پایه ی دربان گرفت
روی تو شد در کمال ماه شب چارده
لیک خسوف خطت در مه تابان گرفت
بر زنخ آورده ای سوز دل من وزآن
دود دل من ترا گرد زنخدان گرفت
سرو میان چمن، می کند آغاز رقص
تا قد تو شیوه ی، سرو خرامان گرفت
بوی سر زلف تو باد به گلزار برد
بلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
تا پسر همگر است بلبل باع سخن
از نفسش عندلیب نغمه و دستان گرفت
در صفت حسن تو طبع غزل گوی او
طیره اعشی نمود عادت حسان گرفت
از نظر مهر تو آینه ای شد دلش
کآینه آسمان روشنی از آن گرفت
مجد همگر : قطعات
شماره ۲ - ای آنکه عفو کامل و احسان سابقت
ای آنکه عفو کامل و احسان سابقت
برداشت رعب و امید و بیم را
در حل و عقد نظم جهان دست قدرتت
برهان نمود معجز کف کلیم را
شرمنده دو لفظ تو از تو نواخت یافت
آری کریم نیک نوزاد یتیم را
بوسیدادیم پای تو را از سر حسد
بدخواه شد سهیل یمانی ادیم را
در حق من که گاه سخن داعی حقم
لطفی بکن رعایت حق قدیم را
یعنی که آن پیام به گوش ملک رسان
دانم که دانی آخر رسم حکیم را
برداشت رعب و امید و بیم را
در حل و عقد نظم جهان دست قدرتت
برهان نمود معجز کف کلیم را
شرمنده دو لفظ تو از تو نواخت یافت
آری کریم نیک نوزاد یتیم را
بوسیدادیم پای تو را از سر حسد
بدخواه شد سهیل یمانی ادیم را
در حق من که گاه سخن داعی حقم
لطفی بکن رعایت حق قدیم را
یعنی که آن پیام به گوش ملک رسان
دانم که دانی آخر رسم حکیم را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۸ - گشتهام از فیض عشق موی به مو دوست دوست
گشتهام از فیض عشق موی به مو دوست دوست
این نه بود او منم وین نه منم اوست اوست
در دو جهان غیر یار نیست ولی چون کنم
چشم خرد مغز را مینگرد پوست پوست
در تو کشد عاقبت رشته سیر دو کون
کوی تو بحرست بحر هر دو جهان جوست جوست
چون رخ او بنگرد چشم جهان بین عقل
آنچه نقابش خرد کرده گمان روست روست
کشته عشقم چسان شکوه ز دشمن کنم
آنکه بخونم کشید دوست بود دوست دوست
بینداز او آنچه چشم آنهمه رنگست رنگ
آنچه مشام دلم میشنود بوست بوست
وحدت او را زیان نیست ز کثرت بلی
آنچه گهی خط و گاه زلف بود موست موست
بر خط فرمان تست نه سر مشتاق و بس
در خم چوگان حکم نه فلک گوست گوست
این نه بود او منم وین نه منم اوست اوست
در دو جهان غیر یار نیست ولی چون کنم
چشم خرد مغز را مینگرد پوست پوست
در تو کشد عاقبت رشته سیر دو کون
کوی تو بحرست بحر هر دو جهان جوست جوست
چون رخ او بنگرد چشم جهان بین عقل
آنچه نقابش خرد کرده گمان روست روست
کشته عشقم چسان شکوه ز دشمن کنم
آنکه بخونم کشید دوست بود دوست دوست
بینداز او آنچه چشم آنهمه رنگست رنگ
آنچه مشام دلم میشنود بوست بوست
وحدت او را زیان نیست ز کثرت بلی
آنچه گهی خط و گاه زلف بود موست موست
بر خط فرمان تست نه سر مشتاق و بس
در خم چوگان حکم نه فلک گوست گوست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - برق جهانسوز حسن آنرخ افروخته
برق جهانسوز حسن آنرخ افروخته
مشعله افروز عشق آه من سوخته
جامه دیبا بود خاصه مه طلعتان
پوشش ما از جهان بس نظر دوخته
سینه نگیرد فروغ از دل بیسوز عشق
انجمن افروز نیست شمع نیفروخته
من بتو خو کردهام چون ز تو نالم که هست
با ستم خواجه خوش بنده آموخته
راز محبت که نیست گوش فلک محرمش
من ز دل آموختم دل ز که آموخته
گرنه هواش آتشست بهر چه در باغ عشق
بر سر هم ریخته طایر پر سوخته
خسرویت گر هواست گیرره بندگی
کی بعزیزی رسد یوسف نفروخته
گوهر وصلت مرا کی بکف ارزان فتاد
بهر تو کردم تلف من همه اندوخته
سوختهام غیر من طالب مشتاق کیست
قدر شناسد همین سوخته را سوخته
مشعله افروز عشق آه من سوخته
جامه دیبا بود خاصه مه طلعتان
پوشش ما از جهان بس نظر دوخته
سینه نگیرد فروغ از دل بیسوز عشق
انجمن افروز نیست شمع نیفروخته
من بتو خو کردهام چون ز تو نالم که هست
با ستم خواجه خوش بنده آموخته
راز محبت که نیست گوش فلک محرمش
من ز دل آموختم دل ز که آموخته
گرنه هواش آتشست بهر چه در باغ عشق
بر سر هم ریخته طایر پر سوخته
خسرویت گر هواست گیرره بندگی
کی بعزیزی رسد یوسف نفروخته
گوهر وصلت مرا کی بکف ارزان فتاد
بهر تو کردم تلف من همه اندوخته
سوختهام غیر من طالب مشتاق کیست
قدر شناسد همین سوخته را سوخته
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۸ - تاریخ فوت میرمحمدحسین
آه که آخر کسوف کرده ز جور فلک
مهر جهانتاب علم میرمحمدحسین
کرده غروب و نموده روز جهان را سیاه
کوکب فضلش که داشت شعشعه نیرین
رفت زو فتاد از صفا محفل دانشوری
کانجمن علم و فضل داشت ازو زیب و زین
رایت علمش که داشت لشکر دین را بپای
گشت نگون و فکند غلغله در مشرقین
خون ز وفاتش گشای از رگ مژگان که هست
گریه بهر دیدهای از غم او فرض عین
چون شد ازین خاکدان سوی جنان و فکند
در صف جن و بشر رحلت او شور و شین
خامه مشتاق گفت از پی تاریخ سال
شد بسرا جنان میرمحمدحسین
مهر جهانتاب علم میرمحمدحسین
کرده غروب و نموده روز جهان را سیاه
کوکب فضلش که داشت شعشعه نیرین
رفت زو فتاد از صفا محفل دانشوری
کانجمن علم و فضل داشت ازو زیب و زین
رایت علمش که داشت لشکر دین را بپای
گشت نگون و فکند غلغله در مشرقین
خون ز وفاتش گشای از رگ مژگان که هست
گریه بهر دیدهای از غم او فرض عین
چون شد ازین خاکدان سوی جنان و فکند
در صف جن و بشر رحلت او شور و شین
خامه مشتاق گفت از پی تاریخ سال
شد بسرا جنان میرمحمدحسین
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۹ - خلعت چشم من است راحت دیدار تو
خلعت چشم من است راحت دیدار تو
راحت گوش من است لذت گفتار تو
رشک همه عالمند گوش من و چشم من
از پی گفتار تو وز پی دیدار تو
از گل رخسار تو خسته دلم روز و شب
خستن خار آمده است در گل رخسار تو
گر چه نه خاری نه گل، هم تو گلی هم تو خار
ای همه گلهای باغ چاکر یک خار تو
در سر کار تو شد دانش و صبر و خرد
ای خرد بخردان شیفته در کار تو
عقل دهان تو را نیمه دینار خواند
تا همه عقلم ببرد نیمه دینار تو
عشق جمال تو را با گل و گلزار یافت
ای همه زاری من زان گل و گلزار تو
فاسدی و کاسدیم از تو پدید آمده است
فاسد راه توام، کاسد بازار تو
راحت گوش من است لذت گفتار تو
رشک همه عالمند گوش من و چشم من
از پی گفتار تو وز پی دیدار تو
از گل رخسار تو خسته دلم روز و شب
خستن خار آمده است در گل رخسار تو
گر چه نه خاری نه گل، هم تو گلی هم تو خار
ای همه گلهای باغ چاکر یک خار تو
در سر کار تو شد دانش و صبر و خرد
ای خرد بخردان شیفته در کار تو
عقل دهان تو را نیمه دینار خواند
تا همه عقلم ببرد نیمه دینار تو
عشق جمال تو را با گل و گلزار یافت
ای همه زاری من زان گل و گلزار تو
فاسدی و کاسدیم از تو پدید آمده است
فاسد راه توام، کاسد بازار تو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۷ - غم به سزا داده یی دل به نوا کرده یی
غم به سزا داده یی دل به نوا کرده یی
از تو پذیرفته ام هرچه عطا کرده یی
جز گل و برگ رضا حاصل تسلیم نیست
بیخ ستم کنده یی قطع جفا کرده یی
نوبت شادی زدیم بندگی از ما نرفت
شهره به داغ توایم گرچه رها کرده یی
جفت بلا چون شدیم گرنه به روز الست
ما که بلی گفته ایم فهم بلا کرده یی
هر که تو ردش کنی مفت نگیرد کسی
هم تو به هیچم بخر چون تو بها کرده یی
عشق تو مستی به خلق بی می و ساغر دهد
بر در میخانه ام از چه گدا کرده یی
هر که جمال تو دید دولت جاوید یافت
سایه زلف سیه پر هما کرده یی
ما ز قصور ادب غرق گنه گشته ایم
تو ز علوی حیا ستر خطا کرده یی
غایب و حاضر به ما در همه جا بوده ای
پشت به تو کرده ایم روی به ما کرده یی
گریه شب رو کند شحنگی دل چرا؟
مردمک دیده را لعل قبال کرده یی
قطع مودت نمای یار «نظیری » مباش
سایه گر از آفتاب هیچ جدا کرده یی
از تو پذیرفته ام هرچه عطا کرده یی
جز گل و برگ رضا حاصل تسلیم نیست
بیخ ستم کنده یی قطع جفا کرده یی
نوبت شادی زدیم بندگی از ما نرفت
شهره به داغ توایم گرچه رها کرده یی
جفت بلا چون شدیم گرنه به روز الست
ما که بلی گفته ایم فهم بلا کرده یی
هر که تو ردش کنی مفت نگیرد کسی
هم تو به هیچم بخر چون تو بها کرده یی
عشق تو مستی به خلق بی می و ساغر دهد
بر در میخانه ام از چه گدا کرده یی
هر که جمال تو دید دولت جاوید یافت
سایه زلف سیه پر هما کرده یی
ما ز قصور ادب غرق گنه گشته ایم
تو ز علوی حیا ستر خطا کرده یی
غایب و حاضر به ما در همه جا بوده ای
پشت به تو کرده ایم روی به ما کرده یی
گریه شب رو کند شحنگی دل چرا؟
مردمک دیده را لعل قبال کرده یی
قطع مودت نمای یار «نظیری » مباش
سایه گر از آفتاب هیچ جدا کرده یی
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - ایضا در منقبت امام هشتم
سیم و زر از بهر چیست وقف کرم داشتن
بر همه کردن نثار وز همه کم داشتن
سر به فلک می کشد ابر ز در ریختن
خاک به سر می کند کان ز درم داشتن
شیوه آزادگان دادن و نگرفتن است
عیب کریمان بود سود و سلم داشتن
همت دونان بود شاد به قسمت شدن
سنت خاصان بود ز آمده غم داشتن
سیرت مردان عشق پیش بلا رفتنست
بر هدف جان به زخم حمد رقم داشتن
معنی موعود را یافتن اندر وجود
صورت موجود را محو عدم داشتن
سور گرفتن به سوک، نوش مکیدن ز نیش
زندگی از مردگی، شهد ز سم داشتن
چشم گشادن به سر، وجد نمودن به دل
عقل نهادن ز سر، هوش بدم داشتن
داد ازین مشت زرق دلق سیاهان عصر
هست همه کارشان، نور ظلم داشتن
جای ورع کرم وار، فرد و مجرد شدن
گاه طمع نحل وار، خیل و حشم داشتن
بر سر خوان ها چو مور، صف زدن و تاختن
از صف هیجا چو گور، وحشت و رم داشتن
در نظر دوستان، لاف فضیلت زدن
از سخن آشنا گوش اصم داشتن
داد ز سهو فقیر، آه ز لهو امیر
تا به کی ایام را نسخه سقم داشتن
ننگ ازین طور بد خاتم جمشید را
ملک به زیر نگین پشت به خم داشتن
شرم ازین رسم زشت، سکه چیپال را
کوب ز پس یافتن، رخ به صنم داشتن
غرق زمین قوم لوط، چند چو کشتی نوح
برشدن از راه پشت، پای شکم داشتن
عرق عوام النسا، بردن از ایوان برون
خیل خواص الرجال، ز اهل حرم داشتن
بر نمط یک نظر، خواستن انواع را
بر قدم یک هنر، مدحت و دم داشتن
بر سر یک حبه خیر، کوس صلا کوفتن
بر سر یک کاسه آش، چتر و علم داشتن
کشت عمل گیرمت لعل درآرد به بار
حسرت شداد بین، باغ ارم داشتن
گیرمت از مال و جاه، سر گردون پری
قدرت نمرود بین، جور و ستم داشتن
زود عنان خرد، از کف شهوت برآر
فتنه بود دیو را خاتم جم داشتن
اخلع نعلیک گفت، زانکه نه در خور بود
حرف تقدس زدن، فکر غنم داشتن
بت شکن و حق گزین، زانکه سزاوار نیست
قبله به دل ساختن، بت به حرم داشتن
چند دلا پی روی جهل خطاپیشه را
بر خرد پیش بین، پیش قدم داشتن
دم به ملایک برآر، عیسی شافی بزای
چند ز هر ناگوار، رنج و الم داشتن
بو که نصیبت شود از نفس محرمی
جان به سخن کاشتن، روح به دم داشتن
شرم «نظیری » کجاست؟ خاک برین همتت
سخره هند آمدن، ملک عجم داشتن
صاحب ادراک را، عیب خردمندیست
کار دنی ساختن، شغل اهم داشتن
پیشه شایسته چیست؟ دیده امید را
بر در شاه رضا، تخم بنم داشتن
از لب حفاظ او، حرز بقا خواستن
وز دم خدام او چشم کرم داشتن
خادم مرقد شدن، وز اثر خدمتش
عمر ابد یافتن فضل قدم داشتن
پیش گرفتن به صدق سیرت اجداد را
عذر سلف خواستن، کار امم داشتن
مفخر دوران شدی، سید اهل سخن
ننگ نمی آیدت از اب و عم داشتن؟
همچو زر بیغشی، زاده دارالعیار
چهره نباید ز شرم، زرد و دژم داشتن
بر اثر تربیت، عیب نمایان بود
در گرانمایه را، عار ز یم داشتن
خط دو ویرانه ده، گو مشور امضا بس است
قاف به قاف جهان، زیر قلم داشتن
تا به سما از سمک دفتر دیوان تست
بهر چه می بایدت، فرش وخیم داشتن؟
عز غنا فانیست، فضل سخن جاودان
پس به چه کار آیدت، خیل و خدم داشتن؟
معرکه بس فتنه زاست کنج سکونی گزین
بیش نمی بایدت، لا و نعم داشتن
بر همه کردن نثار وز همه کم داشتن
سر به فلک می کشد ابر ز در ریختن
خاک به سر می کند کان ز درم داشتن
شیوه آزادگان دادن و نگرفتن است
عیب کریمان بود سود و سلم داشتن
همت دونان بود شاد به قسمت شدن
سنت خاصان بود ز آمده غم داشتن
سیرت مردان عشق پیش بلا رفتنست
بر هدف جان به زخم حمد رقم داشتن
معنی موعود را یافتن اندر وجود
صورت موجود را محو عدم داشتن
سور گرفتن به سوک، نوش مکیدن ز نیش
زندگی از مردگی، شهد ز سم داشتن
چشم گشادن به سر، وجد نمودن به دل
عقل نهادن ز سر، هوش بدم داشتن
داد ازین مشت زرق دلق سیاهان عصر
هست همه کارشان، نور ظلم داشتن
جای ورع کرم وار، فرد و مجرد شدن
گاه طمع نحل وار، خیل و حشم داشتن
بر سر خوان ها چو مور، صف زدن و تاختن
از صف هیجا چو گور، وحشت و رم داشتن
در نظر دوستان، لاف فضیلت زدن
از سخن آشنا گوش اصم داشتن
داد ز سهو فقیر، آه ز لهو امیر
تا به کی ایام را نسخه سقم داشتن
ننگ ازین طور بد خاتم جمشید را
ملک به زیر نگین پشت به خم داشتن
شرم ازین رسم زشت، سکه چیپال را
کوب ز پس یافتن، رخ به صنم داشتن
غرق زمین قوم لوط، چند چو کشتی نوح
برشدن از راه پشت، پای شکم داشتن
عرق عوام النسا، بردن از ایوان برون
خیل خواص الرجال، ز اهل حرم داشتن
بر نمط یک نظر، خواستن انواع را
بر قدم یک هنر، مدحت و دم داشتن
بر سر یک حبه خیر، کوس صلا کوفتن
بر سر یک کاسه آش، چتر و علم داشتن
کشت عمل گیرمت لعل درآرد به بار
حسرت شداد بین، باغ ارم داشتن
گیرمت از مال و جاه، سر گردون پری
قدرت نمرود بین، جور و ستم داشتن
زود عنان خرد، از کف شهوت برآر
فتنه بود دیو را خاتم جم داشتن
اخلع نعلیک گفت، زانکه نه در خور بود
حرف تقدس زدن، فکر غنم داشتن
بت شکن و حق گزین، زانکه سزاوار نیست
قبله به دل ساختن، بت به حرم داشتن
چند دلا پی روی جهل خطاپیشه را
بر خرد پیش بین، پیش قدم داشتن
دم به ملایک برآر، عیسی شافی بزای
چند ز هر ناگوار، رنج و الم داشتن
بو که نصیبت شود از نفس محرمی
جان به سخن کاشتن، روح به دم داشتن
شرم «نظیری » کجاست؟ خاک برین همتت
سخره هند آمدن، ملک عجم داشتن
صاحب ادراک را، عیب خردمندیست
کار دنی ساختن، شغل اهم داشتن
پیشه شایسته چیست؟ دیده امید را
بر در شاه رضا، تخم بنم داشتن
از لب حفاظ او، حرز بقا خواستن
وز دم خدام او چشم کرم داشتن
خادم مرقد شدن، وز اثر خدمتش
عمر ابد یافتن فضل قدم داشتن
پیش گرفتن به صدق سیرت اجداد را
عذر سلف خواستن، کار امم داشتن
مفخر دوران شدی، سید اهل سخن
ننگ نمی آیدت از اب و عم داشتن؟
همچو زر بیغشی، زاده دارالعیار
چهره نباید ز شرم، زرد و دژم داشتن
بر اثر تربیت، عیب نمایان بود
در گرانمایه را، عار ز یم داشتن
خط دو ویرانه ده، گو مشور امضا بس است
قاف به قاف جهان، زیر قلم داشتن
تا به سما از سمک دفتر دیوان تست
بهر چه می بایدت، فرش وخیم داشتن؟
عز غنا فانیست، فضل سخن جاودان
پس به چه کار آیدت، خیل و خدم داشتن؟
معرکه بس فتنه زاست کنج سکونی گزین
بیش نمی بایدت، لا و نعم داشتن
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۴ - ایضا این قصیده بعد از مراجعت مکه معظمه به هندوستان در نعت سیدالمرسلین مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان فایض گردیده مطلع اول در تعریف بهار
او بخرامش چو سیل ما همه ویران او
هرچه ز ما شد خراب رفت به جولان او
در ره خون ریزد هر غاشیه داران رمند
قصد سواران کند شیر نیستان او
ناوک تدبیر ملک در کف ما گو مباش
خون جهان می چکد از سر پیکان او
طرفه اساس امل بر سر هم چیده بود
شکر که آتش فتاد در سر و سامان او
خاطر پر شغل ما گشت ز ما ساده تر
کلبه درویش شد عرصه میدان او
حاصل عمر ابد از نم چشمست و بس
چشمه غلط کرده است خضر بیابان او
هرکه به دریای عفو روی ندامت نهاد
موج عقوبت ندید کشتی عصیان او
پیش که از قصر تن طایر جان برپرد
روزن چشمم کند روی به ایوان او
آتش عهد شباب رفت چو دودم به سر
بس که دماغم گداخت از تف هجران او
دایه انده چو دید چاشنی گریه ام
خون سیه شیر شد در سر پستان او
مرهم زخم مرا یک نمکستان کم است
یک تنه تازد دلم بر صف مژگان او
خضر گر آب آورد سنگ به جامش زنم
تشنه خون خودم بر سر میدان او
عشق «نظیری » بلاست تا نگریزی ازو
دوست ز غیرت ببست جان تو بر جان او
رفته و آینده است رنگ دگرگون کند
اینک نوروز شد فصل زمستان او
هرچه ز ما شد خراب رفت به جولان او
در ره خون ریزد هر غاشیه داران رمند
قصد سواران کند شیر نیستان او
ناوک تدبیر ملک در کف ما گو مباش
خون جهان می چکد از سر پیکان او
طرفه اساس امل بر سر هم چیده بود
شکر که آتش فتاد در سر و سامان او
خاطر پر شغل ما گشت ز ما ساده تر
کلبه درویش شد عرصه میدان او
حاصل عمر ابد از نم چشمست و بس
چشمه غلط کرده است خضر بیابان او
هرکه به دریای عفو روی ندامت نهاد
موج عقوبت ندید کشتی عصیان او
پیش که از قصر تن طایر جان برپرد
روزن چشمم کند روی به ایوان او
آتش عهد شباب رفت چو دودم به سر
بس که دماغم گداخت از تف هجران او
دایه انده چو دید چاشنی گریه ام
خون سیه شیر شد در سر پستان او
مرهم زخم مرا یک نمکستان کم است
یک تنه تازد دلم بر صف مژگان او
خضر گر آب آورد سنگ به جامش زنم
تشنه خون خودم بر سر میدان او
عشق «نظیری » بلاست تا نگریزی ازو
دوست ز غیرت ببست جان تو بر جان او
رفته و آینده است رنگ دگرگون کند
اینک نوروز شد فصل زمستان او
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۵ - مطلع دوم در صفت بهار
برزده فصل بهار سر ز گریبان او
سنبل تر ریخته طره به دامان او
سرو و گلش اینقدر پار خرابی نکرد
حسن به شور آمده خواسته طوفان او
بسترش از سنبلش می کند آشفتگی
عربده دارد به خواب نرگس فتان او
حسن تماشا طلب کرده تقاضاگری
پرده به خود می درد شرم نگهبان او
نیک که بر میل دوست جذبه ما غالبست
ورنه نگشتی عیان خواهش پنهان او
خنده شیرین دگر تلخ شود بر لبت
گر شنوی نغمه مرغ گلستان او
رابطه دوستی در گل ما ریشه داشت
پیش که باریده بود بر همه باران او
جز خطر دشمنی بار نمی آورد
حال که گل کرده است خوشه بستان او
آه که مرغ دلم دانه صبری نیافت
چند گر آب و گلم گشت پریشان او
صوت نوا دیگرست شور «نظیری » دگر
بوی کباب جگر می دهد افغان او
شسته بشیر و شکر کام و لبم را سخن
دست طلب کی کشم از سر پستان او
عید تو پرشور و شوق ما همه قربان او
کعبه تو پر صنم ما سگ دربان او!
بر شجر خاطرم روح قدس بلبلی است
باغ خلیلست دل یاد تو دهقان او
عرض سخن می کنم پیش سپهدار عصر
نغمه داود چیست؟ کیست سلیمان او؟
اوست که مهمان اوست شاه به خوان ظفر
جمله سلاطن ملک زله خور خوان او
سنبل تر ریخته طره به دامان او
سرو و گلش اینقدر پار خرابی نکرد
حسن به شور آمده خواسته طوفان او
بسترش از سنبلش می کند آشفتگی
عربده دارد به خواب نرگس فتان او
حسن تماشا طلب کرده تقاضاگری
پرده به خود می درد شرم نگهبان او
نیک که بر میل دوست جذبه ما غالبست
ورنه نگشتی عیان خواهش پنهان او
خنده شیرین دگر تلخ شود بر لبت
گر شنوی نغمه مرغ گلستان او
رابطه دوستی در گل ما ریشه داشت
پیش که باریده بود بر همه باران او
جز خطر دشمنی بار نمی آورد
حال که گل کرده است خوشه بستان او
آه که مرغ دلم دانه صبری نیافت
چند گر آب و گلم گشت پریشان او
صوت نوا دیگرست شور «نظیری » دگر
بوی کباب جگر می دهد افغان او
شسته بشیر و شکر کام و لبم را سخن
دست طلب کی کشم از سر پستان او
عید تو پرشور و شوق ما همه قربان او
کعبه تو پر صنم ما سگ دربان او!
بر شجر خاطرم روح قدس بلبلی است
باغ خلیلست دل یاد تو دهقان او
عرض سخن می کنم پیش سپهدار عصر
نغمه داود چیست؟ کیست سلیمان او؟
اوست که مهمان اوست شاه به خوان ظفر
جمله سلاطن ملک زله خور خوان او
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۶ - مطلع سیوم در صفت شعر
شعر مسیح دلست معنی او جان او
چاشنی عاشقی شربت دکان او
جوهری از شعر نیست راست نماینده تر
آینه فهم هاست نکته پنهان او
گرچه به جولان فهم پی به سخن برده اند
گرد سخن گشته اند قافیه سنجان او
گرچه سخن نقطه ایست از سر پرگار طبع
هست به وسعت برون از خط دوران او
بلبل وحی اندکی اوج فراتر گرفت
ورنه ز یک پرده اند این من و آن او
گر به خیال دگر از سخن افتاده اند
بحر غلط کرده اند قافیه سنجان او
نسخه شعر مرا گر به عطارد برند
مقطع شعرم شود مطلع دیوان او
نکته مستانه ام گر بسراید ادیب
لوح و قلم بشکند طفل دبستان او
باد که در بوستان عطرفروشی کند
بر ورقم سوده است گوشه دامان او
هرکس ازاین بارگاه خواهش خود می گرفت
ذائقه من شناخت چاشنی خوان او
اهل سخن ناخنی بر دل هم می زدند
زخم مرا خوش نمود گرد نمکدان او
وسوسه خاطرم آب سخن تیره داشت
شکر کنون روشنست چشمه حیوان او
گرچه به پیمانه ام زهر کند روزگار
شهدفروشی کنم بر در دکان او
عقل چهل سال چنگ در جگر خاره زد
نقب کنون خورده است بر گهر کان او
با صدفم ابر جود فیض هنر دیده است
باز نمی ایستد ژاله نیسان او
ور چه به خون ریزیم دار زند آسمان
مدح سرایی کنم در ته زندان او
چرخ که زخمم زند نیست ز نقصان من
گوی سخن برده ام از خم چوگان او
دهر که خصمم شود کی ز قصور منست
عرض هنر کرده ام بر سر میدان او
سعدی و سعدش که اند من که سخن آورم
غیرت خاقانیست حسرت خاقان او
شاهد طبع مرا نعت برازنده است
پیرهن مصطفاست بر قد حسان او
چاشنی عاشقی شربت دکان او
جوهری از شعر نیست راست نماینده تر
آینه فهم هاست نکته پنهان او
گرچه به جولان فهم پی به سخن برده اند
گرد سخن گشته اند قافیه سنجان او
گرچه سخن نقطه ایست از سر پرگار طبع
هست به وسعت برون از خط دوران او
بلبل وحی اندکی اوج فراتر گرفت
ورنه ز یک پرده اند این من و آن او
گر به خیال دگر از سخن افتاده اند
بحر غلط کرده اند قافیه سنجان او
نسخه شعر مرا گر به عطارد برند
مقطع شعرم شود مطلع دیوان او
نکته مستانه ام گر بسراید ادیب
لوح و قلم بشکند طفل دبستان او
باد که در بوستان عطرفروشی کند
بر ورقم سوده است گوشه دامان او
هرکس ازاین بارگاه خواهش خود می گرفت
ذائقه من شناخت چاشنی خوان او
اهل سخن ناخنی بر دل هم می زدند
زخم مرا خوش نمود گرد نمکدان او
وسوسه خاطرم آب سخن تیره داشت
شکر کنون روشنست چشمه حیوان او
گرچه به پیمانه ام زهر کند روزگار
شهدفروشی کنم بر در دکان او
عقل چهل سال چنگ در جگر خاره زد
نقب کنون خورده است بر گهر کان او
با صدفم ابر جود فیض هنر دیده است
باز نمی ایستد ژاله نیسان او
ور چه به خون ریزیم دار زند آسمان
مدح سرایی کنم در ته زندان او
چرخ که زخمم زند نیست ز نقصان من
گوی سخن برده ام از خم چوگان او
دهر که خصمم شود کی ز قصور منست
عرض هنر کرده ام بر سر میدان او
سعدی و سعدش که اند من که سخن آورم
غیرت خاقانیست حسرت خاقان او
شاهد طبع مرا نعت برازنده است
پیرهن مصطفاست بر قد حسان او
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - مطلع چهارم در نعت سیدالمرسلین
وادی یثرب کجاست؟ آه ز حرمان او
دامن دل می کشد خار مغیلان او
تا ره او دیده ام یک دمم آرام نیست
نعل در آتش نهد ریگ بیابان او
بسمل آن روضه ام ز اول شب تا سحر
دل به شبیخون برد یاد شبستان او
نایب روح الامین بر در او خاطرم
مدحت من آیتیست آمده در شان او
مملکت خاطرم مهر محمد «ص » گرفت
نفع عمل زان من رفع ضرر زان تو
کوه گنه نقطه ایست از سر پرگار من
بهر کرم قطره ایست از یم احسان او
ما همه آب و گلیم اوست همه جان پاک
بر گل ما تافته پرتوی از جان او
نیمه شب آید درون از در و بام آفتاب
بر دل شب گر فتد پرتو ایمان او
صدرنشین خواجه ایست شرع درین بارگاه
عقل که میر ده است بنده فرمان او
هرچه ز اقطاع حق آمده در تحت عقل
نیگ اگر بنگری هست ز دیوان او
گر به کرامت کشد ور به خدا مرد را
هرچه نه بر راه شرع رهزن و شیطان او
در ره معراج او چشم فلک نور یافت
سرمه شب سوده گشت از تک جولان او
از خود و از هرچه بود رفت به یکدم برون
بر سر خود تنگ دید عالم و ارکان او
پیرهن عرش را خواست که در بر کند
بهر تیمن نهاد پا به گریبان او
خلعت معراج را بر سرش انداختند
سود گریبان عرش روی به دامان او
یا شرف المرسلین نور تو شد رهنما
ورنه جهان تیره بود از بت و رهبان او
مصحف تو بر جمال سوره یوسف نوشت
تا به گدایی روند بر درش اخوان او
آیت تو واشکافت واقعه نیل را
تا به سلامت روند موسی و اعوان او
خضر چو سیراب گشت بر نم چشمت گذشت
دیده اعمی نمود چشمه حیوان او
نوح چو دعوت نمود موجه علم تو دید
بود تیمم گهی بنگه طوفان او
فکر «نظیری » خطاست هم تو بشویی مگر
از نم ابر کرم صفحه عصیان او
حسن قبولیش بخش در دل دیوان عصر
تا کند این نظم را عرضه به دیوان او
غازی سلطان نسب ترک بهادر لقب
رستم و اسفندیار بنده دستان او
حادثه صد میل وار می گذرد از رهش
ملک که عبدالرحیم هست نگهبان او
نخل طراز ظفر عقده گشای امید
اوست که پاینده باد عمر به دوران او
قاعده دست اوست دادن و ناداشتن
گنج به هر گوشه کاشت بذل پریشان او
یک تنه بر صد سپاه حمله کند روز رزم
پیکر صد رستم است در ته خفتان او
تکیه تواند زدن بر سر ملک و سریر
هرکه تواند نشست راست در ایوان او
بی مدد جن و انس گشت سلیمان عهد
هرکه در انگشت کرد خاتم پیمان او
ضامن ابر بهار طبع گهرریز من
نایب باد خزان دست زرافشان او
در صفت بخششش بوقلمون خاطرم
فکر منقش کند نعمت الوان او
تا به کی از چار سو لطمه احسان خورم
کشتی من خرد کرد موجه طوفان او
ارزن بادآورست دانه بستان من
سیل درخت افکنست قطره عمان او
لابه تقریر خویش پیش چه صوتش برم
منطق مرغان شکست مرغ خوش الحان او
عشق که رزم آورد مرد مصافش کجاست؟
حسن که گوید پیام کیست زبان دان او؟
عرصه «نظیری » ازوست اسب جهالت متاز
عرض دعایی نمای بر سر میدان او
ملک ستان صفدرا دور به کام تو باد
ما که غلام توایم حاکم و سلطان او
خامه که فرمان رواست نام تو طغراش باد
نامه که کشورگشاست فتح تو عنوان او
جزو که خوش شعرتر اسم تو شیرازه اش
طبع که خوش گوی تر مدح تو دیوان او
دامن دل می کشد خار مغیلان او
تا ره او دیده ام یک دمم آرام نیست
نعل در آتش نهد ریگ بیابان او
بسمل آن روضه ام ز اول شب تا سحر
دل به شبیخون برد یاد شبستان او
نایب روح الامین بر در او خاطرم
مدحت من آیتیست آمده در شان او
مملکت خاطرم مهر محمد «ص » گرفت
نفع عمل زان من رفع ضرر زان تو
کوه گنه نقطه ایست از سر پرگار من
بهر کرم قطره ایست از یم احسان او
ما همه آب و گلیم اوست همه جان پاک
بر گل ما تافته پرتوی از جان او
نیمه شب آید درون از در و بام آفتاب
بر دل شب گر فتد پرتو ایمان او
صدرنشین خواجه ایست شرع درین بارگاه
عقل که میر ده است بنده فرمان او
هرچه ز اقطاع حق آمده در تحت عقل
نیگ اگر بنگری هست ز دیوان او
گر به کرامت کشد ور به خدا مرد را
هرچه نه بر راه شرع رهزن و شیطان او
در ره معراج او چشم فلک نور یافت
سرمه شب سوده گشت از تک جولان او
از خود و از هرچه بود رفت به یکدم برون
بر سر خود تنگ دید عالم و ارکان او
پیرهن عرش را خواست که در بر کند
بهر تیمن نهاد پا به گریبان او
خلعت معراج را بر سرش انداختند
سود گریبان عرش روی به دامان او
یا شرف المرسلین نور تو شد رهنما
ورنه جهان تیره بود از بت و رهبان او
مصحف تو بر جمال سوره یوسف نوشت
تا به گدایی روند بر درش اخوان او
آیت تو واشکافت واقعه نیل را
تا به سلامت روند موسی و اعوان او
خضر چو سیراب گشت بر نم چشمت گذشت
دیده اعمی نمود چشمه حیوان او
نوح چو دعوت نمود موجه علم تو دید
بود تیمم گهی بنگه طوفان او
فکر «نظیری » خطاست هم تو بشویی مگر
از نم ابر کرم صفحه عصیان او
حسن قبولیش بخش در دل دیوان عصر
تا کند این نظم را عرضه به دیوان او
غازی سلطان نسب ترک بهادر لقب
رستم و اسفندیار بنده دستان او
حادثه صد میل وار می گذرد از رهش
ملک که عبدالرحیم هست نگهبان او
نخل طراز ظفر عقده گشای امید
اوست که پاینده باد عمر به دوران او
قاعده دست اوست دادن و ناداشتن
گنج به هر گوشه کاشت بذل پریشان او
یک تنه بر صد سپاه حمله کند روز رزم
پیکر صد رستم است در ته خفتان او
تکیه تواند زدن بر سر ملک و سریر
هرکه تواند نشست راست در ایوان او
بی مدد جن و انس گشت سلیمان عهد
هرکه در انگشت کرد خاتم پیمان او
ضامن ابر بهار طبع گهرریز من
نایب باد خزان دست زرافشان او
در صفت بخششش بوقلمون خاطرم
فکر منقش کند نعمت الوان او
تا به کی از چار سو لطمه احسان خورم
کشتی من خرد کرد موجه طوفان او
ارزن بادآورست دانه بستان من
سیل درخت افکنست قطره عمان او
لابه تقریر خویش پیش چه صوتش برم
منطق مرغان شکست مرغ خوش الحان او
عشق که رزم آورد مرد مصافش کجاست؟
حسن که گوید پیام کیست زبان دان او؟
عرصه «نظیری » ازوست اسب جهالت متاز
عرض دعایی نمای بر سر میدان او
ملک ستان صفدرا دور به کام تو باد
ما که غلام توایم حاکم و سلطان او
خامه که فرمان رواست نام تو طغراش باد
نامه که کشورگشاست فتح تو عنوان او
جزو که خوش شعرتر اسم تو شیرازه اش
طبع که خوش گوی تر مدح تو دیوان او