تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳ - دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را
دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را
داد بر یغما صلا ترکان شهر آشوب را
ناصح بدگو اگر داند که واقع احول است
بد نگوید دوستداران جمال خوب را
از هم آغوشی من عارت نیاید رو ببین
باغبان هم بر گل بستان ببندد چوب را
زهره چون گردد قرین مشتری زاید شرف
یارت آمد پاس دار این ساعت مرغوب را
کی نشیند از طلب گر صد بیابانش به پیش
طالب از بی پرده بیند طلعت مطلوب را
پرده بست آن نور چشم اهل دل کاین خوشتر است
کس ندیدم دوست دارد دیده محبوب را
نازم آن طغرا کشی کز مشک تر بر برگ گل
زد رقم از معجزه آنخط خوش اسلوب را
قاصدی آوردم و نامه نوشتم از فراق
سوخت ناگه برق آهم قاصد و مکتوب را
لاجرم آشفته فایض گردد از دیدار دوست
دیده ی کو تاب آرد جلوه محبوب را
عیبت اندر بینش است ار بنگری جز روی خوب
گز لکی بستان بکن این دیده معیوب را
دین ودل رفته یغما لیک جان جای علیست
وقف سلطان کرده ایم این کشور منهوب را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱ - نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارها
نقش یوسف تا به کی نقاش بر دیوارها
یوسف ار داری بیاور بر سر بازارها
باغبانا گر تو بیرون میکنی ما را زباغ
بوی گل شاید شنید از رخنه دیوارها
من که دارم یکختن نافه ززلفت در ضمیر
منت بیجا نخواهم بردن از عطارها
کی بگوش از سینه و دل آیدت بانگ سرود
نشنوی جز ناله اندر منزل بیمارها
حرفها آموخت رندی دوشم از اسرار عشق
بود در هر حرف او پنهان بسی اسرار ها
شایدش گر فاش گوید سر حق در انجمن
هر که چون حلاج خوش کرده است جابردارها
هر چه بر ذرات عالم عرضه شد روز ازل
من گزیدم عشق خوبان را زدیگر کارها
بار دلها داشت زلفش دل بزیر بار زلف
وه که بر بار دلم افزوده شد سربارها
نه بدیرم هست راه و نه حرم ای همرهان
عشق بازان فارغند از سبحه و زنارها
گر بگیرد شحنه ام یا شیخ تکفیرم کند
کسوت مستان تو عاری بود از عارها
مشکل آشفته نگشاید زشیخ خانقاه
عقده کس حل نشد جز بر در خمارها
تا نسوزم زآتش عصیان ببالا دوختم
کسوتی کز حب حیدر داشت پود و تارها
راه ایمان میزند آن چشمکان کافرت
بر که شاید داوری بردن از این عیارها
بر در میرمؤید آنکه چون نوشیروان
هست از دیوان عدلش در جهان آثارها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲ - کرد وقف غیر لعل شکرین خویش را
کرد وقف غیر لعل شکرین خویش را
بر مگس آخر صلا زد انگبین خویش را
خط گرفته گرد لب گو یا سلیمان رخت
تا زدست اهرمن گیرد نگین خویش را
ساحران جمعند گو آن چشم جادو یک نظر
بهر اعجاز آرد آن سحر مبین خویش را
در صدف پرورده چشمم لؤلؤ رنگین زاشک
تا نثار تو کند در ثمین خویش را
آفت دینند این کافر دلان پارسی
پارسایان گو نگه دارند دین خویش را
افعی زلفت بقصد مردم چشمان تست
گر غزال چین بیندیشد کمین خویش را
مرده زنده میکند ترسائی از لب ای سپهر
مژده ی ده عیسی گردون نشین خویش را
چون متاع دین و دل آماده دیدم لاجرم
مشتری گشتم مه زهره جبین خویش را
عاشقان با پرده دار دوست محرم گشته اند
آسمان دارد امین روح الامین خویش را
یوسف ثانیت خواندم لیک با یوسف بیا
تا مقدم بشمرد او دومین خویش را
آسمانا عرش اعظم جسته ام اندر زمین
کی بعرش تو دهم خاک زمین خویش را
هر کس آشفته بزلف تابداری شد اسیر
من ببر بگرفته ام حبل المتین خویش را
رشته مهر علی حبل الله مطلق بود
من زکف هرگز نخواهم داد دین خویش را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰ - خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب
خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب
صبح روشن شام تیره غنبر ترسیم ناب
خصم عقل و دین و صبر هوشم این چارند مست
غمزه کافر چشم جادو خال هند و لب سراب
چار چیز از چار چیزم کرده مستغنی بدهر
لب ز کوثر قد ز طوبی رخ ز گل بوی از گلاب
در شبان تار این چار است مستان تو را
ناله مطرب اشک باده دیده ساغر دل کباب
زهد و تقوی سبحه دفتر وقف بر این چار شد
این بخاک و آن بباد و این بآتش آن بآب
چار چیز آشفته در بحر وجودم شد عیان
عشق نوح و شوق کشتی صبر لنگر اشک آب
دست ما و دامن مهر علی آن بحر جود
کامده کشتی نه افلاک در بحرش حباب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶ - تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب
تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب
ساغر می از خم گردون برآورد آفتاب
یا رب این می از کجا خورده که همچون بخت من
نرگس مخمور ساقی برنمی خیزد ز خواب
مطرب زهره جبین، بذله بخوان چنگی بزن
تا بنوشم باده ی گلگون به گلبانگ رباب
ساقی خمخانه در ده آن شراب آتشین
کز شعاع او بسوزم پرده این نه حجاب
طره ی حوراوشی دارم که در باغ بهشت
می نهم بر گردن حوری و غلمان زان طناب
در خیال ماه رویت یک دمم دیده نخفت
چون نکو دیدم همه شب می زدم نقشی بر آب
تا چه یونس دل برون آمد ز بطن حوت عشق
هفت دریا در نظر آید مرا موج سراب
برنپیچم سر زجور بی حسابت از کمند
دستت از دامن نمی دارم الی یوم حساب
گر بهشتم بی تو منزلگه بود بئس المصیر
با تو گر دوزخ مرا مأوا بود حسن المآب
هر که را اندر ولای تو شکی باشد به دل
گر در آبش افکنی آتش شود بی ارتیاب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷ - کاروان گم کرده امشب زاشک مجنون پی در آب
کاروان گم کرده امشب زاشک مجنون پی در آب
ترسم ای لیلی کزین طوفان شود گم حی در آب
عکس جام و ساقی و می شد عیان در آب صاف
می توانی جست ای مخمور مفلس پی در آب
برق آه نائی اندر نیستان افتاد دوش
ز آتش پنهان او ترسم بسوزد نی در آب
دفتر پرهیز خود شستم ز آب میکده
گشت آن طومار سی ساله به یکدم طی در آب
بحر عشق است و ندارد هیچ پایان و کنار
تا تواند گو براند نوح کشتی هی در آب
خون دل را دیده خورد وزو سراغی کردیار
این دل سرگشته را گم گشت آخر پی در آب
ز اشک و آه خود کناری کن دمی آسوده باش
تا به کی در آتشی آشفته و تا کی در آب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳ - آفتاب طلعتت رازلف مشکین شد سحاب
آفتاب طلعتت رازلف مشکین شد سحاب
عز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب
گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفت
قد یقول الکافر یا لیتنی کنت تراب
بی حساب این قوم تا کی خون مردم میخورند
انهم کانوا و لا یرجون من ربی حساب
کل من لم یعشق الوجه الحسن فی شرعنا
کافرو الکافر فی حقهم سوء العذاب
گر قرار دل بحرمان شد له بئس القرار
ور بقربان تو شد جانها لهم حسن المآب
زد سلیمان لاف حشمت با گدایان درت
رب اغفرلی ز دعوی گفتی و ثم اناب
عاشقی چه بود ولای شاه مردان مرتضی
مخزن علم لدنی آیت ام الکتاب
هر که اینجا بی بصیرت شد بود در حشر کور
جهد کن آشفته میلی کش بچشم ارتیاب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - با نکویان عاشقان را آشنائی مشگلست
با نکویان عاشقان را آشنائی مشگلست
پشه را پرواز با فر همائی مشگلست
مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال
از گدای ره نشینی پادشائی مشگلست
جسم و جان را لاجرم روزی جدائی اوفتد
لیکن از جانان دل و جان راجدائی مشگلست
بگسلد هر قید را سرپنجه دست اجل
لیک عاشق را زعشق تورهائی مشگلست
قطره ناچیز را گو لاف عمانی مزن
دعوی خورشیی و جرم سهائی مشگلست
مدعی را گو مزن دم از مقامات علی
نیست را البته لاف از کبریائی مشگلست
گرچه از خون نافه در ناف غزال آمد پدید
لیک هر خون را دم از مشک ختائی مشگلست
شبنمی با خورنمی تابی دم از هستی مزن
زاغی و با طوطیت این ژاژخائی مشگلست
مرده ی مرده تو را با معجز عیسی چکار
بنده ی بنده تو را لاف خدائی مشگلست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - وعده قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست
وعده قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست
این بود مشگل که گفتارت بود کردار نیست
عشق دل تسخیر کرد و رخت بیرون برد عقل
منزل یار است اینجا خانه اغیار نیست
هست در هر حلقه ی منظور عارف ذکر دوست
عاشقان را فرقی اندر سبحه و زنار نیست
بر نیارم خاستن تا نفخه صور از لحد
گر بدانم در قیامت وعده دیدار نیست
خرقه و دستار چبود دوست را در دست آر
زانکه شرط بندگی در خرقه و دستار نیست
سرخ رومی بینمت زاهد مگر دردی کشی
زانکه این دارو به جز در خانه خمار نیست
نافه مشک من آشفته شکنج زلف اوست
کاین اثر در مشک چین و نافه تاتار نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ای بلای ناگهان در پیش بالا میرمت
ای بلای ناگهان در پیش بالا میرمت
ای بهشت جاودان اندر تماشا میرمت
سر سودای توام اندر سویدای دلست
سودها دارم که در این شور و سودا میرمت
نیستم خفاش تا گویم حدیث از نفی مهر
در بر خورشیده رخساره چو حربا میرمت
من نیم از خاکیان ای بحر طوفان خیز عشق
ماهی بحر توام خواهم بدریا میرمت
عضو عضوت را نمیدانم تمیز ای ماهروی
من نمیدانم سر از پا در سرا پا میرمت
گر بآن دست نگارین ریخت خواهی خون من
شکر گویان پیش آن دست محنا میرمت
گر شبی در چنگ آرد زلفت آشفته بخواب
ترسم از حرمان بیداری به رؤیا میرمت
گر میسر نیست فیض خدمتت ای شیر حق
بس مرا این آرزو کاندر تولا میرمت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست
ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست
جان و دل در بند داری هم دل و هم جان تراست
جادویی و سحر ساز و اژدهای سحر خوار
وز رخ دلدار دست موسی عمران تراست
یک جهان دیوانه داری ای تو زنجیر جنون
هر چه خواهی کن به مردم، درد و هم درمان تراست
نه زره سازی همین اعجاز داود است و بس
تو زره سازی ز عنبر معجز و برهان تراست
حاجب باغ بهشتی پرده دار جنتی
در نظر اهریمنی و منصب رضوان تراست
کافرت زنار سازد، مسلمت سبحه کند
گر به صورت کفری اما باطن ایمان تراست
در دل شب روز آری روز سازی نیمشب
کافتاب و ماه اندر آستین پنهان تراست
زیر هر تاری ز مویت گردن رویین تنی
بس عجب نبود کمند رستم دستان تراست
گوی سیمین فلک آویزه چوگان تست
هان بزن گویی که اینک گوی و هم چوگان تراست
زنگیان را سروری ملک حبش را قنبری
بر سرمه افسری و رایت کیوان تراست
بئده شیر خدایی خواجگی کن در جهان
زان ید و بیضا که داغ زاده عمران تراست
چون سر و سامان آشفته به سودای تو رفت
شایدش مجموع داری چون سر و سامان تراست
گر ببخشایی بهشتم ور بسوزی در جحیم
پیش حکم تو بود یکسان که این و آن تراست
ای مهین دست خدا ای باب علم مصطفی
این ثناخوان گر بود دانا و گر نادان تراست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - عندلیبا در چمن آوازه آواز تست
عندلیبا در چمن آوازه آواز تست
شورها در پرده عشاق باز از ساز تست
از نشاط نغمه تو غنچه خندد هر سحر
گوش را گل پهن کرده صبح بر آواز تست
چون به نوروز همایون راست برداری نوا
ترک آذربایجان را تکیه بر شهناز تست
این نیاز بلبل شیدا به بانگ زیر و بم
ای گل نوخیز در گلشن برای ناز تست
غنچه را چون چنگل شهباز کردی بهر صید
صعوه مسکین اسیر چنگل شهباز تست
حسن تو ای گل قدیم و عشق بلبل حادثست
هر کجا خیمه زنی او لاجرم انباز تست
گر کنی دارش زخار آماده حق بر دست تست
کز چه افشا کرد سرت چون امین راز تست
لیک گر منصور وش سر انا الحق گفت فاش
گر کنی بردار یا سایش که سرافراز تست
باری ای گل تو به حسن پنج روز خود مناز
نازم آن گل را که بویش مایه ابراز تست
گر بود بر عندلیبت فخر آشفته رواست
کی گل گلزار همچون گلبن طناز تست
آن گل باقی که اندر گلشن وحدت شکفت
عشق او شور افکن طبع سخن پرداز تست
تا نگارین کرده‌ای صفحه به وصف عارضش
مانی چین بنده پیش کلک افسون‌ساز تست
ای گل باغ ولایت ای بهار جاودان
بی تفاوت در نظر انجام با آغاز تست
ار پرش سوزی بر آتش ارزد ای شمع ازل
زانکه گر پروانه را پر باشد از پرواز تست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست
گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست
ور دو عالم دوست گیرم در نیابم چون تو دوست
پیش آه آتشینم هفت دوزخ شعله ایست
دجله و صیهون و جیهون پیش چشمم آب جوست
جان بود چون کاه مهر روی جانان کهرباست
دل همان طفلی که با عشق تو او را طبع و خوست
دیگری باید که گوید وصف چوگان تو را
از دل عاشق چه میپرسی که سرگردان چو گوست
تا که پا تا سر شوم جانان زجان کردم وداع
تا سراسر لب شوم از تن برون کردیم پوست
خطه چین است روی تو مگر کز چشم و زلف
توده اش عنبرفشان و آهوانش مشکبوست
لاف از بالا و رخسار تو زد کاینک بباغ
گل بخاری مبتلا و سرو پا در گل فروست
عشق چون ورزیدی آشفته نمانی پارسا
زاهدی و عاشقی چون صحبت سنگ و سبوست
بر در میخانه توحید گشتم جبهه سا
زانکه می عشق و علی مرتضی ساقی اوست
خاک هر کوئی همی بیزم که دل گم کرده ام
هر که او گم کرده ی دارد یقین در جستجوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - سنبل بوستان ززلف تو سحرگه تا بداشت
سنبل بوستان ززلف تو سحرگه تا بداشت
نرگس مسکین زشرم چشم مستت خواب داشت
گل چولیلا برکشیده از رخ زیبا نقاب
ابر همچون چشم مجنون در مزه سیلاب داشت
عقل را سودای شاهی بود بر سر ناگهان
کوس عشقت شهربند عقل در طبطاب داشت
شیخ کوتا گیردش غافل که چشم مست تو
مست بود و شب همه شب تکیه بر محراب داشت
گفتیم تقوی نگه دار ارچه عاشق گشته ای
عشق آتش بود و تقوی حالت سیماب داشت
بود لعلت در تبسم باز بردی نام غیر
در میان تنک شکر از چه زهر ناب داشت
بحر وحدت برنتابد گوهری چون مرتضی
شهر امکان با وجودش کی ندانم تاب داشت
دوش در کویش سگ خویشم همی خواند از کرم
حبذا آشفته کز لطفش بسی القاب داشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - زخم دل بهبود شد لعل نمک پاشی کجاست
زخم دل بهبود شد لعل نمک پاشی کجاست
کشت زهدم ای حریفان رند قلاشی کجاست
میکشد زاهد بناچارم بسوی خانقاه
کو سرای میکشان ورند او باشی کجاست
شد فزون شور جنون زنجیر زلف یار کو
ملک دل معمور شد ترک قزلباشی کجاست
گشته خون دل فزون کز چشم پالاید همی
تا بنوشد خون او را ترک جماشی کجاست
همنشین شد غیر با یار ایعزیزان همتی
تا کشد از پای دل این خار مقاشی کجاست
ثبت کردم در درون سینه نقش مرتضی
تا نظیر او کشد آشفته نقاشی کجاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - بی تو نتوانم نشستن تاب تنهائیم نیست
بی تو نتوانم نشستن تاب تنهائیم نیست
بی حضورت لحظه ی برگ شکیبائیم نیست
عشق و رسوائی بهم همخانه آمد از ازل
عاشقم من عاشق و پروا زرسوائیم نیست
سرو چون آن قامت موزون تو در باغ دید
پست شد در خاک و گفتا پای بالائیم نیست
گر برآرم ناله ای در بوستان از شوق نو
بلبلان باغ را تاب هم آوائیم نیست
گر بفرمایند خوبان سجده بر آتش مرا
باخداوندان معنی رای خودرائیم نیست
گر نهی صد کوه بر کاه وجودم میبرم
لیک اندر بار هجرانت توانائیم نیست
طبع من جز بر مدیح مرتضی مایل نشد
گر شدم آشفته اما طبع هر جائیم نیست
بر جحیمم کرد مالک عرضه بهر تجربت
گفت با حب علی اندر تو گیرائیم نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - سرو چالاکی اگر سروی برفتار آمده است
سرو چالاکی اگر سروی برفتار آمده است
ماه افلاکی اگر ماهی بگفتار آمده است
حور را مانی اگر حوری بدنیا بگذرد
یا پریزادی پری گر خود بدیدار آمده است
گفتم این چشم تو زابرو کرد اشارت سوی زلف
گفت اینش نافه وین آهو زتاتار آمده است
پرده افکندی عزیزا تا که در بازار حسن
یوسف و مصر و زلیخایت خریدار آمده است
تا که در بتخانه چین نقش رویت برده اند
برهن همچون بت چین نقش دیوار آمده است
ای بشیر ار سوی کنعان میروی تعجیل کن
مژده بر یعقوب را یوسف ببازار آمده است
عقل گوید دین تبه شد گرد مهرویان مگرد
عشق میگوید که حسن از بهر این کار آمده است
گر بقبرستان مشتاقان زرحمت بگذری
مرده میگوید مسیحائی دگر بار آمده است
حال دل ناصح چه داند در خم زلف کجت
گوی میداند که در چوگان گرفتار آمده است
زخمه زد مطرب از ناخن بجان نالید چنگ
چون ننالد دل که بروی زخم بسیار آمده است
عالمی خاموش شد زان لعل گویا در جهان
یکجهان ازان چشم خواب آلود بیدار آمده است
پرده دار شاهد غیبی علی مرتضی
ممکنست آشفته و واجب باویار آمده است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - جلوه صبح ازل یک پرتوی از روی اوست
جلوه صبح ازل یک پرتوی از روی اوست
تاری شام ابد اندر شکنج موی اوست
قاب و قوسین و کمان رستتم و تیغ دو سر
این همه اندر اشارات خم ابروی اوست
کعبه و دار السلام و وادی طورو بهشت
یک مقام امن از خیل گدای کوی اوست
اژدهای سحرخوار ان طره جادو فریب
دست موسائی نهان اندر خم گیسوی اوست
هندوان گر میپرستند آفتاب آسمان
آفتاب و ماه و انجم یکسره هندوی اوست
آفرینش بسته یک نکته از لعل لبش
معجزات انبیا در غمزه جادوی اوست
حاجیان روبر هجیر و بت پرستان روبدیر
روی آشفته از این و آن همه بر روی اوست
نوح و آدم را نجاتی هست از طوفان حشر
زانکه ایشان را پناه وجای در پهلوی اوست
حیف باشد آبروی او بریزد پیش خصم
ای امام راستان آنرا که رودرروی اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - آفتاب عشقبازان حسن عالمگیر تست
آفتاب عشقبازان حسن عالمگیر تست
معنی سر ازل در پرده تصویر تست
تا که طغرا از که داری در نهان آنخط سبز
که قضا و هم قدر اندر خط تسخیر تست
ایدل شیدا چه بیماری که ماندی بیعلاج
گر فلاطون زمان پیوسته در تدبیر تست
ایدل سودائی از بند تعلق چون رهی
کش زنخدان است زندان گیسوان زنجیر تست
گر بود قوس و قزح همسنگ شد با ابرویت
گر شهاب ثاقب او قایم مقام تیر تست
کیست ایعشق آن مؤثر کاین اثر در تو نهاد
فاعل و قابل هم از کیفیت تأثیر تست
سبحه را بردار از ره دانه وسواس چیست
زاهدا این فتنه ها از رشته تزویر تست
دور بزم میفروشان کار ساز عالمست
تا نگوئی کاسمان خاصیت از تدویر تست
بر قضا گر حکم راند قدرت او دور نیست
زانکه تقدیر قدر هم در کف تقدیر تست
حادثات دهر را باشد تغیر لاجرم
پایدارتر از آن میانه عشق بی تغیر تست
این جوانیها که باشد روزگار پیر را
جمله آشفته زتأثیر وجود پیر تست
شاه مردان شیر یزدان مرتضی کز لطف عام
در خراب آباد دوران از پی تعمیر تست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست
تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست
آه بلبل ره بگلچین و تماشائی ببست
لاجرم از لوح دیده شست نقش دیگران
تا که مجنون در ضمیرش نقش لیلائی ببست
دیده بگشودم نیفتم تا بدام مهوشان
دست عشق آمد برون و چشم بینائی ببست
صورتی منظور بودش خامه صنع ازل
زاین همه صورت که براین طاق مینائی ببست
اندر این ره دین و دل بر عارف و عامی نماند
راه تا بر دین و دل آن ترک یغمائی ببست
عاشق و مستور حاشا پرده پرهیز چیست
عشق اول عهد الفت را برسوائی ببست
چشم شوخم در طلب رسم نظربازی گرفت
تا که دل پیمان بآن دلدار هر جائی ببست
طالب دینند و دنیا عارف و عامی ولی
عاشق تو دیده از دنیی و دنیائی ببست
نیست هیچ آشفته اما همچو خار بوستان
خویش را بر حضرت بیچون مولائی ببست
آینه دار آزل آن پرده دار سر حق
کو بکثرت خویش را بر تار یکتائی ببست
آن که با یاد خدا خود را نمی دیدی بچشم
گرچه بر خود کسوت و رخت خودآرائی ببست