تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر
کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر
یا در آتش تازه و تر مانده عنبر یا عبیر
پرخطر راهیست این وادی کجائی رهنما
سر قدم کرم زشوقت پا ندارم دستگیر
رند از میخانه ام رانده است و شیخ از خانقه
نه جوان را میل صحبت با من افتاده نه پیر
شوق کعبه هر کرا در سر در افتد لاجرم
زیر پهلو سنگ خارا نرمتر شد از حریر
ناشکیبا تشنه کی از خواب بتواند شکیب
جسم از جانست لابد در حقیقت ناگزیر
زمهریرم گر بود جا دوزخش سازم زآه
ور بدوزخ بگذرم از آه گردد زمهریر
زیر سم مرکبت این صید بسمل را بکش
چون نیم آنمرغ لایق کم نپنداری به تیر
رشته جان مرا پیوند با جانان بود
کی زباران حوادث شویدم نقش ضمیر
فیض تو عامست زآشفته نظر باری مگیر
گرچه خار و خس بود بارد بر او ابر مطیر
نیستم چون طاعتی جرمم بهمت در گذر
عذر میخواهم زرحمت پوزشم را در پذیر
یا علی گر صاحب خانه زسگ دارد نفور
سود کی دارد زسگ گر لابه دارد یا نفیر
یا در آتش تازه و تر مانده عنبر یا عبیر
پرخطر راهیست این وادی کجائی رهنما
سر قدم کرم زشوقت پا ندارم دستگیر
رند از میخانه ام رانده است و شیخ از خانقه
نه جوان را میل صحبت با من افتاده نه پیر
شوق کعبه هر کرا در سر در افتد لاجرم
زیر پهلو سنگ خارا نرمتر شد از حریر
ناشکیبا تشنه کی از خواب بتواند شکیب
جسم از جانست لابد در حقیقت ناگزیر
زمهریرم گر بود جا دوزخش سازم زآه
ور بدوزخ بگذرم از آه گردد زمهریر
زیر سم مرکبت این صید بسمل را بکش
چون نیم آنمرغ لایق کم نپنداری به تیر
رشته جان مرا پیوند با جانان بود
کی زباران حوادث شویدم نقش ضمیر
فیض تو عامست زآشفته نظر باری مگیر
گرچه خار و خس بود بارد بر او ابر مطیر
نیستم چون طاعتی جرمم بهمت در گذر
عذر میخواهم زرحمت پوزشم را در پذیر
یا علی گر صاحب خانه زسگ دارد نفور
سود کی دارد زسگ گر لابه دارد یا نفیر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۲ - درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس
درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس
گر نمی پرسی زدرد از امتحان خود بپرس
ای گل نوخیز حال باغبان پیر را
از پی شکرانه نخل جوان خود بپرس
حالت شبها که در کویت بروز آورده ام
گر نگفته پاسبانت از سگان خود بپرس
گفتی از تیر نگاه کیستت مجروح دل
من نمیگویم تو از تیر و کمان خود بپرس
گفتیم رخساره تو زعفرانی از چه شد
سر این روزی زشاخ ارغوان خود بپرس
زخم ناسور دلم زآن ناوک مژگان بجوی
تلخی کام من از شیرین دهان خود بپرس
ما خزان بسیار دیدیم ای بهار باغ حسن
میشوی آخر پشیمان از خزان خود بپرس
چند گوئی کز چه لاغر گشته اندامت چو موی
سر این باریکی از موی میان خود بپرس
گفتی از دیده چرا کردی دو جوی خون روان
قصه آن جوی از سرو روان خود بپرس
از غرور حسن ای گل گر فغانم نشنوی
حال زار عندلیب از باغبان خود بپرس
آن تن سیمین چرا دادی بسیم قلب غیر
طفلی از پیران گهی سود و زیان خود بپرس
نیست در راهت بجز خار مغیلان حاج را
آخر ای کعبه گهی از رهروان خود بپرس
طوطی از آن پسته شکرفشان آگاه نیست
وصفش از آشفته شیرین زبان خود بپرس
شب چو در گوشت رسد ای لیلی افغان جرس
حالت مجنون گهی از ساربان خود بپرس
در قیامت چون بتابد آفتاب روز حشر
ای علی مرتضی از شیعیان خود بپرس
گر نمی پرسی زدرد از امتحان خود بپرس
ای گل نوخیز حال باغبان پیر را
از پی شکرانه نخل جوان خود بپرس
حالت شبها که در کویت بروز آورده ام
گر نگفته پاسبانت از سگان خود بپرس
گفتی از تیر نگاه کیستت مجروح دل
من نمیگویم تو از تیر و کمان خود بپرس
گفتیم رخساره تو زعفرانی از چه شد
سر این روزی زشاخ ارغوان خود بپرس
زخم ناسور دلم زآن ناوک مژگان بجوی
تلخی کام من از شیرین دهان خود بپرس
ما خزان بسیار دیدیم ای بهار باغ حسن
میشوی آخر پشیمان از خزان خود بپرس
چند گوئی کز چه لاغر گشته اندامت چو موی
سر این باریکی از موی میان خود بپرس
گفتی از دیده چرا کردی دو جوی خون روان
قصه آن جوی از سرو روان خود بپرس
از غرور حسن ای گل گر فغانم نشنوی
حال زار عندلیب از باغبان خود بپرس
آن تن سیمین چرا دادی بسیم قلب غیر
طفلی از پیران گهی سود و زیان خود بپرس
نیست در راهت بجز خار مغیلان حاج را
آخر ای کعبه گهی از رهروان خود بپرس
طوطی از آن پسته شکرفشان آگاه نیست
وصفش از آشفته شیرین زبان خود بپرس
شب چو در گوشت رسد ای لیلی افغان جرس
حالت مجنون گهی از ساربان خود بپرس
در قیامت چون بتابد آفتاب روز حشر
ای علی مرتضی از شیعیان خود بپرس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۳ - دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس
مرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس
عشق چون در دل نشست اندیشه غفلت خطاست
رند کز می مست شد پروا ندارد از عسس
دیده را نبود نظر جز جانب منظور دل
منظر دل لاجرم خلوتگه یار است و بس
از همچو مشتری گر عار دارد شکری
یا شکر پنهان کند یا پر ببندد از مگس
باغبان ما را مران از گلشن کوی نگار
کاب و رنگ او نکاهد از هجوم خار و خس
محمل لیلی مگر در ره بود ای ساربان
کامده دل در بر مجنون بافغان چون جرس
تا توئی در محفل آشفته غزلخوانست و مست
با حضور گل نبندد بلبل شیدا نفس
کاشف اسرار یزدان مشعله افروز طور
آنکه ساجد کرد موسی را زانوار قبس
گل علی مرتضی و جای او گلزار دل
بلبل طبعم بمدح او نواخوانست و بس
مرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس
عشق چون در دل نشست اندیشه غفلت خطاست
رند کز می مست شد پروا ندارد از عسس
دیده را نبود نظر جز جانب منظور دل
منظر دل لاجرم خلوتگه یار است و بس
از همچو مشتری گر عار دارد شکری
یا شکر پنهان کند یا پر ببندد از مگس
باغبان ما را مران از گلشن کوی نگار
کاب و رنگ او نکاهد از هجوم خار و خس
محمل لیلی مگر در ره بود ای ساربان
کامده دل در بر مجنون بافغان چون جرس
تا توئی در محفل آشفته غزلخوانست و مست
با حضور گل نبندد بلبل شیدا نفس
کاشف اسرار یزدان مشعله افروز طور
آنکه ساجد کرد موسی را زانوار قبس
گل علی مرتضی و جای او گلزار دل
بلبل طبعم بمدح او نواخوانست و بس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۶ - رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس
رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس
ورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس
نالدم در سینه دل بی همنفس از سوز جان
نه کند غوغا بود مرغی چو تنها در قفس
تا مبادا مرغ دیگر رام دام او شود
میکنم از مصلحت پیوسته غوغا در قفس
گرچه محرومم زاوج شاخ ای برق یمان
هست زآه آتشین برقم مهیا در قفس
گه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو بط
زاشک و آه آتشکده داریم و دریا در قفس
کی شکار افکن کند بر صید بسته اعتنا
لذت تیری ندیدم مانده ام تا در قفس
هست خاک کوی صیادم چو گلگشت چمن
روز و شب باشد مرا عیش مهنا در قفس
زان لبان شکرینم طعمه ای ده لاجرم
کرده ای صیاد چون مرغ شکرخا در قفس
نه همین آشفته مانده در قفس کاورا بپاست
دام دیگر باد آنزلف چلیپا در قفس
گلشن رضوان نجف شد یا علی شیراز دام
بسته این مرغ نواخوان تو اینجا در قفس
ورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس
نالدم در سینه دل بی همنفس از سوز جان
نه کند غوغا بود مرغی چو تنها در قفس
تا مبادا مرغ دیگر رام دام او شود
میکنم از مصلحت پیوسته غوغا در قفس
گرچه محرومم زاوج شاخ ای برق یمان
هست زآه آتشین برقم مهیا در قفس
گه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو بط
زاشک و آه آتشکده داریم و دریا در قفس
کی شکار افکن کند بر صید بسته اعتنا
لذت تیری ندیدم مانده ام تا در قفس
هست خاک کوی صیادم چو گلگشت چمن
روز و شب باشد مرا عیش مهنا در قفس
زان لبان شکرینم طعمه ای ده لاجرم
کرده ای صیاد چون مرغ شکرخا در قفس
نه همین آشفته مانده در قفس کاورا بپاست
دام دیگر باد آنزلف چلیپا در قفس
گلشن رضوان نجف شد یا علی شیراز دام
بسته این مرغ نواخوان تو اینجا در قفس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۶ - ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باش
ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باش
خواب میآرد فسون غمزه ات بیدار باش
عقل بر دین میکند ترغیب و عشق او بکفر
کفر عشق اسلام دان و زعقل و دین بیزار باش
لعل او دارد مسیحائی نهان در زیر لب
ایدل من مرده وای چشم او بیمار باش
لعل قد او ببین سنگست لعل سرو چوب
بنده لعل سخنگو سرو خوش رفتار باش
چند ای موسی سینا روی با جد و جهد
گو بیا در طور عشق و طالب دیدار باش
من که در بیت الحزن یعقوب وش افتاده ام
صد هزاران یوسفم گو بر سر بازار باش
خواهشی آشفته چو گل گر بشکفتی در باغ خلد
در گلستان ولای مرتضی گو خار باش
خواب میآرد فسون غمزه ات بیدار باش
عقل بر دین میکند ترغیب و عشق او بکفر
کفر عشق اسلام دان و زعقل و دین بیزار باش
لعل او دارد مسیحائی نهان در زیر لب
ایدل من مرده وای چشم او بیمار باش
لعل قد او ببین سنگست لعل سرو چوب
بنده لعل سخنگو سرو خوش رفتار باش
چند ای موسی سینا روی با جد و جهد
گو بیا در طور عشق و طالب دیدار باش
من که در بیت الحزن یعقوب وش افتاده ام
صد هزاران یوسفم گو بر سر بازار باش
خواهشی آشفته چو گل گر بشکفتی در باغ خلد
در گلستان ولای مرتضی گو خار باش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش
با بقای میفروش این خم نمی افتد زجوش
زاهد آن لحظه شود صوفی که گردد خرقه پوش
صوفی آنساعت شود صافی که گردد درد نوش
خانه کی سارند اندر راه سیل اصحاب عقل
جای اندر بزم مستان کی کند ارباب هوش
دوش بر دوشند خیل عقل و دینش از قفا
تا که آنمه زلف مشکین را در افکنده بدوش
مطربی دارد نهان در پرده ضرب و اصول
گر دهل غوغا کند یا چنگ و نی دارد خروش
عاشق میخواره را از گفته واعظ چه غم
پند عامی را نخواهد داد عارف جابگوش
کی کند آشفته ترک میپرستی در جهان
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش
با بقای میفروش این خم نمی افتد زجوش
زاهد آن لحظه شود صوفی که گردد خرقه پوش
صوفی آنساعت شود صافی که گردد درد نوش
خانه کی سارند اندر راه سیل اصحاب عقل
جای اندر بزم مستان کی کند ارباب هوش
دوش بر دوشند خیل عقل و دینش از قفا
تا که آنمه زلف مشکین را در افکنده بدوش
مطربی دارد نهان در پرده ضرب و اصول
گر دهل غوغا کند یا چنگ و نی دارد خروش
عاشق میخواره را از گفته واعظ چه غم
پند عامی را نخواهد داد عارف جابگوش
کی کند آشفته ترک میپرستی در جهان
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۳ - باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش
شکر کن ای بلبل شیدا بوصل یار خویش
تا تو ای پروانه هستی نیست از وصلت نصیب
تا اثر از شمع بینی محو کن آثار خویش
تا بکی در چاه کنعان اسیر و دردمند
گرم کن ای یوسف مصری زنو بازار خویش
فارغم از منت شیخ و برهمن بعد از این
چون گسستم سبحه و ببریده ام زنار خویش
صبحدم بگذر بچین طره طرار دوست
دم مزن باد صبا از نافه تاتار خویش
خار عشق تو بدل دارم چه ذوق از گلشنم
باغبان منت منه من ساختم با خار خویش
در کش ای منصور دم دارت سزای گفتن است
عاشق صادق چرا گوید بکس اسرار خویش
وصف حیدر گوی واعض صحبت دونان بهل
افسری بر سر نه و بگسل زسر افسار خویش
تا بگلزار ولای مرتضی شد نغمه سنج
لاجرم من عاشقم آشفته بر گفتار خویش
روزه دارم همچو مریم در جهان مادام عمر
تا که بگشایم بآب میکده افطار خویش
عقل همسایه بود با نفس و نفس اندر خطاست
دل گرفتاری چرا بیند مجرم جار خویش
نفی خور خفاش تا کی کوری خود را بگو
منکر فضل علی را گو بکن انکار خویش
شکر کن ای بلبل شیدا بوصل یار خویش
تا تو ای پروانه هستی نیست از وصلت نصیب
تا اثر از شمع بینی محو کن آثار خویش
تا بکی در چاه کنعان اسیر و دردمند
گرم کن ای یوسف مصری زنو بازار خویش
فارغم از منت شیخ و برهمن بعد از این
چون گسستم سبحه و ببریده ام زنار خویش
صبحدم بگذر بچین طره طرار دوست
دم مزن باد صبا از نافه تاتار خویش
خار عشق تو بدل دارم چه ذوق از گلشنم
باغبان منت منه من ساختم با خار خویش
در کش ای منصور دم دارت سزای گفتن است
عاشق صادق چرا گوید بکس اسرار خویش
وصف حیدر گوی واعض صحبت دونان بهل
افسری بر سر نه و بگسل زسر افسار خویش
تا بگلزار ولای مرتضی شد نغمه سنج
لاجرم من عاشقم آشفته بر گفتار خویش
روزه دارم همچو مریم در جهان مادام عمر
تا که بگشایم بآب میکده افطار خویش
عقل همسایه بود با نفس و نفس اندر خطاست
دل گرفتاری چرا بیند مجرم جار خویش
نفی خور خفاش تا کی کوری خود را بگو
منکر فضل علی را گو بکن انکار خویش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باش
ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باش
سوزدت گر شمع سان در سوختن مردانه باش
آتشی خواه از جنون و عقلرا خرمن بسوز
گوشه گیر از مردمان و با پری همخانه باش
قبله من ابروی جانانه دیر و حرم
خوهی اندر کعبه ای بت خواه در بتخانه باش
خضر و ابلیس اند با هم اندر این ره هوشدار
چشم بگشا راه رو چاهست تو فرزانه باش
زینت معموره جز فرش و چراغی بیش نیست
آفتاب و گنج گر خواهی برو ویرانه باش
دوست جویان را زخود بیرون شدن لابد بود
طالب شمعی اگر بالی بزن پروانه باش
عشق لیلا ورز شو تیر ملامت را هدف
بعد از این مجنون صفت درعاشقی افسانه باش
تا بکی درویش جوئی کیمیا از این و آن
همچو آشفته بیا خاک در میخانه باش
پیر میخانه علی دارای اکسیر وجود
خاک پای او ببوس و از همه بیگانه باش
سوزدت گر شمع سان در سوختن مردانه باش
آتشی خواه از جنون و عقلرا خرمن بسوز
گوشه گیر از مردمان و با پری همخانه باش
قبله من ابروی جانانه دیر و حرم
خوهی اندر کعبه ای بت خواه در بتخانه باش
خضر و ابلیس اند با هم اندر این ره هوشدار
چشم بگشا راه رو چاهست تو فرزانه باش
زینت معموره جز فرش و چراغی بیش نیست
آفتاب و گنج گر خواهی برو ویرانه باش
دوست جویان را زخود بیرون شدن لابد بود
طالب شمعی اگر بالی بزن پروانه باش
عشق لیلا ورز شو تیر ملامت را هدف
بعد از این مجنون صفت درعاشقی افسانه باش
تا بکی درویش جوئی کیمیا از این و آن
همچو آشفته بیا خاک در میخانه باش
پیر میخانه علی دارای اکسیر وجود
خاک پای او ببوس و از همه بیگانه باش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش
خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش
از خم کثرت برآی و ساغر وحدت بنوش
گرچه از کوشش نگردد هیچ زنگی روسفید
تا توانی در صفای قلب زنگ اندود کوش
شاهدان بی پرده اند و مطربان اندر نوا
نشنوی یا خود نمی بینی تو با این چشم و گوش
قطره ای وقتی زابر عشق بر خاکم چکید
لاجرم خون شیاوشست میآید بجوش
حیرتم بر حیرت افزوده بظلمات سلوک
خضر راهی کو که بگشاید مرا او هوش گوش
بت پرست ار نقش بتگر را ببندد در نظر
لاجرم از کعبه خاطر فرو شوید نقوش
تا مگر از خاک سوی عالم پاکش برند
گوش جان آشفته را باشد بپیغام سروش
راند شیخ از مسجدم ای میگساران همتی
تا مگر راهی دهندم در سرای میفروش
میفروش بزم وحدت ساقی مستان علی
آنکه او را مدح گویند گویا و خموش
از خم کثرت برآی و ساغر وحدت بنوش
گرچه از کوشش نگردد هیچ زنگی روسفید
تا توانی در صفای قلب زنگ اندود کوش
شاهدان بی پرده اند و مطربان اندر نوا
نشنوی یا خود نمی بینی تو با این چشم و گوش
قطره ای وقتی زابر عشق بر خاکم چکید
لاجرم خون شیاوشست میآید بجوش
حیرتم بر حیرت افزوده بظلمات سلوک
خضر راهی کو که بگشاید مرا او هوش گوش
بت پرست ار نقش بتگر را ببندد در نظر
لاجرم از کعبه خاطر فرو شوید نقوش
تا مگر از خاک سوی عالم پاکش برند
گوش جان آشفته را باشد بپیغام سروش
راند شیخ از مسجدم ای میگساران همتی
تا مگر راهی دهندم در سرای میفروش
میفروش بزم وحدت ساقی مستان علی
آنکه او را مدح گویند گویا و خموش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۴ - عشق پیرانه سرم انگیخته در دل نشاط
عشق پیرانه سرم انگیخته در دل نشاط
بر هوا گسترده ام از نو سلیمان وش نشاط
پرچم زلف بتی افکند بر سر سایه ام
تا زنم بر بام گردون پرچم عیش و نشاط
قافله سالار عشقم کاروان پربار دل
مشتری مغبچگان و کوی میخانه رباط
اختلاط ماه و تو هست از ازل چون نور و چشم
گر بچشم مردمانم نیست پیدا اختلاط
ربط جان زآن تار زلفین دو تا کی بگسلد
تا که باشد در میان جان و جانان ارتباط
دست معمار وجودم چون بنا کرد از ازل
خشت من از عشق کرد و مهر مهرویان ملاط
ما در گیتی مرا در پای خم زاد از ازل
دایه ام شد میفروش و خاک میخانه قماط
احتیاطی داشتم از دیدن روی بتان
ناگهان تیر نظر از دست برد آن احتیاط
عیش باقی جوی در کوی مغان منزل گزین
در بسیط خاک چون نبود بساط انبساط
درگه پیر مغان خاک نجف دارالامان
این صراط مستقیم آشفته و نعم الصراط
سعی کن ایدل که تا گردی غبار درگهش
تا کله گوشه زکیوان بگذرانی از نشاط
بر هوا گسترده ام از نو سلیمان وش نشاط
پرچم زلف بتی افکند بر سر سایه ام
تا زنم بر بام گردون پرچم عیش و نشاط
قافله سالار عشقم کاروان پربار دل
مشتری مغبچگان و کوی میخانه رباط
اختلاط ماه و تو هست از ازل چون نور و چشم
گر بچشم مردمانم نیست پیدا اختلاط
ربط جان زآن تار زلفین دو تا کی بگسلد
تا که باشد در میان جان و جانان ارتباط
دست معمار وجودم چون بنا کرد از ازل
خشت من از عشق کرد و مهر مهرویان ملاط
ما در گیتی مرا در پای خم زاد از ازل
دایه ام شد میفروش و خاک میخانه قماط
احتیاطی داشتم از دیدن روی بتان
ناگهان تیر نظر از دست برد آن احتیاط
عیش باقی جوی در کوی مغان منزل گزین
در بسیط خاک چون نبود بساط انبساط
درگه پیر مغان خاک نجف دارالامان
این صراط مستقیم آشفته و نعم الصراط
سعی کن ایدل که تا گردی غبار درگهش
تا کله گوشه زکیوان بگذرانی از نشاط
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - آفتاب عشق در آئینه جان زد شعاع
آفتاب عشق در آئینه جان زد شعاع
الوداع ای صبر و عقل ودین و ایمان الوداع
چنگ بر دل میزند چنگی زنقش وقت شد
تا که بیمطرب درآیم صوفی آسا در سماع
ساقی از جام حقیقت صندلی باده بیار
کز خمار این هوسناکی بسر دارم صداع
کسوت فقرم بده درویش صاحب منزلت
تا کنم این جامهای عاریت را انتزاع
جلوه ای کن در درون سینه ای نور علی
تا زبام کعبه دل افکنی لات و سواع
وقت خوش مستی بود بیت الشرف کوی مغان
زآفتاب جام ساقی خوش گرفته ارتفاع
تابکی آشفته از زلف و خط خوبان حدیث
صفحه دل را بشوی از خط تعلیق و رقاع
الوداع ای صبر و عقل ودین و ایمان الوداع
چنگ بر دل میزند چنگی زنقش وقت شد
تا که بیمطرب درآیم صوفی آسا در سماع
ساقی از جام حقیقت صندلی باده بیار
کز خمار این هوسناکی بسر دارم صداع
کسوت فقرم بده درویش صاحب منزلت
تا کنم این جامهای عاریت را انتزاع
جلوه ای کن در درون سینه ای نور علی
تا زبام کعبه دل افکنی لات و سواع
وقت خوش مستی بود بیت الشرف کوی مغان
زآفتاب جام ساقی خوش گرفته ارتفاع
تابکی آشفته از زلف و خط خوبان حدیث
صفحه دل را بشوی از خط تعلیق و رقاع
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۵ - بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک
بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک
قدرت این باشد که کرده شکرستان از نمک
از نمک پاشی لب شیرین تو فارغ نشد
تا فکندی شوری اندر بزم مستان از نمک
پسته خندان گشوده بذله شیرین بگفت
نرخ شکر کرد آن شکر لب ارزان از نمک
قند از شکر کند قنادی ای بس این عجب
کان نمکدان از حلاوت ریخته آن از نمک
بر سر سیخ مژه بس دل زدی ایچشم مست
مستی و داری کباب و خیز بستان از نمک
گر بزخمی کس نمکساید کند افغان زدرد
جز لبت کاوریش دلرا کرده درمان از نمک
جز بنفشه خط که سر زد از نمک زار لبت
کی بنفشه سر زده یا شاخ ریحان از نمک
خضر آسا تازه و تر خط سبزت از چه ماند
گر نخورشید است هرگز آبحیوان از نمک
دوش وصف آن لب شکرفشان خامه نگاشت
کرد پرآشفته یکسر جیب و دامان از نمک
چون نمک نام علی را هم عدد شد لاجرم
زان سخن را چاشنی بخشد سخندان از نمک
قدرت این باشد که کرده شکرستان از نمک
از نمک پاشی لب شیرین تو فارغ نشد
تا فکندی شوری اندر بزم مستان از نمک
پسته خندان گشوده بذله شیرین بگفت
نرخ شکر کرد آن شکر لب ارزان از نمک
قند از شکر کند قنادی ای بس این عجب
کان نمکدان از حلاوت ریخته آن از نمک
بر سر سیخ مژه بس دل زدی ایچشم مست
مستی و داری کباب و خیز بستان از نمک
گر بزخمی کس نمکساید کند افغان زدرد
جز لبت کاوریش دلرا کرده درمان از نمک
جز بنفشه خط که سر زد از نمک زار لبت
کی بنفشه سر زده یا شاخ ریحان از نمک
خضر آسا تازه و تر خط سبزت از چه ماند
گر نخورشید است هرگز آبحیوان از نمک
دوش وصف آن لب شکرفشان خامه نگاشت
کرد پرآشفته یکسر جیب و دامان از نمک
چون نمک نام علی را هم عدد شد لاجرم
زان سخن را چاشنی بخشد سخندان از نمک
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۰ - مدعی تا چند میپرسی تو از اسرار دل
مدعی تا چند میپرسی تو از اسرار دل
چشم تر افکند بیرون نقطه پرگار دل
رشته زنار بگسستی ولی بت در بغل
گر توانی بگسل ای جان رشته زنار دل
شاهد معنی بود بیرنگ آئینه بیار
زرد و سرخ و سبزدان از پرده زنگار دل
پرتو رحمن نتابد در درون سینه ات
تا که داری نقش شیطان بر در و دیوار دل
وصل جانانت میسر نیست جز ایثار جان
جان نخواهد صاف شد الا باستظهار دل
هر که از نفس و هوا بگذشت و بیرون شد زتن
پای تا سر جان شود بی شبهه برخوردار دل
غیر نقش مرتضی اندر درون پرده نیست
لاجرم گر پرده برداری شبی از کار دل
تا بکی آشفته گوشت وقف موسیقی بود
گوش جان بگشای بر الحان موسیقار دل
عقل موسی و قبس عشق است و سینا سینه اش
نور سینا نیز باشد پرتوی از نار دل
چشم تر افکند بیرون نقطه پرگار دل
رشته زنار بگسستی ولی بت در بغل
گر توانی بگسل ای جان رشته زنار دل
شاهد معنی بود بیرنگ آئینه بیار
زرد و سرخ و سبزدان از پرده زنگار دل
پرتو رحمن نتابد در درون سینه ات
تا که داری نقش شیطان بر در و دیوار دل
وصل جانانت میسر نیست جز ایثار جان
جان نخواهد صاف شد الا باستظهار دل
هر که از نفس و هوا بگذشت و بیرون شد زتن
پای تا سر جان شود بی شبهه برخوردار دل
غیر نقش مرتضی اندر درون پرده نیست
لاجرم گر پرده برداری شبی از کار دل
تا بکی آشفته گوشت وقف موسیقی بود
گوش جان بگشای بر الحان موسیقار دل
عقل موسی و قبس عشق است و سینا سینه اش
نور سینا نیز باشد پرتوی از نار دل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۱ - رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه ام
رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه ام
نه مقیم کعبه ام نه ساکن بتخانه ام
بس عجب داری که من بیگانه ام زاسلام و کفر
آشنای عشقم و از این و آن بیگانه ام
منکه سرمستم زجام عشق جانان از ازل
محتسب گو سنگ زن بر شیشه و پیمانه ام
لیلی او در حشم لیلای من هر جائیست
صعب تر از قصه مجنون بود افسانه ام
آمدی ای برق خرمن سوز ومن بیحاصلم
لیک مشتی خس بود آماده در کاشانه ام
بر خرابیهای ملک دل مخند ایشاه حسن
گر کنی کاوش بسی گنجست در ویرانه ام
کشتی صبرم شکست از لطمه طوفان هجر
زآن حباب آسا بروی آب باشد خانه ام
من گذشتم از حیات جاودان و آب خضر
خضر مستان گو نماید ره سوی میخانه ام
میکده دریای رحمت مخزن سر ازل
کاندر او رخشد چو خور آن گوهر یکدانه ام
مضجع شاه خراسان مهبط روح الامین
کاز دو عالم وارهاند از همت مردانه ام
منت از دونان نخواهم برد از بهر دونان
چون مقرر شد نوال از سفره شاهانه ام
گر نباشد می من آشفته زساقی سرخوشم
ورد رود جان زنده جاوید از جانانه ام
نه مقیم کعبه ام نه ساکن بتخانه ام
بس عجب داری که من بیگانه ام زاسلام و کفر
آشنای عشقم و از این و آن بیگانه ام
منکه سرمستم زجام عشق جانان از ازل
محتسب گو سنگ زن بر شیشه و پیمانه ام
لیلی او در حشم لیلای من هر جائیست
صعب تر از قصه مجنون بود افسانه ام
آمدی ای برق خرمن سوز ومن بیحاصلم
لیک مشتی خس بود آماده در کاشانه ام
بر خرابیهای ملک دل مخند ایشاه حسن
گر کنی کاوش بسی گنجست در ویرانه ام
کشتی صبرم شکست از لطمه طوفان هجر
زآن حباب آسا بروی آب باشد خانه ام
من گذشتم از حیات جاودان و آب خضر
خضر مستان گو نماید ره سوی میخانه ام
میکده دریای رحمت مخزن سر ازل
کاندر او رخشد چو خور آن گوهر یکدانه ام
مضجع شاه خراسان مهبط روح الامین
کاز دو عالم وارهاند از همت مردانه ام
منت از دونان نخواهم برد از بهر دونان
چون مقرر شد نوال از سفره شاهانه ام
گر نباشد می من آشفته زساقی سرخوشم
ورد رود جان زنده جاوید از جانانه ام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۶ - لاابالی وار تارند و قلندر گشته ایم
لاابالی وار تارند و قلندر گشته ایم
با همه بی کسوتی دارای افسر گشته ایم
پیش ساقی در نماز و گرد خم اندر طواف
گوئیا از خاک میخانه مخمر گشته ایم
خرمن ایمان بباد و سوخته محصول زهد
همدم پیمانه و ساقی و ساغر گشته ایم
گوش بربسته زپند واعظان و ناصحان
همنشین عود و رود و چنگ و مزمر گشته ایم
نکته ای خواندیم از آیات عشق و عاشقی
واقف از آیات در هر چار دفتر گشته ایم
هر یکی زین هفت اختر شد مربی دهر را
ما مربی از دمی بر هفت اختر گشته ایم
لیک از بس ناخلف بودیم در فرمان حق
وه که عاق هفت آبا چار ما در گشته ایم
خاتم جم را که عشق اوست از کف داده ایم
تا که دیو نفس را ایدل مسخر گشته ایم
پیر میخانه چو دید این خجلتم از لطف گفت
بر مس قلب تو ما گوگرد احمر گشته ایم
ما محبان علی را دستگیری میکنیم
شیعیان را ما شفیع روز محشر گشته ایم
گو بیا در سایه اقبال ما آشفته وار
زآنکه ما روح القدس رازیب شهپر گشته ایم
با همه بی کسوتی دارای افسر گشته ایم
پیش ساقی در نماز و گرد خم اندر طواف
گوئیا از خاک میخانه مخمر گشته ایم
خرمن ایمان بباد و سوخته محصول زهد
همدم پیمانه و ساقی و ساغر گشته ایم
گوش بربسته زپند واعظان و ناصحان
همنشین عود و رود و چنگ و مزمر گشته ایم
نکته ای خواندیم از آیات عشق و عاشقی
واقف از آیات در هر چار دفتر گشته ایم
هر یکی زین هفت اختر شد مربی دهر را
ما مربی از دمی بر هفت اختر گشته ایم
لیک از بس ناخلف بودیم در فرمان حق
وه که عاق هفت آبا چار ما در گشته ایم
خاتم جم را که عشق اوست از کف داده ایم
تا که دیو نفس را ایدل مسخر گشته ایم
پیر میخانه چو دید این خجلتم از لطف گفت
بر مس قلب تو ما گوگرد احمر گشته ایم
ما محبان علی را دستگیری میکنیم
شیعیان را ما شفیع روز محشر گشته ایم
گو بیا در سایه اقبال ما آشفته وار
زآنکه ما روح القدس رازیب شهپر گشته ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - شاهد عید از در آمد شد زدل اندوه بیم
شاهد عید از در آمد شد زدل اندوه بیم
ساقی گلچهره کو مطرب کجائی کو ندیم
بعد از این دل مرده نتوان بود کز لطف هوا
مرده گان را زنده میدارد از این جنبش نسیم
همره ما باش تا بنمایمت دیر مغان
زاهدا اینست رندانرا صراط مستقیم
میزند در پرده مطرب نکته توحید را
فهم این معنی نخواهد کرد جز ذوق سلیم
عکس ساقی را بجام می همی بیند بصیر
آنچنان کز می کند حل معما را حکیم
ارتکاب معصیت را گرچه شد انسان عجول
نیست چندان در بر حلم خداوند حلیم
میکنم من در گنه اصرار کاندر روز حشر
تا توانم کرد میزانش بر عفو رحیم
هست شیطان را طمع آمرزش از عفو خدای
رحمت و انعام ایزد بس که شد عام عمیم
با وجود بسمله نبود ضرر در هیچ شبی
می بده ساقی به بسم الله الرحمن الرحیم
ساقی گلچهره کو مطرب کجائی کو ندیم
بعد از این دل مرده نتوان بود کز لطف هوا
مرده گان را زنده میدارد از این جنبش نسیم
همره ما باش تا بنمایمت دیر مغان
زاهدا اینست رندانرا صراط مستقیم
میزند در پرده مطرب نکته توحید را
فهم این معنی نخواهد کرد جز ذوق سلیم
عکس ساقی را بجام می همی بیند بصیر
آنچنان کز می کند حل معما را حکیم
ارتکاب معصیت را گرچه شد انسان عجول
نیست چندان در بر حلم خداوند حلیم
میکنم من در گنه اصرار کاندر روز حشر
تا توانم کرد میزانش بر عفو رحیم
هست شیطان را طمع آمرزش از عفو خدای
رحمت و انعام ایزد بس که شد عام عمیم
با وجود بسمله نبود ضرر در هیچ شبی
می بده ساقی به بسم الله الرحمن الرحیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۰ - چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم
وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم
تا بکی چون زاغ اندر باغ آیم با خزان
عندلیبم کن که تا زیب بهارستان شوم
تا بکی باشم سکندروار در ظلمات نفس
جرعه ای بخشا مرا تا چشمه حیوان شوم
چیستم من مشت خاکی تیره آلوده برنگ
قطره ای افشان بخاکم تا سراپاجان شوم
ذره زآن کیمیا ده تا که اکسیرم نی
تا شوم قابل که با خاک درت یکسان شوم
چون فلاطون چند جویم سر حکمت را زخم
لقمه ای بخشا از آن خوانم که تا لقمان شوم
ساقیا از آبشار معرفت رطلی بیار
تا شناسم یار و بر اغیار دست افشان شوم
پارسی گو الکن و آشفته شیرازیم
منطقم بگشا که در مدح نبی سحبان شوم
مرتضی را وصف گویم تا امام عسکری
بعد از آن مدحت سرای صاحب امکان شوم
وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم
تا بکی چون زاغ اندر باغ آیم با خزان
عندلیبم کن که تا زیب بهارستان شوم
تا بکی باشم سکندروار در ظلمات نفس
جرعه ای بخشا مرا تا چشمه حیوان شوم
چیستم من مشت خاکی تیره آلوده برنگ
قطره ای افشان بخاکم تا سراپاجان شوم
ذره زآن کیمیا ده تا که اکسیرم نی
تا شوم قابل که با خاک درت یکسان شوم
چون فلاطون چند جویم سر حکمت را زخم
لقمه ای بخشا از آن خوانم که تا لقمان شوم
ساقیا از آبشار معرفت رطلی بیار
تا شناسم یار و بر اغیار دست افشان شوم
پارسی گو الکن و آشفته شیرازیم
منطقم بگشا که در مدح نبی سحبان شوم
مرتضی را وصف گویم تا امام عسکری
بعد از آن مدحت سرای صاحب امکان شوم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۲ - مرده گان را از دم عیسی حیاتی تازه بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم
من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم
کی توانم عشق را دستی بپیرامن کشم
گر عروسان چمن پیشت بخوبی دم زنند
از قفا بیرون زبان هرزه سوسن کشم
تا مسم را زر کند اکسیر سازی در کجاست
روی آنم نیست تا خود منت از آهن کشم
من جم بی خاتمم بر مسند اقلیم فقر
خجلت از بی خاتمی باید زاهریمن کشم
عشقم اندر سینه و دل تابع نفس هوا
دوستم هم کاسه و من باده با دشمن کشم
چشم شاهد باز و دل شد مبتلای این و آن
نفس در عصیان و فردا این غرامت من کشم
رحمتی ایعشق تا کی من برم منت زعقل
آخر ای جان همتی تا چند بار تن کشم
جلوه ی ای یوسف مصری که شد چشمم سفید
چند باید انتظار بوی پیراهن کشم
از سر آشفته بگردن منتی باشد مرا
تا بزیر ...مهر مرتضی گردن کشم
کی توانم عشق را دستی بپیرامن کشم
گر عروسان چمن پیشت بخوبی دم زنند
از قفا بیرون زبان هرزه سوسن کشم
تا مسم را زر کند اکسیر سازی در کجاست
روی آنم نیست تا خود منت از آهن کشم
من جم بی خاتمم بر مسند اقلیم فقر
خجلت از بی خاتمی باید زاهریمن کشم
عشقم اندر سینه و دل تابع نفس هوا
دوستم هم کاسه و من باده با دشمن کشم
چشم شاهد باز و دل شد مبتلای این و آن
نفس در عصیان و فردا این غرامت من کشم
رحمتی ایعشق تا کی من برم منت زعقل
آخر ای جان همتی تا چند بار تن کشم
جلوه ی ای یوسف مصری که شد چشمم سفید
چند باید انتظار بوی پیراهن کشم
از سر آشفته بگردن منتی باشد مرا
تا بزیر ...مهر مرتضی گردن کشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۱ - آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم
آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم
تنک شکر بسته و از هندو اهواز آمدم
بی حضور دوست عاشق چون زید در بوستان
در بهشتم خواند زاهد رفتم و باز آمدم
بال و پر بشکسته بودم لیکن از رخنه قفس
گلستانی دیدم و لابد بپرواز آمدم
تاختی زد از مژه بر پرده دل شاهدی
لاجرم چون چنگ در مجلس باواز آمدم
بی سماع چنگ و باده مست و میرقصم زوجد
بی تو ایمطرب بساز و نی نوا ساز آمدم
نام تو بردم بمحفل سوختم خود را چو شمع
تا چرا در راز عشق دوست غماز آمدم
تار گیسو و بناگوش تو دارم زیبدم
گویم ار موسی صفت از بهر اعجاز آمدم
همچو منصورم بدار امتحان کردی و من
در میان کشتگان تو سرافراز آمدم
با سر زلفت چو بد آشفته همزاد از ازل
با پریشانی از آن همدوش از آغاز آمدم
ای امام هشتمین نشناخته پا را زسر
تا ببوسم درگهت از ملک شیراز آمدم
تنک شکر بسته و از هندو اهواز آمدم
بی حضور دوست عاشق چون زید در بوستان
در بهشتم خواند زاهد رفتم و باز آمدم
بال و پر بشکسته بودم لیکن از رخنه قفس
گلستانی دیدم و لابد بپرواز آمدم
تاختی زد از مژه بر پرده دل شاهدی
لاجرم چون چنگ در مجلس باواز آمدم
بی سماع چنگ و باده مست و میرقصم زوجد
بی تو ایمطرب بساز و نی نوا ساز آمدم
نام تو بردم بمحفل سوختم خود را چو شمع
تا چرا در راز عشق دوست غماز آمدم
تار گیسو و بناگوش تو دارم زیبدم
گویم ار موسی صفت از بهر اعجاز آمدم
همچو منصورم بدار امتحان کردی و من
در میان کشتگان تو سرافراز آمدم
با سر زلفت چو بد آشفته همزاد از ازل
با پریشانی از آن همدوش از آغاز آمدم
ای امام هشتمین نشناخته پا را زسر
تا ببوسم درگهت از ملک شیراز آمدم