تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۷ - به ابی انت و امی ز خدا می خواهم
به ابی انت و امی ز خدا می خواهم
که رساند زره لطف بدان درگاهم
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۹ - تصدقت شوم ای گلعذار سیمین تن
تصدقت شوم ای گلعذار سیمین تن
که بی حضور تو تلخ است زندگانی من
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳۵ - رئیس خیل هواجن امام جمعه حسن
رئیس خیل هواجن امام جمعه حسن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳۷ - برادرا، به عروس نشاط،همسر شو
برادرا، به عروس نشاط،همسر شو
ولیک با خبر از حال این برادر شو
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۴۲ - هزار سال رهست از تو تا مسلمانی
هزار سال رهست از تو تا مسلمانی
هزار سال دیگر تا به شهر انسانی
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۴۴ - به هر که جور نکردی نمی توانستی
به هر که جور نکردی نمی توانستی
تو آن نه ای که جفایی توانی و نکنی
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در شمه یی از حال خود و تأسف خرابی خانه و منقبت کاظمین علیهما السلام فرماید
منم که کرد فلک کشت زندگیم حصاد
منم که داد زمین خاک هستیم بر باد
مرا پدر بود آن مادر، این که می شنود
اگر از آن کنم افغان، وگر ازین فریاد؟!
وگر ز من شنود کس، چگونه بشمارم
شکایتی که نهایت نداردش تعداد؟!
هم، آن بخون دلم داد از ستم عادت؛
هم، این بشیر غمم کرد از جفا معتاد!
هم، آن دل از وطنم کند با لبی نالان؛
هم، این بغربتم افگند با دلی ناشاد!
ز حسرت وطنم، دل بغربت است غمین؛
چنانکه در وطنم جان ز جور اهل فساد!
اگر بخانه نشینم، نه بوریاست نه پوست؛
وگر رحیل گزینم، نه راحل است و نه زاد
بخاک غربتم، از دل غبار غم نبرد؛
بتحفه آوردم بویی از وطن گر باد
دل گرفته ی مرغ اسیر ازین که گهی
شنید بوی گل، از رخنه ی قفس نگشاد
بگلشن وطنم، نیز نشکفد خاطر؛
بوصل همنفسان؛ از جفای اهل عناد!
چو بلبلی که بر او زاغ بسته راه نفس
بزخم دل، گلش از خنده مرهی ننهاد
چه عذر گویم، کآواره از وطن گشتم؛
جز اینکه اخترم از چشم آسمان افتاد؟!
وگرنه من نیم آن کس که بی سبب ز بهشت
کشم بجای دگر رخت، تا شوم دلشاد
خدای داند و، آنکو چو من بود دلتنگ
ز بیوفائی یاران، که رنجشان مرساد!
که هیج دوست بخاطر، ز دوستان وطن
نکند دل، مگر از فتنه سازی حساد!
کنند قصد من اخوان، چو از ره نیرنگ؛
کنند چاه براهم، چو از طریق عناد
دهم بآهی من نیز مزدشان دم نزع
چنانکه رستم از آن تیر داد مزد شغاد
منم، که جان و تنم ز اشک و آه شد ناچیز
چو آتش از نم آب و، چو خاک از دم باد
چه آتش؟ آتش خار و، چه خاک؟ سوده غبار!
چه آب؟ گریه ی نوح و، چه باد؟ صرصر عاد!
چو آسمان بود از دود آه من نیلی
فضای سینه و، داغش دهد ز اختر یاد!
به نسبتی بود افزون ز اختران داغش
کالوف از عشرات و، مآت از آحاد!
نمیرسد چو بفریادش، چه سود مرا
ازینکه خلق بفریاد آرم از فریاد
فغان، که طالعم این است و؛ باز باید بود
غمین ز محنت اعداو و زحمت حساد
بکار خویش، شب و روز، مانده حیرانم؛
که بی کمال تر از من، کسی ندارد یاد
اگر، بیمن حیاتم، شماری از حیوان
وگر بدولت نطق، از بشر کنی تعداد
ازین چه سود که بی بهره داردم گردون
هم از نمای نبات و، هم از ثبات جماد؟!
نیم دبیر، که با صد هنر چو تکیه زنم
بصدر محکمه بر جای صاحب بن عباد
جگر خورم، که نی خامه از شکر خالی است؛
ورق درم، که مدادم نمیکند امداد!
نیم امیر، که روزی کشم چو مرغ بسیخ؛
شبش ز بیوه زنان بر فلک رود فریاد!
نیم وزیر، که پوشم لباس داد بر آن
گر از امیر رود بر ستمکشی بیداد!
نه والیم، که دهم عرض گنج با لشکر؛
نه طاغیم، که کنم عزم فتنه یا افساد!
نیم گدا، که شوم خاکروب ز آتش جوع؛
بخانه ی که و مه، کآبرو دهم بر باد!
نیم طبیب، که ناچار بهر کسب معاش
شوم شکفته ز آزار خلق و رنج عباد!
ربایم از کف آن زر، به پنجه ی محکم؛
گشایم از رگ این خون، بنشتر فولاد!
نه قاضیم، که به امید رشوه بنشینم؛
مدام چشم بره، تا ازین رسم بمراد!
که در میان دو همسر، سخن کشد بطلاق؛
که در میان دو یکدل، رسد مهم بفساد!
نه شحنه ام، که زنم بر سبوی رندان سنگ؛
نه شبروم، که برم زر ز مخزن شداد
نه ساقی ام، که کشد گر پیاله یی ز کفم
گدا نیاورد از روزگار خسرو یاد
چرا که نیست کنون کاسه سرنگون رندی
که کاسه یی دهمش، کیسه یی تواند داد!
نه مطربم، که بآواز رود و نغمه ی عود
کنم ببزم طرب روح باربد را شاد
چرا که نیست کنون همدمی که همچون نی
اگر ز من شنود ناله یی کند فریاد!
نه زاهدم، که بمحراب از طمع شب و روز
دعا کنم که بود عمر عمرو زید زیاد
نه صوفیم، که کنم وجد اگر مریدی چند
زنند دم ز ارادت، مگر رسم بمراد!
نه تاجرم، که کشم ناقه زیر بار و روم
ز بلخ سوی صفاهان، ز ری سوی بغداد
نه کاسبم، که به نیروی پنجه ساز دهم
گهی ز سیم و زر و، گه ز آهن و فولاد
سوار و تاج، که تا زن سناسدم زرگر ؛
سنان و تیغ، که تا مرد داندم حداد!
زنم دم از سخن، اما چه سود نشناسم
سواد را ز بیاض و، بیاض را ز سواد؟!
بریده باد زبانم، سیاه خامه اگر
کند ز مدح بدان وز هجو نیکان یاد
نیم ز اهل هنر، چون ظهیر، تا گویم:
«مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد»
ولی هزار غم، از دست دوستان دارم؛
که هر یکی بدگرگونه داردم ناشاد
ستم ظریف حریفان من، مرا گویند
یکی ز مهر و وفا و، یکی ز طنز و عناد:
صبور باش، که گردند کامران اخلاف؛
بشکر کوش، که بودند کام بخش اجداد
کنون که لقمه جوین است و خرقه پشمین است
بمن ازین چه رسید و، مرا از آن چه گشاد؟!
که من نبودم و، بودند شهدنوش آبا؛
که من نباشم و، باشند حله پوش اولاد؟!
دگر یک از طرفی گویدم: غنیمت دان
که خ وش همی گذرانند دوستان بلاد
مرا که با سر مخمور شد، مقامم قم؛
مرا که با لب تشنه، رهم به کوفه فتاد!
چه سود ازین که سبیل است باده در شیراز؟!
چه سود از اینکه روان است دجله در بغداد؟!
دگر یک از طرفی گویدم: مباش غمین؛
که چون غنی شوی، از عهد فاقه ناری یاد
مرا که تیر، شرابی چشاندم ز حمیم
مرا که دی غم آتش نشاندم بر باد
چه سود ازین که شود آب سرد در بهمن؟!
چه سود ازین که شود خاک گرم در مرداد؟!
دگر یک، از طرفی گویدم که :خوشدل باش
بنظم شعر و، منال از سپهر بدبنیاد!
دو چیز مایه شعر است و شاعری، گفتم
کزان دو شاعر اگر بهره یافت، شد استاد
یکی عطای دل آزادگان جم آیین
یکی هوای پریزادگان حور نژاد
ولی ز بخت بد من، درین زمانه نماند
یکی از آن دو که دل را کند کس از وی شاد
نه سروری، که بپایش سری توانم سود؛
نه دلبری که بدستش دلی توانم داد
زمانه، این؛ گر از اهل زمانه میپرسی
ز بدگمان ایشان ندارد استبعاد
که گر قصیده فرستم، بخسرو کشمیر
وگر غزل بنویسم بدلبر نوشاد
ز نسبت طمعم، بر دل آن زند نشتر؛
بتهمت هوسم، خاطر این کند ناشاد!
حذر ز نیسبت این عیب و عار، خاصه مراد؛
که جود شه پدرآموز و عشق مادر زاد
کمال جود و، طمع؛ گمرهی است این نسبت!
جلال عشق، و هوس؛ ابلهی است این اسناد!!
هزار ناخنم اندر جگر خلید و فغان؛
که ناخن یکی ام، عقده یی ز دل نگشاد
مرا که جنس وفا، مایه شد درین بازار؛
در دکان چه گشایم باین متاع کساد؟!
بغیر من، که بکسب هنر، رخم زرد است؛
چو گل رخ همه کس سرخ شد، که زرد مباد!
بود، ز سیلی استاد سرخ رویی خلق؛
منم که کرد رخم زرد سیلی استاد
ز روز زادن من، چشم زال چرخ نخفت؛
بشوق اینکه قبول افتدم، ولی نفتاد
شب زفاف، نخسبد ازین خیال عروس؛
که روز ازو چه خیال است در دل داماد؟!
وحید عصرم و، چون عرفی این گواهم بس
که شرم این سخنم، خوی ز چهره بیرون داد
سری بتربیت اهل دل ندارد چرخ
اگر چو من دگران را، چه سود از استعداد؟!
منم که در همه ملک عراق معروفم؛
ولی بود وطنم اصفهان که باد آباد
وطن بهشت و، من آدم؛ ولی نه آن آدم
که خورد گندم و، ز آن بزمگه برون افتاد
ز دوستداری اهل وطن، عجب دارم؛
که با نهایت یاری و با کمال وداد
اگر چه میشمرندم، ز دودمان اصیل؛
که پاک گوهری و، پاک زاد و پاک نژاد
اگر چه هیچ یک از صحبتم نیند ملول؛
ندیده و نشنیده ز من نفاق و فساد
اگر چه اصل مرا قایلند، از بد و خوب؛
وگر چه وصل مرا مایلند، از رد و راد!
مرا غریب پسندند و، خود مقیم وطن؛
مرا اسیر گذارند و، خود ز قید آزاد!
فغان که سرزنشم نیز میکنند که من
پی گشایش دل رفته ام بسیر بلاد
حکایت من و، آن دوستان ناانصاف؛
بود حکایت آن قوم رحم داده بباد
که بهر کسب شرف، میکنند بال همای،
که تا دهند ازو زینت کلاه قباد!
ولی ز پستی همت، از آن گروه یکی؛
دگر ز بی پر و بالی آن نیارد یاد
عجب تر اینکه نکوهش کنندش ار بینند
که خود رود بتفرج بآشیانه ی خاد
بغربتم، نوشتند نامه وین سهل است؛
بهر که نامه نوشتم، جواب نفرستاد
در آن دیار که آباد باد، دور فلک
خراب کرد بسی خانه، باز کرد آباد
بغیر قصر و سرای من و قبیله ی من
که خود به تیشه ی بیداد، کندش از بنیاد!
ز اشک و آه من، آن خانه های عالی را
ز کین رساند بآب و، ز خشم داد بباد
چه قصرها، که بهر یک نشستی ار شیرین
سرای خسروپرویز، رفتیش از یاد
هزار قصر و، بهر یک هزار نقش بدیع،؛
کشیده خامه ی ارژنگ و مانی و بهزاد
بهر یکی امرا کرده عمرها به نشاط
بهر یکی وزرا بوده سالها بمراد
نشسته بر در هر یک، خجسته دربانان؛
نداده ره به سلیمان و، بسته راه بباد
فتاد رخنه به ایوان آن کسان افسوس
که بر رواق فلکشان ز بیم رخنه فتاد
مگوی رخنه به ایوان فتادشان، که زمین؛
ز جور چرخ مشعبد، دهن بشکوه گشاد
دریغ چشم ندارد حصار منظرشان؛
که تا زیاری کردی بزاریم امداد
زبان ندارد و، ای کاش داشت، تا میگفت
فسانه ها که ز یاران رفته دارد یاد!
ز دانش وزرای امین پاک نسب
ز صولت امرای گزین ترک نژاد
که داده غاشیه بر دوش آصف و یحیی
ربوده طاقیه از فرق اردشیر و قباد
ز کلک آنان، خاموش شمس دین و عمید
ز تیغ اینان، مدهوش قارن و کشواد
ز خوان نعمت آن جود پروران که بدی
سگان درگهشان به ز گربه های زیاد
ز رخش دولت آن عدل گستران که بدی
خران آخرشان به ز صافنات جیاد
ز جود وداد کرم پیشگان عدل آیین
که روح حاتم و نوشیروان ازیشان شاد
هم از عدالتشان بوده ظالمان مظلوم
هم از سخاوتشان گشته بندگان آزاد
ز نوخطان سهی قد، که روز و شب آنجا
بروی هم در صحبت گشاده با دل شاد
ز گلرخان شکرلب، که صبح و شام آنجا
بآب چشمه خم، داده خاک غم بر باد!
چرا چو ابر نگریم؟ بر آن قصور خراب!
چرا چو جغد ننالم بر آن خراب آباد؟!
که رفته خانه خدایان و، بایدم دیدن
در آن محله که از بوستان نشان میداد
بباد رفته گل و سرو و، خار در وی سبز؛
پریده بلبل و قمری و، زاغ در فریاد!
چو یاد آورم از هجر همدمان آنجا
بناله آیم و چون نی کنم فغان بنیاد
تسلیی که بمن دوستان دهند این است
که: این خرابه که آبادیش تراست مراد
اگر بعهد تو نگرفت رنگ آبادی
پس از تو دیگری از بهر خود کند آباد؟!
من از فسانه ی آن قوم، در خروش آیم؛
که ای گروه ملامت سرشت جور نهاد
امید من، همه این بود و هست و خواهد بود
که این دو روزه که هستم، چه هفت و چه هفتاد
کهن خرابه ی خود، خود کنم ز نو تعمیر؛
نهم چو سوی وطن رو، بر غم اهل عناد
در آن خرابه، ز نو طرح باغی اندازم؛
که هر که بیندش، از باغ خلد نارد یاد
بصحن باغ فشانم، دود بجوی چو آب؛
بطرف جوی نشانم، وزد بباغ چو باد
قرنفل و گل و نسرین و لاله و سنبل
چنار و عرعر و سرو و صنوبر و شمشاد
تذرو و طوطی و قمری، همام و بلبل و سار؛
بشاخ سرو و گل، از دام و از قفس آزاد
غزل سرا و سخنگوی و نغمه سنج بکام
ترانه ساز و نواخوان، صفیر زن بمراد
چو آن مکان شود آباد از عنایت دوست
کنم مصاحبت دوستان پاک نهاد
من و چو من، دو دل آزرده یی که یارمنند
بوصل هم گذرانیم روزگاری شاد
وگرنه هر کف خاکی درین جهان گردد
هزار بار خراب و هزار بار آباد
دگر برای معاش، آن زمان چو ناچار است
مداخلی که نباشند همدمان بیزاد
چو هیچ شغل زمانه، ز من نیافت نظام
چو هیچ کار جهان را، گره زمن نگشاد
همای همت من، جا بهیچ قصر نکرد؛
که هم ز تنگی دل، رو بآشیان ننهاد
به آنکه مزرعه ی آخرت چو شد دنیا؛
کنم ز مرحمت ذوالجلال استمداد
اگر مراحم شاهنشه زمان باشد؛
در آن زمین که بمن بازمانده از اجداد
کنم شیار بناخن زمین، که بر دوشم
بود ز بیل گران تر، کرشمه ی حداد
بخاک، دانه فشانی کنم؛ باین امید
که ایزدم کند از احتیاج زاد آزاد
دهم ز چشمه ی چشم خود، آبش ار بینم
که کس ز جود در جو، بروی من نگشاد
شود پدید، ز هر دانه، هفت سنبل تر
وگر عنایت ایزد بود، شود هفتاد
دهد خدا برکت، چون بکشته بی منت
بسا گرسنه که سیرش کنم بوقت حصاد
جهانیان، همه گر قوت سالیانه برند
چه کم کنند، چو کرد آفریدگار زیاد؟!
ولی، دل از دو طریقم مشوش است و بود؛
ز هر دو زاری ارواح و خواری اجساد
یکی حواله ی دیوان، شهش معاف کند؛
یکی خیانت دهقان، خداش مرگ دهاد
ازین دو راه، اگر خاطرم بیاساید؛
نه از زمین کنم افغان، نه ز آسمان فریاد
ره عراق عرب، گیرم از عراق عجم؛
روم ازین ده ویران، بخطه یی آباد
چرا که من که بیک جرعه آب سیرابم
چه زنده رود صفاهان، چه دجله ی بغداد
دگر چه بهتر ازین، کاندرین خجسته زمین
بصبح و شام، چو مهر و چو مه ز روی وداد
رخ نیاز، بمالم بر آستان دو شاه
نخست موسی کاظم، دگر تقی جواد
هم آن سپهر نجوم کمال، چون آبا
هم این محیط لآل جلال، چون اجداد!
همان چو احمد مختار، باعث تکوین؛
هم این چو حیدر کرار علت ایجاد!
بعلم دین، علما خواسته از آن تعلیم؛
بحکم حق، حکما یافته ازین ارشاد!
هم آن چو صلح کند در میانه ی اعداد
هم این چو ربط دهد در میانه ی اضداد
دگر ز مرحمت آن و لطف این نرسد
زیان بآتش از آب و ضرر بخاک از باد
کهینه چاکر ایوان آن، بجان اقطاب؛
کمینه خادم درگاه این، بدل اوتاد!
دلیل حضرت آن، هادی طریق حضور؛
مقیم سده ی این، ساکن سرای شداد!
کنم ستایش آن را، خلاصه ی اذکار؛
کنم نیایش این را، ضمیمه ی اوراد!
هم آن ز مسکنم آرام بخشد، این ز معاش؛
هم آن ز مبدأم آگاه سازد، این ز معاد!
امام هفتم آن، این بود امام نهم؛
اگر ائمه ی اثنی عشر کنی تعداد
یکی پدر بود، آن یک پسر امامی را
که ماده آهوکی شیرده جدا ز اولاد
چو گشت صید و ازو جست یاوری دردم
بضامنی وی آزاد ساختش صیاد
غریب خاک خراسان، حبیب اهل عراق
که والد و ولدش هر دو خفته در بغداد
فزون ازین نتوان داد دردسر آذر
به خادمان سرای ائمه ی امجاد
اگر چه کلک زبان آورم بحمدالله
بود زبان دازش، که کوتهیش مباد
ولی، مدایح آل نبی، از آن بیش است،
که از هزار یکی را کسی کند تعداد
شوند اگر چه ملک کاتب و، فلک دفتر؛
شوند اگر چه درختان قلم، بحار مداد
مدیح من نبود گرچه آن متاع نفیس
که هدیه گویم و خوانم، ولی ازینم شاد
که هر که ملک سلیمانیش بود، داند
که نمله را نبودتحفه، جز جناح جراد
همیشه تا کند از دور جم، حکایت جام؛
همیشه تا دهد آیینه از سکندر یاد
شوند اعادی آن، از خمار سر غمگین
بوند احبه ی این، از صفای خاطر شاد
یگانه یی که ز حکمت نظام دوران داد
بسنگ رنگ و بگل بو، بجانور جان داد
آذر بیگدلی : قصاید
شماره ۸ - نخست آینه یی بهر دیدن خود خواست
نخست آینه یی بهر دیدن خود خواست
قرار کار، بخلق سرای امکان داد
به عقل آیه والایی دو عالم خواند
بعرش، پایه ی بالایی نه ایوان داد
ز مرحمت، بطربگاه هشتمین ایوان
ضیاء مشعله ی اختران تابان داد
ز هفت منظر دیگر، بهفت سیاره؛
خجسته منزلی از ماه تا بکیوان داد
به خیل جن و بصف ملک، لباس وجود
ز فرط مرحمت و از کمال احسان داد
پس آنگه، از پی ایجاد ممکنات جهان
ز جود رونق بازار چار ارکان داد
بعلم لم یزلی، کار جمله عالم را،
بآشنایی آبای سبعه فرمان داد
پدید کرد نبات و جماد از حکمت
وزان دو، رونق صحرا و زینت کان داد
شجر، ترنج و به و سیب روح پرور ریخت؛
حجر، زبرجد و یاقوت و لعل رخشان داد
نظاره کن که چه خاصیت و چه منفعت است
که او بباد شمال و به ابر نیسان داد؟!
گهی که این دم وافی بخاک دشت دمید
گهی که آن نم صافی به بحر عمان داد
هم این از آن دم جانبخش، بهر زیب جهان
چمن چمن سمن و، روضه روضه ریحان داد
هم آن از آن نم دلکش، برای زینت دهر؛
صدف صدف گهر و، رشته رشته مرجان داد!
در این دو آینه، چون آن صفا که خواست ندید؛
زلال صاف حیات از کرم بحیوان داد
ندید در طبقات صنوف حیوانی
ز عشق چون اثر، آن دم که جمله را جان داد
امانتی که شناساییش عبارت از اوست
چو عشق دید در انسان، به نوع انسان داد
به انبیا، که ز اسرار عشق آگاهند؛
خلافت بد و نیک جهان ببرهان داد!
به اولیا، که ز صهبای معرفت مستند؛
شراب از خم تحقیق و، جام عرفان داد
بخسروان، که شبان رعیت از عدلند؛
بکف ز نیزه ی فولاد، چوب چوپان داد
بساکنان خرابات، داد معرفتی؛
که گوشمال حکیمان ملک یونان داد
بسالکان، که ره عشق او همی سپرند؛
لب خموش و دل تنگ و چشم حیران داد
تبارک الله، از آن مالک ممالک جود
که کام اهل جهان از گدا و سلطان داد
گهی سریر سلیمان، بدوش باد کشاند
گهی بمور سریر از کف سلیمان داد
کشید باز عنان سکندر، از ظلمات
به خضر، جام لبالب ز آب حیوان داد
دو تاجر متساوی متاع را، در دهر
یکی به سود حوالت، یکی به خسران داد
دو طایر متماثل جناح را، در شهر
یکی بقصر شهان جا، یکی بویران داد!
دلیل قدرتش این بس بود، که افسر نور
ز مه گرفت و بخورشید داد، و آسان داد
گواه رحمتش این بس بود، که گوشه ی امن
ز شه گرفت و بدوریش داد، و ارزان داد!
خموش باش دلا، جای خرده گیری نیست
مگو چرا ز فلان بستد و ببهمان داد
بحکم عقل حکیمان، چو حاکمی است حکیم؛
ز حکمت آنچه بهر کس ضرور دید آن داد
یکی بگوشه ی میخانه جام باده گرفت
یکی بصفه ی مسجد صلای ایمان داد
به این و آن چه عجب از ره ندامت و عجب
اگر نوید جنان یا وعید نیران داد؟!
خدای داند و، آن کش خدای کرد آگاه
که هر چه داد بهر کس، ز عدل و احسان داد
بشیخ، شهر، فقیری ز جوع برد پناه
به این امید که از جود خواهدش خوان داد
هزار مسأله پرسیدش از مسایل و گفت
که: گر جواب نگویی نبایدت نان داد!
نداشت حال جدل آن فقیر، شیخ غیور
ببرد آبش و، نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه ی دانایی این نمیدانست
که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد!
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می بکف کافر و مسلمان داد!
غرض، چو باعث ایجاد این جهان عشق است؛
تمام کار جهان را ز عشق سامان داد!
ز حسن و عشق، بهر گوشه فتنه ها انگیخت؛
که شرح میدهمش، گر چه شرح نتوان داد
ز نور حسن، رخ شمع آشکار افروخت؛
سوز عشق، به پروانه داغ پنهان داد
بسرو جلوه شوخی، بفاخته فریاد ؛
بگل تبسم شیرین، ببلبل افغان داد
به خواهش پدر، از صلب نطفه یی انگیخت؛
بجذبه در رحم مادرانش سیلان داد!
در آن صدف، چو شد آن قطره منعقد چو گهر؛
به او ز لطف توانایی تن از جان داد
چو غنچه پرورش تن، بخون دل دادش
گذشت نه مه و،جایش چو گل به دامان داد
بشکرین دهن نوشخند شیرینش
سفید شیر، ز سیمین حباب پستان داد
چو رفته رفته بسرو قدش خرام آموخت
خجالت روش آهوی خرامان داد
ز سرمه اش، چو غزالان شوخ فارغ کرد؛
ز غازه اش، چو گل نوشکفته نسیان داد!
بغنچه ی شکرین و، بنرگس نگرانش
تبسم و نگه آشکار و پنهان داد
بلعل کم سخنش، شوق خنده داد آن قدر؛
بجزع کم نگهش، میل غمزه چندان داد؛
که گاه خنده، چو پیمان بلعل نوشین بست؛
که وقت غمزه، چو رخصت بچشم فتان داد؛
بطرز خنده، ز جادوی ساحری دل برد؛
ز سحر غمزه، به هاروت بابلی جان داد
برای آنکه پریشان کند دل جمعی
ز سنبل سیهش کاکل پریشان داد
ز بهر آنکه فشاند نمک بزخم دلی
ز نازنین زنخش سیمگون نمکدان داد
بدور غبغبش، از زلف، رشته ها آویخت؛
ز سیم گویش و، از مشک ناب چوگان داد!
ز ابروان مقوس، سیه کمانی ساخت؛
بقصد اهل دلش، ناوکی ز مژگان داد!
قبای دلبری و نازش، آنچنان پوشید؛
که بر جبین بتان چین ز چین دامان داد
غرض، بزیور معشوقیش چنان آراست
کش از نظاره سر انگشتها بدندان داد
چه چاکها که نیفگند بر گریبانها
ره نسیم چو بر چاک آن گریبان داد
چو خضر خط، هوس آب زندگانی کرد؛
لبش سراغ سر چاه آن زنخدان داد
همه حدیث جفا خواند و، حرف جور نوشت؛
ادیب حسن، چو راهش سوی دبستان داد!
گرفت جا چو بحکم غرور بر سر زین
سمند ناز بمیدان حسن جولان داد
کلاه غنج بسر، رایت دلال افراخت؛
سپاه غمزه و فوج کرشمه را سان داد
کشید خنجر بیداد از میان، و آنگاه؛
بقتل و غارت عشاق خسته، فرمان داد
در آن میانه دل زار من چو گشت اسیر
به دام زلف فگند و به دست هجران داد
مرا ز غیرت عشق است منتی، که چو غیر
مرا ز دادن دل منع کردو، خود جان داد
وگرنه آنچه کشیدم من ازملامت عشق
حکایتش نتوان کرد و شرح نتوان داد
بهر که یار شدم، صاحب جنونم خواند؛
بهر که حرف زدم، نسبتم بهذیان داد
دلم، که عمر شدش صرف باغبانی عشق؛
همیشه نخل وفا کشت و بار حرمان داد
سرم، که در قدم عشق سوده شد ز آغاز؛
در آخر افسرش از سایه ی مغیلان داد!
بلی همیشه به سختی گذشت عمر کسی
که دل بعهد شکن یار سست پیمان داد
ز شوق، دست من از کار رفت و، آه که یار
بدست من نتواند ز ناز دامان داد
دل خراب من از عشق داد جان، بنگر
چگونه این ده ویران خراج سلطان داد؟!
ولی شکایتم از درد عشق، نیست بکس؛
تواند آنکه بمن درد داد، درمان داد!
بس است آذر، از این گفتگو زبان دربند؛
کزین فزون نتوان زحمت عزیزان داد
دگر منال ز خار ملال، ای بلبل؛
کنون که ابر ز گل زینت گلستان داد
چو یونس، از شکم حوت، خسرو انجم؛
برآمد و حملش جا بصدر ایوان داد
هر آنچه دزد خزان برد، از خزانه ی خاک
دوباره شاه بهارش ز راه احسان داد
زمین چو روضه ی مینوست، منت ایزد را؛
که باغبانی این باغ را به رضوان داد
بعیش کوش و، بشادی گرای؛ کاین همه فیض
که دور چرخ بعالم، ز لطف یزدان داد
کنایه یی است از این، کآسمان ز مام مراد
بدست حاجب درگاه خان بن خان داد
ابوالمظفر، ابوالفتح خان که از شوکت
شکست آل مظفر ز چوب دربان داد
بهین بهادر هوشنگ هوش، کاندر رزم؛
شکاف و رخنه زخنجر بسنگ و سندان داد
گزین سپهبد جمشید شید، کاندر بزم
چراغ و شمع ز ساغر بقصر و ایوان داد
یگانه یی که چنان بر بساط عدل نشست
که خاک شهرت کسری بباد نسیان داد
بهر که خواست نویسد زمانه نامه ی فتح
بنام نامی او، خامه زیب عنوان داد
دلاورا، تویی آن دادگر، ز دوده ی زند؛
که داد خلق ز بیداد اهل طغیان داد
تو را چو داد به دارای مملکت ایزد
کسی که مژده به رای و خبر به خاقان داد
بهدیه لؤلؤ از بحر و در ز کان آورد
برشوه مشک ز چین، لعل از بدخشان داد
ز درگه تو که خلقی براحتند آنجا
نیم چو قابل، از آنم زمانه حرمان داد!
وگرنه پادشه اختران ز فرط کرم
به خاردشت و گل باغ، نور یکسان داد!
چو من، نداد در این عهد داد تحسین کس؛
که کس نه چون تو در این دور داد احسان داد!
مرا رسد اثر فیض از کف تو مدام
گهر همیشه بغواص بحر عمان داد
تو را بود نظر تربیت ز مهر پدر
همیشه نور بماه آفتاب تابان داد
مننم، که نیست چو من در زمانه درویشی؛
که ازغمش نتواند خبر بسلطان داد
تویی که، غیر تو در روزگار نتواند؛
کسی که رابطه ی مور با سلیمان داد
کریم خان کرم پیشه، آن سکندر عهد
که چین نزد به جبین، ملک چین به خاقان داد
ز پیر عقل، نشان بازجستم از لقبش؛
که بی لقب نتوان داد مدح آسان داد
لقب، امیر زمین، خسرو زمانش خواند؛
خطاب، داور گیتی، خدیو دوران داد!
بعجز گفت که : از خانی و ز سلطانی
به او لقب زره جاه و رتبه نتوان داد
ز جاه، حکم بنام هزار خان بنوشت؛
ز رتبه، راتبه ی صد هزار سلطان داد
سپهبدی، که بشمشیر، فتح ایران کرد؛
شهنشهی، که بتدبیر نظم ایوان داد
به روز معرکه، شیر اوژنی که از نی رمح؛
چو شیر بیشه، بشیر فلک نیستان داد
بوقت حادثه، رویی تنی که در صف رزم؛
کفن به دوش دلیران، ز تیغ عریان داد
خدیو عهد، که معمار قصر اقبالش؛
نخست پایه ی ایوان به دوش کیوان داد
ببزم خسروی و، بارگاه جمشیدی
صفای خلد برین و بهشت رضوان داد!
ز خیل پادشهان، آنکه بر درش ره یافت؛
بشکر اینکه رهش در حریم ایوان داد؛
هزار سجده دمادم، بخاک درگه کرد؛
هزار بوسه، پیاپی، بپای دربان داد!
نماند غیر خراسان دیاری از ایران
که شوکتش نه در آنجا صلای احسان داد
دهم بمردم آن ملک مژده کز عدلش
کلید فتح خراسان، شه خراسان داد
چو طرح سان سپه، در کنار جیحون ریخت؛
چو عرض لشکر، در دشت زابلستان داد
ببانگ ولوله، پورپشنگ را لرزاند!
فشار زلزله، بر خاک پور دستان داد!
ز نور و ظلمت هم، صبح و شام تا برهند
بدست شحنه ی گردون، ز عدل میزان داد
کرم نگر، که چو آباد کرد عالم را
خرابه از دل دشمن بجغد تاوان داد
کرا قرین تو گویم ز خسروان، که فلک
تو را ز عدل و کرم امتیاز از اقران داد!
سپهر، کام دل هر که را که مشکل دید؛
نگاه گوشه ی چشم تو داد و، آسان داد
متاع ملک، که شاهان گران خریدندش؛
چو دید لایق آنت، زمانه، ارزان داد!
ز خار، شحنه ی عدلت شکنجه یی آراست؛
که بلبلی نکند از گل گلستان داد
حمایتت، چو بنظم زمان کرد اقبال؛
عنایتت، چو بکار سپهر سامان داد
به اقویا، ضعفا را چو میر و سرور ساخت؛
به اغنیا، فقرا را چو بار و مهمان داد
به پیش بلبل بی بال، باز بال افگند؛
به کام بره ی بی شیر، شیر پستان داد
چو دید، صعوه یی افتاده از آشیان بی پر؛
امین عدل تواش، جا به چشم ثعبان داد
چو دید از گله وامانده گوسفندی لنگ؛
شبان حفظ تو، جایش به دوش سرحان داد
بدستیاری جود، آن قدر که در همه عمر؛
بخلق، حاتم و یحیی و معن و قاآن داد
به یک دقیقه، گدای سرای احسانت؛
بسایلان جهان، صد هزار چندان داد!
نه نوحی و، بودت تیغ، کشتی و دریا؛
گهی رهاند ز طوفان، گهی بطوفان داد
نیی کلیم و، دو دستت ز جام و نیزه بود؛
که یاد از ید بیضا، نشان ز ثعبان داد
روان رستم و آرش، بموکب تو روان؛
جلادت تو، چو رخش ستیز جولان داد
همانت تیغ کج و، رمح راست پیش آورد؛
همینت تیز ز ترکش، کمان زقربان داد
ز چرم ببربیان، خصم پوشد از خفتان؛
چو رستم از دم تیغ تو بایدش جان داد
چرا که ببر، چو خود جان نبرد از دستت ؛
چه سود از آنکه بغیری ز چرم خفتان داد؟!
زهی خدنگ ز بان آورت، که گاه جدل؛
جواب خصم دغل، از زبان پیکان داد!
شدند دوست، همه دشمنانت آخر، چون
دل رحیمت از اول خدای رحمان داد!
خدا یگانا، از راه لطف عام، ایزد؛
سه چار مزرعه ام در قم و صفاهان داد
ولیکن، از ستم آسمان، در آن مدت
که داشتند رعایا ز جور سلطان داد
نکشتم و، چو دل دشمن تو گشت خراب؛
کنون خدا چو تو را جل شأنه این شان داد
کسی که قادر یک روزه قوت خویش نبرد
کنون تواند یک ساله خرج دیوان داد
کسی که مالک یک مشت خاک نیز نبود
کنون ز ریع ده من، اجور دهقان داد!
چه میشود که نوازی مرا بفرمانی
که هیچکس نتواند جواب فرمان داد
اگر من از مدد بخت خرم تو کنم
زراعتی و توانم خراج سلطان داد
چه بهتر، ارنه بفرما که هر که ملکم کشت
دهد چو ریع، نگوید ز راه احسان داد
در این قصیده، که رشک لآل عمان است
نخست محتشم از نظم زیب دکان داد
به این بضاعت مزجاة خامه ی من نیز
نثار بارگهت کرد و، نظم دیوان داد
فقیرم و متزلزل ز محتشم، چه کنم؟!
توانم ار چه جواب ظهیر و سلمان داد!
ولی خوش است دل من، به اینکه داده استم
نثار خود به تو من، او به میر میران داد
همیشه تا ز نسیم بهار و باد خزان
توان طراوت باغ و شکست بستان داد
بدوستان مدهاد ایزدت بجز دل جمع
به دشمنان تو چون خاطری پریشان داد
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح ابوالفتح خان زند ابن کریمخان وکیل
ببین ز لعل خود و، جزع من روان گوهر!
بگو کدام به، این گوهر است و آن گوهر؟!
بسی چو حقه ی لعل تو لعل دیدم، لیک؛
نه بر کنار زمرد، نه در میان گوهر
شکفته داری بر شاخ نسترن لاله
نهفته داری بر برگ ارغوان گوهر
سیه ز زلف و خط آمد لب و بناگوشت
بسبزه شد گلت و، در شبه نهان گوهر
بچهره ام که شد از دوری تو زرد مخند
مباد رنگ پذیرد ز زعفران گوهر
کسی نجستش رنگ و کسی ندیدش آب
به چین و تبت مشک و، ببحر و کان گوهر!
که هم زرشک خطت، گشته خون چکان نافه
که هم ز شرم رخت، گشته خوی فشان گوهر
بخاک کوی خود، اشک مرا ببین؛ گر چه
ز خاک کس نکند فرق در جنان گوهر
اگر ز روی خود آویزی آب خود از شرم
بخاک ریزد از آن روی خوی فشان گوهر
در آب گوهر، آب رخت پدید چنانک؛
در آب دریا پیدا شد آب آن گوهر
چه کوته است مرا دست از آن، چه شد کز دور
ز خنده لعل توام میدهد نشان گوهر؟!
چه گوهری تو، که گران جان نیم، که گوهر جانت
ندادم؛ آری بایست به ز جان گوهر!
بهای بوسه، گهر خواهی از گدا عمدا
بچشم ریزمت اینک بر آستان گوهر
شد آنکه بود ازین پیشتر درین بازار
ز تنگ چشمی بازاریان گران گوهر
کنون بچشم من ارزان شد، ار چه ارزنده است
ز بسکه ریخت چو دست خدایگان گوهر
امین ملک، ابوالفتح خان، که از جودش
بکان و بحر درآورد الأمان گوهر
یگانه گوهر دریای جود و، کان وجود؛
که نیست چون گهرش پاک در جهان گوهر
چرا چنین نبود؟ کایزدش پدید آورد
ز صلب خسرو ایران، کریم خان گوهر!
بعهد او، کسی از بحر و کان نیارد یاد؛
کفش فشانده ز بس بر جهانیان گوهر
جهانیان که ندیدند بحر و کان، چه کنند؛
مگر کنند نثار درش همان گوهر
بغیر من، که نهفته است ز ابر تربیتش؛
ببحر طبعم، چندین هزار کان گوهر
در آستان جلالش، چو دست من گیرد
نشانم اول بر پای پاسبان گوهر
ایا سپهبد کاووس کوس، کاقبالت
کشیده دارد در رشته ی کیان گوهر
ببام قصر تو، کیوان نه گر صدف سار است
چکاند از چه چو باران ز ناودان گوهر؟!
نهان بمخزن تو ره نیافت گر برجیس
چگونه ریزدش از طرف طیلسان گوهر؟!
اگر نه تیغ تو بوسید در زمین بهرام
چو خونش از چه نماید بر آسمان گوهر؟!
نه گر ببزم تو خیناگری کند ناهید
بگاه زمزمه چون ریزد از دهان گوهر؟!
اگر نه در صف کتاب دفتر تو نشست
شد از چه تیر درخشانش از بنان گوهر؟!
اگر نه مهر و مهت، خازن خزینه شدند
بروز و شب ز چه باشند بر جهان گوهر؟!
ز بحر جود تو، ابری که سرکشد بسپهر
بخاک ریزدش از جیب، جاودان گوهر
چو جام می، گر ازین پیش خلق دست بدست
برای هم همه بردندی ارمغان گوهر
بپای خویش، ز دست تو شد بحمدالله
کنون بخانه ی شاه و گدا روان گوهر!
ز لطف کاه سبک، کش ز خاک برگیری؛
نهی اگر بترازوش با گران گوهر
کشد بخویش، چو بیجاده خاک کفه ی کاه
رود ز کفه ی دیگر بکهکشان گوهر!
بهر زمین که کشی لشکر، از کرم؛ دهقانش
کشد بلشکر کاه و بکاهدان گوهر
کسی ندیده چنین میهمانی از که و مه
که میهمانش برد کاه و میزبان گوهر
برد ز گوهرشان، آب غیرت جودت
دهد کسی بکسی گر به قیروان گوهر!
بهر دیار فرستد، عدالت تو عسس؛
ندارد آنجا حاجت بپاسبان گوهر
گر آسمان، گه و بیگاه ریختی بزمین
ز کوکب دری و ابر دفشان گوهر
کنون ز طبع من و، دست گوهر افشانت
زمین فشاند هر شب بر آسمان گوهر
تو نام نیک نهی در جهان و شاهان گنج؛
چو ماند از تو نکونام، گو ممان گوهر!
تو راست گنج، دل بی بضاعتان، وز بخل
نهفت خسرو در گنج شایگان گوهر
برای بخشش تو، ابرو آفتاب مدام
ببحر لؤلؤ میپرورد، بکان گوهر
همیشه بردی شاهین بآشیان خس و خار
برد بعهد تو صعوه بآشیان گوهر
هما بسایه ات آید، چو ز آشیان بلند
براه ریخته بر جای استخوان گوهر
ز پای بوس تو، ای قطب مرکز حشمت؛
کلاه ساید بر فرق فرقدان گوهر
ز گنج دولت و بحر خیال و ابر قلم
چو میدهد دل و دستت برایگان گوهر
مرا چو خنجر تو، بارد از مژه یاقوت
مرا چو خامه ی تو، ریزد از زبان گوهر
بیاد قبضه ی شمشیر گوهر آگینت
بگوش و گردن خوبان کند فغان گوهر
به تیره روزی خصمت، گهی که رحم آید؛
فروزدت چو سماک از سرسنان گوهر
بروز معرکه، کز گرد لشکری خورشید
چنان نماید کز جوف سرمه دان گوهر
کشد دو صف، چو دو رشته، دو لشکر از دو طرف
وزان دو رشته نمایان شبه عیان گوهر
همه بطاقت پیل و، همه بقوت شیر؛
ولی جداشان از هم چو انس و جان گوهر
کشیده تیغ، دهی جلوه رخش در میدان؛
چنانکه جلوه دهد خور بخاوران گوهر
بزیر پای سمندت، همی بود غلطان؛
بجای گوی از آن چار صولجان گوهر
بخودنمایی، خصم حرامزاده ی تو؛
ز بخت تیره چو خواهد کند عیان گوهر
شود ز خنده ی تیغت، هبا، که تیغ تو را
یکی است گویی با اختر یمان گوهر
پی خریدن کالای جان او، ز اجل؛
ز شست صاف تو گیرد زه کمان گوهر
چنان شکافیش از تیغ، استخوان آسان؛
که در میانه ی پنبه کنی نهان گوهر
هوای افسر گر باشدش، سپارد سر؛
رود خزف بکف آرد، کند زیان گوهر
ز خونچکان سرو رخشنده تاج، فتراکت؛
کشد برشته عقیق و بریسمان گوهر
زنی به عمان خنجر چو بهر شستن خون
شود بهر صدفی سفته بهرمان گوهر
عروس مدح تو را، زیب تا دهم یکران
ز بحر طبع من افتد، زمان زمان گوهر
وگرنه موجه ی دریا چنانکه گفت ظهیر:
«بهیچ وقت نیفگنده بر کران گوهر»
قصیده یی که بطبع آزمایی شعرا
نوشته کرد ردیفش بامتحان گوهر
تمام دیدم و، الحق صفای گوهر داشت؛
شگفت نه ز چنین معدنی، چنان گوهر!
صفا ز گوهر طبع معاصران چو ندید
بطعنه خنده زنان خواست توأمان گوهر
بیاض بیضه ی خود دیده، چشم کرده سیاه؛
صد افگنده که: آورده ماکیان گوهر
خروس طبع مرا از خروس عرش سحر
ندا رسید و فگند اینک از دهان گوهر
بود گهر گهر، اما بهاش نیست یکی؛
بجیب پیله ور و چتر کاویان گوهر
گهر فروش اگر رفت، منت ایزد را
گهرشناس نشسته است و در میان گوهر
کنون ظهیری اگر یافتی دوباره ظهور
ز یمن مدح تو، میدادمش نشان گوهر
ز لفظ و معنی، میگفتمش؛ که: افشاندم
تو بر پلاس خزف، من بپرنیان گوهر!
کشیدمیش بگوش، این گهر که از انصاف
نیامدیش ز صافی بچشم آن گوهر
شکست گوهر او گویم، از چه از لاف است
که مرد را شکند لاف در جهان گوهر
وگرنه جایی کآید بعرض گنج شهان
که میبرد بچو من مفلسی گمان گوهر؟!
وگر ز صیرفیان بود تنگدل، شاید
کساد یافته از جهل همگنان گوهر
شبه فشان، قلمم از زبان او در عذر
کنون فشاند به تحقیق این بیان گوهر
نه هر بخار که از بحر خاست، گشت سحاب؛
نه هر سحاب، بصلب اندرش نهان گوهر!
نه هر سحاب که گوهر کش است افشاند
بهر مکان که رسد یا بهر زمان گوهر!
نه هر طرف نگری، بحری و در آن صدفی است ؛
نه هر صدف شود آبستن و در آن گوهر!
نه هر که شد بشنا آشنا، بود غواص
نه هر که غوص کند، بنگرد عیان گوهر
نه هر چه بر لب ساحل برآردش ز صدف
بتابی اندک، گفتن بآن توان گوهر
نه هر چه گوهر گویندش و، برشته کشند؛
بود بتاج شهانش لقب فلان گوهر
کجاست ساحت عمان و، موسم نیسان؟!
که بر صدف چکد از ابر، قطره سان گوهر!
چشیده تلخی دریا، کشیده حبس صدف؛
کند بطوق بتان جای و، کو چنان گوهر؟!
ز شحنه ی کرمت، چون نداشتم زنهار؛
که بهر ح اجبت آرم ز بحر و کان گوهر
ببحر فکر زدم غوطه، تا درین پیری
پی نثار تو آوردم ای جوان! گوهر!!
هزار رشته، در مدحتت، توانم سفت؛
بقدر اینکه کشد کس بریسمان گوهر
بدست خود، گهر خود زند بسنگ اگر
گهر فروش دهد جز بقدر دان گوهر
کنون که گوهری طبع تست در بازار
کنم ذخیره ز بهر چه د ردکان گوهر؟!
تو مشتری و، مرا فکر بکر شد زهره؛
تو گوهری و، مرا بار کاروان گوهر!
گشوده ام در دکان، بیا ز لطف و ببین؛
بخر بنرخی ارزان، ز من گران گوهر!
خدایگانا، در روی آدمی آبی است؛
که کم مبادا تا باد آب از آن گوهر
پی محافظتش، خواستم کنم کاری؛
که در وطن نکنم گم چو دیگران گوهر
ولی ز سحر و فسون خزف فروشانش
بها ندارد دیدم در اصفهان گوهر
دلم جلای وطن کرد گوشزد چون دید
بشرق و غرب، ز عمان شود روان گوهر
بخاک غربت، اندیشه بود ازین راهم؛
که تا چگونه نگهدارم این زمان گوهر؟!
غلا، ز گوهر مردم ببرد ناگه آب؛
چه نرخ دارد در بیع گاه جان گوهر؟!
ز بخل ابر بهاری، که سخره ی کف تست؛
نمی گرفت کسی در بهای نان گوهر
بکار کشت، مرا میل کرد طبع غیور؛
به جیب خوشه ی جو داشت چون گمان گوهر
ولی محصل دیوان، حریف بدگهری است؛
که آب گوهر دیوان فزود از آن گوهر
بدانش تو، ز احوالم این اشاره بس است؛
که مرد را شود از یک سخن عیان گوهر
بود ولیت، ز افتادگی روانش صاف
همیشه تا بود افتان صدف، روان گوهر
بود عدوت، بدلها گران بجان ارزان
همیشه تا بود ارزان خزف، گران گوهر!
همت ببینند از خشم و لطف، دشمن و دوست
هر آنچه دیدند از ماه و خور کتان، گوهر!
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - قصیده در مدح میرزا جعفر وزیر
ایا نسیم صبا، کت مبارک است قدوم؛
مبارکی و قدوم تو لازم و ملزوم
ز شاهدانت، پیغام شهد و من محرور؛
ز گلرخانت ره آورد ورد و، من مزکوم!
نه مایلم بسر زلف مشکسای ایاز
نه عاشقم بلب شهدپرور کلثوم
هوای شاهد و گلرخ، نمانده در سر من؛
برو بخطه ی شیراز، آن مبارک بوم
بگوی، از من آزرده جان خسته روان؛
بگوی، از من افسرده خاطر مغموم
بآن نتیجه ی صاف محمد مختار
بآن سلاله ی پاک پیمبر معصوم
چراغ انجمن ملک، میرزا جعفر
که خاص او بود اخلاص اهل دل بعموم
که ای سپهر محامد، که روز و شب از مهر؛
نثار کرده زر و سیم و بر سر تو نجوم
علم شدند بعالم، دو جعفر از وزرا
ولی تفاوتشان از نسب کنم معلوم
یکی نژاد به یحیی بن خالدش منسوب
یکی پذر به حسین علی شدش موسوم
ز خامه ی تو بود، نامه ی کرم مکتوب؛
ز خاتم تو بود، لوح مکرمت مختوم
به سیف ذی الیزن، آیین بندگی تو فرض
به حاتم بن عدی، شکر نعمتت محتوم
سموم قهر تو، برق آورد ز ریح شمال؛
نسیم لطف تو، گل پرورد ز باد سموم
تو را ز خلق بود خلق آشکار، آری
ذکا ز جهل تو ان یافتن، کرم از لوم
ایا جهان مکارم، که صبح و شام مهان؛
چو مور دانه کش آورده بر در تو هجوم
سه سال میشود، از نارسایی اقبال؛
که من ز دولت دیدار مانده ام محروم
نخوانده نامه ی تو، آگهم بحمدالله؛
که نیستت چو رهی دل اسیر قید هموم
تو خوانده نامه ی هر روزه ی من و، غافل
زمن ؛ که روز و شبم بیتو هایم و مهموم
گرت نبودی بالله عذر کثرت شغل
خدا نخواسته بودی میان خلق ملوم
که باشد از چه ز مداح بیخبر ممدوح
پسند نیست ز ممدوح شیوه ی مذموم!
رسید وقت، که چون دل گرفت از نثرم؛
بیکدو بیت، غم خویش سازمت معلوم
بجان تو، که گرت دل ز نظم هم گیرد؛
نه تو بمن پس ازین حاکمی، نه من محکوم
ببین بچهره ی زرد من، از دگر مردم؛
بچش حلاوت نظم من، از دگر منظوم!
بنور باصره، بینا تمیز کرد الوان؛
بحکم ذائقه، دانا ز هم شناخت طعوم!
شکسته بال، از آن مانده ام که نشناسند
هما ز کرکس و، بلبل ز زاغ و، باز از بوم
خدایگانا، دانی که اهل اصفاهان؛
چها کشیده، چها دیده، بیگنه بعموم؟!
خصوص آنکه، بشهرش بود نسب مشهور
خصوص آنکه بخلقش بود حسب معلوم
ز جور، گشته یکی بینوا، دگر مدیون؛
ز غصه، گشته یکی ناتوان، دگر مرحوم!
در آن دیار، ز اعیان مردمش امروز؛
نمانده غیر تنی چند ظالم از مظلوم
ز عجز، مظلوم، آورده آب در دیده؛
ز خشم، ظالم افگنده باد در خیشوم
دگر ز عارف و عالم، در آن خرابه دو تن؛
بجای مانده بارشاد خلق و نشر علوم
ز امن نیست، صبورند انبیا بمحن؛
ز عیش نیست، شکورند اولیا بغموم
مهان کشیده در آن شهر رخت، کاندر وی
شد آشنایی منسوخ و آشنا معدوم
چه دوستان همه رفتند و، در وطن دیدم
کسی نمانده بعادات آشنا و رسوم
دوان دوان شد منهم بغربت و دارم
هنوز چشم بالطاف قادر قیوم
که می بیند بس زود جابر از مجبور
که می بیند نه دیر ظالم از مظلوم
هر آنچه آخر ضحاک دید از کاوه
هر آنچه آخر افراسیاب دید از هوم
اگر [چه] مور ضعیف است، اگر چه پشه نحیف؛
بشیر و پیل بود عجز و قوتش معلوم
چه شد که شیر ژیان را، سطبر شد پنچه؟!
چه شد که پیل دمان را، دراز شد خرطوم؟!
غرض، کنونکه چو آدم برآمدم ز بهشت؛
دونان گندم، هر روز بایدم مطعوم
بهر که درنگری، لازم است کسب معاش؛
تخلفش نبود هیچ لازم از ملزوم
نه گنج جستم و، نه صنعتی است در دستم؛
که مزد گیرم و آسایم از غموم و هموم
نه مایه یی، که توانم بآن تجارت کرد؛
نه پایه یی که توانم ز کس گرفت رسوم
نه دزد شهرم و، نه راه میتوانم زد؛
که می بترسم از حی قادر قیوم!
عجب تر آنکه هنوزم ستاره در شوخی است
که برتری دهدم پایه چون ز صفر رقوم!
هنوز، زمزمه ی عشرتم بود مسموع؛
هنوز، رایحه ی دولتم بود مشموم!
هنوز بوی می ام، زان سبو رسید بمشام؛
که خورده اند میش پیش ازین خیول و عموم
هنوز دستم، از تیغ میرماند گرگ؛
هنوز شستم، از تیر میپراند بوم
نه رای آنکه کشم رای هند را رایت
نه روی آنکه شوم روشناس قیصر روم
بود منادمت میر بلخ، بر من تلخ،
بود مصاحبت شاه شام بر من شوم
چه جای آنکه خورم نان، ز سفره ی آنان
که آب زندگانی از دستشان بود مسموم
ز کاسه ی سر تفسیده ی مغان غسلین
ز سفره ی تن پوسیده ی سگان زقوم
منی فاجره ی پیر، از کف مبروص؛
نخاع منتن خنزیر از ید مجذوم
هزار بار بکامم بود گواراتر
ز آب و نان فرومایگان سفله ی شوم
بصدق قولم، اگر شاهدی طلب دارند؛
خدای داند و آنگاه غیرت مخدوم
بغیر زرع، چو باقی نماند کار دگر؛
که باد یارب ازین راه روزی مقسوم
پی شکافتن خاک کشتزار، نخست؛
ز آهم آهن شد نرم، چون ز آتش موم!
دو گاه کرده بهم جفت، ز آسمان و زمین؛
بملک خود، که چو کشت دل است آینه ی بوم
فشاندم اشک، که هم دانه باشد و هم آب؛
در آن خرابه، شب و روز میپرانم بوم
هنوز دانه نرسته، نجسته روزی مور؛
هنوز خوشه نبسته، نبسته دهقان چوم
ز خاک، سر بدر آرند ظالمان جهول؛
برات سیم و زر آرند جاهلان ظلوم
همه قصیر الجیدند و ضیق الجبهه
همه طویل الباعند و واسع الحلقوم
تهی است از غله انبارم و، ز ردستم
شود ازین دو نشان، بخلم از کرم معلوم!
پر است چشم و دلم، گر چه منت ایزد را؛
ولی چه سود که نادان محصل میشوم؟!
بجای غله، نگیرد لآلی منثور؛
بجای زر، نستاند جواهر منظوم!
بیک خدا و صد و بیست و چار هزار
پیمبران مقدس، بچارده معصوم
بتیره خاک مطبق، بنا کشیده نبات؛
بسبز طاق معلق، بنا شمرده نجوم!
که گر بجرم زراعت خورم شکنجه، به است
که از زکوة دگر زارعان خورم مرسوم؛
کنون که نیست کسی را هوای اصفاهان
ز جوش گریه ی مسکین و ناله ی مظلوم؛
سه چار مزرعه مانده است در خرابه ی قم
مرا به ارث ز آبا، یکان یکان مرحوم
بشکر اینکه دهد هر نفس خوارج را
بباد زلزله ی خوف شاه، خسف سدوم
یکی از آن همه از راه مرحمت چه شود
تیول گفته بنامم رقم شود مرقوم
زمن خراج نخواهند و، در عوض گیرند
ز خیل خارجیان، چه امام و چه مأموم
اگر چه واهمه بس دوربین فتاده، ولی
بحضرت تو تغافل نباشدم موهوم
ندارم ارچه سرارغ جواهر مکنون
ولی بود خبرم از سرایر مکتوم
گل است آب ز سرچشمه، صاحبا دانم؛
وگرنه خشک چرا مانده کشت این برو بوم؟!
صفای طینت پاک تو، لیک تریاقی است؛
که شاید ان شاء الله رهاندم از سموم
همی نیابی تا طعم شکر از حنظل
همی نیابی تا عصر یاسمین از ثوم
مذاق دوستت، از شهد مل بود محظوظ؛
مشام دشمنت، از مشک و گل بود محروم!!
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - در تهنیت فرزندان فرماید
صباح عید صبوحی طلب، صحیح و سقیم
یکی بفتوی عقل و، یکی بحکم حکیم
کشیده رخت بمیخانه، چون به کعبه حجیج
دویده هر سو مستانه، چون بباغ نسیم
بناگه، از طرفی شد، عمارتی پیدا؛
نهاده هندوی بامش بسر ز خور دیهیم
فشانده ابر بهارش، بصحن و بام گلاب؛
رسانده باد شمالش، بهر مشام شمیم!
ستاده مردم، در منظرش، چو چشم ایاز؛
گشاده بر رخ رندان درش، چو دست کریم!
نه حاجبیش، چو درگاه خسروان غیور؛
نه مانعیش، چو خرگاه خواجگان لئیم
درون شدند نهاده بسینه دست ادب
بپا ستاده فگنده بپا سر تسلیم
ز کنج چشم، نظرکرده محفلی دیدند
تبارک الله آراسته چو باغ نعیم!
بنغمه، هر رگی از چنگ، حنجر داود؛
بنشأه، هر خمی از باده، چشمه ی تسنیم!
بیک پیاله، در آن بزم، دشمنان کهن؛
زده ز مهر بهم دم، چو دوستان قدیم!
چهل خم، از دو طرف، هر یکی فلاطونی
بسر رسانده چهل اربعین برای قویم
چه ساقیان، همه اشراقیان زانو زن
بپای هر خم، بهر تعلم و تعلیم
امیر مصطبه، بر صدر صفه کرده مقام؛
گدای میکده بر آستانه گشته مقیم
بقدر حوصله، هر یک تهی ز می کرده؛
گدا سبوی سفال و، امیر ساغر سیم!
فتادشان چو نظر بر جمال پیر مغان
ازو شدند صبوحی طلب پس از تعظیم
زدند بوسه بدستش، چو دادشان جامی
گرفته هر دو، وزان جام، خورده هر یک نیم
صحیح، رست ز غم، چون ز ذبح اسماعیل؛
سقیم، جست بجان، چون ز نار ابراهیم
من از نظاره ی این خاصیت ز می بودم
غریق لجه ی حیرت، که محرمی ز حریم
بشارت عجبم داد، اشارتش ناگاه
که شاد زی که جهان آفرین ز لطف عمیم
ز یک افق، دو درخشان هلال بنمودت
چو ماه چارده هر یک چراغ هفت اقلیم
ز حسن، هر دو چو در یتیم میمانند؛
خدا کند که نمانند در زمانه یتیم
ازین نوید، چو شد روشنم دو دیده؛ دوان
شدم بخانه پس از شکر کردگار کریم
قماط هر دو کشیدم ببر، تعالی الله
یکی دمش چو مسیح و یکی کفش چو کلیم
عیان ز جبهه ی بی چین هر دو، خلق حسن
نهان بسینه ی بی کین هر دو، قلب سلیم
مصاحبان متنعم، چو من ازین نعمت؛
نشسته پهلوی من بر بساط ناز و نعیم
یکی ربود یکی را و گفتش: اسماعیل
یکی گرفت یکی را و، خواندش : ابراهیم
عیان ز پای یکی باد، د رحرم زمزم
روان ز دست یکی باد بر سپهر حطیم
شوند سایه فگن این دو نخل و، میوه فشان؛
باقتضای کرم، نه باهتزاز نسیم
قدم، که بود ز بار ملال خم، چون دال؛
دلم، که بود ز تنگی دل چو حلقه ی میم
بجلوه، دالم الف شد، بخنده میمم سین
نوید داد چو پیکم از آن دو پیکر سیم
بسوک و سور، چو رسم است کآدمی افتد
بفکر همدم دیرین، بیاد یار قدیم
بدان شدم که دهم آگهی صباحی را
ازین عطیه که دیدم ز کردگار کریم
چرا که دوست چو شد دوست را بسوک شریک
بود دریغ نباشد اگر بسور سهیم
نوشته نامه سپردم بقاصد و گفتم؛
که: ای ز پیروی تو، شکسته پای نسیم
برو ز ساحت قم، تا بخطه ی کاشان؛
که کرد ایزد ایجاد آدمش ز ادیم
ز من بگو به صباحی: ای آنکه از گیتی
تو را بود چو شریک خدا عدیل عدیم
بعیش کوش و بشادی گرای، کت شب عید
دو تازه دوست خداداده رفته از شب نیم
بشوق دیدن تو آمده ز کتم عدم
دوان گرفته سر هر دو بر قدم تقدیم
خیالم اینکه به تعیین وقت آن میلاد
بلوح چرخ کنم نقطه نقطه را تقسیم
ولی ز دیدن ایشان و، از ندیدن تو؛
که آن دلیل امید است و این نشانه ی بیم
ز اشک شادی و غم، دیده ی رهی نشناخت
سطور اسطرلاب از جداول تقویم
کنون، تو زایچه از زیجشان برون آور
که در کف است ز علمت کفایه التعلیم
اگر نه طبع دقیقت گشاید این عقده
بزیرکان که کند این دقیقه را تفهیم؟!
دگر گذشته بسی کز توام نخوانده کسی
قصیده یی، غزلی، مصرعی، چو در نظیم!
بفکر بکر تو، روح القدس چو هم نفس است؛
لب تو روح دهد هر نفس بعظم رمیم
مبند لب ز سخن، تا جهانیان دانند
نه عیسی است فرید و نه مریم است عقیم
دگر چرا شده همصحبتان فراموشت
که یادشان نکند هیچگه دلت ز صمیم؟!
چرا نه، گر دل سختت چو صخره صماست؛
عزیمت سفر قم نمیکنی تصمیم؟!
نه آستانه آل پیمبر است این شهر؟!
کبوتران حرم چون فرشته گرد حریم؟!
هر آستانه که بینی، چو نیست بی خس و خار
مکن کناره ز خلقش بعذر خلق ذمیم
وگر ز من، بخصوصت بود دل آزرده
مگیر بر من جرم نکرده، ای تو حلیم!
جدا ز بزم وصال تو، ای رفیق شفیق
که همزبان فصیحی و، هم نشین فهیم
مرا بود همه گر پادشاه عصر جلیس
مرا بود همه گر فیلسوف عهد ندیم
همی در انجمنم، زان بود عقاب شدید؛
همی بخلوت، از نیم بود عذاب الیم!
فضای جنت بیتو، مرا چو قعر سعیر
ز لال کوثر ببتو مرا چو شرب الهیم
خدا گو است، که امید وصل جان بخشت
گرم نه روح دمد دمبدم بعظم رمیم
به پنجروزه حیات، از سپهر مضطربم ؛
چو مفلسی که شد از خواجه لئیم غریم
ز من شنو، مشو اندیشه ناک اگر شنوی
که پا نهاده برون دشمنان تو ز گلیم
من و، چو من دو حقیری، که دوستدار تواند؛
چو شب رسد نفس گرممان بعرش عظیم
ز نیم سنگ به پیمانه ی حیات کسی
که خوانده ایزدش از جرم خصمی تو زنیم
سر عدوی تو، گر سود بر فلک؛ سودی
نباشدش، که شد آهم شهاب دیو رجیم
رسد بچرخ چو آهم که برفروخت چو برق
چکد ببحر چو اشکم که گرم شد چو حمیم
شود چو اخگر افسرده روی شعری شام
شود چو مجمر تفسیده پشت ماهی سیم
بود الهی پیوسته تا بود بسپهر
ز آفتاب گهی مه نحیف و گاه جسیم
قد حسود و دل حاسد تو در عالم
دوته، چو حلقه ی جیم و، سیه چو نقطه ی جیم!
همش ز موجه ی طوفان نوح خانه خراب
همش ز صرصر طوفان عاد گشته حریم
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - قصیده در تعریف احمدخان خویی دنبلی - ماده تاریخ ۱۱۹۱ ه.ق
چو مهر باختری، همچو ماه کنعانی
شد از فسون زلیخای چرخ زندانی
برادران حسود ستارگان دادند
ز دست، یوسف خورشید را بارزانی
برآمد از افق شرق مه، چو بن یامین؛
جهان چو دیده ی یعقوب گشت ظلمانی
شدم بگوشه ی بیت الحزن، درش بستم؛
غمین نشسته، بزانو نهاده پیشانی
نه روغنی، که دهد روشنی چراغ مرا
نه روزنی، که کند ماه پرتو افشانی
گهی بفکر، کز آغاز شد چها دیدی
گهی بذکر، که انجام چون شود دانی؟!
بخواب رفته همه مرغ و ماهی و، رفته
سه پاس از شب و، من در سپاس یزدانی
صدای حلقه ی در، ناگهم بگوش آمد؛
شگفت ماندم در کار خود ز حیرانی
که هیچکس نشناسم که نیم شب پرسد
ز حال زار مسلمانی، از مسلمانی!
وگرنه، وام بگردن ز خواجه یی دارم
که تا سحر کندم شب بحجره دربانی!
وگرنه خون کسی ریخته گریخته ام
که جویدم بشب تیره عدل سلطانی!
وگرنه بزم شراب است کلبه ی تنگم
که پا نهد عسس آنجا چو دزد پنهانی!
که میزند بدر این حلقه نیم شب یا رب؟!
که نام او نه فلانی بود نه بهمانی!
عصا گرفته بکف، دل طپان و پا لرزان؛
سبک شدم سوی دهلیز با گران جانی
عیان ز رخنه ی در دیدم آن فروغ که دید
بطور از قبس آن شب، شب عمرانی
چو پیش رفته گشودم در، آفتابی بود؛
کشیده سر ز گریبان سرو بستانی
مهی، خطش حبشی، غبغبش سمرقندی؛
بتی، تنش ختنی و لبش بدخشانی
گرفته مست بیکدست شمع کافوری
بدست دیگر، مینای راح ریحانی
درآمد از در و گفتا: ببند، چون بستم؛
کله فگند و قبا کند ماه کنعانی
بسجده شکرکنان، من برابرش گویی
نشسته ثانی یعقوب و یوسف ثانی
چو گرم شد سرش، از یک دو جام باده تلخ؛
درآمدش لب شیرین بشکر افشانی
چه گفت؟ - گفت که: ای همدم ابیوردی؛
چه گفت؟- گفت که: ای همزمن به شروانی
نه دلنوازی حسن است، اینکه آرایم
رخ از شراب، که آرایشی است جسمانی
تو را گذارم، چون خال در سیه روزی؛
تو را پسندم، چون زلف در پریشانی!
نه پاکبازی عشق است، اینکه آلایم
بلای باده، که آلایشی است روحانی!
تو را که زاهد عهدی، بطاعت اندوزی؛
تو را که شهره ی شهری، بپاکدامانی
سرم خوش است، باین سرخوشت کنم کاینک
قمیص یوسفی آورد ریح رحمانی
رسانده نکهت گل، هم صبا و هم ز سبا
رسیده نامه رسان هدهد سلیمانی
بگفت این و، بمن داد نامه ی رنگین؛
که رنگ یافته از وی ترنج گیلانی
بمهر، مهر چو برداشتم ز عنوانش؛
شناختم خط دیرینه یار روحانی!
کدام یار؟! سمیع السرایری که زهوش
بگوش دل شنود رازهای پنهانی!
ادیب محکمه ی عقل و حکمت، آنکه رود
بهر کجا، زند آن ملک لاف یونانی
حلیف زهد و، نه هر حد معروفی
الیف عشق و، نه هر عشق، عشق صنعانی
نوشته بود پس از شوق وصل و شکوه ی هجر
که ای دعاویت از هر مقوله برهانی
گذشت عمرم، اگر چه بناخوشی، یک چند؛
کنون همی گذرد خوش، بدولت خانی
تو را که مانده کنون تنگتر ز هم دل و دست
به تنگنای عراق، اینقدر چه میمانی؟!
اگر چه خاطرش از هیچ راه نگشاید
همه بخلد برین گرد رود صفاهانی
ولی چو رفتن احمد شنیدی از بطحا
چرا جنیبت هجرت به خوی نمیرانی؟!
چه خوی، بنزهت مصر و، نه مصر فرعونی؛
چه خوی، بخضرت شام و، نه شام ظلمانی!
چه خوی؟ بیمن عدالت، مداین اول؛
چه خوی؟ بمیمنت و امن کعبه ی ثانی!
چه خوی، که دید در آن لاله ریخت چون ژاله؟!
گل بهشت، خوی از خجلتش ز پیشانی!!
خصوص حال، که از بهر عیش اهل کمال
مهین مهندس اقبال خان خانانی
بساعتی که بر آراست دولتش ز سعود
فگند طرح سرا بوستان روحانی
چه بوستان، چه سرا دیدمش، ندیدم لیک
در آن قصور، قصور آشکار و پنهانی!
جز این که، چون تو کهن بلبلیش میباید؛
بیا به بستان، ای عندلیب بستانی!
چو شرح نامه بپایان رسید، صبح دمید؛
فشاند مرغ سحر بال، در سحر خوانی
ز پیش طاق رواق کبود، دست سحر
گسست رشته ی قندیلهای نورانی
نسیم صبح، سر آستین بماه افشاند
بزیر پرده شد این شاهد شبستانی
خروس عرش، به الله اکبر سحری؛
بچشم مردم نگذاشت خواب شیطانی
برج خویش، روان گشت چون مه آن بیمهر
چو چرخ من ز پیش در ستاره افشانی
پی دو گانه ی رب یگانه، ز اشک وداع
وضو گرفتم و سودم بخاک پیشانی
هوای دیدن آن قصر و بوستان کردم
غم چنانم در سینه کرد نیرانی
زدم بدامن باد سحر، همان دستی
که زد بتخته ی کشتی غریق طوفانی
که ای تو پیک غریبان، بگو بمولینا
کز وست پیرخرد کودک دبستانی
که آنچه شرح کمال و جلال خان کردی
ز نردبان بثریا مرو، که نتوانی!
تو را بس آنچه نوشتی، ز وصف خانه و باغ؛
در آن حدیقه الهی بکام دل مانی
جواب نامه غرض خواستم نویسم، لیک
گرفت دست مرا خامه از زبان دانی
که دوست لؤلؤ منثور چون فرستادت
به آنکه گوهر منظوم بروی افشانی
کتاب چندم، در حجره بود، بگشودم؛
مگر باذن حریفان کنم سخن رانی
ز نظم عرفی، و شعر کمالم آمد خوش
بهم کرشمه ی شیرازی و صفاهانی
ولی چو داشت سر اندر کنار من انصاف
بهیچ یک نزدم طعنه در نواخوانی
گهر، میان گهر ریختم؛ کند شاید
دقیق طبع رفیقان عصر، میزانی!
برسم هدیه، چو دیدم بپای آن حاجب
که روزکی دو در آن قصر کرده در بانی
نه تحفه زیبد، اثواب هندی و رومی؛
نه ارمغان سزد، اجناس بحری و کانی!
ز گنج خاطر، در جی لبالب از گوهر؛
که ننگ آیدش، از لؤلؤئی و مرجانی
گزیدم اینک و، بر درگهش فرستادم
که شد چو لعل دلش خون زرشک، خاقانی
اگر چه ساحت آن بوستان سرا دیدن
مبارک است بر اشراف نوع انسانی
و یا به تهنیتش ارمغان فرستادن
مقرر است بر اصناف انسی و جانی
ولی کنون، چو ز رفتار چرخ دولابی
ولی کنون، چو ز کردار بخت ظلمانی،
نه قدرتی، که فرستم بضاعت مزجات
نه قوتی که کنم رخش سیر جولانی
خوشم، که راوی اشعار خویش را شنوم
باین قصیده در آن بزم کرده ترخانی
همیشه تا زر و تا سیم را، ز صیرفیان
جهانیان بگرانی خرند و ارزانی
بدوستان و حسودان خان درین بازار
گرانی و سبکی باد یا رب ارزانی
تبارک الله ازین قصر و حبذا ازین باغ
که کرده حاجب او قیصری و رضوانی
دهم سپهر بود، نه دوم زمین این قصر؛
که خود مقابل روحانی است جسمانی
اگر سپهر نگویی، که روشنان سپهر
گشاده دیده در آنجا پی نگهبانی
نهم بهشت بود، نه دوم جهان این باغ؛
باین نشانه، که این باقی است و آن فانی
اگر بهشت نگویی، که حوریان بهشت
بسر دویده بآن بوستان بمهمانی
چرا چو دست ستم، پای دیو از آنجا بست؛
اگر نکرده بر آن در فرشته دربانی؟!
همی چراست درختش چو بخت بانی سبز
اگر نکرده در آن باغ خضر دهقانی؟!
بتان خلخی و دلبران نوشادی
در آن بهشت زده دم ز حور و غلمانی
فروغ شمسه درگاه آسمان جاهی
چراغ انجمن حاجبان دیوانی
ببزم عیسی مریم، نموده خورشیدی؛
ببام هفتم افلاک، کرده کیوانی
عیان زهر ثمری، نقش خامه ی بهزاد
نهان بهر شجری، کارنامه ی مانی
بتاک بسته، همه خوشه های پروینی؛
ز خاک رسته، همه لاله های نعمانی!
دروگری، همه از آبنوس و صندل و عاج؛
نظر ز دیدنش آینه وار حیرانی
فرح فزا و، روان بخش آب و چشمه ی آن؛
ز چشم مردم پنهان، چو آب حیوانی!
بچار فصل، در انهار سیمگون شب و روز
روان ز منبع آن بحر، جود ربانی
در آن حیاض و جداول، که باشدش همه سنگ
بلور و مرمر و یشب و زبرجد کانی
ز نخل وادی ایمن، همی نشان داده؛
براستی همه فواره های نورانی
چو چشم مجنون، از شوق در گهر پاشی
چو روی لیلی از شرم در خوی افشانی
شناور آمده مرغابیان در انهارش
چو روشنان فلک، در مجره جولانی
کشیده دست صبا، سایبان اطلس سبز
ز برگ تر بسر شاهدان بستانی
هر آن نهال که پوشیده رخت نوروزی
نداده ز آذر و دی نیز تن بعریانی
بهر کجا گذران افگنی نظر، بینی
بهر طرف نگران افتدت گذر، دانی
که نقش بند طبیعی، بدست شاپوری
ببردن دل هر کس نشسته پنهانی
ببرگ برگ درختان بارور هر سو
کشیده صورت شیرین به شکر افشانی
عبیر بیز و گهرریز، روز و شب آنجا؛
چه باد فروردینی، چه ابر نیسانی!
مگر سه گانه موالید را یکی کردند
در آن حدیقه که بادا ببانی ارزانی
بخاک جامد، همدست قوت نبتی
بچشم نامی دمساز روح حیوانی
کسی که دیده همه عمر یک ره آن گلزار
برند گر ببهشتش،کشد پشیمانی!
چرا که جست در آن راه اگر به دشواری
همیشه بود در اینجا رهش بآسانی
نه خار در کف گلچین، ز جرم گلچینی؛
نه چین بحاجب حاجب، ز خلق دربانی
غرض، گمان نکنم، گر ز اهل حاله نه یی
ز دیدن وز شنیدن محاسنش دانی
که حسن و صنعت این قصر و باغ نتوان یافت
بچشم و گوش، که وجدانی است وجدانی
حمام و طوطی آن قصر، از خوش آوازی
تذرو بلبل و آن باغ، از خوش الحانی
نکات حسن، نشان داده در نواسازی؛
زبور عشق، بیان کرده در نواخوانی؛
چگونه بر سر بانی فگنده سایه همه
بدستش ار نبود خاتم سلیمانی
مهین سلاله ی مجد و جلال، احمد خان
ثمین در صدف مرتضی قلیخانی
که اوست افضل مخلوق خلقت بشری
که اوست احسن تقویم خلق انسانی
به بر برش، هر ذره کرده خورشیدی
ببحر جودش، هر قطره کرده عمانی
نخست خاست، ز بحر کفش چو ابرقلم؛
ز لوح اهل کرم شست نام قاآنی
طلب شمرده بخود حتم، حاتم طائی
طمع نوشته ی بخود ختم، معن شیبانی
به نوح، نوح کنان، خلق میگریست که شد
ز باد فتنه زمین را سفینه طوفانی
کنون ز لنگر عدلش، جهان بحمدالله
نجات یافته از چار موج ارکانی
همان عصای کلیم است، تیغ خونخوارش؛
که خلق را رمه کردار کرده چوپانی
چو در میان رمه، دیده گرگ قبطی رنگ؛
بدست موسوی اش کرده تیغ ثعبانی!
بکار حکم نیفتاده مشکلی او را
جز اینکه حق گذارند بر او بآسانی
نه عفو او نگرد در خیانت خائن
نه عدل او گذرد، از جنایت جانی
بباغ چون نگرد حفظ او بناطوری
براغ چون گذرد ما پس او بچوپانی
بفرق صعوه کند چنگ باز، شانه کشی
بکام بره کند ناب شیر پستانی
بپاست رایت اسلام از سلامت او
خدا کند نفتد رخنه در مسلمانی
غرض نگارش تاریخ را نوشت آذر
زید بکام درین بوستانسرا بانی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲ - زمام ناقه گرفته است ساربان تنها
زمام ناقه گرفته است ساربان تنها
فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
ز رفتنت به زمین زد مرا چو فرصت یافت
بیا که بی تو مرا دیده آسمان تنها
به گرد محملم اخیار راه اگر بدهند
فتم چو گرد به دنبال کاروان تنها!
به من که در قفس افتاده ام نمی دانی
چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
به من که در قفس افتاده ام نمی دانی
چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
نمی روم به ستم از در تو، این ستم است
که آستان تو ماند به پاسبان تنها!
چو گل بپرورمت، گر چه آسمان دانم
که باغ را نگذارد به باغبان تنها
بهای خون من، این بس بود که برخیزم
به روز حشر از آن خاک آستان تنها
مرا ببر، چو به کوی بتان روی آذر
که غم ز دل نبرد سیر بوستان تنها
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۷ - مرا بکشتی و بازم دل از تو خرسند است
مرا بکشتی و بازم دل از تو خرسند است
مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟!
به روز مرگ شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
نیم ز لطف تو نومید، اگر خطایی رفت
گنه ز بنده و بخشایش از خداوند است!
ز آسمان نکنم شکوه، گر ز کین کشدم
چرا که دشمنی او به دوست مانند است!
گر از تو روز وفاتم نوید وصل نیافت
به مرگم این همه غیر از چه آرزومند است؟!
ز درد بلبلی افغان که آشیان دارد
به گلشنی که گلشن را به خار پیوند است!
اثر به ناله ی آذر به جز گرفتاری
مجو، که بلبل از آواز خویش در بند است
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۰ - ز خود روم، چو پرو بال هستیم باز است
ز خود روم، چو پرو بال هستیم باز است
که تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟!
به انتظار تو خود کرده ام، چنان که ز راه
رسیده ای و همان چشم حسرتم باز است
به کوی او همه شب تا به روز می نالم
فغان که یار نمی پرسد این چه آواز است؟!
من و شکایت جور تو بی وفا، هیهات
ولی چه چاره کنم؟! آب دیده غماز است!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۳ - فتاده از پی دل کودکان و غوغایی است
فتاده از پی دل کودکان و غوغایی است
تو هم بیا به تماشا که خوش تماشایی است
مرا که مرغ دلم مانده در شکنجه ی دام
ازین چه سود که بیرون شهر صحرایی است؟!
گرانی از سر کوی تو زود خواهم برد
بیا که فرصت حرف، امشبی و فردایی است!
نه پند واعظت از ره برد نه نغمه ی چنگ
میان مسجد و میخانه، بی خطر جایی است!
چرا ز مرگ بنالم بخود، که تربت من
بزیر سایه ی سرو بلند بالایی است؟!
فغان که درد تو آذر به کس نیارد گفت
چو بنده ای که گرفتار عشق مولایی است
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۹ - بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست
که شب فغان سگی در هر آستانی هست
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛
بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!
گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنم
مگر هنوز بصبر منت گمانی هست؟!
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟!
هنوز در تن من، مشت استخوانی هست!
مه من، از خبر مهر من بکینم کشت
ولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست
پر است دامن خلق از گل و تهی از من
باین گمان که در این باغ باغبانی هست
براه عشق، همین پایه بس تو را آذر
که گردی از تو بدنبال کاروانی هست!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۴ - غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیست
غمت، که غیر منش با کس آشنایی نیست
تو گر جدا شوی، او را زمن جدایی نیست
خوشم که غیر، تو را دوش مینمود بمن؛
گمانش اینکه تو را با من آشنایی نیست!
چو رفتی از سر بالین من، دگر ز توام
جز این امید که سوی مزارم آیی نیست
خوش آنکه غیر بمن رنجش تو چون بیند
ز ناز داند و گوید: ز بیوفائی نیست
بیا که بی مه رویت بکلبه ی آذر
اگر شب است، وگر روز روشنایی نیست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۶ - زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت
زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت
نهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!
بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟!
بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت!
علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت
ز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت
در این بهار کشیدم بسوی گلشن رخت
بشوق آنکه گلی بو کنم، خزان نگذاشت
بود هوای تماشای باغی آذر را
که روزگار گلش را بباغبان نگذاشت
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۴۰ - بر آستانه اش امشب خوشم که جانان گفت
بر آستانه اش امشب خوشم که جانان گفت
که دوش قصه ی محرومی تو دربان گفت
شد آشکار، ز کم ظرفی حریفان راز
وگرنه پیر مغان آنچه گفت پنهان گفت
غم نهانی من گفت با رقیب و دریغ
ازین فسانه که مشکل شنید و آسان گفت
نگویدت کسی احوال من، کجا رفت آن
که بی بضاعتی مور، با سلیمان گفت؟!
ز دیده برد غبارش نسیم مصر مگر
نهفته قصه ی یوسف به پیر کنعان گفت
چه گویم و چه ز من بشنوی؟ که قصه ی عشق
حکایتی است که نتوان شنید و نتوان گفت!
ز زلف یار ندانم چه گفت آذر دوش
که داشت حال پریشانی و پریشان گفت؟!