تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - گفتمش: آن آتش است؟ گفت که: نی،روست روست!
گفتمش: آن آتش است؟ گفت که: نی،روست روست!
گفتمش: آن دود چیست؟ گفت: که آن موست موست
من که بملک جهان، ندهم یک موی او
دل بجهان چون دهم؟ در دل من اوست اوست!
چون شود او جلوه گر، در قدم سرو او
جان من آب است آب، جسم منش جوست جوست
آنکه شود پردگی، مغز بود؛ مغز، مغز
وآنکه بود خودنما، پوست بود پوست پوست
شرم بود، همچو آب؛ در گهر آدمی
هست بها در حیا، آب چو در روست روست
کس نپسندد ترا، زآنکه توی خودپسند
گر تو به خود دشمنی، خلق بود دوست دوست
پا ننهد یاد دوست، در دل پرکبر و ناز
دل چو شود خاکسار، یار مرا کوست کوست
سیم و زر و ملک و مال، دشمن جان تواند
با تو کسی نیست نیست غیر غم دوست دوست
چشم سیه مست او، گر گزدش دور نیست
واعظ بی دل کباب، ز آتش آن خوست خوست
گفتمش: آن دود چیست؟ گفت: که آن موست موست
من که بملک جهان، ندهم یک موی او
دل بجهان چون دهم؟ در دل من اوست اوست!
چون شود او جلوه گر، در قدم سرو او
جان من آب است آب، جسم منش جوست جوست
آنکه شود پردگی، مغز بود؛ مغز، مغز
وآنکه بود خودنما، پوست بود پوست پوست
شرم بود، همچو آب؛ در گهر آدمی
هست بها در حیا، آب چو در روست روست
کس نپسندد ترا، زآنکه توی خودپسند
گر تو به خود دشمنی، خلق بود دوست دوست
پا ننهد یاد دوست، در دل پرکبر و ناز
دل چو شود خاکسار، یار مرا کوست کوست
سیم و زر و ملک و مال، دشمن جان تواند
با تو کسی نیست نیست غیر غم دوست دوست
چشم سیه مست او، گر گزدش دور نیست
واعظ بی دل کباب، ز آتش آن خوست خوست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۶ - گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسن
گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسن
بست ز مژگان کج، طره بر ایوان حسن
گشته پریشانی از حلقه زلفش عیان
عشق برآورده است، سر ز گریبان حسن
کشتی دل، گو بکن فکر شکستن درست
کز عرق شرم اوست، شورش توفان حسن
آن گل سیراب را، چهره بسی نازکست
ای نظر پاک عشق، جان تو و، جان حسن
گرمی بازار حسن، هست ز سودای عشق
شورش سودای عشق، هم ز نمکدان حسن
بر رخش آخر نشست، گرد خط عنبرین
شد لب لعلش هم از، خاک نشینان حسن
واعظ اگر از رخش، چشم بپوشد رواست
خاسته گرد خط از رفتن دوران حسن
بست ز مژگان کج، طره بر ایوان حسن
گشته پریشانی از حلقه زلفش عیان
عشق برآورده است، سر ز گریبان حسن
کشتی دل، گو بکن فکر شکستن درست
کز عرق شرم اوست، شورش توفان حسن
آن گل سیراب را، چهره بسی نازکست
ای نظر پاک عشق، جان تو و، جان حسن
گرمی بازار حسن، هست ز سودای عشق
شورش سودای عشق، هم ز نمکدان حسن
بر رخش آخر نشست، گرد خط عنبرین
شد لب لعلش هم از، خاک نشینان حسن
واعظ اگر از رخش، چشم بپوشد رواست
خاسته گرد خط از رفتن دوران حسن
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۸ - تاریخ ساختن پنجره رواقی
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۴۱ - زنده جاوید
برده ز جان ها قرار زلف دلاویز یار
زلف دلاویز یار برده ز جان ها قرار
لعل بدخشان نگر، نزد لبش چون خزف
مهر درخشان ببین پیش رخش ذره وار
جلوه گر آمد رخش تا به گلستان جان
مرغ دلم شد ز شوق، نغمه سرا چون هزار
دل چه بود تا دهم بهر نگاهی و لیک
جان دهم اندر رهش گر بودم صد هزار
بیهده گویند خلق، کز پی دلبر مرو
بسته گیسوی دوست، هیچ نخواهد فرار
کشته شمشیر دوست زنده جاوید شد
بر سرم از دست او تیغ و سنان گو ببار
چهره نه بگشود و خلق در طلبش جان دهند
آه اگر بی حجاب چهره کند آشکار
روز و شب عاشقان روی تو و موی تست
زلف تو مقصد ز لیل، چهر تو آمد نهار
راحت جان ها توئی، روح روان ها توئی
ورد زبان ها توئی، مختفی و آشکار
دیده حق بین اگر باز شود در جهان
جز تو نبیند کسی نه بمیان، نی کنار
ساقی دوران توئی، دارم امید از تو من
خمر خم نیستی چاره رنج خمار
تا رهم از خویشتن وز تو بگویم سخن
فاش بهر انجمن واله و بی اختیار
رشته بیم و امید از تو نخواهم برید
گر بکشی تیغ تیز ور بکشی خوار و زار
جز تو نپویم دمی کوی نگاری که هست
هجرک بئس القرین وصلک نعم القرار
بهر ثنا گفتنش از چه دلا خائفی
گو بزنندت به سنگ، گو بکشندت به دار
تا کند از وصل و هجر چشم و لب عاشقان
خنده چو گل در چمن گریه چو ابر بهار
باد لب یاورت خنده زنان همچو گل
باد دل دشمنت خون ز غم روزگار
زلف دلاویز یار برده ز جان ها قرار
لعل بدخشان نگر، نزد لبش چون خزف
مهر درخشان ببین پیش رخش ذره وار
جلوه گر آمد رخش تا به گلستان جان
مرغ دلم شد ز شوق، نغمه سرا چون هزار
دل چه بود تا دهم بهر نگاهی و لیک
جان دهم اندر رهش گر بودم صد هزار
بیهده گویند خلق، کز پی دلبر مرو
بسته گیسوی دوست، هیچ نخواهد فرار
کشته شمشیر دوست زنده جاوید شد
بر سرم از دست او تیغ و سنان گو ببار
چهره نه بگشود و خلق در طلبش جان دهند
آه اگر بی حجاب چهره کند آشکار
روز و شب عاشقان روی تو و موی تست
زلف تو مقصد ز لیل، چهر تو آمد نهار
راحت جان ها توئی، روح روان ها توئی
ورد زبان ها توئی، مختفی و آشکار
دیده حق بین اگر باز شود در جهان
جز تو نبیند کسی نه بمیان، نی کنار
ساقی دوران توئی، دارم امید از تو من
خمر خم نیستی چاره رنج خمار
تا رهم از خویشتن وز تو بگویم سخن
فاش بهر انجمن واله و بی اختیار
رشته بیم و امید از تو نخواهم برید
گر بکشی تیغ تیز ور بکشی خوار و زار
جز تو نپویم دمی کوی نگاری که هست
هجرک بئس القرین وصلک نعم القرار
بهر ثنا گفتنش از چه دلا خائفی
گو بزنندت به سنگ، گو بکشندت به دار
تا کند از وصل و هجر چشم و لب عاشقان
خنده چو گل در چمن گریه چو ابر بهار
باد لب یاورت خنده زنان همچو گل
باد دل دشمنت خون ز غم روزگار
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۱ - آب حیات
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان دل
و ای بت مهرآفرین کفر تو ایمان دل
درد غمت در درون دمبدم ار شد فزون
بوده و باشد کنون درد تو، درمان دل
از قبل عاشقان جان و دل است ارمغان
وز طرف دلبران عشوه جانان دل
آنکه دل و دین ربود تا لب خندان گشود
کرد روان رود رود، دیده گریان دل
فصل بهار ای نگار سوی گلستان گذار
کرده صغار و کبار روی تو بستان دل
هرچه کنم بیشتر ناله، ندارد اثر
گوش تو ای مه، مگر نشنود افغان دل
از قبل ما نیاز و ز طرف توست ناز
ای به رخت گشته باز مردم چشمان دل
هرکه بود در جهان زنده به آب است و نان
مهر توأم آب جان، روی توام نان دل
تیغ زنی گر کم است، زخم تو چون مرهم است
کار هجوم غم است، کندن بنیان دل
دل چو فدای تو شد، محو لقای تو شد
تابع رای تو شد، غیر تو قربان دل
ای تو شه لایزال، دل چو زلیخاش حال
حسن تو یوسف مثال، عشق تو کنعان دل
ای ز رخت دور نه، دیده که بی نور نه
جز به تو معمور نه، کلبه ویران دل
ای بت مه پیکرم، چون به دلی مضمرم
روی تو را بنگرم از رگ شریان دل
ای به غم هرکسی، یاوری و مونسی
مانده این غم بسی باشد در خوان دل
خرمنت ار حاصلی یک جوم، آرد دلی
ماخلق از خردلی، آید مهمان دل
نه چو تو فرمانروا، برهمه ماسوا
دل چو تو را شد گدا، شاه به فرمان دل
آب حیات است هین، قطره ای از عین این
خضر بیا گو ببین، چشمه حیوان دل
ای اثر راد تو، عالم ایجاد تو
طاعت دل یاد تو، سهو تو عصیان دل
آیه فصل الخطاب وصف تو اندر کتاب
قصه ما للتراب آمده در شأن دل
دل بود از هرچه هست دفتر بانگ الست
چون که بود در نشست نام تو عنوان دل
ای ز یمت چون ندا، آمده دل گوئیا
هست محیط بقا، از نم عمان دل
ای تو منیری که نور، دل ز تو دید از حضور
آتش سینا و طور هست ز نیران دل
بانگ الستی ز تو، هوش چو مستی ز تو
خلعت هستی ز تو بر تن عریان دل
ای کتب آسمان، گشته بنامت نشان
ای شده از جزو آن، وصف تو قرآن دل
طایفه خلد جا، اهل دلند از وفا
رو کند ار کس به ما، مهر تو برهان دل
دل چو تو را بنده شد، بنده پاینده شد
عاشق شرمنده شد، بنده فرمان دل
تا به فلک ماه تام، هست معاف از ظلام
تیره مبادا چو شام، مهر درخشان دل
و ای بت مهرآفرین کفر تو ایمان دل
درد غمت در درون دمبدم ار شد فزون
بوده و باشد کنون درد تو، درمان دل
از قبل عاشقان جان و دل است ارمغان
وز طرف دلبران عشوه جانان دل
آنکه دل و دین ربود تا لب خندان گشود
کرد روان رود رود، دیده گریان دل
فصل بهار ای نگار سوی گلستان گذار
کرده صغار و کبار روی تو بستان دل
هرچه کنم بیشتر ناله، ندارد اثر
گوش تو ای مه، مگر نشنود افغان دل
از قبل ما نیاز و ز طرف توست ناز
ای به رخت گشته باز مردم چشمان دل
هرکه بود در جهان زنده به آب است و نان
مهر توأم آب جان، روی توام نان دل
تیغ زنی گر کم است، زخم تو چون مرهم است
کار هجوم غم است، کندن بنیان دل
دل چو فدای تو شد، محو لقای تو شد
تابع رای تو شد، غیر تو قربان دل
ای تو شه لایزال، دل چو زلیخاش حال
حسن تو یوسف مثال، عشق تو کنعان دل
ای ز رخت دور نه، دیده که بی نور نه
جز به تو معمور نه، کلبه ویران دل
ای بت مه پیکرم، چون به دلی مضمرم
روی تو را بنگرم از رگ شریان دل
ای به غم هرکسی، یاوری و مونسی
مانده این غم بسی باشد در خوان دل
خرمنت ار حاصلی یک جوم، آرد دلی
ماخلق از خردلی، آید مهمان دل
نه چو تو فرمانروا، برهمه ماسوا
دل چو تو را شد گدا، شاه به فرمان دل
آب حیات است هین، قطره ای از عین این
خضر بیا گو ببین، چشمه حیوان دل
ای اثر راد تو، عالم ایجاد تو
طاعت دل یاد تو، سهو تو عصیان دل
آیه فصل الخطاب وصف تو اندر کتاب
قصه ما للتراب آمده در شأن دل
دل بود از هرچه هست دفتر بانگ الست
چون که بود در نشست نام تو عنوان دل
ای ز یمت چون ندا، آمده دل گوئیا
هست محیط بقا، از نم عمان دل
ای تو منیری که نور، دل ز تو دید از حضور
آتش سینا و طور هست ز نیران دل
بانگ الستی ز تو، هوش چو مستی ز تو
خلعت هستی ز تو بر تن عریان دل
ای کتب آسمان، گشته بنامت نشان
ای شده از جزو آن، وصف تو قرآن دل
طایفه خلد جا، اهل دلند از وفا
رو کند ار کس به ما، مهر تو برهان دل
دل چو تو را بنده شد، بنده پاینده شد
عاشق شرمنده شد، بنده فرمان دل
تا به فلک ماه تام، هست معاف از ظلام
تیره مبادا چو شام، مهر درخشان دل
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷۱ - مهر سپهر جلال
تاخت بکاخ حمل، خسرو خور تا عنان
غیر باغ ارم، گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت، گشت ز اردیبهشت
افسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
از اثر باد دی، شخص جهان بود پیر
نک ز هوای ربیع، گشت دگر ره جوان
ابر مطیر از مطر، ریخته لؤلوی تر
طرف چمن را نگر، کامده عنبر فشان
دست نسیم صبا، پرده گل بر درید
بلبل بیچاره را، راز نهان شد عیان
لاله شکفت از دمن، چون رخ دلدار من
سبزه دمید از چمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش، هست کشاورز باغ
تا که شد از نوبهار، باغ چو کوی جنان
ابر بهاری فشاند بس که گهر بر زمین
همچو صدف غنچه راست، لؤلوی تر در دهان
رفت چو سلطان گل، بر بزمرّد سریر
سرو، ستادش به پای، بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیب
صبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
بر سر هر سروبن قمریی اندر نوا
بر رخ هر سرخ گل، بلبلی اندر فغان
ای دل نادیده عیش، چند بری بار طیش
فصل بهار است هین، نوبت غم نیست، هان
ازچه نشینی خموش، خیز و به عشرت بکوش
باده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
شاه جهان مرتضی، صفدر خیبرگشا
شافع روز جزا، قاسم نار و جنان
مهر سپهر جلال، اختر برج کمال
آن که نه او را زوال، هست بکون و مکان
ای که به دربار تو، حضرت روح القدس
سبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها هست به گاه عطا،
خادم کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از کوی توست عرصه این روزگار
مهر سپهر اندر او، آمده نار و دخان
روز و شبان در خطر، بود ز گرگ اجل
گله ایجاد را، گر تو نبودی شبان
گرنه به صبح ازل مهر رخت برفروخت
تار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
مطبخ کوی تو را، هست تنور این فلک
کش بود از مهر و ماه، پخته و ناپخته نان
پهنه جود تو را، پیک خرد پی سپر
گشته و نابرده ره، عاقبتش بر کران
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریم
چند بپوییم ما، بیهده راه گمان
بل بفشاند ز نار بر دو جهان آستین
آن که بساید تو را ناصیه برآستان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آورد
منشی دیوان وحی، خامه کروبیان
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیر
وز چه تمنا کنم وصف تو را در بیان
وصف تو آری کجا، در خور اوهام ماست
وصفت تو نتوان کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شب
عرصه جبریل را چون گذرد ماکیان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثر
تا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن احباب تو، باد همیشه بهار
کشت امید عدوت، باد سراسر خزان
غیر باغ ارم، گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت، گشت ز اردیبهشت
افسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
از اثر باد دی، شخص جهان بود پیر
نک ز هوای ربیع، گشت دگر ره جوان
ابر مطیر از مطر، ریخته لؤلوی تر
طرف چمن را نگر، کامده عنبر فشان
دست نسیم صبا، پرده گل بر درید
بلبل بیچاره را، راز نهان شد عیان
لاله شکفت از دمن، چون رخ دلدار من
سبزه دمید از چمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش، هست کشاورز باغ
تا که شد از نوبهار، باغ چو کوی جنان
ابر بهاری فشاند بس که گهر بر زمین
همچو صدف غنچه راست، لؤلوی تر در دهان
رفت چو سلطان گل، بر بزمرّد سریر
سرو، ستادش به پای، بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیب
صبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
بر سر هر سروبن قمریی اندر نوا
بر رخ هر سرخ گل، بلبلی اندر فغان
ای دل نادیده عیش، چند بری بار طیش
فصل بهار است هین، نوبت غم نیست، هان
ازچه نشینی خموش، خیز و به عشرت بکوش
باده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
شاه جهان مرتضی، صفدر خیبرگشا
شافع روز جزا، قاسم نار و جنان
مهر سپهر جلال، اختر برج کمال
آن که نه او را زوال، هست بکون و مکان
ای که به دربار تو، حضرت روح القدس
سبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها هست به گاه عطا،
خادم کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از کوی توست عرصه این روزگار
مهر سپهر اندر او، آمده نار و دخان
روز و شبان در خطر، بود ز گرگ اجل
گله ایجاد را، گر تو نبودی شبان
گرنه به صبح ازل مهر رخت برفروخت
تار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
مطبخ کوی تو را، هست تنور این فلک
کش بود از مهر و ماه، پخته و ناپخته نان
پهنه جود تو را، پیک خرد پی سپر
گشته و نابرده ره، عاقبتش بر کران
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریم
چند بپوییم ما، بیهده راه گمان
بل بفشاند ز نار بر دو جهان آستین
آن که بساید تو را ناصیه برآستان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آورد
منشی دیوان وحی، خامه کروبیان
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیر
وز چه تمنا کنم وصف تو را در بیان
وصف تو آری کجا، در خور اوهام ماست
وصفت تو نتوان کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شب
عرصه جبریل را چون گذرد ماکیان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثر
تا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن احباب تو، باد همیشه بهار
کشت امید عدوت، باد سراسر خزان
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷۲ - اختر برج جمال
ز مقدم فروردین، ماه طراوت نشان
غیرت باغ ارم گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت گشت ز اردیبهشت
افسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
ابر مطیر از مطر، ریخت چو لؤلوی تر
طرف چمن از سمن آمده عنبرفشان
از وزش باد دی شخص جهان بود پیر
نک ز هوای ربیع گشت دگر ره جوان
دکه بزاز گشت ز گل محیط زمین
طبله عطار شد ز عطر، دور زمان
دست نسیم سحر پرده گل تا درید
بلبل دل خسته را راز نهان شد عیان
لاله شکفت از چمن چون رخ زیبای یار
سبزه دمید از دمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش هست کشاورز باغ
تا که شد از نوبهار باغ عدیل جنان
لؤلوی تر غنچه راست همچو صدف در دهن
ابر بهاری ز بس، گشته جواهر نشان
خسرو گل چون گرفت جا بزمرّد سریر
سرو ستادش بپای بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیب
صبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
تا کند از خود بری بلبل سرمست را
هان، ز پی دلبری، غنچه گشاده دهان
بر سر هر سروبن، قمریی اندر نوا
بر رخ هر سرخ گل، بلبلی آوازه خوان
ای دل نادیده عیش، چند بری بار طیش
فصل بهار است هین، موسم غم نیست، هان
از چه نشینی، خموش، خیز و به عشرت بکوش
باده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
مهر سپهر جلال، اختر برج جمال
آنکه نه او را زوال هست به کون و مکان
خاتم آل رسول ز دودمان بتول
او خلف عسکری مهدی آخر زمان
ای که به دربار تو حضرت روح القدس
سبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها، هست به گاه عطا
چاکر، کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از جود توست عرصه این روزگار
مهر سپهر اندر او آمده نارود خان
سرّ ازل مظهرت، آمده اندر ضمیر
راز نهان از رخت، گشته به گیتی عیان
روز و شبان در خطر بود ز گرگ اجل
گله ایجاد را گر تو نبودی شبان
گر نه به صبح ازل مهر رخت برفروخت
تار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
ریخته درّ و گهر، بس کف رادت به دهر
داده ز بس سیم و زر، دست تو بر این و آن
از درّ و گهر تهی است مخزن گنجوریم
وز در سیمین بری است کیسه اصداف و کان
مطبخ کوی تو را هست تنور این فلک
کش بود از مهر و ماه پخته و ناپخته نان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آورد
منشی دیوان وحی، خامه همی در بنان
پهنه جود تو را پیک خرد پی سپر
گشته و نابرده پی عاقبتش بر کران
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیر،
وز چه تمنی کنم، حمد تو را در بیان
مدح تو آری کجا در خور اوهام ماست
وصف ترا چون کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شب
عرصه جبریل را پر چه زند ماکیان
خود بفشاند ز نار در دو جهان آستین
آن که بساید تو را ناصیه بر آستان
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریم
چند بپوئیم ما، بیهوده راه گمان
گر گنهم بیحد است نیست غمم زآنکه هست
مهر توام مهر دل، مدح توام حرز جان
ناز کند بر سپهر، هر که گذارد به مهر
فرق به پای تو و پا به سر فرقدان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثر
تا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن آمال تو باد همیشه بهار
کشته ی امید خص باد سراسر خزان
غیرت باغ ارم گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت گشت ز اردیبهشت
افسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
ابر مطیر از مطر، ریخت چو لؤلوی تر
طرف چمن از سمن آمده عنبرفشان
از وزش باد دی شخص جهان بود پیر
نک ز هوای ربیع گشت دگر ره جوان
دکه بزاز گشت ز گل محیط زمین
طبله عطار شد ز عطر، دور زمان
دست نسیم سحر پرده گل تا درید
بلبل دل خسته را راز نهان شد عیان
لاله شکفت از چمن چون رخ زیبای یار
سبزه دمید از دمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش هست کشاورز باغ
تا که شد از نوبهار باغ عدیل جنان
لؤلوی تر غنچه راست همچو صدف در دهن
ابر بهاری ز بس، گشته جواهر نشان
خسرو گل چون گرفت جا بزمرّد سریر
سرو ستادش بپای بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیب
صبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
تا کند از خود بری بلبل سرمست را
هان، ز پی دلبری، غنچه گشاده دهان
بر سر هر سروبن، قمریی اندر نوا
بر رخ هر سرخ گل، بلبلی آوازه خوان
ای دل نادیده عیش، چند بری بار طیش
فصل بهار است هین، موسم غم نیست، هان
از چه نشینی، خموش، خیز و به عشرت بکوش
باده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
مهر سپهر جلال، اختر برج جمال
آنکه نه او را زوال هست به کون و مکان
خاتم آل رسول ز دودمان بتول
او خلف عسکری مهدی آخر زمان
ای که به دربار تو حضرت روح القدس
سبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها، هست به گاه عطا
چاکر، کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از جود توست عرصه این روزگار
مهر سپهر اندر او آمده نارود خان
سرّ ازل مظهرت، آمده اندر ضمیر
راز نهان از رخت، گشته به گیتی عیان
روز و شبان در خطر بود ز گرگ اجل
گله ایجاد را گر تو نبودی شبان
گر نه به صبح ازل مهر رخت برفروخت
تار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
ریخته درّ و گهر، بس کف رادت به دهر
داده ز بس سیم و زر، دست تو بر این و آن
از درّ و گهر تهی است مخزن گنجوریم
وز در سیمین بری است کیسه اصداف و کان
مطبخ کوی تو را هست تنور این فلک
کش بود از مهر و ماه پخته و ناپخته نان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آورد
منشی دیوان وحی، خامه همی در بنان
پهنه جود تو را پیک خرد پی سپر
گشته و نابرده پی عاقبتش بر کران
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیر،
وز چه تمنی کنم، حمد تو را در بیان
مدح تو آری کجا در خور اوهام ماست
وصف ترا چون کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شب
عرصه جبریل را پر چه زند ماکیان
خود بفشاند ز نار در دو جهان آستین
آن که بساید تو را ناصیه بر آستان
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریم
چند بپوئیم ما، بیهوده راه گمان
گر گنهم بیحد است نیست غمم زآنکه هست
مهر توام مهر دل، مدح توام حرز جان
ناز کند بر سپهر، هر که گذارد به مهر
فرق به پای تو و پا به سر فرقدان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثر
تا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن آمال تو باد همیشه بهار
کشته ی امید خص باد سراسر خزان
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام
با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام
کرده قیامت قیام، با تو صنوبر خرام
گر تو بریزی به جام، باده نباشد حرام
باده نباشد حرام، گر تو بریزی به جام
ماه رخت را غلام، آمده خورشید چرخ
آمده خورشید چرخ، ماه رخت را غلام
ولوله خاص و عام، زمزمه حسن توست
زمزمه حسن توست، ولوله خاص و عام
بس که بود ازدحام، کوی تو چون محشر است
کوی تو چون محشر است، بس که بود ازدحام
سرو خرامان به بام، جز تو نیامد دگر
جز تو نیامد دگر، سرو خرامان به بام
گر تو ببندی به دام، مایه وارستگی است
مایه وارستگی است، گر تو ببندی به دام
خون دل اندر به جام، افسر بیچاره راست
افسر بیچاره راست، خون دل اندر به جام
کرده قیامت قیام، با تو صنوبر خرام
گر تو بریزی به جام، باده نباشد حرام
باده نباشد حرام، گر تو بریزی به جام
ماه رخت را غلام، آمده خورشید چرخ
آمده خورشید چرخ، ماه رخت را غلام
ولوله خاص و عام، زمزمه حسن توست
زمزمه حسن توست، ولوله خاص و عام
بس که بود ازدحام، کوی تو چون محشر است
کوی تو چون محشر است، بس که بود ازدحام
سرو خرامان به بام، جز تو نیامد دگر
جز تو نیامد دگر، سرو خرامان به بام
گر تو ببندی به دام، مایه وارستگی است
مایه وارستگی است، گر تو ببندی به دام
خون دل اندر به جام، افسر بیچاره راست
افسر بیچاره راست، خون دل اندر به جام
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - دور شد از یکدگر دور ز جانان من
دور شد از یکدگر دور ز جانان من
جان من از جسم من جسم من از جان من
داغ تو و درد تو هست مرا خوش که هست
مرهم من داغ تو درد تو درمان من
از غم دلبر دلم خون شد و آن خون همه
از مژه ی خونفشان ریخت بدامان من
چاک گریبان من هر که ببیند کند
چاک گریبان خود همچو گریبان من
سیل سرشکم گذشت از سر افلاک کو
نوح که تا بنگرد موجه ی طوفان من
وای بر اهل حساب گر بدرازی رفیق
روز قیامت بود چون شب هجران من
جان من از جسم من جسم من از جان من
داغ تو و درد تو هست مرا خوش که هست
مرهم من داغ تو درد تو درمان من
از غم دلبر دلم خون شد و آن خون همه
از مژه ی خونفشان ریخت بدامان من
چاک گریبان من هر که ببیند کند
چاک گریبان خود همچو گریبان من
سیل سرشکم گذشت از سر افلاک کو
نوح که تا بنگرد موجه ی طوفان من
وای بر اهل حساب گر بدرازی رفیق
روز قیامت بود چون شب هجران من
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۷۸- جعفر آباده ای شد سوی نیران و نیست
نظام قاری : فردیات
شماره ۸ - از جامه کز بر آمد و از روی آستر
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - باز رسید از یمن، نفخه زحمن عشق
باز رسید از یمن، نفخه زحمن عشق
باز دمید از چمن، غنچه خندان عشق
جلوه گر آمد ز دور آتش مهر ظهور
منصعق آمد ز طور موسی عمران عشق
نفحه باد صبا زد بچمن مرحبا
رفت بشهر سبا مرغ سلیمان عشق
از دل جن و ملک رفت همه ریب و شک
تافت چوبر نه فلک جلوه انسان عشق
از کرم و فضل و داد، داد مرا هر چه داد
تا ابد آباد باد خانه احسان عشق
عقل بدان کافری با همه مستکبری
چون زخودی شد بری، گشت مسلمان عشق
شیخ مناجات شد قاضی حاجات شد
پیر خرابات شد، طفل دبستان عشق
شد خرد یاوه پوی در طلب و جستجوی
بی سر و پا همچو گوی در خم چوکان عشق
خوب و خوش آینده باد خرم و فرخنده باد
زنده و پاینده باد دولت سلطان عشق
باز دمید از چمن، غنچه خندان عشق
جلوه گر آمد ز دور آتش مهر ظهور
منصعق آمد ز طور موسی عمران عشق
نفحه باد صبا زد بچمن مرحبا
رفت بشهر سبا مرغ سلیمان عشق
از دل جن و ملک رفت همه ریب و شک
تافت چوبر نه فلک جلوه انسان عشق
از کرم و فضل و داد، داد مرا هر چه داد
تا ابد آباد باد خانه احسان عشق
عقل بدان کافری با همه مستکبری
چون زخودی شد بری، گشت مسلمان عشق
شیخ مناجات شد قاضی حاجات شد
پیر خرابات شد، طفل دبستان عشق
شد خرد یاوه پوی در طلب و جستجوی
بی سر و پا همچو گوی در خم چوکان عشق
خوب و خوش آینده باد خرم و فرخنده باد
زنده و پاینده باد دولت سلطان عشق
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۷۹ - چشمه حیوان من شد لب جانان من
چشمه حیوان من شد لب جانان من
شد لب جانان من چشمه حیوان من
شد رخ جانان من شمع شبستان من
شمع شبستان من شد رخ جانان من
برد دل وجان من از نگهی چشم تو
از نگهی چشم تو برد دل و جان من
سنبل وریحان من گشت خط وزلف تو
گشت خط وزلف تو سنبل و ریحان من
گوهر ومرجان من شد لب ودندان تو
شد لب ودندان توگوهر ومرجان من
شد مه تابان من روی تو در چرخ حسن
روی تو درچرخ حسن شد مه تابان من
پر شده دامان من بی تو ز خون جگر
بی تو ز خون جگر پر شده دامان من
شد لب جانان من چشمه حیوان من
شد رخ جانان من شمع شبستان من
شمع شبستان من شد رخ جانان من
برد دل وجان من از نگهی چشم تو
از نگهی چشم تو برد دل و جان من
سنبل وریحان من گشت خط وزلف تو
گشت خط وزلف تو سنبل و ریحان من
گوهر ومرجان من شد لب ودندان تو
شد لب ودندان توگوهر ومرجان من
شد مه تابان من روی تو در چرخ حسن
روی تو درچرخ حسن شد مه تابان من
پر شده دامان من بی تو ز خون جگر
بی تو ز خون جگر پر شده دامان من
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۹۹ - بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو
بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو
کرده قدم را کمان حالت ابروی تو
سرورود دررکوع گر تو درآئی به باغ
مه ننماید طلوع پیش مه روی تو
عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضت
وام نموده است بوی مشک تر از بوی تو
بوی گلی کارگر نیست مرا بر مشام
زآنکه بود در زکام مغز من از بوی تو
ای تو چوخورشید ومن پیش توحر با صفت
جلوه به هر سو کنی روی کنم سوی تو
کوه گران را زجای کس نتواند کند
کنده دلم را زجای قوت بازوی تو
ز آتش دوزخ مرا نیست دگر هیچ باک
زآنکه به عمری مراست پرورش از خوی تو
حور و بهشتی دگر هیچ نمی خواستم
بود مرا گر به دهر جا به سر کوی تو
بودگر اقبال من چون سر زلفت بلند
چون سر زلفت سرم بود به زانوی تو
کرده قدم را کمان حالت ابروی تو
سرورود دررکوع گر تو درآئی به باغ
مه ننماید طلوع پیش مه روی تو
عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضت
وام نموده است بوی مشک تر از بوی تو
بوی گلی کارگر نیست مرا بر مشام
زآنکه بود در زکام مغز من از بوی تو
ای تو چوخورشید ومن پیش توحر با صفت
جلوه به هر سو کنی روی کنم سوی تو
کوه گران را زجای کس نتواند کند
کنده دلم را زجای قوت بازوی تو
ز آتش دوزخ مرا نیست دگر هیچ باک
زآنکه به عمری مراست پرورش از خوی تو
حور و بهشتی دگر هیچ نمی خواستم
بود مرا گر به دهر جا به سر کوی تو
بودگر اقبال من چون سر زلفت بلند
چون سر زلفت سرم بود به زانوی تو
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۲ - در مدح دهقان سعدالدین
ای رخ و زلفت چنانک ماه بمشکین کمند
ساخته نظاره گاه بر سر سرو بلند
منظر ماه منیر از بر سرو سهی
طرفه و نادر بود خاصه بمشگین کمند
ای بت بادام چشم پسته دهان قند لب
در غم عشق تو نیست چاره این مستمند
ای که شبی تا بروز وعده وصلم دهی
وی که بنقلم نهی پسته و بادام و قند
کی چو دو لعل تو هست گر بدو نیمه کنی
از سر سرو سهی دانه نار خجند
کی چو دو جزع تو هست گر بقلم برکشی
زیر دو مشکین کمان نقش دو بادام کند
گونه رخسار تست آتش افروخته
خال سیاهت بر او سوخته تخم سپند
صبح گر از چشم بد بر تو گزندی رسد
خال و رخ تو ز دور دفع کنند آن گزند
هست پسند من آنک از تو بوم با نصیب
صحبت من بی نصاب بر تو بیاید پسند
چند من اندر پیت زار بگریم همی
طیره گری را تو زان گریه من خند خند
گریه من خنده شد چون بسعادت رسید
گنج هنر سعد دین از سفر اورجند
ساخته نظاره گاه بر سر سرو بلند
منظر ماه منیر از بر سرو سهی
طرفه و نادر بود خاصه بمشگین کمند
ای بت بادام چشم پسته دهان قند لب
در غم عشق تو نیست چاره این مستمند
ای که شبی تا بروز وعده وصلم دهی
وی که بنقلم نهی پسته و بادام و قند
کی چو دو لعل تو هست گر بدو نیمه کنی
از سر سرو سهی دانه نار خجند
کی چو دو جزع تو هست گر بقلم برکشی
زیر دو مشکین کمان نقش دو بادام کند
گونه رخسار تست آتش افروخته
خال سیاهت بر او سوخته تخم سپند
صبح گر از چشم بد بر تو گزندی رسد
خال و رخ تو ز دور دفع کنند آن گزند
هست پسند من آنک از تو بوم با نصیب
صحبت من بی نصاب بر تو بیاید پسند
چند من اندر پیت زار بگریم همی
طیره گری را تو زان گریه من خند خند
گریه من خنده شد چون بسعادت رسید
گنج هنر سعد دین از سفر اورجند
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در مدح دهقان میرعمید
دهقان میر عمید صدر همایون که بخت
بر سر او چون همای سایه دولت فکند
آنکه چو افشین و معن وآنکه چو سحبان و فضل
در ره فضل و هنر بنده اویند اند
صد یک آنکو کند بر زر و بر سیم خویش
گرگ درنده نکرد با رمه گوسفند
در ره آزادگی است قول وی و فعل او
پاک ز تزویر و زرق دور ز تلبیس و فند
کلک سبک سیر اوست از پی اصلاح ملک
از حبشه سوی روم تیز رونده نوند
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گر چه سر کلک او تیره رخست و نژند
ای زتو در باغ فضل سرو هنر سرفراز
وز تو شده نخل جهل سرزده و بیخ کند
بهره ورند از سخات اهل صلاح و فساد
زاهد و عابد چنانک مفلس و قلاش و رند
کف جواد تو چون ابر بهار است راست
زوزده بر شوره زار ژاله چو بر کشتمند
آمد فصل بهار و آمدنت را بباغ
از گل و سبزه فکند مفرش قال و پرند
بر گل نو زندباف مطربی آغاز کرد
خواند بالحان خوش نامه پازند و زند
قاعده بزم ساز بر گل و لعلی نبید
کز سفرت سوده شد نعل کمیت و سمند
باد بهاری اگر بر تو گل افشان کند
جز بسر آستین جای مروب و مرند
مطرب بزم تو باد آنکه کند از فلک
زهره نشاط زمین تا شود او را لوند
خصم تو چون شمع باد بر گذر تند باد
بر کف تو چون چراغ باده انگور بند
باده بخور روز و شب از کف سمین بران
شاد بزی سال و ماه با صنم نوشخند
بر سر او چون همای سایه دولت فکند
آنکه چو افشین و معن وآنکه چو سحبان و فضل
در ره فضل و هنر بنده اویند اند
صد یک آنکو کند بر زر و بر سیم خویش
گرگ درنده نکرد با رمه گوسفند
در ره آزادگی است قول وی و فعل او
پاک ز تزویر و زرق دور ز تلبیس و فند
کلک سبک سیر اوست از پی اصلاح ملک
از حبشه سوی روم تیز رونده نوند
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گر چه سر کلک او تیره رخست و نژند
ای زتو در باغ فضل سرو هنر سرفراز
وز تو شده نخل جهل سرزده و بیخ کند
بهره ورند از سخات اهل صلاح و فساد
زاهد و عابد چنانک مفلس و قلاش و رند
کف جواد تو چون ابر بهار است راست
زوزده بر شوره زار ژاله چو بر کشتمند
آمد فصل بهار و آمدنت را بباغ
از گل و سبزه فکند مفرش قال و پرند
بر گل نو زندباف مطربی آغاز کرد
خواند بالحان خوش نامه پازند و زند
قاعده بزم ساز بر گل و لعلی نبید
کز سفرت سوده شد نعل کمیت و سمند
باد بهاری اگر بر تو گل افشان کند
جز بسر آستین جای مروب و مرند
مطرب بزم تو باد آنکه کند از فلک
زهره نشاط زمین تا شود او را لوند
خصم تو چون شمع باد بر گذر تند باد
بر کف تو چون چراغ باده انگور بند
باده بخور روز و شب از کف سمین بران
شاد بزی سال و ماه با صنم نوشخند
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح عثمان اغل
ای عارض و قد تو از سرو وز مه نشان
سرو تو طرب فزای ماه تو نشاط جان
بر عارض و قد تو مداح ثنا گوید
ماه فلکی بر این سرو چمنی بر آن
تیره است ز شرم این کوژاست زرشک آن
هم ماه بر آسمان هم سرو ببوستان
ای قامت تو چو سرو بی روی چو ماه تو
کردم ز طپانچه رخ همگونه آسمان
از نیمه ناردان داری دهنی و هست
دو رسته در ناب در نیمه ناردان
زان نیمه ناردان کاورده ای از دهن
در سینه عاشقان صد شعله ناردان
گر بوسککی دهی از دو لب تو رسند
بیدل شدگان بدل بیجان شدن گان بجان
یک بوسه ز تو همی با جان چوبها کنند
آن بوسه بنزد ماست بخشیده برایگان
عاشق که ترا بدید از جان خبرش نبود
او را چه خبر بود با عشق تو از دو جهان
کس راز چنان حمال جان باشد و دل دریغ
بر عاشق خود همی تا این نبری گمان
ایشاه بتان چین از بهر چرا چنین
افراخته قامت چون رایت کاویان
از عارض چون گل سیر وز مشک زره ز دو زلف
مژگان چو خلنده تیر ابرو چو زه کمان
گوئی که بامر شاه آرایش رزمی ساخت
عثمان اغل ارسل بن تکش ارسلان
قطب دول آنکه او در مردی و مردمی
بنمود بخاص و عام فرزندی پدر عیان
فرزانه سپهبدی کز وی بمحاربت
خواهند باضطرار شیران ژیان امان
روزی که بود بنبرد حمله ور و جنگ آور
از تیرش نشان گیرند اعدای . . . نشان
بر خیر منه برکشید ورا شاه شرق و چین
بر لشکر خویش کرد لشکر کش و پهلوان
صد صف ز مبارزان بر هم شکند سبک
تنها بگه نبرد چون حمله برد گران
از بازوی و کف او اندر گه بزم و رزم
احباب ورا سود اعدای ورا زیان
با صفوت رای او خورشید بود خجل
با قوت زور او که را نبود توان
گر کوه شود خصمش آسان کندش ز جای
آسان بکند ز جای که را بسر سنان
بر ران براق او داغی است چنان بختی
آرد بگه نبرد بختی بزیر ران
تا لاجرم این براق بر پاردم عدوش
بر بند و گره زند چون راست کشد عنان
اخبار گذشتگان کم خواند هرکه او
مر مرد تمامی را زو دیده بود عیان
بنگر بقتال او در روز محاربت
واخبار گذشتگان خواهی خوان خواهی نخوان
در دهر کسی ندید انعام ورا قیاس
وز خلق کسی ندید اکرام ور اکران
طوقی است زبر او بر گردن خاص و عام
هرچند که بسته اند در خدمت او میان
در خدمت او میان بندم ز دل و بطبع
بر مدحت او برش بگشاده مرا زبان
چندانکه زمین و چرخ پاینده خوهد بود
وز بودن این و آن پاینده بود زمان
بر اهل زمانه باد فرمانش روان و باد
روز و شب و سال و مه خرم دل و شادمان
اقبال و بقاش باد در خرمی و خوشی
در نعمت پایدار در دولت جاودان
سرو تو طرب فزای ماه تو نشاط جان
بر عارض و قد تو مداح ثنا گوید
ماه فلکی بر این سرو چمنی بر آن
تیره است ز شرم این کوژاست زرشک آن
هم ماه بر آسمان هم سرو ببوستان
ای قامت تو چو سرو بی روی چو ماه تو
کردم ز طپانچه رخ همگونه آسمان
از نیمه ناردان داری دهنی و هست
دو رسته در ناب در نیمه ناردان
زان نیمه ناردان کاورده ای از دهن
در سینه عاشقان صد شعله ناردان
گر بوسککی دهی از دو لب تو رسند
بیدل شدگان بدل بیجان شدن گان بجان
یک بوسه ز تو همی با جان چوبها کنند
آن بوسه بنزد ماست بخشیده برایگان
عاشق که ترا بدید از جان خبرش نبود
او را چه خبر بود با عشق تو از دو جهان
کس راز چنان حمال جان باشد و دل دریغ
بر عاشق خود همی تا این نبری گمان
ایشاه بتان چین از بهر چرا چنین
افراخته قامت چون رایت کاویان
از عارض چون گل سیر وز مشک زره ز دو زلف
مژگان چو خلنده تیر ابرو چو زه کمان
گوئی که بامر شاه آرایش رزمی ساخت
عثمان اغل ارسل بن تکش ارسلان
قطب دول آنکه او در مردی و مردمی
بنمود بخاص و عام فرزندی پدر عیان
فرزانه سپهبدی کز وی بمحاربت
خواهند باضطرار شیران ژیان امان
روزی که بود بنبرد حمله ور و جنگ آور
از تیرش نشان گیرند اعدای . . . نشان
بر خیر منه برکشید ورا شاه شرق و چین
بر لشکر خویش کرد لشکر کش و پهلوان
صد صف ز مبارزان بر هم شکند سبک
تنها بگه نبرد چون حمله برد گران
از بازوی و کف او اندر گه بزم و رزم
احباب ورا سود اعدای ورا زیان
با صفوت رای او خورشید بود خجل
با قوت زور او که را نبود توان
گر کوه شود خصمش آسان کندش ز جای
آسان بکند ز جای که را بسر سنان
بر ران براق او داغی است چنان بختی
آرد بگه نبرد بختی بزیر ران
تا لاجرم این براق بر پاردم عدوش
بر بند و گره زند چون راست کشد عنان
اخبار گذشتگان کم خواند هرکه او
مر مرد تمامی را زو دیده بود عیان
بنگر بقتال او در روز محاربت
واخبار گذشتگان خواهی خوان خواهی نخوان
در دهر کسی ندید انعام ورا قیاس
وز خلق کسی ندید اکرام ور اکران
طوقی است زبر او بر گردن خاص و عام
هرچند که بسته اند در خدمت او میان
در خدمت او میان بندم ز دل و بطبع
بر مدحت او برش بگشاده مرا زبان
چندانکه زمین و چرخ پاینده خوهد بود
وز بودن این و آن پاینده بود زمان
بر اهل زمانه باد فرمانش روان و باد
روز و شب و سال و مه خرم دل و شادمان
اقبال و بقاش باد در خرمی و خوشی
در نعمت پایدار در دولت جاودان
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۱۹ - بد دل و بد طلعت و بد روی و بد دیدار
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱ - بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما
کان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما
تا نباشد به نظر چهرة افروختهای
خون معنی نزند جوش در اندیشة ما
نتوان برد به هر کاوشی از جا ما را
رگ لعلیم که در سنگ بود ریشة ما
پی ما گیر و دلیرانه درآ در صف عشق
روبه وهمِ ترا شیر کند بیشة ما
با همه سادهدلی غم چو امانت سپرد
پرده بر رنگ رخ میندرد شیشة ما
رگ لعلی نتوان یافت درین کان فیّاض
هم ز خونِ سرِ ما سرخ شود تیشة ما
کان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما
تا نباشد به نظر چهرة افروختهای
خون معنی نزند جوش در اندیشة ما
نتوان برد به هر کاوشی از جا ما را
رگ لعلیم که در سنگ بود ریشة ما
پی ما گیر و دلیرانه درآ در صف عشق
روبه وهمِ ترا شیر کند بیشة ما
با همه سادهدلی غم چو امانت سپرد
پرده بر رنگ رخ میندرد شیشة ما
رگ لعلی نتوان یافت درین کان فیّاض
هم ز خونِ سرِ ما سرخ شود تیشة ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - دل تهی از خون شد و دیده چو کوثر پرست
دل تهی از خون شد و دیده چو کوثر پرست
شیشه اگر شد تهی شکر که ساغر پُرست
دل زعنا پرملال شیشة ساعت مثال
یک دم اگر خالی است ساعت دیگر پرست
وجه پریشانیم چیست که از یُمن اشک
دامن دریا دلم از در و گوهر پرست
قطرة اشکم چنین گرم چرا شد مگر
ساغر چشم من از خون سمندر پرست!
جای تو فیّاض نیست در دل تنگم دگر
بسکه سراپای من از غم دلبر پرست
شیشه اگر شد تهی شکر که ساغر پُرست
دل زعنا پرملال شیشة ساعت مثال
یک دم اگر خالی است ساعت دیگر پرست
وجه پریشانیم چیست که از یُمن اشک
دامن دریا دلم از در و گوهر پرست
قطرة اشکم چنین گرم چرا شد مگر
ساغر چشم من از خون سمندر پرست!
جای تو فیّاض نیست در دل تنگم دگر
بسکه سراپای من از غم دلبر پرست