تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۷۵ - در حسب حال
گویند که چیست حاصل تو
ای بی‌حاصل ز زندگانی
گویم خطکی و بیتکی چند
از نعمتهای این جهانی
خطی نه چنین چنانکه باید
بیتی نه چنان چنانکه دانی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۷۹ - در موعظه
پیشی ز هنر طلب نه از مال
اکنون باری که می‌توانی
هان تا به خیال بد چو دونان
در حال حیوة این جهانی
افزون نکنی برانچه داری
قانع نشوی بدانچه دانی
مشغول مشو به تن نه اینی
فارغ منشین ز جان نه آنی
گر جانت به علم در ترقی است
آنک تو و ملک جاودانی
ورنه چو به مرگ جهل مردی
هرگز نرسی به زندگانی
دانی چه قیاس راست بشنو
بر خود چه کتاب عشوه خوانی
زین سوی اجل ببین که چونی
زان سوی اجل چنان بمانی
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۵۸ - ای بار خدا به حق هستی
ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی
سعدی : مفردات
بیت ۷۶
ای گرگ نگفتمت که روزی
بیچاره شوی به دست یوزی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰ - از عمر بسی نماند ما را
از عمر بسی نماند ما را
در سر هوسی نماند ما را
رفتیم زدل غبار اغیار
جز دوست کسی نماند ما را
رفتیم بآشیانهٔ خویش
رنج قفسی نماند ما را
از بس که نفس زدیم بیجا
جای نفسی نماند ما را
یاران رفتند رفته رفته
دمساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائی
زایشان قبسی نماند ما را
گلها رفتند زین گلستان
جز خارو خسی نماند ما را
دل واپسی دگر نداریم
در دهر کسی نماند ما را
کو خضر رهی درین بیابان
بانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماست
فریاد رسی نماند ما را
بستیم چو فیض لب ز گفتار
چون همنفسی نماند ما را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲ - وصف تو چه میکنم نگارا
وصف تو چه میکنم نگارا
آن وصف بود ثنا خدا را
از باده کیست نرگست مست
رویت زکه دارد این صفا را
شمشاد ترا که داد رفتار
کز پای فکند سروها را
از لطف که شد تن تو چون گل
وزقهر که شد دلت چو خارا
چشمان ترا که فتنه آموخت
کز ما رمقی نماند ما را
در مملکت خرد که سرداد
آن غمزهٔ شوخ دلربا را
در چشم خوش تو کیست ساقی
کز ما پی می ربود ما را
بر دانة خال عنبرینت
آن دام که گسترید یارا
آب رخت از کدام چشمه است
کز چشم بریخت آب ما را
تیر مژه از کمان ابرو
بر دل که زند بگو خدا را
این حسن و جمال دلفریبت
از بهر که صید کرد ما را
ازشیوه یار فیض آموخت
در پرده ثنا کند خدا را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳ - یارا یارا ترا چه یارا
یارا یارا ترا چه یارا
تا دل بربائی اذکیا را
این دلبری از تو نیست بالله
این فتنه زدیگریست یارا
آنکسکه نگاشته است نقشت
بر صفحهٔ نیکوئی نگارا
در پردهٔ حسن تست پنهان
دل میبرد از بر آشکارا
از خال و خطت کتاب مسطور
داده است بدست دیده مارا
تا درنگریم و باز خوانیم
در روی تو سورهٔ ثنا را
هر جزو تو آیتی زقرآن
هر شیوه ستایشی خدا را
هر جلوهٔ تو کند ثنائی
در پرده جناب کبریا را
آئینهٔ حسن تو نماید
بی صورت و بی جهت خدا را
از فیض کسی دگر برد دل
تو بیخبری ز دل نگارا
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸ - بنواز دل شکسته‌ای را
بنواز دل شکسته‌ای را
رحمی بنمای خسته‌ای را
میکن چو گذر کنی نگاهی
برخاک رهت نشسته‌ای را
بیگانه مشو به خویش پیوند
از هر دو جهان گسسته‌ای را
سهلست کنی گر التفاتی
دل بر کرم تو بسته‌ای را
مگذار به دام نفس افتد
از چنگل دیو جسته‌ای را
با بار فتد به چنگ ابلیس
با خیل ملک نشسته‌ای را
مگذار شود به کام دشمن
دل در غم دست بسته‌ای را
مپسند دگر شود گرفتار
بهر تو زخویش رسته‌ای را
بی دانه و آب زار مگذار
مرغ پر و پا شکسته‌ای را
یا رب چه شود که دست گیری
از پای فتاده خسته‌ای را
فیض است وغم تو و دگر هیچ
وصلی از خود گسسته‌ای را
بسته است دل شکسته در تو
بپذیر شکسته بسته‌ای را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶ - لذات نماند و المها
لذات نماند و المها
شادی گذرد جو برق و غمها
غمناک مباش ازآن و زین خوش
چون هردو رود سوی عدمها
هر حادثهٔ که برسرآید
هم سوی عدم کشد قدمها
هر پسریر است عسر در پی
هر عسریرا ز پی کرمها
آخر همه خواب با خیالیست
الا بنوشتهٔ قلمها
کز بهر جزای زشت و نیکو
ماند بصحیفها رقمها
لذات نماند و بماند
از پیروی هوا ندمها
هر محنت و هر بلا که بینی
کفّاره شمار بر ستمها
اندوه چو ما حی گناهست
خوشتر که در آن کشیم دمها
آن کن که بعاقبت بود خیر
فیض است و امید بر کرمها
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷ - ای کوی تو برتر از مکانها
ای کوی تو برتر از مکانها
وی گم شده در رهت نشانها
سرگشته ببرّ و بحر گردند
اندر طلب تو کاروان ها
ای غرقهٔ بحر بی نشانی
وان گمره وادی نشانها
هر غمزده ایست از تو محزون
وز تست نشان شادمانها
از تست زمین فتاده بیخود
وز شوق تو شور آسمانها
راهی بتو نیست جز ره عشق
خاصان کردند امتحانها
در عالم عشق سیر کردیم
دیدیم یکان یکان نشانها
دل بر سر دل فتاده مدهوش
تن بر سرتن سپرده جانها
نزد دلدار رفته دلها
سوی جانان روان روانها
جانها همه پاکشیده از تن
دلها همه کنده دل زجانها
سر بر سر نیزهای حسرت
تن ها بر خاک جان فشانها
هرکو از عشق گفت حرفی
افتاد چو فیض بر زبانها
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸ - ای لال زوصف تو زبانها
ای لال زوصف تو زبانها
کوته زثنای تو بیانها
با آنکه تو در میان جانی
جویای تو ایم در کرانها
هر گوشه فکنده نیر فکرت
زهر کرده بهر کمان کمانها
گاهی ببتی شویم مفتون
جوئیم جمالت از نشانها
گاهی از چشم و گاه ابرو
گاهی از لب گهی دهانها
گاهی از لطف و گاه از قهر
گاهی پیدا گهی نهانها
گه سیر کنیم در خط و خال
جوئیم ترا در آن میان ها
گاه از سخنان توی برتوی
گاهی زکتاب و گه بیان ها
القصه بهر طریق یوئیم
با بال دل و پر روانها
گیریم سراغت از که و مه
گاه از پیران گه از جوانها
ما را با تو سری و سرّیست
پنهان زتن و دل و روانها
سودای تو هر کر است چون فیض
دارد بس سود در زیانها
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - هر جا معشوق تازه روئی است
هر جا معشوق تازه روئی است
از میکده ی خدا سبوئی است
زان چشمه ی جان فزا روان است
هر جا از حسن آبروئی است
زلف همه دلبران عالم
از طرهٔ یار تار موئی است
هر جا مشکی و عنبری هست
از گیسوی آن نگار بوئی است
در هر که جمال با کمالیست
از بحر محیط دوست جوئی است
از ره نروی که اوست مقصود
هر جا در هر دل آرزوئی است
غافل نشوی که اوست مطلوب
هر جا طلبی و جستجوئی است
این طرفه که قبله جز یکی نیست
روی دل هر کسی به سویی است
ای فیض به جز حدیث او نیست
هر جا سخنی و گفت و گوئی است
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۹ - ما را با دوست آشنائیست
ما را با دوست آشنائیست
از دل روش روشنائیست
در صورت اگر چه بس حقیریم
ما را بر دو کون پادشاهیست
آنکس که ز شهر ماست داند
کاین گوهر قیمتی کجائیست
ما را نتوان خرید ارزان
درّ صدف بلا بهائیست
این گوهر شب چراغ درویش
از مخزن خاص کبریائیست
بر ما دو جهان برند حسرت
این عشق عنایت خدائیست
گر پادشهی کنیم شاید
ما را بر او ره گدائیست
این فیض که حق بفیض بخشد
بر جان شکسته مومیائیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۰ - در پردهٔ حسن دلربا کیست
در پردهٔ حسن دلربا کیست
این رشته بدست شاهدان نیست
من بیخبرم زخویش و او مست
هشیار میان ما و او کیست
معشوق که عشق چیست یا رب
این می زکجا و این چه مستی است
در چشم خوش بتان چه نشأه است
این می زکف کدام ساقیست
این روشنی از کدام خورشید
این آب زچشمهٔ که جاریست
دیده است برآب کس چنین نقش
مشاطهٔ حسن نو خطان کیست
بیماری چشم گلرخان را
در پردهٔ دلبری سبب چیست
در هر نگهی هزار فتنه
این معجزهٔ کدام عیسی است
یک تیر آید بصد نشانه
زه زه زکمان و بازوی کیست
هشدار که دیگریست دلبر
دریاب که عشق ما حقیقی است
در حسن بتان تجلی اوست
حق باشد این عشق و حق پرستیست
حسن از حق است و عشق از حق
نامی بر ما زعشق بازیست
ای شاهد شاهدان عالم
معشوق به جز تو در جهان کیست
فرهاد تو صد هزار شیرین
مجنون تو صد هزار دلیل است
ای فیض خراب عشق میباش
آبادی ما در این خرابیست
از خود بگذر بعشق پیوند
باقی عشقست و جمله فانیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۱ - از دل مقصود عشق بازیست
از دل مقصود عشق بازیست
تا ظن نبری که عشق بازیست
گر غرقه بخون دیده باشد
پیراهن عاشقان نمازیست
یک مصلحت از جفای خوبان
رفتن بحقیقی از مجازیست
بر وجه مجاز جلوهٔ حسن
تعلیم طریق عشق بازیست
ورزیدن بندگیست مطلوب
گر عشق حقیقی از مجازیست
ناکامی عاشقان بود کام
ناسازی عشق کارسازیست
بیماری عشق تندرستی است
پستی در عشق سرفرازیست
سرمایهٔ عاشقان نیازست
پیرایهٔ حسن بی نیازیست
هر کس سخنی که داشت طی شد
افسانهٔ ما بدین درازیست
جان بر سر عشق شاهدان نه
ای فیض شهید عشق غازیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۴ - در پردهٔ عاشقی نهان کیست
در پردهٔ عاشقی نهان کیست
در جلوهٔ دلبری عیان کیست
حسن و احسان چو جمله از تست
محبوب به جز تو در جهان کیست
نگذاشت چو غیرت تو غیری
ما و من و او و این و آن کیست
عاشق چو توئی عشق و معشوق
لیلی که وقیس در جهان کیست
عالم چو ثنای تست یکسر
آن مثنی بی لب و دهان کیست
مثنی توئی و ثناء جز تو
آنرا که ثنا کنند آن کیست
پنهان بجهان تو و عیان تو
غیر از تو عیان که و نهان کیست
هجر و وصل تو هر که داند
داند نیران چه و جنان کیست
خود را چه شناخت فیض دانست
فانی که و هست جاودان کیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۲ - یک محرم راز در جهان نیست
یک محرم راز در جهان نیست
یک دوست بزیر آسمان نیست
غیر از غم عشق همدمی کو
کز صحبت آن دلم گران نیست
فریاد زدست این کرانان
جانرا از عذابشان امان نیست
من طاقت احمقان ندارم
جز مرک سزای احمقان نیست
یارب یا رب غم تو خواهم
دل جز بغم تو شادمان نیست
تا یافت بکوی عشق راهی
دل را غم جان سرجهان نیست
خود جان جهان جهان جان شد
دل بستهٔ انی جهان و جان نیست
شور عشقی چو هست در سر
دلرا پروای این و آن نیست
جائی نتوان نشست ای فیض
کافسانهٔ عشق در میان نیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۴ - ما را که نوای بی نوائیست
ما را که نوای بی نوائیست
مستی ز شراب کبریائیست
تا حشر بخویشتن نیائیم
هشیار و یا زحق جدائیست
ساقی قدحی بده که مستی
بهتر زعبادت ریائیست
ما معتکفیم در خرابات
ما را چه مجال پارسائیست
از ما طمع صالح خامیست
مستیست چه جای خودنمائیست
بیگانه مباش زاهد از ما
ما را با دوست آشنائیست
ای فیض ازین صریح تر گوی
ما را از دوست کی جدائیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - عشق آمد و اختیار نگذاشت
عشق آمد و اختیار نگذاشت
در کشور دل قرار نگذاشت
از جان اثری نماند در تن
وزخاک تنم غبار نگذاشت
کیفیت چشم پرخمارت
در هیچ سری خمار نگذاشت
پنهان میخواست دل غمت را
این دیدهٔ اشگبار نگذاشت
تا جلوه کند درو جمالت
اشگم در دل غبار نگذاشت
عبرت نتوان گرفت از دهر
چون فرصت اعتبار نگذاشت
نشگفته بریخت غنچه دل
تعجیل خزان بهار نگذاشت
رفتم که بپاش جان فشانم
دستم بگرفت و یار نگذاشت
رفتم که کنم شکایت از فیض
کوتاهی روزگار نگذاشت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۵ - دوش از من رمیده می رفت
دوش از من رمیده می رفت
دامان زکفم کشیده می رفت
می رفت و مرا به حسرت از پی
دریا دریا زدیده می رفت
می رفت به ناز و رفته رفته
آرام دل رمیده می رفت
می رفت و دل شکسته از پی
نالان نالان تپیده می رفت
می رفت و روان روان به دنبال
تن در عقبش خمیده می رفت
می رفت سرور و شادمانی
از سینه مرا و دیده می رفت
می رفت به یاد هجرش از پی
هوش از سر من پریده می رفت
می رفت و فغان من به دنبال
او فارغ و ناشنیده می رفت
میرفت و منش فتاده در پی
صد پرده ی من در دیده می رفت
می رفت و جهان جهان تغافل
گفتی که مرا ندیده می رفت
میرفت به صد هزار تمکین
سنجیده و آرمیده می رفت
کس سرو چمن چمان ندیده است
آن سوی روان چمیده می رفت
حیف است که بر زمین نهد پای
ای کاش فرا ز دیده میرفت
بس فیض ز رفتنش غزل کاش
در آمدنش قصیده می رفت