تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۰ - آگه از شمع رخش هم عاشقی چون من شود
آگه از شمع رخش هم عاشقی چون من شود
هر کجا در گیرد آتش سوزاو روشن شود
یارمیباید که باشد، خانه گو ویرانه باش
زانکه گر گلخن بود از روی او گلشن شود
عشقبازان را بدل باری که خوانندش بلا
دانه مهری بود پرورش خرمن شود
شوخ خونخواری که هر کس دید آهی میکشد
آه از آنجانی که آن خونخواره را مسکن شود
گرتنت سوزد چو شمع از عشق اهلی غم مخور
عاشق آزاده کی هرگز اسیر تن شود
هر کجا در گیرد آتش سوزاو روشن شود
یارمیباید که باشد، خانه گو ویرانه باش
زانکه گر گلخن بود از روی او گلشن شود
عشقبازان را بدل باری که خوانندش بلا
دانه مهری بود پرورش خرمن شود
شوخ خونخواری که هر کس دید آهی میکشد
آه از آنجانی که آن خونخواره را مسکن شود
گرتنت سوزد چو شمع از عشق اهلی غم مخور
عاشق آزاده کی هرگز اسیر تن شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۹ - چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل میکند
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل میکند
از جمال گل قیاس حال بلبل میکند
هر که را چون کوهکن لعل لب شیرین هواست
بار کوه غم بیاد او تحمل میکند
عاشقی کز زهره رویان دل بوصل آلوده کرد
گر ملک باشد که عشق او تنزل میکند
در دل پاکان که از روی صفا آیینه است
مدعی نا پاکی خود را تعقل میکند
جز بخاک کوی او اهلی نیارد سر فرو
آسمان بیهوده از وی این تخیل میکند
از جمال گل قیاس حال بلبل میکند
هر که را چون کوهکن لعل لب شیرین هواست
بار کوه غم بیاد او تحمل میکند
عاشقی کز زهره رویان دل بوصل آلوده کرد
گر ملک باشد که عشق او تنزل میکند
در دل پاکان که از روی صفا آیینه است
مدعی نا پاکی خود را تعقل میکند
جز بخاک کوی او اهلی نیارد سر فرو
آسمان بیهوده از وی این تخیل میکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۲ - ناقه لیلی که سر در کوه و هامون میکند
ناقه لیلی که سر در کوه و هامون میکند
در بن هر خار جستجوی مجنون میکند
گوش بر افسانه من خلق را دفع ملال
این حکایتها که من دارم جگر خون میکند
زنده ام من از غم دل پس دلی کو بی غم است
یارب او زندگانی در جهان چون میکند
خار خارم میدهی از رشگ زان دورم که تو
با تو بودن جان من در دل افزون میکند
حال گفتن با تو اهلی را ندارد فایده
حالیا دردی ز دل یکباره بیرون میکند
در بن هر خار جستجوی مجنون میکند
گوش بر افسانه من خلق را دفع ملال
این حکایتها که من دارم جگر خون میکند
زنده ام من از غم دل پس دلی کو بی غم است
یارب او زندگانی در جهان چون میکند
خار خارم میدهی از رشگ زان دورم که تو
با تو بودن جان من در دل افزون میکند
حال گفتن با تو اهلی را ندارد فایده
حالیا دردی ز دل یکباره بیرون میکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۵ - صبر کن ای باغبان کاندوه بلبل بگذرد
صبر کن ای باغبان کاندوه بلبل بگذرد
خواری بلبل سرآید خوبی گل بگذرد
عشق شیرین از هزاران خسرو شیرین به است
حسن معنی جو که این حسن و تجمل بگذرد
گرچه دشوارست کار غم، توکل بر خدا
کار ما شاید به اخلاص و توکل بگذرد
در بیابان فنا مجنون سرگردان عشق
گم نشد زان سان که کسرا در تخیل بگذرد
اهلی از جورش زبان بگشا تحمل تا به کی
چاره فریادست چون کار از تحمل بگذرد
خواری بلبل سرآید خوبی گل بگذرد
عشق شیرین از هزاران خسرو شیرین به است
حسن معنی جو که این حسن و تجمل بگذرد
گرچه دشوارست کار غم، توکل بر خدا
کار ما شاید به اخلاص و توکل بگذرد
در بیابان فنا مجنون سرگردان عشق
گم نشد زان سان که کسرا در تخیل بگذرد
اهلی از جورش زبان بگشا تحمل تا به کی
چاره فریادست چون کار از تحمل بگذرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - زنده میسازد لب او خلق و مارا میکشد
زنده میسازد لب او خلق و مارا میکشد
وای بر جان کسی کورا مسیحا میکشد
کاش یوسف در میان ناید که آندست و ترنج
دیگران را میبرد دست و زلیخا میکشد
یک نفس از صید دلها چشم او آسوده نیست
غمزه مرغ دلم یا میزند یا میکشد
زینهار ای پارسا بیرون میاکان ترک مست
میکشد اهل صلاح و سخت رسوا میکشد
هرکه بزم مطرب ساقی نهد بی روی دوست
دردمندان محبت را بغوغا میکشد
پیش آن شمشاد قد گر کشته گردد عالمی
بر اجل تهمت منه کان قد رعنا میکشد
لاله بر خاک رهش اهلی نشانی میدهد
یعنی آن گلچهره خلق از داغ سودا میکشد
وای بر جان کسی کورا مسیحا میکشد
کاش یوسف در میان ناید که آندست و ترنج
دیگران را میبرد دست و زلیخا میکشد
یک نفس از صید دلها چشم او آسوده نیست
غمزه مرغ دلم یا میزند یا میکشد
زینهار ای پارسا بیرون میاکان ترک مست
میکشد اهل صلاح و سخت رسوا میکشد
هرکه بزم مطرب ساقی نهد بی روی دوست
دردمندان محبت را بغوغا میکشد
پیش آن شمشاد قد گر کشته گردد عالمی
بر اجل تهمت منه کان قد رعنا میکشد
لاله بر خاک رهش اهلی نشانی میدهد
یعنی آن گلچهره خلق از داغ سودا میکشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۴ - آمد آن عیسی نفس کز عشوه و نازم کشد
آمد آن عیسی نفس کز عشوه و نازم کشد
زنده ام سازد به مهر و از جفا بازم کشد
روز وصل آمد ولی ترسم که در روز چنین
طالع ناسازگار و بخت ناسازم کشد
گو: بدارم بر کش و بر بستر هجرم مکش
کشتنی گر کشته ام باری سرافرازم کشد
مادر دهرم چه می پرورد عمری در کنار؟
کانچنین در خاک و خون آنترک طنازم کشد
همچو اهلی دارم از راز غمش گنجی نهان
گر کشد عشق آخر از افشای اینرازم کشد
زنده ام سازد به مهر و از جفا بازم کشد
روز وصل آمد ولی ترسم که در روز چنین
طالع ناسازگار و بخت ناسازم کشد
گو: بدارم بر کش و بر بستر هجرم مکش
کشتنی گر کشته ام باری سرافرازم کشد
مادر دهرم چه می پرورد عمری در کنار؟
کانچنین در خاک و خون آنترک طنازم کشد
همچو اهلی دارم از راز غمش گنجی نهان
گر کشد عشق آخر از افشای اینرازم کشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۷ - جوش سودای غم دل پایم از جا میبرد
جوش سودای غم دل پایم از جا میبرد
شاقی آن شربت کرم فرما که سودا میبرد
هرکه عاشق گشت همچون ذره از پستی برست
کار او را آفتاب عشق بالا میبرد
بسکه میگردم چو مجنون دور از آنچابک غزال
سیل اشگ از خانه رخت من بصحرا میبرد
گرچه خط و خال و زلفش هر یکی غارتگریست
دل ز دست عاشقان آن چشم شهلا میبرد
جان که باز آرد ز دست غمزه اش کانشاهباز
میرباید دل ز دست خلق و در پا میبرد
کشته شد اهلی ز عشق و دادش اینجا کس نداد
با شهیدان رخت خون آلوده اینجا میبرد
شاقی آن شربت کرم فرما که سودا میبرد
هرکه عاشق گشت همچون ذره از پستی برست
کار او را آفتاب عشق بالا میبرد
بسکه میگردم چو مجنون دور از آنچابک غزال
سیل اشگ از خانه رخت من بصحرا میبرد
گرچه خط و خال و زلفش هر یکی غارتگریست
دل ز دست عاشقان آن چشم شهلا میبرد
جان که باز آرد ز دست غمزه اش کانشاهباز
میرباید دل ز دست خلق و در پا میبرد
کشته شد اهلی ز عشق و دادش اینجا کس نداد
با شهیدان رخت خون آلوده اینجا میبرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - شد سگش یار رقیب و جور با خود میکند
شد سگش یار رقیب و جور با خود میکند
با بدان هر کو نکویی میکند بد میکند
سرو من در باغ و نگشاید در من باغبان
باغبان هم ناز بر من زان سهی قد میکند
در بیابان عدم سر مینهم دیوانه وار
زلف چون زنجیر او بازم مقید میکند
می زدن کی از سفال آنسگ کو حد ماست
ما چه سگ باشیم او خود لطف بیحد میکند
سر بنه بر آستان او بامید قبول
گر قبولت میکند اهلی و گر رد میکند
با بدان هر کو نکویی میکند بد میکند
سرو من در باغ و نگشاید در من باغبان
باغبان هم ناز بر من زان سهی قد میکند
در بیابان عدم سر مینهم دیوانه وار
زلف چون زنجیر او بازم مقید میکند
می زدن کی از سفال آنسگ کو حد ماست
ما چه سگ باشیم او خود لطف بیحد میکند
سر بنه بر آستان او بامید قبول
گر قبولت میکند اهلی و گر رد میکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - صید یوسف صورتان دل از ره معنی کند
صید یوسف صورتان دل از ره معنی کند
گرگ بیمعنی چه سگ باشد که این دعوی کند
آنچه بیند دیده مجنون نبیند چشم غیر
گرچه چشم ظالمی نظاره لیلی کند
فیض جانبخشی به فضل و نکته دانی کی بود؟
کی فسون سحر کار معجز عیسی کند
با چنین شکل و شمایل گر در آید از درم
دوزخ بیت الحزن را جنت اعلی کند
دم مزن اهلی که عشق آیین خاموشان بود
نیست عاشق آنکه او از دوست واویلا کند
گرگ بیمعنی چه سگ باشد که این دعوی کند
آنچه بیند دیده مجنون نبیند چشم غیر
گرچه چشم ظالمی نظاره لیلی کند
فیض جانبخشی به فضل و نکته دانی کی بود؟
کی فسون سحر کار معجز عیسی کند
با چنین شکل و شمایل گر در آید از درم
دوزخ بیت الحزن را جنت اعلی کند
دم مزن اهلی که عشق آیین خاموشان بود
نیست عاشق آنکه او از دوست واویلا کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - گرمی کوثر بدان لبهای خندان داده اند
گرمی کوثر بدان لبهای خندان داده اند
جرعه دردی بما هم دردمندان داده اند
آنهمه خوبی که یوسف داشت در مصر جمال
از ملاحت دلبر مارا دو چندان داده اند
شاخ گل میافتد از رشک سهی قدان بخاک
کاینهمه شوخی باین بالا بلندان داده اند
پیش آن مژگان ساحر سامری گوساله است
بازی صد سامری آن چشم بندان داده اند
آب چشم و آتش آ]م نگیرد در دلش
چون کنم کاو را دل سختی چو سندان داده اند
ازغم هجران بمردن رست جان و خرم است
چون کسی کاو را خلاص از بند و زندان داده اند
رفت اهلی از جهان چونشمع خندان لب برون
جان بجانان عاشقان سرمست و خندان داده اند
جرعه دردی بما هم دردمندان داده اند
آنهمه خوبی که یوسف داشت در مصر جمال
از ملاحت دلبر مارا دو چندان داده اند
شاخ گل میافتد از رشک سهی قدان بخاک
کاینهمه شوخی باین بالا بلندان داده اند
پیش آن مژگان ساحر سامری گوساله است
بازی صد سامری آن چشم بندان داده اند
آب چشم و آتش آ]م نگیرد در دلش
چون کنم کاو را دل سختی چو سندان داده اند
ازغم هجران بمردن رست جان و خرم است
چون کسی کاو را خلاص از بند و زندان داده اند
رفت اهلی از جهان چونشمع خندان لب برون
جان بجانان عاشقان سرمست و خندان داده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - وه که این شیرین غزالان بازی ما میدهند
وه که این شیرین غزالان بازی ما میدهند
هر کرا کردند مجنون سر بصحرا میدهند
حیرتی دارم که این دنیا پرستان ازچه رو
با وجود روی خوبان دل بدنیا میدهند
شربت کوثر بنقد امروز ساقی میدهد
بی نصیبان جان برای عیش فردا میدهند
گر بنقد جان دلا نوشی دهندت زان دو لب
فرصتی زین به چه باشد میستان تا میدهند
عشوه شیرین لبان اهلی مخر کاین ساقیان
زهر پنهان است هر جامی که پیدا میدهند
هر کرا کردند مجنون سر بصحرا میدهند
حیرتی دارم که این دنیا پرستان ازچه رو
با وجود روی خوبان دل بدنیا میدهند
شربت کوثر بنقد امروز ساقی میدهد
بی نصیبان جان برای عیش فردا میدهند
گر بنقد جان دلا نوشی دهندت زان دو لب
فرصتی زین به چه باشد میستان تا میدهند
عشوه شیرین لبان اهلی مخر کاین ساقیان
زهر پنهان است هر جامی که پیدا میدهند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۵ - گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کرد
گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کرد
یک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد
عقل اگرچه بر رخت دروازه چشمم ببست
فتنه در ملک دل آخر رخنه زین دروازه کرد
تا تو پیدا گشتی ایمه نام شیرین گشت گم
گرچه حسن روی او عالم پر از آوازه کرد
بسته خط تو دل زان شد که استاد ازل
رشته جان نسخه حسن ترا شیرازه کرد
کار عشقت ای پری اندازه اهلی نبود
لاجرم دیوانه شد چون کار بی اندازه کرد
یک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد
عقل اگرچه بر رخت دروازه چشمم ببست
فتنه در ملک دل آخر رخنه زین دروازه کرد
تا تو پیدا گشتی ایمه نام شیرین گشت گم
گرچه حسن روی او عالم پر از آوازه کرد
بسته خط تو دل زان شد که استاد ازل
رشته جان نسخه حسن ترا شیرازه کرد
کار عشقت ای پری اندازه اهلی نبود
لاجرم دیوانه شد چون کار بی اندازه کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرند
نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرند
تا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند
از فریب مردم چشم بتان ایمن مباش
کاین سیه دل مردمان هم کافر و هم ساحرند
جز سر تسلیم در پای بتان نتوان نهاد
چون بکشتن حاکم و برزنده کردن قادرند
صبر بی شیرین لبان تلخ است اما چاره نیست
دردمندان بلا خواهی نخواهی صابرند
پیش ما نادیده زاهد وصف حورعین مکن
گرچه پنهانند از چشم تو بر ما ظاهرند
اهلی از هجر پری رویان نشاید ناله کرد
هر کجا هستند بر حال دل ما ناظرند
تا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند
از فریب مردم چشم بتان ایمن مباش
کاین سیه دل مردمان هم کافر و هم ساحرند
جز سر تسلیم در پای بتان نتوان نهاد
چون بکشتن حاکم و برزنده کردن قادرند
صبر بی شیرین لبان تلخ است اما چاره نیست
دردمندان بلا خواهی نخواهی صابرند
پیش ما نادیده زاهد وصف حورعین مکن
گرچه پنهانند از چشم تو بر ما ظاهرند
اهلی از هجر پری رویان نشاید ناله کرد
هر کجا هستند بر حال دل ما ناظرند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کرد
پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کرد
هردو عالم را پریشان بر دل دیوانه کرد
روی و مویش فتنه اما چشم او مردم کش است
با شهیدان هرچه کرد آن نرگس مستانه کرد
نام من از گوشه گیری گم چو مجنون گشته بود
آهوی آن چشم بازم در جهان افسانه کرد
کعبه جانها دل من از صفای سینه بود
بت پرستی های من این کعبه را بتخانه کرد
گنج اگر یابد کسی معمور گردد خانه اش
گنج عشق او هزاران خانه را ویرانه کرد
پیش ازین اهلی چنین مجنون صفت بیخود نبود
با پری کرد آشنایی وز خرد بیگانه کرد
هردو عالم را پریشان بر دل دیوانه کرد
روی و مویش فتنه اما چشم او مردم کش است
با شهیدان هرچه کرد آن نرگس مستانه کرد
نام من از گوشه گیری گم چو مجنون گشته بود
آهوی آن چشم بازم در جهان افسانه کرد
کعبه جانها دل من از صفای سینه بود
بت پرستی های من این کعبه را بتخانه کرد
گنج اگر یابد کسی معمور گردد خانه اش
گنج عشق او هزاران خانه را ویرانه کرد
پیش ازین اهلی چنین مجنون صفت بیخود نبود
با پری کرد آشنایی وز خرد بیگانه کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کرد
یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کرد
مرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد
نرگسش از غمزه خون صد چو من بیچاره ریخت
نامسلمان بین که خون صد مسلمان تازه کرد
آتشی پنهان که در خاکستر من مانده بود
کاوکاو غمزه آن چشم فتان تازه کرد
نرگس چشم از نسیم جیب یوسف گر شکفت
بوی او داغ کهن بر پیر کنعان تازه کرد
آن تبسم کردن پنهان و آن کان نمک
مرهم دل شد ولی صد زخم پنهان تازه کرد
یک نظر در چشم اهلی جلوه کرد آن مشگموی
صد پریشانی بر این پیر پریشان تازه کرد
مرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد
نرگسش از غمزه خون صد چو من بیچاره ریخت
نامسلمان بین که خون صد مسلمان تازه کرد
آتشی پنهان که در خاکستر من مانده بود
کاوکاو غمزه آن چشم فتان تازه کرد
نرگس چشم از نسیم جیب یوسف گر شکفت
بوی او داغ کهن بر پیر کنعان تازه کرد
آن تبسم کردن پنهان و آن کان نمک
مرهم دل شد ولی صد زخم پنهان تازه کرد
یک نظر در چشم اهلی جلوه کرد آن مشگموی
صد پریشانی بر این پیر پریشان تازه کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - گه بصلحند این بتان گه رسم جنگی مینهند
گه بصلحند این بتان گه رسم جنگی مینهند
دلربایان دام دل هردم برنگی می نهند
بهر شیرین گر بتلخی رفت فرهاد از جهان
نام او باقی است تا سنگی بسنگی می نهند
هم عفا الله زان وفاداران که بر ریش دلی
مرهمی گاهی به پیکان خدنگی می نهند
عاشقانرا شرط باشد بیخ خود کندن نخست
گر بنای عشق بر ناموس و ننگی می نهند
بی دلانرا از دهان خود به موسی دست گیر
کاین گرفتاران قدم در راه تنگی می نهند
نشنوند از ناز خوبان ناله اهلی چو چنگ
گرچه مستان گوش بر آواز چنگی می نهند
دلربایان دام دل هردم برنگی می نهند
بهر شیرین گر بتلخی رفت فرهاد از جهان
نام او باقی است تا سنگی بسنگی می نهند
هم عفا الله زان وفاداران که بر ریش دلی
مرهمی گاهی به پیکان خدنگی می نهند
عاشقانرا شرط باشد بیخ خود کندن نخست
گر بنای عشق بر ناموس و ننگی می نهند
بی دلانرا از دهان خود به موسی دست گیر
کاین گرفتاران قدم در راه تنگی می نهند
نشنوند از ناز خوبان ناله اهلی چو چنگ
گرچه مستان گوش بر آواز چنگی می نهند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۷ - ایشه خوبان که ملک حسنت ارزانی بود
ایشه خوبان که ملک حسنت ارزانی بود
ناز پنهان تو با من خیر پنهانی بود
دل از آن سیب ذقن پر قطره خون چون انار
به که درج لعل پر یاقوت رمانی بود
من که روی از هر دو عالم در تو بت آورده ام
گر تو روی از من بتابی نامسلمانی بود
مردم چشمم بخون غرقند از موج سرشک
وای بر مردم چو موج بحر طوفانی بود
پاکدامانی چو شمع و نور بارد از رخت
پاکدامانی دلیلش روی نورانی بود
بلبل این باغم و یک نکته گویم از هزار
کز هزاران در یکی فهم سخندانی بود
تا غزلگو شد چو مجنون اهلی از آن نوغزال
هر کجا بینی غزالی در غزلخوانی بود
ناز پنهان تو با من خیر پنهانی بود
دل از آن سیب ذقن پر قطره خون چون انار
به که درج لعل پر یاقوت رمانی بود
من که روی از هر دو عالم در تو بت آورده ام
گر تو روی از من بتابی نامسلمانی بود
مردم چشمم بخون غرقند از موج سرشک
وای بر مردم چو موج بحر طوفانی بود
پاکدامانی چو شمع و نور بارد از رخت
پاکدامانی دلیلش روی نورانی بود
بلبل این باغم و یک نکته گویم از هزار
کز هزاران در یکی فهم سخندانی بود
تا غزلگو شد چو مجنون اهلی از آن نوغزال
هر کجا بینی غزالی در غزلخوانی بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۳ - باقد چون نیشکر آن سبز شیرین بنگرید
باقد چون نیشکر آن سبز شیرین بنگرید
طوطی آن خط سبز و لعل رنگین بنگرید
نرگسش بیمار و بر بالینش ابروی سیه
خفتن بیمار و آن ریحان بالین بنگرید
آهوی چشم خوشش مردم بیک دیدن کشد
دیدن کردم کش آن آهوی چین بنگرید
حسن او را جلوه دیگر بود در چشم من
آن جهان حسن ازین چشم جهان بین بنگرید
گفتم از گل خوشتری گفتا تو هم بلبل شدی
شوخی آن شاخ گل زین وصف و تحسین بنگرید
مرگ جستیم از حق، آمین گفت و جانرا پاره کرد
ما دعا گفتیم و جانبخشی آمین بنگرید
اشک اهلی بارخ او بسته عقد دوستی
دوستان با خرمن مه عقد پروین بنرگید
طوطی آن خط سبز و لعل رنگین بنگرید
نرگسش بیمار و بر بالینش ابروی سیه
خفتن بیمار و آن ریحان بالین بنگرید
آهوی چشم خوشش مردم بیک دیدن کشد
دیدن کردم کش آن آهوی چین بنگرید
حسن او را جلوه دیگر بود در چشم من
آن جهان حسن ازین چشم جهان بین بنگرید
گفتم از گل خوشتری گفتا تو هم بلبل شدی
شوخی آن شاخ گل زین وصف و تحسین بنگرید
مرگ جستیم از حق، آمین گفت و جانرا پاره کرد
ما دعا گفتیم و جانبخشی آمین بنگرید
اشک اهلی بارخ او بسته عقد دوستی
دوستان با خرمن مه عقد پروین بنرگید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - لعل او از خون عاشق می بکام خود کشد
لعل او از خون عاشق می بکام خود کشد
آه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد
بد مگو محمود را گر می کشد جور ایاز
شاه اگر عاشق شود ناز غلام خود کشد
هرکجا ذکر قدت ای سرو شیرین بگذرد
نیشکر آنجا قلم بر حرف نام خود کشد
کی کشد ای باغبان از سرو عاشق بار ناز
ور کشد باری ز سرو خوشخرام خود کشد
رو متاب از منکه شست زلف او صیاد وار
دل بقلاب محبت سوی دام خود کشد
کام عاشق گنج وصل و تار زلفش اژدهاست
ترسم آخر اژدها ما را بکام خود کشد
همچو عیسی جان دهد اهلی کلامش مژده را
نام جانبخشت چو در سلک کلام خود کشد
آه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد
بد مگو محمود را گر می کشد جور ایاز
شاه اگر عاشق شود ناز غلام خود کشد
هرکجا ذکر قدت ای سرو شیرین بگذرد
نیشکر آنجا قلم بر حرف نام خود کشد
کی کشد ای باغبان از سرو عاشق بار ناز
ور کشد باری ز سرو خوشخرام خود کشد
رو متاب از منکه شست زلف او صیاد وار
دل بقلاب محبت سوی دام خود کشد
کام عاشق گنج وصل و تار زلفش اژدهاست
ترسم آخر اژدها ما را بکام خود کشد
همچو عیسی جان دهد اهلی کلامش مژده را
نام جانبخشت چو در سلک کلام خود کشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - گر من از درد تو مردم هرگزت دردی مباد
گر من از درد تو مردم هرگزت دردی مباد
جان من گر خاک شد بر خاطرت گردی مباد
میرم از درد و نپرسی وه چه بی دردیست این
کس چو من هرگز اسیر چون تو بی دردی مباد
یارب ای سرو سهی عاشق شوی اما دلت
مبتلای عشق چون خود ناز پروردی مباد
هر دل افکاری که شد مست از بهار عشق تو
چون خزان بی اشک سرخ و چهره زردی مباد
عیش پیران گر همه خضرند بی خوبان چه سود
بزم خوبان نیز بی پیر جهانگردی مباد
عمر جاویدان اهلی صحبت صاحبدل است
آفتاب عمر هم بی سایه مردی مباد
جان من گر خاک شد بر خاطرت گردی مباد
میرم از درد و نپرسی وه چه بی دردیست این
کس چو من هرگز اسیر چون تو بی دردی مباد
یارب ای سرو سهی عاشق شوی اما دلت
مبتلای عشق چون خود ناز پروردی مباد
هر دل افکاری که شد مست از بهار عشق تو
چون خزان بی اشک سرخ و چهره زردی مباد
عیش پیران گر همه خضرند بی خوبان چه سود
بزم خوبان نیز بی پیر جهانگردی مباد
عمر جاویدان اهلی صحبت صاحبدل است
آفتاب عمر هم بی سایه مردی مباد