تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۸ - در تهنیت عید رمضان
کیخسرو عید آمد با فر جهان آرا
بر افسر کاوسیش شکل مه نو طغرا
پور پشن غم را زد بلبله برخارا
از قامت ترکانش فرخ علم دارا
وز طلعت خوبانش آئینه اسکندر
هرگوشه بتی حور حوری چو بهشت از روش
روش آیتی از قبله، قبله خجل از ابروش
ابروش کشیده تیغ تیغ اخته برآهوش
آهوش بقصد دل دل شیفته از گیسوش
گیسوش زسر تا پا پا روح روان تا سر
آن مغبچگان شهر در زلف زده شانه
دلهای پریشانرا آراسته کاشانه
برطره اشان شیدا فرزانه و دیوانه
بر مار اگر افسون خواندند شد افسانه
هان زلف بتان بنگر ماری بود افسونگر
هر سوبتی از مستی می خورده و خون کرده
افتاده و سیمین دست بر سرو ستون کرده
وان زلف کجش حلقه در گوش جنون کرده
مخض دل ما بردن از سحر و فسون کرده
در جامه نهان شمشاد بر مژه عیان خنجر
آن دخترکان چون مهر مهری مه تو غبغب
غبغب بفرازش مه مه راست زمو عقرب
عقرب ختنی نافه نافه ظلمانی شب
شب را زخویش پروین پروین همه گرد لب
لب نغمه سرا ناهید ناهید پر از اختر
ترکا نفحات می از نافه اذفر به
رخساره ام اصفر شد زان راح معصفر به
پرکن قدحم کامروز صهبای موفر به
ای سینه صاف تو چون بخت ملک فربه
وی موی میان تو چون دشمن شه لاغر
شه معتمدالدوله آن داور شه اجداد
برسده او امجاد رخسا پی استسعاد
خرگاه شکوه وی دارد زنجوم اوتاد
شاهی که وجود اوست قطب فلک ایجاد
بل برفلک ایجاد یمن قلمش محور
ای زاختر اقبالت اجرام در استظهار
در عالم تمکینت گوئی فلک دوار
رعب تو حوادث را در دیده خلد مسمار
ثابت بود از هستیت این نه فلک سیار
آری نبود اعراض جز قائم بر جوهر
روزیکه زمیغ تیغ باران شر است (و)شور
خون جوشد چون طوفان از بام و درو تنور
پرگاو سرانرا کوش از لاتذر شیپور
هم روح چو پور نوح از فلک تن افتد دور
هم مرگ چو کشتیبان اندر فکند لنگر
زین وقعه که اندر قاف عنقا بودش زلزال
بر صلصل جان آمد تنگ این قفس صلصال
وز طرز صهیل و تک ختلی است عقاب آغال
هر گرد زغن آسا از بیم ببندد بال
تا دال پری تیرت چون بازگشاید پر
تا نام زفرهاد است ایام تو شیرین باد
تا اسم زگلگونست خنگ خدمت زین باد
از بار بد بهجت بر بزم تو تحسین باد
نزد حشمت پرویز از خیل مساکین باد
خصمت بدهانش زهر یارت بلبش شکر
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۶ - ای ترک خفا پیشه لختی بوفادم زن
ای ترک خفا پیشه لختی بوفادم زن
بگشای زابر و چین برطره پرخم زن
چون خط سیه کارت برچهر سپیدت رست
با زلف بگو زین پس رو حلقه ماتم زن
گرهرکه ترا جویاست برکشتن اوکوشی
یکباره زخشم اتش بر خلق دوعالم زن
تازلف چو شیطانت برآن رخ خلد است
ازگندم خال خویش راه دل آدم زن
از عشوه شکر خندی برخاک شهیدان کن
وآنگاه دم از معجر چون عیسی مریم زن
یک سلسله عاقل را دیوانه اگر خواهی
زلفین مسلسل را شوخی کن و برهم زن
گوئی غزل ار روزی برسبک سنائی گو
ور پنجه زنی جیحون در پنجه رستم زن
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۶ - در منقبت شاه ولایت اساس و رثاء برحضرت عباس علیه السلام
در دهر دلا تا کی گه هالک وگه ناجی
از صولت آن مایوس بر دولت این راجی
جز قلزم وحدت نیست کافتاده بمواجی
هان از نظر کثرت ابلیس شد اخراجی
شو بنده شاه دین چند این همه محتاجی
تا عرش بجان گردد برفرش رهت محتاج
مصباح سبل حیدر مصداق کلام الله
آن واجب ممکن سیر آن وحدت کثرت کاه
هم در زمنش خرگه هم برفلکش خرگاه
ادراک حضورش را ارواح بواشوقاه
شاهی که چو قد افراخت از بهر بروز جاه
درخانه یزدان ساخت از دوش نبی معراج
شیریکه حدوثش راست صحرای قدم بیشه
چون ذات خدا افزون از حیز اندیشه
ایزد زغدیری خم پرکرده ورا شیشه
بر ریشه تاک شرک زد عصمت او تیشه
باقی بر امرا و ممدوح ترین پیشه
فانی بر نهی او مرجوح ترین منهاج
چون او بکمند و تیغ دربست وگشود آید
از جسم روان خصم نزدش بدرود آید
جیریل ورا ساجد بر شمسة خود آید
رخساره عزرائیل از بیم کبود آید
تیرش زهوا صدصد چون نیزه فرود آید
خواهد چو نخستین را بهر دومین آماج
ای سرکنوز غیب از ناصیه ات مشهود
وی حکم تو برمعدوم بخشد شرف موجود
برخالق و در مخلوق هم عابد و هم معبود
بر واجب و در امکان هم ساجد و هم مسجود
بی عاطفتت برتخت مقهور بود نمرود
با دوستیت بردار منصور بود حلاج
آنجا که ولای تست تشریف ده آمال
نشگفت که با عیسی هم چشم بود دجال
تو معنی وجه الله ازچهر بدایع فال
هالک همه غیر از تو کت هست فری لازال
با عزم تو همچون سیل پوینده شود اجبال
باحزم تو همچون کوه پاینده شود امواج
از چون تو پسر در فخر ازصبح ازل اجداد
وز چون تو پدر در ناز تا شام ابد اولاد
جز حق نتواند کس اوصاف ترا تعداد
در بزم تو مات اقطاب بر رزم تو محو اوتاد
از نیزه تو ازواج اندر شمر افراد
وز صارم تو افراد در مرتبه ازواج
شاها تو بدین قدرت برصبر که گفتت پاس
چون نزد برادر رفت بر رخصت کین عباس
گفت ای زکفت سیراب صد چون خضر و الیاس
از تشنگی اطفال اندر جگرم الماس
وقتست که خواهم آب زین فرقه حق نشناس
من زنده و تو عطشان وین شط ز دو سو مواج
ده گوش براین فریاد کاندر حرم افتاده است
گوئی شرر نیران اندر ارم افتاده است
یک طفل زسوز دل برخاک نم افتاده است
یکزن ز غم فرزند اشکش بیم افتاده است
نه دست من از پیکر نزکف علم افتاده است
پس ازچه نرانم اسب اندر پی استعلاج
سنگ محنم امروز پیمانه صبر اشکست
آب ارنه بدست آرم با راست بدوشم دست
خود پای شکیبم نیست تا دست بجسمم هست
این گفت و سپند آسا از مجمر طاقت جست
راه شط و دست خصم با نیزه گشود و بست
وز هیبت او بگریخت افواج پس افواج
زده نعره که ایمردم ما نیز مسلمانیم
گر منکر اسلامید ما بنده یزدانیم
ور دشمن یزدانید ما وارد و مهمانیم
گر رنجه ز مهمانید ما از چه گروگانیم
ور زانکه گروگانیم آخر ز چه عطشانیم
ای میر شما بی تخت وی شاه شما بی تاج
ما را که بخاک درکوثر پی آب روست
افتاد عطش در دل چون شعله که در مینوست
نه روشنی اندر چشم نه قوت در زا نوست
تفتیده بسرها مغز خشکیده به تن ها پوست
آن خیمه که بیت الله در طوف حریم اوست
دارید چرا محصور خواهید چرا تاراج
آنگه بفرات افکند چون توسن قهاری
میخواست که نوشد آب تا بیش کند یاری
گفتا بخودای عباس کو رسم وفاداری
تو آب خوری و اطفال در العطش و زاری
پس مشک گران بردن دید اصل سبکباری
انگیخت سوی شه اسب ازخصم گرفته باج
ناگاه کج آئینیش زد تیغ بدست راست
بگرفت سوی چپ مشک و آئین جدال آراست
جانش زخدا افزود جسمش زخودی گرکاست
دست چپش از تن نیز افتاد ولی میخواست
برخیمه رساند آب تا سر به تنش برجاست
بگرفت بدندان مشک وز خون بدنش امواج (؟)
بردوخت خدنگش تن او باز فرس میراند
آشفت عمودش مغز او نیز رجز میخواند
با نوک رکاب از زین گردان بهوا پراند
ناگاه کمانداری آبش بزمین افشاند
پس خواند برادر را وز یاس همانجا ماند
نی نی که به وی آنجا بود از جهتی معراج
شه شیفته دل برخواست بر مرکب کین بنشست
صد صف ز سپه بگسست تا جانب او پیوست
دیدش که سهی بالا افتاده بجائی پست
نه سینه نه رو نه پشت نه پای نه سر نه دست
گفتا که کنون ای چرخ پشتم ز الم بشکست
هان برکه گذارم دل یا با که کنم کنکاج
ایشاه نجف بر ما دور از تو شکست افتاد
بس زهر به شهد آمیخت بس نیست به هست افتاد
بدرالشهدا عباس تا آنکه زدست افتاد
تاج الشعرا جیحون از اوج به پست افتاد
این مهر توام در دل ازعهد الست افتاد
پاید چو سواد از مشک ماند چو بیاض ازعاج
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۳۲ - در مدح و تبریک عید و تقاضای صلت
نوروز مبارک باد ای آیت فیروزی
هر روز تو را فتحی بادا ز فلک روزی
آراسته شد عالم آراسته کن مجلس
مرکب چه همی تازی کینه چه همی توزی
زآن چشمه خور کردند از پرده شب پیدا
تاپرده غم دری تا چشم عدو دوزی
در بند در دشمن، بگشای سر کیسه
تاسیم نیندازی تو نام نیندوزی
با جان نکورویان و اندرتن بدخواهان
چون آب همی سازی چون نار همی سوزی
آنی که گه و بیگه در سختی و در راحت
روز عدوت را شب شبهای مرا روزی
در هر سخنی با ما ده نادره بفزائی
در هر نفسی ما را ده نکته درآموزی
هم حرمت ضرائی هم حشمت سرائی
هم سید فردائی هم خواجه امروزی
ممدوح چو تو باید مداح چو من زیرا
من سر بتو افرازم تو رخ به من افروزی
هر روز که نو گردد بادی تو به شادی در
بنشانده ز دل انده بنشسته به نوروزی
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰۴ - به شاهد لغت مستی بمعنی گله کردن
باده خور و مستی کن مستی چه کنی از غم
دانی که به از مستی صد راه یکی مستی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - پیشانی ناز او از موج نگه چین بست
پیشانی ناز او از موج نگه چین بست
مژگان ستم برخاست ابروی کمر کین بست
چشم به عتاب آمد خونم به تغافل ریخت
شمشاد خرامانش در پای نگارین بست
از داغ سراپایم انگشت نما گردید
زآئینه سیمایش ملک دلم آئین بست
گلزار تماشا گشت هر جا که اقامت کرد
گلدسته رعنایی از رشته تمکین بست
خوبان ز شکر خندش در شهد فرو رفتند
لبهای شکرریزان از خنده شیرین بست
مانند گل آن سید از خار کند بستر
آسایش خود هر کس با جامه رنگین بست!
صغیر اصفهانی : قصاید
شماره ۱ - ای در طلبت صد چاک از غصه گریبان‌ها
ای در طلبت صد چاک از غصه گریبان‌ها
خون‌ها ز غمت جاری از دیده به دامان‌ها
در زاویه ی هجرت، بنشسته به خون دل‌ها
در بادیه ی عشقت، سر کرده قدم جان‌ها
آلوده به خون باشد از پای مجانینت
هر خار که می‌بینم در طرف بیابان‌ها
با شوق لقایت جان از جسم رهد شادان
چون مردم زندانی از گوشه ی زندان‌ها
چه کعبه و بتخانه چه خانقه و مسجد
با یاد تو در هرجا جمعند پریشان‌ها
چه رند خراباتی چه شیخ مناجاتی
اوصاف ترا هریک گویند به عنوان‌ها
چه فاخته در گلشن چه جغد به ویرانه
دارند نهان هریک حمد تو در افغان‌ها
تهلیل تو را کبکان گویند به کهساران
تسبیح تو را مرغان خوانند به بستان‌ها
در معرفتت تنها حیران نه منم کاینجا
هم عقل کل استاده اندر صف حیران‌ها
ذات تو دلیل آمد بر ذات تو و جز این
باشد به برِ کامل، ناقص همه برهان‌ها
تو اول و تو آخر تو ظاهر و تو باطن
صادر ز تو اول‌ها راجع به تو پایان‌ها
ملک از تو و حکم از تو نصب از تو و عزل از تو
در ملک تویی سلطان مملوک تو سلطان‌ها
جسم از تو بود جان هم سر از تو و سامان هم
داریم ز تو سامان ما بی‌سر و سامان‌ها
با حکمت تو هرگز از ابر بهار و دی
بیهوده نمی‌بارد یک قطره ز باران‌ها
گویند گنه بخشی چون بنده پشیمان شد
جز تو که پشیمانی بخشد به پشیمان‌ها
بر تابع فرمان‌ها فرض است جنان اما
بی‌عون تو نتواند کس بردن فرمان‌ها
شاید که شوند از تو مأیوس گنهکاران
هرگاه فزون‌تر شد از عفو تو عصیان‌ها
یک ذره نخواهد کرد احسان تو کوتاهی
درباره ی کافرها در حق مسلمان‌ها
ما خیره‌سران هر یک، یک عمر به درگاهت
کردیم چه عصیان‌ها دیدیم چه احسان‌ها
ما بنده ی نادانیم از کرده ی ما بگذر
ای پادشه دانا بخشای به نادان‌ها
یارب به حق آنان کز نیست شدن در تو
معمورهٔ هستی را هستند نگهبان‌ها
از علت نادانی ما را تو رهایی ده
این درد تو درمان کن ای خالق درمان‌ها
از رحمت خود ما را می‌دار به هر حالت
محظوظ ز دانایی محفوظ ز خسران‌ها
وان‌ها که همی‌پویند اندر ره عرفانت
بر فرق صغیر افشان خاک قدم آن‌ها
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۷۲ - قصیده عشقیه
مسجود ملک آدم، عشقست جمالت را
بر خیل رسل اقدم، عشقست جمالت را
ای نوح نبی الله، ای کشور دین را شه
ای رهبر هر گمره، عشقست جمالت را
ای شه که جلیلستی، بر خلق دلیلستی
بر حق تو خلیلستی، عشقست جمالت را
ای موسی بن عمران، ای کرده حق از فرمان
بهر تو عصا ثعبان، عشقست جمالت را
ای عیسی بن مریم، ای داده شفا از دم
بر اعمی و بر ابکم، عشقست جمالت را
ای ختم رسل احمد، ای از شرف بی‌حد
بر عرش تو را مسند، عشقست جمالت را
ای نفس نبی حیدر، ای حیدر اژدر در
ای سید و ای سرور، عشقست جمالت را
ای خلق حسن رامت، چون خلق حسن نامت
عام از ازل انعامت، عشقست جمالت را
شهزاده حسین ای دل، پیوسته تو را منزل
آسان ز تو هر مشکل، عشقست جمالت را
سجاد امام دین، ترویج ده آئین
ماه فلک تمکین، عشقست جمالت را
باقر ولی مطلق، گنجینهٔ علم حق
ای داده به دین رونق، عشقست جمالت را
جعفر علم مذهب، آئینهٔ وجه رب
داننده هر مطلب، عشقست جمالت را
موسی شه دین پرور، نوباوه پیغمبر (ص)
نور بصر حیدر، عشقست جمالت را
ای شاه خراسانی، ای لطف تو ارزانی
بر وحش بیابانی، عشقست جمالت را
ای شه که جوادستی، فیاض عبادستی
شافع به معادستی، عشقست جمالت را
ای هادی گمراهان، ای مقصد حق خواهان
ای شاه همه شاهان، عشقست جمالت را
ای عسکری با فر، ای شاه ملک عسکر
ای مهتر و ای بهتر، عشقست جمالت را
ای سرور دین مهدی، ای پرده نشین مهدی
ای نور مبین مهدی، عشقست جمالت را
ای صابر و ای شاکر، ای حامد و ای ذاکر
ای غائب و ای حاضر، عشقست جمالت را
ای صد چو صغیرت جان کرده به منی قربان
در فقر تویی سلطان، عشقست جمالت را
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۷ - غدیریه در مدح زوج بتول ابن عم رسول علی‌ علیه‌السلام
امروز من اندر سر سودای دگر دارم
درباره می‌خوردن تجدید نظر دارم
خشت از سر خم خواهم یکمرتبه بردارم
سرهشته در آن نوشم تا هوش بسر دارم
در میکده مست افتم بی‌زحمت هشیاری
ای مرغ طرب بالی بگشای و معلق زن
پائی ز سر مستی بر گنبد ازرق زن
حق حق زن و هوهو کن هوهو کن و حق‌حق زن
بر بیخبران تسخر بر بی‌بصران دق زن
کان خلوتی غیبی شد شاهد بازاری
با اهل زمین بر گو کز عرش بشیر آمد
خیزید باستقبال آن عرش سریر آمد
بر خیل خراباتی ده مژده که پیر آمد
با جلوه اللهی در خم غدیر آمد
تا حشر ز اهل دل دل برد بعیاری
معشوق ازل از رخ برداشته برقع را
هر دیده کجا بیند آن ماه ملمع را
خفاش شناسد کی خورشید مشعشع را
آری چو کند در برشه دلق مرقع را
هر دیده ظاهر بین افتد به غلط کاری
از وجه هویت بین نی نسبت تمثالی
وجه علی اعلی وجه علی عالی
ای موسی بن عمران جای تو کنون خالی
تا کام دلت یابی از آن ولی والی
جای لن از او بینی صدگونه وفاداری
از خاک رهش گردون اندوخته گوهرها
آراسته گیتی را ز افروخته اخترها
تنها نه کنون باشد او ملجأ مضطرها
هنگام بلا از او جستند پیمبرها
این یک ظفر و نصرت آن یک مدد و یاری
گر او نه همی کردی در حق رسل احسان
تا حشر نیاسودی نوح از الم طوفان
یوسف نشدی آزاد از زاویه زندان
یعقوب نمی‌کردی طی مرحله هجران
ایوب نمی‌رستی از بستر بیماری
استاد ملایک شد جبرئیل ز تعلیمش
خاک ره او گردید امکان پی تکریمش
اشیا رقم هستی خواندند ز ترقیمش
چون روز ازل گردون خم گشت بتعظیمش
زان یافت چنین رفعت در عین نگونساری
هرکس بغلامانش داخل شد و محرم شد
می‌زیبد اگر گوئی او داخل آدم شد
آدم هم از این رتبت انسان مکرم شد
صورت ز علی آورد آنگونه معظم شد
ورنه که سجود آرد بر کهگل فخاری
ای قبله حق‌جویان محراب دو ابرویت
روی دل مشتاقان از هر طرفی سویت
نه گنبدگردون را پر کرده هیاهویت
در دیر و حرم مجنون بر سلسله مویت
هم مؤمن تسبیحی هم کافر زناری
تبلیغ محمد (ص) را در کارتو می‌بینم
سر تا سر فرقان را اسرار تو می‌بینم
روشن همه عالم را ز انوار تو می‌بینم
در معنی صورتها دیدار تو می‌بینم
خوابی است خوش این یارب یا معنی بیداری
ای پادشه عالم ما خیل غلامانت
گر باشدمان دستی داریم به دامانت
ما را بکن از احسان خود قابل احسانت
هر عیب و گنه داریم ای ما همه قربانت
می‌پوش به ستاری می‌بخش بغفاری
نعمت علی آن اختر کز برج تو تابان شد
در دوده شه صابر بر فقر نگهبان شد
مر جشن غدیرت را ساعی ز دل و جان شد
بس مشگل مسکینان کز لطف وی آسانشد
آسان گذران از وی هر سختی و دشواری
من گرچه صغیر استم با وصف تو دمسازم
پر کرده جهانی را در مدح تو آوازم
شه صابر از این نعمت کرده است سرافرازم
هرکس بکسی نازد من هم بتو مینازم
تا ناز که خود گردد مقرون بسزاواری
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۱ - نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم
اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
صد سنک جفا هر دم گردون زندش بر سر
آنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمه
در اول شب بگشا از مهر گریبانت
ای وصل ترا دایم دل مایل و جان شایق
باز آی که مشتاقان مردند ز هجرانت
هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیا
گشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
الا که بیاویزد در زلف تو دل ور نه
بیرون نتواند شد از چاه زنخدانت
از تیغ جدا سازی گر بند ز بندم را
من همچو قلم دارم سر در خط فرمانت
خواهی اگر آگاهی از حال صغیر ایجان
کن موی به مو تحقیق از زلف پریشانت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم
اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
صد سنگ جفا هر دم گردون زندش بر سر
آنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمه
در اول شب بگشا از مهر گریبانت
ای وصل ترا دایم دل مایل و جان شایق
باز آی که مشتاقان مردند ز هجرانت
هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیا
گشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
الا که بیاویزد در زلف تو دل ور نه
بیرون نتواند شد از چاه زنخدانت
از تیغ جدا سازی گر بند ز بندم را
من همچو قلم دارم سر در خط فرمانت
خواهی اگر گاهی از حال صغیر ایجان
کن موی به مو تحقیق از زلف پریشانت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - نالیدن مهجوران سوز دگری دارد
نالیدن مهجوران سوز دگری دارد
حرفی که ز دل خیزد بر دل اثری دارد
گویند نیارد زد کس با تو می‌گلگون
ممکن بود این‌ام ا خون جگری دارد
حال دل من میپرس از ناوک مژگانت
چون می‌گذرد بروی از آن خبری دارد
هر جا که دلی باشد از عشق تو مینالد
این برق بهر خرمن گویی شرری دارد
عشق ارنه فسون سازد گوید که زلیخا را
یعقوب دل آزرده زیبا پسری دارد
پنهان نتوانم کرد این عشق و جنون دیگر
خواهد بظهور آرد هر کس هنری دارد
بنیاد غم و شادی بس دیر نمی پاید
هر صبح ز پی شامی هر شب سحری دارد
هین پیشه بد مگزین هان ریشهٔ بدمنشان
هر کرده مکافاتی هر کشته بری دارد
بایست صغیر انسان پوید ره حق ورنه
این جنبش حیوانی هر جانوری دارد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزم
بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزم
جان و سر و دین و دل اندر قدمت ریزم
هرگه که تو بنشینی با غیر من از غیرت
برخیزم و بنشینم بنشینم و برخیزم
دانم ز چه ننمایی آن چشم سیه بر من
دانی که شوم مست و صد فتنه برانگیزم
بر پای دلم عمری زد سلسله عقل آخر
افکند به شیدایی آن زلف دلاویزم
در مجلس من زاهد غافل پی آن آید
تا شیشهٔ می‌بهرش بگذارم و بگریزم
گفتم بصغیر از می‌پرهیز نما گفتا
من ماهیم از دریا بهر چه بپرهیزم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - عمریست که در هجران میسوزم و میسازم
عمریست که در هجران میسوزم و میسازم
با این غم بی پایان میسوزم و میسازم
در بزم فراق ای دوست شب تا بسحر دایم
چون شمع سرشک افشان میسوزم و میسازم
بی روی تو شد عالم زندان بلا بر من
با محنت ا ین زندان میسوزم و میسازم
پویای ره کویت جویای گل رویت
با خار در این بستان میسوزم و میسازم
حرمان وصال تو آتش زده بر جانم
با آتش این حرمان میسوزم و میسازم
از طعن رقیب آذر دارم بجگر‌اما
با سرزنش عدوان میسوزم و میسازم
مانند صغیر از دل آهم شرر انگیزد
با این نفس سوزان میسوزم و میسازم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - ای زال جهان تا کی جان کندن و نوازدن
ای زال جهان تا کی جان کندن و نوازدن
وان زادهٔ‌ نوزاده در دست اجل دادن
یکیک ز بطون فرزند آوردن و پروردن
لک لک پی بازیچه زی جنگ فرستادن
از شوی فلک بگسل پیوند زناشوئی
وین خشت زمین بر چین تعطیل کن انیزادن
ای اشرف مخلوقات ای نوع بشر آخر
مانند سبع تا کی بر جان هم افتادن
وین جیفهٔ دنیا را با پنجهٔ قهر از هم
بربودن و با حسرت بگذشتن و بنهادن
چونبرق جهان خندم بر آنکه همیخواهد
چونکوه در اینصحرا بر جای خود استادن
بربند صغیر از خود چشم و بخدا بگشا
زان پیش که نتوانی این بستن و بگشادن
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - عشقت سپرد از دل دیوانه بدیوانه
عشقت سپرد از دل دیوانه بدیوانه
این گنج کند منزل ویرانه بویرانه
در مجلس ما دلها بخشند بهم صهبا
می دور زند اینجا پیمانه به پیمانه
می با همه نوشیدم یک می‌همه جا دیدم
هرچند که گردیدم میخانه بمیخانه
خورشید ضیاگستر نبود زیک افزونتر
بینیش به هر کشور کاشانه به کاشانه
مشکل مکن آسانرا یکجا بفشان جانرا
تا چند بری آنرا جانانه به جانانه
در سوختن ار لذت نبود ز سر همت
گیرد ز چه رو سبقت پروانه بپروانه
هر کس بجهان آید دانی چه از آن زاید
چون رفت بیفزاید افسانه به افسانه
بس قصر که از شاهان بنیاد شد و بر آن
شد فاخته کوکو خوان دندانه به دندانه
از طبع صغیر اکنون‌ام د غزلی بیرون
شد گنج ورا افزون دردانه به دردانه
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - بیمار غم از مردن، اندیشه بسی دارد
بیمار غم از مردن، اندیشه بسی دارد
گویا نظر حسرت، بر راه کسی دارد
آمیزش او با من، بی‌مصلحتی نبود
ای وای ازان گرمی،‌ کآتش نفسی دارد
چون دادکنان بینم، آزرده بیدادی
آهی کشم از حسرت، کاین دادرسی دارد
تا مایه نومیدی،‌ دل را نشود افزون
دیگر نکند ظاهر، گر ملتمسی دارد
تا بزم‌نشینان را، ازداغ گمان سوزد
هر چشم زدن رمزی با بوالهوسی دارد
کی در شکن زلفت، از ناله دلم خون شد
مرغی ز خوش‌آهنگی، رنگین قفسی دارد
صد مرحله را میلی، از ناله زدی بر هم
کم قافله‌ای چون تو نالان جرسی دارد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - شرح الم دوری، در خامه نمی‌گنجد
شرح الم دوری، در خامه نمی‌گنجد
این قصه بی‌پایان، در نامه نمی‌گنجد
دل می‌تپد و ترسم از سینه برون افتد
کز شادی غمهایش، در جامه نمی‌گنجد
مکتوب مرا قاصد،‌ بیهوده مبر سویش
در بزم طربناکان، غمنامه نمی‌گنجد
حسن تو براندازد،‌ صبر و خرد و دین را
در زاویه خلوت،‌ هنگامه نمی‌گنجد
چون عشق به شاگردان، تعلیم جنون گوید
در حلقه نادانان، علامه نمی‌گنجد
سر در مکش ای زاهد، در غمکده میلی
در مجلس سربازان، عمامه نمی‌گنجد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۷ - از عکس لب لعلت، پیمانه شود پیدا
از عکس لب لعلت، پیمانه شود پیدا
وز سایه مژگانت، میخانه شود پیدا
ابر کرم طفلان، بی فیض نمی ماند
چون سنگ به بار آید، دیوانه شود پیدا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۶۰ - آغوش نظر تنگ است، آن یار نمی گنجد
آغوش نظر تنگ است، آن یار نمی گنجد
در جیب خسی هرگز گلزار نمی گنجد
گر عمر ابد یابم، یک بار برم نامش
در زمزمه وحدت، تکرار نمی گنجد