تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۷ - گاه چون ظاهرپرستانش عبادت می کنم
گاه چون ظاهرپرستانش عبادت می کنم
لیک از آن بسیار می ترسم که عادت می کنم
من ز موجودات تحقیق وجودش کرده ام
سیر وحدت را نهان در عین کثرت می کنم
می کنم دل را به مژگان سیاهی روبرو
ساده بود این لوح پیش از این، منبت می کنم
می فشانم اشک خون آلوده بر خاک درش
از برای مردم بیمار شربت می کنم
می تراشم هر زمان از دل بتی کو آذری
تا ببیند قدرت حق را چه صنعت می کنم؟
می توانم دل ز نیش خنجرش گیرم به زور
در میان جان است با آن من مروت می کنم
ساقیا گر عمر باشد نذر کردم بعد از این
خدمت این دور تا دور قیامت می کنم
روزیم خون جگر شد بر سر این کو مدام
می دهم دل را دل و راضی به قسمت می کنم
گه روم خود، گه رود دل، گه رود جان بر درش
من حریفم پاسبانی را به نوبت می کنم
این دل غمدیده را از رفتن بیجا بسی
گاه وحشت گه شکایت گه نصیحت می کنم
گر ز زلفش حلقه ای افتد سعیدا در کفم
حلقه ها در گوش استغنا و همت می کنم
لیک از آن بسیار می ترسم که عادت می کنم
من ز موجودات تحقیق وجودش کرده ام
سیر وحدت را نهان در عین کثرت می کنم
می کنم دل را به مژگان سیاهی روبرو
ساده بود این لوح پیش از این، منبت می کنم
می فشانم اشک خون آلوده بر خاک درش
از برای مردم بیمار شربت می کنم
می تراشم هر زمان از دل بتی کو آذری
تا ببیند قدرت حق را چه صنعت می کنم؟
می توانم دل ز نیش خنجرش گیرم به زور
در میان جان است با آن من مروت می کنم
ساقیا گر عمر باشد نذر کردم بعد از این
خدمت این دور تا دور قیامت می کنم
روزیم خون جگر شد بر سر این کو مدام
می دهم دل را دل و راضی به قسمت می کنم
گه روم خود، گه رود دل، گه رود جان بر درش
من حریفم پاسبانی را به نوبت می کنم
این دل غمدیده را از رفتن بیجا بسی
گاه وحشت گه شکایت گه نصیحت می کنم
گر ز زلفش حلقه ای افتد سعیدا در کفم
حلقه ها در گوش استغنا و همت می کنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۸ - همچو گل راز درون خود نمایان می کنم
همچو گل راز درون خود نمایان می کنم
خویش را در عین جمعیت پریشان می کنم
همچو دریا چین به رو دارم ولی صافی دلم
همچو شبنم گریه را در خنده پنهان می کنم
تازه می سازم به ناخن زخم های کهنه را
غیر می داند به درد خویش درمان می کنم
طینتم پاک است از عصیان مرا اندیشه نیست
آفتابم در حجاب ابر جولان می کنم
از میان عیب بینان مقید در لباس
می برم خود را و بی قیدانه عریان می کنم
خوش نمی آید مرا ظاهرپرستی همچو خلق
خویش را آزاد و دل را بندهٔ آن می کنم
گشتم شیب و فراز دهر را بی چیز نیست
هست [ناهمواریی] در طبع، سوهان می کنم
جان من قربان نگویم آن کنم یا غیر آن
پادشاهی هر چه فرمان می کنی آن می کنم
با که گویم گر نگویم با تو حال خویش را
مورم و عرض مطالب با سلیمان می کنم
بره بند عشقم و طاقت نمی آرم دگر
خویش را خواهی نخواه امروز قربان می کنم
چشم گریان دارم و موی سفید و باز هم
از برای راه رفتن فکر سامان می کنم
تا مگر رنگ حنا از پای او افتد به دست
طفل چشم خویش را من باز گریان می کنم
گفتمش جان رونمایت، رونما، گفتا که خوب
گر کشم نقصان سعیدا باز تاوان می کنم
خویش را در عین جمعیت پریشان می کنم
همچو دریا چین به رو دارم ولی صافی دلم
همچو شبنم گریه را در خنده پنهان می کنم
تازه می سازم به ناخن زخم های کهنه را
غیر می داند به درد خویش درمان می کنم
طینتم پاک است از عصیان مرا اندیشه نیست
آفتابم در حجاب ابر جولان می کنم
از میان عیب بینان مقید در لباس
می برم خود را و بی قیدانه عریان می کنم
خوش نمی آید مرا ظاهرپرستی همچو خلق
خویش را آزاد و دل را بندهٔ آن می کنم
گشتم شیب و فراز دهر را بی چیز نیست
هست [ناهمواریی] در طبع، سوهان می کنم
جان من قربان نگویم آن کنم یا غیر آن
پادشاهی هر چه فرمان می کنی آن می کنم
با که گویم گر نگویم با تو حال خویش را
مورم و عرض مطالب با سلیمان می کنم
بره بند عشقم و طاقت نمی آرم دگر
خویش را خواهی نخواه امروز قربان می کنم
چشم گریان دارم و موی سفید و باز هم
از برای راه رفتن فکر سامان می کنم
تا مگر رنگ حنا از پای او افتد به دست
طفل چشم خویش را من باز گریان می کنم
گفتمش جان رونمایت، رونما، گفتا که خوب
گر کشم نقصان سعیدا باز تاوان می کنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۵ - از پریشانی نه سرگردان چو کاکل می شوم
از پریشانی نه سرگردان چو کاکل می شوم
غنچه ام هر گه پریشان می شوم گل می شوم
نیست در بی رحمیش حرفی، همین در کشتنم
او تحمل می کند من بی تحمل می شوم
خار خشکم باغبانا آتشی بر من بزن
باد اگر دامن زند ز اهل تجمل می شوم
گر نمایم [خار] در چشم عزیزان دور نیست
من که آخر خود چراغ صبحم و گل می شوم
آه در دل، خاک بر سر، رو به صحرا می کنم
خوش بسامان می روم یار توکل می شوم
از پریشانی سعیدا نیستم غمگین که من
غنچه ام هر گه پریشان می شوم گل می شوم
غنچه ام هر گه پریشان می شوم گل می شوم
نیست در بی رحمیش حرفی، همین در کشتنم
او تحمل می کند من بی تحمل می شوم
خار خشکم باغبانا آتشی بر من بزن
باد اگر دامن زند ز اهل تجمل می شوم
گر نمایم [خار] در چشم عزیزان دور نیست
من که آخر خود چراغ صبحم و گل می شوم
آه در دل، خاک بر سر، رو به صحرا می کنم
خوش بسامان می روم یار توکل می شوم
از پریشانی سعیدا نیستم غمگین که من
غنچه ام هر گه پریشان می شوم گل می شوم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۶ - گر کمر زرین و یا زر در کمر بربسته ایم
گر کمر زرین و یا زر در کمر بربسته ایم
از خیال خاطر آن سیمبر بربسته ایم
آن چنان گرد تعلق را ز خود افشانده ایم
کز غبار راه، احرام سفر بربسته ایم
رشتهٔ تسبیح جان سازیم تا از تار زلف
عمرها شد ما به این نیت کمر بربسته ایم
از درون باشد که حرف [آشنایی بشنویم]
گوش خود بر حلقهٔ بیرون در بربسته ایم
بهر زینت خلق بر دستار خوش پیچیده اند
غافلند از آن که بر سر درد سر بربسته ایم
هر دو آزادیم می گویند ما و سرو را
لیک کی ما همچو او دل بر ثمر بربسته ایم؟
گر یکی مرغیم و گر سیمرغ در نزد قضا
دست و پا گم کرده ایم و بال [و] پر بربسته ایم
در تماشای جهان با خلق یکسان نیستیم
مردمان دل بسته اند و ما نظر بربسته ایم
تا سعیدا غیر را در بزم او نبود رهی
از کمال رشک ما بر خویش دربر بسته ایم
از خیال خاطر آن سیمبر بربسته ایم
آن چنان گرد تعلق را ز خود افشانده ایم
کز غبار راه، احرام سفر بربسته ایم
رشتهٔ تسبیح جان سازیم تا از تار زلف
عمرها شد ما به این نیت کمر بربسته ایم
از درون باشد که حرف [آشنایی بشنویم]
گوش خود بر حلقهٔ بیرون در بربسته ایم
بهر زینت خلق بر دستار خوش پیچیده اند
غافلند از آن که بر سر درد سر بربسته ایم
هر دو آزادیم می گویند ما و سرو را
لیک کی ما همچو او دل بر ثمر بربسته ایم؟
گر یکی مرغیم و گر سیمرغ در نزد قضا
دست و پا گم کرده ایم و بال [و] پر بربسته ایم
در تماشای جهان با خلق یکسان نیستیم
مردمان دل بسته اند و ما نظر بربسته ایم
تا سعیدا غیر را در بزم او نبود رهی
از کمال رشک ما بر خویش دربر بسته ایم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۷ - نی چو اهل دور ما هم ناسپاس افتاده ایم
نی چو اهل دور ما هم ناسپاس افتاده ایم
شکر از یاران همین ما خودشناس افتاده ایم
خامهٔ ما در ره سیل حوادث گشته راست
ما چرا بیهوده در فکر اساس افتاده ایم
پای در بحر سماع ننهاده برگردیده ایم
چشم را پوشیده در چاه قیاس افتاده ایم
عمرها شد روی مهر از ماهرویان رو نداد
ما از این آیینه ها چون انعکاس افتاده ایم
بی وقوفی های گردون شد ز ما ظاهر به خلق
بخیهٔ بیجا سعیدا بر لباس افتاده ایم
شکر از یاران همین ما خودشناس افتاده ایم
خامهٔ ما در ره سیل حوادث گشته راست
ما چرا بیهوده در فکر اساس افتاده ایم
پای در بحر سماع ننهاده برگردیده ایم
چشم را پوشیده در چاه قیاس افتاده ایم
عمرها شد روی مهر از ماهرویان رو نداد
ما از این آیینه ها چون انعکاس افتاده ایم
بی وقوفی های گردون شد ز ما ظاهر به خلق
بخیهٔ بیجا سعیدا بر لباس افتاده ایم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۲ - خرقه پوشانیم ما در قید عالم نیستیم
خرقه پوشانیم ما در قید عالم نیستیم
همچو شاهان جهان منت کشی هم نیستیم
انس با دشمن چو شد دوری از او دل می گزد
می شویم آشفته آن روزی که بی غم نیستیم
جام زرین گو نباشد کاسهٔ گل بهتر است
پادشاه عالم آبیم ما جم نیستیم
خاکساری های ما تسخیر عالم کرده است
چون سلیمان در تلاش دیو [و] خاتم نیستیم
می رود از دیده خون روزی که با دلدار خویش
چون دو چشم پاک بین سر بر سر هم نیستیم
دلو را در چاه کردن جستجوی یوسف است
ورنه ما لب تشنهٔ حیوان و زمزم نیستیم
جنس را با جنس الفت هاست از روز ازل
نیست آدم در جهان یا آن که آدم نیستیم
گریه را ظاهر نمی سازیم در گلزار عشق
ما حریف شوخ چشمی های شبنم نیستیم
دم زدن بیجاست از هستی سعیدا زان که ما
چون حبابی یک دمی هستیم و یک دم نیستیم
همچو شاهان جهان منت کشی هم نیستیم
انس با دشمن چو شد دوری از او دل می گزد
می شویم آشفته آن روزی که بی غم نیستیم
جام زرین گو نباشد کاسهٔ گل بهتر است
پادشاه عالم آبیم ما جم نیستیم
خاکساری های ما تسخیر عالم کرده است
چون سلیمان در تلاش دیو [و] خاتم نیستیم
می رود از دیده خون روزی که با دلدار خویش
چون دو چشم پاک بین سر بر سر هم نیستیم
دلو را در چاه کردن جستجوی یوسف است
ورنه ما لب تشنهٔ حیوان و زمزم نیستیم
جنس را با جنس الفت هاست از روز ازل
نیست آدم در جهان یا آن که آدم نیستیم
گریه را ظاهر نمی سازیم در گلزار عشق
ما حریف شوخ چشمی های شبنم نیستیم
دم زدن بیجاست از هستی سعیدا زان که ما
چون حبابی یک دمی هستیم و یک دم نیستیم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۲۵ - آخرت منظور اگر باشد ز دنیا آمدن
آخرت منظور اگر باشد ز دنیا آمدن
کعبه رفتن نیست کمتر از کلیسا آمدن
چهره را افروختن در تلخکامی ناقصی است
باده را خامی بود از خم به بالا آمدن
مطلب از ارباب دنیا می شود حاصل تو را
سبزه گر آسان بود بیرون ز خارا آمدن
شورش مجنون دو بالا می شود بیرون ز شهر
یمن ها دیوانه را دارد به صحرا آمدن
نیست مکتب گر جهان این بازی طفلانه چیست
رفتن امروز از دنیا و فردا آمدن
سر به پا افکنده باید یا ز پا افتاده ای
نیست آسان ای سعیدا از پی ما آمدن
کعبه رفتن نیست کمتر از کلیسا آمدن
چهره را افروختن در تلخکامی ناقصی است
باده را خامی بود از خم به بالا آمدن
مطلب از ارباب دنیا می شود حاصل تو را
سبزه گر آسان بود بیرون ز خارا آمدن
شورش مجنون دو بالا می شود بیرون ز شهر
یمن ها دیوانه را دارد به صحرا آمدن
نیست مکتب گر جهان این بازی طفلانه چیست
رفتن امروز از دنیا و فردا آمدن
سر به پا افکنده باید یا ز پا افتاده ای
نیست آسان ای سعیدا از پی ما آمدن
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۳۴ - پیش هر کس شکوه از گردون دون پرور مکن
پیش هر کس شکوه از گردون دون پرور مکن
دفتر جمع دل غمدیده را ابتر مکن
عمرها شد ای خضر منت ز حیوان می کشی
لب تر از آب بقا تا زنده ای دیگر مکن
در پی دنیا که آخر خشک لب خواهی گذشت
ز آبروی خویشتن هر دم جبین را تر مکن
چون زمین فرش است آخر اولش باید گزید
خشت خواهد گشت بالین تکیه بر بستر مکن
تا نگیری کام از آن لب تا نبینی روی دوست
التفاتی با بهشت و چشمهٔ کوثر مکن
باش عریان را حال پوشیده دار از اهل قال
ترک سر را پیش هر بی پا و سر افسر مکن
باش آن طوری که هستی در نظرها آشکار
همچو شیطان جامهٔ تلبیس را در بر مکن
راه عشق است ای سعیدا هر قدم خوف است [و] بیم
چون جرس از پردلی ها شور و افغان سر مکن
دفتر جمع دل غمدیده را ابتر مکن
عمرها شد ای خضر منت ز حیوان می کشی
لب تر از آب بقا تا زنده ای دیگر مکن
در پی دنیا که آخر خشک لب خواهی گذشت
ز آبروی خویشتن هر دم جبین را تر مکن
چون زمین فرش است آخر اولش باید گزید
خشت خواهد گشت بالین تکیه بر بستر مکن
تا نگیری کام از آن لب تا نبینی روی دوست
التفاتی با بهشت و چشمهٔ کوثر مکن
باش عریان را حال پوشیده دار از اهل قال
ترک سر را پیش هر بی پا و سر افسر مکن
باش آن طوری که هستی در نظرها آشکار
همچو شیطان جامهٔ تلبیس را در بر مکن
راه عشق است ای سعیدا هر قدم خوف است [و] بیم
چون جرس از پردلی ها شور و افغان سر مکن
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۳۷ - باز تا در جلوه آمد جام صهبا در چمن
باز تا در جلوه آمد جام صهبا در چمن
لاله پر خون کرد از غیرت قدح را در چمن
رنگ می بازد به پیش بلبل از شرمندگی
گل لباس عاریت پوشیده گویا در چمن
خرمن گل را در آب گل ببین چون می رود
بسکه گل پامال کرد آن سرو بالا در چمن
باغبان دهر غافل دید اهل سیر را
چشم نرگس را ز غیرت کرد بینا در چمن
نی از او بویی شنیدم نی پیامی یافتم
چون صبا بسیار گردیدم سراپا در چمن
ابر نیسان است دایم چشم ما در هجر یار
خوش نباشد هر که نوشد باده بی ما در چمن
می تواند با فراغ دل چو بلبل ناله کرد
آن که را باشد اگر یک برگ گل جا در چمن
من که تنگی می کند عالم برای بودنم
چون توانم بود یک ساعت سعیدا در چمن؟
لاله پر خون کرد از غیرت قدح را در چمن
رنگ می بازد به پیش بلبل از شرمندگی
گل لباس عاریت پوشیده گویا در چمن
خرمن گل را در آب گل ببین چون می رود
بسکه گل پامال کرد آن سرو بالا در چمن
باغبان دهر غافل دید اهل سیر را
چشم نرگس را ز غیرت کرد بینا در چمن
نی از او بویی شنیدم نی پیامی یافتم
چون صبا بسیار گردیدم سراپا در چمن
ابر نیسان است دایم چشم ما در هجر یار
خوش نباشد هر که نوشد باده بی ما در چمن
می تواند با فراغ دل چو بلبل ناله کرد
آن که را باشد اگر یک برگ گل جا در چمن
من که تنگی می کند عالم برای بودنم
چون توانم بود یک ساعت سعیدا در چمن؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۳۹ - برقع از رخ برگرفتی آفتاب آمد برون
برقع از رخ برگرفتی آفتاب آمد برون
زلف را کردی پریشان، مشک ناب آمد برون
صبحدم در فکر آن خورشید تابان خواب برد
خواب می دیدم که ماه از جامه خواب آمد برون
بی خبر بودم ز دل امشب نمی دانم چه بود
آه کردم صبحدم بوی کباب آمد برون
گر بپرسد از شکر شیرینی گفتار خود
قند را گو می تواند از جواب آمد برون
مست بودم از نگاهش زلف از یک جانبی
بسته زنجیری برای احتساب آمد برون
من در این مجموعهٔ عالم بسی کردم نگاه
هر ورق را چون گشودم انتخاب آمد برون
آبرو تا چند ریزی بر در سنگین دلان
از برای تشنگان از سنگ، آب آمد برون
طرفه اکسیر است در میخانه بر مس وجود
تا به دهلیزش درآید شیخ، شاب آمد برون
خضر تا کی گوهر مقصود می جویی به بحر
این گهر دایم ز دل های خراب آمد برون
دفتر اعمال خود پیش از قیامت دیده ایم
بیشتر در نامهٔ من بی حساب آمد برون
باعث هجران سعیدا زان پری خود بوده ام
من چو رفتم در حجاب او بی حجاب آمد برون
زلف را کردی پریشان، مشک ناب آمد برون
صبحدم در فکر آن خورشید تابان خواب برد
خواب می دیدم که ماه از جامه خواب آمد برون
بی خبر بودم ز دل امشب نمی دانم چه بود
آه کردم صبحدم بوی کباب آمد برون
گر بپرسد از شکر شیرینی گفتار خود
قند را گو می تواند از جواب آمد برون
مست بودم از نگاهش زلف از یک جانبی
بسته زنجیری برای احتساب آمد برون
من در این مجموعهٔ عالم بسی کردم نگاه
هر ورق را چون گشودم انتخاب آمد برون
آبرو تا چند ریزی بر در سنگین دلان
از برای تشنگان از سنگ، آب آمد برون
طرفه اکسیر است در میخانه بر مس وجود
تا به دهلیزش درآید شیخ، شاب آمد برون
خضر تا کی گوهر مقصود می جویی به بحر
این گهر دایم ز دل های خراب آمد برون
دفتر اعمال خود پیش از قیامت دیده ایم
بیشتر در نامهٔ من بی حساب آمد برون
باعث هجران سعیدا زان پری خود بوده ام
من چو رفتم در حجاب او بی حجاب آمد برون
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۰ - صبحدم مطلوب چون مست شراب آید برون
صبحدم مطلوب چون مست شراب آید برون
ز آه صدیقان او بوی کباب آید برون
کی شود ظاهر کرامت از ولی پیش نبی
ذره ها پنهان شود چون آفتاب آید برون
سال ها شد جای در ویرانهٔ دل کرده ام
عاقبت گنجی مگر از این خراب آید برون
عاشقی نسبت به سیماب است بهتانی به عشق
کی به گشتن بی قرار از اضطراب آید برون
بسکه خم در خم شکن در زلف او افتاده است
شانه را از پنجه هر مو انتخاب آید برون
یار را گم کرده ام از دل سراغش می کنم
می زنم فالی مگر از این کتاب آید برون
باده می نوشد سعیدا لیک نی چون اقدسی
خرقه اش را گر بیفشاری شراب آید برون
ز آه صدیقان او بوی کباب آید برون
کی شود ظاهر کرامت از ولی پیش نبی
ذره ها پنهان شود چون آفتاب آید برون
سال ها شد جای در ویرانهٔ دل کرده ام
عاقبت گنجی مگر از این خراب آید برون
عاشقی نسبت به سیماب است بهتانی به عشق
کی به گشتن بی قرار از اضطراب آید برون
بسکه خم در خم شکن در زلف او افتاده است
شانه را از پنجه هر مو انتخاب آید برون
یار را گم کرده ام از دل سراغش می کنم
می زنم فالی مگر از این کتاب آید برون
باده می نوشد سعیدا لیک نی چون اقدسی
خرقه اش را گر بیفشاری شراب آید برون
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۱ - عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون
عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون
توبه ها اشکسته از میخانه می آید برون
انتظار دوستی از دشمنان باید کشید
آشنا تا می رود بیگانه می آید برون
بی تجلی برنمی خیزیم از خواب عدم
تا نسوزد شمع کی پروانه می آید برون
کفر اگر از کعبه در عالم نمایان شد چه شد
دایماً اسلام از بتخانه می آید برون
بسکه دل در حلقه های زلف او گردیده بند
هر سر مویش به زور از شانه می آید برون
جای طفلان است یدگر بعد از این شهر حلب
هر که دارد عقل با دیوانه می آید برون
نیست تخم آرزو چون لاله و گل هرزه رو
تا قیامت کی ز خاک این دانه می آید برون؟
پای بر جسم مکدر نه جمال جان ببین
بگذر از جان بعد از آن و صورت جانان ببین
چند می بینی ز همدیگر سر و دستار و ریش
فکر کن بگشای چشم و معنی انسان ببین
جاهلی بر نفس خویش و دم ز عرفان می زنی
درد را دانسته آن گه جانب درمان ببین
سخت بود از جان گذشتن بعد از آن دیدن جمال
آنچه مشکل می نمودت پیش از این، آسان ببین
در محیط افتاده را کی موجه آید در نظر
استقامت پیشه گردان گردش دوران ببین
می خلد بر جان سعیدا چون شود روز حساب
هر سر مو را به تن امروز چون پیکان ببین
توبه ها اشکسته از میخانه می آید برون
انتظار دوستی از دشمنان باید کشید
آشنا تا می رود بیگانه می آید برون
بی تجلی برنمی خیزیم از خواب عدم
تا نسوزد شمع کی پروانه می آید برون
کفر اگر از کعبه در عالم نمایان شد چه شد
دایماً اسلام از بتخانه می آید برون
بسکه دل در حلقه های زلف او گردیده بند
هر سر مویش به زور از شانه می آید برون
جای طفلان است یدگر بعد از این شهر حلب
هر که دارد عقل با دیوانه می آید برون
نیست تخم آرزو چون لاله و گل هرزه رو
تا قیامت کی ز خاک این دانه می آید برون؟
پای بر جسم مکدر نه جمال جان ببین
بگذر از جان بعد از آن و صورت جانان ببین
چند می بینی ز همدیگر سر و دستار و ریش
فکر کن بگشای چشم و معنی انسان ببین
جاهلی بر نفس خویش و دم ز عرفان می زنی
درد را دانسته آن گه جانب درمان ببین
سخت بود از جان گذشتن بعد از آن دیدن جمال
آنچه مشکل می نمودت پیش از این، آسان ببین
در محیط افتاده را کی موجه آید در نظر
استقامت پیشه گردان گردش دوران ببین
می خلد بر جان سعیدا چون شود روز حساب
هر سر مو را به تن امروز چون پیکان ببین
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۵۰ - رحمتش با بی گناهان کی کند فردا نگاه
رحمتش با بی گناهان کی کند فردا نگاه
می برد دل های ظلمت دیده را چشم سیاه
همچو ساقی ای کرام الکاتبین بردار دست
نامه ام چون ساغر می شد لبالب از گناه
دل عجایب طاق ابرویی نشیمن کرده است
می برد رشک و حسد ز این گوشهٔ من پادشاه
باز با زاغ است دشمن، زاغ با زاغ است دوست
یار شد همرنگ یار و کهربا با همرنگ کاه
پاس تسلیم و رضا آن کس تواند داشتن
پیش رو آیینه دارد تا به لب، دل پر ز آه
از قدم تا فراق او طی کرد چشم عقل و گفت
طول شهر حسن خوش عمری است یک سال و دو ماه
تاج، ترک و سکه، صبر و خطبه، ذکر و فکر دوست
پوست، تخت و خانه ویران و سعیدا پادشاه
می برد دل های ظلمت دیده را چشم سیاه
همچو ساقی ای کرام الکاتبین بردار دست
نامه ام چون ساغر می شد لبالب از گناه
دل عجایب طاق ابرویی نشیمن کرده است
می برد رشک و حسد ز این گوشهٔ من پادشاه
باز با زاغ است دشمن، زاغ با زاغ است دوست
یار شد همرنگ یار و کهربا با همرنگ کاه
پاس تسلیم و رضا آن کس تواند داشتن
پیش رو آیینه دارد تا به لب، دل پر ز آه
از قدم تا فراق او طی کرد چشم عقل و گفت
طول شهر حسن خوش عمری است یک سال و دو ماه
تاج، ترک و سکه، صبر و خطبه، ذکر و فکر دوست
پوست، تخت و خانه ویران و سعیدا پادشاه
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۵۲ - گرچه عالم را بنا آن ذات بیچون ساخته
گرچه عالم را بنا آن ذات بیچون ساخته
لیک فکری کن که عالم را بنا چون ساخته
هر دو عالم را معانی در تو صانع کرده فکر
تا در این دیوان تو را مصراع موزون ساخته
عمر لیلی صرف شد تا گشت مجنون ابلهی
عالمی را نازم آن لیلی که مجنون ساخته
خاک را آرام کی می بود آدم گر نبود
این همه صنعت که حق در کار گردون ساخته
نیست ممکن عقل را بیت الحزن بی چار حد
زان بنای عشق را از عقل، بیرون ساخته
شد عزیز مصر لیکن در فراق خویشتن
یوسف ما خاطر یعقوب محزون ساخته
شیوه ها کردم بسی با زلف او رامم نشد
خلقت این مار را گویا ز افسون ساخته
کام عیش ما نشد خالی ز تلخی هیچ گه
گوییا در بادهٔ ما چرخ، افیون ساخته
کار آسان نیست جور و ناز معشوق به کس
چشم او خود خورده خون ها تا دلی خون ساخته
هر چه هست از دفتر حق نیست بیرون در جهان
او به علم خویشتن نی کم نه افزون ساخته
چوب را در رقص می آرد سعیدا جذب عشق
جلوهٔ لیلی وش ما بید مجنون ساخته
لیک فکری کن که عالم را بنا چون ساخته
هر دو عالم را معانی در تو صانع کرده فکر
تا در این دیوان تو را مصراع موزون ساخته
عمر لیلی صرف شد تا گشت مجنون ابلهی
عالمی را نازم آن لیلی که مجنون ساخته
خاک را آرام کی می بود آدم گر نبود
این همه صنعت که حق در کار گردون ساخته
نیست ممکن عقل را بیت الحزن بی چار حد
زان بنای عشق را از عقل، بیرون ساخته
شد عزیز مصر لیکن در فراق خویشتن
یوسف ما خاطر یعقوب محزون ساخته
شیوه ها کردم بسی با زلف او رامم نشد
خلقت این مار را گویا ز افسون ساخته
کام عیش ما نشد خالی ز تلخی هیچ گه
گوییا در بادهٔ ما چرخ، افیون ساخته
کار آسان نیست جور و ناز معشوق به کس
چشم او خود خورده خون ها تا دلی خون ساخته
هر چه هست از دفتر حق نیست بیرون در جهان
او به علم خویشتن نی کم نه افزون ساخته
چوب را در رقص می آرد سعیدا جذب عشق
جلوهٔ لیلی وش ما بید مجنون ساخته
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۶۱ - آفتاب از آتش مهر تو اخگر پاره ای
آفتاب از آتش مهر تو اخگر پاره ای
آسمان، طفل مسیحای تو را گهواره ای
چون توان سیر گلی کردن که از نازک دلی
نیستش از چشم نرگس طاقت نظاره ای
می توانم گفت در میدان ما صاحب دمی
گر توانی کرد یک دم چارهٔ بیچاره ای
چند باشم همچو بلبل بی نوا در این چمن
یا چو گل در قید گلشن با دل صد پاره ای؟
اشک من هم می تواند یک دلی را نرم کرد
گر کند باران نیسان سبز سنگ خاره ای
یار بی رحم است و قادر هر چه می خواهد می کند
نیست جز بیچارگی اینجا سعیدا چاره ای
آسمان، طفل مسیحای تو را گهواره ای
چون توان سیر گلی کردن که از نازک دلی
نیستش از چشم نرگس طاقت نظاره ای
می توانم گفت در میدان ما صاحب دمی
گر توانی کرد یک دم چارهٔ بیچاره ای
چند باشم همچو بلبل بی نوا در این چمن
یا چو گل در قید گلشن با دل صد پاره ای؟
اشک من هم می تواند یک دلی را نرم کرد
گر کند باران نیسان سبز سنگ خاره ای
یار بی رحم است و قادر هر چه می خواهد می کند
نیست جز بیچارگی اینجا سعیدا چاره ای
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۶۲ - ای که از قدرت تویی حسن آفرین تازه ای
ای که از قدرت تویی حسن آفرین تازه ای
باز از روی کرم بنما جبین تازه ای
جلوهٔ معشوق چون هر دم به رنگی دیگر است
می توان هر روز پیدا کرد دین تازه ای
کس نمی داند جهان را چیست از تبدیل وقت
هر زمان این دست دارد آستین تازه ای
می کند احیا به رنگی خاندان کفر را
هر نفس می افکند بر زلف، چین تازه ای
روبرو با خلق گشتن طرفه کار مشکلی است
باید ای آیینه روی آهنین تازه ای
دلنشین یاری خدا از عیب بنماید مگر
در مکان کهنه می خواهم مکین تازه ای
فکرها کردم سعیدا در سخن تا یافتم
از برای گلشن معنی زمین تازه ای
باز از روی کرم بنما جبین تازه ای
جلوهٔ معشوق چون هر دم به رنگی دیگر است
می توان هر روز پیدا کرد دین تازه ای
کس نمی داند جهان را چیست از تبدیل وقت
هر زمان این دست دارد آستین تازه ای
می کند احیا به رنگی خاندان کفر را
هر نفس می افکند بر زلف، چین تازه ای
روبرو با خلق گشتن طرفه کار مشکلی است
باید ای آیینه روی آهنین تازه ای
دلنشین یاری خدا از عیب بنماید مگر
در مکان کهنه می خواهم مکین تازه ای
فکرها کردم سعیدا در سخن تا یافتم
از برای گلشن معنی زمین تازه ای
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۶۴ - هیچ در کفر و خیال کار مشکل نیستی
هیچ در کفر و خیال کار مشکل نیستی
در دلی اما خبردار از دل دل نیستی
در کنار ما و ما را از کنار بهره نیست
همچو دریا واقف از احوال ساحل نیستی
عاقبت باید از این ویرانهٔ تن رخت بست
هیچ در فکر دیار و راه منزل نیستی
با وجود حشمت و جاهی که در ظاهر تو راست
شکرلله از من درویش، غافل نیستی
صحبت ناقص سعیدا شد دلیل نقص تو
از چه با جاهل نشینی گر تو جاهل نیستی
در دلی اما خبردار از دل دل نیستی
در کنار ما و ما را از کنار بهره نیست
همچو دریا واقف از احوال ساحل نیستی
عاقبت باید از این ویرانهٔ تن رخت بست
هیچ در فکر دیار و راه منزل نیستی
با وجود حشمت و جاهی که در ظاهر تو راست
شکرلله از من درویش، غافل نیستی
صحبت ناقص سعیدا شد دلیل نقص تو
از چه با جاهل نشینی گر تو جاهل نیستی
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۷۵ - ای که در تدبیر دنیای دنی بس مایلی
ای که در تدبیر دنیای دنی بس مایلی
حق زیادت رفته و مشغول فکر باطلی
در ره کج می روی چون مار با صد پیچ و تاب
در طریق راستی ای کهل کاهل، کاهلی
نقش می بینی ز دنیا بی خبر از باطنش
می دوی این ما را در پی، چو طفل از جاهلی
از شمار نقره و زر می شود دستت سیاه
تا چه خواهد کرد مهرش چون کند جا در دلی
می کشی چون سرو قد مغرور می گردی به خود
لیک واقف نیستی از آن که بس بی حاصلی
نقش بر دیوارهٔ دل بسته ای صد آرزو
در پی هر آرزو داری خیالی باطلی
حب درویشان که مفتاح سرای جنت است
داده ای از دست، در فکر سرا و منزلی
هر چه هستی با خدای خویشتن مشغول باش
ز این دو صورت نیست بیرون ناقصی یا کاملی
مشکلت آسان نمی گردد سعیدا هیچ گاه
تا تو در تدبیر آسان گشتن این مشکلی
حق زیادت رفته و مشغول فکر باطلی
در ره کج می روی چون مار با صد پیچ و تاب
در طریق راستی ای کهل کاهل، کاهلی
نقش می بینی ز دنیا بی خبر از باطنش
می دوی این ما را در پی، چو طفل از جاهلی
از شمار نقره و زر می شود دستت سیاه
تا چه خواهد کرد مهرش چون کند جا در دلی
می کشی چون سرو قد مغرور می گردی به خود
لیک واقف نیستی از آن که بس بی حاصلی
نقش بر دیوارهٔ دل بسته ای صد آرزو
در پی هر آرزو داری خیالی باطلی
حب درویشان که مفتاح سرای جنت است
داده ای از دست، در فکر سرا و منزلی
هر چه هستی با خدای خویشتن مشغول باش
ز این دو صورت نیست بیرون ناقصی یا کاملی
مشکلت آسان نمی گردد سعیدا هیچ گاه
تا تو در تدبیر آسان گشتن این مشکلی
سعیدا : قطعات
شماره ۱ - فکر ذاتش داشتم صورت به یاد آمد مرا
سعیدا : مفردات
شماره ۱۰ - صف به صف مژگان خونریزش به جنگ آماده اند