تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰ - تجلی بر نمی تابی، ز بی تابی چه سود اینجا
تجلی بر نمی تابی، ز بی تابی چه سود اینجا
که موسی هم تمنا کرد و خود را آزمود اینجا
درین مجلس چه طرفی کس ز عشرت می تواند بست
که در پیمانه می شور است از چشم حسود اینجا
غمش را از عدم با خود دل ما در وجود آورد
در آنجا زخم را بستیم و خون او گشود اینجا
بود در ماتم لب تشنگان، دریای نیل است این
که چون فیروزه گوهر از صدف خیزد کبود اینجا
سبکروحان شوق او گرانجانی نمی دانند
رود بر باد پیش از شعله خاکستر چو دود اینجا
سلیم آخر ازین دارالشفا نومید برگشتم
به امید دوا تا چند بتوان خسته بود اینجا؟
که موسی هم تمنا کرد و خود را آزمود اینجا
درین مجلس چه طرفی کس ز عشرت می تواند بست
که در پیمانه می شور است از چشم حسود اینجا
غمش را از عدم با خود دل ما در وجود آورد
در آنجا زخم را بستیم و خون او گشود اینجا
بود در ماتم لب تشنگان، دریای نیل است این
که چون فیروزه گوهر از صدف خیزد کبود اینجا
سبکروحان شوق او گرانجانی نمی دانند
رود بر باد پیش از شعله خاکستر چو دود اینجا
سلیم آخر ازین دارالشفا نومید برگشتم
به امید دوا تا چند بتوان خسته بود اینجا؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۱ - حریم بزم عشق است این، چرایی ناامید اینجا؟
حریم بزم عشق است این، چرایی ناامید اینجا؟
بود شمع و چراغ کشته را اجر شهید اینجا
متاع مصر ارزان است در بازار حسن او
زلیخا می تواند مفت یوسف را خرید اینجا
ره آمد شد باد صبا را زین قفس بستند
خوش آن روزی که گاهی بویی از گل می رسید اینجا
به عیش آباد هندستان، غم پیری نمی باشد
که مو نتواند از شرم کمرها شد سفید اینجا
سلیم از خرمی رنگی ندارد کس درین گلشن
نداند غنچه خندیدن چو قفل بی کلید اینجا
بود شمع و چراغ کشته را اجر شهید اینجا
متاع مصر ارزان است در بازار حسن او
زلیخا می تواند مفت یوسف را خرید اینجا
ره آمد شد باد صبا را زین قفس بستند
خوش آن روزی که گاهی بویی از گل می رسید اینجا
به عیش آباد هندستان، غم پیری نمی باشد
که مو نتواند از شرم کمرها شد سفید اینجا
سلیم از خرمی رنگی ندارد کس درین گلشن
نداند غنچه خندیدن چو قفل بی کلید اینجا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۸ - نماید خرمن آزادگان چون رنگ کاهی را
نماید خرمن آزادگان چون رنگ کاهی را
ز چشم برق همچون داغ اندازد سیاهی را
جهان از می پرستی چون خرابم می تواند کرد؟
چه نقصان است اگر راند کسی در آب ماهی را؟
بلندی پست فطرت را به اندک مایه ی دنیاست
که معراجی ست هر شاخ گیا، مرغان چاهی را
الهی آتشی در خانه ی مرغ چمن افتد!
که شاخ گل ز سر بگذارد این صاحب کلاهی را
دلم تا خفتگان انجمن را دید، می داند
که گریه از برای چیست شمع صبحگاهی را
به مهر آسمان ایمن مشو کاین شحنه در آخر
کند کرسی زیر دار، تخت پادشاهی را
به طرف جویبار از رقص نتوان منع او کردن
که معشوق خوش آوازی به دست افتاده ماهی را
سلیم اهل سخن را بی زبانی عیب می باشد
که واجب تر ز هر چیز است شمشیری، سپاهی را
ز چشم برق همچون داغ اندازد سیاهی را
جهان از می پرستی چون خرابم می تواند کرد؟
چه نقصان است اگر راند کسی در آب ماهی را؟
بلندی پست فطرت را به اندک مایه ی دنیاست
که معراجی ست هر شاخ گیا، مرغان چاهی را
الهی آتشی در خانه ی مرغ چمن افتد!
که شاخ گل ز سر بگذارد این صاحب کلاهی را
دلم تا خفتگان انجمن را دید، می داند
که گریه از برای چیست شمع صبحگاهی را
به مهر آسمان ایمن مشو کاین شحنه در آخر
کند کرسی زیر دار، تخت پادشاهی را
به طرف جویبار از رقص نتوان منع او کردن
که معشوق خوش آوازی به دست افتاده ماهی را
سلیم اهل سخن را بی زبانی عیب می باشد
که واجب تر ز هر چیز است شمشیری، سپاهی را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۴ - نگاه باغبانم، می پرستم لاله و گل را
نگاه باغبانم، می پرستم لاله و گل را
کنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را
پر از گل دامن خود را ز فیض خرقه می بینم
چو طاووسان کنم چتر خود این دامان پرگل را
به گلشن دام زلف و سرمه ی چشمش ز صیادی
یکی بلبل گرفت و دیگری آواز بلبل را
عنان پایداری چون ز کف شوق فنا گیرد
کند چون موج با سیل بهاری همسفر پل را
سلیم از لاعلاجی خویش را باید به دریا زد
گرفته موج همچون رهزنان از ما سر پل را
کنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را
پر از گل دامن خود را ز فیض خرقه می بینم
چو طاووسان کنم چتر خود این دامان پرگل را
به گلشن دام زلف و سرمه ی چشمش ز صیادی
یکی بلبل گرفت و دیگری آواز بلبل را
عنان پایداری چون ز کف شوق فنا گیرد
کند چون موج با سیل بهاری همسفر پل را
سلیم از لاعلاجی خویش را باید به دریا زد
گرفته موج همچون رهزنان از ما سر پل را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۱ - تماشایش برد از آهوی وحشی تک و دو را
تماشایش برد از آهوی وحشی تک و دو را
ز رفتن بازدارد حیرتش عمر سبکرو را
نخواهد همچو فرهادی به دست روزگار افتاد
زند بر هم اگر صدبار تاج و تخت خسرو را
کمال اهل دنیا حاصل از آب و علف آید
خر عیسی اتاقه کرد بر سر خوشه ی جو را
قدم در راه نه، تا کی به قید کاروان باشی
به از توفیق، در عالم رفیقی نیست رهرو را
غم کم عمری مهتاب مستان را نباید خورد
که بوی شیر می آید هنوز از لب مه نو را
صبوحی کرده هر گه از چمن آمد سلیم آن گل
ز شرم روی او خورشید دور انداخت پرتو را
ز رفتن بازدارد حیرتش عمر سبکرو را
نخواهد همچو فرهادی به دست روزگار افتاد
زند بر هم اگر صدبار تاج و تخت خسرو را
کمال اهل دنیا حاصل از آب و علف آید
خر عیسی اتاقه کرد بر سر خوشه ی جو را
قدم در راه نه، تا کی به قید کاروان باشی
به از توفیق، در عالم رفیقی نیست رهرو را
غم کم عمری مهتاب مستان را نباید خورد
که بوی شیر می آید هنوز از لب مه نو را
صبوحی کرده هر گه از چمن آمد سلیم آن گل
ز شرم روی او خورشید دور انداخت پرتو را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲ - گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را
گرفته از علم سروقد او پیش خیلی را
ز سبزی داغ دارد چهره ی او خال لیلی را
به باغ ای گل نزاکت را به پیش روی او بگذار
که چندان اعتباری نیست مهمان طفیلی را
ازان مجنون شود از دیدن ماه نو آشفته
که می بیند به دست دیگری خلخال لیلی را
ز بس افسانه ی لعلش جهان را دلنشین افتاد
عقیق آسا در آب انداخت انوار سهیلی را
سلیم آشوب محشر را به چشم خویشتن دیده ست
ز مظلومان او هر کس شنیده وای ویلی را
ز سبزی داغ دارد چهره ی او خال لیلی را
به باغ ای گل نزاکت را به پیش روی او بگذار
که چندان اعتباری نیست مهمان طفیلی را
ازان مجنون شود از دیدن ماه نو آشفته
که می بیند به دست دیگری خلخال لیلی را
ز بس افسانه ی لعلش جهان را دلنشین افتاد
عقیق آسا در آب انداخت انوار سهیلی را
سلیم آشوب محشر را به چشم خویشتن دیده ست
ز مظلومان او هر کس شنیده وای ویلی را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۴ - درین کشور چه میپرسی غرور حسن سرکش را
درین کشور چه میپرسی غرور حسن سرکش را
که با شمشیر چوبین می کشند اطفال آتش را
ز گلشن می رسم چون خسته ای کز جنگ برگردد
که گلبن بر دلم از تیر خالی کرده ترکش را
درین گلشن من آن نخل کهن پرورده ی خشکم
که گل گل بشکفد، پیشش بری چون نام آتش را
نباشد جای مو در کف، ولی گر خط او بیند
سلیمان جای در کف می دهد آن موی دلکش را
نگه را غمزه بیرون از صف مژگان نمی آرد
به هر صیدی نیندازند تیر روی ترکش را
سلیم افلاک و انجم را ندیدم نشأة فیضی
ز کیفیت نصیبی نیست این جام منقش را
که با شمشیر چوبین می کشند اطفال آتش را
ز گلشن می رسم چون خسته ای کز جنگ برگردد
که گلبن بر دلم از تیر خالی کرده ترکش را
درین گلشن من آن نخل کهن پرورده ی خشکم
که گل گل بشکفد، پیشش بری چون نام آتش را
نباشد جای مو در کف، ولی گر خط او بیند
سلیمان جای در کف می دهد آن موی دلکش را
نگه را غمزه بیرون از صف مژگان نمی آرد
به هر صیدی نیندازند تیر روی ترکش را
سلیم افلاک و انجم را ندیدم نشأة فیضی
ز کیفیت نصیبی نیست این جام منقش را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۱ - بهار است و چمن چون روی محبوب
بهار است و چمن چون روی محبوب
چو قد یار، هر سروی دل آشوب
دل از موج و دم ماهی گشاید
صفای خانه از آب است و جاروب
کبوتر را فرستادم به سویش
خط آزادی اش دادم ز مکتوب
گروهی نیستند ابنای عالم
که بگذارند یوسف را به یعقوب
به خونخواری جهانی اوفتاده
مرا در پوست، همچون کرم ایوب
قفس از شعله ی آواز ما سوخت
چنین می باشد آتشخانه ی چوب
سخن کردن نمی آید ز هر کس
تو می دانی سلیم این شیوه را خوب
چو قد یار، هر سروی دل آشوب
دل از موج و دم ماهی گشاید
صفای خانه از آب است و جاروب
کبوتر را فرستادم به سویش
خط آزادی اش دادم ز مکتوب
گروهی نیستند ابنای عالم
که بگذارند یوسف را به یعقوب
به خونخواری جهانی اوفتاده
مرا در پوست، همچون کرم ایوب
قفس از شعله ی آواز ما سوخت
چنین می باشد آتشخانه ی چوب
سخن کردن نمی آید ز هر کس
تو می دانی سلیم این شیوه را خوب
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - گل این باغ را ساغر ز می شام و سحر خالی ست
گل این باغ را ساغر ز می شام و سحر خالی ست
چو بیند تاج خود را لاله، گوید جای سر خالی ست
به غیر از باد همچون سرو چیزی نیست در دستم
همیشه کیسه ی آزادگان چون جای زر خالی ست
تماشای تو بیخود کرده هر کس را که می بینم
نشسته هر که در بزم تو، جایش بیشتر خالی ست
من آن مخمور بی برگم که هر جا شیشه ای بینی
به طاق خانه ام، همچون دکان شیشه گر خالی ست
نخواهد بهله هر کس صید از باز نظر گیرد
ندانم جای دست کیست کو را در کمر خالی ست
سلیم از من چه می پرسی که زنجیرت به پا از چیست
تو هم دیوانه ای، بنشین که زنجیر دگر خالی ست
چو بیند تاج خود را لاله، گوید جای سر خالی ست
به غیر از باد همچون سرو چیزی نیست در دستم
همیشه کیسه ی آزادگان چون جای زر خالی ست
تماشای تو بیخود کرده هر کس را که می بینم
نشسته هر که در بزم تو، جایش بیشتر خالی ست
من آن مخمور بی برگم که هر جا شیشه ای بینی
به طاق خانه ام، همچون دکان شیشه گر خالی ست
نخواهد بهله هر کس صید از باز نظر گیرد
ندانم جای دست کیست کو را در کمر خالی ست
سلیم از من چه می پرسی که زنجیرت به پا از چیست
تو هم دیوانه ای، بنشین که زنجیر دگر خالی ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - جهان بر خود مرا واله گرفته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان است
چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان است
ز دل آهی که می خیزد مرا، دود چراغان است
سرشک آتشین می جوشدم از چشم همچون شمع
درین مکتب پر پروانه طفلان را گلستان است
حصار عافیت جز کنج تنهایی نمی باشد
که فانوس چراغ لاله دامان بیابان است
متاعی هر که دارد، رو به این بازار می آرد
محبت شهر و بر اطراف او عالم دهستان است
به گلشن می توان تحقیق کار این جهان کردن
که گل مجموعه ی تعبیر این خواب پریشان است
به غیر از خنده ی آن لب، علاجی نیست دردم را
که مرهمدان این زخمی که من دارم نمکدان است
سیاهی می زند هندوستان از حسن بر عالم
یکی از جمله ی سبزان ته گلگون او پان است
درین گلشن اگر جمعیتی بینی، تعجب کن
پریشانی فراوان است اینجا سنبلستان است
سلیم از رهگذار خوشخرامی چون توان رفتن؟
که چون از خانه می آید به مکتب، عید طفلان است
ز دل آهی که می خیزد مرا، دود چراغان است
سرشک آتشین می جوشدم از چشم همچون شمع
درین مکتب پر پروانه طفلان را گلستان است
حصار عافیت جز کنج تنهایی نمی باشد
که فانوس چراغ لاله دامان بیابان است
متاعی هر که دارد، رو به این بازار می آرد
محبت شهر و بر اطراف او عالم دهستان است
به گلشن می توان تحقیق کار این جهان کردن
که گل مجموعه ی تعبیر این خواب پریشان است
به غیر از خنده ی آن لب، علاجی نیست دردم را
که مرهمدان این زخمی که من دارم نمکدان است
سیاهی می زند هندوستان از حسن بر عالم
یکی از جمله ی سبزان ته گلگون او پان است
درین گلشن اگر جمعیتی بینی، تعجب کن
پریشانی فراوان است اینجا سنبلستان است
سلیم از رهگذار خوشخرامی چون توان رفتن؟
که چون از خانه می آید به مکتب، عید طفلان است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ز بس اشک نیازم خاکسار است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - دلم از یاد چشم گلرخان راه خرابات است
دلم از یاد چشم گلرخان راه خرابات است
سرم از شور و غوغا چون گذرگاه خرابات است
ز فیض عام باشد گر فلک راهی درو دارد
نپنداری که از دیوار کوتاه خرابات است
ز خاطر رفت عزم کعبه تا میخانه را دیدم
رهی کز راه دل را می برد، راه خرابات است
بود اعجاز در اصلاح دل ها دختر رز را
ولی چون نوبت ما می رسد داه خرابات است
تفاوت از سلیم لاابالی تا تو بسیار است
تو ای زاهد گدای مسجد، او شاه خرابات است
سرم از شور و غوغا چون گذرگاه خرابات است
ز فیض عام باشد گر فلک راهی درو دارد
نپنداری که از دیوار کوتاه خرابات است
ز خاطر رفت عزم کعبه تا میخانه را دیدم
رهی کز راه دل را می برد، راه خرابات است
بود اعجاز در اصلاح دل ها دختر رز را
ولی چون نوبت ما می رسد داه خرابات است
تفاوت از سلیم لاابالی تا تو بسیار است
تو ای زاهد گدای مسجد، او شاه خرابات است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - چو زاهد در دماغم شوری از وسواس پیچیده ست
چو زاهد در دماغم شوری از وسواس پیچیده ست
جنون در کاسه ی سر چون صدا در طاس پیچیده ست
ز پیچ و تاب انگشتم به شاخ آهوان ماند
ز بس عشق تو دستم ای خدانشناس پیچیده ست
فلک را نیست جز آزار از پهلوی من حاصل
نمی دانم که این کاغذ چه برالماس پیچیده ست
وجود ما شتابان قاصدی بر توسن عمر است
ازان خود را چنین از جامه در کرباس پیچیده ست
سلیم از دعوی بیجای آب زندگی دایم
سکندر خضر را گم کرده بر الیاس پیچیده ست
جنون در کاسه ی سر چون صدا در طاس پیچیده ست
ز پیچ و تاب انگشتم به شاخ آهوان ماند
ز بس عشق تو دستم ای خدانشناس پیچیده ست
فلک را نیست جز آزار از پهلوی من حاصل
نمی دانم که این کاغذ چه برالماس پیچیده ست
وجود ما شتابان قاصدی بر توسن عمر است
ازان خود را چنین از جامه در کرباس پیچیده ست
سلیم از دعوی بیجای آب زندگی دایم
سکندر خضر را گم کرده بر الیاس پیچیده ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - به گلشن بی تو سروم دود آه است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ست
خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ست
چو خورشید از سر عالم گذشته ست
نظر تا می کنی در مجلس عمر
چو دورجام، عهد جم گذشته ست
گل از خورشید کام خویشتن یافت
چه می داند چه بر شبنم گذشته ست
بپرس از دیگران ذوق طرب را
که عمر ما همه در غم گذشته ست
جنون تا پیرهن را می کند چاک
گریبان قبا از هم گذشته ست
به درد خود سلیم آن به که سازم
که کار زخمم از مرهم گذشته ست
چو خورشید از سر عالم گذشته ست
نظر تا می کنی در مجلس عمر
چو دورجام، عهد جم گذشته ست
گل از خورشید کام خویشتن یافت
چه می داند چه بر شبنم گذشته ست
بپرس از دیگران ذوق طرب را
که عمر ما همه در غم گذشته ست
جنون تا پیرهن را می کند چاک
گریبان قبا از هم گذشته ست
به درد خود سلیم آن به که سازم
که کار زخمم از مرهم گذشته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - شبم این روشنی کز آه دیده ست
شبم این روشنی کز آه دیده ست
کجا از شمع مهر و ماه دیده ست
خزان رو بر در باغ که آرد؟
که دیوار مرا کوتاه دیده ست
غم از ویرانی عالم ندارد
گدا این شیوه را از شاه دیده ست
نشد بر تخت شیرین کام یوسف
ز بس تلخی ز آب چاه دیده ست
ز شادی نیست در منزل قرارم
که قاصد یار را در راه دیده ست
سلیم از آن چراغش گشت روشن
که آیینه به آن رو، ماه دیده ست
کجا از شمع مهر و ماه دیده ست
خزان رو بر در باغ که آرد؟
که دیوار مرا کوتاه دیده ست
غم از ویرانی عالم ندارد
گدا این شیوه را از شاه دیده ست
نشد بر تخت شیرین کام یوسف
ز بس تلخی ز آب چاه دیده ست
ز شادی نیست در منزل قرارم
که قاصد یار را در راه دیده ست
سلیم از آن چراغش گشت روشن
که آیینه به آن رو، ماه دیده ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - مقیم کوی عشق از قید هر تکلیف آزاد است
مقیم کوی عشق از قید هر تکلیف آزاد است
به دست طفل، فرمان سلیمان کاغذ باد است
به دولت چون غلامان اهل صورت این لقب دادند
وگرنه نام او در عالم منی خداداد است
برای دلخراشی در محبت ناخنی دارم
ز اسباب دو عالم، تیشه ای در دست فرهاد است
پس از مردن مگر بر خاک من افتد گذار او
مرا صد مصلحت در مرگ همچون خواب صیاد است
چنانم خاک این گلزار دامنگیر گردیده ست
که موج سبزه بر پای دلم زنجیر فولاد است
سلیم از دوری او آنچنان در باغ دلگیرم
که برگ بید پنداری به فرقم تیغ جلاد است
به دست طفل، فرمان سلیمان کاغذ باد است
به دولت چون غلامان اهل صورت این لقب دادند
وگرنه نام او در عالم منی خداداد است
برای دلخراشی در محبت ناخنی دارم
ز اسباب دو عالم، تیشه ای در دست فرهاد است
پس از مردن مگر بر خاک من افتد گذار او
مرا صد مصلحت در مرگ همچون خواب صیاد است
چنانم خاک این گلزار دامنگیر گردیده ست
که موج سبزه بر پای دلم زنجیر فولاد است
سلیم از دوری او آنچنان در باغ دلگیرم
که برگ بید پنداری به فرقم تیغ جلاد است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - دلم بی طره ای آشفته حال است
دلم بی طره ای آشفته حال است
جدا از ماه خویشم، چند سال است
ز خامه راز ما نتوان شنیدن
زبان ترجمان شوق، لال است
کند چون دختر رز جلوه، زاهد
تماشا کن که یک دیدن حلال است!
ببین آن چشم و ابروی گرهگیر
که پنداری مگر شاخ غزال است
هر انگشتم برای دلخراشی
همه ناخن چو انگشت هلال است
به پیری عشق کیفیت پذیرد
که صافی باده را در درد سال است
نمی دانم فلک را مدعا چیست
که سرگردان چو فانوس خیال است
گهرافشانی لعل تو تا دید
صدف غرق عرق از انفعال است
گزیری پادشاهان را ازو نیست
سخن درویش را آب سفال است
نه با گل سازگار و نی به خاشاک
هوای این چمن بی اعتدال است
شکفته رویی ظاهر چه بینی؟
که گل را گوش سرخ از گوشمال است
سلیم اشکم نوید وصل او داد
که طفلان هرچه می گویند فال است
جدا از ماه خویشم، چند سال است
ز خامه راز ما نتوان شنیدن
زبان ترجمان شوق، لال است
کند چون دختر رز جلوه، زاهد
تماشا کن که یک دیدن حلال است!
ببین آن چشم و ابروی گرهگیر
که پنداری مگر شاخ غزال است
هر انگشتم برای دلخراشی
همه ناخن چو انگشت هلال است
به پیری عشق کیفیت پذیرد
که صافی باده را در درد سال است
نمی دانم فلک را مدعا چیست
که سرگردان چو فانوس خیال است
گهرافشانی لعل تو تا دید
صدف غرق عرق از انفعال است
گزیری پادشاهان را ازو نیست
سخن درویش را آب سفال است
نه با گل سازگار و نی به خاشاک
هوای این چمن بی اعتدال است
شکفته رویی ظاهر چه بینی؟
که گل را گوش سرخ از گوشمال است
سلیم اشکم نوید وصل او داد
که طفلان هرچه می گویند فال است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - چو مجنون بر زبانم حرف او افسانه ی لیلی ست
چو مجنون بر زبانم حرف او افسانه ی لیلی ست
کسی کو آشنای او بود، بیگانه ی لیلی ست
عجب دارم که مجنون، تر کند لب از می کوثر
به محشر گر نگویندش که این پیمانه ی لیلی ست
ز عشق پاک خود مشاطه ی حسن نکویانم
دلم آیینه ی شیرین و دستم شانه ی لیلی ست
ز تأثیر محبت این قدر کافی ست مجنون را
که هر کس بیند او را، گوید این دیوانه ی لیلی ست
اجل مشکل که بتواند شکار خود کند او را
که مرغ روح مجنون صید دام و دانه ی لیلی ست
نظر بر روی او دارم، ولی بی طاقتی برجاست
دلم سرمنزل مجنون و چشمم خانه ی لیلی ست
حدیث دین و دنیا را سلیم از وی چه می پرسی
که مجنون را همیشه گوش بر افسانه ی لیلی ست
کسی کو آشنای او بود، بیگانه ی لیلی ست
عجب دارم که مجنون، تر کند لب از می کوثر
به محشر گر نگویندش که این پیمانه ی لیلی ست
ز عشق پاک خود مشاطه ی حسن نکویانم
دلم آیینه ی شیرین و دستم شانه ی لیلی ست
ز تأثیر محبت این قدر کافی ست مجنون را
که هر کس بیند او را، گوید این دیوانه ی لیلی ست
اجل مشکل که بتواند شکار خود کند او را
که مرغ روح مجنون صید دام و دانه ی لیلی ست
نظر بر روی او دارم، ولی بی طاقتی برجاست
دلم سرمنزل مجنون و چشمم خانه ی لیلی ست
حدیث دین و دنیا را سلیم از وی چه می پرسی
که مجنون را همیشه گوش بر افسانه ی لیلی ست