تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - گریزم از تو دم خشمگین رسیدن تو
گریزم از تو دم خشمگین رسیدن تو
که ناامیدیام افزون شود ز دیدن تو
عنان کشیده چو از دور بینمت، میرم
که بهر قتل که باشد عنان کشیدن تو
چو بیخبر ز سگان تو آمدم پیشت
مرا بسوخت خجل گشتن و رمیدن تو
دلا به حالت مرگم، ترا بشارت باد
که بعد ازین، بود ایام آرمیدن تو
کفایت است چو یک زخم او ترا میلی
چراست از پی تیغ دگر تپیدن تو
که ناامیدیام افزون شود ز دیدن تو
عنان کشیده چو از دور بینمت، میرم
که بهر قتل که باشد عنان کشیدن تو
چو بیخبر ز سگان تو آمدم پیشت
مرا بسوخت خجل گشتن و رمیدن تو
دلا به حالت مرگم، ترا بشارت باد
که بعد ازین، بود ایام آرمیدن تو
کفایت است چو یک زخم او ترا میلی
چراست از پی تیغ دگر تپیدن تو
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - دلم ز بس که جفا دیده و وفا کرده
دلم ز بس که جفا دیده و وفا کرده
ترا به هیچکسی چون من آشنا کرده
شدی چنان به من بیگناه، گرم عتاب
که شرمسار شدم از گناه ناکرده
زمانه بس که به وصل تو دید خرسندم
به صد هزار فریب از توام جدا کرده
تنم گداخته، جان خسته، دل شکسته، ببین
که این دو روزه جدایی به من چها کرده
اگر شکایت میلی به غیر کرده، چه غم
همین بس است که آن شوخ یاد ما کرده
ترا به هیچکسی چون من آشنا کرده
شدی چنان به من بیگناه، گرم عتاب
که شرمسار شدم از گناه ناکرده
زمانه بس که به وصل تو دید خرسندم
به صد هزار فریب از توام جدا کرده
تنم گداخته، جان خسته، دل شکسته، ببین
که این دو روزه جدایی به من چها کرده
اگر شکایت میلی به غیر کرده، چه غم
همین بس است که آن شوخ یاد ما کرده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - به من که مست خرابم شراب ناب مده
به من که مست خرابم شراب ناب مده
ببین خرابی حال من و شراب مده
تمام عمر، دلم رخت زیرکی اندوخت
ز سیل باده تو این خانه را به آب مده
به بزم، خون دل از دیده صراحی می
مریز و گریه به یاد من خراب مده
به می مبر ز دلم اعتدال و تا عمری
مرا ز کلفت شرمندگی عذاب مده
به مستی ار سخن بیخودانهای گویم
مرنج از من و جرم مرا جواب مده
دلم که چون جگر میلی از تو میسوزد
حلال توست، کسی را ازین کباب مده
ببین خرابی حال من و شراب مده
تمام عمر، دلم رخت زیرکی اندوخت
ز سیل باده تو این خانه را به آب مده
به بزم، خون دل از دیده صراحی می
مریز و گریه به یاد من خراب مده
به می مبر ز دلم اعتدال و تا عمری
مرا ز کلفت شرمندگی عذاب مده
به مستی ار سخن بیخودانهای گویم
مرنج از من و جرم مرا جواب مده
دلم که چون جگر میلی از تو میسوزد
حلال توست، کسی را ازین کباب مده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - خوش آنکه بیخودم از نشاهٔ نیاز کنی
خوش آنکه بیخودم از نشاهٔ نیاز کنی
گهی کرشمه، گهی عشوه، گاه ناز کنی
بسی ز خواری خویش اعتبارم برگیرم
که پیش من چو رسی، از من احتراز کنی
عتاب او ز پیامم ازان بود قاصد
کز اشتیاق وصالش سخن دراز کنی
برون میا دو سه روزی ز خانه، گر خواهی
میان بوالهوس و عاشق امتیاز کنی
چنان ستم شده کارت، که رحم بر سر مهر
گر آردت، نتوانی که خوی باز کنی
گذشت میلی ازان کاعتماد مهر و وفا
بر آن ستیزهگر بوالهوسنواز کنی
گهی کرشمه، گهی عشوه، گاه ناز کنی
بسی ز خواری خویش اعتبارم برگیرم
که پیش من چو رسی، از من احتراز کنی
عتاب او ز پیامم ازان بود قاصد
کز اشتیاق وصالش سخن دراز کنی
برون میا دو سه روزی ز خانه، گر خواهی
میان بوالهوس و عاشق امتیاز کنی
چنان ستم شده کارت، که رحم بر سر مهر
گر آردت، نتوانی که خوی باز کنی
گذشت میلی ازان کاعتماد مهر و وفا
بر آن ستیزهگر بوالهوسنواز کنی
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - دلا چنین مگر از منع یار میگذری
دلا چنین مگر از منع یار میگذری
که دردمندی و آسودهوار میگذری
چنین که برزدهای چابکانه دامن ناز
سوی کدام سیهروزگار میگذری
ز بیم طعنه، به هر کجا روی، به هرکه رسی
چو آفتاب، سراسیمهوار میگذری
به وصل غیر، گمان رسیدنم داری
که میرسی به من و شرمسار میگذری
ندانم این ز فریب است یا ز جذبه عشق
که هر دمم به ره انتظار میگذری
ز خنجر مژه و تیر غمزه معلوم است
که بهر کشتن میلیّزار میگذری
که دردمندی و آسودهوار میگذری
چنین که برزدهای چابکانه دامن ناز
سوی کدام سیهروزگار میگذری
ز بیم طعنه، به هر کجا روی، به هرکه رسی
چو آفتاب، سراسیمهوار میگذری
به وصل غیر، گمان رسیدنم داری
که میرسی به من و شرمسار میگذری
ندانم این ز فریب است یا ز جذبه عشق
که هر دمم به ره انتظار میگذری
ز خنجر مژه و تیر غمزه معلوم است
که بهر کشتن میلیّزار میگذری
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - گشوده لب به حدیث ترحمآمیزی
گشوده لب به حدیث ترحمآمیزی
ربوده دل به نگاه تبسمآمیزی
دان از نگاه غزالان وحشیام نرمید
که گشتهام سگ آهوی مردمآمیزی
به زیر زلف، رخش را عرقفشان بنگر
ببین به ظلمت شب، ماه انجمآمیزی
خوش آنکه در نظر غیر چون سلام کنم
دهی جواب سلام تبسمآمیزی
جفای یار عجب نعمتیست میلی، شکر!
که منعمی ز جفای تنعمآمیزی
ربوده دل به نگاه تبسمآمیزی
دان از نگاه غزالان وحشیام نرمید
که گشتهام سگ آهوی مردمآمیزی
به زیر زلف، رخش را عرقفشان بنگر
ببین به ظلمت شب، ماه انجمآمیزی
خوش آنکه در نظر غیر چون سلام کنم
دهی جواب سلام تبسمآمیزی
جفای یار عجب نعمتیست میلی، شکر!
که منعمی ز جفای تنعمآمیزی
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - ز عشوه بس که مرا بیقرار خود کردی
ز عشوه بس که مرا بیقرار خود کردی
خجل شدیّ و مرا شرمسار خود کردی
درآمدن مگر امروز با رقیبانی؟
که وعدهام به سر رهگذر خود کردی
ز حیله تو فزون بود ناامیدی من
مرا ز سادگی امیدوار خود کردی
رقیب را که به کوی تو دیر میآید
ز التفات مگر شرمسار خود کردی
ببین رقیب، تفاوت میانه من و خویش
که خواریام سبب اعتبار خود کردی
هوای بزم که داری، که بازم از وعده
اسیر سلسله انتظار خود کردی؟
چه شد که میگذری وحشیانه از میلی
مگر به تازه کسی را شکار خود کردی؟
خجل شدیّ و مرا شرمسار خود کردی
درآمدن مگر امروز با رقیبانی؟
که وعدهام به سر رهگذر خود کردی
ز حیله تو فزون بود ناامیدی من
مرا ز سادگی امیدوار خود کردی
رقیب را که به کوی تو دیر میآید
ز التفات مگر شرمسار خود کردی
ببین رقیب، تفاوت میانه من و خویش
که خواریام سبب اعتبار خود کردی
هوای بزم که داری، که بازم از وعده
اسیر سلسله انتظار خود کردی؟
چه شد که میگذری وحشیانه از میلی
مگر به تازه کسی را شکار خود کردی؟
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - دلا بیا که برآریم سر به شیدایی
دلا بیا که برآریم سر به شیدایی
که ماه شهری ما، شد غزال صحرایی
نسیم آه من از شوق آن رمیده غزال
چو گردباد علم شد به دشت پیمایی
صلاح نیست درین شهر بودنم بیاو
که زود، کار دلم میکشد به رسوایی
قرار صبر به خود داده بازماندم ازو
بدان امید که تن در دهم به تنهایی
فراق میکشدم این زمان و میگوید
سزای آنکه کند تکیه بر شکیبایی!
به زیر بار غم از پا فتادهای میلی
کجا شد آنهمه اندیشه توانایی؟
که ماه شهری ما، شد غزال صحرایی
نسیم آه من از شوق آن رمیده غزال
چو گردباد علم شد به دشت پیمایی
صلاح نیست درین شهر بودنم بیاو
که زود، کار دلم میکشد به رسوایی
قرار صبر به خود داده بازماندم ازو
بدان امید که تن در دهم به تنهایی
فراق میکشدم این زمان و میگوید
سزای آنکه کند تکیه بر شکیبایی!
به زیر بار غم از پا فتادهای میلی
کجا شد آنهمه اندیشه توانایی؟
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - چنین به اهل وفا خشمگین چرا شدهای
چنین به اهل وفا خشمگین چرا شدهای
سگ توایم، به ما این چنین چرا شدهای
حدیث مدعیان گر نکردهای باور
به تازه بر سر بیداد و کین چرا شدهای
سر وفا چو نداری، چرا نمیگویی
که آفت دل و آشوب دین چرا شدهای
تو بر سر غضبی با من و درین فکرم
که رنجه از من اندوهگین چرا شدهای
اگر نه میل فراغت بود ترا میلی
به کنج غم، به اجل همنشین چرا شدهای
سگ توایم، به ما این چنین چرا شدهای
حدیث مدعیان گر نکردهای باور
به تازه بر سر بیداد و کین چرا شدهای
سر وفا چو نداری، چرا نمیگویی
که آفت دل و آشوب دین چرا شدهای
تو بر سر غضبی با من و درین فکرم
که رنجه از من اندوهگین چرا شدهای
اگر نه میل فراغت بود ترا میلی
به کنج غم، به اجل همنشین چرا شدهای
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در مدح ابراهیم میرزای صفوی
به سینه تیری ازان غمزه خوردهام کاری
که برنیایدم از دل مگر به دشواری
ز بس که غمزهٔ او خوار و زار میکشدم
به عجز میطلبم هر دم از اجل یاری
اجل که شیوهٔ او بیگنه کشیست، کند
به پشتگرمی آن غمزه این ستمکاری
به عشوهها که ازو بوی خون همی آید
مبر دلم، که نمیآید از تو دلداری
مگر سرایت خون دل شهیدان است
که گرمخون شدهای با وجود خونخواری
ز بیم آن مژه شادم به قید طرّه، که صید
به زیر تیغ ندارد غم گرفتاری
به یک کرشمه توانی جهان جهان بکشی
که از اجل نکشی منّت مددکاری
دلا نگفتم ازان بیوفا فریب مخور؟
کنون به آنچه ازو میکشی سزاواری
فغان که از تو پر آزار شد چنان دلها
که نیست خوی ترا قدرت دلآزاری
ز بیخودی شدهام گرم شکوه، میخواهم
که هرچه میشنوی، ناشنیده انگاری
ز رفتن تو دلم را کجا دهد تسکین
بهانهای که پذیرفتهام به ناچاری
ز بس ترا دل بیگانهخو حجاب آموخت
ز آشنا چه، که از خویش شرم میداری
بر آستان شهنشه مگر نهادی روی
که سر ز ناز به گردون فرو نمیآری
جهان پناه فلک دستگاه، ابراهیم
که انسب است به او منصب جهانداری
شهی که بر سر گنجینهٔ سخاوت او
کند به جای شرر، اژدها گهرباری
توان ز گرد ره کبریای او، افراشت
فراز تارک خورشید، چتر جبّاری
کسی ز ننگ، حیات ابد نمیطلبد
ز بس که بسته سخایش در طلبکاری
ز خنده، از فرح عهد او، نبندد لب
اگر به سودهنمک زخم را بینباری
دمد گلی که نباشد به آب حاجتمند
به یاد لطفش اگر دانه از شرر کاری
زهی ز حلم تو گیتی به زیر بار، چنان
که کوه را نشمارد مگر به سرباری
کنی ز قدر چو عیسی بر آسمان منزل
اگر ز حلم، قدم بر زمین نیفشاری
به خلق اگر نفست مژده حیات دهد
اجل کند پس ازین خسته را پرستاری
درو به چشم تصرّف کجا تواند دید
اگر به دزد اجل نقد عمر بسپاری
به بحر حلم تو گر کوه را دراندازند
چو کاه بر سر آب آید از سبکباری
عقاب عزم تو گر پر دهد به بال خدنگ
کند چو مرغ هوایی به خویش طیّاری
خیال پاس تو گر دیده را به خواب آید
سزد که خواب شود پاسبان بیداری
به هر زمین که وقار تو سایه اندازد
شود کبود تن خاک از گرانباری
به دور حفظ تو چون مهر، عکس بنماید
به روی آتش اگر آب را کنی جاری
توان به عهد تو دیدن ز پرتو توفیق
جمال توبه در آیینهٔ گنهکاری
چه آتشیست سمندت که گر برانگیزی
دهد به صاعقه تعلیم گرم رفتاری
به جنب سرعت او، چرخ دایمالحرکت
همان به گام نخستین، چو گاو عصّاری
به گاه پویه ازو قطرهٔ عرق که چکد
علیالدّوام کند چون ستاره، سیّاری
چو برق در پی جستن به اضطراب آید
اگر عنانش به دست نسیم بسپاری
به دست برق سپاری عنان سرعت او
دمی ز رفتن اگر خواهیاش نگهداری
جهان پناها! اگر میروم ازین درگاه
خدای را ز قصور وفا نپنداری
گمان مبر که به آسانی از تو میگذرم
که پای ذوق ز پی میکشم به دشواری
نه از شه است تغافل، نه از رهی تقصیر
گرم ز خیل غلامان خویش نشماری
به مجمع تو که جمعند اهل فضل و هنر
کیم من و چو منی را چرا نگهداری
سفر گزیدم اگر، عاری از هنر بودم
که آستان تو باشد ز بیهنر عاری
به هر کجا که روم، بندهٔ تو خواهم بود
کنند اگر دگرانم به جان خریداری
ببند بهر دعا میلی از فسانه زبان
که بیش ازین نتوان کرد هرزه گفتاری
همیشه دست قضا تا به دستیاری حسن
کند عمارت این کهنه چاردیواری
به اتّفاق دعاهای مستجاب، کند
بنای عمر ترا روزگار، معماری
که برنیایدم از دل مگر به دشواری
ز بس که غمزهٔ او خوار و زار میکشدم
به عجز میطلبم هر دم از اجل یاری
اجل که شیوهٔ او بیگنه کشیست، کند
به پشتگرمی آن غمزه این ستمکاری
به عشوهها که ازو بوی خون همی آید
مبر دلم، که نمیآید از تو دلداری
مگر سرایت خون دل شهیدان است
که گرمخون شدهای با وجود خونخواری
ز بیم آن مژه شادم به قید طرّه، که صید
به زیر تیغ ندارد غم گرفتاری
به یک کرشمه توانی جهان جهان بکشی
که از اجل نکشی منّت مددکاری
دلا نگفتم ازان بیوفا فریب مخور؟
کنون به آنچه ازو میکشی سزاواری
فغان که از تو پر آزار شد چنان دلها
که نیست خوی ترا قدرت دلآزاری
ز بیخودی شدهام گرم شکوه، میخواهم
که هرچه میشنوی، ناشنیده انگاری
ز رفتن تو دلم را کجا دهد تسکین
بهانهای که پذیرفتهام به ناچاری
ز بس ترا دل بیگانهخو حجاب آموخت
ز آشنا چه، که از خویش شرم میداری
بر آستان شهنشه مگر نهادی روی
که سر ز ناز به گردون فرو نمیآری
جهان پناه فلک دستگاه، ابراهیم
که انسب است به او منصب جهانداری
شهی که بر سر گنجینهٔ سخاوت او
کند به جای شرر، اژدها گهرباری
توان ز گرد ره کبریای او، افراشت
فراز تارک خورشید، چتر جبّاری
کسی ز ننگ، حیات ابد نمیطلبد
ز بس که بسته سخایش در طلبکاری
ز خنده، از فرح عهد او، نبندد لب
اگر به سودهنمک زخم را بینباری
دمد گلی که نباشد به آب حاجتمند
به یاد لطفش اگر دانه از شرر کاری
زهی ز حلم تو گیتی به زیر بار، چنان
که کوه را نشمارد مگر به سرباری
کنی ز قدر چو عیسی بر آسمان منزل
اگر ز حلم، قدم بر زمین نیفشاری
به خلق اگر نفست مژده حیات دهد
اجل کند پس ازین خسته را پرستاری
درو به چشم تصرّف کجا تواند دید
اگر به دزد اجل نقد عمر بسپاری
به بحر حلم تو گر کوه را دراندازند
چو کاه بر سر آب آید از سبکباری
عقاب عزم تو گر پر دهد به بال خدنگ
کند چو مرغ هوایی به خویش طیّاری
خیال پاس تو گر دیده را به خواب آید
سزد که خواب شود پاسبان بیداری
به هر زمین که وقار تو سایه اندازد
شود کبود تن خاک از گرانباری
به دور حفظ تو چون مهر، عکس بنماید
به روی آتش اگر آب را کنی جاری
توان به عهد تو دیدن ز پرتو توفیق
جمال توبه در آیینهٔ گنهکاری
چه آتشیست سمندت که گر برانگیزی
دهد به صاعقه تعلیم گرم رفتاری
به جنب سرعت او، چرخ دایمالحرکت
همان به گام نخستین، چو گاو عصّاری
به گاه پویه ازو قطرهٔ عرق که چکد
علیالدّوام کند چون ستاره، سیّاری
چو برق در پی جستن به اضطراب آید
اگر عنانش به دست نسیم بسپاری
به دست برق سپاری عنان سرعت او
دمی ز رفتن اگر خواهیاش نگهداری
جهان پناها! اگر میروم ازین درگاه
خدای را ز قصور وفا نپنداری
گمان مبر که به آسانی از تو میگذرم
که پای ذوق ز پی میکشم به دشواری
نه از شه است تغافل، نه از رهی تقصیر
گرم ز خیل غلامان خویش نشماری
به مجمع تو که جمعند اهل فضل و هنر
کیم من و چو منی را چرا نگهداری
سفر گزیدم اگر، عاری از هنر بودم
که آستان تو باشد ز بیهنر عاری
به هر کجا که روم، بندهٔ تو خواهم بود
کنند اگر دگرانم به جان خریداری
ببند بهر دعا میلی از فسانه زبان
که بیش ازین نتوان کرد هرزه گفتاری
همیشه دست قضا تا به دستیاری حسن
کند عمارت این کهنه چاردیواری
به اتّفاق دعاهای مستجاب، کند
بنای عمر ترا روزگار، معماری
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح خان احمد گیلانی
رسید فتنهگر من به کینه تیزآهنگ
چو فتنه بر سر غوغا، چو کینه بر سر جنگ
یکی برون نتوان از هزار جان بردن
ازان کرشمهٔ جلّاد و غمزهٔ سرهنگ
ز جام عشق، شراب امید و بیم کشم
درو مگر به هم آمیختند شهد و شرنگ
به لعل سنگدلان رنگ میدهد که کشد
ز خلق کینه درین رنگ، چرح پر نیرنگ
به یک وفا برد از خاطرم هزار جفا
به نیم صلح، کند عذرخواهی صد جنگ
ز روز وصل مرا تا شب فراق چه فرق
که من ز بیم به سوی تو ننگرم، تو ز ننگ
چو لاله دست برآورده کشتهٔ تو ز خاک
که دامن تو درین رنگ آورد در چنگ
مرا تمام شب از اضطراب خواب نبرد
که چون صباح شود، با کدام ریو و چه رنگ،
ز بهر تهنیت عید آوردم به کنار
ترا، چنانکه سلیمان وقت را، اورنگ
ظفر پناه سکندر سپاه، خان احمد
که برد هیبت او هوش از سر هوشنگ
نشان خاتم جاهش بود، اگر به مثل
شود سفیدی چین جمع با سیاهی زنگ
ز آب بحر ضمیر منیر او شاید
که عکس مهر نماید کثیف چون خرچنگ
ز اشتیاق وی آغوش باز کرده ز دور
به عهد او چو به شاهین فتاده چشم کلنگ
ز عدل او به کس آزار نشتری نرسید
جز آنکه نشتر مضراب خورد بر رگ چنگ
زهی وقار تو افکنده آنچنان لنگر
که کوه را نرسد لاف سنگ و دعوی هنگ
به دیده رای تو گر روشنی دهد، شب تار
چو شعله در نظر آید پری ز صد فرسنگ
به جنب قدر تو گردون نمود چندان پست
که دست سوی گریبان ماه برد پلنگ
ز شوق آنکه ببوسد سم سمند ترا
سزد که لعل چو آتش برون جهد از سنگ
ز اوج قدر تو آید سواد هفت اقلیم
چنان به چشم، که در آب عکس هفتاورنگ
خیال رای تو چون مهر آورد به ضمیر
شود هر آیینه، آیینهٔ نهان در زنگ
چو روز کین ز یسار و یمین بر امن و امان
شود زمین و زمان تنگ از غریو و غرنگ
ز بانگ کوس و خروش نفیر و نالهٔ نای
هزار جا بدرد طاس آسمان چون زنگ
شود ز کینه در آن موج فتنه همچو سپر
جبین آینهٔ سر علم پر از آژنگ
ز مستی می کین همچو لشکر شطرنج
مبارزان همه در جنگ و بیخبر از جنگ
ز بس که گرز گرانسنگ بشکند سر و تن
نیابد از پی قوت استخوان همای خدنگ
چو تار سبحه ز صد دل گذر کند یک تیر
ز حملهٔ تو شود بس که جا بر اعداد تنگ
تبارکاللّه ازان بادپای برقعنان
که پای پیک خیال است در عنانش لنگ
چو آفتاب سزد گر شود سریعالسّیر
نشانهٔ سم آن بادپا به روی النگ
چو با کلاه زراندود و تیغ خونآلود
به پویه گرم کنی آفتاب رنگ کرنگ
به پشت او نتواند گرفت زین خود را
به هر دو دست گرش در بغل نگیرد تنگ
چو مهر طی کند این پهندشت در یک روز
اگر به ره نکند ز انتظار سایه درنگ
ایا به بزم جلال تو آسمان پامال
ز نغمههای مخالف چو چنگ بیآهنگ
به عزم بزم کمال تو کش زوال مباد
که هست مجمع ارباب دانش و فرهنگ
به خاک پای تو کز بیخودی ز چندین راه
که بوده منزل و فرسنگ در هم خرسنگ
به یک اشارهٔ عالی گشودهام پر و بال
به یک پیام زبانی نمودهام آهنگ
که عاجز است ضمیر از تخیّل منزل
که قاصر است زبان از شمارهٔ فرسنگ
غرض اطاعت امر تو بود زین همه راه
نبود ورنه مرا دل ز ملک خویش به تنگ
ببند میلی ازینها زبان که وقت دعاست
برآر دست و به دامان مدعّا زن چنگ
همیشه تا ز ثریّا درین چمن باشد
به رنگ نخل ثمردار، چرخ مینارنگ
به شکل خوشهٔ انگور بسته بر سر هم
ز دار قهر تو سرهای دشمنان آونگ
چو فتنه بر سر غوغا، چو کینه بر سر جنگ
یکی برون نتوان از هزار جان بردن
ازان کرشمهٔ جلّاد و غمزهٔ سرهنگ
ز جام عشق، شراب امید و بیم کشم
درو مگر به هم آمیختند شهد و شرنگ
به لعل سنگدلان رنگ میدهد که کشد
ز خلق کینه درین رنگ، چرح پر نیرنگ
به یک وفا برد از خاطرم هزار جفا
به نیم صلح، کند عذرخواهی صد جنگ
ز روز وصل مرا تا شب فراق چه فرق
که من ز بیم به سوی تو ننگرم، تو ز ننگ
چو لاله دست برآورده کشتهٔ تو ز خاک
که دامن تو درین رنگ آورد در چنگ
مرا تمام شب از اضطراب خواب نبرد
که چون صباح شود، با کدام ریو و چه رنگ،
ز بهر تهنیت عید آوردم به کنار
ترا، چنانکه سلیمان وقت را، اورنگ
ظفر پناه سکندر سپاه، خان احمد
که برد هیبت او هوش از سر هوشنگ
نشان خاتم جاهش بود، اگر به مثل
شود سفیدی چین جمع با سیاهی زنگ
ز آب بحر ضمیر منیر او شاید
که عکس مهر نماید کثیف چون خرچنگ
ز اشتیاق وی آغوش باز کرده ز دور
به عهد او چو به شاهین فتاده چشم کلنگ
ز عدل او به کس آزار نشتری نرسید
جز آنکه نشتر مضراب خورد بر رگ چنگ
زهی وقار تو افکنده آنچنان لنگر
که کوه را نرسد لاف سنگ و دعوی هنگ
به دیده رای تو گر روشنی دهد، شب تار
چو شعله در نظر آید پری ز صد فرسنگ
به جنب قدر تو گردون نمود چندان پست
که دست سوی گریبان ماه برد پلنگ
ز شوق آنکه ببوسد سم سمند ترا
سزد که لعل چو آتش برون جهد از سنگ
ز اوج قدر تو آید سواد هفت اقلیم
چنان به چشم، که در آب عکس هفتاورنگ
خیال رای تو چون مهر آورد به ضمیر
شود هر آیینه، آیینهٔ نهان در زنگ
چو روز کین ز یسار و یمین بر امن و امان
شود زمین و زمان تنگ از غریو و غرنگ
ز بانگ کوس و خروش نفیر و نالهٔ نای
هزار جا بدرد طاس آسمان چون زنگ
شود ز کینه در آن موج فتنه همچو سپر
جبین آینهٔ سر علم پر از آژنگ
ز مستی می کین همچو لشکر شطرنج
مبارزان همه در جنگ و بیخبر از جنگ
ز بس که گرز گرانسنگ بشکند سر و تن
نیابد از پی قوت استخوان همای خدنگ
چو تار سبحه ز صد دل گذر کند یک تیر
ز حملهٔ تو شود بس که جا بر اعداد تنگ
تبارکاللّه ازان بادپای برقعنان
که پای پیک خیال است در عنانش لنگ
چو آفتاب سزد گر شود سریعالسّیر
نشانهٔ سم آن بادپا به روی النگ
چو با کلاه زراندود و تیغ خونآلود
به پویه گرم کنی آفتاب رنگ کرنگ
به پشت او نتواند گرفت زین خود را
به هر دو دست گرش در بغل نگیرد تنگ
چو مهر طی کند این پهندشت در یک روز
اگر به ره نکند ز انتظار سایه درنگ
ایا به بزم جلال تو آسمان پامال
ز نغمههای مخالف چو چنگ بیآهنگ
به عزم بزم کمال تو کش زوال مباد
که هست مجمع ارباب دانش و فرهنگ
به خاک پای تو کز بیخودی ز چندین راه
که بوده منزل و فرسنگ در هم خرسنگ
به یک اشارهٔ عالی گشودهام پر و بال
به یک پیام زبانی نمودهام آهنگ
که عاجز است ضمیر از تخیّل منزل
که قاصر است زبان از شمارهٔ فرسنگ
غرض اطاعت امر تو بود زین همه راه
نبود ورنه مرا دل ز ملک خویش به تنگ
ببند میلی ازینها زبان که وقت دعاست
برآر دست و به دامان مدعّا زن چنگ
همیشه تا ز ثریّا درین چمن باشد
به رنگ نخل ثمردار، چرخ مینارنگ
به شکل خوشهٔ انگور بسته بر سر هم
ز دار قهر تو سرهای دشمنان آونگ
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در مدح حضرت امام رضا علیهالسّلام
چنان حرارت خورشید، باز شد جانکاه
که آب بر سر خویش از حباب زد خرگاه
زمین چو گور ستمگر ز بس که تافته شد
به رنگ دود سزد گر دمد ز خاک گیاه
هوا به مرتبهای گرم شد که پروانه
ز بیم جان چو سمندر برد به شعله پناه
درین هوای گدازنده جای آن دارد
که آفتاب گدازد به یک دو هفته چو ماه
چنان ز تاب هوا گرم شد بساط زمین
که آب، مینتواند قدم نهاد به راه
ز تاب آتش خورشید، جای حیرت نیست
به پای شیر، پی سایه گرفتد روباه
بسی عجب نبود زین هوای خاره گداز
که تیغ کوه شود آب در میان میاه
درین هوا سزد از غایت حرارت آب
که عکس مهر شود چون سواد دیده سیاه
هوا چو آه شرربار اهل عشق، دهد
نشان ازین غزل عاشقانهٔ جانکاه
ره فراق دراز است و بخت من گمراه
نهال وصل بلند است و دست من کوتاه
ز ننگ من شده آن نور دیده خاکنشین
که همچو اشک مبادا بگیرمش سر راه
بیا که عافیتی غیر ازین نمیدانم
که بیخبر چو بلا بر سرم رسی ناگاه
شکوه حسن ترا برقع جمال بس است
به آفتاب کسی را کجاست تاب نگاه
ز بیم خوی تو لب بستهام، ولی ترسم
که سر برآورد از چاک سینه آتش آه
ز چاک سینهٔ من صد خجالت است ترا
نعوذباللّه اگر از دلم شوی آگاه
سر ارادت اهل محبّت و در دوست
رخ نیاز من و خاک آستانهٔ شاه
سر سریر امامت، علیّبن موسی
که همچو حضرت باری، بریست از اشباه
شهنشی که به جایی رساند موکب قدر
که آبروی ملایک فزود گرد سپاه
ز شوق سجدهٔ درگاه او رواست که خلق
دگر به جای قدم، بر زمین نهند جباه
فروغ رای بلندش درون چشمهٔ مهر
به چشم عقل نماید چو یوسف اندر چاه
به دیدهای که خیال عتاب او گذرد
چو آفتاب بسوزد جهان ز تاب نگاه
زهی زمین درت غیرت هزار سریر
زهی غبار رهت زینت هزار کلاه
زبان گشوده شود کودکان عهد ترا
به ذکر اشهد ان لااله الّااللّه
چو گور، تیره و تنگ آیدش جهان به نظر
گر افکنی به دل تنگ مور، پرتو جاه
به سنگ خاره کنی گر حوالهٔ ادراک
ز اتّصال شعاع بصر شود آگاه
سزد که از هوس سجدهٔ تو، طفل الف
ز بطن خامه بزاید چو شخص دال، دو تاه
ز تندباد نهیب تو گاه حمله سزد
که جرم ماه پریشان شود چو خرمن کاه
به دست، پیکر تیغ تو بحر خونخواریست
که باز مانده درو صد هزار جان ز شناه
فروغ یوسف قدر تو گر به چاه افتد
سزد که آب چو فوّاره سرکشد از چاه
ز بس که شوق به آمرزش گنه داری
بر تو مایهٔ خجلت شود ورع چو گناه
در بهشت که بر اهل معصیت بندد؟
به حشر اگر بگشایی لب شفاعت خواه
شها! ز طالع ناسازگار یکچندی
جدا فتادم ازین آستان به صد اکراه
ز حال خویش چه گویم، تو نیز میدانی
که حال بود پریشان و روزگار تباه
کنون چگونه کنم شکر اینکه بار دگر
رخ نیاز نهادم به خاک این درگاه
امیدوار چنانم که دست من گیری
ز پا دمی که در آیم به زیر بار گناه
منم کمینه سگی از سگان درگه تو
که نام من به نکویی فتاده در افواه
مراست ملک سخن ملک و میکنم اثبات
که خامهٔ دو زبان دعوی مراست گواه
مرا حسد به کسی نیست تا کنم دعوی
کسی گرَم ز حسد مدّعیست، بسماللّه!
زبان دعوی من کوتهی اگر دارد
زبان خامهٔ طبعم نمیشود کوتاه
زبان ببند ازین گونه گفتوگو میلی
برآر دست دعا سوی بارگاه اله
همیشه تا که بود هفته منعقد از روز
مدام تا که بود سال منتظم از ماه
زند اگر به خلاف تو یک نفس ایّام
جبین صبح شود همچو روی شام، سیاه
که آب بر سر خویش از حباب زد خرگاه
زمین چو گور ستمگر ز بس که تافته شد
به رنگ دود سزد گر دمد ز خاک گیاه
هوا به مرتبهای گرم شد که پروانه
ز بیم جان چو سمندر برد به شعله پناه
درین هوای گدازنده جای آن دارد
که آفتاب گدازد به یک دو هفته چو ماه
چنان ز تاب هوا گرم شد بساط زمین
که آب، مینتواند قدم نهاد به راه
ز تاب آتش خورشید، جای حیرت نیست
به پای شیر، پی سایه گرفتد روباه
بسی عجب نبود زین هوای خاره گداز
که تیغ کوه شود آب در میان میاه
درین هوا سزد از غایت حرارت آب
که عکس مهر شود چون سواد دیده سیاه
هوا چو آه شرربار اهل عشق، دهد
نشان ازین غزل عاشقانهٔ جانکاه
ره فراق دراز است و بخت من گمراه
نهال وصل بلند است و دست من کوتاه
ز ننگ من شده آن نور دیده خاکنشین
که همچو اشک مبادا بگیرمش سر راه
بیا که عافیتی غیر ازین نمیدانم
که بیخبر چو بلا بر سرم رسی ناگاه
شکوه حسن ترا برقع جمال بس است
به آفتاب کسی را کجاست تاب نگاه
ز بیم خوی تو لب بستهام، ولی ترسم
که سر برآورد از چاک سینه آتش آه
ز چاک سینهٔ من صد خجالت است ترا
نعوذباللّه اگر از دلم شوی آگاه
سر ارادت اهل محبّت و در دوست
رخ نیاز من و خاک آستانهٔ شاه
سر سریر امامت، علیّبن موسی
که همچو حضرت باری، بریست از اشباه
شهنشی که به جایی رساند موکب قدر
که آبروی ملایک فزود گرد سپاه
ز شوق سجدهٔ درگاه او رواست که خلق
دگر به جای قدم، بر زمین نهند جباه
فروغ رای بلندش درون چشمهٔ مهر
به چشم عقل نماید چو یوسف اندر چاه
به دیدهای که خیال عتاب او گذرد
چو آفتاب بسوزد جهان ز تاب نگاه
زهی زمین درت غیرت هزار سریر
زهی غبار رهت زینت هزار کلاه
زبان گشوده شود کودکان عهد ترا
به ذکر اشهد ان لااله الّااللّه
چو گور، تیره و تنگ آیدش جهان به نظر
گر افکنی به دل تنگ مور، پرتو جاه
به سنگ خاره کنی گر حوالهٔ ادراک
ز اتّصال شعاع بصر شود آگاه
سزد که از هوس سجدهٔ تو، طفل الف
ز بطن خامه بزاید چو شخص دال، دو تاه
ز تندباد نهیب تو گاه حمله سزد
که جرم ماه پریشان شود چو خرمن کاه
به دست، پیکر تیغ تو بحر خونخواریست
که باز مانده درو صد هزار جان ز شناه
فروغ یوسف قدر تو گر به چاه افتد
سزد که آب چو فوّاره سرکشد از چاه
ز بس که شوق به آمرزش گنه داری
بر تو مایهٔ خجلت شود ورع چو گناه
در بهشت که بر اهل معصیت بندد؟
به حشر اگر بگشایی لب شفاعت خواه
شها! ز طالع ناسازگار یکچندی
جدا فتادم ازین آستان به صد اکراه
ز حال خویش چه گویم، تو نیز میدانی
که حال بود پریشان و روزگار تباه
کنون چگونه کنم شکر اینکه بار دگر
رخ نیاز نهادم به خاک این درگاه
امیدوار چنانم که دست من گیری
ز پا دمی که در آیم به زیر بار گناه
منم کمینه سگی از سگان درگه تو
که نام من به نکویی فتاده در افواه
مراست ملک سخن ملک و میکنم اثبات
که خامهٔ دو زبان دعوی مراست گواه
مرا حسد به کسی نیست تا کنم دعوی
کسی گرَم ز حسد مدّعیست، بسماللّه!
زبان دعوی من کوتهی اگر دارد
زبان خامهٔ طبعم نمیشود کوتاه
زبان ببند ازین گونه گفتوگو میلی
برآر دست دعا سوی بارگاه اله
همیشه تا که بود هفته منعقد از روز
مدام تا که بود سال منتظم از ماه
زند اگر به خلاف تو یک نفس ایّام
جبین صبح شود همچو روی شام، سیاه
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۹ - در مدح نورنگ خان
عجب عجب که شب غم به صبحگاه رسید
نسیم وصل سواری ز گرد راه رسید
به فرق سوختهٔ غم در آفتاب ستم
ز سایبان حجاب کرم، پناه رسید
رساند باد به بلبل خبر که گل آمد
رسید مژده به گوش گدا که شاه رسید
ز خرّمی به سماع آمدند چون مستان
چو این نوید به پیران خانقاه رسید
هزار قد شده خم چون کمان به سجدهٔ شکر
که بر نشانهٔ مقصود، تیر آه رسید
حدیث کوته و افسانه مختصر، ز سفر
مه ستاره حشم، خان جم سپاه رسید
سحاب همّت خورشید مکرمت، نورنگ
که فیض نعمت عامش به ما سواه رسید
دلاوری که دم کین او به گوش جهان
ز آسمان و زمین وامصیبتاه رسید
به پای توسن او تا چو نعل سود جبین
به آسمان مه نو را پر کلاه رسید
فتاد کشتی آز از کفش به گردابی
که تا کران نتواند به صد شناه رسید
زهی رسیده به جایی ترا سریر جلال
که با سپهر به سرحدّ اشتباه رسید
به پای بوس تو آمد فلک، وگرنه چرا
بر آستان تو با قامت دو تاه رسید؟
ز آستان تو خورشید با هزار کمند
به جای شمسه بر ایوان بارگاه رسید
چو سایه مهر نهد رو بر آن زمین همه روز
که پای چتر تو با این علّو جاه رسید
نمود مهر دگر از فروغ آن به سپهر
اگر زرای تو پرتو به قعر چاه رسید
ز اشتیاق، شتابنده شد به استقبال
به گوش عفو تو چون مژدهٔ گناه رسید
فلک به خوان تو نسبت اگر نکرد درست
چرا شکست پیاپی به قرص ماه رسید
به دور عدل تو از کهربا عجب دارم
که دست او به گریبان برگ کاه رسید
ترا ز نالهٔ مظلوم دل به درد آمد
به غایتی که خجالت به دادخواه رسید
ز عیش دور تو یاد از سرور مستی داد
به مست خفته اگر قامتالصّلوه رسید
تو آفتابی و بهر ثبوت این دعوی
مرا چو صبح گواه از پی گواه رسید
ز ماهیان ید بیضا توان مشاهده کرد
دمی که پرتو رای تو بر میاه رسید
کمند مهر ز جا ذرّه را نجنبانید
ز ابر حلم تو گرنم به خاک راه رسید
عروج خاک سزد همچو آتش از جایی
که بندگان ترا بر زمین جباه رسید
کسی که سوختهٔ آتش عتاب تو شد
به حشر، نامهٔ اعمال او سیاه رسید
دمید سبزه چو مژگان یار، نیزه گذار
به هر زمین که ترا گردی از سپاه رسید
چنان سپاه تو برداشت خیل دشمن را
که تند سیل، تو گویی به مشت کاه رسید
به رنگ صاعقه، روز نبرد، گلگونت
به خصم تیزتر از ناوک نگاه رسید
میان معرکه دشمن چنان نمود ترا
که خون گرفته شکاری به صیدگاه رسید
عدو که تافت عنان از اطاعت تو مرنج
چو عاقبت به رکاب تو عذرخواه رسید
که هر که سر به اطاعت نهاد یزدان را
در اوّلش به زبان ذکر لااله رسید
سپهر منزلتا! بیتو ز آتش هجران
چه داغها که به جان و دل تباه رسید
نفس که سلسله جنبان زندگانی بود
به لب ز تیرگی دل چو دود آه رسید
زلال خضر و دم عیسوی چو زهر و سموم
به ناتوان تو جانسوز و عمرکاه رسید
رسید جان به لبم بارها و تافت عنان
ز استماع نویدی که گاهگاه رسید
به خاک پای تو کاین مژدهام نمود چنان
که قطرهای به لب تشنهٔ گیاه رسید
مرا به دیده کنون خواب عافیت خوش باد
که چشم بخت مرا وقت انتباه رسید
برآر دست دعا بهر مدّعا میلی
به شکر آنکه شب غم به صبحگاه رسید
همیشه تا به زبان بگذرد که صاحب جاه
به سرفرازی دیهیم و فرّگاه رسید
به فرّ جاه تو دیهیم و گاه، عالی باد
که دست از تو به صد افسر و کلاه رسید
به کُنه مدّت جاهت زمانه نتواناد
به ماه و سال ز تکرار سال و ماه رسید
نسیم وصل سواری ز گرد راه رسید
به فرق سوختهٔ غم در آفتاب ستم
ز سایبان حجاب کرم، پناه رسید
رساند باد به بلبل خبر که گل آمد
رسید مژده به گوش گدا که شاه رسید
ز خرّمی به سماع آمدند چون مستان
چو این نوید به پیران خانقاه رسید
هزار قد شده خم چون کمان به سجدهٔ شکر
که بر نشانهٔ مقصود، تیر آه رسید
حدیث کوته و افسانه مختصر، ز سفر
مه ستاره حشم، خان جم سپاه رسید
سحاب همّت خورشید مکرمت، نورنگ
که فیض نعمت عامش به ما سواه رسید
دلاوری که دم کین او به گوش جهان
ز آسمان و زمین وامصیبتاه رسید
به پای توسن او تا چو نعل سود جبین
به آسمان مه نو را پر کلاه رسید
فتاد کشتی آز از کفش به گردابی
که تا کران نتواند به صد شناه رسید
زهی رسیده به جایی ترا سریر جلال
که با سپهر به سرحدّ اشتباه رسید
به پای بوس تو آمد فلک، وگرنه چرا
بر آستان تو با قامت دو تاه رسید؟
ز آستان تو خورشید با هزار کمند
به جای شمسه بر ایوان بارگاه رسید
چو سایه مهر نهد رو بر آن زمین همه روز
که پای چتر تو با این علّو جاه رسید
نمود مهر دگر از فروغ آن به سپهر
اگر زرای تو پرتو به قعر چاه رسید
ز اشتیاق، شتابنده شد به استقبال
به گوش عفو تو چون مژدهٔ گناه رسید
فلک به خوان تو نسبت اگر نکرد درست
چرا شکست پیاپی به قرص ماه رسید
به دور عدل تو از کهربا عجب دارم
که دست او به گریبان برگ کاه رسید
ترا ز نالهٔ مظلوم دل به درد آمد
به غایتی که خجالت به دادخواه رسید
ز عیش دور تو یاد از سرور مستی داد
به مست خفته اگر قامتالصّلوه رسید
تو آفتابی و بهر ثبوت این دعوی
مرا چو صبح گواه از پی گواه رسید
ز ماهیان ید بیضا توان مشاهده کرد
دمی که پرتو رای تو بر میاه رسید
کمند مهر ز جا ذرّه را نجنبانید
ز ابر حلم تو گرنم به خاک راه رسید
عروج خاک سزد همچو آتش از جایی
که بندگان ترا بر زمین جباه رسید
کسی که سوختهٔ آتش عتاب تو شد
به حشر، نامهٔ اعمال او سیاه رسید
دمید سبزه چو مژگان یار، نیزه گذار
به هر زمین که ترا گردی از سپاه رسید
چنان سپاه تو برداشت خیل دشمن را
که تند سیل، تو گویی به مشت کاه رسید
به رنگ صاعقه، روز نبرد، گلگونت
به خصم تیزتر از ناوک نگاه رسید
میان معرکه دشمن چنان نمود ترا
که خون گرفته شکاری به صیدگاه رسید
عدو که تافت عنان از اطاعت تو مرنج
چو عاقبت به رکاب تو عذرخواه رسید
که هر که سر به اطاعت نهاد یزدان را
در اوّلش به زبان ذکر لااله رسید
سپهر منزلتا! بیتو ز آتش هجران
چه داغها که به جان و دل تباه رسید
نفس که سلسله جنبان زندگانی بود
به لب ز تیرگی دل چو دود آه رسید
زلال خضر و دم عیسوی چو زهر و سموم
به ناتوان تو جانسوز و عمرکاه رسید
رسید جان به لبم بارها و تافت عنان
ز استماع نویدی که گاهگاه رسید
به خاک پای تو کاین مژدهام نمود چنان
که قطرهای به لب تشنهٔ گیاه رسید
مرا به دیده کنون خواب عافیت خوش باد
که چشم بخت مرا وقت انتباه رسید
برآر دست دعا بهر مدّعا میلی
به شکر آنکه شب غم به صبحگاه رسید
همیشه تا به زبان بگذرد که صاحب جاه
به سرفرازی دیهیم و فرّگاه رسید
به فرّ جاه تو دیهیم و گاه، عالی باد
که دست از تو به صد افسر و کلاه رسید
به کُنه مدّت جاهت زمانه نتواناد
به ماه و سال ز تکرار سال و ماه رسید
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - در مدح نورنگ خان
شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگل
سواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
شبی چو زلف نگار از نسیم غالیه بو
شبی چو روز وصال از نشاط مستعجل
هوا خوش و فرحافزا به غایتی که مگر
فکنده بود همی بر زمانه طوبی ظل
به زیر بار گرانسنگ از سبکروحی
به رقص آمدی از نالهٔ جرس محمل
چنان نجوم فروزان که با فروغ سها
ز نور خویش خجل بود شمع در محفل
ز اعتدال هوا چون مسیح جان دادی
اگر شدی ملکالموت ز آسمان نازل
چو خال چهره خوشاینده بودی، ار به مثل
به آفتاب ازو ذرّهای شدی داخل
جهان ز ماه شبافروز آنچنان روشن
که طعنه بر مه نخشب زدی چَهِ بابل
جهان چو دیده منوّر، چنانکه در وی دود
بسی زیاده نمودی ز آتش شاعل
به روی تختهٔ غبرا، زمانه از مهتاب
به آبنوس همی کرد عاج را واصل
ز روشنایی آن شب عجب نبود، اگر
چو باد، شخص در آتش درون شدی غافل
شبی چنین و جهانی به خواب راحت و من
به صد زبان متشکّی ز عمر بیحاصل
گهی ز سرکشی بخت سرکشیده ملول
گهی ز ناخوشی عمر بر گذشته خجل
به جان رسیده ز اندیشههای لایُعنی
به تنگ آمده از گفتههای لاطایل
نسیم صبح و نشاط هوا و رغبت خواب
ببست روزن چشم و گشود دیدهٔ دل
مرا به خواب در آمد محیط پرگهری
چو قلزم فلک امّا نه همچو او هایل
در آب روشن او شستوشو اگر کردی
ز چهر زنگی شب، تیرگی شد زایل
ز قدر، فرش قدم کرده آنقدر گوهر
که زیر پای وی آلودگی ندیده ز گل
گهر به جای خس افکنده خویش را به کنار
صدف به جای کشف جا گرفته بر ساحل
مثابهٔ گل او درصفا، دل صافی
نمونهٔ کف او در عطا، کف باذل
گهر چو عکس کواکب نمودی از ته آب
که در میان نشدی آبش از صفا حایل
به روی آب ز کیفیّت هوا چو حباب
شدی به طفل گهر، مریم صدف حامل
ز بار دُر، شتر موج، غرق آب و عرق
هزار بار گرانبارتر ز صد محمل
زمان زمان ز میان گنجهای باد آورد
چو موج از پی هم میرسید بر ساحل
ازان میانه به همراهی نسیم مراد
سفینهها به سواحل چو ماه نو مایل
ز ذوق خواب خوشی اینچنین، سراسیمه
ز جای جستم و بیرون دویدم از منزل
شدم دچار به پیری که بود عقل نخست
چو کودکان به دبستان علم او جاهل
سلام کردم و گفتم که ای به آسانی
گرهگشای دلت کرده حلّ هر مشکل
مرا به واقعه این رو نمود، داد جواب
که ای مقیّد خواب تو دولت عاجل
ترا ز بخت بشارت که سرفراز شوی
به دستبوس شه دادگستر عادل
ستاره حشمت و مه طلعت و قضا قدرت
سپهر کوکبه نورنگخان دریادل
کمینه خادم او چون سکندر و دارا
کهینه بندهٔ او همچو سنجر و طغرل
چه احتیاج به کسب کمال در عهدش
که چون مسیح بزایند کودکان کامل
ایا شهی که اگر فیالمثل بساط زمین
صف سپاه جلال ترا شود منزل
کند چو شعلهٔ آتش عروج، پیکر خاک
به سوی مقصد عالی ز عالم سافل
مسیح خلق تو آن را که روح تازه کند
چو شمع، زندگی او فزاید از بسمل
اگر ز مهر ضمیر تو تربیت یابد
بعینه چو سواد بصر شود فلفل
چو مهر عفو تو پرتو به محشر اندازد
ز انفعال نبیند قتیل در قاتل
چو نُقل بزم شود نَقل دست همّت تو
چو آفتاب، زر افشان شود لب باقل
به عهد جود تو چشمی به راه نتوان یافت
به غیر چشم سخاپیشه بر ره سایل
سخاوت تو سرایت به خلق کرده چنان
که چون چنار نیاید به هم، کف مدخل
...
طلب که اهل طمع را همیشه بوده به دل
سزد اگر نشود متصّل زمان به زمان
اگر زمانه وقار ترا شود حامل
عجب که ملک جهان همچو نقطهٔ موهوم
گه عطای تو تقسیم را شود قابل
بعید نیست که با طوق ماه نو، سازد
حکیم عشق تو، مجنون عشق را عاقل
ز آرزو به زمان تو عاشقان دورند
که وصل پیشتر از آرزو شود حاصل
زبان به وصف کمالت کسی که بگشاید
به عجز خویش در اوّل سخن شود قایل
به محفلت غزل عاشقانهای گویم
که خوش بود غزل عاشقانه در محفل
از آنچه با دل و جان کردهای، مباش خجل
که کردهام بحلت هم ز جان و هم از دل
شوم غلام عزیزی که یوسف از خط و خال
به او نوشته خط بندگیّ و کرده سجل
ازین نشاط که گردیده صید فتراکش
نمیرسد به زمین پای آهوی بسمل
خوش آن کرشمه که هنگام جنگ ازو یابم
دل ستیزهگرش را به آشتی مایل
نگاه دم به دمش سوی من به این غرض است
که بنگرد به دگر سو چو بیندم غافل
ز روی دل خجلم کو ز سختجانی من
چها کشید ز دست بتان سنگیندل
کدام وعده که کردیّ و آن نبود خلاف
کدام عهد که بستیّ و آن نشد باطل
ز داغ عشق تو کس نیست بینصیب، که هست
چو خوان نعمت نوّاب، خلق را شامل
سپهر منزلتا! نردبان فضل ترا
فرازم طارم اعلاست پایهٔ سافل
تو آن گلی که درین باغ نخل همّت تو
چو طوبی افکند از کبریا به گردون ظل
درین زمانه عنایات بینهایت توست
که هست شامل احوال مردم فاضل
اگر قبول عنایت نیابم از تو، رواست
که مقبلان همه نامم کنند ناقابل
ره ثنا نشود چون به سعی میلی طی
هزار سال گر این شغل را شوم شاغل
سزد که قافلههای دعا ز ملک دلم
به سوی مرحلهٔ آسمان شود راحل
امید هست که تا در قلمرو هستی
شود به حکم ازل، شحنهٔ اجل عامل
هر آنچه میشود از دفتر بقا خارج
کند به عمر تو مستوفی قضا داخل
هزار سال بقا گر ترا بود باقی
هزار سال دگر آوری برو فاضل
سواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
شبی چو زلف نگار از نسیم غالیه بو
شبی چو روز وصال از نشاط مستعجل
هوا خوش و فرحافزا به غایتی که مگر
فکنده بود همی بر زمانه طوبی ظل
به زیر بار گرانسنگ از سبکروحی
به رقص آمدی از نالهٔ جرس محمل
چنان نجوم فروزان که با فروغ سها
ز نور خویش خجل بود شمع در محفل
ز اعتدال هوا چون مسیح جان دادی
اگر شدی ملکالموت ز آسمان نازل
چو خال چهره خوشاینده بودی، ار به مثل
به آفتاب ازو ذرّهای شدی داخل
جهان ز ماه شبافروز آنچنان روشن
که طعنه بر مه نخشب زدی چَهِ بابل
جهان چو دیده منوّر، چنانکه در وی دود
بسی زیاده نمودی ز آتش شاعل
به روی تختهٔ غبرا، زمانه از مهتاب
به آبنوس همی کرد عاج را واصل
ز روشنایی آن شب عجب نبود، اگر
چو باد، شخص در آتش درون شدی غافل
شبی چنین و جهانی به خواب راحت و من
به صد زبان متشکّی ز عمر بیحاصل
گهی ز سرکشی بخت سرکشیده ملول
گهی ز ناخوشی عمر بر گذشته خجل
به جان رسیده ز اندیشههای لایُعنی
به تنگ آمده از گفتههای لاطایل
نسیم صبح و نشاط هوا و رغبت خواب
ببست روزن چشم و گشود دیدهٔ دل
مرا به خواب در آمد محیط پرگهری
چو قلزم فلک امّا نه همچو او هایل
در آب روشن او شستوشو اگر کردی
ز چهر زنگی شب، تیرگی شد زایل
ز قدر، فرش قدم کرده آنقدر گوهر
که زیر پای وی آلودگی ندیده ز گل
گهر به جای خس افکنده خویش را به کنار
صدف به جای کشف جا گرفته بر ساحل
مثابهٔ گل او درصفا، دل صافی
نمونهٔ کف او در عطا، کف باذل
گهر چو عکس کواکب نمودی از ته آب
که در میان نشدی آبش از صفا حایل
به روی آب ز کیفیّت هوا چو حباب
شدی به طفل گهر، مریم صدف حامل
ز بار دُر، شتر موج، غرق آب و عرق
هزار بار گرانبارتر ز صد محمل
زمان زمان ز میان گنجهای باد آورد
چو موج از پی هم میرسید بر ساحل
ازان میانه به همراهی نسیم مراد
سفینهها به سواحل چو ماه نو مایل
ز ذوق خواب خوشی اینچنین، سراسیمه
ز جای جستم و بیرون دویدم از منزل
شدم دچار به پیری که بود عقل نخست
چو کودکان به دبستان علم او جاهل
سلام کردم و گفتم که ای به آسانی
گرهگشای دلت کرده حلّ هر مشکل
مرا به واقعه این رو نمود، داد جواب
که ای مقیّد خواب تو دولت عاجل
ترا ز بخت بشارت که سرفراز شوی
به دستبوس شه دادگستر عادل
ستاره حشمت و مه طلعت و قضا قدرت
سپهر کوکبه نورنگخان دریادل
کمینه خادم او چون سکندر و دارا
کهینه بندهٔ او همچو سنجر و طغرل
چه احتیاج به کسب کمال در عهدش
که چون مسیح بزایند کودکان کامل
ایا شهی که اگر فیالمثل بساط زمین
صف سپاه جلال ترا شود منزل
کند چو شعلهٔ آتش عروج، پیکر خاک
به سوی مقصد عالی ز عالم سافل
مسیح خلق تو آن را که روح تازه کند
چو شمع، زندگی او فزاید از بسمل
اگر ز مهر ضمیر تو تربیت یابد
بعینه چو سواد بصر شود فلفل
چو مهر عفو تو پرتو به محشر اندازد
ز انفعال نبیند قتیل در قاتل
چو نُقل بزم شود نَقل دست همّت تو
چو آفتاب، زر افشان شود لب باقل
به عهد جود تو چشمی به راه نتوان یافت
به غیر چشم سخاپیشه بر ره سایل
سخاوت تو سرایت به خلق کرده چنان
که چون چنار نیاید به هم، کف مدخل
...
طلب که اهل طمع را همیشه بوده به دل
سزد اگر نشود متصّل زمان به زمان
اگر زمانه وقار ترا شود حامل
عجب که ملک جهان همچو نقطهٔ موهوم
گه عطای تو تقسیم را شود قابل
بعید نیست که با طوق ماه نو، سازد
حکیم عشق تو، مجنون عشق را عاقل
ز آرزو به زمان تو عاشقان دورند
که وصل پیشتر از آرزو شود حاصل
زبان به وصف کمالت کسی که بگشاید
به عجز خویش در اوّل سخن شود قایل
به محفلت غزل عاشقانهای گویم
که خوش بود غزل عاشقانه در محفل
از آنچه با دل و جان کردهای، مباش خجل
که کردهام بحلت هم ز جان و هم از دل
شوم غلام عزیزی که یوسف از خط و خال
به او نوشته خط بندگیّ و کرده سجل
ازین نشاط که گردیده صید فتراکش
نمیرسد به زمین پای آهوی بسمل
خوش آن کرشمه که هنگام جنگ ازو یابم
دل ستیزهگرش را به آشتی مایل
نگاه دم به دمش سوی من به این غرض است
که بنگرد به دگر سو چو بیندم غافل
ز روی دل خجلم کو ز سختجانی من
چها کشید ز دست بتان سنگیندل
کدام وعده که کردیّ و آن نبود خلاف
کدام عهد که بستیّ و آن نشد باطل
ز داغ عشق تو کس نیست بینصیب، که هست
چو خوان نعمت نوّاب، خلق را شامل
سپهر منزلتا! نردبان فضل ترا
فرازم طارم اعلاست پایهٔ سافل
تو آن گلی که درین باغ نخل همّت تو
چو طوبی افکند از کبریا به گردون ظل
درین زمانه عنایات بینهایت توست
که هست شامل احوال مردم فاضل
اگر قبول عنایت نیابم از تو، رواست
که مقبلان همه نامم کنند ناقابل
ره ثنا نشود چون به سعی میلی طی
هزار سال گر این شغل را شوم شاغل
سزد که قافلههای دعا ز ملک دلم
به سوی مرحلهٔ آسمان شود راحل
امید هست که تا در قلمرو هستی
شود به حکم ازل، شحنهٔ اجل عامل
هر آنچه میشود از دفتر بقا خارج
کند به عمر تو مستوفی قضا داخل
هزار سال بقا گر ترا بود باقی
هزار سال دگر آوری برو فاضل
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح حضرت علی علیه السّلام
مرا به سینه چو شمعیست جلوهگر آتش
ز آب دیده فزون است در جگر آتش
به راه بادیهای آتشم به سربارد
که پای چون بنهم بگذرد ز سر آتش
ستاره سوخته پروانهایست مرغ دلم
که از غُلوی هوس میکشد به بر آتش
فسردهگو مزن آتشپرست را طعنه
که داده سوخته را لذت دگر آتش
هوای عشق ربودش مگر، که چون خورشید
به رقص آمده از خویش بیخبر آتش؟
چو طفل جنبد و لب در سخن بجنباند
مگر کند سبق عشق را ز بر آتش؟
شب از دلم غم او پا نمینهد بیرون
به زیر پا بودش گرچه تا سحر آتش
ز وعده تو دل از راه رفت و نقصان کرد
چو گمرهی که به شب رو نهاد بر آتش
بود چو شیشه می خلعت محبّت را
ز سحر حسن تو رو آب و آستر آتش
در انتظار تو فرش رهند سوختگان
مرو که ریخته بر هر سرگذر آتش
کشی ز سینه من گر خدنگهای جفا
به صد زبان دهد از سوز دل خبر آتش
به زینهار زبان همچو مار کرده برون
ز بیم رمح شهنشاه دادگر آتش
شه نجف، اسداللّه، ساقی کوثر
که گردد از نم لطفش چو باده تر آتش
شهی که شاید اگر چون ملک شود عریان
به دور معدلتش از لباس شر آتش
وزد به حشر اگر باد لطف او، شاید
که منفعل شود از خویش در سقر آتش
اگر کند نظر از روی اعتبار، سزد
که همچو مشک شود دود و همچو زر آتش
شرار نعل سمندش به او گر آمیزد
شود به صاعقه من بعد همسفر آتش
ایا شهی که عتاب تو گر اشاره کند
ز برق حادثه افتد به بحر و بر آتش
به آب لطف تو گر دیده شستوشو یابد
نیاورد پس ازین تاب در نظر آتش
سموم قهر تو گر در چمن گذار کند
به جای برگ خزان ریزد از شجر آتش
چو شانه دور کند با زبانه تاب از موی
دمی که حفظ تو آرد گذار بر آتش
ز برق تیغ تو اندیشهگر کند، شاید
که اتّصال نیابد به یکدگر آتش
وگر کبوتر عزم تو بگذرد بروی
چو آفتاب برآرد ز شعله پر آتش
خیال آتش قهرت اگر کند، شاید
که همچو بیضه فتد در دل گهر آتش
به باغ حفظ تو شاید که همچو پرتو گل
به روی خویش دهد آب را گذر آتش
به دور خُلق تو گلهای آتشین گردد
نهند اهل جنون را اگر به سر آتش
چو گنج قارون شاید که در رود به زمین
اگر شود ز وقار تو بهرهور آتش
شود مصوّر اگر خشم تو، زبانه زند
به جای بال زتمثال جانور آتش
به یاد خلق تو شاید که آب خضر چکد
اگر زند به رگ دود نیشتر آتش
برو اگر گذرد آفتاب همت تو
دگر عجب که تصرف کند به زر آتش
شها بر آتش من ریز آب مرحمتی
که در تنم تب مرگ است و در جگر آتش
سه ماه شد که به سوز دلی گرفتارم
کز آتش دل من گفته الحذر آتش
تنم ز تاب تب غم به خویش پیچد
چو تار موی که در وی کند اثر آتش
لبم پر آبله گردیده همچو شمع، مگر
مرا به خوان اجل گشته ماحضر آتش؟
شود پر آبله انگشت حکمتش ز شرار
نهد به نبض من خسته دل اگر آتش
رسیده بر لب بام آفتاب زندگیام
چنانکه شعله زد از روزنم مگر آتش
چو خاک، تشنه لب آب رحمتم، تاکی
دهد ز شعله مرا نامه (؟) خطر آتش؟
دگر خموش شوم، کز زبان درازی خویش
چو مهر دست ندامت زند به سر آتش
کنم دعای تو ورد زبان که دست دعا
زند چو خنجر عدل تو آب بر آتش
الا به باغ جهان تا کند کلیم آسا
دهان غهچه سیراب را ضرر آتش
ز بهر خاک نشین تو بر دمد ریحان
اگر قدم بنهد چون خلیل در آتش
ز آب دیده فزون است در جگر آتش
به راه بادیهای آتشم به سربارد
که پای چون بنهم بگذرد ز سر آتش
ستاره سوخته پروانهایست مرغ دلم
که از غُلوی هوس میکشد به بر آتش
فسردهگو مزن آتشپرست را طعنه
که داده سوخته را لذت دگر آتش
هوای عشق ربودش مگر، که چون خورشید
به رقص آمده از خویش بیخبر آتش؟
چو طفل جنبد و لب در سخن بجنباند
مگر کند سبق عشق را ز بر آتش؟
شب از دلم غم او پا نمینهد بیرون
به زیر پا بودش گرچه تا سحر آتش
ز وعده تو دل از راه رفت و نقصان کرد
چو گمرهی که به شب رو نهاد بر آتش
بود چو شیشه می خلعت محبّت را
ز سحر حسن تو رو آب و آستر آتش
در انتظار تو فرش رهند سوختگان
مرو که ریخته بر هر سرگذر آتش
کشی ز سینه من گر خدنگهای جفا
به صد زبان دهد از سوز دل خبر آتش
به زینهار زبان همچو مار کرده برون
ز بیم رمح شهنشاه دادگر آتش
شه نجف، اسداللّه، ساقی کوثر
که گردد از نم لطفش چو باده تر آتش
شهی که شاید اگر چون ملک شود عریان
به دور معدلتش از لباس شر آتش
وزد به حشر اگر باد لطف او، شاید
که منفعل شود از خویش در سقر آتش
اگر کند نظر از روی اعتبار، سزد
که همچو مشک شود دود و همچو زر آتش
شرار نعل سمندش به او گر آمیزد
شود به صاعقه من بعد همسفر آتش
ایا شهی که عتاب تو گر اشاره کند
ز برق حادثه افتد به بحر و بر آتش
به آب لطف تو گر دیده شستوشو یابد
نیاورد پس ازین تاب در نظر آتش
سموم قهر تو گر در چمن گذار کند
به جای برگ خزان ریزد از شجر آتش
چو شانه دور کند با زبانه تاب از موی
دمی که حفظ تو آرد گذار بر آتش
ز برق تیغ تو اندیشهگر کند، شاید
که اتّصال نیابد به یکدگر آتش
وگر کبوتر عزم تو بگذرد بروی
چو آفتاب برآرد ز شعله پر آتش
خیال آتش قهرت اگر کند، شاید
که همچو بیضه فتد در دل گهر آتش
به باغ حفظ تو شاید که همچو پرتو گل
به روی خویش دهد آب را گذر آتش
به دور خُلق تو گلهای آتشین گردد
نهند اهل جنون را اگر به سر آتش
چو گنج قارون شاید که در رود به زمین
اگر شود ز وقار تو بهرهور آتش
شود مصوّر اگر خشم تو، زبانه زند
به جای بال زتمثال جانور آتش
به یاد خلق تو شاید که آب خضر چکد
اگر زند به رگ دود نیشتر آتش
برو اگر گذرد آفتاب همت تو
دگر عجب که تصرف کند به زر آتش
شها بر آتش من ریز آب مرحمتی
که در تنم تب مرگ است و در جگر آتش
سه ماه شد که به سوز دلی گرفتارم
کز آتش دل من گفته الحذر آتش
تنم ز تاب تب غم به خویش پیچد
چو تار موی که در وی کند اثر آتش
لبم پر آبله گردیده همچو شمع، مگر
مرا به خوان اجل گشته ماحضر آتش؟
شود پر آبله انگشت حکمتش ز شرار
نهد به نبض من خسته دل اگر آتش
رسیده بر لب بام آفتاب زندگیام
چنانکه شعله زد از روزنم مگر آتش
چو خاک، تشنه لب آب رحمتم، تاکی
دهد ز شعله مرا نامه (؟) خطر آتش؟
دگر خموش شوم، کز زبان درازی خویش
چو مهر دست ندامت زند به سر آتش
کنم دعای تو ورد زبان که دست دعا
زند چو خنجر عدل تو آب بر آتش
الا به باغ جهان تا کند کلیم آسا
دهان غهچه سیراب را ضرر آتش
ز بهر خاک نشین تو بر دمد ریحان
اگر قدم بنهد چون خلیل در آتش
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - در مدح بهروز محمّد
زبان چگونه کند شکر ایزد متعال
که روز هجر بدل شد به روزگار وصال
بدید دیده جمالی که عمرها با او
نهفته عشق همی باخت در حریم خیال
لبالب ار چه ز خون بود ساغر جانم
ز آب زندگی اکنون شدهست مالامال
اگرچه اختر بختم ز چشم زخم زمان
فتاده بود چو یوسف به تنگنای وبال
اگرچه داشت به دل، کاروان غم منزل
کنون قوافل عیش آیدم به استقبال
وگرچه خیل غم از ترکتاز پیدرپی
چو مور داشت سرم را زمان زمان پامال
کنون ز دست برآید مرا ز نعمت و جاه
که میزبان سلیمان شوم به استقلال
گر از نگونی بخت و زبونی طالع
کمال داشت زوال و زوال داشت کمال
به یمن بخت همایون و طالع میمون
کنون زوال کمال است در کمال زوال
ز بدگمانی بختی که داشتم، خود را
پس از هزار غم اکنون که دیدهام خوشحال
گمان برم که مگر این فراغ خاطر را
به خواب بینم و آن را ملالت است ملال
چنانکه شب همه شب با هزار سوز و گداز
چو ماهیی که بود تشنهٔ زلال وصال
ز اشتیاق وصالی که دست داد اکنون
در انتظار مرادی که رو نمود الحال
به طاق چرخ رساندم ز برق آه خلل
به ساق عرش فکندم ز دود دل خلخال
به ذوق آنکه لب از خنده گشت شیرینکام
به شکر آنکه دل از ناله گشت فارغبال
بده یکی قدح دوستکامی ای ساقی
بخوان یکی غزل عاشقانه، ای قوّال
دمی که بگذرد از پیشم آن رمیده غزال
نگه کند به قفا، تا شتابم از دنبال
به این غرض که کند پیش غیر منفعلم
جواب من ندهد، گر کنم هزار سوال
ز من گذشت و شد این حسرتم گره در دل
که داشت میل سخن گفتن و نیافت مجال
ز همنشینی یاران تهی کند پهلو
که از ملال دل ما، دلش گرفت ملال
رسیدی از تو ستمپیشه، داد برگردون
ز حیرت تو نبودی اگر زبانها لال
به مرگ، روز وصال تو میرسم صد بار
قیاس کن شب هجر مرا ز روز وصال
ز تار زلف تو، دل تیره چون درون قلم
ز پیچ و تاب، درو ریشههای آه چو نال
کشید سر ز دلم بر سپهر، شعلهٔ آه
چو ماه رایت خورشید آسمان جلال
چراغ انجمن آخرالزّمان، بهروز
گل شکفتهٔ باغ سعادت و اقبال
بلند اختر و مه طلعت و ستاره حشم
خجسته بخت و مبارک پی و همایون فال
اگر به باغ زمان، مهر قدر او تابد
دگر به خاک نیفتد ز شاخسار ظلال
وگر به کشت زمین، ابر دست او بارد
دهد چو خوشهٔ پروین به جای دانه لآل
ز اشتیاق زمین بوس او، به موعد حمل
نمیکشند در ارحام، انتظار اطفال
دمی که در قلم آید حروف دولت تو
به روی صفحه ببالد قلم چو تازه نهال
چنان ز عدل تو کوتاه گشت دست ستم
که جذب نم نکند، آب نارسیده سفال
در آن مصاف که مانند قطرهٔ سیماب
ز بیم در کرهٔ آسمان فتد زلزال
محیط چرخ نهان گردد از غبار سپاه
بسیط ارض زره پوشد از نشان نعال
تو بر نشینی بر توسن جهانگردی
که از تصوّر آن، مرغ دل برآرد بال
رونده همچو شهاب و پرنده همچو عقاب
برنده همچو نصیب و رسنده چون آجال
اگر ز سرعت او بهرهای برد شب هجر
چو روز وصل، شود متّصف به استعجال
به این بهانه که خار از قدم کشد بیرون
ز همرهیش به دنبال مانده پیک خیال
چو آفتاب کنی حملهای، گروه گروه
رسند همچو کواکب، مواکب از دنبال
پلارک تو بود آن سحاب کز ره دین
فرونشانده به آب هدی، غبار ضلال
چنان به سُمّ ستور از عدو برآری گرد
که احتیاج نباشد به دفن، بعد قتال
فتد ز فرق سران، خودها شکافشکاف
شود به دست یلان، نیزهها خلالخلال
ز بس مجادله با هم کنند، بگریزد
ز پا، توان گریز و ز دست، تاب جدال
قیامتی شود و دمبهدم فرو آید
هزار ناوک پرّان چو نامهٔ اعمال
دهند شیرشکاران به دست باد، عنان
زنند فیلسواران به طبل، چوب دوال
اگر وقار تو تسکین روزگار دهد
سزد که سلب تحرّک کند ز باد شمال
زهی ز عدل تو، بیدادگر چنان مشفق
که شیر، پشت غزالان بخارد از چنگال
ز دست و شست تو افتد اگر در آینه عکس
سزد که همچو پری، پر بر آورد تمثال
شود گزنده چو دندان مار، نوک قلم
ز ناوک تو اگر فیالمثل کشند مثال
مگر شکسته سفال سگ خودم خواندی؟
که باز مانده ز بس خرّمی، دهان هلال
گر از فصاحت نطق تو بهرهمند شوند
زبان برگ درختان چنین نماند لال
بزرگوار جنابا! قریب نه ماه است
که دور بودم ازین آستان عرشمثال
چه گویمت که چو طفل شکم درین نه ماه
چه مایه خون جگر خوردهام به کنج وبال
شدی چو مردهٔ صدساله خون من بر باد
اگر گذشتی ماهیدگر برین منوال
درین غمم که مبادا دلت ملال کشد
اگر به شرح در آرم که چون گذشت احوال
تو نیز دو سه روزی چو حضرت یوسف
که در محاصره بودی به تنگنای ملال
نتیجه یافتی از کردگار، آخر کار
عزیز مصر حکومت شدی به استقلال
چو کودکی منم اکنون که زاده از مادر
ز نو گرفته حیاتی که مینمود محال
برون چگونه توان آمدن ز عهدهٔ شکر
ادای شکر کنم گر به صدق صدها سال
به اینکه دادرس خویش دیده ای، میلی
زبان گشا به دعا و ازین زیاده منال
امید هست که تا شاهدان ز سادهدلان
برند دل به فسون و فریب و غنج و دلال
عروس فتح نبیند دم تجلّی حسن
بجز در آینه ماه رایت تو جمال
که روز هجر بدل شد به روزگار وصال
بدید دیده جمالی که عمرها با او
نهفته عشق همی باخت در حریم خیال
لبالب ار چه ز خون بود ساغر جانم
ز آب زندگی اکنون شدهست مالامال
اگرچه اختر بختم ز چشم زخم زمان
فتاده بود چو یوسف به تنگنای وبال
اگرچه داشت به دل، کاروان غم منزل
کنون قوافل عیش آیدم به استقبال
وگرچه خیل غم از ترکتاز پیدرپی
چو مور داشت سرم را زمان زمان پامال
کنون ز دست برآید مرا ز نعمت و جاه
که میزبان سلیمان شوم به استقلال
گر از نگونی بخت و زبونی طالع
کمال داشت زوال و زوال داشت کمال
به یمن بخت همایون و طالع میمون
کنون زوال کمال است در کمال زوال
ز بدگمانی بختی که داشتم، خود را
پس از هزار غم اکنون که دیدهام خوشحال
گمان برم که مگر این فراغ خاطر را
به خواب بینم و آن را ملالت است ملال
چنانکه شب همه شب با هزار سوز و گداز
چو ماهیی که بود تشنهٔ زلال وصال
ز اشتیاق وصالی که دست داد اکنون
در انتظار مرادی که رو نمود الحال
به طاق چرخ رساندم ز برق آه خلل
به ساق عرش فکندم ز دود دل خلخال
به ذوق آنکه لب از خنده گشت شیرینکام
به شکر آنکه دل از ناله گشت فارغبال
بده یکی قدح دوستکامی ای ساقی
بخوان یکی غزل عاشقانه، ای قوّال
دمی که بگذرد از پیشم آن رمیده غزال
نگه کند به قفا، تا شتابم از دنبال
به این غرض که کند پیش غیر منفعلم
جواب من ندهد، گر کنم هزار سوال
ز من گذشت و شد این حسرتم گره در دل
که داشت میل سخن گفتن و نیافت مجال
ز همنشینی یاران تهی کند پهلو
که از ملال دل ما، دلش گرفت ملال
رسیدی از تو ستمپیشه، داد برگردون
ز حیرت تو نبودی اگر زبانها لال
به مرگ، روز وصال تو میرسم صد بار
قیاس کن شب هجر مرا ز روز وصال
ز تار زلف تو، دل تیره چون درون قلم
ز پیچ و تاب، درو ریشههای آه چو نال
کشید سر ز دلم بر سپهر، شعلهٔ آه
چو ماه رایت خورشید آسمان جلال
چراغ انجمن آخرالزّمان، بهروز
گل شکفتهٔ باغ سعادت و اقبال
بلند اختر و مه طلعت و ستاره حشم
خجسته بخت و مبارک پی و همایون فال
اگر به باغ زمان، مهر قدر او تابد
دگر به خاک نیفتد ز شاخسار ظلال
وگر به کشت زمین، ابر دست او بارد
دهد چو خوشهٔ پروین به جای دانه لآل
ز اشتیاق زمین بوس او، به موعد حمل
نمیکشند در ارحام، انتظار اطفال
دمی که در قلم آید حروف دولت تو
به روی صفحه ببالد قلم چو تازه نهال
چنان ز عدل تو کوتاه گشت دست ستم
که جذب نم نکند، آب نارسیده سفال
در آن مصاف که مانند قطرهٔ سیماب
ز بیم در کرهٔ آسمان فتد زلزال
محیط چرخ نهان گردد از غبار سپاه
بسیط ارض زره پوشد از نشان نعال
تو بر نشینی بر توسن جهانگردی
که از تصوّر آن، مرغ دل برآرد بال
رونده همچو شهاب و پرنده همچو عقاب
برنده همچو نصیب و رسنده چون آجال
اگر ز سرعت او بهرهای برد شب هجر
چو روز وصل، شود متّصف به استعجال
به این بهانه که خار از قدم کشد بیرون
ز همرهیش به دنبال مانده پیک خیال
چو آفتاب کنی حملهای، گروه گروه
رسند همچو کواکب، مواکب از دنبال
پلارک تو بود آن سحاب کز ره دین
فرونشانده به آب هدی، غبار ضلال
چنان به سُمّ ستور از عدو برآری گرد
که احتیاج نباشد به دفن، بعد قتال
فتد ز فرق سران، خودها شکافشکاف
شود به دست یلان، نیزهها خلالخلال
ز بس مجادله با هم کنند، بگریزد
ز پا، توان گریز و ز دست، تاب جدال
قیامتی شود و دمبهدم فرو آید
هزار ناوک پرّان چو نامهٔ اعمال
دهند شیرشکاران به دست باد، عنان
زنند فیلسواران به طبل، چوب دوال
اگر وقار تو تسکین روزگار دهد
سزد که سلب تحرّک کند ز باد شمال
زهی ز عدل تو، بیدادگر چنان مشفق
که شیر، پشت غزالان بخارد از چنگال
ز دست و شست تو افتد اگر در آینه عکس
سزد که همچو پری، پر بر آورد تمثال
شود گزنده چو دندان مار، نوک قلم
ز ناوک تو اگر فیالمثل کشند مثال
مگر شکسته سفال سگ خودم خواندی؟
که باز مانده ز بس خرّمی، دهان هلال
گر از فصاحت نطق تو بهرهمند شوند
زبان برگ درختان چنین نماند لال
بزرگوار جنابا! قریب نه ماه است
که دور بودم ازین آستان عرشمثال
چه گویمت که چو طفل شکم درین نه ماه
چه مایه خون جگر خوردهام به کنج وبال
شدی چو مردهٔ صدساله خون من بر باد
اگر گذشتی ماهیدگر برین منوال
درین غمم که مبادا دلت ملال کشد
اگر به شرح در آرم که چون گذشت احوال
تو نیز دو سه روزی چو حضرت یوسف
که در محاصره بودی به تنگنای ملال
نتیجه یافتی از کردگار، آخر کار
عزیز مصر حکومت شدی به استقلال
چو کودکی منم اکنون که زاده از مادر
ز نو گرفته حیاتی که مینمود محال
برون چگونه توان آمدن ز عهدهٔ شکر
ادای شکر کنم گر به صدق صدها سال
به اینکه دادرس خویش دیده ای، میلی
زبان گشا به دعا و ازین زیاده منال
امید هست که تا شاهدان ز سادهدلان
برند دل به فسون و فریب و غنج و دلال
عروس فتح نبیند دم تجلّی حسن
بجز در آینه ماه رایت تو جمال
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - در مدح حضرت امام رضا علیهاسّلام
خوش آنکه جان شده قربان چشم غمزهزنش
لباس عیدی او گشته لالهگون کفنش
زهی سعادت قربانیی که عید وصال
بر آستان تو در خاک و خون فتاده تنش
شهید آرزویت را پی مبارکباد
کسی به بر نکشد روز عید جز کفنش
به صد شتاب پی قتلم آید و ترسم
که ذوق این کُشدم پیشتر ز آمدنش
ز کار این دل پرآرزو عجب دارم
که هیچ تجربه حاصل نشد ز حال منش
چو عکس غنچه در آب حیات بنماید
دل شکفتهٔ او از لطافت بدنش
ز آفتاب، فروغ رخش گذشته، مگر
نهاده است به خاک در ابوالحسنش؟
علیّموسیجعفر، هزبر قلبشکاف
که برق برده خجالت ز تیغ صف شکنش
ایا به پنجهٔ مشکلگشا عدو بندی
که صید بود به یک تار موی اهرمنش
چو شمع قدر تو فانوس در خیال آرد
سزد که گردد والای چرخ، پیرهنش
چکید خون به زمین از سر هر انگشتش
به زور پنچه چو خورشید ساخت ممتحنش
نکرده بحر زره در بر از دوایر موج
که حلقههای کمند تو گشته دام تنش
فلک به بادیه دُرهای شبچراغ گذاشت
چو پاس عدل تو شد در زمانه مؤتمنش
لباس عیدی او گشته لالهگون کفنش
زهی سعادت قربانیی که عید وصال
بر آستان تو در خاک و خون فتاده تنش
شهید آرزویت را پی مبارکباد
کسی به بر نکشد روز عید جز کفنش
به صد شتاب پی قتلم آید و ترسم
که ذوق این کُشدم پیشتر ز آمدنش
ز کار این دل پرآرزو عجب دارم
که هیچ تجربه حاصل نشد ز حال منش
چو عکس غنچه در آب حیات بنماید
دل شکفتهٔ او از لطافت بدنش
ز آفتاب، فروغ رخش گذشته، مگر
نهاده است به خاک در ابوالحسنش؟
علیّموسیجعفر، هزبر قلبشکاف
که برق برده خجالت ز تیغ صف شکنش
ایا به پنجهٔ مشکلگشا عدو بندی
که صید بود به یک تار موی اهرمنش
چو شمع قدر تو فانوس در خیال آرد
سزد که گردد والای چرخ، پیرهنش
چکید خون به زمین از سر هر انگشتش
به زور پنچه چو خورشید ساخت ممتحنش
نکرده بحر زره در بر از دوایر موج
که حلقههای کمند تو گشته دام تنش
فلک به بادیه دُرهای شبچراغ گذاشت
چو پاس عدل تو شد در زمانه مؤتمنش
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - در مدح نورنگخان
به طرف مه چو سلاسل ز مشک ناب انداخت
هزار سلسله در پای آفتاب انداخت
گزند تا نرسد بر گلشن ز تاب نگاه
چو غنچه بر گل رو، پردهٔ حجاب انداخت
چنان ز یک نگه گرم او شدم بیتاب
که بر من از مژه صد ناوک عتاب انداخت
شوم هلاک سوال محبّتآمیزش
که هر زمان گره از شرم در جواب انداخت
هجوم آن صف مژگان شهربرهمزن
به شهر بند دل از فتنه انقلاب انداخت
فریب وعدهٔ او تشنگان هجران را
به ناگه از هوس آب در سراب انداخت
در آتشم ز غم ساقی شبانه که شور
ز خندهٔ نمکین در دل کباب انداخت
ز هوش میبردم هر زمان خیال شبی
که مست بود و نظر بر من خراب انداخت
نسیم صبح ز بوی توام به هوش آورد
به من چه داشت که بازم در اضطراب انداخت؟
کسی که شد دم قتل از توام شفاعت خواه
ز یک بلا برهاند و به صد عذاب انداخت
فتاد در دلم آتش ز نیم جرعه، مگر
لب تو عکس در آیینهٔ شراب انداخت؟
ز بیم نهی جهاندار بود، ورنه چرا
لبت ز خنده نمک در شراب ناب انداخت؟
به عذر سرکشی آن زلف خیره سر خود را
به پای حضرت نوّاب کامیاب انداخت
سپهر مرتبه نورنگ صاحب اورنگ
که رمح او، خَله در جان آفتاب انداخت
هزبر صف شکنی، صفدر قویفکنی
که مهر را دم کین در گلو طناب انداخت
بسی شتاب نمود آفتاب تا خود را
چو سایه در قدم آن فلک جناب انداخت
ز حفظ او که بنای ثبات دهر بروست
حباب طرح عمارت به روی آب انداخت
دمی که نایرهٔ قهر او زبانه کشید
چو مو به رشتهٔ خورشید پیچ و تاب انداخت
ز چنگ زهره گسست آفتاب، زرّین تار
چو ضبط او به جهان طرح احتساب انداخت
چنان به بزم ضمیرش نمود شعلهٔ شمع
که آفتاب، ضیا بر پر غراب انداخت
بدان رسیده هواداریاش که بر سر آب
به عهد وی بتوان خیمه از حباب انداخت
زنهی عدل تو، خود را کمند زلف بتان
به پشت پای اسیران به صد شتاب انداخت
ز بهر صید زبون، نامهٔ امان گردید
همای عدل تو هرجا پر از عقاب انداخت
عقاب را، چو مگس، عنکبوت بتواند
به یاد حفظ تو در دام انقلاب انداخت
به جرم نم که ز یم برد، شحنهٔ عدلت
ز برق، سلسله در گردون سحاب انداخت
ز بازخواهی عدل تو کرد اندیشه
که برگرفت گل آب و بدل گلاب انداخت
اگر عدوی تو چون اهرمن به گردون رفت
برو فلک ز ملک ناوک شهاب انداخت
مخالفت که ز قانون قدم نهاد برون
به زیر ضرب تو صد پوست چون سیاب انداخت
ز خواب، بخت عدو چشم ناگشوده هنوز
ز بیم تیغ تو خود را دگر به خواب انداخت
هدایت تو خیالات خام طبعان را
ز تنگنای خطا در ره صواب انداخت
سمند قدر تو چون برفراخت سر، خود را
فلک به پای تو چون حلقهٔ رکاب انداخت
کند چو دیده خیال کف تو، نتواند
شمارِ اشک ز مژگان که بیحساب انداخت
ز پاس حفظ تو کآفاق در حمایت اوست
به روی ماه توان از کتان نقاب انداخت
به جای سبزه و گل، جان و دل دمید از خاک
سحاب لطف تو چون سایه برتراب انداخت
به روزگار جوانبختی توپیران را
فرح به مغلطه در موسم شباب انداخت
ترا گزید که شه بیت نظم امکانی
چوزین کتاب، خرد طرح انتخاب انداخت
سپهر منزلتا! چشم زخم ایّامم
جدا اگر دو سه روزی ازان جناب انداخت
ضرور کرد جدایی، وگرنه طرح فراق
به اختیار کی از انگبین ذُباب انداخت؟
سگ توام، به من ارپاسبان خاطر تو
به اعتماد وفا، سنگ احتساب انداخت،
بجز دعا چه توان، چون نمیتوان زیندر
گذر به سوی دگر کس به هیچ باب انداخت
شنیده تا شود از سدره کاهل جنّت را
به فرق سایه به اندازهٔ ثواب انداخت
درخت عمر تو سر سبز باد چون طوبی
که ظلّ عدل به احوال شیخ و شاب انداخت
هزار سلسله در پای آفتاب انداخت
گزند تا نرسد بر گلشن ز تاب نگاه
چو غنچه بر گل رو، پردهٔ حجاب انداخت
چنان ز یک نگه گرم او شدم بیتاب
که بر من از مژه صد ناوک عتاب انداخت
شوم هلاک سوال محبّتآمیزش
که هر زمان گره از شرم در جواب انداخت
هجوم آن صف مژگان شهربرهمزن
به شهر بند دل از فتنه انقلاب انداخت
فریب وعدهٔ او تشنگان هجران را
به ناگه از هوس آب در سراب انداخت
در آتشم ز غم ساقی شبانه که شور
ز خندهٔ نمکین در دل کباب انداخت
ز هوش میبردم هر زمان خیال شبی
که مست بود و نظر بر من خراب انداخت
نسیم صبح ز بوی توام به هوش آورد
به من چه داشت که بازم در اضطراب انداخت؟
کسی که شد دم قتل از توام شفاعت خواه
ز یک بلا برهاند و به صد عذاب انداخت
فتاد در دلم آتش ز نیم جرعه، مگر
لب تو عکس در آیینهٔ شراب انداخت؟
ز بیم نهی جهاندار بود، ورنه چرا
لبت ز خنده نمک در شراب ناب انداخت؟
به عذر سرکشی آن زلف خیره سر خود را
به پای حضرت نوّاب کامیاب انداخت
سپهر مرتبه نورنگ صاحب اورنگ
که رمح او، خَله در جان آفتاب انداخت
هزبر صف شکنی، صفدر قویفکنی
که مهر را دم کین در گلو طناب انداخت
بسی شتاب نمود آفتاب تا خود را
چو سایه در قدم آن فلک جناب انداخت
ز حفظ او که بنای ثبات دهر بروست
حباب طرح عمارت به روی آب انداخت
دمی که نایرهٔ قهر او زبانه کشید
چو مو به رشتهٔ خورشید پیچ و تاب انداخت
ز چنگ زهره گسست آفتاب، زرّین تار
چو ضبط او به جهان طرح احتساب انداخت
چنان به بزم ضمیرش نمود شعلهٔ شمع
که آفتاب، ضیا بر پر غراب انداخت
بدان رسیده هواداریاش که بر سر آب
به عهد وی بتوان خیمه از حباب انداخت
زنهی عدل تو، خود را کمند زلف بتان
به پشت پای اسیران به صد شتاب انداخت
ز بهر صید زبون، نامهٔ امان گردید
همای عدل تو هرجا پر از عقاب انداخت
عقاب را، چو مگس، عنکبوت بتواند
به یاد حفظ تو در دام انقلاب انداخت
به جرم نم که ز یم برد، شحنهٔ عدلت
ز برق، سلسله در گردون سحاب انداخت
ز بازخواهی عدل تو کرد اندیشه
که برگرفت گل آب و بدل گلاب انداخت
اگر عدوی تو چون اهرمن به گردون رفت
برو فلک ز ملک ناوک شهاب انداخت
مخالفت که ز قانون قدم نهاد برون
به زیر ضرب تو صد پوست چون سیاب انداخت
ز خواب، بخت عدو چشم ناگشوده هنوز
ز بیم تیغ تو خود را دگر به خواب انداخت
هدایت تو خیالات خام طبعان را
ز تنگنای خطا در ره صواب انداخت
سمند قدر تو چون برفراخت سر، خود را
فلک به پای تو چون حلقهٔ رکاب انداخت
کند چو دیده خیال کف تو، نتواند
شمارِ اشک ز مژگان که بیحساب انداخت
ز پاس حفظ تو کآفاق در حمایت اوست
به روی ماه توان از کتان نقاب انداخت
به جای سبزه و گل، جان و دل دمید از خاک
سحاب لطف تو چون سایه برتراب انداخت
به روزگار جوانبختی توپیران را
فرح به مغلطه در موسم شباب انداخت
ترا گزید که شه بیت نظم امکانی
چوزین کتاب، خرد طرح انتخاب انداخت
سپهر منزلتا! چشم زخم ایّامم
جدا اگر دو سه روزی ازان جناب انداخت
ضرور کرد جدایی، وگرنه طرح فراق
به اختیار کی از انگبین ذُباب انداخت؟
سگ توام، به من ارپاسبان خاطر تو
به اعتماد وفا، سنگ احتساب انداخت،
بجز دعا چه توان، چون نمیتوان زیندر
گذر به سوی دگر کس به هیچ باب انداخت
شنیده تا شود از سدره کاهل جنّت را
به فرق سایه به اندازهٔ ثواب انداخت
درخت عمر تو سر سبز باد چون طوبی
که ظلّ عدل به احوال شیخ و شاب انداخت
میرزا قلی میلی مشهدی : ترکیبات
در هجو جهانگیر گیلانی که امیرالامراء خان احمد میرزا بود،گفته
زهی علم شده در عالم ستمکاری
چو مار دم زده مشتاق مردمآزاری
ز کردگار به دست تو روز حشر آید
به جای نامهٔ اعمال، خطّ بیزاری
مناز اگر دو سه روزی بلندپایه شدی
که پایهٔ تو بود مایهٔ نگونساری
غرور در تو فرستاده چوب قیلقهای
که سر به سجدهٔ ایزد فرو نمیآری
سر ترا ز سر دار تا نیاویزند
عجب اگر نهی از سر خیال جبّاری
ازین که پشت به دشمن دهد چه آزارش
سپاهیی که تو باشی سپاهسالارش
خوش آن زمان که سرآید ترا نقاره و بوق
به زیر چوب رسانی نفیر برعیّوق
کند عزیمت درگاه خالق آن ساعت
هزار قافلهٔ شکر از دل مخلوق
کنی شکوفه هر آبی که خوردهای چو درخت
کنون اگرچه ز جُلاّب میزنی آروق
چنان به یکدگرت سخت بعد ازان بندند
که در تن تو رسنها نهان شود چو عروق
ز دست سرزنش خلق، سر بدر نکنی
چو لاکپشت ترا چون کنند در صندوق
لباس خوب تو صندوق ازبدی باشد
به جای گِردْ گریبانت، اوحدی باشد
ایا چو زال کهنسال دهرْ پر نیرنگ
به ریو و رنگ چو روبه، دو رنگ همچو پلنگ
گهی پیام و گهی نامه میفرستادی
که خیز و جانب گیلان کن از عراق آهنگ
ز شومی طمع خام، آمدم آخر
به مجلس تو، چه مجلس؟ کلیسیای فرنگ
کشیدم آینهای تحفه از صحیفهٔ نظم (کذا)
که صفحهاش ز دم عیسوی گرفتی زنگ
به بازگشتنم آهنگ شد پس از عمری
که با تو بود مرا چنگ اختلاط، آهنگ
شب وداع به صد وعدهام ز ره بردی
که تا صباح رضا ساختی مرا به درنگ
بهانه ساخته جنگ سپاه شاه، از شهر
صباح ناشده جستی برون چو تیر خدنگ
تو کردی آن به من و با تو کردم اینها من
که با کسی نکنی آنچه کردهای با من
نه از تو خلق تسلّیّ و نه خدا خشنود
تو خود بگو که مکافات این چه خواهد بود
به ریش زرد و بناگوش زرد و چهرهٔ زرد
به سر نهی ز سرناز چون کلاه کبود،
تو خانهسوز نشانی دهی ز گوگردی
که در گرفته سرش از جهان برآرد دود
درین که هجو تو گفتم تو نیز میدانی
که من محقّم و سرتا به پا گناه تو بود
وگرنه با همه حقّ نمک، نبایستی
میان ما و تو اینجا رسید گفت وشنود
ز شست تیر برون رفته و ز دست عنان
کنون ز کرده پشیمان شدن ندارد سود
گریختیّ و ترا مبلغی کفایت شد
تو زان معامله خشنود و من بدین خشنود
قلم به هجر توام نیزهایست تیز زبان
زبان به قتل توام خنجریست خونآلود
بسی مگیر ازین چند روزه عمر حساب
که هست مایهٔ چندین هزارساله عذاب
کجا به شومی رو نسبت است با بومت
هزار بوم خراب است از رخ شومت
به ظلم، خرمن زر جمع کردهای، غافل
که برق خرمن عمر است آه مظلومت
ترا ز آتش غم درگداز میخواهم
که همچو شمع کند رفتهرفته معدومت
فکنده است ترا در جهنّمی امساک
که آب و نان به مذاق است زهر و زقّومت
به ناکسی نبود هیچکس برابر تو
ز سگ تو کمتر و کمتر ز سگ برادر تو
جماع داده و دیوانه خیز و پر شروشین
سگ تری نجسالعین کور، میر حسین
به چشم احوال او نیست نقطهٔ مردم
بدین مگر بتوان گفت چشم او را عین
بیاضش اینکه ندارد چو عین یک نقطه
سوادش اینکه ندانسته عین را از عین
درو ز کجنظری عکس نیزه گرافتد
بهسان حلقه نهد سر به هم سُنَین و بُنَین
سزای کردهٔ او در کنار او کردم
که واجب آمده در دین، ادا به موعد دین
زهی به مرتبهای کوردل که خصم تواند
حسین ابن علیّ و علیّ ابن حسین
ز کعبتین دو چشم تو، ته نما دو یک است
به سنگ تفرقهاش لیک احتیاج تک است
تو همچو مردم چشم کریه منظر خویش
چنان کجی که نهای راست با برادر خویش
ز وضع دختر دوشیزه میتوانی کرد
قیاس عفّت همشیرههای دیگر خویش
ترا گمان بکارت بود ز خواهر خود
به جای دور مرو، پرس هم ز نوکر خویش
همیشه تا دو نماید ترا یکی ناچار
برادر تو دو بیند ترا، تو او را چار
چو مار دم زده مشتاق مردمآزاری
ز کردگار به دست تو روز حشر آید
به جای نامهٔ اعمال، خطّ بیزاری
مناز اگر دو سه روزی بلندپایه شدی
که پایهٔ تو بود مایهٔ نگونساری
غرور در تو فرستاده چوب قیلقهای
که سر به سجدهٔ ایزد فرو نمیآری
سر ترا ز سر دار تا نیاویزند
عجب اگر نهی از سر خیال جبّاری
ازین که پشت به دشمن دهد چه آزارش
سپاهیی که تو باشی سپاهسالارش
خوش آن زمان که سرآید ترا نقاره و بوق
به زیر چوب رسانی نفیر برعیّوق
کند عزیمت درگاه خالق آن ساعت
هزار قافلهٔ شکر از دل مخلوق
کنی شکوفه هر آبی که خوردهای چو درخت
کنون اگرچه ز جُلاّب میزنی آروق
چنان به یکدگرت سخت بعد ازان بندند
که در تن تو رسنها نهان شود چو عروق
ز دست سرزنش خلق، سر بدر نکنی
چو لاکپشت ترا چون کنند در صندوق
لباس خوب تو صندوق ازبدی باشد
به جای گِردْ گریبانت، اوحدی باشد
ایا چو زال کهنسال دهرْ پر نیرنگ
به ریو و رنگ چو روبه، دو رنگ همچو پلنگ
گهی پیام و گهی نامه میفرستادی
که خیز و جانب گیلان کن از عراق آهنگ
ز شومی طمع خام، آمدم آخر
به مجلس تو، چه مجلس؟ کلیسیای فرنگ
کشیدم آینهای تحفه از صحیفهٔ نظم (کذا)
که صفحهاش ز دم عیسوی گرفتی زنگ
به بازگشتنم آهنگ شد پس از عمری
که با تو بود مرا چنگ اختلاط، آهنگ
شب وداع به صد وعدهام ز ره بردی
که تا صباح رضا ساختی مرا به درنگ
بهانه ساخته جنگ سپاه شاه، از شهر
صباح ناشده جستی برون چو تیر خدنگ
تو کردی آن به من و با تو کردم اینها من
که با کسی نکنی آنچه کردهای با من
نه از تو خلق تسلّیّ و نه خدا خشنود
تو خود بگو که مکافات این چه خواهد بود
به ریش زرد و بناگوش زرد و چهرهٔ زرد
به سر نهی ز سرناز چون کلاه کبود،
تو خانهسوز نشانی دهی ز گوگردی
که در گرفته سرش از جهان برآرد دود
درین که هجو تو گفتم تو نیز میدانی
که من محقّم و سرتا به پا گناه تو بود
وگرنه با همه حقّ نمک، نبایستی
میان ما و تو اینجا رسید گفت وشنود
ز شست تیر برون رفته و ز دست عنان
کنون ز کرده پشیمان شدن ندارد سود
گریختیّ و ترا مبلغی کفایت شد
تو زان معامله خشنود و من بدین خشنود
قلم به هجر توام نیزهایست تیز زبان
زبان به قتل توام خنجریست خونآلود
بسی مگیر ازین چند روزه عمر حساب
که هست مایهٔ چندین هزارساله عذاب
کجا به شومی رو نسبت است با بومت
هزار بوم خراب است از رخ شومت
به ظلم، خرمن زر جمع کردهای، غافل
که برق خرمن عمر است آه مظلومت
ترا ز آتش غم درگداز میخواهم
که همچو شمع کند رفتهرفته معدومت
فکنده است ترا در جهنّمی امساک
که آب و نان به مذاق است زهر و زقّومت
به ناکسی نبود هیچکس برابر تو
ز سگ تو کمتر و کمتر ز سگ برادر تو
جماع داده و دیوانه خیز و پر شروشین
سگ تری نجسالعین کور، میر حسین
به چشم احوال او نیست نقطهٔ مردم
بدین مگر بتوان گفت چشم او را عین
بیاضش اینکه ندارد چو عین یک نقطه
سوادش اینکه ندانسته عین را از عین
درو ز کجنظری عکس نیزه گرافتد
بهسان حلقه نهد سر به هم سُنَین و بُنَین
سزای کردهٔ او در کنار او کردم
که واجب آمده در دین، ادا به موعد دین
زهی به مرتبهای کوردل که خصم تواند
حسین ابن علیّ و علیّ ابن حسین
ز کعبتین دو چشم تو، ته نما دو یک است
به سنگ تفرقهاش لیک احتیاج تک است
تو همچو مردم چشم کریه منظر خویش
چنان کجی که نهای راست با برادر خویش
ز وضع دختر دوشیزه میتوانی کرد
قیاس عفّت همشیرههای دیگر خویش
ترا گمان بکارت بود ز خواهر خود
به جای دور مرو، پرس هم ز نوکر خویش
همیشه تا دو نماید ترا یکی ناچار
برادر تو دو بیند ترا، تو او را چار
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۲ - تو بدگمان و مرا با تو نیست راه سخن