تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - شد از یاد گل رویی دلم حسرت نصیب امشب
شد از یاد گل رویی دلم حسرت نصیب امشب
بود پرواز رنگ می به بال عندلیب امشب
تب گرم محبت دارم و از جستن نبضم
رگ برق است هر انگشت در دست طبیب امشب
شود هر غنچه را در بر قبا پیراهن طاقت
چو بخرامد به باغ آن سرو قد جامه زیب امشب
چسان فردا نگهدارم عنان اضطرابش را
به امید وفایی گر دهم دل را فریب امشب
ز دل عزم طواف دیده دارد اشک می ترسم
که ماند در ره از حیرانیم جویا غریب امشب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - شب هجراست و دستم دشمن پیراهن ست امشب
شب هجراست و دستم دشمن پیراهن ست امشب
چوگل چاک گریبان بی تو وقف دامن ست امشب
نباشد در فن نیرنگ سازی چون تو استادی
که چشمت جانب غیر و نگاهت با من است امشب
چراغم روشن است از پهلوی خورشید رخساری
چو ما هم زینت عالم زگرد دامن ست امشب
گل کیفیت از هم بزمی خونابه نوشی چین!‏
که چون مینای می پرخون دل تا گردن ست امشب
جگر کاو که شد مژگان خونریزش، که از غیرت
به تن هر مو مرا چون خار در پیراهن ست امشب
تجلی کرد در دل یاد رخساری مرا جویا
از آن رو سرو آهم رشک نخل ایمن ست امشب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - مگر آئینه عکس تو شد جام شراب امشب
مگر آئینه عکس تو شد جام شراب امشب
که در صهبا رگ تلخی است موج ماهتاب امشب
پرد پر در پر خاکستر پروانه پروانه رنگ گل
برآید شمع روشن گر ز فانوس نقاب امشب
ز کوی می فروشان باز سرمستانه می آید
ندارم از تو ای بخت ستمگر چشم خواب امشب
دلم را اینقدرها تاب الفت نیست، می ترسم
که گردد خامسوز از گرمی مجلس کباب امشب
مگر شد خاطرش آئینه یادم که می یابم
ز هر شب بیشتر در خویش جویا اضطراب امشب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - خیال غنچهٔ لعلی چو هوشم در سر است امشب
خیال غنچهٔ لعلی چو هوشم در سر است امشب
می ام افشردهٔ یاقوت گل در ساغر است امشب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - به جام می لبی کرد آشنا جانانه ام امشب
به جام می لبی کرد آشنا جانانه ام امشب
خط یاقوت را ماند خط پیمانه ام امشب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - ترا کاری بجز جور و جفا نیست
ترا کاری بجز جور و جفا نیست
مرا هم شیوه ای غیر از وفا نیست
مکرر سیر باغ حسن کردیم
گلشن را رنگ و بویی از وفا نیست
گزیدم بسکه شبها از ندامت
چو مقراضم لب و دندان جدا نیست
به جان شرمنده ام از همت دل
که در بند حصول مدعا نیست
دوای دل بود دردی که ما راست
دل عشاق محتاج دوا نیست
حریفی را به پیری می پرستم
که همچون صبح بی صدق و صفا نیست
به خود امیدها دارم که هرگز
امیدی از کسم غیر از خدا نیست
دلم بیگانهٔ بزمی است کآنجا
نگاهی با نگاهی آشنا نیست
مرا در عشقبازی از نکویان
به جز مهر و وفایی مدعا نیست
چه می دانستم ای بیگانه خوبان
که در شهر شما رسم وفا نیست
سرت گردم ترحم کن به جویا
دلش را اینقدر تاب جفا نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - زدل جز عجز و زاری خوشنما نیست
زدل جز عجز و زاری خوشنما نیست
به غیر از بیقراری خوشنما نیست
تو شهبازی به کار خویش می باش
ترحم از شکاری خوشنما نیست
زما پیش تو هنگام جدایی
بجز دل یادگاری خوشنما نیست
ترحم کن که از شاهان گه خشم
به غیر از بردباری خوشنما نیست
نوای خنده از عشاق جویا
چو کبک کوهساری خوشنما نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - ببازد غنچه رنگ از خجلت لعل قدح نوشت
ببازد غنچه رنگ از خجلت لعل قدح نوشت
کند تر شبنم گل را صفای گوهر گوشت
مگیر آیینه بر کف گر به معشوقی سری داری
می مرد آزمای عشق خواهد برد از هوشت
شوم سر تا به پا در یاد او خمیازهٔ حسرت
اگر یکبار مانند کمان گیرم در آغوشت
به زور روشنی سر پنجهٔ خورشید را تابم
فتد بر طالعم گر سایهٔ صبح بنا گوشت
به غیرم آشنا گشتی از آن رو رفتم از یادت
به غیرت آشنا باشم اگر سازم فراموشت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمت
دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمت
تنم لاغر چو مژگان است از بیماری چشمت
شدم آباد ویرانی چو منظور تو گردیدم
خرابی را عمارت می کند معماری چشمت
دل خون گشته ام را می کشد بر خار مژگانش
نباشد بیش ازین با عاشقان دلداری چشمت
حذر اولی ز بدمستی که خنجر در کفش باشد
از آن ترسم که مژگانت نماید یاری چشمت
زبان فهم نگه شاید به این معنی رسد جویا
نهان با دل ز مژگان است خنجر کاری چشمت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - نهادی بر دلم ای نازنین دست
نهادی بر دلم ای نازنین دست
ازین دست است احوالم ازین دست
سرت درد خمار می مبیناد
مبادا تکیه گاه آن چنین دست
بود چون غنچهٔ نارسته از شاخ
ترا پنهان میان آستین دست
چه باشد دل گرم از سینه بربود
بتابد پنجهٔ خورشید این دست
بعینه پنجهٔ خورشید صبح است
برآرد چون زجیب آن نازنین است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - به آب و تاب حسنش عشقباز است
به آب و تاب حسنش عشقباز است
دلم چون شمع در سوز و گداز است
دل تنگ از تماشایش گشادید
نگاه ما کلید قفل راز است
نماید آب و تاب حسن او را
شکست رنگ ما آیینه ساز است
خیالی در برم دوش آتش افروخت
هنوزم شیشهٔ دل در گداز است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - به آب و رنگ حسن او چمن نیست
به آب و رنگ حسن او چمن نیست
به خوش حرفی لعل او سخن نیست
به جایی می رسد هر کس ز خود رفت
که امید ترقی در وطن نیست
اگر لعل است اگر یاقوت اگر می
به رنگ آن لب شکرشکن نیست
اگر بر آسمان رفته است خورشید
تکلف برطرف، چون ماه من نیست
اگر شمشاد اگر سرو ار صنوبر
به اندام تو ای گل پیرهن نیست
ز روی گرمت امشب چشم بد دور
تفاوت تا به شمع انجمن نیست
به روی آسمان حسن جویا
سهیلیی همچو آن سیب ذقن نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - دل وارسته را پروای سیم و زر نمی باشد
دل وارسته را پروای سیم و زر نمی باشد
چو رنگ از رخ پرد محتاج بال و پر نمی باشد
غزالان سر به صحرا دادهٔ رشک اند در دورش
زهم چشمی بلایی در جهان بدتر نمی باشد
نباشد طبع عالی فطرتان را احتیاج می
که تیغ کوه را حاجت به روشنگر نمی باشد
کدامین روز عکس عارضش در جلوه می آید
که صبح آفتاب آیینه را در بر نمی باشد
سحرگه روشن از بالای خورشید برین گردد
بلی صدق و صفا بی پاکی گوهر نمی باشد
توان با پنجهٔ زاری گرفتن دامن وصلش
میسر کام دل جویا به زور و زر نمی باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - جگر در تشنگی جان بخشیی کز آب می بیند
جگر در تشنگی جان بخشیی کز آب می بیند
دل افسردهٔ ما از شراب ناب می بیند
زبس در گرم سیر آرزو لب تشنهٔ وصل است
دلم شد آب و خود را همچنان بی تاب می بیند
کسی کو لعل آن لب را به برگ گل دهد نسبت
نشاط مستی می از گلاب ناب می بیند
دل روشن ترا در دیده ات معیوب بنماید
نگون می بیند ار خود را کسی در آب می بیند
چنان در خود فرو رفته است سرگردان فکر او
که از تمثال خود آیینه را گرداب می بیند
سیه کرده است تا جویا به صبح گردنش چشمی
نمکم در دیده ها از جلوهٔ مهتاب می بیند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - نجابت هر که با دولت چو خورشید برین دارد
نجابت هر که با دولت چو خورشید برین دارد
اگر بر آسمان رفته است چشمی بر زمین دارد
زسودای تو بر لب هر که آه آتشین دارد
به رنگ شمع محفل گریه ها در آستین دارد
مباش از چرب نرمیهای خصم کینه جو ایمن
که خنجر چین همواری زجوهر بر جبین دارد
خسیسانند در بند فریب لذت دنیا
بلی دام گرفتاری مگس از انگبین دارد
عجب نبود گر از ننگم فرو رفته است در خاتم
بسی شرمندگی نام من از روی نگین دارد
زگردش های او بر اهل عالم حال می گردد
ادای نرگس نازآفرینش آفرین دارد
به جز ایثار مال از پادشاهان خوش نما نبود
وگرنه از جواهر کوه هم چندین دفین دارد
بود ایمن اگر هر روز از طاق فلک افتد
چو خورشید برین آن کس که چشمی بر زمین دارد
شهید آرزوی لعل آن لب در لحد باشد
سلیمانی که پنداری زمین زیر نگین دارد
فلک را نیست از یکرنگی من آگهی جویا
مرا دارد غمین هر جا دلی اندوهگین دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - چو دست جرأتش طرح شکار شیر می ریزد
چو دست جرأتش طرح شکار شیر می ریزد
گداز اشک خون ز دیدهٔ نخچیر می ریزد
چنان گرد کدورت دور ازو در سینه جا دارد
که آهم بر زمین سنگین تر از زنجیر می ریزد
به خاک از بس خیال صورتش با خویشتن بردم
به بام و در غبارم گردهٔ تصویر می ریزد
سروکارم به آتشپاره ای افتاد کز خویش
چو از گلبرگ شبنم جوهر از شمشیر می ریزد
دل افسرده ام را بسکه سختی پیش می آید
نفس بر لب مرا همچون دم از شمشیر می ریزد
دلم جویا شکار آتشین خوییست کز بیمش
جگر خون می شود از کنج چشم شیر می ریزد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - مشو دل تنگ چون از عارضش خط سر برون آرد
مشو دل تنگ چون از عارضش خط سر برون آرد
که این آیینه حسن دیگر از جوهر برون آرد
به شوق آن گل رخسار از بلبل عجب نبود
به رنگ غنچه گر در بیضه بال و پر برون آرد
اگر اشکی فرو ریزم ز مژگان خون می ریزد
وگر آهی برآرم از جگر خنجر برون آرد
در مقصود افتاد از کفم در بحر نومیدی
مگر غواص لطف ساقی کوثر برون آرد
عجب نبود ز شوق باده نوشیهای من جویا
چو لاله از نهاد سنگ اگر ساغر برون آرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش می پیچد
عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش می پیچد
که گردد عقده محکم هر قدر بر خویش می پیچد
نپردازد به خود با آنکه از آشفتگی زلفش
ندانم اینقدر چون بر من درویش می پیچد
نباشد گرد بادآسا تمیزی اهل دنیا را
به دامن هر گل و خاری که آید پیش می پیچد
خوشی هرگز نبیند هر که بدخواهی است آیینش
به خو پیوسته همچون مار ظلم اندیش می پیچد
به قدر خواهشت دنیا اسیر خویشتن سازد
تو گر جویا به دنیا بیش پیچی بیش می پیچد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - دعای صبح محرومان هم آغوش اثر خیزد
دعای صبح محرومان هم آغوش اثر خیزد
غبار هستی مقصد زدامان سحر خیزد
مشو غافل ز آه غرقه در خون اسیرانت
که این سرو از کنار جوی چاک سینه برخیزد
نگردد تا جمالت مست زینت بخشی گلشن
زجام گل شراب رنگ مانند شرر خیزد
ندارم طاقت هجران که دور از جلوهٔ رویت
ز سوز دل چو مژگان دودم از راه نظر خیزد
ز بس جویا شدم محو تماشای سر زلفش
بپاشم هر کجا تخم نگه ریحان تر خیزد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - چو شمع جلوه شب‌ها عارض جانانه می‌سوزد
چو شمع جلوه شب‌ها عارض جانانه می‌سوزد
نگه در دیده‌ام بی‌تاب چون پروانه می‌سوزد
سراپا محشر پروانه‌ام بی‌شمع رخساری
به تن هر قطره خونم بس که بی‌تابانه می‌سوزد
دمی بی‌شغل عشقت نیست دل در سینه می‌دانم
که این کودک ز آتش‌بازی آخر خانه می‌سوزد
شبی کز گرم‌خونی‌های مینا چهره افروزی
ز عکست می چو داغ لاله در پیمانه می‌سوزد
ز شمع جلوه‌اش بزمِ که روشن گشته است امشب
که بر بی‌تابی‌ام جویا دلِ پروانه می‌سوزد