تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۱ - دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
تا صید دل به بند غمت محکم اوفتد
جز آن دهان که در سخن آید به آشکار
بیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد
چه جای کشته بر تو کند خون دل حلال
بر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد
باشد زعارض عرق آلودهات مثل
آن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد
سرمست چون ز خانه در آیی و بگذری
در هر قدم سریت ابر مقدم اوفتد
خال لبت بیان معما کند وز او
باشد مگر که مسئله مبهم اوفتد
خوابست اینکه بینمت اندر کنار خویش
تا با بشر چگونه پری همدم اوفتد
بر هم مزه دو طره که دلهای عاشقان
آشفته و شکسته بروی هم اوفتد
تیر نگاهت ارکه صفی را از پا فکند
شاید که از کمانه او رستم اوفتد
تا صید دل به بند غمت محکم اوفتد
جز آن دهان که در سخن آید به آشکار
بیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد
چه جای کشته بر تو کند خون دل حلال
بر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد
باشد زعارض عرق آلودهات مثل
آن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد
سرمست چون ز خانه در آیی و بگذری
در هر قدم سریت ابر مقدم اوفتد
خال لبت بیان معما کند وز او
باشد مگر که مسئله مبهم اوفتد
خوابست اینکه بینمت اندر کنار خویش
تا با بشر چگونه پری همدم اوفتد
بر هم مزه دو طره که دلهای عاشقان
آشفته و شکسته بروی هم اوفتد
تیر نگاهت ارکه صفی را از پا فکند
شاید که از کمانه او رستم اوفتد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۲ - دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
که رهزن دل و دین از اشاره و نگهند
کمان کشیده بدل بستی ار که ره چه عجب
که ابروان تو هر یک حریف صد سپهند
مگیر خورده خدارا بعقل و دانش من
که ذکر زلف تو چون رفت این و آن تبهند
چو لعبتی تو نگارا که گلرخان جهان
به پیش روی اصیلت براستی شبهند
من از غمت نه ببیتالحزن نشستم و بس
چه یوسفان که ز عشق رخت اسیر چهند
به آن امید که گیرند دامن تو کف
نشسته بر سر راهت شهان چو خاک رهند
زجان سبوی خراباتیان کشند بدوش
ببوی وصل تو آنان که یار خانقهند
بغمزه تو سپردم روان و دل بلبت
بخون این دو گواهند و خویش بیگنهند
مکن ملامتم ار ره مقصدی نرسید
که دام راهروان آن دو طره سیهند
صفای عشق صفی از حریم میکده جو
که ساکنان درش نور بخش مهر و مهند
که رهزن دل و دین از اشاره و نگهند
کمان کشیده بدل بستی ار که ره چه عجب
که ابروان تو هر یک حریف صد سپهند
مگیر خورده خدارا بعقل و دانش من
که ذکر زلف تو چون رفت این و آن تبهند
چو لعبتی تو نگارا که گلرخان جهان
به پیش روی اصیلت براستی شبهند
من از غمت نه ببیتالحزن نشستم و بس
چه یوسفان که ز عشق رخت اسیر چهند
به آن امید که گیرند دامن تو کف
نشسته بر سر راهت شهان چو خاک رهند
زجان سبوی خراباتیان کشند بدوش
ببوی وصل تو آنان که یار خانقهند
بغمزه تو سپردم روان و دل بلبت
بخون این دو گواهند و خویش بیگنهند
مکن ملامتم ار ره مقصدی نرسید
که دام راهروان آن دو طره سیهند
صفای عشق صفی از حریم میکده جو
که ساکنان درش نور بخش مهر و مهند
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۴ - غرقیم در محیط غم ای کشتی نجات
غرقیم در محیط غم ای کشتی نجات
ما را بکش ز ورطه حیرت بساحلات
از جرم اوفتاده نپرسد که مدد
آنکس که قادر است بتبدیل سیئآت
افعال بد زماست تو دانی و ما و لیک
مقدر ما نبود فرار از مقدرات
ما را بگیر دست که هرگز نداده
در مانده را نجات بشرط محسنات
افتادگان ورطه نقص و نوائبیم
ای دست ما و دامن عفوت بنائبات
هر کس بمامنی ز حوادث برد پناه
مائیم و آستان امانت ز حادثات
روزی که مشکلی و گشاینده نبود
بودی و بود دست تو حلال مشکلات
چشم امید بر کرم حیدر است و بس
آندم که راه چاره شود تنگ ز جهات
افکن بمرحمت نظر ایشاه ذوالکرم
بر بنده که بر تو گریز ز سانحات
دستی کز افتقار برؤیت شود دراز
بروی بده ز خرمن اقبال خود زکات
آن جرمها که تفرقه آورد در خیال
بر ما یکی ببخش تویا جامعالشتات
از ما شکستگی است روا ورنه بر فقیر
باشد عنایت تو ز توضیح واضحات
گر مجرمیم بنده شاه ولایتیم
بر ما ببخش ای بعطای تو مسئلات
آنجا که لطف شامل طبع کریم تست
بر مخطی و مصیبت ز رحمت رسد برات
کی بودمان زبود و زنا بود مان خبر
ما بنده ذلیل و تو سلطان ذو صفات
از اهتمام تست کمالات نفس و عقل
ای عقل در صفات و کمال تو محو و مات
روزی که موج خیز شود بحر باز خواست
و ز خوب ریزد آب ز رخسار کائنات
آب مرا مریز به آنان که تشنه لب
دادند جان براه تو در پهلوی فرات
ما را بکش ز ورطه حیرت بساحلات
از جرم اوفتاده نپرسد که مدد
آنکس که قادر است بتبدیل سیئآت
افعال بد زماست تو دانی و ما و لیک
مقدر ما نبود فرار از مقدرات
ما را بگیر دست که هرگز نداده
در مانده را نجات بشرط محسنات
افتادگان ورطه نقص و نوائبیم
ای دست ما و دامن عفوت بنائبات
هر کس بمامنی ز حوادث برد پناه
مائیم و آستان امانت ز حادثات
روزی که مشکلی و گشاینده نبود
بودی و بود دست تو حلال مشکلات
چشم امید بر کرم حیدر است و بس
آندم که راه چاره شود تنگ ز جهات
افکن بمرحمت نظر ایشاه ذوالکرم
بر بنده که بر تو گریز ز سانحات
دستی کز افتقار برؤیت شود دراز
بروی بده ز خرمن اقبال خود زکات
آن جرمها که تفرقه آورد در خیال
بر ما یکی ببخش تویا جامعالشتات
از ما شکستگی است روا ورنه بر فقیر
باشد عنایت تو ز توضیح واضحات
گر مجرمیم بنده شاه ولایتیم
بر ما ببخش ای بعطای تو مسئلات
آنجا که لطف شامل طبع کریم تست
بر مخطی و مصیبت ز رحمت رسد برات
کی بودمان زبود و زنا بود مان خبر
ما بنده ذلیل و تو سلطان ذو صفات
از اهتمام تست کمالات نفس و عقل
ای عقل در صفات و کمال تو محو و مات
روزی که موج خیز شود بحر باز خواست
و ز خوب ریزد آب ز رخسار کائنات
آب مرا مریز به آنان که تشنه لب
دادند جان براه تو در پهلوی فرات
صفی علیشاه : ترجیعات
شماره ۳ - حق داشت پیش از آنکه بود جسم و جوهری
حق داشت پیش از آنکه بود جسم و جوهری
از عشق خویش در صدف ذات گوهری
میباخت با جمال خود اما نهفته عشق
پس خواست بر نمایش خود پاک پیکری
تا حسن خود در آینه خویش بنگرد
فرمود جلوهئی و عیان ساخت مظهری
آن مظهری که مثل نبود و مثل نبود
خود بدو و خود نمود بعنوان دیگری
پس بر نهاد تاج لعمرک ورا بسر
یعنی ز فر عشق فروزنده افسری
چون نور افسرش دو جهان را فرو گرفت
هم خود شد او بنور تجلی منوری
دلبر ز پرده بر شد و افکند پرده باز
از بام رخ نمود و برخ بستگر دری
یکتائیش چو بود منزه ز شبه و مثل
بیشبه و مثل آمد و شد شمع محضری
در دانهئی که از انا عبد فسانه گفت
دانند اهل که جز او نیست دلبری
شیخ و حکیم صحبت صحبت معقول میکنند
باید شنید نکته عشق از قلندری
دلدل پئی که برق بگردش نمیرسد
عشق است و تو سوار خر لنگ لاغری
رازی نهفته بود که بر مصدر عقول
آمد خطاب بلغ یا ایهاالرسول
سلطان ذات پرده چو از چهره بر گرفت
از کلک صنع پرده امکان صور گرفت
خلوت نشین غیب بصحرا نهاد روی
یکسر ظهور کوکبهاش بحر و برگرفت
عنقای قدرت قدمش بر گشود بال
قاف حدوث را همه در زیر پر گرفت
از رحمتش وزید ببستان کائنات
بادی و شاخها همه شد سبز و برگرفت
تأثیر فاعلیت او را بحد خویش
هر قابلیتی پی فعل و اثر گرفت
بحر وجود کرد باظهار جود موج
هر شئیی دامن از پی اخذ گهر گرفت
زین قیل و قال حرف نگاری بهانه بود
کو عارفی که پوست فکند و ثمر گرفت
در این رماد گرم نهان برق آتشی است
روشن از آن چراغ که تا گشت و فر گرفت
رازی که پردهدار حقیقت نهفته گفت
بیپرده بین که نقش بدیوار و در گرفت
عالم پر است از جوات جمال یار
زاهد نداشت دیده نشست و خبر گرفت
افسانه است اینهمه حرف آن بود که گفت
دی پیر می فروش به رندان و سر گرفت
کائینه مصطفی بود آئینه به علی است
تصدیق این رجوع به مرآت صیقلی است
زان پیشتر که رایت هستی عیان شود
پیدا نشانه ز شه بینشان شود
نوری از آن جمال منور علم زند
حرفی از آن بیان چو شکر بیان شود
یاقوتی از خزانه قدرت برون فتد
رهن بهای آن همه دریا و کان شود
بر وجه خویش آینه روبرو نهد
در عکس خود ز بعد نمایش نهان شود
خطی کند ز نقطه لاینقسم نزول
در عرض و طول سطح زمین و زمان شود
از سر کنت کنز فتد پرده خفاء
تفسیر آن بخلقت کون و مکان شود
گیسو گشاید آن بت و هر جا بشهر و کوی
افسانههای دلبریش داستان شود
از تاب آن عرق که بعارض نشسته داشت
صحرا و دشت از همه سو گلستان شود
سرو قدش که در چمن حسن و دلبری
مانند خود نداشت بنازی چمان شود
در انجمن سواره ز خلوت سرای قدس
با صد هزار جلوه به تنها روان شود
حد زبان ستایش او نیست پیش از آنک
گویا بحمد حضرت ذاتش زبان شود
اسم و صفت و نبی و ولی نبود
بود آن علی و هیچ بغیر از علی نبود
آمد برون ز خلوت اجلال شاه عشق
سر تا بسر گرفت جهان را سپاه عشق
فیروز روز آنکه بصد عجز وانکسار
جان آورد نیاز و نشیند براه عشق
اینک سواره میکند از اره دل عبور
خیزید تا کیشم دل اندر پناه عشق
دارید دل نگاه که آن شاه تند خو
خواهد فکند بر دل عاشق نگاه عشق
اخبار کرداند که قربانی آورد
عاشق گه عبورش در پیشگاه عشق
حاضر شوید جمله که پا در رکاب کرد
در بر قبای شاهی و بر سر کلاه عشق
ای اهل دل مباد که رو بر قفا کنید
کز یک خطا شویم همه رو سیاه عشق
درویش از گناه و صواب است بیخبر
در کیش ماست غفلت از شه گناه عشق
او ناظر دل است که تا سوز دل کراست
یا از کدام سینه بلند است آه عشق
دل نیست آنکه نیست پریشان زلف یار
عشق است شاهد دل و هم دل گواه عشق
شکرانه که چشم حسودش ندید و گشت
طالع ز بام طالع درویش ماه عشق
ساقی پیاله بخش حریفان مست را
آور بطبع صوفی حیدر پرست را
زان می که چون بجام ز مینا محل کند
از رنگ و بوی مشکل افکار حل کند
رجعت دهد حواس پراکنده را به مغز
چون خاکها که باد بیکجای تل کند
تا جسم را چگونه معاد است در زمان
راجع بجسم جان را بهر مثل کند
جایز شود اعاده معدوم بر حکیم
چون عمر رفته آرد و دفع علل کند
عظم رمیم را دم روحالقدس دهد
نفس خلیل را بیقین بی خلل کند
اعضای مرده را بحیات ابد کشد
اجساد تیره را بصفای ازل کند
هر رتبه را ز ملک و ملک برتری دهد
هر قوه را ز عقل مجرد اجل کند
معلول را ز علت اولی برون برد
ذرات را بشمس حقیقت بدل کند
زان پیشتر که در رگ شریان کند نفوذ
چون خسروان بشوکت شاهی عمل کند
در ملک جسم بیرق امن و امان زند
زنجیر عدل گردن دیو و دغل کند
هر چیز جز ولایت مولای عالم است
از دل برون و عشق ورا ماحصل کند
شاهی که ثابت است بوحدت وجود او
اعلی است که تقید و اطلاق بود او
مطرب که گرم باد دم از عشق هر دمش
گفت انکه را تو خوانی در ذات اقدمش
مطلق بود ز جوهر و اعراض و شبه و مثل
اشیاء ز جزو و کل همه غرقند در یمش
در ذات و در صفت نه مقید نه مطلق است
و ز شرط و وصف دانی اعلی واعظمش
خواندند انبیا همه سلطان قاهرش
دیدند اولیا همه خلاق عالمش
پوشید دلق فقر و غنا هشت و بنده گشت
با ما کشید ساغر و دیدیم آدمش
کردیم سال و مه بخرابات خدمتش
بودیم روز و شب بمناجات همدمش
بر چنگ ما فزود شرأفت ز نغمهاش
بستان جان گرفت طراوت ز شبنمش
گفتند بد چو طفل بگهواره حیدرش
خواندند روز جنگ ابر باره ضیغمش
معبد بد از نماز گه گریه قلزمش
میدان گه نبرد شد از خنده خرمش
با یک جهان سپاه چو میگشت حملهور
میزد نسیم فتح پیاپی به پرچمش
بر کار او نبرد غرض راه کس جز آنکه
دارند عارفان بخدائی مسلمش
یعنی که در صفاتش اندیشه مات بود
میگفت بندهام من و سلطان ذات بود
ای آنکه پردهدار رموز حقیقتی
و اندر درون پرده خود اسرار وحدتی
در سر خود حقیقت اشیاء توئی و پس
غیر از تو کس نداد نشان از حقیقتی
معلول تست هر چه بجز ذات پاک تست
کاندر ظهور ذاتی خود عین علتی
تا رهنما نگشت چراغ هدایتت
تصدیق مرسلی ننمودند امتی
میگفتی ز قدرت و علم تو اندکی است
جز علم و قدرت تو بدار علم و قدرتی
آئینه حدوث از آن شاهد قدیم
زیباتر از جمال تو ننمود طلعتی
عهد ولایت تو بخلقان فریضه گشت
کی ورنه یافت گوهر اسلام قیمتی
شاها کرم بذات تو ختم است در دوکون
عیب مرا بپوش بدامان رأفتی
عصیان ذخیره کردهام از قاف تا بقاف
گر قابل حضور توأم نیست طاعتی
بر در گه کردیم خطا بهتر از ثواب
گر ما مقصریم تو دریای رحمتی
هر کس امیدوار بفعلی و من بر آنک
آرند مژدهام که گنهکار حضرتی
غیر از بیان تو قصد صفی نبود
اینجا اگر که یا بغلط یافت نسبتی
ما را ز مجرمان در خود حساب کن
خواهی ببخش و خواهی افزون عذاب کن
از عشق خویش در صدف ذات گوهری
میباخت با جمال خود اما نهفته عشق
پس خواست بر نمایش خود پاک پیکری
تا حسن خود در آینه خویش بنگرد
فرمود جلوهئی و عیان ساخت مظهری
آن مظهری که مثل نبود و مثل نبود
خود بدو و خود نمود بعنوان دیگری
پس بر نهاد تاج لعمرک ورا بسر
یعنی ز فر عشق فروزنده افسری
چون نور افسرش دو جهان را فرو گرفت
هم خود شد او بنور تجلی منوری
دلبر ز پرده بر شد و افکند پرده باز
از بام رخ نمود و برخ بستگر دری
یکتائیش چو بود منزه ز شبه و مثل
بیشبه و مثل آمد و شد شمع محضری
در دانهئی که از انا عبد فسانه گفت
دانند اهل که جز او نیست دلبری
شیخ و حکیم صحبت صحبت معقول میکنند
باید شنید نکته عشق از قلندری
دلدل پئی که برق بگردش نمیرسد
عشق است و تو سوار خر لنگ لاغری
رازی نهفته بود که بر مصدر عقول
آمد خطاب بلغ یا ایهاالرسول
سلطان ذات پرده چو از چهره بر گرفت
از کلک صنع پرده امکان صور گرفت
خلوت نشین غیب بصحرا نهاد روی
یکسر ظهور کوکبهاش بحر و برگرفت
عنقای قدرت قدمش بر گشود بال
قاف حدوث را همه در زیر پر گرفت
از رحمتش وزید ببستان کائنات
بادی و شاخها همه شد سبز و برگرفت
تأثیر فاعلیت او را بحد خویش
هر قابلیتی پی فعل و اثر گرفت
بحر وجود کرد باظهار جود موج
هر شئیی دامن از پی اخذ گهر گرفت
زین قیل و قال حرف نگاری بهانه بود
کو عارفی که پوست فکند و ثمر گرفت
در این رماد گرم نهان برق آتشی است
روشن از آن چراغ که تا گشت و فر گرفت
رازی که پردهدار حقیقت نهفته گفت
بیپرده بین که نقش بدیوار و در گرفت
عالم پر است از جوات جمال یار
زاهد نداشت دیده نشست و خبر گرفت
افسانه است اینهمه حرف آن بود که گفت
دی پیر می فروش به رندان و سر گرفت
کائینه مصطفی بود آئینه به علی است
تصدیق این رجوع به مرآت صیقلی است
زان پیشتر که رایت هستی عیان شود
پیدا نشانه ز شه بینشان شود
نوری از آن جمال منور علم زند
حرفی از آن بیان چو شکر بیان شود
یاقوتی از خزانه قدرت برون فتد
رهن بهای آن همه دریا و کان شود
بر وجه خویش آینه روبرو نهد
در عکس خود ز بعد نمایش نهان شود
خطی کند ز نقطه لاینقسم نزول
در عرض و طول سطح زمین و زمان شود
از سر کنت کنز فتد پرده خفاء
تفسیر آن بخلقت کون و مکان شود
گیسو گشاید آن بت و هر جا بشهر و کوی
افسانههای دلبریش داستان شود
از تاب آن عرق که بعارض نشسته داشت
صحرا و دشت از همه سو گلستان شود
سرو قدش که در چمن حسن و دلبری
مانند خود نداشت بنازی چمان شود
در انجمن سواره ز خلوت سرای قدس
با صد هزار جلوه به تنها روان شود
حد زبان ستایش او نیست پیش از آنک
گویا بحمد حضرت ذاتش زبان شود
اسم و صفت و نبی و ولی نبود
بود آن علی و هیچ بغیر از علی نبود
آمد برون ز خلوت اجلال شاه عشق
سر تا بسر گرفت جهان را سپاه عشق
فیروز روز آنکه بصد عجز وانکسار
جان آورد نیاز و نشیند براه عشق
اینک سواره میکند از اره دل عبور
خیزید تا کیشم دل اندر پناه عشق
دارید دل نگاه که آن شاه تند خو
خواهد فکند بر دل عاشق نگاه عشق
اخبار کرداند که قربانی آورد
عاشق گه عبورش در پیشگاه عشق
حاضر شوید جمله که پا در رکاب کرد
در بر قبای شاهی و بر سر کلاه عشق
ای اهل دل مباد که رو بر قفا کنید
کز یک خطا شویم همه رو سیاه عشق
درویش از گناه و صواب است بیخبر
در کیش ماست غفلت از شه گناه عشق
او ناظر دل است که تا سوز دل کراست
یا از کدام سینه بلند است آه عشق
دل نیست آنکه نیست پریشان زلف یار
عشق است شاهد دل و هم دل گواه عشق
شکرانه که چشم حسودش ندید و گشت
طالع ز بام طالع درویش ماه عشق
ساقی پیاله بخش حریفان مست را
آور بطبع صوفی حیدر پرست را
زان می که چون بجام ز مینا محل کند
از رنگ و بوی مشکل افکار حل کند
رجعت دهد حواس پراکنده را به مغز
چون خاکها که باد بیکجای تل کند
تا جسم را چگونه معاد است در زمان
راجع بجسم جان را بهر مثل کند
جایز شود اعاده معدوم بر حکیم
چون عمر رفته آرد و دفع علل کند
عظم رمیم را دم روحالقدس دهد
نفس خلیل را بیقین بی خلل کند
اعضای مرده را بحیات ابد کشد
اجساد تیره را بصفای ازل کند
هر رتبه را ز ملک و ملک برتری دهد
هر قوه را ز عقل مجرد اجل کند
معلول را ز علت اولی برون برد
ذرات را بشمس حقیقت بدل کند
زان پیشتر که در رگ شریان کند نفوذ
چون خسروان بشوکت شاهی عمل کند
در ملک جسم بیرق امن و امان زند
زنجیر عدل گردن دیو و دغل کند
هر چیز جز ولایت مولای عالم است
از دل برون و عشق ورا ماحصل کند
شاهی که ثابت است بوحدت وجود او
اعلی است که تقید و اطلاق بود او
مطرب که گرم باد دم از عشق هر دمش
گفت انکه را تو خوانی در ذات اقدمش
مطلق بود ز جوهر و اعراض و شبه و مثل
اشیاء ز جزو و کل همه غرقند در یمش
در ذات و در صفت نه مقید نه مطلق است
و ز شرط و وصف دانی اعلی واعظمش
خواندند انبیا همه سلطان قاهرش
دیدند اولیا همه خلاق عالمش
پوشید دلق فقر و غنا هشت و بنده گشت
با ما کشید ساغر و دیدیم آدمش
کردیم سال و مه بخرابات خدمتش
بودیم روز و شب بمناجات همدمش
بر چنگ ما فزود شرأفت ز نغمهاش
بستان جان گرفت طراوت ز شبنمش
گفتند بد چو طفل بگهواره حیدرش
خواندند روز جنگ ابر باره ضیغمش
معبد بد از نماز گه گریه قلزمش
میدان گه نبرد شد از خنده خرمش
با یک جهان سپاه چو میگشت حملهور
میزد نسیم فتح پیاپی به پرچمش
بر کار او نبرد غرض راه کس جز آنکه
دارند عارفان بخدائی مسلمش
یعنی که در صفاتش اندیشه مات بود
میگفت بندهام من و سلطان ذات بود
ای آنکه پردهدار رموز حقیقتی
و اندر درون پرده خود اسرار وحدتی
در سر خود حقیقت اشیاء توئی و پس
غیر از تو کس نداد نشان از حقیقتی
معلول تست هر چه بجز ذات پاک تست
کاندر ظهور ذاتی خود عین علتی
تا رهنما نگشت چراغ هدایتت
تصدیق مرسلی ننمودند امتی
میگفتی ز قدرت و علم تو اندکی است
جز علم و قدرت تو بدار علم و قدرتی
آئینه حدوث از آن شاهد قدیم
زیباتر از جمال تو ننمود طلعتی
عهد ولایت تو بخلقان فریضه گشت
کی ورنه یافت گوهر اسلام قیمتی
شاها کرم بذات تو ختم است در دوکون
عیب مرا بپوش بدامان رأفتی
عصیان ذخیره کردهام از قاف تا بقاف
گر قابل حضور توأم نیست طاعتی
بر در گه کردیم خطا بهتر از ثواب
گر ما مقصریم تو دریای رحمتی
هر کس امیدوار بفعلی و من بر آنک
آرند مژدهام که گنهکار حضرتی
غیر از بیان تو قصد صفی نبود
اینجا اگر که یا بغلط یافت نسبتی
ما را ز مجرمان در خود حساب کن
خواهی ببخش و خواهی افزون عذاب کن
صفی علیشاه : مسمطات
شماره ۳ - در شهر ما بتی است که بر جان بود امیر
در شهر ما بتی است که بر جان بود امیر
چالاک و چست و چابک و عیار و شیرگیر
در شاهدی یگانه و در دلبری دلیر
هر جا دلیست در خم زلفش بود اسیر
نبود بجز در آینه حسن ورانظیر
خندیدنش چو خنده شیر است در نظر
خندد ولی بگرید از آن خنده شیر نر
درد ز خنده زهره شیران پیل بر
ایدل نماز خنده شیرافکنش حذر
کز وی هزار بلعم با عور خورده تیر
بر مور اگر بچشم عنایت کند نگاه
مانا رباید از سر مریخ و مه کلاه
بر وی ز مکر دیو سلیمان برد پناه
بر چشم بندگان درش همچو پر کاه
دنیا کجا که ملک دو عالم بود حقیر
سرپا بر هنگان درش از ره رضا
یکسر زنند بر سر کونین پشت پا
هم بندگان مجرم آن شاه ذوالعطا
هستند گر چه خویش ز سر تا بپا خطا
بخشند جرم عالم و آوم بعون پیر
مستان جام باده لبریزش ای عجب
دریا بلب کشند و به بر لب زنند لب
مردان حق دمند و امیران حق طلب
جانشان عری ز هایله علت و سبب
لبشان خمش ز قائله قلت و کثیر
از مهر شاه سینه آن بندگان حر
همچون صدف بفلزم جانست پر زدر
چون هسنشان زکوی خرابات آبخور
خمخانه را کشند و نه چون خم شوند پر
میخانه را خورند و نه از می شوند سیر
هر یک زیمن طالع فیروز و فریخت
بر لامکان کشیده از این کل خاک رخت
گردیده عرش اعظمشان تخته ز تخت
دلها شود ز سطوت ذوالعرش لخت لخت
چون بر زنند تکیه ز اجلال بر سریر
دومش که بود دل ز غم عشق پر ز شور
سوزان بنار فرقتم این جان ناصور
ناگه کشید جذبه عشقم بکوه طور
بر کوی آن نگار بر انداخت دل عبور
در خاک آن بهشت بر اندوخت جان عبیر
عالی دری رفیعتر از عالم قیاس
گشتم عیان که عرش بد آن سطح را مماس
عنقای عقل مدرک و سیمرغ و هم ناس
در اولین دریچه آن درگه از هراس
افکنده بال و پنجه و منقار ناگزیر
ترسا مغی براه در آنجا شدم دلیل
آمد پی دخول در آن حضرتم دخیل
بردم در آن حرم که نبد محرمش خلیل
بستر نموده حاجبش از پر جبرئیل
بر چشم او دو کون کم از قدر یک شعیر
دیدم نشسته پیر بصدر مغان چو یم
از میکشان حریم وزوی صدر محترم
عیسی دمی که بود مسیحش یک از خدم
هر دم هزار عیسیش احیا زنم دم
حاجات خلق جمله و را نقش در ضمیر
رازی که دیدهاند در آئینه اهل جام
سر تابسر معآینه او را ز خشت شام
دلهای آن گروه که در عشق آن همام
بد در ثابت سختتر از آهن و رخام
یکجا بدست قدرت او نرم چون خمیر
بر دور پیر مصطبه رندان بادهنوش
بنشسته فارغ از دو جهان دوش تا بدوش
بر دور جام و نغمه نی جمله چشم و گوش
مستانه سرکشیده ز غوغای عقل و هوش
رندانه پشت پا زده بر فرق ماه و تیر
از عقل و فرق بین همه را جان پاک فرد
پوشیده جمله چشم ز تمییز سرخ و زرد
غافل ز غیر یار چه درمان بود چه درد
وارسته از خیال که گردون کدام و گرد
بیگانه زان تمیز که بالا کجا و زیر
ساقی در انتظار که زان واجبالوجود
دیگر کدام بنده شود مستحق جود
کافتادمش بخاک من رسته از قیود
دادم پس از سجود بیکتائیش درود
خواندم پس از درود بهر حاجتش خبیر
اندر طلب چو پاک ز هستی شدم فنا
برداشت سر بسوی من آن خسرو بقا
آنسان که درد خسته دلانرا کند دوا
گفتا که کیستی و چه حاجت ترا بما
گفتم گدای سائل و محتاج و مستجیر
پیرم چو یافت از اثرات وجود طی
باقی نه هیچ از اثرم غیر مهر وی
بر زد نهیب ساقی سر مست را که هی
آتتش فکن بخرمن جانش ز جام می
تا زان شراب نفس حرونش شود ستیر
برداشت چست و چابک ساقی پاک ذیل
پیمانه که بود بمستان خیل کیل
از وی نموده ناب حقیقت کمیل میل
هر دم از او رسیده بتکمیل صد کمیل
کسب ضیاء کرده از او مهر مستنیر
لبریز کرد زان میسوزندهتر ز نار
زان آتشی که سوخت ز منصور اختیار
زان میکشید و گشت انالحق سرابدار
دادم بدست و گفت استغفار کن سه بار
از هستی وجود که جرمی است بس کبیر
بگرفتم و کشیدم چون جام را بسر
آتش گرفت جانم از آن باده سر بسر
فارغ شدم ز دغدغه خیر و خوف شر
ز آثار من نماند بجز صورتی اثر
زان صورتی که گشت سیر دمش اثیر
شد پوزبند و سوسهای عشق تیز دست
کامد بدست و پنجه وسواس را شکست
جانم زبند تفرقه و قید جمع رست
یکسر فتادم ازخرد و هوش دنگ و مست
شد ما سوی فرامشم از خاطر خطیر
روح صعود کرده چو از عالم عقول
در تنگنای جسم عنان داد بر نزول
گفتم سروش غیب ز اسرار مایقول
کاینک بهوش باش تو ای حامل جهول
تا در عیان ز معنی وحدت شوی خبیر
کردم چو دیده باز در آئینه روبهرو
شد سر لا اله موجه مرا در او
یعنی نبد معآینه ز آئینه غیر هو
بود آنچه در بساط ز جام می و کدو
باقی نبود هیچ بجز ذات پاک پیر
صبحست ای ندیم چو افتاده خمار
شد طالع آفتاب سر از خواب غم بر آر
چون نفی غیر میکند اثبات کردگار
زان میکه غیر کند ساغری بیار
تا دل شود ز صیقل رشحات او منیر
بر خیز تا کیشم بر سم قلندری
جام قلندرانه ز صهبای حیدری
برتر زنیم خیمه ازین چرخ چنبری
یابد مگر وجود صفات منوری
بینا شود بنور حق این دیده ضریر
تا آنکه دور دوره بخشایش و عطاست
هر مجرمی مؤید الطاف کبریاست
بیرون عطا و رحمت بیچونی از چراست
عالم تمام غرق یم رحمت خداست
مینوش و باش منتظر رحمت ای فقیر
چالاک و چست و چابک و عیار و شیرگیر
در شاهدی یگانه و در دلبری دلیر
هر جا دلیست در خم زلفش بود اسیر
نبود بجز در آینه حسن ورانظیر
خندیدنش چو خنده شیر است در نظر
خندد ولی بگرید از آن خنده شیر نر
درد ز خنده زهره شیران پیل بر
ایدل نماز خنده شیرافکنش حذر
کز وی هزار بلعم با عور خورده تیر
بر مور اگر بچشم عنایت کند نگاه
مانا رباید از سر مریخ و مه کلاه
بر وی ز مکر دیو سلیمان برد پناه
بر چشم بندگان درش همچو پر کاه
دنیا کجا که ملک دو عالم بود حقیر
سرپا بر هنگان درش از ره رضا
یکسر زنند بر سر کونین پشت پا
هم بندگان مجرم آن شاه ذوالعطا
هستند گر چه خویش ز سر تا بپا خطا
بخشند جرم عالم و آوم بعون پیر
مستان جام باده لبریزش ای عجب
دریا بلب کشند و به بر لب زنند لب
مردان حق دمند و امیران حق طلب
جانشان عری ز هایله علت و سبب
لبشان خمش ز قائله قلت و کثیر
از مهر شاه سینه آن بندگان حر
همچون صدف بفلزم جانست پر زدر
چون هسنشان زکوی خرابات آبخور
خمخانه را کشند و نه چون خم شوند پر
میخانه را خورند و نه از می شوند سیر
هر یک زیمن طالع فیروز و فریخت
بر لامکان کشیده از این کل خاک رخت
گردیده عرش اعظمشان تخته ز تخت
دلها شود ز سطوت ذوالعرش لخت لخت
چون بر زنند تکیه ز اجلال بر سریر
دومش که بود دل ز غم عشق پر ز شور
سوزان بنار فرقتم این جان ناصور
ناگه کشید جذبه عشقم بکوه طور
بر کوی آن نگار بر انداخت دل عبور
در خاک آن بهشت بر اندوخت جان عبیر
عالی دری رفیعتر از عالم قیاس
گشتم عیان که عرش بد آن سطح را مماس
عنقای عقل مدرک و سیمرغ و هم ناس
در اولین دریچه آن درگه از هراس
افکنده بال و پنجه و منقار ناگزیر
ترسا مغی براه در آنجا شدم دلیل
آمد پی دخول در آن حضرتم دخیل
بردم در آن حرم که نبد محرمش خلیل
بستر نموده حاجبش از پر جبرئیل
بر چشم او دو کون کم از قدر یک شعیر
دیدم نشسته پیر بصدر مغان چو یم
از میکشان حریم وزوی صدر محترم
عیسی دمی که بود مسیحش یک از خدم
هر دم هزار عیسیش احیا زنم دم
حاجات خلق جمله و را نقش در ضمیر
رازی که دیدهاند در آئینه اهل جام
سر تابسر معآینه او را ز خشت شام
دلهای آن گروه که در عشق آن همام
بد در ثابت سختتر از آهن و رخام
یکجا بدست قدرت او نرم چون خمیر
بر دور پیر مصطبه رندان بادهنوش
بنشسته فارغ از دو جهان دوش تا بدوش
بر دور جام و نغمه نی جمله چشم و گوش
مستانه سرکشیده ز غوغای عقل و هوش
رندانه پشت پا زده بر فرق ماه و تیر
از عقل و فرق بین همه را جان پاک فرد
پوشیده جمله چشم ز تمییز سرخ و زرد
غافل ز غیر یار چه درمان بود چه درد
وارسته از خیال که گردون کدام و گرد
بیگانه زان تمیز که بالا کجا و زیر
ساقی در انتظار که زان واجبالوجود
دیگر کدام بنده شود مستحق جود
کافتادمش بخاک من رسته از قیود
دادم پس از سجود بیکتائیش درود
خواندم پس از درود بهر حاجتش خبیر
اندر طلب چو پاک ز هستی شدم فنا
برداشت سر بسوی من آن خسرو بقا
آنسان که درد خسته دلانرا کند دوا
گفتا که کیستی و چه حاجت ترا بما
گفتم گدای سائل و محتاج و مستجیر
پیرم چو یافت از اثرات وجود طی
باقی نه هیچ از اثرم غیر مهر وی
بر زد نهیب ساقی سر مست را که هی
آتتش فکن بخرمن جانش ز جام می
تا زان شراب نفس حرونش شود ستیر
برداشت چست و چابک ساقی پاک ذیل
پیمانه که بود بمستان خیل کیل
از وی نموده ناب حقیقت کمیل میل
هر دم از او رسیده بتکمیل صد کمیل
کسب ضیاء کرده از او مهر مستنیر
لبریز کرد زان میسوزندهتر ز نار
زان آتشی که سوخت ز منصور اختیار
زان میکشید و گشت انالحق سرابدار
دادم بدست و گفت استغفار کن سه بار
از هستی وجود که جرمی است بس کبیر
بگرفتم و کشیدم چون جام را بسر
آتش گرفت جانم از آن باده سر بسر
فارغ شدم ز دغدغه خیر و خوف شر
ز آثار من نماند بجز صورتی اثر
زان صورتی که گشت سیر دمش اثیر
شد پوزبند و سوسهای عشق تیز دست
کامد بدست و پنجه وسواس را شکست
جانم زبند تفرقه و قید جمع رست
یکسر فتادم ازخرد و هوش دنگ و مست
شد ما سوی فرامشم از خاطر خطیر
روح صعود کرده چو از عالم عقول
در تنگنای جسم عنان داد بر نزول
گفتم سروش غیب ز اسرار مایقول
کاینک بهوش باش تو ای حامل جهول
تا در عیان ز معنی وحدت شوی خبیر
کردم چو دیده باز در آئینه روبهرو
شد سر لا اله موجه مرا در او
یعنی نبد معآینه ز آئینه غیر هو
بود آنچه در بساط ز جام می و کدو
باقی نبود هیچ بجز ذات پاک پیر
صبحست ای ندیم چو افتاده خمار
شد طالع آفتاب سر از خواب غم بر آر
چون نفی غیر میکند اثبات کردگار
زان میکه غیر کند ساغری بیار
تا دل شود ز صیقل رشحات او منیر
بر خیز تا کیشم بر سم قلندری
جام قلندرانه ز صهبای حیدری
برتر زنیم خیمه ازین چرخ چنبری
یابد مگر وجود صفات منوری
بینا شود بنور حق این دیده ضریر
تا آنکه دور دوره بخشایش و عطاست
هر مجرمی مؤید الطاف کبریاست
بیرون عطا و رحمت بیچونی از چراست
عالم تمام غرق یم رحمت خداست
مینوش و باش منتظر رحمت ای فقیر
صفی علیشاه : مسمطات
شماره ۵ - تا شد دلم شکسته آن زلف عنبرین
تا شد دلم شکسته آن زلف عنبرین
برداشتم درست دل از عقل و جان و دین
سودا بد آنچه در سر شوریده شد مکین
در هر کجا ز حلقه دیوانگان بر این
افسانه گشت قصه حال من غمین
گمگشته مراست که او را دل است نام
بودش همیشه در شکن طره مقام
روزی اسیر سلسله گشت و هین مدام
میجویمش ز نام کجا در هزار دام
میپرسمش ز حال کجا در هزار چین
دارد هزار گوشه در آن طره دل درنگ
زین کرده سخت بر من دیوانه کار تنگ
از چار سو برگردانم افکنده پا لهنگ
گاهی کشد برومم و گاهی کشد بزنگ
گاه افکند بهندم و گاه آورد بچین
هر تار موی خم بخمش راست صد شکن
در هر شکن اسیر دل و دین دو صد چو من
در وی گرفته هر دل آواره وطن
فرزانه ساحریست همه رنگ و مکرو فن
پیچیده اژدریست همه شید و کید و کین
اندیشه را عبور نه زانموی مدلهم
تا چون نهد زبیم براه غمش قدم
هر جا فتد چو مرغ معلق بدام غم
گویا مستر است در او خام خم بخم
مانا مکرر است در اودام چین بچین
گفتم برم پناه از این غم بعاقله
او هم چو بنده بودگرفتار سلسله
صبر و قرار و حسن و هش و عقل و حوصله
بودند جمله با دل دیوانه یکدله
یعنی در آن دو طره عقل آزمارهین
دوشم که بود خاطر از آن موی مشک فر
مجنون صفت بوادی اندوه در بدر
ناگه بجان فتاد مرا آتشی دگر
یکباره زد بهستی موهوم من شرر
پرداختم وجود ز غوغای آن و این
کردم تهی ز زارغ و زغن آشیانه را
پرداختم تمام ز هستی میانه را
خالی نمودم از خود و اغیار خانه را
دیدم ببزم جمع نگار یگانه را
کافکنده پرده بر طرف از روی نازنین
چشمش ز شب نشینی بسیار نیم خواب
جعدش بدلربائی عشاق نیم تاب
بنهفته در دو لعل لبش صد قرابه ناب
بد محتجب ز پرتو رخسارش آفتاب
زان رخ شدم حقیقت حقالبقین یقین
لعلش که بود از خم اسرار باده نوش
یکباره برد ازمن سرمست عقل و هوش
ز افسانه وجود چو یکجا شدم خموش
بود آنچه میرسید در آنحالتم بگوش
تمجید پیر عشق از آن لعل گوهرین
ایدل گرت هواست که در عالم نیاز
گردد بنفس عارجه معراجت این نماز
همت طلب نخست ز مردان پاکباز
تکبیر پس بگوی وز هستی کن احتراز
یعنی چهار بار دل از شش جهه گزین
کردی چو قصد وروی نمودی بحق زجان
کونین را بپشت سر انداز آن زمان
سر حضور نیست گرت باور ای جوان
در ضمن گفتگو کنم آن راز را بیان
هشدار تا دلت شود از نور حق مبین
اول شناس نقطه بارا توای حکیم
هم فرض دان و لای را در دل ایسلیم
بسمالله است آیه آن نقطه عظیم
پس گو بنام دوست تو رحمن والرحیم
یعنی بعام و خاص بودر رحمتش قرین
محمود مطلق است چون آن سید مجید
حمدش فتاده فرض بهر عبدی از عبید
این حمد قفل رحمت حقل را بود کلید
توفیق حمد پس طلب از حامد حمید
آنگاه زن مدام دم از رب عالمین
چون سابق است بر غضبش رحمت ایفلان
تکرار کرده رحمت خود را ببندگان
آنجا بشرط مغفرت اینجا به شرط جان
رحمن الرحیم باین قصد پس بخوان
تا در دوکون بر تو شود رحمتش معین
گر داری اعتقاد به عدل حق ای جواد
بر موقف حساب ترا باید اعتقاد
کآنجا براستی کند اظهار عدل و داد
تعدیل کفر و دین شود اندر صف معاد
پس مال کس بگوی بر اثبات بوم دین
سرّ حضور پیش تراگفتم ای ولی
دل کردمت ز جلوه معبود صیقلی
آن نکته را تمام کنم بر تو من جلی
تا رو کند بجانت ظهور سینجلی
خواند حقت براه عبادت ز مخلصین
این بندگان مقام حضور است ای فقیر
وان جذبه تو چیست تو لا بعون پیر
ایاک نعبد است پس از آن فعل مستجیر
مقصود از این سلوک بود جذبه مجیر
جز جذبه نیست زین عمل آمال مؤمنین
اندر سلوک و فعل چو ای سالک شهود
باقی ترا هنوز بود هستی از وجود
پس در عمل تو طالب این جذبه باش زود
یعنی بجوی یاری از آن پادشاه جود
تا از خودی بجذبه شوی خالص و امین
ظاهر شدت چو سر عبادت بدین نمط
روکن کنون بدرگه معبود بی غلط
کاین رهنما ماست زهی جاذب فقط
دادی بقسم حصر چو بر بندگیش خط
از صدق دل بگوی پس ایاک نستعین
دل در حضور پیر چو بر کندی از دو کون
زینسان شدی تمام مجرد زکون و لون
شد دیدهات زهر چه بجز دوست لایرون
یعنی ترا پرستم و خواهم ترا بعون
یعنی ترا ستایم و جویم ترا معین
خواهی اگر ز سر صراطت کنم علیم
مرد حق است معنی آن راه مستقیم
در اِهدنا نابجوی تو زان یار ای حکیم
پس نه قدم به همت هادی بدون بیم
در راه تا شوی تو ز اصحاب راستین
وان نعمتی که کرده حق اتمام در الست
راه ولای سید ما نعمهالله است
بردار دل ز دوستی غیر هرچه هست
بنشین بخوان نعمتش ای مرد حقپرست
تا در صراط راست شوی ز اهلالذین
راز دگر نیوش گرت گوش دل بجاست
از سر غیر ضال که آن نکته رضاست
یعنی رضای حق ز تو در مسلک رضاست
پس این صراط راست که گفتم تراکجاست
جاریست از هدایت مولای هشتیمن
دارد بحق براستی این راه اتصال
باقی دگر تمام بود غفلت و ضلال
آن کو براه راست نزد گام لامجال
گمراه و غافلست تو خوانش مضل و ضال
پس دلبری نمای ز مغضوب و ضالین
ای طالب طریق هدایت بلا کلام
جویای اولیا نشود نطفه حرام
داری تو چون بجستن راه حق اهتمام
بیشک ز شیر پاک دلت دیده انفطام
میکن به مادر و پدر خویش آفرین
شکر خدا که بنده پیران رهبرم
در ملک فقر صاحب اکلیل و افسرم
در آستان پیر مغان خاک شد سرم
روشندل از تجلی انوار حیدرم
و اعجاز موسویست هزارم در آستین
سری که از کلیم حقش داشت مکتتم
و آندم که بر مسیح نزد زان صریح دم
وان یم نداد هیچ کس نیم قطره نم
از ما نداشت پیر طریقت دریغ هم
ای مرحبا بغیریت آن غیرت آفرین
ای جان جان عشق که جان جهان ز تست
در جسم ما ز عشق تو گر هست جان ز تست
صورت ز ما و معنی روح روان ز تست
گفتم غلط چه باز که این از من آن ز تست
بادم زبان بریده هم آن از تو و هم این
من کیستم که دم زنم از نیست یا که هست
معدوم محض ای ز تو عالی هر آنچه پست
الطاف خسروانه محمودی تو هست
کز ما فتادگان مذلت گرفته دست.
تا نگذرم ز قصه چاروق و پوستین
هیچیم ما و هیچتر از هیچ در بسیچ
آید چه ای کریم از این مشت هیچ هیچ
با آنکه تو بتوست ز ما جرم پیچ پیچ
بر جرممان مگیر و بر افعالمان مپیچ
یعنی مردان ز درگه احسانمان چنین
بی علتی ز فقر چو دادی تو نعمتی
از ما مگیر داده خود را بعلتی
جزجرم گر چه هیچ نکردیم خدمتی
گر ما مقصریم تو دریای رحمتی
اغفرلنا بفضلک یارب آمین
از ما مجو حساب که سرمایه گشت چون
ما را بس خجلت بسیار خود کنون
داریم گر نه سود زیانستمان فزون
تا چون کند عطای تو ای شاه ذوفنون
با جان بندگان زیانکار مستکین
برداشتم درست دل از عقل و جان و دین
سودا بد آنچه در سر شوریده شد مکین
در هر کجا ز حلقه دیوانگان بر این
افسانه گشت قصه حال من غمین
گمگشته مراست که او را دل است نام
بودش همیشه در شکن طره مقام
روزی اسیر سلسله گشت و هین مدام
میجویمش ز نام کجا در هزار دام
میپرسمش ز حال کجا در هزار چین
دارد هزار گوشه در آن طره دل درنگ
زین کرده سخت بر من دیوانه کار تنگ
از چار سو برگردانم افکنده پا لهنگ
گاهی کشد برومم و گاهی کشد بزنگ
گاه افکند بهندم و گاه آورد بچین
هر تار موی خم بخمش راست صد شکن
در هر شکن اسیر دل و دین دو صد چو من
در وی گرفته هر دل آواره وطن
فرزانه ساحریست همه رنگ و مکرو فن
پیچیده اژدریست همه شید و کید و کین
اندیشه را عبور نه زانموی مدلهم
تا چون نهد زبیم براه غمش قدم
هر جا فتد چو مرغ معلق بدام غم
گویا مستر است در او خام خم بخم
مانا مکرر است در اودام چین بچین
گفتم برم پناه از این غم بعاقله
او هم چو بنده بودگرفتار سلسله
صبر و قرار و حسن و هش و عقل و حوصله
بودند جمله با دل دیوانه یکدله
یعنی در آن دو طره عقل آزمارهین
دوشم که بود خاطر از آن موی مشک فر
مجنون صفت بوادی اندوه در بدر
ناگه بجان فتاد مرا آتشی دگر
یکباره زد بهستی موهوم من شرر
پرداختم وجود ز غوغای آن و این
کردم تهی ز زارغ و زغن آشیانه را
پرداختم تمام ز هستی میانه را
خالی نمودم از خود و اغیار خانه را
دیدم ببزم جمع نگار یگانه را
کافکنده پرده بر طرف از روی نازنین
چشمش ز شب نشینی بسیار نیم خواب
جعدش بدلربائی عشاق نیم تاب
بنهفته در دو لعل لبش صد قرابه ناب
بد محتجب ز پرتو رخسارش آفتاب
زان رخ شدم حقیقت حقالبقین یقین
لعلش که بود از خم اسرار باده نوش
یکباره برد ازمن سرمست عقل و هوش
ز افسانه وجود چو یکجا شدم خموش
بود آنچه میرسید در آنحالتم بگوش
تمجید پیر عشق از آن لعل گوهرین
ایدل گرت هواست که در عالم نیاز
گردد بنفس عارجه معراجت این نماز
همت طلب نخست ز مردان پاکباز
تکبیر پس بگوی وز هستی کن احتراز
یعنی چهار بار دل از شش جهه گزین
کردی چو قصد وروی نمودی بحق زجان
کونین را بپشت سر انداز آن زمان
سر حضور نیست گرت باور ای جوان
در ضمن گفتگو کنم آن راز را بیان
هشدار تا دلت شود از نور حق مبین
اول شناس نقطه بارا توای حکیم
هم فرض دان و لای را در دل ایسلیم
بسمالله است آیه آن نقطه عظیم
پس گو بنام دوست تو رحمن والرحیم
یعنی بعام و خاص بودر رحمتش قرین
محمود مطلق است چون آن سید مجید
حمدش فتاده فرض بهر عبدی از عبید
این حمد قفل رحمت حقل را بود کلید
توفیق حمد پس طلب از حامد حمید
آنگاه زن مدام دم از رب عالمین
چون سابق است بر غضبش رحمت ایفلان
تکرار کرده رحمت خود را ببندگان
آنجا بشرط مغفرت اینجا به شرط جان
رحمن الرحیم باین قصد پس بخوان
تا در دوکون بر تو شود رحمتش معین
گر داری اعتقاد به عدل حق ای جواد
بر موقف حساب ترا باید اعتقاد
کآنجا براستی کند اظهار عدل و داد
تعدیل کفر و دین شود اندر صف معاد
پس مال کس بگوی بر اثبات بوم دین
سرّ حضور پیش تراگفتم ای ولی
دل کردمت ز جلوه معبود صیقلی
آن نکته را تمام کنم بر تو من جلی
تا رو کند بجانت ظهور سینجلی
خواند حقت براه عبادت ز مخلصین
این بندگان مقام حضور است ای فقیر
وان جذبه تو چیست تو لا بعون پیر
ایاک نعبد است پس از آن فعل مستجیر
مقصود از این سلوک بود جذبه مجیر
جز جذبه نیست زین عمل آمال مؤمنین
اندر سلوک و فعل چو ای سالک شهود
باقی ترا هنوز بود هستی از وجود
پس در عمل تو طالب این جذبه باش زود
یعنی بجوی یاری از آن پادشاه جود
تا از خودی بجذبه شوی خالص و امین
ظاهر شدت چو سر عبادت بدین نمط
روکن کنون بدرگه معبود بی غلط
کاین رهنما ماست زهی جاذب فقط
دادی بقسم حصر چو بر بندگیش خط
از صدق دل بگوی پس ایاک نستعین
دل در حضور پیر چو بر کندی از دو کون
زینسان شدی تمام مجرد زکون و لون
شد دیدهات زهر چه بجز دوست لایرون
یعنی ترا پرستم و خواهم ترا بعون
یعنی ترا ستایم و جویم ترا معین
خواهی اگر ز سر صراطت کنم علیم
مرد حق است معنی آن راه مستقیم
در اِهدنا نابجوی تو زان یار ای حکیم
پس نه قدم به همت هادی بدون بیم
در راه تا شوی تو ز اصحاب راستین
وان نعمتی که کرده حق اتمام در الست
راه ولای سید ما نعمهالله است
بردار دل ز دوستی غیر هرچه هست
بنشین بخوان نعمتش ای مرد حقپرست
تا در صراط راست شوی ز اهلالذین
راز دگر نیوش گرت گوش دل بجاست
از سر غیر ضال که آن نکته رضاست
یعنی رضای حق ز تو در مسلک رضاست
پس این صراط راست که گفتم تراکجاست
جاریست از هدایت مولای هشتیمن
دارد بحق براستی این راه اتصال
باقی دگر تمام بود غفلت و ضلال
آن کو براه راست نزد گام لامجال
گمراه و غافلست تو خوانش مضل و ضال
پس دلبری نمای ز مغضوب و ضالین
ای طالب طریق هدایت بلا کلام
جویای اولیا نشود نطفه حرام
داری تو چون بجستن راه حق اهتمام
بیشک ز شیر پاک دلت دیده انفطام
میکن به مادر و پدر خویش آفرین
شکر خدا که بنده پیران رهبرم
در ملک فقر صاحب اکلیل و افسرم
در آستان پیر مغان خاک شد سرم
روشندل از تجلی انوار حیدرم
و اعجاز موسویست هزارم در آستین
سری که از کلیم حقش داشت مکتتم
و آندم که بر مسیح نزد زان صریح دم
وان یم نداد هیچ کس نیم قطره نم
از ما نداشت پیر طریقت دریغ هم
ای مرحبا بغیریت آن غیرت آفرین
ای جان جان عشق که جان جهان ز تست
در جسم ما ز عشق تو گر هست جان ز تست
صورت ز ما و معنی روح روان ز تست
گفتم غلط چه باز که این از من آن ز تست
بادم زبان بریده هم آن از تو و هم این
من کیستم که دم زنم از نیست یا که هست
معدوم محض ای ز تو عالی هر آنچه پست
الطاف خسروانه محمودی تو هست
کز ما فتادگان مذلت گرفته دست.
تا نگذرم ز قصه چاروق و پوستین
هیچیم ما و هیچتر از هیچ در بسیچ
آید چه ای کریم از این مشت هیچ هیچ
با آنکه تو بتوست ز ما جرم پیچ پیچ
بر جرممان مگیر و بر افعالمان مپیچ
یعنی مردان ز درگه احسانمان چنین
بی علتی ز فقر چو دادی تو نعمتی
از ما مگیر داده خود را بعلتی
جزجرم گر چه هیچ نکردیم خدمتی
گر ما مقصریم تو دریای رحمتی
اغفرلنا بفضلک یارب آمین
از ما مجو حساب که سرمایه گشت چون
ما را بس خجلت بسیار خود کنون
داریم گر نه سود زیانستمان فزون
تا چون کند عطای تو ای شاه ذوفنون
با جان بندگان زیانکار مستکین
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۶ - گر هیچ جامه مرد ندارد بروزگار
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲ - آن چشم نرگس به سر آن پسر مرا
آن چشم نرگس به سر آن پسر مرا
چون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا
نیک و بدی چو هست به تقدیر چون کنم
زاهد رسید هم زقضا این قدر مرا
دردی است در دلم که مداوا لبان اوست
باشد دوای سینه بلی گلشکر مرا
بر دیده ها نشست چو تیر تو کاشکی
بودی به جای هر مژه چشم دگر مرا
عشق ترا چگونه نهان سازمت که هست
لبهای خشک شاهد و چشمان تر مرا
حال دلم شدست پریشان چو خط یار
بر هم ز دست شورش دور قمر مرا
صوفی مگر به منزل مقصود راه یافت
آری، دلیل عشق تو شد راهبر مرا
چون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا
نیک و بدی چو هست به تقدیر چون کنم
زاهد رسید هم زقضا این قدر مرا
دردی است در دلم که مداوا لبان اوست
باشد دوای سینه بلی گلشکر مرا
بر دیده ها نشست چو تیر تو کاشکی
بودی به جای هر مژه چشم دگر مرا
عشق ترا چگونه نهان سازمت که هست
لبهای خشک شاهد و چشمان تر مرا
حال دلم شدست پریشان چو خط یار
بر هم ز دست شورش دور قمر مرا
صوفی مگر به منزل مقصود راه یافت
آری، دلیل عشق تو شد راهبر مرا
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳ - ای آنکه نیست غیر تو کس پادشاه ما
ای آنکه نیست غیر تو کس پادشاه ما
واندر دو کون راهنما و پناه ما
افتاده های بحر گناهیم دست گیر
ای دستگیر جمله حال تباه ما
برده سبق زجمله کفار این زمان
گر زان که عصمت تو نبودی پناه ما
در ظلمت گناه ببین یغفرالذنوب
چون مشعلی ست داشته در پیش راه ما
گرچه گناهکار...مفلسیم
در پیش رحمت تو چه سنجد گناه ما
آن دم که زاهدان عمل آرند در حساب
لطف تو آه اگر نشود عذرخواه ما
از آب رحمتش مگر...صوفیان
... سیاه ما
واندر دو کون راهنما و پناه ما
افتاده های بحر گناهیم دست گیر
ای دستگیر جمله حال تباه ما
برده سبق زجمله کفار این زمان
گر زان که عصمت تو نبودی پناه ما
در ظلمت گناه ببین یغفرالذنوب
چون مشعلی ست داشته در پیش راه ما
گرچه گناهکار...مفلسیم
در پیش رحمت تو چه سنجد گناه ما
آن دم که زاهدان عمل آرند در حساب
لطف تو آه اگر نشود عذرخواه ما
از آب رحمتش مگر...صوفیان
... سیاه ما
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴ - جستم بسی و سعی نمودم، به هیچ باب
جستم بسی و سعی نمودم، به هیچ باب
یاری نیافتم به جهان بهتر از کتاب
غیر از صراحی می صافی و روی خوب
گر خسرو زمانه بود زو کن اجتناب
آمد خیال دوست مرا دوش در نظر
چون من که دید در همه دنیا شب آفتاب
در دل نشسته مهر رخ او به جای جان
آری، چو جای گنج بود منزل خراب
هجران آن نگار عذابی است بس الیم
با دیدن رقیب عذابی است بر عذاب
در دور چشم مست و لب می فروش او
زهاد شهر روزه گشادند از شراب
در چنگ غم بساز تو امروز صوفیا
از حد گذشت ناله ز آه تو چون رباب
یاری نیافتم به جهان بهتر از کتاب
غیر از صراحی می صافی و روی خوب
گر خسرو زمانه بود زو کن اجتناب
آمد خیال دوست مرا دوش در نظر
چون من که دید در همه دنیا شب آفتاب
در دل نشسته مهر رخ او به جای جان
آری، چو جای گنج بود منزل خراب
هجران آن نگار عذابی است بس الیم
با دیدن رقیب عذابی است بر عذاب
در دور چشم مست و لب می فروش او
زهاد شهر روزه گشادند از شراب
در چنگ غم بساز تو امروز صوفیا
از حد گذشت ناله ز آه تو چون رباب
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵ - ای لعل جانفزای تو سرچشمه حیات
ای لعل جانفزای تو سرچشمه حیات
مستند از دو چشم تو ذرات کاینات
پیدا نمی شود سر یک مو دهان تو
نطق شکر فشان تو شد حل مشکلات
خال سیاه بر لب او بین که چون مگس
بنشسته و به وجه حسن می خورد نبات
بوسی زکوه حسن به بیچاره ده که مال
افزون همی شود چون برون می کنی زکات
با نامه سیاه چو شوقت برم به خاک
یابم به روز حشر من ناتوان نجات
هر کس که یافت از لب جان پرور تو کام
اندر امان چو خضر شد از شدت ممات
صوفی بیا که خیمه ازین خاک بر کنیم
ما را چو هست خاطر محزون درین هرات
مستند از دو چشم تو ذرات کاینات
پیدا نمی شود سر یک مو دهان تو
نطق شکر فشان تو شد حل مشکلات
خال سیاه بر لب او بین که چون مگس
بنشسته و به وجه حسن می خورد نبات
بوسی زکوه حسن به بیچاره ده که مال
افزون همی شود چون برون می کنی زکات
با نامه سیاه چو شوقت برم به خاک
یابم به روز حشر من ناتوان نجات
هر کس که یافت از لب جان پرور تو کام
اندر امان چو خضر شد از شدت ممات
صوفی بیا که خیمه ازین خاک بر کنیم
ما را چو هست خاطر محزون درین هرات
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۶ - آن ترک مست، دیده چو از خواب باز کرد
آن ترک مست، دیده چو از خواب باز کرد
با عاشقان غمزده آهنگ ناز کرد
شانه چو ره به گیسوی او برد لاجرم
با دست کوته او عملی بس دراز کرد
دور اوفتد ز کعبه مقصود سالها
از کوی دوست هرکه هوای حجاز کرد
محراب ابروی تو ندیدست از آن سبب
زاهد به کنج صومعه شبها نماز کرد
هر کس که دید طلعت خوب تو دیده را
بر روی دلبران دو عالم فراز کرد
ساقی بیار باده که دارم دلی حزین
زان لعبها که این فلک حقه باز کرد
صوفی به آب دیده کند غسل هر شبی
چون شمع گریه ها که به سوز و گداز کرد
با عاشقان غمزده آهنگ ناز کرد
شانه چو ره به گیسوی او برد لاجرم
با دست کوته او عملی بس دراز کرد
دور اوفتد ز کعبه مقصود سالها
از کوی دوست هرکه هوای حجاز کرد
محراب ابروی تو ندیدست از آن سبب
زاهد به کنج صومعه شبها نماز کرد
هر کس که دید طلعت خوب تو دیده را
بر روی دلبران دو عالم فراز کرد
ساقی بیار باده که دارم دلی حزین
زان لعبها که این فلک حقه باز کرد
صوفی به آب دیده کند غسل هر شبی
چون شمع گریه ها که به سوز و گداز کرد
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۹ - روی تو آتش است و برو خال چون سپند
روی تو آتش است و برو خال چون سپند
زآن رو، ز چشم بد نرسد مر ترا گزند
دیگر نبات را به جهان قیمتی نماند
زآن دم که کرد حقه لعل تو نیمخند
چون نیشکر ز قد تو لاف دروغ زد
قناد در دکانش از آن ساخت بند بند
در حقه های زلف تو دل ماند مبتلا
آهو کجا رود چو در افتاد در کمند
ای زاهدان چه منع من از عشق می کنید
بادست چون نصیحت مجنون مستمند
ما عاشقیم و هر دو جهان زیر پای ماست
آری به یمن دولت عشقیم سربلند
تلخ است صبر بر دل صوفی ولی چه باک
بیمار را چو داروی تلخ است سودمند
زآن رو، ز چشم بد نرسد مر ترا گزند
دیگر نبات را به جهان قیمتی نماند
زآن دم که کرد حقه لعل تو نیمخند
چون نیشکر ز قد تو لاف دروغ زد
قناد در دکانش از آن ساخت بند بند
در حقه های زلف تو دل ماند مبتلا
آهو کجا رود چو در افتاد در کمند
ای زاهدان چه منع من از عشق می کنید
بادست چون نصیحت مجنون مستمند
ما عاشقیم و هر دو جهان زیر پای ماست
آری به یمن دولت عشقیم سربلند
تلخ است صبر بر دل صوفی ولی چه باک
بیمار را چو داروی تلخ است سودمند
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۱ - روز ازل که طینت آدم سرشته اند
روز ازل که طینت آدم سرشته اند
بر صفحه دلم غم او را نوشته اند
عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید
بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند
ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید
من چون کنم که در گل من این سرشته اند
عشق از برای زینت انسان پدید شد
محروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند
آنها رسیده اند به مقصود کین زمان
دامان غم گرفته و خود را بهشته اند
خون شد دلم در آتش سودایش و هنوز
تا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند
در جامه دید چون تن صوفی نگار گفت
باریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند
بر صفحه دلم غم او را نوشته اند
عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید
بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند
ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید
من چون کنم که در گل من این سرشته اند
عشق از برای زینت انسان پدید شد
محروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند
آنها رسیده اند به مقصود کین زمان
دامان غم گرفته و خود را بهشته اند
خون شد دلم در آتش سودایش و هنوز
تا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند
در جامه دید چون تن صوفی نگار گفت
باریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۲ - آن کس که روز را به فراق تو شب کند
آن کس که روز را به فراق تو شب کند
گر در غم تو زنده بماند عجب کند
از تف و تاب عشق دل من به جان رسید
راحت کجا بود بدنی را که تب کند
زاهد اگر به خواب ببیند لب ترا
در کنج صومعه، می حمرا طلب کند
عیشی که عاشقان به غمش در جهان کنند
خسرو کجا به مجلس خود آن طرب کند
دوشینه هر که لاف زد از تار زلف او
زآنش به گوشمال، مغنی ادب کند
از شوق چشم مست تو کان عین فتنه است
شیخ زمانه میل به آب عنب کند
صوفی مستمند ز سودای لعل یار
عناب را ببوسد و میل رطب کند
گر در غم تو زنده بماند عجب کند
از تف و تاب عشق دل من به جان رسید
راحت کجا بود بدنی را که تب کند
زاهد اگر به خواب ببیند لب ترا
در کنج صومعه، می حمرا طلب کند
عیشی که عاشقان به غمش در جهان کنند
خسرو کجا به مجلس خود آن طرب کند
دوشینه هر که لاف زد از تار زلف او
زآنش به گوشمال، مغنی ادب کند
از شوق چشم مست تو کان عین فتنه است
شیخ زمانه میل به آب عنب کند
صوفی مستمند ز سودای لعل یار
عناب را ببوسد و میل رطب کند
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۳ - دل برد از من آن پسر پیرهن کبود
دل برد از من آن پسر پیرهن کبود
گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان
چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود
هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان
از چشمه سار دیده من می رود درود
در سینه جای کرد چو جان در بدن مقیم
هر ناوکی که بر دل مجروح من گشود
عاشق به جور بر نتوانست داشت دل
هر چند خویش را به جفای تو آزمود
آیینه دلم شده از زنگ غم سیاه
جز باده کی توان ز دل آن زنگ را زدود
آن دم به عشق دست در آغوش داشتم
کادم هنوز در عدم آباد خفته بود
در چنگ غم فتاده، چه سازد، عجیب نیست
صوفی مستمند بنالد اگر چو عود
گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان
چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود
هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان
از چشمه سار دیده من می رود درود
در سینه جای کرد چو جان در بدن مقیم
هر ناوکی که بر دل مجروح من گشود
عاشق به جور بر نتوانست داشت دل
هر چند خویش را به جفای تو آزمود
آیینه دلم شده از زنگ غم سیاه
جز باده کی توان ز دل آن زنگ را زدود
آن دم به عشق دست در آغوش داشتم
کادم هنوز در عدم آباد خفته بود
در چنگ غم فتاده، چه سازد، عجیب نیست
صوفی مستمند بنالد اگر چو عود
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۶ - بر عارض تو خط، چو پراکنده می شود
بر عارض تو خط، چو پراکنده می شود
ترک فلک غلام ترا بنده می شود
آن دم نبات را نکند هیچ کس قبول
کان لعل شکرین تو پر خنده می شود
دانی که چیست نرگس مخمور سر به پیش
از چشمهای مست تو شرمنده می شود
آن را که کشت غمزه شوخ تو بی گناه
چون از لبت شنود سخن زنده می شود
گویی که دل چراست برین آستان مقیم
جانا سگان کوی ترا انده می شود
از خون مشوی دامن رعنای خویش را
کز چشم عاشقان تو زاینده می شود
وا حرتا که از سر کوی تو نامید
صوفی مستمند تو برکنده می شود
ترک فلک غلام ترا بنده می شود
آن دم نبات را نکند هیچ کس قبول
کان لعل شکرین تو پر خنده می شود
دانی که چیست نرگس مخمور سر به پیش
از چشمهای مست تو شرمنده می شود
آن را که کشت غمزه شوخ تو بی گناه
چون از لبت شنود سخن زنده می شود
گویی که دل چراست برین آستان مقیم
جانا سگان کوی ترا انده می شود
از خون مشوی دامن رعنای خویش را
کز چشم عاشقان تو زاینده می شود
وا حرتا که از سر کوی تو نامید
صوفی مستمند تو برکنده می شود
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۵ - دارم دلی شکسته و جان فگار هم
دارم دلی شکسته و جان فگار هم
در سر خیال باده و سودای یار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز
چون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را، به جفای رقیب ساز
با وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار بیم چرا می کند حسود
گر پای دارد او چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز
افزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود این قدر
تقدیر کرده بود مرا کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گر بیان کند
حقا یکی نگفته بود از هزار هم
در سر خیال باده و سودای یار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز
چون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را، به جفای رقیب ساز
با وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار بیم چرا می کند حسود
گر پای دارد او چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز
افزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود این قدر
تقدیر کرده بود مرا کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گر بیان کند
حقا یکی نگفته بود از هزار هم
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۶ - دارم دلی شکسته و جان فگار هم
دارم دلی شکسته و جان فگار هم
در سر خیال باده و سودای نار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز
چون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را به جفای رقیب ساز
با وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار بیم چرا می کند حسود
گر پای دارد او، چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز
افزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود ظاهرا
تقدیر کرده بود مگر کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گریبان کند
حقا یکی نگفته بود از هزار هم
در سر خیال باده و سودای نار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز
چون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را به جفای رقیب ساز
با وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار بیم چرا می کند حسود
گر پای دارد او، چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز
افزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود ظاهرا
تقدیر کرده بود مگر کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گریبان کند
حقا یکی نگفته بود از هزار هم
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۴ - ای شاه حسن بر من مسکین زکوه ده
ای شاه حسن بر من مسکین زکوه ده
دل مرده ام مرا زلب خود حیات ده
چشم مرا ز خاک قدم ساز پر ز کحل
نیکی کن این زمان و به بحر فرات ده
از شوق روی خوب تو دارم رخی چو زر
وجه مرا ببین و ازان لب نبات ده
دل در کمند زلف تو افتاد و شد اسیر
از بند آهوی حرم است او نجات ده
جز یاد دوست هر چه بود هست مهملات
ای دل بیا و ترک همه مهملات ده
نشناخت قدر خاک کف پای تو رقیب
ای مه به داغ آتش هجران برات ده
فصل صبوح زان می حمراکه خورده ای
ساقی مرا به لطف ازآن باقیات ده
خواهی تو صوفیا که بیابی ز خود حضور
بردار از وطن دل و ترک هرات ده
دل مرده ام مرا زلب خود حیات ده
چشم مرا ز خاک قدم ساز پر ز کحل
نیکی کن این زمان و به بحر فرات ده
از شوق روی خوب تو دارم رخی چو زر
وجه مرا ببین و ازان لب نبات ده
دل در کمند زلف تو افتاد و شد اسیر
از بند آهوی حرم است او نجات ده
جز یاد دوست هر چه بود هست مهملات
ای دل بیا و ترک همه مهملات ده
نشناخت قدر خاک کف پای تو رقیب
ای مه به داغ آتش هجران برات ده
فصل صبوح زان می حمراکه خورده ای
ساقی مرا به لطف ازآن باقیات ده
خواهی تو صوفیا که بیابی ز خود حضور
بردار از وطن دل و ترک هرات ده