تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - ما ز نادانی، ز بس بدبین و بدخواه خودیم
ما ز نادانی، ز بس بدبین و بدخواه خودیم
راه ناامن است، تا جایی که همراه خودیم
رهزنی ما را نباشد، چون خودی در راه دوست
در طریق بندگی القصه خود چاه خودیم
هرکجا افتاد کاهی قد بیاری کرد راست
در میان همدمان شرمنده کاه خودیم
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
کوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!
همچو حرفی کز کتاب افتاده باشد برکنار
گر بصورت دورم از یاران، بمعنی باهمیم
صبح تا شب باد پیما، شب سراسر غنچه خسب
بوستان زندگی را ما همانا شبنمیم
میتوان با چرب و نرمی، خصم را بستن زبان
ما ز خوی نرم، بر زخم دهنها مرهمیم
بر نمی آید ز قوت، آنچه می آید ز ضعف
پشت شمشیر است اگر خصم توانا، ما دمیم!
جلوه کردن ز آن سهی قد، گرد سرگشتن ز ما
قامت او هر کجا باشد علم، ما پرچمیم
شور ما در تلخ گویی واعظ از عین صفاست
در مذاق خلق اگر ناخوش چو آب زمزمیم!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۹۸ - برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم
برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم
گشته موی کاسه زانو خط پیشانیم
این رگ گردن که من از اهل دانش دیده ام
می توان برد ای فلاطون رشک بر نادانیم
در محبت بر نمی آید بلا با صبر من
بس نباشد سیلی، از بس تشنه ویرانیم
از پی تحصیل رزق ما عرق ریزد سحاب
روز و شب چون ابر، من در گریه از بی نانیم
جای بال افشانی من، عالم تجرید بود
کرده واعظ پای بند این جهان فانیم
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیم
چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیم
ما بعمر رفته اکنون زندگانی میکنیم
وقت رفت گشته، باید وام دلها باز داد
زین سبب با دوستان نامهربانی میکنیم
مانده ته مینایی از درد و شراب زندگی
یک دو روزی نیز با آن کامرانی میکنیم
میکند اکنون ز ما گل آرزوها رنگ رنگ
ما بهار خویشتن را در خزانی میکنیم
گشته تن خالی ز مغز و، در تلاش دولتیم
آشنایی با هما در استخوانی میکنیم
پنبه سان شاید که در گیرد دل نرمی ز ما
با دل سختی چو سنگ آتش فشانی میکنیم
بیشتر وا میکنیم از بهر این غداره جا
ما که پهلو خالی از دنیای فانی میکنیم
پهلوانی نیست واعظ کوه را برداشتن
دل چو برداریم از خود، پهلوانی میکنیم
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - ریخت دندان و، گره در بند نان ما همچنان
ریخت دندان و، گره در بند نان ما همچنان
رفت چشم از کارو، در خواب گران ما همچنان
باغ هستی راست فصل برگ ریزان حواس
در تلاش رنگ، چون برگ خزان ما همچنان
راست کیشان پر بر آوردند از این منزل چو تیر
پای بند خانه داری، چون کمان ما همچنان
یک جهت شد جاده، آخر دامن منزل گرفت
هر طرف سرگشته چون ریگ روان ما همچنان
نام عنقا شد جهان پیما ز فیض نیستی
از وجود خویش بی نام و نشان ما همچنان
تا سحر بر گرد شمع خویشتن پروانه ام
میکنیم از دوری او، خود کشان ما همچنان
کاست از خط ماه رویش، مهر ما یک مو نکاست
پیر شد آن شوخ و، از عشقش جوان ما همچنان
همچو مه ز آن مهر تابان، گشته پر آغوش ما
از فراغش باز میکاهیم جان ما همچنان
تار زلف از سرگذشت و، رو بپای او نهاد
چون گره وامانده در موی میان ما همچنان
از طراوت بوستانی را گلش سیراب کرد
تشنه آن چهره آتش فشان ما همچنان
با دل او رحم و، با لب خنده، با چشمش نگاه
آشنا گشتند و، از بیگانگان ما همچنان
ابرسان واعظ بما غیر از عرق ریزی نماند
در طلب مانند برق آتش عنان ما همچنان
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - در تنم گردید داغش دردمند استخوان
در تنم گردید داغش دردمند استخوان
درد افتاده است در جسمم ببند استخوان
تا نیابد راه بیرون شد، ز جسمم درد او
عقده هایم کرده چون نی کوچه بند استخوان
تا عنان گیرش نگردد، لذت آسودگی
درد از جسمم برون تازد سمند استخوان
نیست جان غافلت را آگهی از مغز کار
ورنه چون موران نگشتی پای بند استخوان
در میان دردها واعظ بسی گردیده ام
درد عشق است اینکه می افتد پسند استخوان
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - پیش لطفش میتوان با روسیاهی ساختن
پیش لطفش میتوان با روسیاهی ساختن
لیک رو نتوان ز شرم بی گناهی ساختن
چند پوشی خلعت پوشیده رنگ از شراب
میتوان یک چند هم، با رنگ کاهی ساختن
میکند از بیم طوفان حوادث فارغت
ز آن همه در بافلوس خود چو ماهی ساختن
گر بود لذت شناس بی سرانجامی کسی
میتوان با سر، برای بی کلاهی ساختن
همچو محراب از تواضع پیش خلق روزگار
نام خود را میتوانی قبله گاهی ساختن
هست کار عمر چون فوتی بدرگاه کریم
آه را میباید از دل زود راهی ساختن
ساختن از روی خواهش با بد و نیک جهان
به که با حکم قضا، خواهی نخواهی ساختن
فکر دستار زرت، دردسری شد دائمی
میتوان ز آن دائمی، با گاهگاهی ساختن
گر میان دوستان، خواهی سخن چینی کنی
چون قلم باید بننگ روسیاهی ساختن
نیست قانع آنکه دارد نعمتی مانند فقر
قانع آن باشد که بتواند بشاهی ساختن
منت سر هم کشد مشکل، چه جای تاج زر؟
میتواند هر که با او، گاهگاهی ساختن!
واعظ این سرمایه عمری که داری، زین دیار
میتوانی خویشتن را، خوب راهی ساختن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختن
برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختن
گریه حسرت بود بر عمر، دندان ریختن
نیست از ذکر زبانی جان ودل را هیچ فیض
باده بیهوشت نسازد، از گریبان ریختن
روزی هر کس مقدر گشته از کشت کرم
بر سر هر دانه یی تا کی چو باران ریختن؟!
تیغ اگر آید به فرق از تیره روزی، دم بدم
اشک خود چون شمع نتوان پیش یاران ریختن
میتوان در پای دشمن ریخت واعظ خون خویش
آب روی خویش پیش دوست نتوان ریختن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - از کمی پیوسته باید بیشی خود خواستن
از کمی پیوسته باید بیشی خود خواستن
میفزاید روشنایی شمع را از کاستن
کعبتین آسا درین دیرین بساط ششدری
نقش کس تا می نشیند، بایدش برخاستن
تا شوی ممتاز، در اصلاح کار خود بکوش
میدهد بر سرفرازی نخل را پیراستن
زیب و زینت نیکمردان را همان نیکی بس است
حسن کامل فارغست از منت آراستن
پای بند این جهان را، لاف آزادی خطاست
از سر خس نیست ممکن شعله را برخاستن
خودنمایی ناقصان را موجب رسواییست
میشود پیدا قد کوتاه در برخاستن
جرم را واعظ در آن درگاه روی دیگر است
عذر تقصیرم، همان تقصیر خواهد خواستن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - پهلوانی نیست سنگی یا گلی برداشتن
پهلوانی نیست سنگی یا گلی برداشتن
پهلوانی چیست؟ باری از دلی برداشتن!
پیش صاحب دیدگان، رقص نشاط همت است
دست احسان جانب هر سائلی برداشتن
تخم سعی و، آب چشم و، خاک هستی داده اند
تخم میباید فشاندن، حاصلی برداشتن
یک گل سیراب از بهر دماغ ما بس است
کو سر برگ دلی دادن، دلی برداشتن؟!
رفت وقت عاشقی واعظ بمرگ خود بمیر!
چند این منت ز تیغ قاتلی برداشتن؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدن
بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدن
گل ببد خواه خود، از روی جفا نتوان زدن
هر که با دست تهی، بار کسان بر دل نهاد
همچو کشتی میتواند پای بر توفان زدن
ناامیدی بسکه در ایام ما گردیده عام
ناید از چاک گریبان، دست بر دامان زدن
نازک اندامی که من دیدم، ستم باشد برو
از پی قتلم بر آن موی کمر، دامان زدن
باغبان از دیدن گلزار حسنش رسم کرد
بر گلستان از خیابان ها خط بطلان زدن
پیش واعظ ابر و برق مزرع آسودگی
گریه برخود کردنست و، خنده بر دوران زدن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - گر بسیر گلشن، آن حیرت فزا خواهد شدن
گر بسیر گلشن، آن حیرت فزا خواهد شدن
عندلیب از رنگ گل، پا در حنا خواهد شدن
گر چنین خواهند کاهیدن ز رشک قامتش
طوق قمری سرو را خلخال پا خواهد شدن
تیر مژگان گر چنین جوشن شکافی میکند
حلقه های جوهر آیینه، وا خواهد شدن
مهر رخسارش گر از ابر نقاب آید برون
گریه ز اشکم خنده دندان نما خواهد شدن
گر ببیند پیچش زلف ترا، از حیرتش
در کف پا دود را آتش حنا خواهد شدن
کار کی ما را به آن کنج دهن افتاده است
کار ما را گر نسازی، کار ما خواهد شدن!
گر چنین، در خرج افغان، باددستی میکند
واعظ ما زود بی برگ و نوا خواهد شدن!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - قامتم گر این چنین از غم دو تا خواهد شدن
قامتم گر این چنین از غم دو تا خواهد شدن
هم ز خود چون بید مجنونم، عصا خواهد شدن
خضر اگر باشی، بنخل زندگانی دل مبند
عاقبت آب بقا، باد فنا خواهد شدن
کاسه فغفور کز آواره نخوت پر است
بیصدا چون کاسه کشگول گدا خواهد شدن
آنکه از کبر است سر تا پا رگ گردن چو شمع
عاقبت چین جبینش، نقش پا خواهد شدن
گرچه خود را با طناب زندگی پیچیده یی
بند بندت عاقبت از هم جدا خواهد شدن
جانب افتادگان، دستی که میسازی دراز
در کفت هنگام افتادن، عصا خواهد شدن
هر کف نانی، که در انبان درویشی کنی
پیش حق از بهر تو دست دعا خواهد شدن
سایه دست نوازش بر سر بیچارگان
در قیامت، برگ نخل مدعا خواهد شدن
الفتی کاین جسم لاغر با قناعت کرده است
استخوانم عاقبت رزق هما خواهد شدن
از چراغ مهر گیتی، روشنی واعظ مجوی
کلبه ما روشن از صبح جزا خواهد شدن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدن
با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدن
شمع سان سر تا بپا چشم و عصا باید شدن
شد چو دندانی مرا از عقد دندان ها جدا
گشت معلومم که از یاران جدا باید شدن
چشم و گوش و فکر و هوش و شوق و ذوق و دست و پا
پیش رفتند و، مرا نیز از قفا باید شدن!
گنده و، مردار و، کرم افتاده و، خاک سیاه!
دانی ای نازک بدن، آخر چها باید شدن؟!
چون ننالم همچو نی، یک بند از داغ فراق
بند بندم را، ز یکدیگر جدا باید شدن
تنگنای خانه دل را غم مردن بس است
از برای زندگی، غمگین چرا باید شدن؟!
بار سنگین است، باید جمله تن شد ترک سر
راه پر سنگ است، یکسر پشت پا باید شدن
غیرت راه محبت، بر نمی تابد رفیق
همرهی گر بایدت، از غم دوتا باید شدن
سیم و زر از خاکساری افسر شاهان شوند
تاج سر خواهی که باشی، خاک پا باید شدن!
گریه اطفال، واعظ وقت زاییدن ز چیست؟
زین که ساکن در جهان بی بقا باید شدن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزن
گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزن
نام خود را خط بطلان، از رگ گردن مزن
لب مجنبان از برای هرزه گفتن هر نفس
بر چراغ اعتبار خویشتن، دامن مزن
گر سخن خواهی کنی، عیب سخن کردن بگو
گر نخواهی تن زد، از حرف خموشی تن مزن
روشنایی خانه دل را، ز چشم عبرت است
بیش ازین از خواب غفلت، گل بر این روزن مزن
پهن دشتی، چون فضای عالم تجرید نیست
خیمه دل بیش ازین در تنگنای تن مزن
آفتی چون رد سائل نیست منعم، مال را
آتشی از حسرت موران، برین خرمن مزن
با تواضع میتوانی جان دشمن را گرفت
جز بشمشیر خمیدن، خصم را گردن مزن
آنچه منعم راست در کف، مفلسان را در دلست
شاخ گل گو خنده بر خاکستر گلخن مزن
گر ظفر خواهی چو واعظ خاک ره شو خصم را
خاک غیر، از گرد خود، بر دیده دشمن مزن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - خویش را آزاد خواهی، صید دام دوست کن
خویش را آزاد خواهی، صید دام دوست کن
از غم عالم بخر خود را، غلام دوست کن
چون به مجلس پا گذاری، اول از روی ادب
دست رد بر سینه خود نه، سلام دوست کن
هر دو عالم را اگر زیر نگین خواهد کسی
گو برو نقش نگین دل بنام دوست کن
تخت دل را تکیه گاه شوکت یادش بساز
بر دو عالم سروری از احتشام دوست کن
تا بکام دشمنان خود را نبینی روز و شب
خویش را واعظ، ز ناکامی بکام دوست کن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کن
یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کن
با هوای کوی خود زین مستیم هشیار کن
دور کن نیش هوسهای جهان را از دلم
غنچه ام را در هوای خود گل بی خار کن
تا ز خون فاسد اندیشه ها گردم سبک
از نگاه اعتبارم، نشتری در کار کن
خاطرم را از غم دنیا بده پای گریز
زاریم را از هوسهای جهان بیزار کن
تیره شد دل از خیال خط سبز گلرخان
چهره آیینه ام را، پاک ازین زنگار کن
تا درو سوزد خس و خاشاک هر اندیشه یی
آتش سوز دلم را، دامنی در کار کن
از سموم بی غمی، واعظ بسی پژمرده است
از هوای خود، گلش را شبنمی در کار کن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۳۱ - دیده چون شبنم، برین گلزار عبرت باز کن
دیده چون شبنم، برین گلزار عبرت باز کن
گریه بر انجام کار خویشتن آغاز کن
چشم رفت و،گوش رفت و، عقل رفت و،هوش رفت
ای دل آمد آمد مرگست، چشمی باز کن!
استخوانت گشت چون نی، ناله یی از دل بر آر
قامتت شد چنگ، قانون فغان را ساز کن
یک دوروزی خواب غفلت کن، بچشم دل حرام
تا قیامت در فراش خاک، خواب ناز کن
خاک پا شو، تا شود دشمن زبد گویی خموش
خویشتن را سرمه خصم بلند آواز کن
زهر چشمش نوش کردن، کار هر بیظرف نیست
میکش ای دل ناز آن طناز و، بر خود ناز کن
واعظ این وحشت سرا کی جای بال افشانی است؟
گر فراغ بال خواهی، زین قفس پرواز کن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن
بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن
بندگی جز خاکساری نیست، استغنا مکن
مصحف دل را که هر حرفیست از وی صد کتاب
کاغذ حلوای شیرین کاری دنیا مکن
یاد گیر از بید مجنون، شیوه افتادگی
گر گذارند اره بر فرق تو، سر بالا مکن
خود، سر بالا نکردن؛ درع، تن در دادنست؛
هست چون آن، گر جهان دشمن شود، پروا مکن
نیست ما را طاقت زهر فراق دوستان
در دلم ای شهد غم تا میتوانی جا مکن
هست چون بست و گشاد کارها در دست حق
دل بغیر حق مبند و، لب بجز حق وا مکن
غم،شراب و؛لب،گزک:افغان، سرود و:گریه، ساز!
عیش کن با دوست واعظ، شکوه دنیا مکن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - پشت دست از حسرت دینار با دندان مکن
پشت دست از حسرت دینار با دندان مکن
دل بکن از جیفه دنیا، و چندین جا مکن
از برای سبزه یی، نخلی ز پا نتوان فگند
بهر برگ عیش، از دل ریشه ایمان مکن
پست خلقی مشکن، ای ظالم برای یک شکم
پوست، صد درویش را، از بهر یک انبان مکن
ای که بر جان فقیران برده یی ناخن فرو
غیر دندان طمع، ای سگ صفت، زیشان مکن
گر دلی ویران کنی، به ز آن چه خواهی ساختن؟!
خانه موری برای وسعت ایوان مکن!
غیر یک جان کندن ای واعظ نمی آید ز تو
از برای زندگی، در زندگی هم جان مکن