تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سوزنی سمرقندی : مسمطات
شمارهٔ ۱ - در مدح افتخار دین علی
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویش
برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش
کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویش
خواند از گلبن بگلبن یار خود را سوی خویش
تا مرا روز نشاط مهتر خوشخوی خویش
این دهد یاری بمداحی و آن اندر غزل
آب روشن تیره گشت از ژاله ابر بهار
خاک تیره گشت روشن از فروغ لاله زار
ابر نیسانرا ببار آورد در شاهوار
غنچه از شوخی ببر بگرفت آن در را ببار
لاله سیراب درینسان پر از رنگ و نگار
درج در شاهوار است از عقیق آبدار
گفتئی لاله است یارب با لب و دندان یار
گر نبودی تیره دل چون خصم دهقان اجل
نرگس خوشبوی باز از خواب خوش بیدار شد
چشم بی دیدار او باز از در دیدار شد
در چمن با شنبلید و با بنفشه یار شد
سبزه چون دیبا و گل چون نافه تاتار شد
بوی و رنگ سنبل و دیباش بستانخوار شد
بوستان آرای هم بزاز و هم عطار شد
ابر نیسان رایگان غواص لؤلؤ بار شد
تا بکف راد ممدوحم زنند او را مثل
افتخار دین علی فرزند فخرالدین خال
آنکه زینت یافت گیتی زو چو رو از زلف و خال
فخر دین خال با قدر سپهر است از کمال
افتخار دین علی چون آفتابست از جمال
زان سپهر سروری و حشمت و جاه و جلال
آفتابی گر چنو پیدا شود نبود محال
آن سپهر بی فنا وین آفتاب بیزوال
تا قیام ساعه باد آن بی غبار این بی زلل
آن خداوندی که طبعش چون بهار آراسته است
سرو بستان سری از جاه او بر خواسته است
از مکاره وز معایب سربسر پیراسته است
دست او از دوستی سائل عدوی خواسته است
روی بخت او همیشه چون مه ناکاسته است
خط امرش حصن امن خلق را پیراسته است
خلق را با بسته چون باران حاجت خواسته است
باد و کف راد او باران و ابل کم ز طل
آن خداوندی که فردوس است ازو شهر نسف
اهل حضرت راست از اقبال او جاه و شرف
بر خلایق ناید از وی جز مراعات و لطف
مردمی از خلق او زاید چو لؤلؤ از صدف
نیست جز وی در صف آزادگی دارای صف
مال دربازد بجود و مردمی از کلک و کف
در هنرمندیست گوئی صاحب رأی خلف
در جوانمردیست گوئی حاتم طی را بدل
مهتری کز وی برونق گشته کار مهتری
مهتران در خدمتش بندند بار مهتری
تازه شد زو سیرت و رسم و شعار مهتری
چون سرای اوست عز و افتخار مهتری
در سرای اوست یکسر گیر و دار مهتری
شد فزون از اعتبارش اعتبار مهتری
شاد و برخوردار باد از روزگار مهتری
تا حسود او شود غمخوار و خوار و باخلل
ای جوانبختی که تخت بختت از کیوان براست
در فلک فرمانبر رأی تو سعد اکبر است
بر بداندیشان تو بهرام کینه گستر است
مجلس بزم ترا خورشید رخشان ساغر است
چون قدح گیری بمجلس زهره چون رامشگر است
چون قلم گیری ترا تیر فلک چون چاکر است
مه بهر ماهی دوره چون نعل زرین پیکر است
بر امید نعل اسب تو گردد لعل
ای یگانه مهتر فرزانه راد بی مثیل
ای کف راد تو ارزاق خلایق را کفیل
در هنرمندی و رادی بی عدیل و بی بدیل
صاحب صمصام را هستی بهم نامی عدیل
افتخار آرد بتو دین جهاندار جلیل
فخر دین بدخواه جاهت را بخواهد مر ذلیل
جاه تو خواهد عریض و عمر تو خواهد طویل
عز و اقبال تو خواهد بی زوال و لم یزل
خاندان فخر دین دایم بتو معمور باد
طبع فخرالدین همه ساله بتو مسرور باد
مردل و چشم ترا از تو سرور و نور باد
مهر تو در دل چنان چون سر دل مستور باد
چشم بد از دوستدار دولت تو دور باد
حاسد جاهت بدل محزون بتن رنجور باد
دهر بر اعدا و بر احباب تو زنبور باد
قسمت این طعن نیش و بهر آن طعم عسل
برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش
کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویش
خواند از گلبن بگلبن یار خود را سوی خویش
تا مرا روز نشاط مهتر خوشخوی خویش
این دهد یاری بمداحی و آن اندر غزل
آب روشن تیره گشت از ژاله ابر بهار
خاک تیره گشت روشن از فروغ لاله زار
ابر نیسانرا ببار آورد در شاهوار
غنچه از شوخی ببر بگرفت آن در را ببار
لاله سیراب درینسان پر از رنگ و نگار
درج در شاهوار است از عقیق آبدار
گفتئی لاله است یارب با لب و دندان یار
گر نبودی تیره دل چون خصم دهقان اجل
نرگس خوشبوی باز از خواب خوش بیدار شد
چشم بی دیدار او باز از در دیدار شد
در چمن با شنبلید و با بنفشه یار شد
سبزه چون دیبا و گل چون نافه تاتار شد
بوی و رنگ سنبل و دیباش بستانخوار شد
بوستان آرای هم بزاز و هم عطار شد
ابر نیسان رایگان غواص لؤلؤ بار شد
تا بکف راد ممدوحم زنند او را مثل
افتخار دین علی فرزند فخرالدین خال
آنکه زینت یافت گیتی زو چو رو از زلف و خال
فخر دین خال با قدر سپهر است از کمال
افتخار دین علی چون آفتابست از جمال
زان سپهر سروری و حشمت و جاه و جلال
آفتابی گر چنو پیدا شود نبود محال
آن سپهر بی فنا وین آفتاب بیزوال
تا قیام ساعه باد آن بی غبار این بی زلل
آن خداوندی که طبعش چون بهار آراسته است
سرو بستان سری از جاه او بر خواسته است
از مکاره وز معایب سربسر پیراسته است
دست او از دوستی سائل عدوی خواسته است
روی بخت او همیشه چون مه ناکاسته است
خط امرش حصن امن خلق را پیراسته است
خلق را با بسته چون باران حاجت خواسته است
باد و کف راد او باران و ابل کم ز طل
آن خداوندی که فردوس است ازو شهر نسف
اهل حضرت راست از اقبال او جاه و شرف
بر خلایق ناید از وی جز مراعات و لطف
مردمی از خلق او زاید چو لؤلؤ از صدف
نیست جز وی در صف آزادگی دارای صف
مال دربازد بجود و مردمی از کلک و کف
در هنرمندیست گوئی صاحب رأی خلف
در جوانمردیست گوئی حاتم طی را بدل
مهتری کز وی برونق گشته کار مهتری
مهتران در خدمتش بندند بار مهتری
تازه شد زو سیرت و رسم و شعار مهتری
چون سرای اوست عز و افتخار مهتری
در سرای اوست یکسر گیر و دار مهتری
شد فزون از اعتبارش اعتبار مهتری
شاد و برخوردار باد از روزگار مهتری
تا حسود او شود غمخوار و خوار و باخلل
ای جوانبختی که تخت بختت از کیوان براست
در فلک فرمانبر رأی تو سعد اکبر است
بر بداندیشان تو بهرام کینه گستر است
مجلس بزم ترا خورشید رخشان ساغر است
چون قدح گیری بمجلس زهره چون رامشگر است
چون قلم گیری ترا تیر فلک چون چاکر است
مه بهر ماهی دوره چون نعل زرین پیکر است
بر امید نعل اسب تو گردد لعل
ای یگانه مهتر فرزانه راد بی مثیل
ای کف راد تو ارزاق خلایق را کفیل
در هنرمندی و رادی بی عدیل و بی بدیل
صاحب صمصام را هستی بهم نامی عدیل
افتخار آرد بتو دین جهاندار جلیل
فخر دین بدخواه جاهت را بخواهد مر ذلیل
جاه تو خواهد عریض و عمر تو خواهد طویل
عز و اقبال تو خواهد بی زوال و لم یزل
خاندان فخر دین دایم بتو معمور باد
طبع فخرالدین همه ساله بتو مسرور باد
مردل و چشم ترا از تو سرور و نور باد
مهر تو در دل چنان چون سر دل مستور باد
چشم بد از دوستدار دولت تو دور باد
حاسد جاهت بدل محزون بتن رنجور باد
دهر بر اعدا و بر احباب تو زنبور باد
قسمت این طعن نیش و بهر آن طعم عسل
سوزنی سمرقندی : مسمطات
شمارهٔ ۲ - در مدح صدرالدین
خسرو سیارگان بیرون شد از برج حمل
برج تو از فر خسرو یافت مقدار و محل
مال و گنج گاه قسمت کرد بر سهل و جبل
بست بستان را از گوهرهای گوناگون جلل
از جواهر شد مرصع باغ و بستان زین قبل
سخت بی همتا و نادر باشد از روی مثل
خسرو اندر آسمان وینجا پدید از وی عمل
همچو اینجا صاحب و اقبال او بر آسمان
بوی زلف دلربایان باد بر صحرا وزید
همچو خط جانفزا دمید از خاک خوید
آب چشم ابر عاشق وار بر بستان چکید
همچو روی نیکوان در بوستان گل بشکفید
بلبل اندر بوستان شد مست ناخورده نبید
مست وار از عشق گل دستان و الحان برکشید
از پس پیری جوانی در جهان آید پدید
گوئی از اقبال صاحب همچو جنت شد جهان
باغ و بستان از در دیدار شد دیدار کن
کار عشرت ساز و کار دیگر اندر کار کن
لهو و شادی و نشاط و خرمی بسیار کن
با بتان و گلرخان آهنگ زی گلزار کن
عیش را تدبیر ساز و لهو را هنجار کن
عندلیب خفته را از خواب خوش بیدار کن
بستن با عندلیب چابک الحان یار کن
مدح صدر دین و دنیا صاحب عادل بخوان
صاحب عادل که ظلم اندر گداز از عدل او
بر دل ظالم نهد مظلوم گاز از عدل او
رسم و آئین عمر شد تازه باز از عدل او
جفت گردد در رمه گرگ و نهاز از عدل او
بر سر شاهین و در بازوی باز از عدل او
میکند کبک و کبوتر جای باز از عدل او
می کند از صعوه شهباز احتراز از عدل او
سازد اندر جنگل شهباز صعوه آشیان
آن خداوندی که از بخت جوان و رای پیر
ملک را بر ملک داران از قلم دارد چو تیر
از چنو دستاربندی بی عدیل و بی نظیر
نیست الحق تاجدار ملک تورانرا گزیر
از صریر کلک صدر و فر فرخنده ضمیر
فرخ و میمون بود بر پادشا تاج و سریر
پادشاهی را که باشد صاحب عادل وزیر
گردد از اقبال صاحب پادشا صاحبقران
ای ندیده چشم دولت چون تو صاحبدولتی
هرکه بیند روی تو زان پس نبیند محنتی
نیست در گیتی چو تو صدر مبارک طلعتی
نیست بر روی زمین مثل تو گردون همتی
از خلایق نیست چون تو نیک خلق و سیرتی
معنئی تو از جهان و دیگران چون صورتی
هستی از ایزد تعالی بندگانرا نعمتی
شکر گویم از تو تا بر ما بمانی جاودان
هرکه خواهد کز شرف بر آسمان پهلو زند
چنگ در فتراک صاحبدولتی چون تو زند
وانکه یک گام از خط فرمان تو یکسو زند
چرخ نگذارد مران یک گام را تا دو زند
دهر بر اعدای تو تیغ از دل و بازو زند
دهر چون تیغع از دل و بازو زند نیکو زند
وانکه در حکم تو بنهد گردن و زانو زند
مرکب دولت درآرد بخت نیکش زیر ران
ای همه دنیا باقبال تو شادان شاد باش
دین قوی بنیاد شد از تو قوی بنیاد باش
عالم از داد تو آبادان شود باداد باش
عالم آبادان کن و در عالم آباد باش
خلق هست از تو بآزادی ز غم آزاد باش
عام مسگین را بباب داد دادن داد باش
مر عروس دولت جاوید را داماد باش
وز سبکباری رعیت ساز کابین گران
تا جهان باشد جهان بادا بکام و رأی تو
ملک در فرمان کلک مملکت آرای تو
سرمه چشم بزرگان باد خاک پای تو
وز بزرگان هیچکس ننشیند اندر جای تو
باد در حفظ ملک دین تو و دنیای تو
دولت و اقبال باد این بنده آن مولای تو
همچو گردون سبز بادا فرق گردون سای تو
وز بد گردون تن و جان تو بادا در امان
برج تو از فر خسرو یافت مقدار و محل
مال و گنج گاه قسمت کرد بر سهل و جبل
بست بستان را از گوهرهای گوناگون جلل
از جواهر شد مرصع باغ و بستان زین قبل
سخت بی همتا و نادر باشد از روی مثل
خسرو اندر آسمان وینجا پدید از وی عمل
همچو اینجا صاحب و اقبال او بر آسمان
بوی زلف دلربایان باد بر صحرا وزید
همچو خط جانفزا دمید از خاک خوید
آب چشم ابر عاشق وار بر بستان چکید
همچو روی نیکوان در بوستان گل بشکفید
بلبل اندر بوستان شد مست ناخورده نبید
مست وار از عشق گل دستان و الحان برکشید
از پس پیری جوانی در جهان آید پدید
گوئی از اقبال صاحب همچو جنت شد جهان
باغ و بستان از در دیدار شد دیدار کن
کار عشرت ساز و کار دیگر اندر کار کن
لهو و شادی و نشاط و خرمی بسیار کن
با بتان و گلرخان آهنگ زی گلزار کن
عیش را تدبیر ساز و لهو را هنجار کن
عندلیب خفته را از خواب خوش بیدار کن
بستن با عندلیب چابک الحان یار کن
مدح صدر دین و دنیا صاحب عادل بخوان
صاحب عادل که ظلم اندر گداز از عدل او
بر دل ظالم نهد مظلوم گاز از عدل او
رسم و آئین عمر شد تازه باز از عدل او
جفت گردد در رمه گرگ و نهاز از عدل او
بر سر شاهین و در بازوی باز از عدل او
میکند کبک و کبوتر جای باز از عدل او
می کند از صعوه شهباز احتراز از عدل او
سازد اندر جنگل شهباز صعوه آشیان
آن خداوندی که از بخت جوان و رای پیر
ملک را بر ملک داران از قلم دارد چو تیر
از چنو دستاربندی بی عدیل و بی نظیر
نیست الحق تاجدار ملک تورانرا گزیر
از صریر کلک صدر و فر فرخنده ضمیر
فرخ و میمون بود بر پادشا تاج و سریر
پادشاهی را که باشد صاحب عادل وزیر
گردد از اقبال صاحب پادشا صاحبقران
ای ندیده چشم دولت چون تو صاحبدولتی
هرکه بیند روی تو زان پس نبیند محنتی
نیست در گیتی چو تو صدر مبارک طلعتی
نیست بر روی زمین مثل تو گردون همتی
از خلایق نیست چون تو نیک خلق و سیرتی
معنئی تو از جهان و دیگران چون صورتی
هستی از ایزد تعالی بندگانرا نعمتی
شکر گویم از تو تا بر ما بمانی جاودان
هرکه خواهد کز شرف بر آسمان پهلو زند
چنگ در فتراک صاحبدولتی چون تو زند
وانکه یک گام از خط فرمان تو یکسو زند
چرخ نگذارد مران یک گام را تا دو زند
دهر بر اعدای تو تیغ از دل و بازو زند
دهر چون تیغع از دل و بازو زند نیکو زند
وانکه در حکم تو بنهد گردن و زانو زند
مرکب دولت درآرد بخت نیکش زیر ران
ای همه دنیا باقبال تو شادان شاد باش
دین قوی بنیاد شد از تو قوی بنیاد باش
عالم از داد تو آبادان شود باداد باش
عالم آبادان کن و در عالم آباد باش
خلق هست از تو بآزادی ز غم آزاد باش
عام مسگین را بباب داد دادن داد باش
مر عروس دولت جاوید را داماد باش
وز سبکباری رعیت ساز کابین گران
تا جهان باشد جهان بادا بکام و رأی تو
ملک در فرمان کلک مملکت آرای تو
سرمه چشم بزرگان باد خاک پای تو
وز بزرگان هیچکس ننشیند اندر جای تو
باد در حفظ ملک دین تو و دنیای تو
دولت و اقبال باد این بنده آن مولای تو
همچو گردون سبز بادا فرق گردون سای تو
وز بد گردون تن و جان تو بادا در امان
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۸ - دهقان زاده
مدح دهقان زاده طبع از زنگ بزداید مرا
تا نگویم مدحت او، طبع نگشاید مرا
تا نکوخواه ویم، دولت نکو خواهد مرا
تا ستایم مرورا، ایام بستاید مرا
شب چو بندیشم که فردا سر نهم بر آستانش
بامدادان از شرف سر بر فلک ساید مرا
گر صلت گیرم ز دست دیگران بسیار چیز
تا نگیرم اندکی زو، کار برناید مرا
اندکش بسیار به باشد ز بسیار کسان
من همی دانم که خود اندک نفرماید مرا
از برای آنکه زو عیدی بیابم روز عید
بر تن این سی روز، روزه هیچ نگزاید مرا
از گراینده نباشد سیم او در جیب من
از سبکباری به ناگه باد برباید مرا
هست ارزانی بدان آن مهتر آزاده خلق
کز ثنای او زبان در کام ناساید مرا
جز ثنای او مبادا زینتی در شعر من
تا بدان گاهی که از خاطر سخن زاید مرا
تا نگویم مدحت او، طبع نگشاید مرا
تا نکوخواه ویم، دولت نکو خواهد مرا
تا ستایم مرورا، ایام بستاید مرا
شب چو بندیشم که فردا سر نهم بر آستانش
بامدادان از شرف سر بر فلک ساید مرا
گر صلت گیرم ز دست دیگران بسیار چیز
تا نگیرم اندکی زو، کار برناید مرا
اندکش بسیار به باشد ز بسیار کسان
من همی دانم که خود اندک نفرماید مرا
از برای آنکه زو عیدی بیابم روز عید
بر تن این سی روز، روزه هیچ نگزاید مرا
از گراینده نباشد سیم او در جیب من
از سبکباری به ناگه باد برباید مرا
هست ارزانی بدان آن مهتر آزاده خلق
کز ثنای او زبان در کام ناساید مرا
جز ثنای او مبادا زینتی در شعر من
تا بدان گاهی که از خاطر سخن زاید مرا
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - سوگند ما
خسرو آل امیران ای امیران سخن
در ثنا و مدح تو روشن دل و روشن ضمیر
صدر دریا دل نظام الدین که باشد از قیاس
پیش دریای دل بیحد تو، دریا غدیر
ای بیدل سیم و زر از غایت جود و کرم
دست راد ت ز پا افتادگان را دستگیر
پایت ار رنجور شد از سوزن زرین رکاب
یکدو روز آسوده شو بر گوشه سیمین سریر
چون ز دست راد تو خلق جهان در راحتند
دست خود بر پای خود نه تا شوی راحت پذیر
تا بخاک پای تو سوگند ما باشد درست
بر زمین بخرام خوش، تا گرددت سهل و یسیر
در ثنا و مدح تو روشن دل و روشن ضمیر
صدر دریا دل نظام الدین که باشد از قیاس
پیش دریای دل بیحد تو، دریا غدیر
ای بیدل سیم و زر از غایت جود و کرم
دست راد ت ز پا افتادگان را دستگیر
پایت ار رنجور شد از سوزن زرین رکاب
یکدو روز آسوده شو بر گوشه سیمین سریر
چون ز دست راد تو خلق جهان در راحتند
دست خود بر پای خود نه تا شوی راحت پذیر
تا بخاک پای تو سوگند ما باشد درست
بر زمین بخرام خوش، تا گرددت سهل و یسیر
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - مطایبه
قصه ملک سلیمان دی بخواندم در سیر
راست همچون قصه دوش من آمد سربسر
کامدندم دو پری پیکر پسر مهمان چنانک
خاتمی بودی دهان هر یک از لعل و شکر
تا بدو پیکر برآمد روشنی در تیره شب
از جمال و چهره آن دو پری پیکر پسر
همچو مرغان در هوا بر روی گردون اختران
از برای سایه داری در فکنده پربپر
چند ازین ریش آوران با چند دیوان گرد بام
خفته بی بالین یکایک سربزیر و . . . ن زبر
غلت غولی میزدندی همچو غولان هر سوی
جامگی حلاج و درزی موزه دورو کفشگر
جنگ مار و خارپشت آغاز کرده یک گروه
مار آنرا خارپشت این همی خائید سر
یک گره نظار گشته جنگ را در زیر دلق
چون کشف از زیر کاسه خیره بیرون می نگر
همچو آصف بود اندر صف ایشان زیرکی
رأی ما افتادش از تدبیر و فرهنگ و هنر
با پری و دیو و مرغان و اصف و خاتم همی
دیده سلمانی بچه خود را سلیمان دگر
نخوت ملک سلیمان رسته شد در شعر من
هر زمان مالج من پخته تر و من خامتر
آرزوی تخت و باد آمد که بردند مرا
در غدا و در عشا هر روز یکماهه سفر
کاندر آمد باد و چون تخت سلیمان برگرفت
جای خواب ما همی یک نیزه تا بالای سر
گرنه باد بوق من کم گشته بودی بیم بود
باد بردی مرمرا با کودکان وقت سحر
مرمرا با جمله همخوابان من زان جایگاه
خواست تا برتر برد با خویشتن گفتم اگر
باد بشناسد که من دیوم سلیمان نیستم
رنج من گردد هبا امید من گردد هدر
گر همه یکساله رهمان برده باشد بفکند
نه زمن یابد نشان کس نه زیارانم خبر
باد را گفتم که بادا اینچنین تندی مکن
گر مرا فرمانبری یکساعت این فرمان مبر
باد سردی کردن آغاز بد با تندی چنانک
گفتم از دوزخ نشان ز مهریر آمد مگر
تا بدو گفتم که مسخرگی همی کردم بلی
من سلیمان نیستم سلمانم از من درگذر
چاکر عین دهاقینم که هست از قدر و جاه
نایب صدر اجل والاصفی دین عمر
چاکر عین دهاقین را زبر پوشیدنی
گر قبائی بودی از صرصر نیفکندی پسر
وان قبائی را کجا دهقان سپهسالار داد
غرق شد با بخیه و با مردورزی و استر
راست همچون قصه دوش من آمد سربسر
کامدندم دو پری پیکر پسر مهمان چنانک
خاتمی بودی دهان هر یک از لعل و شکر
تا بدو پیکر برآمد روشنی در تیره شب
از جمال و چهره آن دو پری پیکر پسر
همچو مرغان در هوا بر روی گردون اختران
از برای سایه داری در فکنده پربپر
چند ازین ریش آوران با چند دیوان گرد بام
خفته بی بالین یکایک سربزیر و . . . ن زبر
غلت غولی میزدندی همچو غولان هر سوی
جامگی حلاج و درزی موزه دورو کفشگر
جنگ مار و خارپشت آغاز کرده یک گروه
مار آنرا خارپشت این همی خائید سر
یک گره نظار گشته جنگ را در زیر دلق
چون کشف از زیر کاسه خیره بیرون می نگر
همچو آصف بود اندر صف ایشان زیرکی
رأی ما افتادش از تدبیر و فرهنگ و هنر
با پری و دیو و مرغان و اصف و خاتم همی
دیده سلمانی بچه خود را سلیمان دگر
نخوت ملک سلیمان رسته شد در شعر من
هر زمان مالج من پخته تر و من خامتر
آرزوی تخت و باد آمد که بردند مرا
در غدا و در عشا هر روز یکماهه سفر
کاندر آمد باد و چون تخت سلیمان برگرفت
جای خواب ما همی یک نیزه تا بالای سر
گرنه باد بوق من کم گشته بودی بیم بود
باد بردی مرمرا با کودکان وقت سحر
مرمرا با جمله همخوابان من زان جایگاه
خواست تا برتر برد با خویشتن گفتم اگر
باد بشناسد که من دیوم سلیمان نیستم
رنج من گردد هبا امید من گردد هدر
گر همه یکساله رهمان برده باشد بفکند
نه زمن یابد نشان کس نه زیارانم خبر
باد را گفتم که بادا اینچنین تندی مکن
گر مرا فرمانبری یکساعت این فرمان مبر
باد سردی کردن آغاز بد با تندی چنانک
گفتم از دوزخ نشان ز مهریر آمد مگر
تا بدو گفتم که مسخرگی همی کردم بلی
من سلیمان نیستم سلمانم از من درگذر
چاکر عین دهاقینم که هست از قدر و جاه
نایب صدر اجل والاصفی دین عمر
چاکر عین دهاقین را زبر پوشیدنی
گر قبائی بودی از صرصر نیفکندی پسر
وان قبائی را کجا دهقان سپهسالار داد
غرق شد با بخیه و با مردورزی و استر
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - لکلک بچه
تا برون زد ناگهان از . . . یه سر لکلک بچه
دید سر چون . . . ایه بر بال پدر لکلک بچه
با سری چون . . . یه از . . . یه برون آورده سر
طرفه مرغی لکلک وزان طرفه تر لکلک بچه
بود همچون گوشتی کز وی گرفتی مورخوار
گشت زینسان چون کلان شد مار خور لکلک بچه
همچو گنجشک از تن او برگرفتی مور کور
گیرد ار منقار کودک مار بر لکلک بچه
هست بر لکلک زجیلان و بقم منقار وروی
پس چرا شد آبنوس و زرد بر لکلک بچه
از چه بر منقار و پای خویشتن وا کرده اند
رنگ دیگر لکلک و رنگ دگر لکلک بچه
رنگ رز رنگ سیه را معصف هرگز نکرد
کرد منقار سیه را معصفر لکلک بچه
دید لکلک را پری چون کاغذ مهره زده
زد تحیر تازه در سرهای پر لکلک بچه
از پر نورسته و از پوست پیدا آمده
کرده بازوها چو میخ نیشکر لکلک بچه
همچو لکلک هندوئی گفتن نیاموزد تمام
تا که در هندوستان فکند مقر لکلک بچه
هست لکلک بچه سلطان زاده گنجشککان
لایقست این نام بر گنجشک و بر لکلک بچه
بین که همچون ریدگان باشد ز دیبا پوستشان
هم ز بخت خوبشان دارد خبر لکلک بچه
بر فراز تخت بنشسته است و می خندد چو بخت
بر بداندیش رضا این عمر لکلک بچه
آن خداوندی که بر ریش بداندیشان او
کار . . . ن کردن نداند کس مگر لکلک بچه
تا نکوخواهان او در خانه دولت شوند
میگشاید لکلک از منقار در لکلک بچه
تا به جستن راه او باشد به سوی هندوی
پر همی آراید از بهر سفر لکلک بچه
دید سر چون . . . ایه بر بال پدر لکلک بچه
با سری چون . . . یه از . . . یه برون آورده سر
طرفه مرغی لکلک وزان طرفه تر لکلک بچه
بود همچون گوشتی کز وی گرفتی مورخوار
گشت زینسان چون کلان شد مار خور لکلک بچه
همچو گنجشک از تن او برگرفتی مور کور
گیرد ار منقار کودک مار بر لکلک بچه
هست بر لکلک زجیلان و بقم منقار وروی
پس چرا شد آبنوس و زرد بر لکلک بچه
از چه بر منقار و پای خویشتن وا کرده اند
رنگ دیگر لکلک و رنگ دگر لکلک بچه
رنگ رز رنگ سیه را معصف هرگز نکرد
کرد منقار سیه را معصفر لکلک بچه
دید لکلک را پری چون کاغذ مهره زده
زد تحیر تازه در سرهای پر لکلک بچه
از پر نورسته و از پوست پیدا آمده
کرده بازوها چو میخ نیشکر لکلک بچه
همچو لکلک هندوئی گفتن نیاموزد تمام
تا که در هندوستان فکند مقر لکلک بچه
هست لکلک بچه سلطان زاده گنجشککان
لایقست این نام بر گنجشک و بر لکلک بچه
بین که همچون ریدگان باشد ز دیبا پوستشان
هم ز بخت خوبشان دارد خبر لکلک بچه
بر فراز تخت بنشسته است و می خندد چو بخت
بر بداندیش رضا این عمر لکلک بچه
آن خداوندی که بر ریش بداندیشان او
کار . . . ن کردن نداند کس مگر لکلک بچه
تا نکوخواهان او در خانه دولت شوند
میگشاید لکلک از منقار در لکلک بچه
تا به جستن راه او باشد به سوی هندوی
پر همی آراید از بهر سفر لکلک بچه
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱ - باز باد اندر فتاد
از باد اندر فتاد این سرخ سر چیغوز را
باز بتوان معز کردن بر سر او . . . وز را
چون ستان من باز گردم سرش بر گنبد رسد
چون سقونی لعل سازد گنبد پیروز را
بامدادان در شود بیرون نیاید شام را
ور شبانگه در شود بیرون نیاید روز را
مچو ماری کو بهر سوراخ موری در شود
نشنود آهسته باش برمک و مسپوز را
چنگ در نیمور من زن خوش بمشت اندر بگیر
تا بچنگ آورده باشی مار دست آموز را
گر سر او را بزر و سیم درگیری رواست
این سراپا سیم انداز زر اندوز را
این جواب آن کجا گوید سنائی غزنوی
باز تابی در ده این زلفین عالمسوز را
باز بتوان معز کردن بر سر او . . . وز را
چون ستان من باز گردم سرش بر گنبد رسد
چون سقونی لعل سازد گنبد پیروز را
بامدادان در شود بیرون نیاید شام را
ور شبانگه در شود بیرون نیاید روز را
مچو ماری کو بهر سوراخ موری در شود
نشنود آهسته باش برمک و مسپوز را
چنگ در نیمور من زن خوش بمشت اندر بگیر
تا بچنگ آورده باشی مار دست آموز را
گر سر او را بزر و سیم درگیری رواست
این سراپا سیم انداز زر اندوز را
این جواب آن کجا گوید سنائی غزنوی
باز تابی در ده این زلفین عالمسوز را
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۵ - عالم سعد، احمد مسعود
شیدگانی سهمگین کولنگ و بی هنجار شد
بر ره هموار او خس رست و ناهموار شد
وان دهان کز کوچکی نقطه پرگار بود
از فراخی باز همچون دایره پرگار شد
زلف مشک افشان او بر ماه چون زنجیر بود
ریش شلعک کرد و زلفش پیشه چون زنار شد
بر بناگوشی که رنگ او بچشم عاشقان
دسته دسته گل نمودی پشته پشته خار شد
وز لبی کز وی برشک آید عقیق آبدار
چون سفال بیهده بی آب و بیمقدار شد
زر مشت افشار بودی بوسه او را بها
سبلت آورد و سزای تیز مشت افشار شد
صد هزاران جبه و دستار گشت از وی گرو
تا شبی با تاز بازی خفت و بی شلوار شد
زلف او تا دست بازی بود، چنبر وار بود
مرز او تا گند بازی گشت چنبر وار شد
خال او صفار سالار است و او از رشک خال
بوق روشن کرد و بی سالار و بی صفار شد
دست بر دیوار بود آنگه ز بس نغزی که بود
رفت نغزی مسخ گشت و روی در دیوار شد
با جهانی خر فشار از خانه بیرون می نرفت
وز بلای سوزنی از خانمان آوار شد
دولتی روئی بنا میزد که با چندین گنه
صاحب خاص شجاع الدین سپهسالار شد
عالم سعد، احمد مسعود، کز سعد فلک
هرکه با وی یار شد، با وی سعادت یار شد
بر ره هموار او خس رست و ناهموار شد
وان دهان کز کوچکی نقطه پرگار بود
از فراخی باز همچون دایره پرگار شد
زلف مشک افشان او بر ماه چون زنجیر بود
ریش شلعک کرد و زلفش پیشه چون زنار شد
بر بناگوشی که رنگ او بچشم عاشقان
دسته دسته گل نمودی پشته پشته خار شد
وز لبی کز وی برشک آید عقیق آبدار
چون سفال بیهده بی آب و بیمقدار شد
زر مشت افشار بودی بوسه او را بها
سبلت آورد و سزای تیز مشت افشار شد
صد هزاران جبه و دستار گشت از وی گرو
تا شبی با تاز بازی خفت و بی شلوار شد
زلف او تا دست بازی بود، چنبر وار بود
مرز او تا گند بازی گشت چنبر وار شد
خال او صفار سالار است و او از رشک خال
بوق روشن کرد و بی سالار و بی صفار شد
دست بر دیوار بود آنگه ز بس نغزی که بود
رفت نغزی مسخ گشت و روی در دیوار شد
با جهانی خر فشار از خانه بیرون می نرفت
وز بلای سوزنی از خانمان آوار شد
دولتی روئی بنا میزد که با چندین گنه
صاحب خاص شجاع الدین سپهسالار شد
عالم سعد، احمد مسعود، کز سعد فلک
هرکه با وی یار شد، با وی سعادت یار شد
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۳۰ - ای سنائی دم در این عالم قلندروار زن
ای پسر ریش آوریدی گل کش و دیوار زن
باد سرد از درد ریش آورد کی دیوار زن
گاه بی ریشیت گنتم دست بر دیوار نه
ممرا گفتی رو ای غرزن سر دیوار زن
پار بر من لاف پریشی زدی و خوش زدی
گر بحسن امسال چون پاری، فزون از پار زن
سرکشی کردی و سرگشتی و پشت سر زدی
آن بسر شد ای پسر، هنجار دیگر کارزن
فاقه و ادبار بی ریشی خور و بسیار خور
باد سرد از یاد بیریشی زن و بسیار زن
بر گل خیریت خیره خار بر رست ای پسر
خیره منشین جان بابا، خر بگیر و خار زن
داو سر سنگی به بیریشی همی صد کان زدی
داو دودانگی به با ریشی بسیصد بارزن
نقش کعب از دو یک و شش پنج و سه و چار داد
هان دو و یک را همه شش پنج و سه و چارزن
ریش آوردی برو آسانتر ای دشوار خم
کار آسان گر نیابی، چنگ در دشوار زن
روی را از من ببر و زپیش من آواره شو
ورنه بر راه رهائی رو یکی آوار زن
. . . یر . . . ن تو ندارم، خیز و بالا راست کن
. . . یر . . . ن خویش جوئی، چنگ در پالارزن
هان و هان کم گوی که خود بی ثمر کشیم و پیر
بر دهان همچو . . . ن خرس . . . س کفتار زن
گر غلط پندار پنداری که هستم، نیسم
خاک در چشم غلط بین غلط پندار زن
تو همان یاری که بودی، لیک ریش آورده ای
تیز بر ریشت زن گر تیز نبود هار زن
این جواب آن، کجا گوید سنائی غزنوی
ای سنائی دم درین عالم قلندروار زن
باد سرد از درد ریش آورد کی دیوار زن
گاه بی ریشیت گنتم دست بر دیوار نه
ممرا گفتی رو ای غرزن سر دیوار زن
پار بر من لاف پریشی زدی و خوش زدی
گر بحسن امسال چون پاری، فزون از پار زن
سرکشی کردی و سرگشتی و پشت سر زدی
آن بسر شد ای پسر، هنجار دیگر کارزن
فاقه و ادبار بی ریشی خور و بسیار خور
باد سرد از یاد بیریشی زن و بسیار زن
بر گل خیریت خیره خار بر رست ای پسر
خیره منشین جان بابا، خر بگیر و خار زن
داو سر سنگی به بیریشی همی صد کان زدی
داو دودانگی به با ریشی بسیصد بارزن
نقش کعب از دو یک و شش پنج و سه و چار داد
هان دو و یک را همه شش پنج و سه و چارزن
ریش آوردی برو آسانتر ای دشوار خم
کار آسان گر نیابی، چنگ در دشوار زن
روی را از من ببر و زپیش من آواره شو
ورنه بر راه رهائی رو یکی آوار زن
. . . یر . . . ن تو ندارم، خیز و بالا راست کن
. . . یر . . . ن خویش جوئی، چنگ در پالارزن
هان و هان کم گوی که خود بی ثمر کشیم و پیر
بر دهان همچو . . . ن خرس . . . س کفتار زن
گر غلط پندار پنداری که هستم، نیسم
خاک در چشم غلط بین غلط پندار زن
تو همان یاری که بودی، لیک ریش آورده ای
تیز بر ریشت زن گر تیز نبود هار زن
این جواب آن، کجا گوید سنائی غزنوی
ای سنائی دم درین عالم قلندروار زن
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۳۹ - عقل و جانم برد شوخی آفتی بتیاره ای
تاز بازم ایر من در . . . ن هر زن باره ای
زین مناره شبه ابری . . . یگان چون باره ای
بدرگی، سرخی، درازی، کفته ای، آشفته ای
کافری، . . . س دشمنی، . . . ن دوستی، . . . ن باره ای
فاخته طوقی، شتر لفجی، غضنفر گردنی
خر سری، غژغا و موئی، اعوری، عیاره ای
زین سرایوئی، یک اندامی، درشتی، یردلی
مغ کلاهی، مغ روی، بر آب رود افشاره ای
بد . . . سی، جغریق کاری، پای لغزی، سرزنی
بلغم اندازی، کلی، سرگبن کشی، گه خواره ای
پر خدوئی، زشتخوئی، خیره روئی، خربطی
چوب کوبی، آهن و پولاد و سنگ خاره ای
معده کوبی، ناف کاوی، دل دری، شش افکنی
گرده گون رود آکنی، تن سوزه ای، . . . ن خاره ای
دوغ ریزی، رب روی، لوطی نژادی، . . . ن دری
عاشق . . . نی که دارد درگه و در ساره ای
تیز خشمی، زود خشنودی، قناعت پیشه ای
داروی هر دردمندی، چاره بیچاره ای
بینی اندر گبر کان تا ز تن چون بنگری
کوه تازی، تاز بینی در بن هر تازه ای
هرزمان در رومه گه بیزمن چون بنگری
هر نخی چون دانگ سنگی هر رگی چون باره ای
گاه . . . ن گردنش بینی برابر داشته
پیر پنجه ساله را با کودک گهواره ای
از سر نیمور من هرگز کجا بیرون شود
عشق هر سرگین فروشی، مهر هر . . . ن پاره ای
هرکرازین . . . ر سرخ و سخت من درخور بود
رایگان . . . یان کنم بی رشوت و بی تاره ای
ایری سخت رایگا آواز در عالم زدم
تا بدین آواز باز آیند هر آواره ای
خوردن ایر مرا بر خیره گر منکر شدند
دیدنش اجرای . . . لانرا کم از نظاره ای
چون سنائی شاعری برسازم از نیمور اگر
بر سر نیمور ترساوار بندم شاره ای
هم بر آنوزن سنائی گفت سلمانی بچه
عقل و جانم برد شوخی، آفتی، پتیاره ای
زین مناره شبه ابری . . . یگان چون باره ای
بدرگی، سرخی، درازی، کفته ای، آشفته ای
کافری، . . . س دشمنی، . . . ن دوستی، . . . ن باره ای
فاخته طوقی، شتر لفجی، غضنفر گردنی
خر سری، غژغا و موئی، اعوری، عیاره ای
زین سرایوئی، یک اندامی، درشتی، یردلی
مغ کلاهی، مغ روی، بر آب رود افشاره ای
بد . . . سی، جغریق کاری، پای لغزی، سرزنی
بلغم اندازی، کلی، سرگبن کشی، گه خواره ای
پر خدوئی، زشتخوئی، خیره روئی، خربطی
چوب کوبی، آهن و پولاد و سنگ خاره ای
معده کوبی، ناف کاوی، دل دری، شش افکنی
گرده گون رود آکنی، تن سوزه ای، . . . ن خاره ای
دوغ ریزی، رب روی، لوطی نژادی، . . . ن دری
عاشق . . . نی که دارد درگه و در ساره ای
تیز خشمی، زود خشنودی، قناعت پیشه ای
داروی هر دردمندی، چاره بیچاره ای
بینی اندر گبر کان تا ز تن چون بنگری
کوه تازی، تاز بینی در بن هر تازه ای
هرزمان در رومه گه بیزمن چون بنگری
هر نخی چون دانگ سنگی هر رگی چون باره ای
گاه . . . ن گردنش بینی برابر داشته
پیر پنجه ساله را با کودک گهواره ای
از سر نیمور من هرگز کجا بیرون شود
عشق هر سرگین فروشی، مهر هر . . . ن پاره ای
هرکرازین . . . ر سرخ و سخت من درخور بود
رایگان . . . یان کنم بی رشوت و بی تاره ای
ایری سخت رایگا آواز در عالم زدم
تا بدین آواز باز آیند هر آواره ای
خوردن ایر مرا بر خیره گر منکر شدند
دیدنش اجرای . . . لانرا کم از نظاره ای
چون سنائی شاعری برسازم از نیمور اگر
بر سر نیمور ترساوار بندم شاره ای
هم بر آنوزن سنائی گفت سلمانی بچه
عقل و جانم برد شوخی، آفتی، پتیاره ای
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شماره ۴۳ - گاه آن آمد که شب برخوری شلغم زنی
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۴۴ - گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی
میخکی سازی کزین در دیگ شلغم میکنی
شلغم پخته بسیخی پنج و شش بر هم زنی
کور و سیر و لفت و شلغم برب و کاک و برگ کرم
گرم گرمک میخوری، تا چند گوئی غم زنی
برحذر باشی ز سوزانی و اف و پف کنی
تا دهان مرده ریگت را نسوزی خم زنی
چو خبر داری ز سوزانی و از دردی که هست
به علف باشی و گرنه لقمه در مرکم زنی
چون قراقر در شکنبه مرده ریگت اوفتاد
گر من از تو هم نخواهم زد، تو از من حم زنی
. . . ن سوی سرخس کنی وز باد شلغم مرد وار
تیزها در سبلت مجدودبن آدم زنی
این جواب آن، کجا گوید سنائی غزنوی
گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی
شلغم پخته بسیخی پنج و شش بر هم زنی
کور و سیر و لفت و شلغم برب و کاک و برگ کرم
گرم گرمک میخوری، تا چند گوئی غم زنی
برحذر باشی ز سوزانی و اف و پف کنی
تا دهان مرده ریگت را نسوزی خم زنی
چو خبر داری ز سوزانی و از دردی که هست
به علف باشی و گرنه لقمه در مرکم زنی
چون قراقر در شکنبه مرده ریگت اوفتاد
گر من از تو هم نخواهم زد، تو از من حم زنی
. . . ن سوی سرخس کنی وز باد شلغم مرد وار
تیزها در سبلت مجدودبن آدم زنی
این جواب آن، کجا گوید سنائی غزنوی
گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۱۶ - دوش تدبیر کردم
دوش من یا ایر خود تدبیر کردم تا بروز
کاینهمه بدریده های خلقرا چندین بدوز
گفت خاموش ای خر و بندیش ای ناهل پیش
مرد خواهی تابگاه حشر جون خرمی سپوز
گفتم آمد ماه روزه چون کنم تدبیر چیست
ای بسا شلغم گزر قد بر نشسته بر دو کوز
گفت لابد روزه را حرمت بباید داشتن
خویشتن را یکرهه در آتش دوزخ مسوز
روز باشد تیز میکن . . . لق میزن تا بشب
چون شب آمد . . . ادن . . . ونی همی کن تا به روز
کاینهمه بدریده های خلقرا چندین بدوز
گفت خاموش ای خر و بندیش ای ناهل پیش
مرد خواهی تابگاه حشر جون خرمی سپوز
گفتم آمد ماه روزه چون کنم تدبیر چیست
ای بسا شلغم گزر قد بر نشسته بر دو کوز
گفت لابد روزه را حرمت بباید داشتن
خویشتن را یکرهه در آتش دوزخ مسوز
روز باشد تیز میکن . . . لق میزن تا بشب
چون شب آمد . . . ادن . . . ونی همی کن تا به روز
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۲۱ - یاد داری
یاد داری آنچه با . . . ون تو کردستم
خانه دهقان سید عبد سید بار
وآنچه بر دکان دادیم از او ستاند
وآنچه در پیشت فرو خواند از هجا اشعار
سر بزی کن سربزی کن گنگ کل کور
وین نجاست از میان شاعران بردار
بیش با ما در میامیز ای طریق شعر
ای شعار شاعران را از تو شین و عار
امتحانی را که کردی ما توانستیم
گفتن از ذوق درست یا غلط پندار
امتحان ما ز طبع شعر تو شعریست
کو ردیف لعل دارد عذب و خوش گفتار
خانه دهقان سید عبد سید بار
وآنچه بر دکان دادیم از او ستاند
وآنچه در پیشت فرو خواند از هجا اشعار
سر بزی کن سربزی کن گنگ کل کور
وین نجاست از میان شاعران بردار
بیش با ما در میامیز ای طریق شعر
ای شعار شاعران را از تو شین و عار
امتحانی را که کردی ما توانستیم
گفتن از ذوق درست یا غلط پندار
امتحان ما ز طبع شعر تو شعریست
کو ردیف لعل دارد عذب و خوش گفتار
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲ - تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
سر به استغنا برآوردم دل محتاج را
من مرید همّت پیری که از افتادگی
پایهها افزود بر بالای هم معراج را
خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر است
پشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را
تا قمارِ عشقِ ترک ماسوا ورزیدهام
کافرم گر در حساب آوردهام لیلاج را
گرچه دورم در نظرگاهِ سر تیر توام
شست پرزور تو میداندار کرد آماج را
بینیازیهای گوش لطف، شیون دشمن است
خوش به ناز از ناله ی ما میستاند باج را
شب ندیدستی که هر جا کش تویی جز روز نیست
تا بدانی حال شبهای سیاه داج را
تا کف خاک قناعت خوردهام فیّاضوار
سیر حاجت کردهام چون خویش صد محتاج را
سر به استغنا برآوردم دل محتاج را
من مرید همّت پیری که از افتادگی
پایهها افزود بر بالای هم معراج را
خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر است
پشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را
تا قمارِ عشقِ ترک ماسوا ورزیدهام
کافرم گر در حساب آوردهام لیلاج را
گرچه دورم در نظرگاهِ سر تیر توام
شست پرزور تو میداندار کرد آماج را
بینیازیهای گوش لطف، شیون دشمن است
خوش به ناز از ناله ی ما میستاند باج را
شب ندیدستی که هر جا کش تویی جز روز نیست
تا بدانی حال شبهای سیاه داج را
تا کف خاک قناعت خوردهام فیّاضوار
سیر حاجت کردهام چون خویش صد محتاج را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶ - خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما
نازها بر دیده ی افلاک دارد گرد ما
دوستداران را به مرگ خویش راضی کردهایم
عاقبت درمان درد عالمی شد درد ما
یار بیپروا و یاران بیوفا، طالع زبون
فرصتی میخواستیها دشمن نامرد ما؟
هر که را دیدیم رشک حسرت ما میبرد
گرم دارد عالمی را بیتو آه سرد ما
قدر کس پنهان نخواهد ماند در دیوان عشق
روی ما را سرخ خواهد کرد رنگ زرد ما
دامنی پر لخت دل رفتیم تا کوی عدم
از گلستان وجود اینست راه آورد ما
مشت خاک ما کجا طعن ملایک میکشد
شهسواری همچو عشق آمد برون از گرد ما
جوشن افتادگی داریم و شمشیر نیاز
گر فلک مردست تاب حمله ی ناورد ما
یک جهان گو تیغ برکش ما سپر انداختیم
کس درین میدان به غیر از ما نباشد مردما
یک شب از پهلوی ما پهلوی آسایش ندید
بستر آشفتگیپردازِ غم گستردِ ما
مفت ما فیّاض اگر ما دین و دل درباختیم
نقشِ بردن راست نامِ باختن در نرد ما
نازها بر دیده ی افلاک دارد گرد ما
دوستداران را به مرگ خویش راضی کردهایم
عاقبت درمان درد عالمی شد درد ما
یار بیپروا و یاران بیوفا، طالع زبون
فرصتی میخواستیها دشمن نامرد ما؟
هر که را دیدیم رشک حسرت ما میبرد
گرم دارد عالمی را بیتو آه سرد ما
قدر کس پنهان نخواهد ماند در دیوان عشق
روی ما را سرخ خواهد کرد رنگ زرد ما
دامنی پر لخت دل رفتیم تا کوی عدم
از گلستان وجود اینست راه آورد ما
مشت خاک ما کجا طعن ملایک میکشد
شهسواری همچو عشق آمد برون از گرد ما
جوشن افتادگی داریم و شمشیر نیاز
گر فلک مردست تاب حمله ی ناورد ما
یک جهان گو تیغ برکش ما سپر انداختیم
کس درین میدان به غیر از ما نباشد مردما
یک شب از پهلوی ما پهلوی آسایش ندید
بستر آشفتگیپردازِ غم گستردِ ما
مفت ما فیّاض اگر ما دین و دل درباختیم
نقشِ بردن راست نامِ باختن در نرد ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۸ - گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ما
گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ما
پاس این حرف تو دارد دیده ی بیدار ما
رتبه ی افتادگی را خوش به بالا بردهایم
سایه بر بالای خود میافکند دیوار ما
دوستان مرهمگذار و دشمنان الماسریز
کس نمیداند علاج سینه ی افگار ما
چون نسیمی کز چمن برگ گلی آرد برون
ناله ی لخت دل برون کی آرد از گلزار ما
هر یک از پود نفس در دستِ تارِ نالهایست
دیگر ای حسرت چه میخواهی ز جان زار ما!
زهد زاهد شعبهای از دودمان کفر ماست
خویشی نزدیک دارد سبحه با زنّار ما
گرچه در آلوده دامانی مثل گشتیم لیک
آب رحمت میرود در جوی استغفار ما
تا کدامین فتنه بازش بر سر ناز آورد
بوی خون میآید امروز از در و دیوار ما
ما ز اوج آسمان بر آستان افتادهایم
از مروّت نیست فیّاض این قدر آزار ما
پاس این حرف تو دارد دیده ی بیدار ما
رتبه ی افتادگی را خوش به بالا بردهایم
سایه بر بالای خود میافکند دیوار ما
دوستان مرهمگذار و دشمنان الماسریز
کس نمیداند علاج سینه ی افگار ما
چون نسیمی کز چمن برگ گلی آرد برون
ناله ی لخت دل برون کی آرد از گلزار ما
هر یک از پود نفس در دستِ تارِ نالهایست
دیگر ای حسرت چه میخواهی ز جان زار ما!
زهد زاهد شعبهای از دودمان کفر ماست
خویشی نزدیک دارد سبحه با زنّار ما
گرچه در آلوده دامانی مثل گشتیم لیک
آب رحمت میرود در جوی استغفار ما
تا کدامین فتنه بازش بر سر ناز آورد
بوی خون میآید امروز از در و دیوار ما
ما ز اوج آسمان بر آستان افتادهایم
از مروّت نیست فیّاض این قدر آزار ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹ - مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما
بادهای در غوره دارد ساقی دوران ما
شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل
جلوه از هم نگسلد در دیدة حیران ما
گرچه ما خون میخوریم اما ز گردون ایمنیم
عشق ما شد هم بلا و هم بلاگردان ما
در برون آسمان بهتر که جایی خوش کنیم
شورش سیل فنا ره کرد در ایوان ما
ما ز دلگیری چه میکردیم در دیر وجود
گر عدم را ره نمیدادند در بنیان ما؟
عمرها شد تا رگ خواهش گشودیم و هنوز
خون حسرتهای فاسد جوشد از شریان ما
ما قبای هستی خود واژگون پوشیدهایم
ابرهاش مضمون ما و آستر عنوان ما
یوسف کنعان عقلیم و زلیخا نفس شوم
چاه ما دنیا و ابنای زمان اخوان ما
نوبت پرسش نمیافتد به دست هیچکس
در قیامت داور ما گر کند دیوان ما
زین خجالتها که ما را از گناهان حاصل است
زهد زاهد را نیارد در نظر عصیان ما
عهد ما از بیوفاییها نگردد رخنهدار
کرده با ایمان ما همطینتی پیمان ما
وه که ما چشم قبول از عشق داریم و هنوز
پر نکرد از خامسوزی رنگ کفر ایمان ما
غرق نافرمانییم و طرفهتر این کز کرم
میبرد فرمانروای ما همان فرمان ما
هست خط تیرهرو در مصحف روی بتان
در بیان تیرهروزی آیهای در شان ما
ما کجا و طالع صید مراد دل کجا
همسری با آسمان! کی گنجد این در شان ما؟
تا به کی فیّاض بر ما ظلم و بیداد فراق
گو رعیتپروری بهتر کند سلطان ما
بادهای در غوره دارد ساقی دوران ما
شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل
جلوه از هم نگسلد در دیدة حیران ما
گرچه ما خون میخوریم اما ز گردون ایمنیم
عشق ما شد هم بلا و هم بلاگردان ما
در برون آسمان بهتر که جایی خوش کنیم
شورش سیل فنا ره کرد در ایوان ما
ما ز دلگیری چه میکردیم در دیر وجود
گر عدم را ره نمیدادند در بنیان ما؟
عمرها شد تا رگ خواهش گشودیم و هنوز
خون حسرتهای فاسد جوشد از شریان ما
ما قبای هستی خود واژگون پوشیدهایم
ابرهاش مضمون ما و آستر عنوان ما
یوسف کنعان عقلیم و زلیخا نفس شوم
چاه ما دنیا و ابنای زمان اخوان ما
نوبت پرسش نمیافتد به دست هیچکس
در قیامت داور ما گر کند دیوان ما
زین خجالتها که ما را از گناهان حاصل است
زهد زاهد را نیارد در نظر عصیان ما
عهد ما از بیوفاییها نگردد رخنهدار
کرده با ایمان ما همطینتی پیمان ما
وه که ما چشم قبول از عشق داریم و هنوز
پر نکرد از خامسوزی رنگ کفر ایمان ما
غرق نافرمانییم و طرفهتر این کز کرم
میبرد فرمانروای ما همان فرمان ما
هست خط تیرهرو در مصحف روی بتان
در بیان تیرهروزی آیهای در شان ما
ما کجا و طالع صید مراد دل کجا
همسری با آسمان! کی گنجد این در شان ما؟
تا به کی فیّاض بر ما ظلم و بیداد فراق
گو رعیتپروری بهتر کند سلطان ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷ - تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها
بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها
من چو بلبل نغمهسنج گلشن کویی که هست
آفتاب آنجا گلِ خار سر دیوارها
نقد جان بر کف چه میکردند دلالان مصر
یوسفم را کس نمیآرد درین بازارها
دشت بیآبست و شب کوتاه و ره دور و دراز
زود بربندید ای جمّازهداران بارها
در گلستانِ سر میدان عشق آی و ببین
همچو گل خندان سر منصوریان بر دارها
گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
با دوای کس نمیسازند این بیمارها
عشق را گویند مردم کار بیکاری بود
عشق چون کاری بود بیکاریست این کارها
زاهدان را امشب از ترخندههای انفعال
سبز شد مسواکها در گوشة دستارها
عشق را فیّاض در ادبارها اقبالهاست
آه ازین اقبالها و داد ازین ادبارها
بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها
من چو بلبل نغمهسنج گلشن کویی که هست
آفتاب آنجا گلِ خار سر دیوارها
نقد جان بر کف چه میکردند دلالان مصر
یوسفم را کس نمیآرد درین بازارها
دشت بیآبست و شب کوتاه و ره دور و دراز
زود بربندید ای جمّازهداران بارها
در گلستانِ سر میدان عشق آی و ببین
همچو گل خندان سر منصوریان بر دارها
گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
با دوای کس نمیسازند این بیمارها
عشق را گویند مردم کار بیکاری بود
عشق چون کاری بود بیکاریست این کارها
زاهدان را امشب از ترخندههای انفعال
سبز شد مسواکها در گوشة دستارها
عشق را فیّاض در ادبارها اقبالهاست
آه ازین اقبالها و داد ازین ادبارها
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸ - نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حالها
نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حالها
حالها مغزست و بر وی پرده قیل و قالها
گلبن برهان بهار طرفهای دارد ز پیش
باش تا گلها دمد از خار استدلالها
تا جمال خویش بینی دل ز هر نقشی بشوی
پردههای چهرة آیینه شد تمثالها
نامة اعمال را حرف معاصی زینب است
بر عذار نیکوان خوش مینماید خالها
عشق یک حرف است و معنی کاروان در کاروان
زهرة تفصیلها شد آب ازین اجمالها
حرف ما کجمجزبانان عشق میداند که چیست
همچو مادر کس نمیداند زبان لالها
درهم ماه است حاصل در کف و دینار مهر
عمرها شد خاک میبیزیم ازین غربالها
هر دو عالم را به جای دست بر هم میزنیم
وقت پروازست میباید به هم زد بالها
لحظهای تا وصل او فیّاض گردد قسمتم
صرف این یک لحظه کردم ماهها و سالها
حالها مغزست و بر وی پرده قیل و قالها
گلبن برهان بهار طرفهای دارد ز پیش
باش تا گلها دمد از خار استدلالها
تا جمال خویش بینی دل ز هر نقشی بشوی
پردههای چهرة آیینه شد تمثالها
نامة اعمال را حرف معاصی زینب است
بر عذار نیکوان خوش مینماید خالها
عشق یک حرف است و معنی کاروان در کاروان
زهرة تفصیلها شد آب ازین اجمالها
حرف ما کجمجزبانان عشق میداند که چیست
همچو مادر کس نمیداند زبان لالها
درهم ماه است حاصل در کف و دینار مهر
عمرها شد خاک میبیزیم ازین غربالها
هر دو عالم را به جای دست بر هم میزنیم
وقت پروازست میباید به هم زد بالها
لحظهای تا وصل او فیّاض گردد قسمتم
صرف این یک لحظه کردم ماهها و سالها