تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۰۲ - شب از رنج خمار آزرده بودم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۰۴ - گل و می از لب و رخساره اش می ریخت هرجانب
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۱۱ - ملامت چون کنم اهل هوس را، کز گل رویت
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۱۶ - نشاط از سبزه مینا ندیدم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۱۹ - جنون در چوب گل پیچد ز سودایی که من دارم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۳۰ - گرفته جان به کف، آن مهرتابان را هوس کردم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۶ - ز بهر صبر بلبل، بی تو در گلزار می مانم
ز بهر صبر بلبل، بی تو در گلزار می مانم
تو چون گل می روی از باغ و من چون خار می مانم
مرا همچون عصا دارد ادب در وادی شوقت
به جای پا سرم گر نیست، از رفتار می مانم
به غیر از اشکریزی نیست شبها بی توام کاری
اگر چون شمع مجلس تا سحر بیدار می مانم
نگاه چشم مخمور توام افکند بر بستر
مسیحا گر به بالینم رسد، بیمار می مانم
تو چون گل می روی از باغ و من چون خار می مانم
مرا همچون عصا دارد ادب در وادی شوقت
به جای پا سرم گر نیست، از رفتار می مانم
به غیر از اشکریزی نیست شبها بی توام کاری
اگر چون شمع مجلس تا سحر بیدار می مانم
نگاه چشم مخمور توام افکند بر بستر
مسیحا گر به بالینم رسد، بیمار می مانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۹ - به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی دانم
به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی دانم
خرد گرجنس می گیرد، دکان چیدن نمی دانم
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا می نهم پا، غیر لغزیدن نمی دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی دانم
نشاطم پس نشین غم بود چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی دانم
مقیم گوشه یک خانه ام چون مهره ششدر
برای نقش، در هر خانه گردیدن نمی دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی دانم
خرد گرجنس می گیرد، دکان چیدن نمی دانم
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا می نهم پا، غیر لغزیدن نمی دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی دانم
نشاطم پس نشین غم بود چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی دانم
مقیم گوشه یک خانه ام چون مهره ششدر
برای نقش، در هر خانه گردیدن نمی دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی دانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۶۵ - قبای عافیت در بر ندارم
قبای عافیت در بر ندارم
کلاه دلخوشی بر سر ندارم
صراحی قسمتم درخواب کردن
چو بالین یافتم، بستر ندارم
ندیدم هیچ گه یاری ز کوکب
تو گویی بر فلک اختر ندارم
ز گریه، درسها بر صفحه رخ
روان کردم، ولی از بر ندارم
به مرغ تیر مانم از ضعیفی
که بالی در پناه پر ندارم
چو طغرا بس که نومیدم ز گردون
به کامم گشت و من باور ندارم
کلاه دلخوشی بر سر ندارم
صراحی قسمتم درخواب کردن
چو بالین یافتم، بستر ندارم
ندیدم هیچ گه یاری ز کوکب
تو گویی بر فلک اختر ندارم
ز گریه، درسها بر صفحه رخ
روان کردم، ولی از بر ندارم
به مرغ تیر مانم از ضعیفی
که بالی در پناه پر ندارم
چو طغرا بس که نومیدم ز گردون
به کامم گشت و من باور ندارم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۶۸ - برآرد اشکها رنگ کبوترهای صحرایی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۱ - نمی گیرد قرار آن شوخ یک دم چون صبا در وی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۶ - طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانم
طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانم
پریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم
به دستم گر دهد آن نازنین، گیسوی مشکین را
ز نافهمیدگی، چون شانه بوییدن نمی دانم
چرا مینا نخندد بر من بیدل، که چون ساغر
لبم با لعل او پیوست و بوسیدن نمی دانم
چو صحرا ناله دارد طینتم، لیکن ز بیدردی
اگر کوه آیدم برسینه، نالیدن نمی دانم
پریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم
به دستم گر دهد آن نازنین، گیسوی مشکین را
ز نافهمیدگی، چون شانه بوییدن نمی دانم
چرا مینا نخندد بر من بیدل، که چون ساغر
لبم با لعل او پیوست و بوسیدن نمی دانم
چو صحرا ناله دارد طینتم، لیکن ز بیدردی
اگر کوه آیدم برسینه، نالیدن نمی دانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۷ - چه سان منزل شناس راه دل باشم، که از سستی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۹ - تسلی بخش طفلان نیست جز نزدیکی مادر
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۸۴ - ندارد انتها باران اشکم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۲ - خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کن
خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کن
چراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
ز خاک قتلگاه عافیت بر من فشان گردی
لباس عیدی ام را سرخ چون دست حنایی کن
نگشتم از ازل در هیچ کاری قابل تحسین
اگر گویم مسلمانم، تو کافرماجرایی کن
هوس بر من شد از زلف بتان هر سو کمند افکن
تو این صید گرانجان را سبکپای رهایی کن
نیم از خویش غافل، می شناسم خونی خود را
به قتلم در لباس هر که خواهی خودنمایی کن
چراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
ز خاک قتلگاه عافیت بر من فشان گردی
لباس عیدی ام را سرخ چون دست حنایی کن
نگشتم از ازل در هیچ کاری قابل تحسین
اگر گویم مسلمانم، تو کافرماجرایی کن
هوس بر من شد از زلف بتان هر سو کمند افکن
تو این صید گرانجان را سبکپای رهایی کن
نیم از خویش غافل، می شناسم خونی خود را
به قتلم در لباس هر که خواهی خودنمایی کن
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۵ - فلک در خورد بالا بردنت می افکند پایین
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۸ - به زیر زلف تا کی رویت از عاشق نهان باشد؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۱۴ - سر تنها روی چون جاده باید داشتن طغرا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۱۶ - ز بی برگی بود لبریز رونق گلستان من