تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - با روی تو چیست جنت و هور
با روی تو چیست جنت و هور
هر چیز نکو نماید از دور
ما را نظری که هست بر تست
خود حور و فرشته نیست منظور
لبهای تو کرد بر دلم سرد
اندیشه سلسبیل و کافور
چشم تو به خون ماست تشته
باشد همه وقت تشنه مخمور
بر غمزه منه گناه خونم
مأمور بود همیشه معذور
نزدیک تر که میدهم جان
از دیده مرو که می رود نور
ابیات کمال بیت نحل است
نوک قلمش چو نیش زنبور
هر کس که شفا ازین عسل یافت
هرگز نشود ز غصه رنجور
بر دیده نهند شاید این شعر
نظار گیان بیت معمور
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - چشم تو که داشت خواب بسیار
چشم تو که داشت خواب بسیار
لب داشت به او شراب بسیار
آن غمزه که مست از این شراب است
از جگرم کباب بسیار
هرگز نشود دو چشم تو سیر
از ناز پر و عتاب بسیار
بی عشق قبه را چه سودست
با دانش کم کتاب بسیار
گر کشتن عاشقان ثواب است
تو بافتة ثواب بسیار
تا پای ببوسمش به رفتن
ای عمر مکن شتاب بسیار
پیش دو رخ تو سیب سیمین
شیرین شد از آفتاب بسیار
از دوری عارض و لبت رفتن
از چشم کمال آب بسیار
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۸۳ - دل رفت و نماند عقل و تدبیر
دل رفت و نماند عقل و تدبیر
دلبر به جفا نکرده تقصیر
آرید بمن نسیم آن زلف
دارید مرا نگه به زنجیر
باد است بگوش هوش مجنون
پند پدر و نصیحت پیر
تدبیر فتیل عشق تیغ است
باز آ که بدست تست تدبیر
چون عاشق خسته دل به بالات
بر نیره تو جان فشانده نخجیر
بر خوان بلای دوست ای جان
خونها خور و ذله نیز برگیر
مگذار کمال بخش دل هیچ
بر غایبه گفته اند تکبیر
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰۰ - بی تو نفسی که زنده مانم
بی تو نفسی که زنده مانم
اگر می کشیم سزای آنم
هرگز نبرم زنیغ نو مهر
گر کارد رسد به استخوانم
دل را ز لبت چو سازم آگاه
بر سوخته نمک فشانم
این سوز درون ز سوختن نیست
نا ساختن تو سوخت جانم
گفتی غم تو خورم چه دانی
غمخواره اگر تونی چه دانم
خونابه دل مرا حلال است
ای دیده که من نمی چکانم
گویند کمال بر در دوست
از خاک کم است بیش از آنم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰۳ - تا دست به زلف یار بردیم
تا دست به زلف یار بردیم
صبر از دل بی قرار بردیم
سیم و زر و جان و سر بر آن در
هر چار به اختیار بردیم
جانها کردیم در سر تیغ
سر نیز به پای دار بردیم
بردیم به خاک مهر آن روی
شمعی به سوی مزار بردیم
سر در پی آهوان مشکین
چون را سوی لاله زار بردیم
کردیم رقیب را کشانه
سگ را بستم شکار بردیم
گر شد ز کمال سرگران یار
درد سر ازین دیار بردیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۱۹ - خال ب نسته داغ جانم
خال ب نسته داغ جانم
دل سوخته اینه و کشته آنم
خاکی که بر آن نشان آن پاست
از آب بقا دهد نشانم
تارخ نهمش پس از قنا نیز
شطرنج کنید از استخوانم
چندم ز در ای رقیب رانی
منهم ز سگان آستانم
از چشم تو داد خواستم گفت
من ترکم و پارسی ندانم
نادیده زمان وصلت ای دوست
نرسم ندهد اجل امانم
هندوی مبارک است گفتی
در فال نو خال دلستانم
من نیز در آن سرم که صد جان
در پای مارکت نشانم
در پیش کمال اگر نشینی
بردیده روشنت نشانم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - دوش آرزونی شکسته بودم
دوش آرزونی شکسته بودم
با زلف کجش نشسته بودم
پیوند به آن طناب کرده
از رشته جان گسسته بودم
دست من و زلف یار حاشا
بر خویش دروغ بسته بودم
خوش بود دلم به ناز آن چشم
از غمزه اگرچه خسته بودک
تا بر کف پاش مالم این روی
صد باره به اشک شسته بودم
از آتش هجر چشم به دور
آن شب چو سپند جسته بودم
فی الجمله به دولت رخ دوست
از ننگ کمال رسته بودم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۵۳ - صد جان ز لبت بوام گیرم
صد جان ز لبت بوام گیرم
تا پیش تو دم بدم بمیرم
چندانکه بخویش میکنم فکر
جز فکر تو نیست در ضمیرم
ای دوست که پند خواهیم داد
خاموش که دشمنت نگیرم
صد دل دهمش اگر پذیرد
گونید به بار دلپذیرم
بیزلف و رخشه نمیتوان بود
چون نیست ز جان و سر گزیرم
در غارت غمزهاش کردند
ترکان سیاهدل اسیرم
زد غمزه سوی کمال و میگفت
افسوس که حیف رفت نیرم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - گر کام خود از لبت بگیرم
گر کام خود از لبت بگیرم
چون خضر به سالها نمیرم
زآن دم که تو آمدی به خاطر
فکر همه رفت از ضمیرم
دارم ز غم تو بر دل ریش
دردی که دوا نمی پذیرم
چندانکه ز من تو در نغوری
من نیز هم از تو در نفیرم
چون زلف تو گرد آیم از پای
هم زلف تو باد دستگیرم
ای باد بهار کز تو خوشبوست
مجلسی به روایح عبیرم
بگذر بخجند و گر به یاران
از من که به شهر چین اسپرم
زان برد کمال جور آن شوخ
کو محتشم است و من فقیرم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - ما از نو سخنور جهانیم
ما از نو سخنور جهانیم
صاحب نظریم و نکته دانیم
سوز دل ما چو خط برآری
ما مردم نا نوشته خوانیم
چون نقش دهان تو معماست
ما نیز همه به فکر آنیم
آن آب بقاست بافنیمش
چون بافتنش نمی توانیم
دلهاست کشان و دلکش آن زلف
اینها به کجا کشد ندانیم
زآن گونه سواری که ماراست
اشکی ز پی تو می دوانیم
اگر بود کمال عاشق و رند
والحالة هذه همانیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - با درد تو آرمید نتوان
با درد تو آرمید نتوان
از داغ تو هم رهیة نتوان
گر تیغ به باره از تو بر سر
از همچو توئی برید نتوان
چون از همه دلبران گزینی
بر تو دگری گزید نتوان
رخسار چو زر چه سود مارا
وصلت چو بزر خرید نتوان
رویت مهه عید عاشقانست
هر دم مه عید دید نتوان
سیب ذقن شکر دهانان
بوسید توان گزید نتوان
گویند کمال پست کن آه
پست است سخن شنید نتوان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۸ - چندین چه بلا و درد است این آه
چندین چه بلا و درد است این آه
از عشق تو بر دل من ای ماه
از مجمر سینه می بر آرم
هر لحظه هزار نکهت آه
در راه غمش به سر رو ای دل
کاین است طریق و شرط این راه
دل رفت به چاه لعلش از زلف
کس چون برود بشب تک چاه
باور ز من ارنداری ای جان
اینک به درست ثم بالله
کاین عشق تو با کمال بیدل
چون آتش و موم هست با کاه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۰ - ای درد درون جان چه باشی
ای درد درون جان چه باشی
ای سوز درون نهان چه باشی
ای خون دل از زمین چه جویی
ای ناله بر آسمان چه باشی
ای اشک روان برون شو از چشم
در خانه مردمان چه باشی
ای بی تو تنم ننی ز جان دور
دور از من ناتوان چه باشی
ای ساکن کوی ماهرویان
در منزل نا امان چه باشی
ای آنکه ز پیش راندیم دی
امروز دگر بر آن چه باشی
ای شوخ کمال سوخت بیتو
زین سوخته بر کران چه باشی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - خواهی که به هیچ غم نمیری
خواهی که به هیچ غم نمیری
تا دست دهد پیاله گیری
می نوش به شادی و شو از او
آن دم که به دست غم اسیری
نی گفت به زیر لب همین است
اگر اهل دلی نفس پذیری
در سرزمی ات چو تاج لعل است
سلطانی و صاحب سریری
من درد کشم نه شاه و درویش
فارغ ز بزرگی و حقیری
در عشق جوانم و توانگر
غم نیست ز پیری و قیری
از سرو روان عصای پیری
شد پیر کمال بایدش ساخت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - دل رفت به باد دلپذیری
دل رفت به باد دلپذیری
کسی را نبود زجان گزیری
از عشق بتان جوان شود پیر
این نکه شنیده ام ز پیری
گیرم سر زلف و دارمش دوست
زینگونه کراست دار و گیری
صد چرخ زند بر آتش از ذوق
صیدی که تو افکنی به تیری
پایم که دل منت به دست است
گر زانکه گرفته ضمیری
بیند مگر دو دیده در آب
الطف بدن ترا نظیری
گم کرد کمال دل در آن کوی
بازآ و بجودل فقیری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳ - ترکم زمی مغانه سرمست
ترکم زمی مغانه سرمست
می آمد و عقل رفته از دست
مخمور ز باده چشم جادو
شوریده ز باد زلف چون شست
درباره سوار بود چون دید
رخسار مرا ز زین فرو جست
دستم به لب چو لعل بوسید
و اندر قدمم چو خاک شد پست
برداشت ز خاک رخ پس آنگه
بنشاند مرا و خویش ننشست
یک شیشه شراب داشت با خود
زان باده که جرعه یی کند مست
پر کرد و یکی قدح به من داد
واخوردم و دل زغته وارست
چون مست شدم ز باده گفتم
ای ترک کنون که توبه بشکست
در ده می ارغوان و گر نیست
دستار من از در گرو هست
ترکم چو شنید همچو جوزا
در خدمت من نطاق در بست
میداد شراب ناب و نقلم
از پسته خویش داد پیوست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶ - رویت به هر انجمن دریغ است
رویت به هر انجمن دریغ است
سرو تو به هر چمن دریغ است
جایی که سخن رود ز رویت
وصف گل و نسترن دریغ است
در دست نسیم صبحگاهی
آن زلف پر از شکن دریغ است
کس را نرسد حدیث آن لب
کان خود به زبان من دریغ است
اندام لطیف نازک دوست
در صحبت پیرهن دریغ است
وصف لب خویش خویشتن گوی
در هر دهن آن سخن دریغ است
شهری چو همام اگر بمیرند
یک پرسش از آن دهن دریغ است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - ما گرچه ز خدمتت جداییم
ما گرچه ز خدمتت جداییم
تا ظن نبری که بی وفاییم
آنها که وفا به سر نبردند
زنهار گمان مبر که ماییم
ما زرق و ریا نمی فروشیم
حال دل خویش می نماییم
نزدیک توییم گر چه دوریم
بیگانه نمای آشناییم
گر ملک جهان دهند ما را
چون وصل تو نیست بی نواییم
این بیت زگفتۀ نظامی
گوییم وز دیده خون گشاییم
آیا تو کجا و ما کجاییم
تو آن که ای که ما توراییم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - می آمد و خلق شهر در پی
می آمد و خلق شهر در پی
وز شرم روان ز عارضش خوی
دزدیده به سوی من نظر کرد
کز دوست مباش بی خبر هی
در حال وان یکاد بر خواند
هر کس که نظر فکند بر وی
خوبان جهان کمر بیستند
در خدمت سرو دوست چون نی
زاهد چو لبش بدید می گفت
من توبه نمی کنم ازین می
هر جا که فتاد عکس رویش
گلزار همی شکفت در پی
می رفت و همام در پی او
فریاد کنان که هجر تا کی
همام تبریزی : مفردات
شماره ۸ - عمری که ازو جهانی ارزد
عمری که ازو جهانی ارزد
در صحبت خلق رایگانی بگذشت