تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۴۳ - غرض از این لغز ریواس است
آن چیست کز آن طبق همی تابد
چون عاج به زیر شعر عنابی
ساقش به مثل چو ساعد حورا
دستش به مثال پای مرغابی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۶۱ - در مدح فیروزشاه
ای رفته به فرخی و فیروزی
باز آمده در ضمان بهروزی
از لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجر
در باغ مصاف کرده نوروزی
چون تیر نهاده کار عالم را
یک ساعته در کمان تو کوزی
تو ناصر دینی و ازین معنی
یزدان همه نصرتت کند روزی
در حمله درنده‌ای و دوزنده
صف می‌دری و جگر همی دوزی
پروانه سمندر ظفر باشد
چون مشعلهٔ سنان برافروزی
فرزین بنهی به عرصه رستم را
آنجا که به لعب اسب کین توزی
صد شه به پیاده‌ای براندازد
آنرا که تو بازیی درآموزی
می‌ساز به اختیار من بنده
تا خرمن فتنها همی سوزی
ای روز مخالفانت شب گشته
می‌خور به مراد دل شبانروزی
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح ابوالمظفر محمدشاه غازی طاب‌لله ثراه گوید
گسترد بهار در زمین دیبا
چون چهر نگار شد چمن زیبا
آثار پدید آب شد پنهان
اسرار نهان خاک شد پیدا
ابر آمد و سیم ریخت بر هامون
باد آمد و مشک بیخت بر صحرا
این تعبیه‌کرده نافه در دامن
آن عاریه کرده‌گوهر از دریا
از سبزه چمن چو روضهٔ رضوان
از لاله دمن چو سینهٔ سینا
آن مایهٔ سوز سینهٔ غمگین
وین سرمهٔ نور دیدهٔ بینا
این را به سر است‌کلّه از یاقوت
آن را به بر است حلّه از مینا
ای عید من ای بهار روحانی
ای ماه من ای نگار بی‌همتا
نوروز تویی و نوبهاران تو
کز طلعت تو جوان شود دنیا
از روح روان سرشته‌یی گویی
بر روی ز من فرشته‌یی مانا
از لعل تو نعل روح در آتش‌
از عشق تو مغز عقل پر سودا
چون از خم زلف چهره بنمایی
خورشید برآید از شب یلدا
چون سلسله زلف تست پر حلقه
چون زلزله عشق تست پر غوغا
این زلزله‌کوه راکند از بن
این سلسله عقل راکند شیدا
بنما رخ تا ز شوق بی‌معجر
از خلد برین برون دود حورا
بنشین و ببار خندهٔ شیرین
برخیز و بیار بادهٔ حمرا
بگشای‌کمرکه تاکمربندد
در خدمت تو در آسمان جوزا
لبهای تو بهر بوسه خلقت‌کرد
از حکمت خویش خالق یکتا
عاطل مگذار خلقت باری
باطل مشمار حکمت دانا
تو موی نموده‌یی‌کمند آیین
من پشت نموده‌ام‌کمان‌آسا
چون تیر تو ازکمان ما عاجل
چون تار من ازکمند تو دروا
ای ترک به‌عید بوسه آیین است
در شرع رسول و ملت بیضا
حالی بنه این طبیعت غره
شرمی بکن از شریعت غرا
زان پس‌که مرا مباح شد بوسه
پیش آی‌که تا ببوسمت عمدا
از بوسه مکن دریغ تات ای ترک
صد بوسه‌زنم برآن رخ رخشا
هل تا بگزم لبان شیرینت
خوش خوش‌مزم آن دودانهٔ خرما
زان روی چنم ورق ورق سوری
زان لعل خورم طبق طبق حلوا
زان‌گرد زنخ‌که‌گوی را ماند
در رقص آیم چوگوی سر تا پا
نی نیست به بوسه حاجتم امروز
گر عمر بود ببوسمت فردا
کامروز بس است لب مرا شیرین
از شکر شکر خسرو والا
دارای جهان ستان محمد شاه
کز هردو جهان فزون بود تنها
اجزای وی است هرچه درگیتی
باکل چه برابری‌کند اجزا
اعضای وی است هرکه در عالم
با روح چه همسری‌کند اعضا
افلاک مطاوعش به یک فرمان
آفاق مسخرش به یک ایما
کوهی‌که خورد قفای قهر او
آسیمه دود چو باد در بیدا
بادی‌که بود مطیع حزم او
همواره بود چوکوه پابرجا
ای خشم تو همچو مرگ بی‌تاخیر
وی قهر تو همچو زهر جان‌فرسا
خیل تو چو سیل‌کوه بنیان‌کن
فوج تو چو موج بحر طوفان‌زا
در جانسوزی چو چرخ بی‌مهلت
درکین‌توزی چو دهر بی‌پروا
نه ملک مخلد ترا مقطع
نه ذات مؤید ترا مبدا
صد جمله به حمله‌یی زنی برهم
صد بقعه به وقعه‌یی‌کنی یغما
از دشنهٔ توکه تشنهٔ خون است
بس‌کشته‌که پشته‌گشته در هیجا
باطلعت رای‌گیتی افروزت
خورشید برآید از شب یلدا
با نکهت خلق عنبرافشانت
عنبر خیزد زکام اژدرها
توقیع ترا قدر برد فرمان
فرمان ترا قضاکند امضا
انکار تو نیست دهر را ممکن
پیکار تو نیست چرخ را یارا
انجم تار است و رای تو روشن
گردون پستست و قدر تو والا
شیر است به روز جنگ تو روبه
موم است ز زور چنگ تو خارا
فوجی ز صف سپاه تو انجم
موجی زکف نوال تو دریا
خلق تو زکام شیر انگیزد
چون ناف غزال نافهٔ سارا
مهر تو ز صلب سنگ رویاند
چون باد بهار لالهٔ حمرا
خورشیدی و برخلاف خورشیدی
کز ابر شود به چرخ ناپیدا
زیراکه هماره باکفی چون ابر
خورشید صفت بتابدت سیما
چون باد قلم دود در انگشتم
گر مدح تکاورت‌کنم املا
چون برق‌کشد ضمیر من شعله
گر وصف بلارکت‌کنم انشا
گر خشم‌کنی به چشمهٔ خورشید
چون شب‌پره زو حذرکند حربا
ور چشم زنی به جانب ناهید
سوی تو چمد زگنبد خضرا
اخلاق تو آبگینه یارد ساخت
از نرم دلی ز صخرهٔ صما
گرد سپهت به چشم بدخواهان
یک بادیه افعی است و اژدرها
شخص تو جهان پیر برناکرد
از دانش پیرو طالع برنا
رخسار تو آیینه است و خصمت دیو
زان در تو چو بنگرد شود رسوا
تا لمعه و نور خیزد از خورشید
تا فتنه و شور زاید از صهبا
دارم دو هزار شکوه از طالع
لیک آن دو هزار شکوه باشد تا
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح نواب شاهزاده علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه گوید
آراست عروس‌گل گلستان را
آماده شو ای بهار بستان را
وقتست‌که در سرود و وجد آرد
شور رخ‌گل هزار دستان را
شمشاد چو پای بر زمین‌کوبد
ماند به‌گه نشاط مستان را
از برگ شقایق ابر فروردین
آویخته قطره‌های باران را
گویی‌کوه از شقایق رنگین
آراسته گوهر بدخشان را
در باغ ز خوشه‌های مروارید
آویزه فکندگوش اغصان را
بوی‌گل و رنگ‌گل بهم‌گویی
با مشک سرشته‌اند مرجان را
آن ابر بهار بین‌که ازگوهر
لبریز نموده جیب و دامان را
آن قوس قزح نگرکه تو بر تو
آویخته پرده‌های الوان را
وان سنبلکان نگرکه بی‌شانه
بر بافته‌گیسوی پریشان را
آن صلصلکان نگرکه بی‌مضراب
در مثلث و بم فکنده الحان را
وان نرگسکان‌که همچو طنازان
بگشوده به ناز چشم فتان را
وان اقحوکان‌که‌کرده بی‌مسواک
چون در عدن سپید دندان را
در هاون سیم زعفران ساید
کارد به نشاط جان پژمان را
وان سرخی شاخ ارغوان ماند
سرخ آبلهای دست صبیان را
فصاد نما ز بازویش‌گویی
راه از پی خون‌گشاده شریان را
یا بس‌که‌گزیده حور از شوخی
خون جسته ز ساق پای غلمان را
یا دوخته تیم‌های یاقوتی
خیاط به جیب جامه سلطان را
یا ماه من از دو چهره وگیسوی
دربان بهشت‌کرده شیطان را
زلف سیهت برآن رخ روشن
کفریست‌که حامی است ایمان را
ماهی است‌کنون‌که من ز شهر خویش
زین برزده‌ام به پشت یکران را
مهمیز ز دستم از پی رفتار
آن صاعقه سیر برق جولان را
گه سفته به نعل سنگ‌کهساران
گه رفته به موی دم بیابان را
گه رفته به قله‌یی‌که از رفعت
جا تنگ نموده عرش یزدان را
ای بس شب قیرگون‌که از حیرت
گم‌گشت ره مدار دوران را
ای بس شب تیره‌کاندرو دستم
نشناخت ز آستی‌گریبان را
ده ناخن من نکرد بر رخ فرق
از پلک دو چشم موی مژگان را
صد بار به سینه دست مالیدم
بر سینه نیافتم دو پستان را
پروانه صفت دلم در آن شبها
با شمع رخ تو بست پیمان را
وز آرزوی لبت در آن ظلمات
جستم چو سکندر آب حیوان را
القصه من ای پری به یاد تو
کردم یله‌کشور سلیمان را
چون‌کشتهٔ خشک تشنهٔ آبم
سیراب‌کن ای سحاب عطشان را
آن بادهٔ ناب ده‌که پنداری
با لاله سرشته‌اند ریحان را
بر طور تجلی ارکند نورش
از هوش بردکلیم عمران را
گر خوانچهٔ ما ز نقل رنگین نیست
رنگین سازم ز خون دل خوان را
در دیگ طلب به آتش سودا
بریان‌کنم ای پسر دل و جان را
لیکن مزهٔ شراب شورابست
وین نکته مسلم است مستان را
در من نمکی چنانکه باید نیست
بگشا تو ز لب سر نمکدان را
زان خال سیاه و لعل شورانگیز
پلپل نمکی بپاش بریان را
نی نی دل و جان مرا به‌کار آید
بریان نکنم برای جانان را
دل باید و جان‌که تا توانم‌کرد
مدح از دل و جان سلیل سلطان را
شهزاده علیقلی‌که شمشیرش
درهم شکند چو شیر میدان را
از لوح ضمیر او قضا خواند
دیباچهٔ رازهای پنهان را
در جامهٔ قدر او قدر بیند
نه چرخ و سه فرع و چارارکان را
برهم دوزد چو دیدهٔ شاهین
از مار خدنگ‌کام ثعبان را
ای‌کوفته سر ستاره راگرزت
زانگونه‌که زخم پتک سندان را
چون صاعقه‌کابر را زهم درد
تیغ تو برد به رزم خفتان را
اندر خبر است‌کایزد از قدرت
بر صورت خود نگاشت انسان را
اقرارکند بدین خبر هرکاو
بیند به رخ تو فر یزدان را
آن روزکه هستی از تو شدکامل
سرمایه به باد رفت نقصان را
در حفظ تو هست نقش هر معنی
جز رسم و اثرکه نیست نسیان را
در ملک جلالت آنچه خواهی هست
جز نام و نشان‌که نیست پایان را
شمشیر توکوه را زهم درد
زآنگونه‌که ماهتاب‌کتان را
رونق برد ازکمال شیوایی
یک بیت تو صد هزار دیوان را
هرگه‌که به قصد بزم بنشینی
بینند پر از نشاط ایوان را
وانگه‌که به عزم رزم برخیزی
یابند پر از نهنگ میدان را
با فسحت عرصهٔ جلال تو
تنگ است مجال ملک امکان را
با نعمت سفرهٔ نوال تو
خرد است نعیم باغ رضوان را
در حشر ز بیم توگنه‌کاران
با سر سپرند راه نیران را
احسان ترا چه شکرگویدکس
کز جود تو شکرهاست احسان را
از طوفان‌کی بلرزدت اندام
کز وهم تو لرزهاست طوفان را
با جود تو مور ازین سپس ننهد
در خاک ذخیرهٔ زمستان را
سوده است مگر عطاردکلکت
بر جای مداد جرم‌کیوان را
کاندر سخن تو رفعت‌کیوان
آید به نظر همی سخندان را
زانسان‌که فلک اسیر حکم تست
گویی نبود اسیر چوگان را
از رشک‌کفت چو لعل رمانی
خون در جگر است در عمان را
آورده سحاب دست درپاشت
نی‌سان به خروش ابر نیسان را
وز حسرت دود مطبخ خوانت
چشمی است پر آب ابر آبان را
از بس‌که رساست جامهٔ قدرت
گسترده به عرش و فرش دامان را
تا با رخ یار نسبتی باشد
هرسال به فضل‌گل‌گلستان را
تا محشر نسبت غلامی باد
با خاک ره تو چرخ‌گردان را
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - د‌ر ستایش شاهزاده ی آزاد‌ه اعتضادالسلطنه علیقلی میرزا دام اقباله فرماید
تا لاله به باغ و گل به ‌گلزارست
میخواره ز زهد و توبه بیزارست
بر لاله به بانگ چنگ می‌خوردن
عصیان‌گذشته را ستغفارست
امروز نشاط مل به از دی بود
و امسال صفای ‌گل به از پارست
نوروز و جنون من به یک فصلست
نیسان و نشاط من به یکبارست
درکام‌ کهینه جرعه‌ام رطلست
بر نام مهینه قرعه‌ام یارست
ایمان بِهِلم‌ که نوبت ‌کفرست
سبحه بدرم که وقت زنارست
ساقی جامی ‌که عشرتم خامست
مطرب زیری‌ که حالتم زارست
می از چه نمی‌خوری مگر ننگست
بوس از چه نمی‌دهی مگر عارست
من شیخ نوان بدل ندارم دوست
تا شوخ جوان ماه رخسارست
تسبیح ببر که در کفم بندست
دستار مهل که بر سرم بارست
می ده ‌که نسیم سبزه در مغزم
مشکین نفحات زلف دلدارست
برخیز و‌ یکی به بوستان بخرام
کش سبزه بهشت و جوی انهارست
برگرد سمن بنفشگان بینی
پیرامن رو‌ز از شب تارست
گل دایره‌یی ز لعل و بلبل را
دو پای برو به شکل پرگارست
آن بلبلکان نگرکشان در حلق
بی‌صنعت خلق بربط و تارست
وان بربط و تار ایزدیشان را
حاجت نه به زیر و بم او تارست
و آن قمریکان‌ که شغلشان بر سرو
چون موزونان نشید اشعارست
وان سنبلکان‌که بویشان در مغز
گویی به دل گلاب عطارست
وان نرگسکان چو حوضی از بلور
کش زرد فواره‌یی ز دینارست
یاگرد یکی طبقچهٔ زرین
کوبیده ز نقره هفت مسمارست
و آن شاخهٔ ارغوان‌ که ترکیبش
چون مژهٔ عاشقان خونبارست
یا پاره‌یی از عقیقکان خرد
کز ساعد شاهدی پدیدارست
وان نیلوف که چون رسن بازان
بی‌لنگر بر رسنش رفتارست
بر بام رود به ریسمان‌گویی
دزدست و ‌کمندگیر ‌و طرارست
و آن خیری زردبین که از خردیش
رنج یرقان عیان ز رخسارست
نرگس از ساق خود عصا گیرد
مسکین چکند هنوز بیمارست
وان غنچه به طفل هاشمی ماند
کاو را ز حریر سبز دستارست
از بیم همی به زیر لب خندد
کش خار رقیب سان پرستارست
شَعیای پیمبرست پنداری
کش اره به سر نهاده از خارست
یا طوطیکی به خاربن خفته
کش زمرد بال و لعل منقارست
بیرنگ ز صنع خامهٔ قدرت
بس صورت گونگون نمودارست
نه سرخی لالگان ز شنگرفست
نه سبزی سبزگان ز زنگارست
ای ترک به فصلی این چنین ما را
دانی که شراب و بوسه درکارست
در خوردن باده این‌چه تعطیلست
در دادن بوسه این چه انکارست
ها باده بخور بهار در پیش است
هی بوسه بده خدای غفارست
پرسی همه دم ‌که بوسه می‌خواهی
می‌خواهم آخر این چه اصرارست
گویی همه دم‌ که باده می‌نوشی
می‌نوشم آری این چه تکرارست
می ده که شبست و جمله در خوابند
جز بخت خدایگان که بیدارست
شهزاده علیقلی‌ که از فرهنگ
قاموس علوم و کنز اسرارست
فخریست ازان سبب لقب او را
کش فخر به نه سپهر دوارست
چرخ ارچه بلند پیش او پستست
سیم ار چه عزیز نزد او خوارست
جز آنکه به بذل‌ گنج مجبورست
در هرچه‌گمان برند مختارست
روحیست کش از عقول اجسامست
نوریست‌ کش از قلوب ابصار ست
بیند به سرایر آنچه آمالست
داند به ضمایر آنچه افکارست
رویش به بها چو لمعهٔ نورست
رایش به ذکا چو شعلهٔ نارست
ای جان جهان که خنجرت جسمیست
کش نصرت و فتح و فال و مقدارست
گویی که ز صلب آسمان زاده
شمشیر کج تو بس که خو‌نخوارست
آنانکه سفر کنند در دریا
گو‌یند به بحر کوه بسیارست
من گر ز تو چون به دست تو دیدم
دانستم کاین حدیث ستوارست
لیکن نشنیده بودم از مردم
بحری که مقام او به‌ کهسارست
بر کوههٔ زین چو دیدمت‌ گفتم
بر کوه نشسته بحر زخارست
گر خصم ترا بود سرافرازی
یا بر سر نیزه یا سر دارست
بازست پی سوال در پیشت
هر دستی اگر چه برگ اشجارست
قوس است و بال تیر و تیر تو
در قول و بال خصم غدارست
وین ط‌رفه‌ که قطب ساکنست و او
قطب ظفرست و نیک سیارست
بزم تو سزد مقام قاآنی
علیین جایگاه ابرارست
تا بار خدا یکست و عالم دو
تا دخترکان‌ سه مامکان چارست
پنج و شش نرد حکم هفت اقلیم
چون هشت جنان ترا سزاوارست
نه‌ گردون وقف ده حواست باد
تا سهلترین‌کسوری اعشارست
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمد شاه غازی طاب الله ثراه فرماید
عجبی عجب آن پسر به سر دارد
مانا که ز حسن خود خبر دارد
وقتست‌که سرگران شود با خویش
از بس ‌که‌ کرشمه آن پسر دارد
زان پیش‌ ‌که دل دهم ندانستم
کاو ناز و کرشمه این‌قدر دارد
معشوقهٔ قیصرست پنداری
زان این همه نخوت و بطر دارد
طفلست و غرور حسن و دولت را
آمیخته خوش به یکدگر دارد
چون خیره به روی عاشقان بیند
چشمش همه تاچخ و تبر دارد
چون م‌ژه به یکدگر زندگویی
هر یک دو هزار نیشتر دارد
با این همه چون به رقص برخیزد
صد معجزه بلکه بیشتر دارد
آن موی میان بدان همه سستی
کوهی چو احد ز جای بردارد
و آن ‌کوه ز پیچ و تاب پی در پی
چون پردهٔ چین دو صد صور دارد
اندک اندک‌ گهش به زیر آرد
نرمک نرمک‌ گَهش‌ زبر دارد
واندر حرکات چرب و شیرینش
گویی همه روغن و شکر دارد
عاش همه ساعت از تماشایش‌ا
مسکین لب خشک و دیده تر دارد
از شعر تر حکیم قاآنی
این طرفه غزل چه خوش‌ زبر دارد
ترکی ‌که نسب ز کاشغر دارد
از مشک سیه‌ کله به سر دارد
چهری به فراز قامت موزون
چون بر خط استوا قمر دارد
رویی ز نشاط می عرق‌ کرده
چون بر گل ارغوان مطر دارد
قدش شجره نسب چو بر خواند
پیوند به سرو غاتفر دارد
گویی‌که جهان نهال قدش را
از تخمهء سرو کاشمر دارد
خوش سرمه همی‌‌ کشد نمی‌دانم
کان چشم سیه چه در نظر دارد
مانا خواهد که روز مردم را
از مردم چشم تیره تر دارد
گویدکه وفا به ‌وعده خواهم‌کرد
باور نکنم وفا مگر دارد
پایین‌تر از آن‌ کمر که می‌بندد
از نقرهٔ خام یک سپر دارد
هرخسته‌ که آن سپر به چنگ آرد
پروا نه ز جنگ شیر نر دارد
چون چرمهء گرگ باز پیوندد
زخمی که به کارزار بر دارد
نی نی غلطم دو چشم معصومم
از دیدن آن سرین حذر دارد
کان‌ گرد سرین به شکل ‌گردابست
کشتی چو درو فتد خطر دارد
معجر به هوا برافتد از شوق
ه‌ر مادر کاینچنین پسر دارد
عشقش همه خصلت جانسوزی
از خنجر شاه نامور دارد
حسنش همه منصب جهانگیری
از عزم خدیو داد‌گر دارد
دارای جهان ستان محمد شه
کز قدر سپهر پی سپر دارد
شاهی که ظهارهٔ وجود او
از اطلس هستی آستر دارد
رودی که ز ابر تیغ او خیزد
از مرگ پل از فناگذر دارد
چشمی‌که نه با ولای او خسبد
شب تا سحر از عنا سَهَر دارد
از صولت مهر و کین او زاید
ایام هر آنچه خیر و شر دارد
از جنبش تیغ و کلک او خیزد
آفاق هر آنچه نفع و ضر دارد
طفلی که نه با ولای او زاید
سر تا قدم از بلا خطر دارد
گر مدحت او بر اژدها خوانند
زهرش‌ همه طعم نیشکر دارد
شاها ز عنایت تو قاآنی
بر تارک مهر و مه مقرّ دارد
بر دارد تیغ تو سرش از تن
گر دل ز ارادت تو بر دارد
تیغ‌ تو ز بس‌ که جانور کشتست
گویی همه هوش جانور دارد
شاعر نبود هر آنکه‌ گوید شعر
روح‌ الله نیست هر که خر دارد
مز‌کوم‌ بود حسود و شعر من
خاصیت نافهٔ تتر دارد
آری چکند نوای موسیقی
بیچاره‌ کسی‌ که گوش‌ کر دارد
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۳ - د‌ر ستایش حاج میرزا آقاسی رحمه‌لله فرماید
از بوی بهار و فر فروردین‌
شد باغ بهشت و باد مشک‌آگین
بر لاله چو بگذری خوری سوگند
کز خلد برون چمیده حورالعین
بر سبزه چو بنگر‌ی دهی انصاف
کاور‌ده نسیم بوی مشک از چین
از شاخ شکوفه باغ پنداری
دزدیده ز چرخ خوشه پروین
در سایهٔ بید بیدلان بینی
سر خوش ز خمار بادهٔ نوشین
بر نطع چمن به پادگان یابی
کز می چپ و راست رفته چون فرزین
چون چشمهٔ طبع من روان شد باز
آبی‌که ه‌سرده بود در تشرین
از ابر مگر ستاره می‌بارد
کز خاک ستاره می‌دمد چندین
ای غالیه موی ای بهشتی روی
ای فتنهٔ دانش ای بلای دین
ای مشک ترا ز ارغوان بستر
وی ماه ترا ز ضیمران بالین
یاقوت تو قوت خاطر مشتاق
مرجان تو جان عاشق غمگین
مشکین سر زلف عنبرافشانت
تسکین ملال خاطر مسکین
در طره نهفته چنگل شهباز
در مژه‌گرفته پنجهٔ شاهین
درهر نگه تو طعن صد خنجر
در هر مژهٔ تو زخم صد زوبین
زان روی شکفته ‌گرد غم بنشان
چون ماه دو هفته پبش ما بنشین
دانی که روان ما نیاساید
بی بادهٔ تلخ و بوسهٔ شیرین
این قرعه به نام ما بر آور هان
این جرعه به‌کام ما در آور هین
از خانه یکی به سوی صحرا رو
از غرفه یکی به سوی بستان بین
کز سنبل راغ‌ گشته پر زیور
وز نسرین باغ‌ گشته پر آیین
لختی بگشای طره بر سنبل
برخی بنمای چهره بر نسرین
تا برندمد به بوی زلفت آن
تا دم نزند ز رنگ رویت این
وان شاخ شکوفه را کمر بشکن
تا بر نزند بدان رخ سیمین
وان زلف بنفشه را ز بن برکن
مگذار ز زلفکانت دزدد چین
با چهر چو گل اگر چمی در باغ
نرمک نرمک حذرکن ازگلچین
ترسم ‌که ز صورتت بچیند گل
وز رشک به چهر من درافتد چین
ای ترک به شکر آنکه بخت امروز
با ما چو مخالفان نورزد کین
از بوسه و باده فرض تر کاری
امروز شدست مرمرا تعیین
خواهم چو چنار پنجه بگشایم
تا دشمن خواجه را کنم نفرین
سالار زمانه حاجی آقاسی
کاورا ز می و زمان‌ کند تحسین
آن خواجه ‌که همت بلندش را
ادراک نکرده و هم کوته‌بین
ابرار به اعتضاد مهر او
یابند همی مکان بعلیّین
فجار به انتقام قهر او
گیرند همی قرار در سجین
دوزخ ز نسیم لطف او فردوس
کوثر ز سموم خشم او غسلین
چنگال ز بیم او کند ضیغم
منقار ز سهم او برد شاهین
بر فرق فلک نهاده قدرش پای
بر رخش قضا فکنده حکمش‌ زین
لفظی ‌که نه در مدیح او باشد
بر سر کشدش قضا خط ترقین
از نکهت مشک خوی او سازد
هرسال بهار خاک را مشکین
از آینهٔ ضمیر او بندد
هر شام ستاره چرخ را آیین
میزان زمانه را ز حلم او
نزدیک بود که بگسلد شاهین
جودش به مثابه‌یی ‌که‌ کلک او
بی‌نقطه نیاورد نوشتن سین
چونان که عدوی او همی از بخل
بی هر سه نقط همی نگارد شین
مدحش سبب نجات و غفرانست
چون در شب جمعه سورهٔ یاسین
ای دست تو کرده جود را مشهور
ای عدل تو داده ملک را تزیین
بامهر تو نار می‌کند ترطیب
با قهر تو آب می‌کند تسخین
هرمایه‌که بود آفرینش را
در ذات تو گشته از ازل تضمین
هر نکته‌ که بود حکمرانی را
بر قدر تو کرده آسمان تلقین
آن راکه ثنای حضرتت گوید
جبریل در آسمان‌ کند تحسین
وانجا که دعای دولتت خوانند
روح‌القدس از فلک کند آمین
چندان ‌که ‌تو عاشقی به‌ بخشیدن
پرویز نبود مایل شیرین
نه جاه ترا یقین دهد تشخیص
نه جود ترا گمان‌ کند تخمین
بحری که به خشم بنگری در وی
زو شعله برآر آذر برزین
در رحمت آبی از تواضع خاک
زیراکه مخمّری ز آب و طین
ای فخر زمانه بهر من‌ گردون
هر لحظه عقوبتی کند تکوین
در طالع من نشان آزادی
معدوم بود چو باه در عنن
غلطان غلطان مرا برد ادبار
زان سان ‌که جُعَل همی برد سرگین
در جرگهٔ شاعران چنان خوارم
کاندر خیل دلاوران گرگین
چونانکه خدایت از جهان بگزید
از جملهٔ مادحان مرا بگزین
وی‌ن بکر سخن که نوعروس تست
از رحمت خویشتن دهش‌کاببن
تا مهر چو آسیا همی گردد
بر گرد افق هبه ساحت تسعین
سکان بلاد بد سگالت را
هر مژه به چشم باد چون سکّین
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۲ - و لی فی المدیحه
ای مار سیاه جعد جانانی
یا تیره شب دراز هجرانی
روی بت من دلیل یزدانست
اهریمن را تو نیز برهانی
اهریمن اگر نه‌ای چرا پیوست
از تیره‌دلی حجاب یزدانی
گر کافر دل‌سیه نه‌ای از چه
غارتگر دین بلای ایمانی
نه‌ کافر دل‌سیه نیی ایراک
پیوسته مقیم باغ رضوانی
پیرایهٔ خلد و زیب فردوسی
مرغولهٔ حور و جعد غلمانی
زندانبان فرشته‌ یی‌ گر چه
خود تیره‌تر از فضای زندانی
گه سلسله‌سان به دوش دلداری
گه حلقه‌صفت به‌ گوش جانانی
گاهی زنجیر عدل داودی
گه چنبر خاتم سلیمانی
خواندمت مسیح دوش چون دیدم
همخانهٔ آفتاب تابانی
وامروز سرود درکف موسی
افسون اوبار گرزه ثعبانی
افسون اوبار نه نیی ایراک
استاد فسونگران ملتانی
سیمین‌زنخ نگار من گوییست
گویی آن گوی را تو چوگانی
همواره چو روزگار من تاری
پیوسته چون حال من پریشانی
پیرامن لعل دلبری آری
ظلماتی و گرد آب حیوانی
تا بوده بوده ماه در سرطان
ویدون تو به ماه در، چو سرطانی
گویند ز خلد شد برون شیطان
ویدر تو به خلد در چو شیطانی
همسایهٔ سلسبیل فردوسی
همخوابهٔ آفتاب رخشانی
بر عرعر قد کشمری سروم
چونان بر سرو بن ضیمرانی
بر گلبن خدّ نخشبی ماهم
چونان بر لاله برگ ریحانی
بسیار خطا کنیّ و معذوری
مانا بر شه حسن تو ترخانی
روی بت من شکفته ‌بستانی است
وان بستان را تو بوستانبانی
بر قامت یار چون سیه‌زاغان
بر شاخهٔ سروبن پرافشانی
درد دل خسته را کنی درمان
ماناکه سیاه‌چرده لقمانی
بسیار درازی و بسی تیره
در این دو صفت شب زمستانی
حمیر نه رخ‌نگار و تو در وی
چون حمیری اژدهای پیچانی
اهواز نه روی یار و تو در او
جرارهٔ آن دیار را مانی
مقدار شکیب ما مگر سنجی
کاونگ چو کفه‌های میزانی
آبستن پاک ‌گوهری زانرو
تاریک بسان ابر نیسانی
طومار سیاه‌بختی خصمی
یا هندوی درگه جهانبانی
خورشید سپهر خسروی شاهی
آن‌ کآمده ‌کاخ عدل را بانی
آن کز پی سجدهٔ درش گردون
سر تا به قدم شدست پیشانی
ای‌کافت‌گنج و فتنهٔ مالی
وی‌ کاتش بحر و غارت ‌کانی
صد حصن به یک پعام بگشایی
صد سور به یک سلام بستانی
هر فتنه‌ که در زمانه برخیزد
ننشینی تا به تیغ ننشانی
از جود به چشم مملکت نوری
از عدل به جسم سلطنت جانی
در دولت و ملکت تو نشنیده
کس نام‌ کران و نام ویرانی
با آنکه جهان به طبع فانی بود
باقی شد از آنکه در تو شد فانی
فرخنده به بزم همچو فردوسی
سوزنده به رزم همچو نیرانی
از حلم فنای‌ کوه الوندی
از جود بلای بحر عمّانی
در بزم چو قلزم سخنگویی
در رزم چو ضیغم سخندانی
شخص تو درون عالم امکان
جا نیست اسیر جسم ظلمانی
درکین‌توزی و عافیت‌سوزی
هنگام وغا زمانه را مانی
در بزم به تن چو نرم دیبایی
در رزم به دل چو سخت سندانی
آن دم‌که به تیغ‌کوه البرزی
یعنی‌ که فراز زین یکرانی
در بیمهری نظیرگردونی
در خونخواری همال گیهانی
در مدح تو ای به مدحتت گویا
الکن شده ازکمال حیرانی
از گویایی به است خاموشی
از دانایی به است نادانی
باری ‌چه ‌کم ‌از دعا کنون ‌چون نیست
توصیف تو حد فکر انسانی
تا تاج و سریر و مملکت ماند
با تاج و سریر و مملکت مانی
تا خور یکران بر آسمان راند
چون خور یکران بر آسمان رانی
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۵ - چون مهر بر آی بام و ایوان را
چون مهر بر آی بام و ایوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدم
شرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شد
تا دیده‌ام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشند
آن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده
سودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخمم
خالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیم
بر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داری
آغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کرد
چون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند
کردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی
ریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهی
بر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهی
در فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دست
بشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیز
با هم بگذار جان و جانان را
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۳۳ - در روی تو دل به ما نمیمٰاند
در روی تو دل به ما نمیمٰاند
در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند
برقع ز جمٰال اگر براندازی
یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند
گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهد
در گوشهٔ انزوا نمیـــمٰاند
گر نیم تبسم از لبان ریزی
یک خاطر مبتلا نمیــــمٰاند
یا رب تو چه قبله‌ای که در طوفت
یک حاجت ناروا نمیــــمٰاند
آیم چو برت که مُدعا گویم
صد حیف که مدعا نمیــــمٰاند
ای عشق که سوزیم به کام دل
کام تو ز اژدها نمیمــــٰاند
آغشته به خاک و خون شهیدان را
کوی تو ز کربلا نمیــــماند
ای ماه اگر به او تو مانندی
او هیچ بتو چرا نمیـــمٰاند
گر جان برود چه غم فدای او
آخر غم او به ما نمیـــــمٰاند
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بیگانه به آشنا نمیـــــمٰاند
خوش باش بدوستان که این بستان
پیوسته به این هوا نمیـــــمٰاند
می‌خور دمی و غنیمتی بشمر
کاین نغمه به این نوا نمیـــــمٰاند
گوئی که رسی به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نمیـــمٰاند
رندی که نمانده هیچ در جائی
درمانده به هیچ جا نمیـــمٰاند
ای آنکه نشان کوی او پرسی
آنجاست که سر ز پا نمیـــمٰاند
گفتی که بیا اگر جگر داری
آنجا جگری به ما نمیـــماند
زنهار مگوی از رضی حرفی
کان هیچ به حرف ما نمـــیمٰاند
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۶۵ - ما بهر هلاک خود هلاکیم
ما بهر هلاک خود هلاکیم
ز الایش آب و خاک پاکیم
عین عشقیم و آن حسنیم
روح محضیم و جان پاکیم
تا دست بهم دهیم خشتیم
تا چشم بهم نهیم خاکیم
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۹۳ - از لطف چو در نظر نمی آیی
از لطف چو در نظر نمی آیی
از پرده چرا به در نمی آیی
در مدرک عقل و حس نمی گنجی
در گوشهٔ مختصر نمی آیی
جانم بر لب ز انتظار آمد
تسلیم کنم اگر نمی آیی
پر شد همه بام و بر ز غوغایت
با آنکه به بام در نمی آیی
هنگام تلافی دل افکاران
با عشوهٔ خویش بر نمیـٰائی
ما بر در هجر جان دهیم و تو
با ما ز در دگر نمی آیی
ای گریه بلات چیست کز چشمم
بی لخت جگر بدر نمیـٰائی
کیفیت زندگی نمی‌فهمی
تا با غم عشق بر نمیـٰائی
تا یک سر موی از تو میماند
با یک سر موی بر نمیـٰائی
گفتی که نمانده پای رفتارم
ای مرد چرا به سر نمیـٰائی
هرگز نروی که باز در چشمم
خوشتر ز دم دگر نمیـٰائی
عمرت شد و توشه‌ای نمیبندی
گویا تو بدین سفر نمیـٰائی
دیگر به سر رضی نمی آید
ای عمر چرا بسر نمیٰـائی
رضی‌الدین آرتیمانی : قصاید
قصیده
چون نام لب تو بر زبان رانم
از دست مگس گریخت، نتوانم
شوریدهٔ آن لبان میگونم
آشفته طـــــــرهٔ پریشانم
دیوانهٔ حرفهای موزونم
درماندهٔ خنده‌های، پنهانم
هر شام ز غم غنچه دلتنگم
هر صبحدمان چو گل، پریشانم
در بتکده‌ها نه بت نه زنارم
در معبدها، نه دین، نه ایمانم
درماندهٔ آشنا و بیگانه
شرمندهٔ کافر و مسلمانم
خورشید جهان نمیدهد نورم
بر روز سیاه خویش حیرانم
از خود پیدا چو آتش طورم
در خود پنهان چو گنج ویرانم
نه جزوه کش جناب آخوندم
نه بوس زن رکاب سلطانم
تا چند طپم، نه بلبلم آخر
تا کی سوزم، نه مرغ بریانم
هرگز نشوم به کام دل روشن
گوئی که چراغ تیره روزانم
جرمم همه آنکه، شخص ادراکم
عیبم همه آنکه، عین عرفانم
از خاطر شادمان، پراکنده
مجموعهٔ خاطر پریشانم
حل دو هزار مشکلم، اما
در چارهٔ کار خویش حیرانم
یعقوب نبوده‌ام و محزونم
یوسف نیم و مقیم زندانم
اشکم شده سرخ، ابر خونبارم
خونم شده خشک، شاخ مرجانم
هر خیره سری نه در خور جنگم
هر مرده دلی نه مرد میدانم
در لاف و گزاف، رو به پیرم
در روز مصاف شیر غرانم
از وحشت من چو دیو بگریزد
آنم که در شمار انسانم
با هیج کسی نباشدم الفت
گوئی تو، که وحشی بیابانم
بودم نبود چو جان بی‌جسمی
دور از تو ببین که جسم بی‌جانم
بر یاد تو چون ز دل کشم آهی
در تیره شبان چو ماه تابانم
هر چند که بی‌زبان سخن سازم
هر چند که بی زبان سخن دانم
در حلقه عشق، بی‌ریام یابند
زنهار مگوی من سخن دانم
کام دو جهٰان نگنجدم در سر
هر چند که مفلس پریشانم
او در ظلمات و من به نور اندر
من داغ درون آب حیوانم
هرگز نروم دگر دم هر کو
در گردش روزگار حیرانم
بگذارم جان که تن شود فربه
شرمم بادا که ننگ مردانم
هر چند که با جهٰانیان رامم
ایشان، نه ز من، نه من ز ایشانم
فرهاد دگر، درین بن غارم
مجنون دگر درین بیٰابانم
دیوانه و عاقل و سخن سنجم
علامه و هرزه‌گو و نادانم
من فاش کنم حقیقت خود را
هر کس هر چیز گویدم آنم
من شخص نیم شرارم از شرقی
من جسم نیم رضی، که بی‌جانم
رضی‌الدین آرتیمانی : مقطعات و غزلیات ناتمام
۱۷
ما بهر هلاک خود هلاکیم
ز آلایش آب و خاک، پاکیم
عین عشقیم و آن حسنیم
تادست بهم دهیم خشتیم
تا چشم بهم نهیم خاکیم
روح محضیم و جان پاکیم
قاآنی شیرازی : قطعات
شمارهٔ ۲ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراه می‌فرماید
ای ترک من ای بهار جان‌افزا
برقع بکش از رخ بهشت ‌آسا
کز باغ بهشت نوبهار اینک
هموار فرو چمید زی دنیا
عید عجمی به فرّ فروردین
در سبزه گرفت ساحت غبرا
بست ابر سپید کله بر گردون
زد لالهٔ سرخ خیمه بر صحرا
دامان چمن از آن پُر از لؤلؤ
سامان زمین ازین پر از دیبا
از لولو آن چمن یکی مخزن
از دیبهٔ این زمین بتی زیبا
آن داده نشان ز مخزن قارون
این برده سبق ز دفتر مانا
اندر دمن از شقیق و آذریون
و ندر چمن از بنفشه و مینا
آورده برون بهار لعبتگر
از پرده هزار لعبت زیبا
نوشاد و حصار گشت پنداری
باغ از گل و سرو و سنبل بویا
یانی ز بدیع نقش دیگرگون
بگرفت طراز خلخ و یغما
از کشی ایدو‌ن چو ترک‌ یغمایی
هوش‌ از سر بخردان‌ کند یغما
هر صبح آرد صبا به پنهانی
بس نغز صور ز هر کران پیدا
یا نی گویی که صحف انگلیون
در باغ همی پراکند عمدا
بازار ختن شدست پنداری
دشت و دمن از شواهد رعنا
بس نزهت و خرّمی به لالستان
ماندست شگفت خاطر دانا
از جنبش باد طرهٔ سنبل
چون زلف تو حلقه‌زا و چین ‌آرا
وز گریهٔ ابر سبزه تو بر تو
چون خط تو خوش دمیده در پیدا
از خواب گران چو چشم بیمارت
بیدار شدست نرگس شهلا
از بس‌ که نشید مرغ گردون پوی
از بس که نسیم باغ عنبرسا
نک غلغله‌زا بود هوا یکسر
هان لخلخه‌سا بود زمین یکجا
ای ترک من ای بهار مشتاقان
بردار نقاب از رخ رخشا
تو عید منی و نوبهار من
کز وصل تو پیرم و شوم برنا
پیش آی و درین بهار و فروردین
پروردهٔ خم بریز در مینا
از بلبله سرخ می بکش بکشد
بلبل چو به شاخ سرخ گل آوا
یاقوت روان بریز در ساغر
ها قوت روان بگیر از صهبا
چون کشتی ابر دُرفشان آید
بر ساحل این کبودگون دریا
کشتی کشتی گسارد باید می
اینست حکیم وقت را فتوی
خاصه که به فصلی اینچنین خرّم
ویژه که ز دست چون تو مه‌سیما
گل شادی آر و فصل اندوه بر
می عشرت‌بخش و تو روان‌بخشا
چند از غمت ای بت بهشتی رو
در تاب بود دلم جحیم‌آسا
زان سلسله‌ات که هست پر حلقه
چون زلزله‌ام همیشه پر غوغا
پیش آی و به عنف بوسه می‌در ده
پاکوب و به جهد باده می‌پیما
از بوسه و باده می‌مکن ضنّت
کاین هر دو من و تراست مستی‌زا
بستان و بده مر این دو را چندان
بی‌چون و چرا ولیکن و امّا
کز نشوه و سکر باده و بوسه
بیخود افتیم هر دو تن از پا
ما فتنهٔ کشوریم و خفته به
فتنه در عهد خسرو والا
تو فتنه به روی دلفریبستی
من فتنه به نظم دلکش شیوا
امروز به چاره کوش کار ارنه
در نزد ملک تبه شود فردا
فرمانده ملک جم فریدون شه
کافریدون و جمش کمین لالا
شاهی که به فر و فال دارایی
در هر دو جهان نیابیش همتا
بر پاکی طینتش هنر واله
بر پرچم رایتش ظفر شیدا
برقیست حسام او مخالف‌سوز
بادیست سمند او جهان‌پیما
چون از بر رخش فتنهٔ گیتی
چون در صف بار رحمت دنیا
دستش ابرست دُر گه ریزش
تیغش مرگست در صف هیجا
تارست سهیل و رای او روشن
دونست سپهر و قدر او بالا
حزمش ببرد ز نیشتر حدت
عزمش بدر آرد آتش از خارا
سر هشته روان به طاعتش گردون
بربسته میان به خدمتش جوزا
بر راحت هرکه دردهد فرمان
در ذلت هرکه برکشد طغرا
نه در ید اوست چرخ را قدرت
نه در رد اوست دهر را یارا
فوجش موجی بود مخالف کش
خیلش سیلی بود عدوفرسا
قدرش بدری که شوکتش پرتو
چهرش‌ مهری که دولتش حربا
تیرش شیری که ناخنش فتنه
تیغش میغی که قطره‌اش غوغا
م‌یتی مصرس و دشمنش فرعون
او موسی وقت و رمحش اژدرها
ای شاه فلک فخیم که قاآنی
در پای تو سوده فرق فرقدسا
آری به ره تو هرکه ساید سر
بر تارک نه فلک گذارد پا
عید آمد و شد جهان فرسوده
در پیری همچو دولتت برنا
بر جای سخن کنون نثارت را
پروین و سهیل دارم و شعرا
ارجو که ز پرتو قبول تو
چون مهر فلک شودجهان‌آرا
تا جِرم قمر همی ستاند نور
از هور فراز گنبد مینا
در سایهٔ ظل حق بود فرت
تابنده به بر و بحر چون بیضا
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۷۲ - تا نام جمال یار بردیم
تا نام جمال یار بردیم
رنگ از رخ لاله زار بردیم
زآیینهٔ دل به سیل گریه
عالم عالم غبار بردیم
تا کشتهٔ غمزهٔ تو گشتیم
صد شمع به هر مزار بردیم
بردیم به خلوت غمت خاک
از آتش روزگار بردیم
مرهم مرهم زدیم چندان
کز داغ دل اعتبار بردیم
ما شاهد عافیت گزیدیم
ناموس ز هر کنار بردیم
آزاده روی گذاشت عرفی
صد دوش به زیر بار بردیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۳ - به هویت چو اوست با اسما
به هویت چو اوست با اسما
آن هویت طلب کن از اشیا
از هویت خبر اگر داری
به هویت خدا بُود با ما
گر چه آب روان بود در جو
بخور آبی ولیکن از دریا
دامن خود بگیر و خوش بنشین
تا به کی می‌ روی تو جا ز جا
با تو مقصود تو است هم خانه
در به در می روی کجا و چرا
از خودی بگذر و خدا را جو
چند باشی مقید من و ما
همچو سید از این و آن بگذر
تا بیابی مراد هر دو سرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶ - مخزن گنج جملهٔ اسما ما
مخزن گنج جملهٔ اسما ما
نور چشم تمام اشیا ما
غرق بحریم و آب می جوئیم
قطره و بحر و جود دریا ما
رند و مستیم و عاشق و معشوق
به همه اسمها مسمی ما
ما نه مائیم ما همه اوئیم
اثری چون نماند با ما ما
جام گیتی نما نموده به ما
دو جهان دیده ایم یکتاما
مه روشن به نور او باشند
تا نگوئی مگر که تنها ما
رو نهادیم بر در سید
باز گشتیم سوی مأوی ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۲ - جان چو عودست و دل چو مجمر ما
جان چو عودست و دل چو مجمر ما
آتش نور عشق دلبر ما
آفتاب سپهر و جان جهان
پرتوی دان ز رای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال
قطره ای دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشنزای
ذره ای باشد آن ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جانست
بنده وار ایستاده بر در ما
عرصهٔ کاینات و ما فیها
خطه ای دان ز ملک و کشور ما
دامن او و دست ما پس از این
چون که آمد به خود فرو سر ما
ما نه مائیم با همه اوئیم
اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخواست
خواجه و بنده شد یکی بر ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۸۳ - خواجه آمد سرای خود آراست
خواجه آمد سرای خود آراست
رفت و منزل به دیگری پیراست
بنده بی خواجه ماند سر گردان
در به در می دود که خواجه کجاست
خواجه همچون خیال آمد و شد
نیک و بد از نشان او برخواست
معتبر بود اعتبار نماند
عبرتی گیرد آنکه او بیناست
بود خواجه حباب بحر محیط
گرچه جامش شکست آب به جاست
هر که با ما نشست در دریا
نزد ما آبروی ما از ماست
این و آن جفت یکدیگر باشند
نعمت الله از همه یکتاست