تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۵۸ - در هجای علی سه بوسش
ایا کشیخان بد اصل ای سه بوسش
علی نامی دریغ این نام بر تو
ز هر خلقی که ایزد آفریدست
بتر سگ دم و از سگ دم بتر تو
ترا ز جملهٔ اهل نشابور
پدر ننگ آمد و ننگ پدر تو
مرا سعد علی نانی همی داد
نگنجید آن سخا و فضل در تو
به دونی منقطع کردی تو آن چیز
که لعنت باد و نفرین باد بر تو
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶۵ - بخور من بود دود درمنه
بخور من بود دود درمنه
چنین باشد کسی را کو درم نه
چو بی سیمم ولی دایم به شکرم
تقاضا گر ملازم بر درم نه
اگر گردون به کام من نگردد
چه گویی بردهٔ خود بر درم نه
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۷۷ - کسی را کو نسب پاکیزه باشد
کسی را کو نسب پاکیزه باشد
به فعل اندر نیاید زو درشتی
کسی را کو به اصل اندر خلل هست
نیاید زو به جز کژی و زشتی
مراد از مردمی آزادمردیست
چه مرد مسجدی و چه کنشتی
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۹۸ - هم اکنون از هم اکنون داد بستان
هم اکنون از هم اکنون داد بستان
که اکنونست بیشک زندگانی
مکن هرگز حوالت سوی فردا
که حال و قصهٔ فردا ندانی
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - ایضا در مرثیه
مه اوج سیادت میر جعفر
ز علم جعفری چون کامجو شد
به ملک دانش از نوسکه‌ای زد
که نقد علم ازو بس تازه رو شد
چو باد آن گاه راه کعبه سر کرد
وزان خاک وجودش مشگ بو شد
بر او بارید چندان ابر رحمت
که غرق لجه لاتقنطو شد
پس از طغیان طوفان حوادث
چو یونس سیر بحرش آرزو شد
سرشک بحر بر افلاک زد موج
که موجش دام مرغ روح او شد
چو تاریخش طلب کردند گفتم
به دریای اجل یونس فرو شد
محتشم کاشانی : قطعات
شماره ۵۷ - نمودیم این دو در وقف از ره صدق
نمودیم این دو در وقف از ره صدق
برین مسجد که نورش رفته تا سقف
چو تاریخش طلب کردند گفتم
برین مسجد نمودیم این دو در وقف
محتشم کاشانی : قطعات
شماره ۱۰۳ - همان اوج دولت شاه یحیی
همان اوج دولت شاه یحیی
که پروازش گذشت از ذروهٔ ماه
به تنگ آمد دلش ناگه ازین بوم
ز هم پروازی اقران و اشباه
چو بود از زمرهٔ همت بلندان
ز شاخ سدره گردید آشیان خواه
چو بیرون از جهان می‌رفت می‌گفت
زبان هاتفان الخلد مثواه
چو او را جان برآمد برنیامد
ز جان خلق غیر از آه جانکاه
چو تاریخش طلب کردم خرد گفت
برون شد شاه یحیی از جهان آه
محتشم کاشانی : قطعات
شماره ۱۰۶ - زهی بر حشمت گردون اساست
زهی بر حشمت گردون اساست
ز حیرت دیدهٔ افلاک خیره
به من لطف دی و امروزت آخر
چه باشد گر بود بر یک و تیره
نمائی گر به جای لطف موعود
عطائی از عطایای صغیره
شود جود تو را مقدار ناقص
شود طبع تو را آهسته تیره
قضای حاجت من گر ثوابست
برای روز بد بادت ذخیره
دراز بخت من ناکس گناهست
گناهی میکنی باری کبیره
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳ - در شکایت و حکمت
همه کارم ز دور آسمانی
چو دور آسمان شد زیر و بالا
لبم بی‌آب چون دندان شانه است
ازین دندان کن آئینه سیما
که این زنگاری آئینه‌وش را
چو شانه باز نشناسم سر از پا
دلم مرغی است در قل بسته چون سنگ
چو سیم قل هواللهی مصفا
وگر سنگ آب نطق من پذیرد
بخواند قل هوالله طوطی آسا
مرا گوئی چرا بالا نیائی
که از بالا رسد مردم به بالا
من اینجا همچو سنگ منجنیقم
که پستی قسمتم باشد ز بالا
مرا سر بسته نتوان داشت بر پای
به پیش راعنا گویان رعنا
مگس‌ران کردن از شهپر طاوس
عجب زشت است بر طاووس زیبا
اگر شهباز بگریزد چو سیمرغ
ز روی رشک معذور است ازیرا
چرا دارد مگس دستار فوطه
چرا پوشد ملخ رانین دیبا
دل من دیگ سنگین نیست ویحک
که چون بشکست بتوان بست عمدا
بلورین جام را ماند دل من
که چون شد رخنه نپذیرد مداوا
جهان خاقانیا شخصی است بی‌سر
دو دست آن شخص را امروز و فردا
گر امروزت به دستی جلوه کرده است
کند فردا به دیگر دست رسوا
خاقانی : قطعات
شماره ۲۷ - دروغ است آنکه گوید این که در سنگ
دروغ است آنکه گوید این که در سنگ
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
دل او هست سنگین پس چه معنی
که عشق او عقیق از اشک من ساخت
من از دل آزمائی دست شستم
که او در زلف آن دلبر وطن ساخت
به کرم پیله می‌ماند دل من
که خود را هم به فعل خود کفن ساخت
کنون دل انده دل می‌خورد زانک
هلاک خویشتن هم خویشتن ساخت
ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
جز آن کورا به محنت ممتحن ساخت
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - در ذم غرور به مال
مشو خاقانیا مغرور دولت
که دولت سایهٔ ناپایدار است
به دولت هر که شد غره چنان دان
که میدانش آتش و او نی‌سوار است
چو صبح است اول و چون گل به آخر
که این کم عمر آن اندک قرار است
به رنگی کز خم نیلی فلک خاست
مشو خرم که رنگ سوگوار است
در آن منگر که نیل او سراب است
که خود نیلش سراب عمر خوار است
بسا دولت که محنت زادهٔ اوست
که خاکستر ز آتش یادگار است
بسا محنت که دولت، آخر اوست
که دی مه را نتیجه نوبهار است
سر دولت غرور است و میان لهو
به پایانش زوال روزگار است
به می ماند که می فسق است ز اول
میانه مستی و آخر خمار است
خاقانی : قطعات
شماره ۴۸ - من آن خاقانی دریا ضمیرم
من آن خاقانی دریا ضمیرم
کز ابر خاطرش خورشید برق است
دبیری را توئی هم حرفتم لیک
شعارم صدق و آئین تو زرق است
اگرچه هر دو خون ریزند لیکن
هم از جلاد تا فصاد فرق است
خاقانی : قطعات
شماره ۶۰ - به ماه چارده می‌ماند آن بت
به ماه چارده می‌ماند آن بت
که اکنون چارده سالش رسیده است
مه نو کرد ماه چارده را
به رنجی کز پی نه ماه دیده است
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۷۵ - در صفت میر گشتاسب مطرب
نظیر سعد اکبر میرگشتاسب
که جای سعد اصغر زخمهٔ اوست
من او را باربد خوانم نه حاشا
که سحر باربد در نغمهٔ اوست
خاقانی : قطعات
شماره ۷۸ - خطی مجهول دیدم در مدینه
خطی مجهول دیدم در مدینه
بدانستم که آن خط آشنا نیست
بر آن خط اولین سطری نبشته
که جوزا نزد خورشید سما نیست
به جان پادشا سوگند خوردم
که نزد پادشاه جز پادشا نیست
چو خاقانی نداند کاین چه سر است
جواب این سخن گفتن روا نیست
خاقانی : قطعات
شماره ۱۱۷ - دلت خاقانیا زخم فلک راست
دلت خاقانیا زخم فلک راست
که آن چوگان جز این گویی ندارد
ز جیب مه قواره‌ات زیبد از سحر
که بابل چون تو جادویی ندارد
ازین هر هفت کردهٔ هفت دختر
چو طبعت چرخ بانویی ندارد
خرد بوسد سر کلکت که چون او
عرابی نطق هندویی ندارد
به شروان گر کرم رنگی نمی‌داشت
به باب الباب هم بویی ندارد
به دامن گرچه دریا دارد اما
گریبانش نم جویی ندارد
چو کشتی شو عنان از پاردم ساز
ازین دریا که لولویی ندارد
ندارد موکبی کایام در وی
ردیف هر سگ آهویی ندارد
نگوئی کز چه معنی بشکنندت
که شمک آهو آهویی ندارد
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۳۸ - در مرثیهٔ عز الدین بوعمران
جهان را آه آه از دل برآمد
چو عزالدین بوعمران فروشد
برآمد هر شب افغان از دل طور
چو روز موسی عمران فروشد
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۹۰ - در مرثیهٔ صدر الدین
جهان پیمانه را ماند به عینه
که چون پر شد تهی گردد به هر بار
کنون از مرگ صدر الدین تهی گشت
نپندارم که پر گردد دگر بار
خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۰ - به مجلس کو نزیل جود خویش است
به مجلس کو نزیل جود خویش است
کجا یارم که نزل دون فرستم
اگرچه ماهی از یونس شرف یافت
به یونس فلس ماهی چون فرستم
چه مرغم کز پی شهباز شیبت
قبا اطلس، کلاه اکسون فرستم
کلاه از زرکش خورشید سازم
قبا از ازرق گردون فرستم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۴ - فلک خاک در میر است و من هم
فلک خاک در میر است و من هم
از آن مدحش به آب زر نویسم
بسا منت که اسکندر پذیرد
اگرنه قیصر اسکندر نویسم
دلش مومی است ارچه نیست مؤمن
بر آهن نام او حیدر نویسم
چو کردم خانهٔ دل وقف مهرش
خط مهر ابد بر در نویسم
چو نامم بر برادر خواندگی خواند
خراج خویش بر قیصر نویسم