تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۵ - می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز
می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز
سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱ - ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم
قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما
به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟
رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
روز باشد که بیاید به سلامت بازم
ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما
به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زده‌ایم
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ
گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۵ - هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد
هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش
نه دل خسته بیمار مرا تنها برد
آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم
زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد
دل سنگین ترا اشک من آورد به راه
سنگ را سیل تواند به لب دریا برد
دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست
پای خیل خردم لشکر غم از جا برد
راه ما غمزهٔ آن ترک‌کمان ابرو زد
رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد
جام می پیش لبت دم ز روان‌بخشی زد
آب وی آن لب جان‌بخش روان‌افزا برد
بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی
پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۱ - مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می‌آید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید
جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می‌آید
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۷ - روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم
چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم
من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن
من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم
آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست
تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم
می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش
آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم
خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش
سالخورده میی امروز به از صد پیرم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲ - این چه چشمست و چه ابرو و چه لب
این چه چشمست و چه ابرو و چه لب
این چه قدست و چه رفتار عجب
این چه خطست و چه خالست و چه حسن
این چه تمکین چه جا و چه ادب
هر یکی از دگری شیرین تر
لب و دندان و دهان و غبغب
جلوه‌هایت همه آرایش ناز
غمزه‌هایت همه اسباب و طرب
حرکاتت همه موزون و بجا
سکناتت همه مطبوع و عجب
پای تا سر همه شیرین و لطیف
این چه نخلست سراپای رطب
شب هجران تو غم بر سر غم
روز وصلت همه شادی و طرب
شب اغیار زدیدار تو روز
روز من از غم هجران تو شب
شب اغیار ز تو روز و چه روز
روز فیض از تو شب آنگاه چه شب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۷ - سبزهٔ خط تو دیدن چه خوش است
سبزهٔ خط تو دیدن چه خوش است
در بهار تو چریدن چه خوش است
در جمالت نگرستن چه نکوست
گل زگلزار تو چیدن چه خوشست
از دهان تو گرفتن کامی
شکر از تنک کشیدن چه خوش است
جای در سایهٔ زلفت کردی
مو بموی تو رسیدن چه خوش است
در تمنای وصالت تا حشر
تلخی مرگ چشیدن چه خوشست
گلهٔ دوست شمردن بر دوست
زان دهان عذر شنیدن چه خوش است
در مجاز تو حقیقت گفتن
پرده در پرده دریدن چه خوش است
شکر از مصر معانی بیان
زنی خامه کشیدن چهٔ خوشست
فیض شوری بجهان افکندی
سخنان تو شنیدن چه خوشست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۳ - نه فلک چرخ زنان سودائی تست
نه فلک چرخ زنان سودائی تست
بیخود افتاده زمین یکتن شیدائی تست
جز تماشای جمال تو تماشائی نیست
هر که حیران جمالیست تماشائی تست
هر که افراخت بدعوائی نکوئی کردن
گر بود راست همان سایة زیبائی تست
سروقدان که زبالائی بالا بالند
آن زبالای برازندة بالائی تست
هر گلی را که بود رنگ درینگلشن و بوی
شمة از گل خود رستة زیبائی تست
از ازل تاباند بینش هر بینائی
همه یک بینش در پردة بینائی تست
هر چه را دردو جهان نور هویدائی هست
همه یک ذره خورشید هویدائی تست
سرّ پنهان شدن روح نهان بودن تو
رمز پیدا شدن قالب پیدائی تست
هر کجا رسم توانائی و دانائی هست
نور دانائی تو زور توانائی تست
بنده خود کیست که خود رأی بود در کاری
لاف خودرائی ما پرتو خود رائی تست
بسزای تو نکردیم دمی بندگیت
آنچه هست سزاوار تو آقائی تست
فیض خود را تو بکردار خوش آراسته کن
حسن گفتار نه در خورد خود آرائی تست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست
پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
خواهش من دگر و آنچه تو خواهی دگرست
نخل امید مرا غیرت تو تیشه شدست
هر نهالی که خیال قد و بالای تو گشت
ریشهٔ شد بدل اکنون همه دل ریشه شدست
دم بدم در دلم از غصه نهالی کارم
از درخت غم تو باغ دلم بیشه شدست
بیش ازین تاب جفای تو ندارم جانا
بس که بگداخت سراپای دلم شیشه شدست
متصل میکندش تا که در آرد از پای
غم هجران تو بنیاد مرا تیشه شدست
ناله ام مطرب و خون باده و چشمم ساغر
یادتو ساقی این بزم و دلم شیشه شدست
گل سرخست رخت یاشده از می گلگون
زعفرانیست رخم یا گل کافیشه شدست
بس که در حسن سراپای تو اندیشه نمود
پای تا سر دل حیرت زده اندیشه شدست
فیض هر روز بنظم غزلی پردازد
سفتن گوهر معنیش مگر پیشه شدست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۱ - آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست
آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست
به بهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست
ما نداریم متاعی که بود درخور وصلت
تو گران قیمتی و هر چه تو را هست گرانست
با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو
کانچه ما را به از آن نه همه چیزت به از آنست
بوسه‌ای گر برباید ز لبت سوخته جانی
شود او زنده و جاوید و لب لعل همانست
سهل باشد ز تو سودی ببرد عاشق مسکین
کز عطای تو تو را هیچ نه نقصان نه زیانست
میزند بر لب من دست ادب قفل خموشی
ور نه بسیار سخن هست که محتاج بیانست
حرف سودا سخن سود و زیان هیچ مگو فیض
کاین سخن چون سر سودا زده گوید هذیانست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۲ - عشق در راه طلب راهبر مردانست
عشق در راه طلب راهبر مردانست
وقت مستی و طرب بال و پر مردانست
سفر آن نیست که از مصر ببغداد روی
رفتن از جان سوی جانان سفر مردانست
ظفر آن نیست که در معرکه غالب گردی
از سرخویش گذشتن ظفر مردانست
هنر آن نیست که در کسب و فضایل گوشی
به پر عشق پریدن هنر مردانست
همه دلهاست فسرده همه جانها تیره
گرم و افروخته آه سحر مردانست
چشمهٔ کوثر و سرسبزی بستان بهشت
خبری از اثر چشم تر مردانست
گهر اشک ندامت بقیامت ریزد
هر که در فکر شکست گهر مردانست
فیض اگر آب حیات از گهر نظم چکاند
هم از آنروست که او خاک در مردانست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۸ - غیردلدار وفا دار کسی دیگر نیست
غیردلدار وفا دار کسی دیگر نیست
نیست اغیار به جز یار کسی دیگر نیست
نیست در راسته بازار جهان غیریکی
خویشرا اوست خریدار کسی دیگر نیست
دیده دل بگشا تا که به بینی بعیان
که به جز واحد قهار کسی دیگر نیست
اوست باقی و دگرها همه دروی فانی
اوست در جمله نمودار کسی دیگر نیست
اهل عالم همه مستند زصهبای فنا
غیر آن ساقی هشیار کسی دیگر نیست
چشم بر هر چه گشودیم ندیدیم جز او
شد یقین آنه درین دار کسی دیگر نیست
هانکه بازی ندهد عشوه بیگانه ترا
آشنا اوست جز او یار کسی دیگرنیست
کو کسی تا که کند غور سخنهای مرا
بجز از صاحب گفتار کسی دیگر نیست
فیض از صاحب گفتار مزن دم زنهار
غیر دیّار در این دار کسی دیگر نیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - چون توان بود در آنجای که آسایش نیست
چون توان بود در آنجای که آسایش نیست
یا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست
چه دهی دل بسرائی که دل از وی بکند
یا نهی رخت بدان خانه که آسایش نیست
هر که او عاقبت اندیش بود دل ننهد
در مقامی که بقا را ره گنجایش نیست
نعمت دینی دون هیچ نگیرد دستت
بعبث دست میالا که جز آلایش نیست
مال و جاهی که بر آن روز بروز افزائی
کاهش جان بود آن مایهٔ افزایش نیست
خویشتن را بفسون و حیل آراسته است
نخری عشوهٔ دنیا که جز آرایش نیست
هر که را زینت این زال دل از جا ببرد
خون رود از نظر و فرصت پالایش نیست
دست مشاطه نیارد رخ دنیا آراست
زال بد منظر دون قابل آرایش نیست
هست زندان خردمند و بهشت نادان
نزد ارباب بصر قابل آسایش نیست
هر چه در دین کندت سود بجا آور زود
ور زیانست بمان حاجت فرمایش نیست
طاعت حق کن و بگذر ز شمار طاعت
ره مپیما و برو فرصت پیمایش نیست
منشین شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش
فیض ازین مرحله کاین منزل آسایش نیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
هر چه کردیم جز این کار عبث بود عبث
هر چه جز مصحف آن روی غلط بود غلط
جز حدیث لب دلدار عبث بود عبث
پی به منزلگه مقصود نبردیم آخر
قطع این وادی خونخوار عبث بود عبث
اشگ خونین بنگاهی بخریدند از ما
کوشش چشم گهر بار عبث بود عبث
هر چه بردیم زکردار هبا بود هبا
هر چه بستیم زگفتار عبث بود عبث
جنگ با نفس خطا پیشهٔ خود می بایست
با کسان اینهمه پیکار عبث بود عبث
خویش را کاش در اول بخدا می بستم
از خودی این همه آزار عبث بود عبث
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
غیر حرف دل و دلدار عبث بود عبث
جز دل سوخته و جان برافروخته فیض
هر چه بردیم بدان یار عبث بود عبث
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۰ - چشم او کرد بقتلم تصریح
چشم او کرد بقتلم تصریح
نگهش کرد بعفوم تملیح
سوی من کرد نگاه گرمی
که در آن بود بوصلش تلویح
کرد مژگانش اشارت با لب
که بیفشان شکری با تملیح
لب لعلش شکری داد بمن
نمکین شکر شیرین ملیح
سخنی رفت میان من و او
باشارت به کنایت نه صریح
بطمع شد دل من زان الطاف
که مگر وعده اوهست صحیح
دل چو بستم بوصالش گفتا
می ندانی که بوصلیم شحیح
گر نهد لب بلب فیض شود
سخنانش همه شیرین و ملیح
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۷ - در سرم عشق تو غوفا دارد
در سرم عشق تو غوفا دارد
عشق تو قصد سر ما دارد
بی‌خودم کرد نگاه مستت
چشم تو نشاه صهبا دارد
میکند عارض تو عرض خطی
با دل ما سر سودا دارد
دانهٔ خال تو بهر صیدم
دامی از زلف چلیپا دارد
زمره سرو قدان را پیشت
قد شمشاد تو بر پا دارد
پیش روی تو قمر را چه محل
کی قمر لعل شکر خا دارد
رشک خال و خطت از خور چه عجب
رخ خورشید کی اینها دارد
چه عجب گر بردم مجنون رشک
این صفا کی رخ لیلا دارد
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
تیر مژگان تو گر هر لحظه
جا کند در دل من جا دارد
می نداند که چه با ما کردی
زاهد از ما گله بیجا دارد
نمکیدست لب شیرینت
تلخ گوئی که غم ما دارد
الحذر ای که سر دین داری
غمزه‌اش روی بیغما دارد
وصف آن یار مکن دیگر فیض
زاهد ما سر تقوی دارد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۳ - شهره شهر شود هر که جمالی دارد
شهره شهر شود هر که جمالی دارد
کشد آزار خسان هر که کمالی دارد
حسن را جلوه مده در نظر بی‌دردان
جلوه آفت بود آنرا که جمالی دارد
خمش ای مرغ خوش آواز که در سر صیاد
بهر تدبیر شکار تو خیالی دارد
خط و خالش چکند جلوه و بالی شودش
دل طاوس بدان شاد که بالی دارد
گوهر دل مده از کف بمتاع دنیا
که نیرزد بگهی هر چه زوالی دارد
گو به بیهوده مکن سعی که در دار فنا
هر که راحت طلبد فکر محالی دارد
جان کند در طلب دنیی و بیگانه خورد
خواجه شاد است که مالی و منالی دارد
زاید از قدر ضروریش وبالست و بال
ای خوش آنکس که کفافی ز حلالی دارد
فیض را بر سر آن کوی چو بینی بیخود
بگذارش بهمان حال که حالی دارد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد
خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد
چه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد
سیآتش حسنات آید و دردش درمان
خبر مرگ مرا هر که بدرمان ببرد
چه دعاها کنمش گر خبری باز آرد
از دل من غم و اندوه فراوان ببرد
مژدهٔ وصل گر آرد بسوی من پیکی
چه ثوابی که بپاداش بدیوان ببرد
یک عنایت که از آنان برساند هی های
چه دعاها چه ثناها که از اینان ببرد
گر طوافی بکند ان سر کو را از من
ببرد اجر چهل حج که بپایان ببرد
اجر صد حج ببرد گر غم من عرض کند
قصه رنج مرا سوی طبیبان ببرد
قصه غصه دوری چو بخواند یک یک
تا چو قاصد خبر آرد به عوض جان ببرد
دل و جان هر دو به مکتوب دهم تا مکتوب
دل به دلدار دهد جان بر جانان ببرد
قاصدی کو که غمم را بتواند بر داشت
سیل اشکم مگر این کوه به پایان ببرد
آتش هجر کزآن جان و دلم میسوزد
که تواندشرری را به نشان زان ببرد
آهی ار سر دهم از سینه بسوزد دوزخ
رخصت دیده دهم قلزم و عمان ببرد
مگر این آتش هجران به تنم در گیرد
باد خاکم بسر کوی عزیران ببرد
فیض را شوق عزیزان جهان باقیست
کیست کز وی خبری جانب ایشان ببرد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - جان گذر میکند آن به که بجانان گذرد
جان گذر میکند آن به که بجانان گذرد
قطره شد بیمدد آن به که بعّمان گذرد
دل چو غم میخورد آن به که غم دوست خورد
عمر چون میگذرد به که بسامان گذرد
تا بکی وقت بلاطایل و بیهوده رود
تا بکی عمر بلایعنی و خسران گذرد
چند اوقات شود صرف جهان فانی
نه در اندیشهٔ آغاز و نه پایان گذرد
حیف از این عمر گرانمایه که هر لحظه از آن
صرف طاعات توان کرد و بعصیان گذرد
گوش جان وصف حدیث تو کنم تا جانرا
لحظه لحظه بنظر حوری و غلمان گذرد
جان و دل هر دو نثار تو کنم تا بر من
متصل لشکر دل قافله جان گذرد
دل بعشق تو دهم تا رمقی در دل هست
جان برای تو دهم تا بجهان جان گذرد
هر که در کشتی عشق آمد ازین قلزم دهر
کی دگر در دلش اندیشهٔ طوفان گذرد
فیض دشوار شود کار چو گیری دشوار
ور تو آسان شمری مشکلت آسان گذرد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۸ - یاد باد آنکه اثر در دل شیدا میکرد
یاد باد آنکه اثر در دل شیدا میکرد
آن نصیحت که مرا واعظ و ملا می‌کرد
یاد باد آنکه مرا بود دل دانائی
عالمی کسب خرد زان دل دانا می‌کرد
اختیار از کف من برد کنون معشوقی
که بدل گاه گره می‌زد و گه وا می‌کرد
تاخت بر مملکت دین و دلم یکباره
آنکه صید من دل خسته تمنا می‌کرد
برد از دست من امروز متاع دل و دین
رفت آن کاین دلم اندیشه فردا می‌کرد
گو بیا کفر من دل شده بنگر ملا
آنکه از دفتر دینم ورقی وا می‌کرد
گو بیا حالی و بر گریهٔ من فاش بخند
که پس پرده‌ام از پیش تماشا می‌کرد
بسته دید از همه سو راه رهائی بر خود
دل که گاهی هوس زلف چلیپا می‌کرد
ممکنم نیست ازین دام خلاصی دیگر
جاش خوش باد که از دور تماشا می‌کرد
دل بیچاره چو افتاد درین ورطه نخست
روز و شب ورد «متی اخرج منها» می‌کرد
آخرالامر بگرداب بلا تن در داد
آنکه با ترس نظر بر لب دریا می‌کرد
بت پرستید و بر همن شد و ز نار ببست
رفت آن فیض که او دفتر دین وا میکرد