عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۱۵ - این عشق که برق عافیت پرداز است
این عشق که برق عافیت پرداز است
جان پرور ما چو شعله ی آواز است
بیماری عشق در وجود مردان
همچون تب شیر و یرقان باز است
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۱۶ - بر هرچه نگاه کردم اسباب غم است
بر هرچه نگاه کردم اسباب غم است
چیزی که ازو دلم شود شاد، کم است
ما را به وصال او چه جای شادی ست
در کشتن شمع، صبح تیغ دو دم است
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۴۳ - بی تاب و تبم چو شمع تن می میرد
بی تاب و تبم چو شمع تن می میرد
می میرم اگر آتش من می میرد
از آتش دوزخ دل ما را چه غم است
هندو ز برای سوختن می میرد
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۵۱ - ماییم درین گلشن پر بیم و امید
ماییم درین گلشن پر بیم و امید
آشفته و تیره روز چون سایه‌ی بید
از قصه‌ی عشق، صرفه در خاموشی ست
به ز آنچه بگوییم، چه خواهیم شنید
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۵۳ - در باغ، رخت چو سوی گل می آید
در باغ، رخت چو سوی گل می آید
رنگی تازه به روی گل می آید
بلبل به بغل دود ترا هر ساعت
کز پیرهن تو بوی گل می آید
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۶۷ - دارم ز غم تو صد فغان اندر دل
دارم ز غم تو صد فغان اندر دل
باری چو زمین و آسمان اندر دل
عشقی چو عتاب دشمنان اندر سر
مهری چو حساب دوستان اندر دل
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۶۹ - در عشق کجا دمی به عشرت بودم؟
در عشق کجا دمی به عشرت بودم؟
دایم هدف تیر ملامت بودم
تیغش به سرم رسید و از پای گذشت
افسوس که سخت تیزدولت بودم
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۷۹ - در وادی عشق، شعله خس پوش مکن
در وادی عشق، شعله خس پوش مکن
از زمزمه ی شوق فراموش مکن
بانگ خضر از برای گمراهی توست
گر گوش تو آواز کند، گوش مکن
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۹۱ - گه منع کنندم ز غم مشتاقی
گه منع کنندم ز غم مشتاقی
گه طعنه زنندم ز شراب و ساقی
القصه دل سوخته ام نیست دمی
آسوده چو سنگ آتش از چخماقی
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۹۴ - چون شعله ز خویش باش افروختنی
چون شعله ز خویش باش افروختنی
ذاتی بود این هنر، نه آموختنی
کو آتش عشقی، که شده در تن من
چون رشته ی شمع، هر رگی سوختنی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲ - درونم بی تو شد دریای خون از شوق دیدنها
درونم بی تو شد دریای خون از شوق دیدنها
حبابش داغ های سینه، موجش دل تپیدن ها
تپیدن می کند محروم تر از دولت وصلت
که سازد موج ها را عین دریا آرمیدن ها
به مطلب می رسد هر کس خلاف نفس بگزیند
به مقصد عاقبت خواهی رسیده زین تپیدن ها
مرو دنبال صید مطلب ای بیگانه از مطلب
که در آخر به سر خواهی درآمد زین دویدن ها
ز خود رایی چو معشوق تو جویا عالمی دارد
تبسم گونه ای در عین رنجش واکشیدن ها
چنان افکنده دام دلبری زلفت به محفل ها
که می آید صدای نالهٔ زنجیر از دل ها
قدم بردار در راه سلوک ای غافل از مطلب
که غیر از وادی بیخود شدن پیش است منزلها
به مطلب می رسی گر از سر خود دست برداری
در این وادی شود از بیخودیها حل مشکلها
شود نیسان لطفش گرم ریزش چون بر اعمالت
نماید جمع از یک دانه اشک تو حاصل ها
نمی بینیم جویا غیر حیرت حاصل مردم
شد از خونابهٔ دلها مگر تخمیر این دلها
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴ - ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را
ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه را
تا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را
گرد کلفت می نشیند بر دل از اندک غمی
می کند آهی نهان زیر غبار آیینه را
شوخی حسن ترا نازم صفایش کم مباد
می کند دایم ز رویت شرمسار آیینه را
در پناه جرأتیم ایمن ز جور دشمنان
دایم از شمشیر می سازیم چار آیینه را
بشکن ای جویا دل آسوده را از سنگ درد
پیش مردان نیست اصلا اعتبار آیینه را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹ - نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را
نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را
که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را
نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی
که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را
نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری
که آرام رگ خوابست موج اضطرابش را
خبردار دل خود باش در بزم شراب او
نسازی خام سوز از گرمی مجلس کبابش را
دلم بگداخت جویا از خیال شعلهٔ حسنش
ندارد ظرف مینا طاقت زور شرابش را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳ - پرتو حسن زبس سوخته بال و پر ما
پرتو حسن زبس سوخته بال و پر ما
سرمهٔ دیدهٔ عنقا شده خاکستر ما
کشتهٔ عشق بتان زندهٔ جاوید بود
دم عیساست دم تیغ جفا بر سر ما
اول گام به سر منزل مقصود رسیم
بیخودی در ره تحیق بود رهبر ما
از غلاف هوس نفس برآییم چو تیغ
تا به کی در پس این پرده بود جوهر ما
مهر، نقش قدمم همت جویا باشد
چتر شاهنشهی فقر بود بر سر ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۲ - گشت از اندیشهٔ آن ترک ستم مشرب ما
گشت از اندیشهٔ آن ترک ستم مشرب ما
همچو تبخال گره بر لب ما مطلب ما
سوز عشق از سر ما تا دم آخر نرود
استخوانی شده چون شمع ز داغت تب ما
آرزوها همه در پردهٔ دل پنهان ماند
حرف مطلب نشنیده است کسی از لب ما
کوکب طالع ما در دل شب روشن گشت
‏ صبح نوروز شد از فیض وصالت شب ما
چشم بد دور از آن آتش رخسار که دوش
سوخت جویا چو سپند از غم او کوکب ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷ - می نماید در شب تاریک راه دور را
می نماید در شب تاریک راه دور را
چشمی از شمع است روشن تر عصای کور را
رستمی، تا چون کمان حلقه بر خود غالبی
می کند گردآوری برگشتن از خود زور را
در پناه عجز ایمن گشتم از جور سپهر
رهزنی در پی نباشد کاروان مور را
شوخی مژگان شد از بیماری چشم تو بیش
اضطراب نبض افزون تر بود رنجور را
عشق را نازم که چون بر تخت استغنا نشست
کرد کشکول گدایی کاسهٔ فغفور را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۸ - هر قدر زور آورد عشقت شکیباییم ما
هر قدر زور آورد عشقت شکیباییم ما
شمع سان در سوختنها پای بر جاییم ما
کس زحال تیره روزان جنون آگاه نیست
همچو شب در خود نهان از جوش سوداییم ما
می رویم از خویشتن چون شمع با بال نگاه
تا به رخسار تو سرگرم تماشاییم ما
مشت خاک ما کند جولان قمری بر هوا
گرد راه جلوهٔ آن سرو بالاییم ما
واله دیدار را نظاره از جا می برد
همچو شبنم محو آن خورشید سیماییم ما
ما نه ما باشیم تا مستیم اسیر خویشتن
چون زخود رفتیم در راه طلب ماییم ما
تنگنای شهر مانوس مزاج عشق نیست
همچو مجنون از هواداران صحراییم ما
در نظرشان دگر جویا قناعت پیشه راست
پای در دامان اگر بردیم دریاییم ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۲ - چسان بینم به دست غیردامان وصالش را
چسان بینم به دست غیردامان وصالش را
پریرویی که پروردم به خون دل نهالش را
به جای اشک حسرت خون دل می بارد از چشمم
زمژگان تا به چنگ آورده دامان خیالش را
به چشم کم مبین افتادگان عشق را هرگز
که از چرخ برین برتر بود جا، پایمالش را
از این پیمانه، چون پیمانهٔ دل، بوی درد آید
که آورد از مزار عاشقان خاک سفالش را؟
چو عمر رفته دیگر بر سرت هرگز نمی آید
مگر در خواب ببنی بعد از این جویا خیالش را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸ - در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا
در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا
آئینه تجلی دیدار شد مرا
از بس نهان ز درد تو در گرد کلفتم
رنگ شکسته رخنهٔ دیوار شد مرا
برباد پای شوق و برون تاختم زخویش
پست و بلند مرحله هموار شد مرا
باشد مدام گرم پرافشانی از طپش
دل عندلیب آن گل رخسار شد مرا
تنگی دل فزود به کتمان راز عشق
قفل در خزینهٔ اسرار شد مرا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۵ - زراحت بیش بینند اهل خواری پایمالی را
زراحت بیش بینند اهل خواری پایمالی را
بجز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را
مکدر خاطرم سا قی، از آن می ریز در کامم
که می سازد بلورین از صفا جام سفالی را
به عالم اعتبار کیمیا می داشت جمعیت
به زلف او نمی دادند اگر آشفته حالی را
فرنگی نرگسش چون می به جام طاقتم ریزد
کنم آب خمار او شراب پرتگالی را
نگاهی چشم دارم از تو کز وی بوی لطف آید
چه پیمایی به من ساقی دمادم جام خالی را
برات عشرتم بر گلشن کشمیر شد جویا
بحمدالله که دارم منصب آسوده حالی را
بنگر رخ بر گلشن کشمیر شد جویا
بحمدالله که دارم منصب آسوده حالی را