تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۳۶ - از چشمه عذب خلق گشتی
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۴ - ای فکرت تو بکام کرده
ای فکرت تو بکام کرده
بالای زمانه در زبانی
مرگ از کف خنجر تو جسته
با صد حیلت زنیم جانی
تا صدر جهان پیربنشست
چون بخت تو به نشین جوانی
زنجیر گسل بنات حزمت
نیلی بندد بر آسمانی
از بازوی هیبت توزخمی
وز تعبیه بلا جهانی
هر زال کجا تواند آویخت
با روستمی به دوکدانی
از عالم مدح تو چه بیند
فکری بدریچه بیانی
بر بام جهان کجا توان شد
با نیم شکسته نردبانی
ای بیع گه هنر در تو
در وجه کسی نه آشیانی
گر منزل روح پیشت آرد
هر روز بتازه کاروانی
دانی که گران بها نباشد
بلبل طبعی بر آستانی
از بهر وثاق کهنه ی چند
بر من سبکی کند کرانی
حقا که اگر بهشتی ارزد
درد سر خام قلتپانی
تا خاک بود کران رکابی
تا باد بود سبک عنانی
از آتش و آب خنجر تو
بادا اثری بهر مکانی
بالای زمانه در زبانی
مرگ از کف خنجر تو جسته
با صد حیلت زنیم جانی
تا صدر جهان پیربنشست
چون بخت تو به نشین جوانی
زنجیر گسل بنات حزمت
نیلی بندد بر آسمانی
از بازوی هیبت توزخمی
وز تعبیه بلا جهانی
هر زال کجا تواند آویخت
با روستمی به دوکدانی
از عالم مدح تو چه بیند
فکری بدریچه بیانی
بر بام جهان کجا توان شد
با نیم شکسته نردبانی
ای بیع گه هنر در تو
در وجه کسی نه آشیانی
گر منزل روح پیشت آرد
هر روز بتازه کاروانی
دانی که گران بها نباشد
بلبل طبعی بر آستانی
از بهر وثاق کهنه ی چند
بر من سبکی کند کرانی
حقا که اگر بهشتی ارزد
درد سر خام قلتپانی
تا خاک بود کران رکابی
تا باد بود سبک عنانی
از آتش و آب خنجر تو
بادا اثری بهر مکانی
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۴ - شادم به غم تو گرچه شادی
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۱۱ - از زلف تو صد هزار منزل
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در مدح علی بن عثمان گوید
چشمم ز غمت عقیق بار است
رازم ز پی تو آشکار است
از عشق تو بی قرار گشتم
عشق تو هنوز برقرار است
بیچاره دل من ای نگارین
بی از تو مپرس تا چه زار است
در کار دلم یکی نظر کن
کش با تو هزار گونه کار است
از جام لب و گل رخ تو
چون است که بی خمار و خار است
دور از تو مرا ز دوری تو
درد از همه چیز یادگار است
آنی تو که در دل و سر من
از ورد تو خار و نی خمار است
دریاب دل کسی که آنکس
مداح امین شهریار است
مخدوم جهان علی عثمان
صدری که سخی و بردبار است
دستش چو سحاب درفشانست
خلقش چو نسیم مشکبار است
خاک در او چو زر عزیز است
سیم و زر او چو خاک خوار است
هر پر هنری که بر ضمیرش
چون مهر ز مهر او نگار است
با قد کشیده همچو سرو است
با دست گشاده چون چنار است
در خواب ازوست روز و شب آز
گوئی که سخاش کو کنار است
خود ممتحن است کز خلافش
بر خاطر عاطرش غبار است
ای آنکه مکارم و بزرگیت
بر بنده فزون ز صد هزار است
خود شکر کدام گوید اول
کانرا نه نهایت و شمار است
حسبی بشنو که گفت آن چیست
نزد بی ادبی کز اضطرار است
در ملک هر آنکه هست امروز
از بندگی تو کامکار است
از عون سخات با مراد است
وز جود یمینت با یسار است
این بنده که از همه جهانش
از تربیت تو افتخار است
گاهش کرم تو پایمرد است
گاهش لطف تو دستیار است
سرگشته چرخ گرد گرد است
دلخسته زخم روزگار است
بی برگ چو شاخ در خزان است
بی بار چو باغ در بهار است
بی هیچ ستم یتیم پرور
بی هیچ گنه عیال وار است
گر تربیتش کنی تو بخ بخ
ورنی دردا که کار زار است
ای صدر جهان سپهر گوئی
در بندگی تو جان سپار است
در گردن و گوشش از مه نو
از مهر تو طوق و گوشوار است
دستارم کهنه دو سالیست
و اکنون هم عید و هم بهار است
پارینه گذاشتم ولیکن
امسال نه از مزاج پار است
اطلاق کن از در کریمی
کامروز نه روز انتظار است
تا پیش خدای و خلق گویم
کین خلعت صدر روزگار است
تا مهر منیر در مسیر است
تا چرخ اثیر در مدار است
بادا مهرت میان دلها
تا چرخ معین و بخت یار است
فردا بادات به ز امروز
کامسال بسیت به ز پار است
رازم ز پی تو آشکار است
از عشق تو بی قرار گشتم
عشق تو هنوز برقرار است
بیچاره دل من ای نگارین
بی از تو مپرس تا چه زار است
در کار دلم یکی نظر کن
کش با تو هزار گونه کار است
از جام لب و گل رخ تو
چون است که بی خمار و خار است
دور از تو مرا ز دوری تو
درد از همه چیز یادگار است
آنی تو که در دل و سر من
از ورد تو خار و نی خمار است
دریاب دل کسی که آنکس
مداح امین شهریار است
مخدوم جهان علی عثمان
صدری که سخی و بردبار است
دستش چو سحاب درفشانست
خلقش چو نسیم مشکبار است
خاک در او چو زر عزیز است
سیم و زر او چو خاک خوار است
هر پر هنری که بر ضمیرش
چون مهر ز مهر او نگار است
با قد کشیده همچو سرو است
با دست گشاده چون چنار است
در خواب ازوست روز و شب آز
گوئی که سخاش کو کنار است
خود ممتحن است کز خلافش
بر خاطر عاطرش غبار است
ای آنکه مکارم و بزرگیت
بر بنده فزون ز صد هزار است
خود شکر کدام گوید اول
کانرا نه نهایت و شمار است
حسبی بشنو که گفت آن چیست
نزد بی ادبی کز اضطرار است
در ملک هر آنکه هست امروز
از بندگی تو کامکار است
از عون سخات با مراد است
وز جود یمینت با یسار است
این بنده که از همه جهانش
از تربیت تو افتخار است
گاهش کرم تو پایمرد است
گاهش لطف تو دستیار است
سرگشته چرخ گرد گرد است
دلخسته زخم روزگار است
بی برگ چو شاخ در خزان است
بی بار چو باغ در بهار است
بی هیچ ستم یتیم پرور
بی هیچ گنه عیال وار است
گر تربیتش کنی تو بخ بخ
ورنی دردا که کار زار است
ای صدر جهان سپهر گوئی
در بندگی تو جان سپار است
در گردن و گوشش از مه نو
از مهر تو طوق و گوشوار است
دستارم کهنه دو سالیست
و اکنون هم عید و هم بهار است
پارینه گذاشتم ولیکن
امسال نه از مزاج پار است
اطلاق کن از در کریمی
کامروز نه روز انتظار است
تا پیش خدای و خلق گویم
کین خلعت صدر روزگار است
تا مهر منیر در مسیر است
تا چرخ اثیر در مدار است
بادا مهرت میان دلها
تا چرخ معین و بخت یار است
فردا بادات به ز امروز
کامسال بسیت به ز پار است
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۵۵ - هم در مدح او گوید
کاری بگزاف می گذارم
عمری به امید می سپارم
نی زهره آنکه دل به جویم
نی طاقت آنکه دم بر آرم
اندیشه به سوخت عقل و روحم
و امید ببرد روزگارم
یاری نه که یکرهم به پرسد
تا بر چه امید و در چه کارم
بد عهدم خوانده والحق
گر بی تو زیم هزار بارم
ای نور دو دیده بیم آن است
کین نور دو دیده هم به بارم
ترسان ترسان ز آب و آتش
بر روی و رخت نظر گمارم
رنجی که همی کشم چه گویم
دانم که نداری استوارم
تا مشک تو نقشبند گل شد
هیچ از دو جهان خبر ندارم
با آنکه لبت نکرد مستم
دردا که گلت نهاد خارم
ای شاه منم که از عزیزی
پرورد غم تو در کنارم
گفتم که نمی نمایدت هیچ
می ده که هنوز هوشیارم
آن به که چو چاشنی پذیرم
بر دارم کام و سر به خارم
کز رنج تو نیست هیچ راحت
جز بر در خاص شهریارم
صاحب حسن آنکه شاه دولت
جز بر در او نداد بارم
زیبد اگر از زبان حالت
گوید که جهان افتخارم
زر پاش چو شاخ در خزانم
در بار چو ابر در بهارم
آن صدر منم که از عزیزی
پرورد اقبال در کنارم
شکر ایزد را که مملکت را
من از دو وزیر یادگارم
بر دشمن و دوست هر چه کردم
پاداش دهاد کردگارم
گفته قلمش که می نماند
از شادی دست او قرارم
رقاص بساط سیمگونم
غواص بحار مشکسارم
هستم دو زبان و بر حقم زانک
با دشمن خویش درحصارم
چون دائره سپهر سرکش
سربر خط امر خواجه دارم
انگشت نهم درست بر حرف
تا منتخب است دستیارم
ای آنکه ز جود تو بیفکند
بد مستی آز در خمارم
از عون سخات بر مرادم
و ز جود یمینت با یسارم
گشته است به دولت تو حاصل
آنها که نبود در شمارم
گر از تو ندانم از که دانم
ور از تو ندارم از که دارم
هر مکرمتی که میگذاری
شکری به سزا همی گزارم
هر قطره که بخشیم صدف وار
دری بتو باز می سپارم
بشکفت همه جهان ز فضلم
نشکفته یکی گل از هزارم
زنهار به حق معونتم کن
کز حق بر تو بزینهارم
از خاک تنم چو گل پیاده است
بر باد چو بوی گل سوارم
این زر که منم که خواست دانست
جز سنگ وقار پر عیارم
ای بی نمکان شور چشمان
گفتمی که کیم همی نیارم
خلعت دادیم پار الحق
امسال در آرزوی پارم
تا باز چو باغ خوش بخندم
تا باز چو ابر در ببارم
عمری به امید می سپارم
نی زهره آنکه دل به جویم
نی طاقت آنکه دم بر آرم
اندیشه به سوخت عقل و روحم
و امید ببرد روزگارم
یاری نه که یکرهم به پرسد
تا بر چه امید و در چه کارم
بد عهدم خوانده والحق
گر بی تو زیم هزار بارم
ای نور دو دیده بیم آن است
کین نور دو دیده هم به بارم
ترسان ترسان ز آب و آتش
بر روی و رخت نظر گمارم
رنجی که همی کشم چه گویم
دانم که نداری استوارم
تا مشک تو نقشبند گل شد
هیچ از دو جهان خبر ندارم
با آنکه لبت نکرد مستم
دردا که گلت نهاد خارم
ای شاه منم که از عزیزی
پرورد غم تو در کنارم
گفتم که نمی نمایدت هیچ
می ده که هنوز هوشیارم
آن به که چو چاشنی پذیرم
بر دارم کام و سر به خارم
کز رنج تو نیست هیچ راحت
جز بر در خاص شهریارم
صاحب حسن آنکه شاه دولت
جز بر در او نداد بارم
زیبد اگر از زبان حالت
گوید که جهان افتخارم
زر پاش چو شاخ در خزانم
در بار چو ابر در بهارم
آن صدر منم که از عزیزی
پرورد اقبال در کنارم
شکر ایزد را که مملکت را
من از دو وزیر یادگارم
بر دشمن و دوست هر چه کردم
پاداش دهاد کردگارم
گفته قلمش که می نماند
از شادی دست او قرارم
رقاص بساط سیمگونم
غواص بحار مشکسارم
هستم دو زبان و بر حقم زانک
با دشمن خویش درحصارم
چون دائره سپهر سرکش
سربر خط امر خواجه دارم
انگشت نهم درست بر حرف
تا منتخب است دستیارم
ای آنکه ز جود تو بیفکند
بد مستی آز در خمارم
از عون سخات بر مرادم
و ز جود یمینت با یسارم
گشته است به دولت تو حاصل
آنها که نبود در شمارم
گر از تو ندانم از که دانم
ور از تو ندارم از که دارم
هر مکرمتی که میگذاری
شکری به سزا همی گزارم
هر قطره که بخشیم صدف وار
دری بتو باز می سپارم
بشکفت همه جهان ز فضلم
نشکفته یکی گل از هزارم
زنهار به حق معونتم کن
کز حق بر تو بزینهارم
از خاک تنم چو گل پیاده است
بر باد چو بوی گل سوارم
این زر که منم که خواست دانست
جز سنگ وقار پر عیارم
ای بی نمکان شور چشمان
گفتمی که کیم همی نیارم
خلعت دادیم پار الحق
امسال در آرزوی پارم
تا باز چو باغ خوش بخندم
تا باز چو ابر در ببارم
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - در این قصیده ابو المعالی نصر بن محمد را مدح کند
ای راحت روح و رامش تن
وصل تو طرب فزای و شیون
بر بوی لب تو عقل سر مست
وز رنگ رخ تو خانه گلشن
از شرم چو روی برفروزی
گوئی که بلور شد ملون
آهن دلی ای پری رخ ار چند
ترسان باشد پری ز آهن
با دوستی تو ای تو غافل
دور از تو شدم به کام دشمن
آید به دلم که باز باشم
از غم به غرور عقل کودن
بر چون من بنده هوا خواه
ای جان جهان مبر چنین ظن
آنرا که گرفت غم گریبان
کی گیرد عقل طرف دامن
وین طرفه که بی رخت بهر شب
شهمات همی شود معین
از من خود واکشیده داری
گوئی که من آبم و تو روغن
در بندگی تو چون درستم
عهدم چو دو زلف خویش مشکن
خارم چه دهی رطب نداده
دردم چه دهی در اول دن
آخر نه منم غلام صدری
کاقبال شده است ازو مبرهن
خورشید کفات ابوالمعالی
کز رای ویست ملک روشن
نصرالله بن محمد آن کو
جان است و همه جهانیان تن
مه خوشه نمایدی ز رایش
جوزا ز کمال خویش خرمن
از آتش تیغ سطوت او
دارد ماهی ز آب جوشن
مکسور جفاش اگر شود فعل
نصبش نکند بحیلها لن
ای خورشیدی که ظل جاهت
مسکینان را شده است مسکن
با جود تو حاتم است ممسک
با نطق تو صاحب است الکن
مهر تو فتد میان هر دل
چون مهر که درفتد به روزن
کلکت بگه سخن نگاری
دستت بگه عطیه دادن
زهر تن فضل راست تریاک
درد سر آز راست چندن
ای گشته ز بیم تو عدو را
خون در تن خشک همچو روین
گر باشم صد نوا چو بلبل
ور گردم ده زبان چو سوسن
با این همه زود زود گردد
در مدح تو شعر من ملون
پیوسته بگویم و بگویم
نتوانم گفت شکر تو من
وصل تو طرب فزای و شیون
بر بوی لب تو عقل سر مست
وز رنگ رخ تو خانه گلشن
از شرم چو روی برفروزی
گوئی که بلور شد ملون
آهن دلی ای پری رخ ار چند
ترسان باشد پری ز آهن
با دوستی تو ای تو غافل
دور از تو شدم به کام دشمن
آید به دلم که باز باشم
از غم به غرور عقل کودن
بر چون من بنده هوا خواه
ای جان جهان مبر چنین ظن
آنرا که گرفت غم گریبان
کی گیرد عقل طرف دامن
وین طرفه که بی رخت بهر شب
شهمات همی شود معین
از من خود واکشیده داری
گوئی که من آبم و تو روغن
در بندگی تو چون درستم
عهدم چو دو زلف خویش مشکن
خارم چه دهی رطب نداده
دردم چه دهی در اول دن
آخر نه منم غلام صدری
کاقبال شده است ازو مبرهن
خورشید کفات ابوالمعالی
کز رای ویست ملک روشن
نصرالله بن محمد آن کو
جان است و همه جهانیان تن
مه خوشه نمایدی ز رایش
جوزا ز کمال خویش خرمن
از آتش تیغ سطوت او
دارد ماهی ز آب جوشن
مکسور جفاش اگر شود فعل
نصبش نکند بحیلها لن
ای خورشیدی که ظل جاهت
مسکینان را شده است مسکن
با جود تو حاتم است ممسک
با نطق تو صاحب است الکن
مهر تو فتد میان هر دل
چون مهر که درفتد به روزن
کلکت بگه سخن نگاری
دستت بگه عطیه دادن
زهر تن فضل راست تریاک
درد سر آز راست چندن
ای گشته ز بیم تو عدو را
خون در تن خشک همچو روین
گر باشم صد نوا چو بلبل
ور گردم ده زبان چو سوسن
با این همه زود زود گردد
در مدح تو شعر من ملون
پیوسته بگویم و بگویم
نتوانم گفت شکر تو من
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۵ - در مدح احمد عمر گفته از غزنین فرستاد
ای باد سپیده دم سفر کن
یک چند رفیقی قمر کن
با نغمت زهره همنفس باش
درصورت مشتری نظر کن
از خاک بهشت بوی بردار
وز پر همای بال و پر کن
از طایر یمن پای و سرساز
وز آب حیات روی ترکن
از طره مشکبار خوبان
خود را چو بهار بهره ور کن
بر مجمر سینهای عشاق
رو جلوه کنان یکی گذر کن
پیکان زمردین غنچه
از دیده بسدین سپر کن
هر دیده بخت را که بینی
همچون شکفه ز خواب بر کن
آنگه خوش و تازه و همایون
منزل بر احمد عمر کن
آن مسند را که جای تخت است
از عطر چو گلشن دگر کن
خاک قدمش چو بار دادت
خدمت چو قلم همه به سر کن
هر چند که نظم کردم این عقد
نثری که کنی از این گهر کن
نازک طبع و عزیز وقت است
گوئی چو حدیث مختصر کن
از بنده بگو که ای خداوند
کار حسن از کرم چو زر کن
از خوی خوش و حدیث شیرین
بهر دل خلق گل شکر کن
نیکی کردی و نیکت آمد
چون دیدی سود بیشتر کن
یارب تو حسود جاه او را
خسته دل و سوخته جگر کن
چون روی بروی شد به حاجت
چون محتاجانش دربدر کن
یک چند رفیقی قمر کن
با نغمت زهره همنفس باش
درصورت مشتری نظر کن
از خاک بهشت بوی بردار
وز پر همای بال و پر کن
از طایر یمن پای و سرساز
وز آب حیات روی ترکن
از طره مشکبار خوبان
خود را چو بهار بهره ور کن
بر مجمر سینهای عشاق
رو جلوه کنان یکی گذر کن
پیکان زمردین غنچه
از دیده بسدین سپر کن
هر دیده بخت را که بینی
همچون شکفه ز خواب بر کن
آنگه خوش و تازه و همایون
منزل بر احمد عمر کن
آن مسند را که جای تخت است
از عطر چو گلشن دگر کن
خاک قدمش چو بار دادت
خدمت چو قلم همه به سر کن
هر چند که نظم کردم این عقد
نثری که کنی از این گهر کن
نازک طبع و عزیز وقت است
گوئی چو حدیث مختصر کن
از بنده بگو که ای خداوند
کار حسن از کرم چو زر کن
از خوی خوش و حدیث شیرین
بهر دل خلق گل شکر کن
نیکی کردی و نیکت آمد
چون دیدی سود بیشتر کن
یارب تو حسود جاه او را
خسته دل و سوخته جگر کن
چون روی بروی شد به حاجت
چون محتاجانش دربدر کن
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۰ - ای سرور کرده پادشاهت
ای سرور کرده پادشاهت
اوج فلکست پایگاهت
تا بخت به پیش تو میان بست
سوی رفعت گشاد راهت
برحق باشد که سعد افلاک
از چشم رضا کند نگاهت
حق تو چو نام تو بود پس
با حسن فعال تو گواهت
والله که محمد بن منصور
همچون پدرست نیک خواهت
با دولت نام داری وهش
عالم نرسد به دستگاهت
چون فضل خدای عرش گشتست
ای صدر جهان همه پناهت
تا دامن حشر حافظت باد
در حشمت بیکران الهت
اوج فلکست پایگاهت
تا بخت به پیش تو میان بست
سوی رفعت گشاد راهت
برحق باشد که سعد افلاک
از چشم رضا کند نگاهت
حق تو چو نام تو بود پس
با حسن فعال تو گواهت
والله که محمد بن منصور
همچون پدرست نیک خواهت
با دولت نام داری وهش
عالم نرسد به دستگاهت
چون فضل خدای عرش گشتست
ای صدر جهان همه پناهت
تا دامن حشر حافظت باد
در حشمت بیکران الهت
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۱ - دل کار هوات می بسازد
دل کار هوات می بسازد
جان برگ عنات می بسازد
بد سازتر ازستم چه باشد
وین هم ز قضات می بسازد
یکتا دل من نساخت با خود
با زلف دو تاب می بسازد
می کش که خطات می بزیبد
میکن که جفات می بسازد
در گریه و آه سرد من کوش
کین آب و هوات می بسازد
بسیار بهی از آنچه بودی
یا دیدن مات می بسازد
در جسم و دلی و می ندانم
تا زین دو کجات می بسازد
خوش باش حسن که جای شکراست
غم برگ و نوات می بسازد
جان برگ عنات می بسازد
بد سازتر ازستم چه باشد
وین هم ز قضات می بسازد
یکتا دل من نساخت با خود
با زلف دو تاب می بسازد
می کش که خطات می بزیبد
میکن که جفات می بسازد
در گریه و آه سرد من کوش
کین آب و هوات می بسازد
بسیار بهی از آنچه بودی
یا دیدن مات می بسازد
در جسم و دلی و می ندانم
تا زین دو کجات می بسازد
خوش باش حسن که جای شکراست
غم برگ و نوات می بسازد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۱ - دل چون ز لبت شراب خواهد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۲ - حسن تو به گفت هم نیاید
حسن تو به گفت هم نیاید
نقش تو ز هر قلم نیاید
عیسی شده مگر که جانها
در دام تو جز به دم نیاید
جز بهر نظاره تو خورشید
بر آینه به خم نیاید
درباغ تو چون درخت کس را
از صد سریک قدم نیاید
بر خرسندی شدم ز هجرت
کزهیچ غمیم غم نیاید
نقشم چو به یک فتد ببوسم
ترسم کان نیز هم نیاید
از عاقبتم مپرس تا جان
در زاویه عدم نیاید
در دولت عاشقی حسن را
کانیست که هیچ کم نیاید
نقش تو ز هر قلم نیاید
عیسی شده مگر که جانها
در دام تو جز به دم نیاید
جز بهر نظاره تو خورشید
بر آینه به خم نیاید
درباغ تو چون درخت کس را
از صد سریک قدم نیاید
بر خرسندی شدم ز هجرت
کزهیچ غمیم غم نیاید
نقشم چو به یک فتد ببوسم
ترسم کان نیز هم نیاید
از عاقبتم مپرس تا جان
در زاویه عدم نیاید
در دولت عاشقی حسن را
کانیست که هیچ کم نیاید
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۴ - آرام دل مرا بخوانید
آرام دل مرا بخوانید
بر مردم چشم من نشانید
آوازه عشق من شنیدید
اندازه حسن او بدانید
چون صورت روی او بدیدید
الحمد وان یکاد خوانید
از دور در او نگاه کردن
انصاف دهید کی توانید
از دیده و جان و از دل و تن
این خدمت من بدو رسانید
ای خوبان او چو آفتابست
در جمله شما باو چه مانید
عشق انده و حسرتست و خواری
عاشق مشوید اگر توانید
بر مردم چشم من نشانید
آوازه عشق من شنیدید
اندازه حسن او بدانید
چون صورت روی او بدیدید
الحمد وان یکاد خوانید
از دور در او نگاه کردن
انصاف دهید کی توانید
از دیده و جان و از دل و تن
این خدمت من بدو رسانید
ای خوبان او چو آفتابست
در جمله شما باو چه مانید
عشق انده و حسرتست و خواری
عاشق مشوید اگر توانید
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۲ - از صبر نکرده بازگشتم
از صبر نکرده بازگشتم
وز دیده سوز ساز گشتم
چون میل تو سوی جور دیدم
غم جوی و ستم نواز گشتم
بی دل نالان و پوستی خشک
ماننده طبل باز گشتم
بازیچه لعبت خیالت
زین چشم خیال باز گشتم
دستم مکن از وصال کوتاه
کاندیشه تو دراز گشتم
آراست فراق زرگر تو
چون نقره خوش گداز گشتم
در دولت عشق از زر و سیم
افسوس که بی نیاز گشتم
شادی چو نداشت هیچ اصلی
آخر به غم تو باز گشتم
دل در بدو نیک تو نهادم
آخر به غم تو باز گشتم
وز دیده سوز ساز گشتم
چون میل تو سوی جور دیدم
غم جوی و ستم نواز گشتم
بی دل نالان و پوستی خشک
ماننده طبل باز گشتم
بازیچه لعبت خیالت
زین چشم خیال باز گشتم
دستم مکن از وصال کوتاه
کاندیشه تو دراز گشتم
آراست فراق زرگر تو
چون نقره خوش گداز گشتم
در دولت عشق از زر و سیم
افسوس که بی نیاز گشتم
شادی چو نداشت هیچ اصلی
آخر به غم تو باز گشتم
دل در بدو نیک تو نهادم
آخر به غم تو باز گشتم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۷ - ای چهره تو بهار جانم
ای چهره تو بهار جانم
وی از تو شکفته بوستانم
نقش تو برسته پیش چشمم
نام تو بمانده برزبانم
راز تو بگو که با که گویم
حال تو بگو که از که دانم
از وصل حقیقتی چو ماندم
مپسند که همچنان بمانم
دستوری ده وصال خود را
تا نفریبد زمان زمانم
بی خواب همی خیال جویم
با این همه هم خوش از جهانم
ای سوز فراق تو یقینم
وی ساز وصال تو گمانم
دستی که نمی رسد چه یازم
تیغی که نمی برد چه رانم
تن خرسند است اینکه گه گه
گرد غم از آب می نشانم
تا دلخوشی کند نماند
در معرض خوش دلی روانم
با این همه درد کز تو دیدم
آنم که تو دیده همانم
بردیده نشانم از عزیزی
آنرا که به تو دهد نشانم
وی از تو شکفته بوستانم
نقش تو برسته پیش چشمم
نام تو بمانده برزبانم
راز تو بگو که با که گویم
حال تو بگو که از که دانم
از وصل حقیقتی چو ماندم
مپسند که همچنان بمانم
دستوری ده وصال خود را
تا نفریبد زمان زمانم
بی خواب همی خیال جویم
با این همه هم خوش از جهانم
ای سوز فراق تو یقینم
وی ساز وصال تو گمانم
دستی که نمی رسد چه یازم
تیغی که نمی برد چه رانم
تن خرسند است اینکه گه گه
گرد غم از آب می نشانم
تا دلخوشی کند نماند
در معرض خوش دلی روانم
با این همه درد کز تو دیدم
آنم که تو دیده همانم
بردیده نشانم از عزیزی
آنرا که به تو دهد نشانم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۹ - ای کرده همه بدی به جایم
ای کرده همه بدی به جایم
دریاب که شد ز جای پایم
نزد تو کجا برآید ای جان
گر من به طفیل تو برایم
انگشت نمای خلق گشتم
وز خود جلدی همی نمایم
مفزای تو در جفا که من خود
درکاهش خویش میفزایم
دل در کله تو گرچه پست است
روزی کلمات برگشایم
من نور سلاله رسولم
من بنده سایه خدایم
بهرامشه آنکه زیبد او را
گر گوید ز مه منم بجایم
جوزا کمر و زحل محلم
مه رایت و آفتاب رایم
حکمی است که تا جهان بپاید
از بهر جهانیان بپایم
دریاب که شد ز جای پایم
نزد تو کجا برآید ای جان
گر من به طفیل تو برایم
انگشت نمای خلق گشتم
وز خود جلدی همی نمایم
مفزای تو در جفا که من خود
درکاهش خویش میفزایم
دل در کله تو گرچه پست است
روزی کلمات برگشایم
من نور سلاله رسولم
من بنده سایه خدایم
بهرامشه آنکه زیبد او را
گر گوید ز مه منم بجایم
جوزا کمر و زحل محلم
مه رایت و آفتاب رایم
حکمی است که تا جهان بپاید
از بهر جهانیان بپایم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۰ - ای صاحب آن دو زلف کوتاه
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۶ - ای مونس جان من کجائی
ای مونس جان من کجائی
از دیده من چرا جدائی
چون دل دهدت که هر زمانی
صد باره به نزد من نیائی
در دل شغب و دغا چه داری
بی رحمت و بی وفا چرائی
از دور ببینمی پریشان
دندان چه زنی و لب چه خائی
خود نیک نیامدت کزین سان
آید ز تو بوی بی وفائی
این ناز و تکبر تو تا چند
بازار غم ترا روائی
دانم تو که از بزرگواری
فرزند مهین پادشائی
دولت شه تا جور که دارد
میراث ز خوی مصطفائی
از دیده من چرا جدائی
چون دل دهدت که هر زمانی
صد باره به نزد من نیائی
در دل شغب و دغا چه داری
بی رحمت و بی وفا چرائی
از دور ببینمی پریشان
دندان چه زنی و لب چه خائی
خود نیک نیامدت کزین سان
آید ز تو بوی بی وفائی
این ناز و تکبر تو تا چند
بازار غم ترا روائی
دانم تو که از بزرگواری
فرزند مهین پادشائی
دولت شه تا جور که دارد
میراث ز خوی مصطفائی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۳ - خه خه که چو بوالعجب نگاری
خه خه که چو بوالعجب نگاری
یارب که چه دلفریب یاری
در بزم چو کبک در خرامی
در رزم چو باز در شکاری
در میدان است گوی حسنت
وقتست که می کنی سواری
سوگند خوری که بی تو شادم
سوگند مخور که استواری
ای روی نکو بسی نمانده است
تا هر چه بتر برویم آری
در کار تو من چنین و آنگه
هر دم گوئی که در چه کاری
ای شمسه نیکوان چه گویم
تا خاطر خویش بر گماری
بر من شمر ار نباشدت رنج
تا کی دو سه بوسه شماری
نی نی غلطم مرا بحل کن
تو بوسه کم بها نداری
با صبر ضعیف و عقل سستم
هر دم گوئی بر وی خواری
ای عقل بپای تا چه مرغی
وی صبر بیار تا چه داری
گر بی خبری ز من عجب نیست
کز خوی خودت خبر نداری
یارب که چه دلفریب یاری
در بزم چو کبک در خرامی
در رزم چو باز در شکاری
در میدان است گوی حسنت
وقتست که می کنی سواری
سوگند خوری که بی تو شادم
سوگند مخور که استواری
ای روی نکو بسی نمانده است
تا هر چه بتر برویم آری
در کار تو من چنین و آنگه
هر دم گوئی که در چه کاری
ای شمسه نیکوان چه گویم
تا خاطر خویش بر گماری
بر من شمر ار نباشدت رنج
تا کی دو سه بوسه شماری
نی نی غلطم مرا بحل کن
تو بوسه کم بها نداری
با صبر ضعیف و عقل سستم
هر دم گوئی بر وی خواری
ای عقل بپای تا چه مرغی
وی صبر بیار تا چه داری
گر بی خبری ز من عجب نیست
کز خوی خودت خبر نداری
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۵ - ای چشمه آب زندگانی