تعداد ۱۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۴ - عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذری؟
عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذری؟
نیکو نگر، که منم آن را که می‌نگری
من نزل و منزل تو، من برده‌ام دل تو
که جان ز من ببری، والله که جان نبری
این شمع و خانه منم، این دام و دانه منم
زین دام‌ بی‌خبری، چون دانه می‌شمری
دوری ز میوهٔ ما، چون برگ می‌طلبی
دوری ز شیوهٔ ما، زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما، هر لحظه حشر نو است
زین حشر‌ بی‌خبرند، این مردم حشری
ارواح بر فلکند، پران به قول نبی
ارواح امتنا فی اطیر خضر
زان طالب فلکند، کز جوهر ملکند
انظر الیٰ ملک فی صورة البشر
این روح گرد بدن، چون چرخ گرد زمین
فالجسم جامدة، و الروح فی السفر
زین برج‌‌ها بگذر، چون هم پر ملکی
واطلع علیٰ افق کالشمس و القمر
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۵ - در لطف اگر بروی، شاه همه چمنی
در لطف اگر بروی، شاه همه چمنی
در قهر اگر بروی، که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو، بلبل چه ناله کند؟
ابلی الهویٰ اسفا یوم النویٰ بدنی
عقل، از تو تازه بود، جان از تو زنده بود
تو عقل عقل منی، تو جان جان منی
من مست نعمت تو، دانم ز رحمت تو
کز من به هر گنهی، دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما، نور تو در بر ما
بوی تو رهبر ما، گر راه ما نزنی
حارس تویی رمه را، ایمن کنی همه را
اهل الهویٰ امنوا فی ظل ذی المنن
آن دم که دم بزنم با تو، ز خود بروم
لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان، اسیر تنی، وی تن، حجاب منی
وی سر، تو در رسنی، وی دل تو در وطنی
ای دل، چو در وطنی، یاد آر صحبت ما
آخر رفیق بدی، در راه ممتحنی
ان الکرام اذا ما اسهلوا ذکروا
من کان یألفهم فی المنزل الخشن
سعدی : غزلیات
غزل ۵۴۸ - دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم
بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری
از بس که در نظرم خوب آمدی صنما
هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری
دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن
دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری
کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد
طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری
هر گه که می‌گذری من در تو می‌نگرم
کز حسن قامت خود با کس نمی‌نگری
از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب
بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری
باری به حکم کرم بر حال ما بنگر
کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری
سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند
من خاک پای توام ور خون من بخوری
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۱۱ - چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
هندوی خویش کند هر دم به دلبریم
چون زلف کافر او آهنگ دین کندم
در حال بند کند در دام کافریم
مویی اگر همه خلق در من نگه نکنند
مویی تمام بود زان زلف عنبریم
ای ساقی از می عشق دلقم بشو و بیا
چون دلق زرق من است چند از سیه گریم
تا کی ز رد و قبول دردی بیار که من
مست ملامتیم رند قلندریم
تا کی ز روی و ریا بت ساختن ز هوا
زین پس به بتکده‌ها مرد مقامریم
گر دی به صومعه در، مرد خلیل بدم
امروز پیش مغان چون گبر آزریم
گرچه به صورت تن، از مؤمنان رهم
لیکن ز روی یقین گبرم چو بنگریم
عطار تا که نهاد در راه فقر قدم
کرد آن حقیقت فقر از جان و دل بریم
خاقانی : غزلیات
غزل ۴ - رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست برون از وهم ما و شما
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
جان‌های خلق در او رسته به جای گیا
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
دارندگان جمال از حسن او به حسد
بینندگان خیال از نور او به نوا
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۸۱ - گفتی که وقت سحر سویت کنم گذری
گفتی که وقت سحر سویت کنم گذری
ترسم ز پی نرسد این شام را سحری
خواهم که با تو شبی در پرده باده خورم
گر خون من بخوری ور پرده‌ام بدری
آغاز هر طربی انجام هر طلبی
هم ماه نوش لبی و هم سر و سیمبری
سرچشمهٔ نمکی خورشید نه فلکی
هم فتنهٔ ملکی هم آفت بشری
دل بند و دل گسلی، در دلبری مثلی
هم در حضور دلی هم غایت از نظری
بی پرده گر قدمی سوی چمن بچمی
هم جیب غنچه دری هم آب گل ببری
بگشا به بذله دهن نرخ شکر بشکن
زیرا که وقت سخن شیرین‌تر از شکری
در شاه راه طلب جانم رسید به لب
لیکن ز سر لبت هیچم نشد خبری
در عین خسرویم مملوک خویش بخوان
افزوده کن ز کرم بر قدر من قدری
یارب میان تو را هیچ آفتی نرسد
کز بهر کشتن من خوش بسته‌ای کمری
هر دم ز شوق لبت در خون تپیده دلی
هر سو ز دست غمت در پا فتاده سری
تا کی خبر نشوی از حال خسته‌دلان
گویا ز عدل ملک یک باره بی خبری
سلطان روی زمین بخشنده ناصردین
کز جود متصلش رفت آب هر گهری
ماهی که تیره نمود روز فروغی خود
از وی ندیده فلک تا بنده‌تر قمری
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ - من افکاره العالی
دی آمد از در من آن دلفریب پسر
افکنده دام بلا زلفش به روز مطر
بودی به رنگ قمر رخشنده چهره او
نه ‌کی ز سرو روان تابیده جرم قمر
بر سرو قامت او افتاده همچو کمند
پرحلقه سلسله‌یی همرنگ مشک تتر
حاشانه مشک تتر هرگزکه از بر سرو
چندین شکنج و شکن سر داده یک به دگر
گفتی دوهندوی مست‌گردیده ازپی لعب
آسیمه‌سار و نگون آون ز شاخ شجر
یا نی دو مار سیه آسیمه سارودمان
دارد به سایهٔ سرو از آفتاب‌گذر
یا نی دو دزد دغل پی برده‌اند به‌گنج
از بهر غارت سیم یازیده دست ظفر
آری نگار ختن دارد ز سیم سرین
گنجی نهفته همی بیغش به زیر کمر
دارند خلق جهان ازگنج فربه او
از غصه‌ کو به دل از ناله دست به سر
وان ترک تنگ دهان از بس بخیل بود
پیوسته منع ‌کند آن سیم را زنفر
غافل‌ که سیم خود ار بر مستحق دهد
از بذل سیم شود نامش به دهر سمر
ای‌کاش نقره ی او بودی مرا که همی
می‌داد می‌ که مرا گردد فزوده خطر
باری به خلوت من آن غارت دل و دین
چون در رسید ز راه چون برگزید مقر
گفتم بیا صنما ای‌کز فروغ رخت
روشن شدست مرا دیوار و خانه و در
خواهم‌که بوسه زنم بر تنگ شکر تو
تا کام و لب ز لبت شیرین‌ کنم به مگر
خندید وقت ولی از روی عادت و رسم
نشنیده‌ام‌ که دهد کس بوسه بر به شکر
ویژه ز بس‌ که لطیف این شکری‌ که مرا
بگدازد ار کندی بر در نسیم‌ گذر
کی احتمال‌کند دمهای سرد ترا
کامد به نزد خرد از زمهریر بتر
یک ره در آینه بین بر خلق منکر خود
تا دانی آنکه ترا باشد چگونه سیر
چندانکه هست ترا پروای خدمت من
باشد اضافه مرا از صحبت تو حذر
گر میل صحبت من داری و بوس و کنار
ایدون به نقد بزن دستی به‌کیسهٔ زر
کام از لب و دهنم بی‌زر کسی نستد
ها زر بیار و فزون زین عرض خود بمبر
گفتم بلای نپسندی ار به بلا
جانم ز سر بهلا این عجب و کبر و بطر
هر چند کیسه و جیب از زر تهی بودم
دارم ز نظم دری آماده‌ گنج و گهر
گفتا که ‌گنج و گهر گر باشدت بفروس
آنگه به مشت زرم این ‌گنج سیم بخر
ور نه مخار زنخ‌ کوتاه ساز سخن
دانی‌که شاخ هوس‌ک‌ب را نداده ثمر
قاآنیا جوِ زر در چشم سیمبران
صد ره ‌گزیده ترست از صد هزار هنر
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۶ - در ستایش شهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه گوید
ای زلف یار چرا آشفته و دژمی
همخوابهٔ قمری همسایهٔ صنمی
من رند نامه‌سیاه تو از چه روسیهی
من زیر بار غمم تو از چه پشت‌خمی
نی‌نی تو نیز عبث خم نیستی و سیاه
دلهای خسته‌کشی در آفتاب چمی
عودی بر آتش و دود در دیده از تو برفت
چون ‌دود رفته‌ به‌ چشم‌ خون‌ گریم ‌از تو همی
ماه فلک سپرد عقرب مهی به دو روز
تو عقرب و سپری ماه فلک بدمی
گر گاهگاه دمد مهر فلک ز ذنب
تو آن ذنب ‌که ز مهر پوسته می ‌بدمی
پشتت خمیده ز بس بار تو عنبر و بان
زانرو به هر نفسی افتی به هر قدمی
فرشت چو محتشمان دیبا و از غم تو
گر دیده خاک‌نشین هرجاکه محتشمی
نه پور آزر وگشت آذر ترا چمنی
نه مرغ آتش و هست آتش ترا ارمی
چنگی به هیأت و هست مر تار تار ترا
از نالهٔ دل زار آهنگ زیر و بمی
خلقی ز مؤمن و مغ رو در تواند که تو
بر قبله‌گاه مغان پیراهن حرمی
چندان‌که از تو رمد دل همچو صعوه ز باز
تو اژدها صفتش درکشی به‌دمی
گاهی ز سنبل تر بر ارغوان ز رهی
گاهی ز مشک سیاه بر سرخ‌ گل رقمی
چون‌مشک‌بدهمی‌هستی‌به‌رنگ‌و به‌بوی
چون مشک بی‌دینی رنگ زمانه همی
رنگ سپر غمیت غم بسترد ز دلم
زین در همی تو مگر خود پی‌سپار غمی
بر آتشین رخ دوست ضراب پادشهی
کز حلقه حلقهٔ خویش هرگون‌زنی درمی
گه‌ گه به عارض خویش ‌گر یار کم ‌کندت
غم نیست چون تو شبی در نوبهارکمی
فرداکه آذر و دی افروخت چهرهٔ او
چون من به پیش ملک سر سوده بر قدمی
شاهی‌که او ز ملوک بر سروری علمست
چونان‌که در سپهی در برتری علمی
چون ‌رای او به فروغ چون دست او به سخا
پرتو نداده مهی‌گوهر نزاده یمی
ای ‌کز بلندی قدر در خورد تاج‌ کیی
وی‌ کز جلالت و شأن شایان تخت جمی
از روی ‌دانش و دین وز راه دولت و ملک
شایستهٔ عربی بایستهٔ عجمی
در کارهای خطیر چون عقل معتبری
وز اعتقاد درست چون شرع محترمی
در منع بدکنشان هم شیوهٔ خردی
در دفع‌کج‌منشان هم‌پیشهٔ قسمی
چون صدق موتمنی چون عقل معتمدی
چون رزق مکتسبی چون عمر مغتنمی
از بس تواضع و لطف از بس عطا و کرم
درویش و پادشهی محتاج و محتشمی
فضلی به صاحب ری داری ز فضل و هنر
کاو صاحب قلمست تو صاحب‌کرمی
شمشیر در کف تو دانی مشابه چیست
در دست اصل وجود سرمایهٔ عدمی
از بس ضیا و بها می‌بینمت‌که مهی
از بس عطا و کرم پندارمت‌ که یمی
در روز فتنه و کین هان روزگار اثری
درگاه شادی و فر هین مشتری شیمی
در عقل و هوش و خرد بی‌مثل و بی‌شبهی
سرمایهٔ خردی پیرایهٔ هممی
شایدکه از توکند فخر آنچه نقش وجود
کامد ز هستی تو کامل وجود همی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۳۸ - چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین
چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین
بردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین
زان ره که خنده زنان آیی چو سرو روان
خواهم که هم به زمان خاکی شوم به زمین
ای بنده مهر و مهت، صد جان ته کلهت
گشتم چو خاک رهت، دامن ز بنده مچین
دل در غم چو تو مهی جان مرگم چو تو نه ای
از مرهم چو تو نهی، دردم فزون شد ببین
از خنده چون نمکی ریزی ز لب دمکی
ملک دو جم نه یکی گیری از آن دو نگین
از من به سوی دیگر بر مشکن و مگذر
کن هر چه هست دگر بر جان من مکن این
ای لاله، از تو خجل، سرو از تو پای به گل
بنشسته ای چو به دل، لختی به دیده نشین
رویت بلای جهان، عشق تو داغ نهان
لعل تو راحت جان، زلف تو آفت دین
نآیی به دست مرا، خسرو کجا، تو کجا!
ماهی مگر به سما یا حور خلد برین؟
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۴۹ - اَهذِهِ رَوزَةُ مِن ذاتِ اَحجالِ
اَهذِهِ رَوزَةُ مِن ذاتِ اَحجالِ
اَم غُرَّةُ طَلَعَت فی شَهرِ شَوَالِ
اِذا رَأیتُم هِلالَ العیدِفَاغتَبِقُوا
بَعدَالفُطُورِ وَ غَنُّوا بَعدَ تَهلالِ
عَهدی به وَهوَ کإلا کلیلِ مُتَّسِقا
قَصارَ وَهوَ یُضا هی شِقَّ خَلخالِ
مَضَت ثَلثونَ مِن ایَامِ مُدَّتِنا
وَالرّاحُ لَم یَشفِ منّا حَرَّ بِلبالِ
اَهلاٌ بها والنَدامی طالَماَ فَرَقُوا
فَاَذَنُوا لِیَجِدَ وا عَهدَهَا البالِ
وَ مَرحبا بِسُلافِ طابَ مَکرَعُها
مَشمُولَةٍ مِن بَناتِ الکَرمِ سَلسالِ
یُدیرُها رَشأً ناهیکَ مشیَتَهُ
عَن ناعِمٍ مِن غُصُونِ البانِ مَیَالِ
لِیَهنِ اَحبابَنا یَومَ یُبَشِّرُنا
بأَشهُرٍبَعدَه تَأتی وَ أَحوالِ
یَسعی اِلَی المَلِکِ المَیمونِ طائِرُهُ
لِیَقتَنی فی ذُراه خَیرَةَ الفالِ
کَهفُ الوَری نُصرَةُ الدّینِ الّذی نُصِرَتُ
اَعلامُ دَولَتهِ بالطّالِع الغالی
اَتابکُ المُستَعانِ الله یَکلَؤُهُ
فَاِنَّهُ لِحِمی دینِ الهُدی کالی
سِبطُ الأَنامِل قَد اَغنَت اَسِرَّتُهُ
عَن کُلِّ مُنهَمِرِ الشُؤبوبِ هَطَالِ
یُبکی اَحامِسَ اَبطالاٌ بِصَولَتِهِ
رُعبٌا وَ یُضحِکُهُ صَولاتُ اَبطالِ
فَما شَجاعَةُ ثاوی دارهِ حَرَدٍ
اَحَصَّ مُتِّقدُالعینَینِ رِئبالِ
شاکِی البَراثِنِ فی اَرساغِه فَدَعٌ
رَحبُ الجَبینِ عَریضُ الصَّدرِ ذَیّالِ
وَ ثَابَةٌ شَرِسُ الاَخلاقِ مُقتَسِرٌ
مُراقبٌ لِقِتالِ القِرنِ بَسّالِ
وَعرُ الشّمایِلِ مِهصارُ اَظافِرُه
نَشِبنَ مِن سَلَبِ القَتلی بأَسمالِ
یَزوَرَّ عَن عصَیةٍ مُلتَفَّةٍ اشب
مَنیعةٍ فی حماهُ ذاتِ اَوشالِ
اَعَدُّ ها لِصُروفِ الدَّهرِ مسبَعَةً
یأوی اِلَیها وَ عِرسٌ اُمّ اَشبالِ
بمِثلِ سَطوَتِهِ فی الرّوعِ جینَ بَذا
علی وَساعٍ لَدَی الهَیجاجَوّالِ
اَلقَی السّماکُ قَناهُ وَ هُوَ مُعتَقِلٌ
بِذابلٍ مِن دماحِ الخَطِّ عَسّالِ
وَ لَم یَشُم سَیفُه المریخ حینَ سَطا
بِصارمٍ لِعمایاتِ الوغی جالِ
اِذا تَکَلَّمتَ فالأملاکُ ساجِدَةٌ
دُونَ البِساطِ لِتَعظیمِ وَ اِجلالِ
وَ اِن سَکَتَّ تَریَ الاَرواحَ راکذةً
مَوقُوفَةً بَینَ اَمالِ و اَجالِ
اَتَتکَ مِنّیَ ابیاتٌ اِذا تُلِیَت
قَلایص النَّجمِ یَحدوها بِهَاالتَّالِ
لا تَحسَبَنَّ زَئیری مِثل عَولةِ مَن
یَبکی عَلی دِمَنٍ تَعفو وَ اَطلالِ
تَعُدُّ شِعری مُعَدُّ فی مفاخِرها
وَ اِن اَکُن اَعجَمیَّ العَمِّ وَ الحالِ
تَرَکتُ نَحوَکَ آمالَ الملوکِ سُدیً
فیما اَصُوغُ وَ قَد حَقَّقتَ آمالی
یَبیعُنی الدَّهرُ رَخصٌا مِن غَباوَتِهِ
وَاِنَّ مِثلی فی سُوقِ العُلی غالِ
فَاحکُم فاِنَّکَ مَقفُوٌّ وَ مُتَّبَعُ
وَ قَد اَحَطتَ بما عَرّضتُ عَن حالی
لازِلتَ تَحکُمُ فیما تَشتَهی وَ تَری
بَینَ الأنام بِإِعزازٍ وَ اِذلالِ
صامت بروجردی : کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۶ - و برای او همچنین
امروز عاشورا است یا عید قربان است
کرب و بلا یکسر از خون گلستان است
ملک و ملک گریان ارض و سما لرزان
آدم بی‌تابی عالم در افغان است
بن سعد کافر بسته چشم از راه بدنامی
بنهاده پا د راه کفر و رسم بدنامی
سیراب از آب فرات از کوفی و شامی
فرزند پیغمبر مظلوم و عطشان است
ازبهر فرمان عبیدالله بد آئین
بستند چشم از احترام عترت یاسین
با خویشتن یکدم نگفت از کوی بی‌‌دین
آخر حسین بر ما امروز مهمان است
کردند چون بی‌کس ز قتل نوجوانانش
شمر لعین آمد برای غارت جانش
یک تن نگفت ای شمر تر کن کام عطشانش
این تشنه مظلوم آخر مسلمان است
چون دید احوال حسین بی‌معینش را
زینب طلب کرد از نجف باب غمینش را
گفت ای پدر بین شمر شوم ظلم و کینش را
با تو سن بیداد سرگرم جولان است
بابا بیان هنگامه محشر تماشا کن
از خیمه‌گاه شاه بی‌سر سیر یغما کن
یک دم نظر بر زینت آغوش زهرا کن
بی‌سر حسین تو در خاک غلطانست
بنگر ز سیلی گشته نیلی روی طفلانت
بر گیر از آل زنا داد یتیمانت
کن دست بر تیغ دو سر دستم به دامانت
(صامت) از این ماتم پیوسته گریانست
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - و من رشحات افکاره
ما زمره فقرا از روز در تعبیم
خورشید اختر روز ما آفتاب شبیم
افسرده ایم بروز چون شمع و شب ببروز
شمعیم و وقت فروز پروانه طلبیم
هم آفتاب کفیم هم ماه بی کلفیم
از انبیا خلفیم بر اولیا سلبیم
دارنده فلکیم با امر مشترکیم
چون شرک نیست یکیم چون غیر نیست ربیم
رندان خانه بدوش هشیار سر سروش
بیگانه ایم ز هوش با عشق منتسبیم
بیمار و زار و غریب تب دار عشق حبیب
فرمان پذیر طبیب فرمانروای تبیم
بی زیب و بی حلیم بر قله قللیم
مقصود بی عللیم موجود بی سببیم
گه ارض و گاه سما گه درد و گاه دوا
گه بنده گاه خدا ما قوم بوالعجبیم
در کشور ملکوت ما مرد قوت و قوت
از دفتر جبروت ما فرد منتخبیم
ما مرغ دانه ذات بر طرف آب حیات
از شوق در نغمات از عشق در لهبیم
گر دوست جلوه کند پا تا بسر همه چشم
ور یار بوسه دهد سر تا بپای لبیم
در مکتب ملکی داننده نکتیم
بر منبر فلکی خواننده خطبیم
برتر بجوهر ذات مازین حدود و جهات
بگذشته در حرکات زین هفت توقببیم
اولاد سر رسول مرد خداست نه غول
ما مرد مرد و ملول از خارجی نسبیم
مائیم بی حولی ملک ولای ولی
کز آدم ازلی موروث و مکتسبیم
بینای ختم رسل ختم ولایت کل
نا کرده طی سبل ما یار بولهبیم
بین رهسپار عدم روم و فرنک و عجم
ما در صراط وجود از سید عربیم
شوال تا برجب میخواره و بطلب
تا آخر رمضان از اول رجبیم
باید زدار فنا اندوخت رزق بقا
کز این سه ماه طلب نه ماه در طربیم
ما مفلس و بجهان پوشیم کسوت جان
عوران جامه رسان بی اطلس و قصبیم
مست نشاط همیم سیل بنای غمیم
شیرازه حکمیم آوازه ادبیم
ای دهر بکر عجوز بر ما چه جلوه کنی
چل سال میگذرد از عمر و ما عزبیم
بر جد اختر پیر در رتبه پدری
در صورت بشری مولود ام و ابیم
شه ملک عبد صفا در شهوتست و غضب
ما مالکیم و سوار بر شهوت و غضبیم
ز القاب و نام گریز در ظل اسم حکیم
با صد هزار لقب مائیم و بی لقبیم
شاه لطیف دلیم انسان معتدلیم
با یار متصلیم از خویش در هربیم
قطبیم و غوث و ولی فردیم ولم یزلی
قائم باسم علی عالی بهر حسبیم
راننده شبهیم داننده کتبیم
نور و ضیای حبیم نشو و نمای حبیم
این ما نه ماست خداست محجوب منکر ماست
حق آفتاب بقاست ما ظل محتجبیم
در ذات مبداء/ جود ما از صراط صعود
فانی ز نور و جود تا عرق و تا عصبیم
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۳ - تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجا
تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجا
برگیر پا و برو زین دار ملک فنا
عمرت به باغ امل یکروزه گشت چو گل
تو چون مه دو شبه طفل جهان صفا
طفلی ز بار رضا یکره دو تا شو و بس
کانک هلال فلک طفل است و هست دو تا
بیخ امید بکن تا سر ز خطه دل
بهر نجات بر سر تا به خط رضا
راحت مجوی ز خاک زیرا بهم نبود
کام نهنگ و امان، صحن بهشت و وبا
سینه مکن به سری در راه فقر که تو
بی سر چو پیرهنی بی سینه همچو قبا
در خاک این جهان بنشین چو خاک زمین
تا هم تو بر ندهی خاکت به باد هوا
در چار میخ خودی ور نه بهر دو نفس
ده بار هاتف سر می گویدت که در آ
ملک رجا طلبی بر خوف پای بنه
کز خوف دید توان سر حد ملک رجا
مهر از جهان مطلب زانکه بر عروس چنین
باشد امید زهش در عقل عین خطا
ز آب و گیاه جهان صورت چه می نگری
تمساح خفته نگر در زیر آب و گیا
از بس که خورد هوا خون تو شب همه شب
غالب شود ز شفق خون بر مزاج هوا
در زیر حقه چرخ ار بود مهره مهر
از حقه دیده ببر کان مهره نیست بجا
عزلت به نقد وجود از روزگار بخر
ایرا خرد همه کس گوهر به نیم بها
دل کن به دست نخست کاین صورتست نه دل
بس هست بر من و تو صحرای چین و ختا
عیسی قدسی بدان رسی کزین و از آن
کاینجا زرست و درم و آنجا دمست و دوا
با عقل قاصر تو چه مه چه چنبر دف
در بزم کودک چه ارغنون چه سه تا
بند نجات که زد در پیش رخنه دل؟
آنکس که رفت برون از بند کام و هوا
از نفس امان مطلب کاینجا نداد به کس
نخل شکسته رطب دست بریده عطا
هستی خلیفه نسب بغداد قدس طلب
سایس سرای جهان چه در خورست ترا
زین پنج حس چه شوی ایمن که با همه شش؟
بد باز هم برد از خصل حریف دغا
صافی بباش و بره زین تنگنای که می
آن روز رست زدن کز درد گشت جدا
گنج گهر چه نهی چون راه کاهکشان
عالم به برگ کهی واکن چو کاهربا
کی گشت طبع حکیم از خاک سوخته خوش
کی دید تشنه عشق از آب دجله شفا
زر خاک سوخته دان کز آتش هوسش
شد همچو کوره زر دلهای ما و شما
زیر سپهر قمر سر بر نکرد گلی
کان دید روی امان یا داد بوی وفا
خس پرورست جهان وانگه رسید ازو
طوطی به ملک سخن هدهد به تاج و لوا
عنقا نفس چه زند تا در زمانه بود
هدهد به تاج نکو، طوطی به نطق سزا
دهر ار به جای غذا خونت دهد چه عجب
خود در رحم ز نخست از خونت ساخت غذا
در قلزم خطری جان با سفینه فگن
تا لاتخف دهدت سالار شرع ندا
سلطان فقر طلب کشورستان هدی
خاکی عرش نشین مکی شرع گشا
با مهر خاتم او یعنی محمد حر
چون موم مهره شده سنگ تبیر و حرا
داروی خسته دلان داد از مفرح لب
تا شده گشاده دهن ناگاه صورت لا
چون کوس دعوت او پر کرد گوش جهان
از کوه بانگ صدقت آمد به جای صدا
شاخ شریعت او طوبی علم و عمل
فرع حقیقت او طوطی حلم و حیا
وقت اشارت حق جانباز امر قدم
لیکن به وقت سخن جانبخش عقل و ذکا
در راه مرتبه اش عیسی نشسته خجل
با صدق معجزه اش موسی شکسته عصا
بشنیده دولت او از سوسمار سخن
آورده دعوت او از سنگ ریزه گوا
از بهر گرسنگان در قحط سال هدی
بنهاده خوان کرم در داده بانگ صلا
در بند دعوت او سلطان جان و خرد
در دام همت او سیمرغ جود و سخا
چون دید چشم دلش کم بیش کون و مکان
پا بر سر همه زد ننشسته از سر پا
حق داده خاتم دین بهر صلاح بدو
او داده مهر نگین بهر نجات به ما
آن شب که رفت برون زین تنگنای وحش
برداشت محمل تن زین عرصه گاه بلا
رفت از جهان نشیب تا خط عالم کل
بگذاشت از پس پشت این تیره روی فضا
از عکس جبهت او پر ماه شکل فلک
از نعل مرکب او پر زهره صحن سما
فتراک مرکب او بگرفته روح امین
او رفت گرم عنان زین سرد سیر عنا
ادهم برانده برون از شش جهات عدم
افگنده رخت وجود اندر حریم بقا
روشتگان فلک فارغ ز سیر و سکون
نورستگان زمین خالی ز نشو و نما
در کشتزار جهان گل شد به معجز او
هر قطره خون که ازو در راه گشت جدا
شکرانه قدمش در پای مرکب او
انجم فشانده گهر، گردون فکنده وطا
عیسی ز چار دری با جمله جمع رسل
پیش آمده به ادب کرده سلام ادا
بنمود چو آیینه در چشم همت او
هم بام هفت فلک هم صحن هشت سرا
خورشید با دف زر همساز زهره شده
آن برفگنده خروش وین در گرفته نوا
جبریل داده بدو از لود نوت خبر
احمد بدین سببش در راه کرده رها
تنها به مرکب جان بی هیچ واسطه ای
رفت از فضای افق تا خط ثم دنا
آمد ز پرده غیب آواز امر بدو
کای پیشوای رسل مندیش پیشتر آ
پیش اشارت حق صد سجده کرده ولیک
آنجا نبود مکان تا گفتی او که کجا
بنهاد خوان کرم در بارگاه قدم
مهمان محمد حر مهمان خداش خدا
دیدم به دیده سر ذات منزه حق
بیرون ز حد و جهت خالی ز چون و چرا
مانده به حضرت قدس از شرم بسته زبان
لا احصی از پی این گفته به جای ثنا
چندین هزار سخن با حق برانده به سر
زان ناشنیده ازو کس در خلا و ملا
آورده از در او منشور کون و مکان
توقیع کرده برو رب اهدنا و قنا
بهر شکسته دلان کرده شفاعت و حق
داده نشان که دهد رحمت به خلق جزا
هم در شب آمده باز از خلوه خانه سر
حجت نبشته قوی حاجات گشته روا
ای آب رحمت تو آتش نشان اثیر
وی تف غیر تو آیینه سوز انا
دانی که نیست مجیر از دست طایفه ای
کایند بر در تو دل پر ز بار ریا
جوقی به گاه جدل چون کاسه زود شکن
قومی به وقت سخن چون کوس یافه درا
چو آب گرم همه دمساز و وقت کرم
چو خاک خشک و خشن چو باد سرد و گزا
ایشان چو قلب شتا از طبع بسته و من
با خاطری که برد زو رشگ قلب شتا
زین ناقصان زیاد ایمن نیم نفسی
پاکا به عزت تو امنی فرست مرا
چون فیض رحمت تو کم نیست پس چه عجب
گر مستجاب شود در حضرت تو دعا
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۸ - هات المدام فنار السکر قد سکنت
هات المدام فنار السکر قد سکنت
والروح من طرفک الغناج قد فتنت
بیاور ای دل من تنگ گشته چون دهنت
از آن میی که چو عیش من است و چون سخنت
ما ذا علیک ادام الله لیلتنا
لو ان سرت بعد ما حزنت
مریز خون من ای شوخ تا نگیرد سخت
شه زمانه قزل ارسلان به خون منت
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۹ - گر آسمان به دلم صد کوه بار کند
گر آسمان به دلم صد کوه بار کند
از نوک خامه خود فرهاد کوهکنم
از روزگار سیه خار است در جگرم
وز نام فرخ شه شهد است در دهنم
گر بخت یار شود کار استوار شود
این شهد را به مزم و آن خار را بکنم
هر جا که بارگهی است خورشید بارگهم
هر جا که انجمنی است سالار انجمنم
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۱۶ - ایضااز دیباچه شاهنامه
گر ژنده گشت و کهن رختم چه باک که من
بافنده هنرم جولاهه سخنم
من شوخدیده نیم ز آیین رمیده نیم
پاکست دل منگر این رخت شوخکنم
گردون زمین من است ابر آستین من است
مه پوستین من است خورشید پیرهنم
راه خدا نهلم کزان سرشته گلم
آباد ازوست دلم آزاد ازوست تنم
گر آسمان بدلم صد کوه بار کند
از نوک خامه خود فرهاد کوهکنم
از روزگار سیه خار است در جگرم
وز نام فرخ شه شهد است در دهنم
گر بخت یار شود کار استوار شود
این شهد را بمزم و آن خار را بکنم
هر جا که بارگهی است خورشید بارگهم
هر جا که انجمنی است سالار انجمنم
ادیب صابر : قصاید
شماره ۹۰ - ای زلف دلبر من دلبند و دلگسلی
ای زلف دلبر من دلبند و دلگسلی
گه در پناه مهی گه در جوار گلی
گر در پناه مهی چون چرخ بد چه کنی
ور در جوار گلی چون خار دل چه خلی
بر گل همی گذری بر مه همی سپری
دل را همی گسلی وز دل نمی گسلی
از اصل لاله نه ای بر لاله معتکفی
از جنس زهره نه ای با زهره متصلی
دودی بر آتش رخ، لرزان بدان سببی
درعی ز مشک سیه، پر حلقه زان قبلی
آسایش نظری، آرایش قمری
پیرایه شکری، همسایه عسلی
گرچه بریده سری بی نقص و بی گنهی
ور چه شکسته تنی بی عیب و بی خللی
بر نام توست غزل، در کام توست طرب
هم حجت طربی هم حاجت غزلی
چون وقت فضل بود، مقصود جان و تنی
چون روز عشق بود، معشوق چشم و دلی
همراه جان و دلی وز جان و دل عوضی
هم رنگ مشک و شبی، وز مشک و شب بدلی
کردی تو قصد دلم وز بی دلی خجلم
گر قصد جان نکنی از من به دل بحلی
مهر است بر تو مرا گرچه ز روی جفا
چون کین صدر اجل، یاریگر اجلی
آن مجد دین رسول، آن فخر موسویان
آن در سخا و سخن، چون جد خویش ملی
دریای علم علی خورشید آل نبی
حلمش چو حلم نبی، علمش چو علم علی
آن ناصر ملکان کو راست چون ملکان
مالش ز بهر عدو، بالش ز بهر ولی
در بذل جود و عطا در کسب مدح و ثنا
قولی بود همه کس، او قولی و عملی
از بر شامل او ابر است با دژمی
وز بحر کامل او بحر است با خجلی
ای کعبه فضلا ای قبله امرا
هم قبله طمعی هم کعبه املی
جاه و جلال تو را درفخر دست قوی
قدر و کمال تو را در شرع نص جلی
یک نقطه از نسبت بوطالب قرشی
یک نکته از ادبیت بوالاسود دوئلی
سادات را ملکی اسلام را فلکی
هم در سمو ملکی هم در علو زحلی
عرض تو را نبود بس حاجتی به ثنا
خورشید راست هیم خود حلیه بی حللی
افضال و لطف تو را اجماع قدر تو را
یکسان به قول و عمل جبری و معتزلی
شایسته وقت سخا، چن علم منتفعی
بایسته گاه سخن، چون طبع معتدلی
در مرتبت فلکی در منقبت خردی
در محمدت سمری در مکرمت مثلی
گردون ستم نکند تا مانع ستمی
گیتی حیل نکند تا دافع حیلی
در روز رنج و غضب مریخ در اسدی
در وقت بخش و عطا خورشید در حملی
چون عزم عفو کنی بینای بی غلطی
چون رای جود زنی دانای بی زللی
ناصر شدی به لقب حافظ شدی به صفت
هم حافظ هنری هم ناصر مللی
در بحر مدح توام، ایمن ز بیم بلا
انی الغریق فما خوفی من البلل
تا دولت ازلی ایمن بود زفنا
ایمن بمان زفنا در دولت ازلی
کردم نثار سخن بر گوش و گردن او
ظاهر کمال خرد پیدا جمال و حلی
گفتم به وزن عرب لفظی به مدح عجم
جز مدح من نکند کش بشنود جبلی
مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
اعلی الممالک ما یبنی علی الاسل
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - دوشین بگوش دلم‌ آمد ز مرغ سحر
دوشین بگوش دلم‌ آمد ز مرغ سحر
کای خفته خیز ز جا بر بند بار سفر
رفتند همسفران زیشان تو مانده قفا
غافل ز دوری ره خفته به راهگذر
ای کرده دین خدا در کار دنیی دون
عاقل نکرده چنین دیوانهٔی تو مگر
گه گه ز کاخ و سرا بگذر به مقبره ها
رو جای خویش ببین ماوای خود بنگر
بس خسروان که چو زد کوس رحیل فلک
نه زورشان باجل ره برگرفت و نه زر
بس مهوشان که نهان گشتند زیر زمین
با قد غیرت سرو با روی رشگ قمر
ای مست آز ترا باشد اجل بکمین
داری چها که بدل داری چها که بسر
فضل و هنر اگرت باید ز من بشنو
آور بدست دلی این است فضل و هنر
ماند بدون سخن مال جهان بجهان
از آن بکن عملی همراه خویش ببر
شیطان چه کرده ببین با بوالبشر پدرت
هان ای پسر از او بنما همیشه حذر
پند صغیر شنو آزار خلق مکن
کان هست نزد خدا از هر گناه بتر