تعداد ۱۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۹ - آینهام من آینهام من تا که بدیدم روی چو ماهش
آینهام من آینهام من تا که بدیدم روی چو ماهش
چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش
چرخ و زمین شد چرخ و زمین شد جنت ماوی راحت جانها
تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش
پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت
چون نشود شه؟ چون نشود شه؟ آن که تو باشی پشت و پناهش
شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری
سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش
روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر
گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش
سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون
چون بنشورد؟ چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش؟
دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کامد روز مبارک
کیست مبارک؟ کیست مبارک؟ آن که ببیند هم ز پگاهش
چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش
چرخ و زمین شد چرخ و زمین شد جنت ماوی راحت جانها
تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش
پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت
چون نشود شه؟ چون نشود شه؟ آن که تو باشی پشت و پناهش
شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری
سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش
روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر
گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش
سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون
چون بنشورد؟ چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش؟
دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کامد روز مبارک
کیست مبارک؟ کیست مبارک؟ آن که ببیند هم ز پگاهش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۰ - جان من است او هی مزنیدش
جان من است او هی مزنیدش
آن من است او هی مبریدش
آب من است او نان من است او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصل است او معتدل است او
شمع دل است او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسهٔ سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شههادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا بمزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش
آن من است او هی مبریدش
آب من است او نان من است او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصل است او معتدل است او
شمع دل است او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسهٔ سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شههادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا بمزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۲ - گچکنن اغلن هی بزه گلگل
گچکنن اغلن هی بزه گلگل
دغدن دغدا هی گزه گلگل
آی بگی سنسن گن بگی سنسن
بی مزه گلمه بامزه گلگل
لذ لحبی من حرکاتی
ارسل کنزا للصدقات
خلص روحی من هفواتی
اعتق قلبی من شبکاتی
رفتم آن جا لنگان لنگان
شربت خوردم پنگان پنگان
دیدم آن جا قومی شنگان
گشته زساغر خیره و دنگان
صورت عشقی، صاحب مخزن
شوخ جهانی رندی و ره زن
آتش جان را سنگی و آهن
هرکه نه عاشق، ریشش برکن
یا رحموتا منه صبونا
یا رهبوتا عزعلینا
صدر صدور جاء الینا
بدر بدور بات لدینا
دنب خری تو، ای خر ملعون
نی کم گردی، نی شوی افزون
ای دل و جانم از کژی تو
وزفن و مکرت، خسته و پر خون
لاح صباحی، طیب حالی
جاء ربیعی، هب شمالی
خصب غصنی، ماء زلالی
اسکر قلبی، خمر وصال
دغدن دغدا هی گزه گلگل
آی بگی سنسن گن بگی سنسن
بی مزه گلمه بامزه گلگل
لذ لحبی من حرکاتی
ارسل کنزا للصدقات
خلص روحی من هفواتی
اعتق قلبی من شبکاتی
رفتم آن جا لنگان لنگان
شربت خوردم پنگان پنگان
دیدم آن جا قومی شنگان
گشته زساغر خیره و دنگان
صورت عشقی، صاحب مخزن
شوخ جهانی رندی و ره زن
آتش جان را سنگی و آهن
هرکه نه عاشق، ریشش برکن
یا رحموتا منه صبونا
یا رهبوتا عزعلینا
صدر صدور جاء الینا
بدر بدور بات لدینا
دنب خری تو، ای خر ملعون
نی کم گردی، نی شوی افزون
ای دل و جانم از کژی تو
وزفن و مکرت، خسته و پر خون
لاح صباحی، طیب حالی
جاء ربیعی، هب شمالی
خصب غصنی، ماء زلالی
اسکر قلبی، خمر وصال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۳ - گچکنن اغلن اودیا گلگل
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۱ - هر چه کنی تو، کردهٔ من دان
هر چه کنی تو، کردهٔ من دان
هر چه کند تن، کرده بود جان
چشم منی تو، گوش منی تو
این دو بگفتم، باقی میدان
گر به جهان آن گنج نبودی
بهر چه بودی خانهٔ ویران؟
گنج طلب کن، ای پدر من
دست بجنبان، دست بجنبان
بوی خوش او، رهبر ما شد
تا گل و ریحان، تا گل و ریحان
ذره به ذره، مشتریندت
گوهر خود را، هین مده ارزان
موش درآید، گربه درآید
گر بگشایی تو سر انبان
عشق چو باشد کم نشود جان
دور مبادا سایهٔ جانان
باقی این را هم تو بگویی
ای مه مه رو، زهرهٔ تابان
هر چه کند تن، کرده بود جان
چشم منی تو، گوش منی تو
این دو بگفتم، باقی میدان
گر به جهان آن گنج نبودی
بهر چه بودی خانهٔ ویران؟
گنج طلب کن، ای پدر من
دست بجنبان، دست بجنبان
بوی خوش او، رهبر ما شد
تا گل و ریحان، تا گل و ریحان
ذره به ذره، مشتریندت
گوهر خود را، هین مده ارزان
موش درآید، گربه درآید
گر بگشایی تو سر انبان
عشق چو باشد کم نشود جان
دور مبادا سایهٔ جانان
باقی این را هم تو بگویی
ای مه مه رو، زهرهٔ تابان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۶ - ای سر مردان برگو برگو
ای سر مردان برگو برگو
وی شه میدان برگو برگو
ای مه باقی، وی شه ساقی
جان سخن دان برگو برگو
قبلهٔ جمعی، شعلهٔ شمعی
قصهٔ ایشان برگو برگو
ای همه دستان، ساقی مستان
راز گلستان برگو برگو
هم همه دانی، هم همه جانی
خواجهٔ دیوان برگو برگو
آب حیاتی، شاخ نباتی
نکتهٔ جانان برگو برگو
غم نپذیری، خشم نگیری
ای دل شادان برگو برگو
خسرو شیرین، بنشین، بنشین
راه سپاهان برگو برگو
دل بشکفتی، خیلی و گفتی
باز دو چندان برگو برگو
آن می صافی، جام گزافی
درده و خندان برگو برگو
یار ربابی هر چه که یابی
حرمت ایمان برگو برگو
نی بستیزی، نی بگریزی
بی سر و پایان برگو برگو
وی شه میدان برگو برگو
ای مه باقی، وی شه ساقی
جان سخن دان برگو برگو
قبلهٔ جمعی، شعلهٔ شمعی
قصهٔ ایشان برگو برگو
ای همه دستان، ساقی مستان
راز گلستان برگو برگو
هم همه دانی، هم همه جانی
خواجهٔ دیوان برگو برگو
آب حیاتی، شاخ نباتی
نکتهٔ جانان برگو برگو
غم نپذیری، خشم نگیری
ای دل شادان برگو برگو
خسرو شیرین، بنشین، بنشین
راه سپاهان برگو برگو
دل بشکفتی، خیلی و گفتی
باز دو چندان برگو برگو
آن می صافی، جام گزافی
درده و خندان برگو برگو
یار ربابی هر چه که یابی
حرمت ایمان برگو برگو
نی بستیزی، نی بگریزی
بی سر و پایان برگو برگو
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۷ - دوش همه شب، دوش همه شب، گشتم من بر بام حبیبی
دوش همه شب، دوش همه شب، گشتم من بر بام حبیبی
اختر و گردون، اختر و گردون، برده ز زهره جام حبیبی
جملهٔ جانها، جملهٔ جانها، بسته پر و پا، بسته پر و پا
همچو دل من، همچو دل من، دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر، دام تو خوشتر، از می احمر، وز رز اخضر
از زر پخته، از زر پخته، نادره تر بد، خام حبیبی
نور رخ شه، نور رخ شه، حسرت صد مه، ره زن صد ره
صبح سعادت، صبح سعادت، درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون، مخزن قارون، اختر گردون، ملک همایون
گر بدهد جان، گر بدهد جان، او نگزارد وام حبیبی
عام شدهست این، عام شدهست این، نظم سخنها، لیک تو این بین
ای شده قربان، ای شده قربان، خاص جهان در عام حبیبی
اختر و گردون، اختر و گردون، برده ز زهره جام حبیبی
جملهٔ جانها، جملهٔ جانها، بسته پر و پا، بسته پر و پا
همچو دل من، همچو دل من، دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر، دام تو خوشتر، از می احمر، وز رز اخضر
از زر پخته، از زر پخته، نادره تر بد، خام حبیبی
نور رخ شه، نور رخ شه، حسرت صد مه، ره زن صد ره
صبح سعادت، صبح سعادت، درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون، مخزن قارون، اختر گردون، ملک همایون
گر بدهد جان، گر بدهد جان، او نگزارد وام حبیبی
عام شدهست این، عام شدهست این، نظم سخنها، لیک تو این بین
ای شده قربان، ای شده قربان، خاص جهان در عام حبیبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۳ - چند دویدم سوی افندی
چند دویدم سوی افندی
شکر که دیدم روی افندی
در شب تاری، ره متواری
رهبر ما شد، بوی افندی
شادی جانها، ذوق دهانها
اصل مکانها، کوی افندی
صحن گلستان، عشرت مستان
آب حیات و جوی افندی
عیش معظم، جام دمادم
بزم دو عالم، طوی افندی
کام من آمد، دام افندی
های من آمد، هوی افندی
گرگ ز بره، دست بدارد
چون شنود او، قوی افندی
گنج سبیلی، خوان خلیلی
نیست بخیلی، خوی افندی
کلهٔ شاهان، سکهٔ ماهان
در خم چوگان، گوی افندی
خامش و کم گو، هی که بود او
قبلهٔ اوها، اوی افندی
شکر که دیدم روی افندی
در شب تاری، ره متواری
رهبر ما شد، بوی افندی
شادی جانها، ذوق دهانها
اصل مکانها، کوی افندی
صحن گلستان، عشرت مستان
آب حیات و جوی افندی
عیش معظم، جام دمادم
بزم دو عالم، طوی افندی
کام من آمد، دام افندی
های من آمد، هوی افندی
گرگ ز بره، دست بدارد
چون شنود او، قوی افندی
گنج سبیلی، خوان خلیلی
نیست بخیلی، خوی افندی
کلهٔ شاهان، سکهٔ ماهان
در خم چوگان، گوی افندی
خامش و کم گو، هی که بود او
قبلهٔ اوها، اوی افندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۴ - میرسد ای جان، باد بهاری
میرسد ای جان، باد بهاری
تا سوی گلشن، دست برآری
سبزه و سوسن، لاله و سنبل
گفت بروید، هر چه بکاری
غنچه و گلها، مغفرت آمد
تا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد، سرو سهی را
یافت عزیزی، از پس خواری
روح درآید، در همه گلشن
کآب نماید، روح سپاری
خوبی گلشن، زآب فزاید
سخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی، برگ به میوه
زود بیایی، گوش نخاری
شاه ثمار است، آن عنب خوش
زان که درختش، داشت نزاری
در دی شهوت، چند بماند
باغ دل ما، حبس و حصاری؟
راه ز دل جو، ماه ز جان جو
خاک چه دارد غیر غباری؟
خیز بشو رو، لیک به آبی
کآرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان، شاخ شکوفه
در ره ما نه، هر چه که داری
بلبل مرغان، گفت به بستان
دام شما راییم شکاری
لابه کند گل، رحمت حق را
بر ما دی را، برنگماری
گوید یزدان، شیره ز میوه
کی به کف آید، تا نفشاری؟
غم مخور از دی، وز غز و غارت
وز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش، ذوق و فزایش
رو ننماید، جز که به زاری
عمر ببخشم، بیز شمارت
گر بستانم عمر شماری
باده ببخشم، بیز خمارت
گر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانش
کاغذها را چند نگاری؟
از تو سیه شد چهرهٔ کاغذ
چون که بخوانی خط نهاری؟
دود رها کن، نور نگر تو
از مه جانان، در شب تاری
بس کن و بس کن، زاسب فرود آ
تا که کند او شاهسواری
تا سوی گلشن، دست برآری
سبزه و سوسن، لاله و سنبل
گفت بروید، هر چه بکاری
غنچه و گلها، مغفرت آمد
تا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد، سرو سهی را
یافت عزیزی، از پس خواری
روح درآید، در همه گلشن
کآب نماید، روح سپاری
خوبی گلشن، زآب فزاید
سخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی، برگ به میوه
زود بیایی، گوش نخاری
شاه ثمار است، آن عنب خوش
زان که درختش، داشت نزاری
در دی شهوت، چند بماند
باغ دل ما، حبس و حصاری؟
راه ز دل جو، ماه ز جان جو
خاک چه دارد غیر غباری؟
خیز بشو رو، لیک به آبی
کآرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان، شاخ شکوفه
در ره ما نه، هر چه که داری
بلبل مرغان، گفت به بستان
دام شما راییم شکاری
لابه کند گل، رحمت حق را
بر ما دی را، برنگماری
گوید یزدان، شیره ز میوه
کی به کف آید، تا نفشاری؟
غم مخور از دی، وز غز و غارت
وز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش، ذوق و فزایش
رو ننماید، جز که به زاری
عمر ببخشم، بیز شمارت
گر بستانم عمر شماری
باده ببخشم، بیز خمارت
گر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانش
کاغذها را چند نگاری؟
از تو سیه شد چهرهٔ کاغذ
چون که بخوانی خط نهاری؟
دود رها کن، نور نگر تو
از مه جانان، در شب تاری
بس کن و بس کن، زاسب فرود آ
تا که کند او شاهسواری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۵ - دوش همه شب، دوش همه شب
دوش همه شب، دوش همه شب
گشتم من بر بام افندی
آخر شب شد، آخر شب شد
خوردم می از جام افندی
شیر و شکر را، شمس و قمر را
مایه ببخشد، نام افندی
نور دو عالم، عشق قدیمی
دولت مرغان، دام افندی
شیر روان شد خوش ز بیانش
شیر سیه شد رام افندی
کام ملوکان، جایزه گیری
جایزه بخشی، کام افندی
کعبهٔ جانها، روی ملیحش
پختهٔ عالم، خام افندی
گر الفی و سابق حرفی
محو شو اندر لام افندی
نور بود او، نار نماید
خاص بود خود عام افندی
بس کن بس کن، کس نتواند
که بگزارد وام افندی
گشتم من بر بام افندی
آخر شب شد، آخر شب شد
خوردم می از جام افندی
شیر و شکر را، شمس و قمر را
مایه ببخشد، نام افندی
نور دو عالم، عشق قدیمی
دولت مرغان، دام افندی
شیر روان شد خوش ز بیانش
شیر سیه شد رام افندی
کام ملوکان، جایزه گیری
جایزه بخشی، کام افندی
کعبهٔ جانها، روی ملیحش
پختهٔ عالم، خام افندی
گر الفی و سابق حرفی
محو شو اندر لام افندی
نور بود او، نار نماید
خاص بود خود عام افندی
بس کن بس کن، کس نتواند
که بگزارد وام افندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۶ - گاه چو اشتر، در وحل آیی
گاه چو اشتر، در وحل آیی
گه چو شکاری، در عجل آیی
گچکنن اغلن چند گریزی
عاقبت آخر، در عمل آیی
در سوی بیسو، میرو و میجو
تا کی ای دل در علل آیی؟
در طلبی تو، در طرب افتی
در نمدی تو، در حلل آیی
درد سر آید، شور و شر آید
عاشق شو تا بیخلل آیی
نفخ کند جان، در دل ترسان
مطرب جویی، در غزل آیی
چون که قوی تر، دردمد آن نی
در رخ دلبر، مکتحل آیی
چنگ بگیری، ننگ پذیری
فاعل نبوی، مفتعل آیی
از غم دلبر، در برش افتی
در کف اویی، در بغل آیی
فکر رها کن، ترک نهیٰ کن
زان که ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید، ضد ورا بین
زین دو به حیرت محتمل آیی
زان که تردد، آرد حیرت
زین دو تحول، در محل آیی
زاول فکرت، آخر ره بین
چند به گفتن، منتقل آیی؟
گه چو شکاری، در عجل آیی
گچکنن اغلن چند گریزی
عاقبت آخر، در عمل آیی
در سوی بیسو، میرو و میجو
تا کی ای دل در علل آیی؟
در طلبی تو، در طرب افتی
در نمدی تو، در حلل آیی
درد سر آید، شور و شر آید
عاشق شو تا بیخلل آیی
نفخ کند جان، در دل ترسان
مطرب جویی، در غزل آیی
چون که قوی تر، دردمد آن نی
در رخ دلبر، مکتحل آیی
چنگ بگیری، ننگ پذیری
فاعل نبوی، مفتعل آیی
از غم دلبر، در برش افتی
در کف اویی، در بغل آیی
فکر رها کن، ترک نهیٰ کن
زان که ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید، ضد ورا بین
زین دو به حیرت محتمل آیی
زان که تردد، آرد حیرت
زین دو تحول، در محل آیی
زاول فکرت، آخر ره بین
چند به گفتن، منتقل آیی؟
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۱ - زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا
زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا
سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا
ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوان
کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا
آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشگم بیمهٔ رویت
این ز درون زد شعله بگردون وان ز برون شد تا به ثریا
محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد
دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا
وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستان
پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا
مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادت
هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا
حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود
پرده بر افتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا
محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز بدر او
پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا
سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا
ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوان
کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا
آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشگم بیمهٔ رویت
این ز درون زد شعله بگردون وان ز برون شد تا به ثریا
محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد
دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا
وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستان
پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا
مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادت
هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا
حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود
پرده بر افتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا
محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز بدر او
پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۱ - دوری بزمت در غم و شادی گر کند این می قسمت جامم
دوری بزمت در غم و شادی گر کند این می قسمت جامم
صبح نخندد بر رخ روزم، شمع نگرید بر سر شامم
صورت و معنی هیچ نبودن، چند زند پروبال نمودن
همچو عرق به جبین تحیر، نقش نگین شد داغ ز نامم
غنچه هم آخراز می رنگش، شیشهٔ طاقت خورد به سنگش
دل ز چه شور جنون بفروشد، بوی خیال تو داشت مشامم
نامهٔ منکه پیش تو خواند، قصهٔ منکه به عرض رساند
گر جگرم به صد آه تپیدن، تا به لبم نرسید پیامم
در نظرم نه رهیست نه منزل، میگذرم به تردد باطل
شمع صفت ز طبیعت غافل، سر به هوا ته پاست خرامم
پستی طالع خفته به ذلت گشت حصارم ز آفت شهرت
پنبه ز گوش تمیز نگیرد گر همه افتد طشت ز بامم
داغ تظلم و شکوه نبودم، بیهده دفتر ناله گشودم
کرد دماغ زمانه مشوش دود ندامت هیزم خامم
چون نفس پر و بال گشایی، سوخت در آتش سعی رهایی
ریشهٔ کشت تعلق جسمم از دل دانه دمیدن دامم
گر بتپد پی جمع رسایل، ور بزند در کسب فضایل
نیست کسی چو طبیعت بیدل باب تأمل فهم کلامم
صبح نخندد بر رخ روزم، شمع نگرید بر سر شامم
صورت و معنی هیچ نبودن، چند زند پروبال نمودن
همچو عرق به جبین تحیر، نقش نگین شد داغ ز نامم
غنچه هم آخراز می رنگش، شیشهٔ طاقت خورد به سنگش
دل ز چه شور جنون بفروشد، بوی خیال تو داشت مشامم
نامهٔ منکه پیش تو خواند، قصهٔ منکه به عرض رساند
گر جگرم به صد آه تپیدن، تا به لبم نرسید پیامم
در نظرم نه رهیست نه منزل، میگذرم به تردد باطل
شمع صفت ز طبیعت غافل، سر به هوا ته پاست خرامم
پستی طالع خفته به ذلت گشت حصارم ز آفت شهرت
پنبه ز گوش تمیز نگیرد گر همه افتد طشت ز بامم
داغ تظلم و شکوه نبودم، بیهده دفتر ناله گشودم
کرد دماغ زمانه مشوش دود ندامت هیزم خامم
چون نفس پر و بال گشایی، سوخت در آتش سعی رهایی
ریشهٔ کشت تعلق جسمم از دل دانه دمیدن دامم
گر بتپد پی جمع رسایل، ور بزند در کسب فضایل
نیست کسی چو طبیعت بیدل باب تأمل فهم کلامم
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ اشعار ترکی
گئتمه ترسا بالاسی
ایذن وئر توی گئجهسی من ده سنه دایهگلیم
ال قاتاندا سنه مشاطّه تماشایا گلیم.
سن بو آیلی گئجهده سئیره چیخان بیر سرو اول.
ایذن وئر منده دالینجا سورونوب سایه گلیم.
منه ده باخدین او شهلا گؤزوله ، من قارگون،
جورئتیم اولمادی بیر کلمه تمنّایه گلیم.
من جهنمده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله ،
هئچ آییلمام کی دوروب جنّت مأوایا گلیم.
ننه قارنیندا سنله ائگیز اولسایدیم اگر.
ایستهمزدیم دوغولوب بیرده بو دونیایا گلیم.
سن یاتیب جنتّی رؤیادا گؤرنده گئجهلر،
من ده جنتّده قوش اوللام ، کی او رؤیایا گلیم.
قیتیلیغ ایللر یاغیشی تک قورویوب گؤز یاشیمیز،
کوی عشقینده گرک بیرده مصّلایه گلیم.
سنده صحرایه ماراللار کیمی بیر چیخ نولوکی ـ
منده بیر صئیده چیخانلار کیمی صحرایه گلیم.
آللاهیندان سن قورخماییب اولسان ترسا،
قورخورام منده دؤنوب دین مسیحایه گلیم.
شیخ صنعان کیمی دونقوز اوتاریب ایللرجه،
سنی بیر گؤرمک اوچون معبد ترسایه گلیم.
یوخ صنم ! آنلامادیم ، آنلامادیم ، حاشا من ،
بوراخیب مسجدیمی ، سنله کلیسایه گلیم!
گل چیخاق طور تجلاّیه ، سن اول جلوهٔی طور،
من ده موسا کیمی اول طوره تجلاّیه گلیم.
شیردیر شهریارین شعری الینده شمشیر،
کیم ، دئیر من بئله بیر شیریله دعوایه گلیم ؟
۱۳۵۳
ال قاتاندا سنه مشاطّه تماشایا گلیم.
سن بو آیلی گئجهده سئیره چیخان بیر سرو اول.
ایذن وئر منده دالینجا سورونوب سایه گلیم.
منه ده باخدین او شهلا گؤزوله ، من قارگون،
جورئتیم اولمادی بیر کلمه تمنّایه گلیم.
من جهنمده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله ،
هئچ آییلمام کی دوروب جنّت مأوایا گلیم.
ننه قارنیندا سنله ائگیز اولسایدیم اگر.
ایستهمزدیم دوغولوب بیرده بو دونیایا گلیم.
سن یاتیب جنتّی رؤیادا گؤرنده گئجهلر،
من ده جنتّده قوش اوللام ، کی او رؤیایا گلیم.
قیتیلیغ ایللر یاغیشی تک قورویوب گؤز یاشیمیز،
کوی عشقینده گرک بیرده مصّلایه گلیم.
سنده صحرایه ماراللار کیمی بیر چیخ نولوکی ـ
منده بیر صئیده چیخانلار کیمی صحرایه گلیم.
آللاهیندان سن قورخماییب اولسان ترسا،
قورخورام منده دؤنوب دین مسیحایه گلیم.
شیخ صنعان کیمی دونقوز اوتاریب ایللرجه،
سنی بیر گؤرمک اوچون معبد ترسایه گلیم.
یوخ صنم ! آنلامادیم ، آنلامادیم ، حاشا من ،
بوراخیب مسجدیمی ، سنله کلیسایه گلیم!
گل چیخاق طور تجلاّیه ، سن اول جلوهٔی طور،
من ده موسا کیمی اول طوره تجلاّیه گلیم.
شیردیر شهریارین شعری الینده شمشیر،
کیم ، دئیر من بئله بیر شیریله دعوایه گلیم ؟
۱۳۵۳
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ اشعار ترکی
ناز ایله میسن
چوخلار انجیکدی کی سن اونلارا ناز ایله میسن
من ده اینجیک کی منیم نازیمی آز ایله میسن
ائتمیسن نازی بو ویرانه کونولده سلطان
ائوین آباد اولا درویشه نیاز ایله میسن
هر باخیشدا چالیبان کیپریگی مضراب کیمی
بیر قولاق وئر بو سینیق قلبی نه ساز ایله میسن؟
باشدان آچ یا یلیغی افشان ایله سوسن-سنبل
سن بیزیم بایراممیز سان قیشی یاز ایله میسن
سن گون اول قوی غم میز داغدا قار اولسون اریسین
منیم آنجاق ایشیمی سوز و گداز ایله میسن
من بو معناده غزل یازمالی حالیم یوخدی
سن جوجوق تک قوجانی فرفره باز ایله میسن
کاکلی باشدا بوروب باغلا میان تاج کیمی
... از ایله میسن
او قیزیل دشت مغان دیر قوزی یان-یانه یاتیب
منیم آغلار گوزومی اوردا آراز ایله میسن
بو گوز للیک جهاندا سنه وئرمیش تانری
هر قدر ائله سن ایله کی آز ایله میسن
من بو سوز یله آتدین آ؛رالاندین بیلیرم
آرانی بیر پارا نامرد یله ساز ایله میسن
دستماز ایله دیگین چشمه کلیساده میحا قانی دیر
بیلمیرم هانسی کلیساده نماز ایله میسن؟
من(عشیران)اوخوسام پنجه (عراق) اوسته گزه ر
گوزلیم(ترک)اولالی ترک (حجاز) ایله میسن
تازا شاعر بوده نیز هر نه باخیرسان دیبی یوخ
چوخ اوتوسان بو غازی اوردهگی قاز ایله میسن
بسکه زلف و خط خالین قوپاغین گوتدون
زلفلی نین باشینی آزقالار دار ایله میسن
گل!منیم ایسته دیگیم کعبه ییخیلماز اوجالار
باشدادا کج گئده سن دیبده تراز ایله میسن
خط خالیندن آلیب مشقیمی قرآن یازارام
بو حقیقت له منی اهل مجاز ایله میسن
منی دان اولدوزی سن یاخشی تانیرسان که سحر
افقی خلوت ائدیب رازو نیاز ایله میسن
(شهریار)ین داغیلیب داغدا داشا دادالانیب
ئوزون انصاف ایله محمودی ایاز ایله میسن
من ده اینجیک کی منیم نازیمی آز ایله میسن
ائتمیسن نازی بو ویرانه کونولده سلطان
ائوین آباد اولا درویشه نیاز ایله میسن
هر باخیشدا چالیبان کیپریگی مضراب کیمی
بیر قولاق وئر بو سینیق قلبی نه ساز ایله میسن؟
باشدان آچ یا یلیغی افشان ایله سوسن-سنبل
سن بیزیم بایراممیز سان قیشی یاز ایله میسن
سن گون اول قوی غم میز داغدا قار اولسون اریسین
منیم آنجاق ایشیمی سوز و گداز ایله میسن
من بو معناده غزل یازمالی حالیم یوخدی
سن جوجوق تک قوجانی فرفره باز ایله میسن
کاکلی باشدا بوروب باغلا میان تاج کیمی
... از ایله میسن
او قیزیل دشت مغان دیر قوزی یان-یانه یاتیب
منیم آغلار گوزومی اوردا آراز ایله میسن
بو گوز للیک جهاندا سنه وئرمیش تانری
هر قدر ائله سن ایله کی آز ایله میسن
من بو سوز یله آتدین آ؛رالاندین بیلیرم
آرانی بیر پارا نامرد یله ساز ایله میسن
دستماز ایله دیگین چشمه کلیساده میحا قانی دیر
بیلمیرم هانسی کلیساده نماز ایله میسن؟
من(عشیران)اوخوسام پنجه (عراق) اوسته گزه ر
گوزلیم(ترک)اولالی ترک (حجاز) ایله میسن
تازا شاعر بوده نیز هر نه باخیرسان دیبی یوخ
چوخ اوتوسان بو غازی اوردهگی قاز ایله میسن
بسکه زلف و خط خالین قوپاغین گوتدون
زلفلی نین باشینی آزقالار دار ایله میسن
گل!منیم ایسته دیگیم کعبه ییخیلماز اوجالار
باشدادا کج گئده سن دیبده تراز ایله میسن
خط خالیندن آلیب مشقیمی قرآن یازارام
بو حقیقت له منی اهل مجاز ایله میسن
منی دان اولدوزی سن یاخشی تانیرسان که سحر
افقی خلوت ائدیب رازو نیاز ایله میسن
(شهریار)ین داغیلیب داغدا داشا دادالانیب
ئوزون انصاف ایله محمودی ایاز ایله میسن
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۳۲ - باز برآمد اختر میمون
باز برآمد اختر میمون
باز پس آمد بخت همایون
صبح سعادت زد نفس امشب
بخت مساعد یار شد اکنون
شد به مرادم دور زمانه
گشت به کامم گردش گردون
دوش در آمد ساقی گل رخ
در قدح افکند باده گلگون
جان به تن آرد باده که دارد
طعم طبرزد رنگ طبرخون
چون رخ خوبت دیدم و گفتم
قدرت حق بین خالق بی چون
بس که دعا خواندم از اوّل
شد به اجابت آخر مقرون
غمزه مستت هست حرامی
باد حلالش گر خورَدَم خون
هست جلال را چون گهر امشب
طبع تو روشن، نظم تو موزون
باز پس آمد بخت همایون
صبح سعادت زد نفس امشب
بخت مساعد یار شد اکنون
شد به مرادم دور زمانه
گشت به کامم گردش گردون
دوش در آمد ساقی گل رخ
در قدح افکند باده گلگون
جان به تن آرد باده که دارد
طعم طبرزد رنگ طبرخون
چون رخ خوبت دیدم و گفتم
قدرت حق بین خالق بی چون
بس که دعا خواندم از اوّل
شد به اجابت آخر مقرون
غمزه مستت هست حرامی
باد حلالش گر خورَدَم خون
هست جلال را چون گهر امشب
طبع تو روشن، نظم تو موزون