دنیای ضعیفکُش که از حق دور است
حق را به قوی میدهد و معذور است
بیهوده سخن ز حق و باطل چه کنی؟
رو زور به دست آر که حق با زور است
آری الستُ ای شه خوبان دل
ای تو عاشق ای پدر ، ای دلبر و جانان دل
آری الستُ ،دیده ام و جه دلانگیز تو را
در همه اکناف شنیدم نغمه بانگ تو را
آری الستُ ،ای مظهر دین و ایمان و وفا
ای همه عشق ، محبت ، ستایش و ثنا
آری الستُ که به نام بی نام تو زنده ایم
در جوار حلقه ات تا ابد پاینده ایم
جز سر کوی تو منزل نکنم جای دگر
منزلت زانکه بود جنَّت الاعلای دگر
گرچه در شهر دلآرام و پریزاد بسیست
نروم جز تو پی یار دلآرای دگر
هر قَدَر دلبر فتّانه بیاید به جهان
کم نماید که تویی دلبر والای دگر
مهر تو گرچه شفقوار کند چشم مرا
ماهوَش چون تو نباشد رخ زیبای دگر
تا تو بخشی به دلم گوهر نایاب هنر
نستاند ز کسی لولوء لالای دگر
یکی بود یکی نبود به غیراز خدای مهربان هیچکی نبود
آدمی باید در نهایت به تنهایی با دردها، رنجها، مصیبتها و مشکلات خود، روبهرو شود.
در من بدمی ،
من زنده می شوم،
یک جان چه بود ، صد جان منی
مولوی
هجرت تلخ آخر
یا تنها مرگ من شاید
می گشاید گره بخت و سعادت ابر
می غرد آسمان ، می گرید حسرت
دشت بی منتهای تنهایی
باز باران اشکی داریم آن سو
آزمونی سختی پیش رو
حوصله قلم به تنگ آمد از بودن در لفافه ،
از سخن باغ و بهار و ساحل
از عقده های پنجره و تنهایی
گذشتن از کوچه عرفان کاغذی، خدای خیال
لحظه موعود
امروز، لحظه موعود است
و من در نی نی چشمانت، خود را باختم
و دینم را به جامه کفر بخشیدم
و سفیدی را در گرو سیاهی نهادم
و بهشت را به دوزخی مهیب
شاید مسیری بی بازگشت
تا عمق دره های بی هویتی
چون دیوانگان می روم هر شب
عمق جاده و کویر خاموش را
سرما چون تیغی زهرناک فرو می رود در رگانم
و شراب مرگ را می نوشم هر صبح
به امید رهایی ،
فریادهایی از سر درمانده گی
انتهای یک شب ی
به سراغم آی
و نورانی کن جاده ام را
در برزخ تباهی
از خیر قطرات شبنم گذشتیم
و امیدمان را به باد دادیم