اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
فایز دشتی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۸۵ - ندانم خواب یا بیدار بودم
ندانم خواب یا بیدار بودم
جمال‌الدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۸۶ - در مدح صدر اجل ابوالفتوح محمد قوام الدین هنگام مسافرت حج
هزار منت و شکر خدای عز و جل
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۱۳۲ - کندم همه شب ریش ز عشقت تا تو!
کندم همه شب ریش ز عشقت تا تو!
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۱۵ - چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۱ - تعیین بوسهل به عارضی
و دیگر روز، چهارشنبه هفتم صفر خواجه بدرگاه آمد. و امیر مظالم‌ کرد، و روزی سخت بزرگ بود بانام و حشمت تمام. چون بار بگسست، خواجه بدیوان آمد و شغل پیش گرفت و کار میراند، چنانکه او دانستی راند. وقت چاشتگاه بو نصر مشکان را بخواند، بدیوان آمد، و پیغام داد پوشیده بامیر که شغل عرض‌ با خلل‌ است، چنانکه بنده با خداوند گفته است. و بو سهل زوزنی حرمتی دارد و وجیه‌ گشته است، اگر رأی عالی بیند، او را بخواند و خلعت فرماید تا بدین شغل قیام کند که‌ این فریضه‌تر کارهاست. بنده آنچه داند از هدایت و معونت‌ بکار دارد تا کار لشکر بر نظام رود. بو نصر برفت و پیغام بداد. امیر اشارت کرد سوی بو سهل، او با ندیمان بود در مجلس نشسته‌، تا پیش رفت و یک دو سخن با وی بگفت. بو سهل زمین بوسه داد و برفت، او را دو حاجب، یکی سرایی درونی‌ و یکی بیرونی، بجامه خانه بردند و خلعت سخت فاخر بپوشانیدند و کمر زر هفتصدگانی‌، که در شب این همه راست کرده بودند. بیامد و خدمت کرد. امیر گفت «مبارک باد، نزدیک خواجه باید رفت و بر اشارت‌ وی کار کرد، و در کار لشکر که مهم‌تر کارهاست، اندیشه باید داشت‌ .» بو سهل گفت: فرمان‌بردارم؛ زمین بوسه داد و بازگشت و یکسر بدیوان خواجه آمد.
رشیدالدین میبدی : ۲۲- سورة الحجّ- مدنیّة
۲ - النوبة الثالثة
قوله: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ» الآیة... بدانکه هر چه در هفت آسمان و هفت زمین است حیوانات و جمادات همه آنند که خداى را جلّ جلاله میخوانند و او را سجود میکنند، و به بى عیبى گواهى مى‏دهند، و بپاکى یاد مى‏کنند، امّا بعضى آنست که آدمى بعقل خود فرا دریافت آن مى‏رسد و از ادراک آن عاجز نه و بر دانش وى پوشیده نه، سجود فریشتگان در آسمان و مؤمنان در زمین از آن نمط است، ذلک قوله: «یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ»، أمّا بعضى آنست که عقل آن را رد مى‏کند و دل در آن مى‏شورد و دین آن را مى‏پذیرد و اللَّه تعالى بدرستى آن گواهى مى‏دهد، سجود آفتاب و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان از این بابست، رب العزه آن را در قرآن یاد کرد و مؤمنانرا باقرار و تسلیم فرمود که: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِینَ»، هر که اللَّه تعالى بوى نیکویى خواست و دل روشن داد و توفیق رفیق کرد که آنچه که در خرد محال است اللَّه تعالى بر آن قادر بر کمال است معقول و نامعقول را مقدّر است و مقتدر، فاطر و مدبّر، نه باوّل عاجز نه بآخر، از کیف باطن است و بقدرت ظاهر. اى جوانمرد حیلت در رزق محنت بار آورد و تکلّف در دین حیرت بر دهد، نه رزق بدست ماست نه دین بخرد ما، هر دو را گردن باید نهادن و کار با خداوندگار سپردن، آنجا که گفت: «جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ» دیوار را ارادت در خود معلوم نگشت، و خالق بآنچه گفت راستگوى و استوار است و آنجا که گفت: «ثِیابٌ مِنْ نارٍ» از آتش پیراهن بریده در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ». در آتش درخت آتشین رسته مى‏بالد و بر میدهد، در عقل معلوم نگشت، و خالق استوار، «قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ» از زمین و آسمان بى جان سخن گفتن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ» از آتش بى‏جان خشم راندن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ» سخن گفتن دوزخ فردا در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، گویایى رعد و دانایى وى که: «وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، ماه در منازل مقادیر روان بدو نیم گشته و رد و نیمه کوه که: «وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» در عقل معلوم نگشت و عیان آن را گواه و خالق بآنچه گفت استوار. مسلمانان این جمله را بنور هدى پذیرفتند و بسکینه ایمان پسندیدند، و بقوّت اخلاص بیارامیدند و بر مایه بصیرت وا ایستادند و آن را دین دانستند، تهمت بر عقل خود نهاده و عیب از سوى خود دیده و اللَّه تعالى را بهمه استوار گرفته.
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱۰ - شوان استارگان یک‌یک شمارم
شوان استارگان یک‌یک شمارم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٨٧ - ای پیک پی خجسته نسیم سحرگهی
ای پیک پی خجسته نسیم سحرگهی
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵ - محتسب با ساغر می گرد مرا سر بشکند
محتسب با ساغر می گرد مرا سر بشکند
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۵۸ - کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳ - کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را
کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را
عیوقی : ورقه و گلشاه
بخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه
براند اسپ تازی به کردار باد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۰ - تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۴ - دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما
امام خمینی : رباعیات
ایمان
آن را که زمین و آسمانش جا نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۳۵ - سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود من
سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود من
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۱۵ - زواله تاب
شوخ زواله تاب مرا آب داد و رفت
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۲۵ - من با تو نظر از سر هستی نکنم
من با تو نظر از سر هستی نکنم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۴ - تصرف نمودن امام علیه السلام درمنزل تنعیم
بیامد یکی کاروان گشن