یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۱۴۱ - به یکی از بزرگان نوشته
قربان خاک پایت شوم دستخط مبارک که پرورده عقل و آورده صفاست زیارت کردم، بیت: جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۳ - آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه
آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۹۸ - ای جان منزه ز غم پالودن
ای جان منزه ز غم پالودن سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۱۰ - رسیدن شاپور به دیر و احوال شیرین پرسیدن
چو زلف شب پریشان گشت بر روز فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۹۹ - درین جهان مزور به ترس وباک نگر
درین جهان مزور به ترس وباک نگر مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا
ای سُلیمان مَسجدِ اَقْصی بِساز اوحدی مراغهای : جام جم
باب دوم در معاش و احوال آخرت و در آن چند سخنست اول در جد و جهد و توجه اصلی
طالبی، ترک سروری کن و جاه خاقانی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
بند نهم - ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبری
ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبری صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۵۸۰ - از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه
از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۱۱ - پس او را با طایفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتیاط نگاه دارند و در تعظیم و اکرام مبالغت لازم شمرند. و شمشیری بخون بیال
پس او را با طایفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتیاط نگاه دارند و در تعظیم و اکرام مبالغت لازم شمرند. و شمشیری بخون بیالود و پیش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت: فرمان ملک بجای آوردم. چندانکه این سخن بسمع او رسید -و خشم تسکینی یافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او براندیشید رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی بیک دیگر متصل از خود فرانماید، و بتانی او واثق بود که تاخیری بجای آورده باشد، و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی این حادثه برهیچ دانا و نادان پوشیده نماند. چون وزیر علامت ندامت بر ناصیت ملک مشاهده کرد گفت: ملک را غمناک نباید بود، که گذشته را در نتوان یافت و رفته را باز نتوان آورد؛ و غم و اندیشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد؛ و هرکه این باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد، که از این نوع مثالی برفور بدهد و، چون بامضا پیوست پشیمانی اظهار فرماید، خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است. و اگر فرمان باشد افسانه ای که لایق این حال باشد بگویم. گفت: بگو. مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد
آن شَفیعان از دَمِ هَیْهایِ او ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۷۰ - شب پائیز
روز بگذشت و شب تیره بگستردادیم واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲ - بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشا
بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشا فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱ - چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را اوحدی مراغهای : جام جم
در منع اسراف
ای که بر قصر کوشک سازی تو مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - شکوه از حبس و زندان
چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه
مناجات ۱۴۴ - الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رُست میوه طعم و مزه گرفت.
الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رُست میوه طعم و مزه گرفت. پروردگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افگند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد.
شمارهٔ ۱۴۱ - به یکی از بزرگان نوشته
قربان خاک پایت شوم دستخط مبارک که پرورده عقل و آورده صفاست زیارت کردم، بیت: جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۳ - آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه
آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۹۸ - ای جان منزه ز غم پالودن
ای جان منزه ز غم پالودن سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۱۰ - رسیدن شاپور به دیر و احوال شیرین پرسیدن
چو زلف شب پریشان گشت بر روز فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۹۹ - درین جهان مزور به ترس وباک نگر
درین جهان مزور به ترس وباک نگر مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا
ای سُلیمان مَسجدِ اَقْصی بِساز اوحدی مراغهای : جام جم
باب دوم در معاش و احوال آخرت و در آن چند سخنست اول در جد و جهد و توجه اصلی
طالبی، ترک سروری کن و جاه خاقانی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
بند نهم - ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبری
ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبری صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۵۸۰ - از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه
از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۱۱ - پس او را با طایفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتیاط نگاه دارند و در تعظیم و اکرام مبالغت لازم شمرند. و شمشیری بخون بیال
پس او را با طایفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتیاط نگاه دارند و در تعظیم و اکرام مبالغت لازم شمرند. و شمشیری بخون بیالود و پیش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت: فرمان ملک بجای آوردم. چندانکه این سخن بسمع او رسید -و خشم تسکینی یافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او براندیشید رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی بیک دیگر متصل از خود فرانماید، و بتانی او واثق بود که تاخیری بجای آورده باشد، و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی این حادثه برهیچ دانا و نادان پوشیده نماند. چون وزیر علامت ندامت بر ناصیت ملک مشاهده کرد گفت: ملک را غمناک نباید بود، که گذشته را در نتوان یافت و رفته را باز نتوان آورد؛ و غم و اندیشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد؛ و هرکه این باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد، که از این نوع مثالی برفور بدهد و، چون بامضا پیوست پشیمانی اظهار فرماید، خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است. و اگر فرمان باشد افسانه ای که لایق این حال باشد بگویم. گفت: بگو. مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد
آن شَفیعان از دَمِ هَیْهایِ او ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۷۰ - شب پائیز
روز بگذشت و شب تیره بگستردادیم واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲ - بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشا
بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشا فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱ - چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را اوحدی مراغهای : جام جم
در منع اسراف
ای که بر قصر کوشک سازی تو مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - شکوه از حبس و زندان
چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه
مناجات ۱۴۴ - الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رُست میوه طعم و مزه گرفت.
الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رُست میوه طعم و مزه گرفت. پروردگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افگند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد.