شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۲۷ - چه غم دارم چو یارم غمگسار است
چه غم دارم چو یارم غمگسار است
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۴۴ - ای دل تا کی مصیبت‌افزا گردی
ای دل تا کی مصیبت‌افزا گردی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۶ - ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم
ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم
رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره‏
۱۲ - النوبة الثانیة: قوله تعالى: أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْ
قوله تعالى: أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ این خطاب اگر خواهى منافقان را نه و اگر خواهى جهودان را، اگر منافقان را نهى معنى آنست که این منافقان که با مصطفى ع و با مؤمنان سخن دیگر میگویند و در دل دیگر دارند نمیدانند که اللَّه سر و آشکاراى ایشان میداند. آن اندیشه که در دل دارند و بزبان جز زان میگویند یا آن سخن که با یکدیگر میگویند در خلوت پنهان از مسلمانان، اللَّه میداند اگر خواهد پیغامبر خود را و مؤمنان را از سرّ ایشان خبر کند، حدیث وهب بن عمیر ازین باب است با صفوان بن امیه در حجره نشسته بود. وهب گفت «لو لا عیالى و دین علىّ لا حببت أن اکون انا الّذى اقتل محمدا لنفسى» اگر نه عیال بودى و دینى که بر منست من قصد قتل محمد کردمى و شغل وى شما را کفایت کردمى. صفوان. گفت این کار را چه حیلت سازى و چون بر دست گیرى؟
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - از پرده هرکه رویت یک روز دیده باشد
از پرده هرکه رویت یک روز دیده باشد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر مذمّت بددلی و بددل
مثلست این که در عذابکده
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۵۶۵ - ماییم نهفته گریه در خنده چو گل
ماییم نهفته گریه در خنده چو گل
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام
بر مکن پر را و دل بر کن ازو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴ - راه عشق او که اکسیر بلاست
راه عشق او که اکسیر بلاست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۹ - کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
امیر معزی : قصاید
شماره ۳۴۸ - از هیبت و نهیب تو ای خسرو جهان
از هیبت و نهیب تو ای خسرو جهان
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۶۳ - آگاه ز حال من سر گشته نیی
آگاه ز حال من سر گشته نیی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تهی از های و هو میخانه بودی
تهی از های و هو میخانه بودی
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی
حاجت خود گر نگفتی آن فقیر
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۸۴ - روزی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در نشابور بتعزیتی می‌رفت، معرفان پیش شیخ آمدند و خواستند کی شیخ را تعریفی کنند چنانک رسم ایشان بود. چون شیخ را بدیدند ف
روزی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در نشابور بتعزیتی می‌رفت، معرفان پیش شیخ آمدند و خواستند کی شیخ را تعریفی کنند چنانک رسم ایشان بود. چون شیخ را بدیدند فرو ماندند، ندانستند کی چه گویند از مریدان شیخ پرسیدند که شیخ را چه لقب گوییم؟ شیخ را معلوم شد کی چه گویند، ایشان را گفت در روید و آواز دهید کی: هیچ کس بن هیچ کس را راه دهید! همۀ بزرگان بشنیدند، سربرآوردند، شیخ را دیدند کی می‌آمد و همه را وقت خوش شد و بگریستند.
نهج البلاغه : خطبه ها
نكوهش نافرمانى عايشه سفارش به ایمان و قرآن خبر از حوادث آینده
و من كلام له عليه‌السلام خاطب به أهل البصرة على جهة اقتصاص الملاحم
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه
ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بافضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل والقاتل الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شانه: یا ایها النبی حسبک‌اللّٰه و من اتبعک من‌المؤمنین یعنی عمر رضی‌اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة ولو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن‌الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۰۸ - آورده‌اند کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز می‌رفت، ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ می‌مالید و بوی تقرب می‌نمود. در خدمت شیخ درویشی حاضر بود، ازآن ح
آورده‌اند کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز می‌رفت، ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ می‌مالید و بوی تقرب می‌نمود. در خدمت شیخ درویشی حاضر بود، ازآن حالت تعجب می‌کرد. شیخ درویش را گفت کی این مار به سلام ما آمده است تو خواهی کی ترا همچنین باشد؟ مرد گفت خواهم. شیخ گفت هرگز ترا این نباشد چو می‌خواهی.
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع
صوفی‌یی در خانقاه از ره رسید