عبارات مورد جستجو در ۲۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۴ - حکیمیم، طبیبیم، ز بغداد رسیدیم
حکیمیم، طبیبیم، ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبلهای کهن را، غم بیسر و بن را
ز رگها ش و ز پیها ش، به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم، که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم، درو روح دمیدیم
بپرسید از آنها، که دیدند نشانها
که تا شکر بگویند، که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان
غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم، غم از خانه بروبیم
همه شاهد و خوبیم، همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم، ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم، نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز، هلیلهست و بلیلهست
که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم، که قاروره نگیریم
که ما در تن رنجور، چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ، که اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران که ما بازپریدیم
بسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبلهای کهن را، غم بیسر و بن را
ز رگها ش و ز پیها ش، به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم، که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم، درو روح دمیدیم
بپرسید از آنها، که دیدند نشانها
که تا شکر بگویند، که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان
غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم، غم از خانه بروبیم
همه شاهد و خوبیم، همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم، ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم، نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز، هلیلهست و بلیلهست
که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم، که قاروره نگیریم
که ما در تن رنجور، چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ، که اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران که ما بازپریدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۶ - آورد طبیب جان، یک طبله ره آوردی
آورد طبیب جان، یک طبله ره آوردی
گر پیر خرف باشی، تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی، جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی، وزرخ ببرد زردی
آن طبلهٔ عیسی بد، میراث طبیبان شد
تریاق درو یابی، گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله، روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری، مه روی جهان گردی
حبیست درو پنهان، کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه، آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد، وان حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز، از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز، آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان، امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد، چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی، آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را، کو را زغم استردی
خامش کن و دم درکش، چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو، تو زان گروان فردی
گر پیر خرف باشی، تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی، جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی، وزرخ ببرد زردی
آن طبلهٔ عیسی بد، میراث طبیبان شد
تریاق درو یابی، گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله، روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری، مه روی جهان گردی
حبیست درو پنهان، کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه، آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد، وان حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز، از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز، آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان، امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد، چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی، آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را، کو را زغم استردی
خامش کن و دم درکش، چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو، تو زان گروان فردی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق
این طبیبان بدن دانش ورند
بر سقام تو ز تو واقفترند
تا ز قاروره همیبینند حال
که ندانی تو از آن رو اعتلال
هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم
بو برند از تو به هر گونه سقم
پس طبیبان الهی در جهان
چون ندانند از تو بیگفت دهان؟
هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ
صد سقم بینند در تو بیدرنگ
این طبیبان نوآموزند خود
که بدین آیاتشان حاجت بود
کاملان از دور نامت بشنوند
تا به قعر باد و بودت دردوند
بلکه پیش از زادن تو سالها
دیده باشندت تورا با حالها
بر سقام تو ز تو واقفترند
تا ز قاروره همیبینند حال
که ندانی تو از آن رو اعتلال
هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم
بو برند از تو به هر گونه سقم
پس طبیبان الهی در جهان
چون ندانند از تو بیگفت دهان؟
هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ
صد سقم بینند در تو بیدرنگ
این طبیبان نوآموزند خود
که بدین آیاتشان حاجت بود
کاملان از دور نامت بشنوند
تا به قعر باد و بودت دردوند
بلکه پیش از زادن تو سالها
دیده باشندت تورا با حالها
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - در باره علی بن محمد طبیب غزنوی
ای حل شده از علم تو صد گونه مسائل
وی به شده از دست تو صد علت هایل
ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد
وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل
عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل
جان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل
فرزانهٔ خلقت شده از کین تو شیدا
دیوانهٔ اصلی شده از مهر تو عاقل
شخصی که بدو شمت خلق تو رسیدست
از خلق تو گل گردد کل گهر و گل
چون شمت شاهسپرم از باد شمالی
شامل شده از خلق تو هر جای شمایل
بیغم ز تو خواهنده و خرم به تو مجلس
یاران به تو کوشنده و نازان به تو محفل
تا عقل تو در عالم جان رخت فرو کرد
برداشت از آنجا سپه عارضه محمل
جرم قمر از فر تو در دادن دارو
چون مجتمع النوریست در کل منازل
یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را
می جذب کند خلط بد از بیست انامل
گر مشعلها شمت داروی تو یابند
زان پس نتواند که کشد باد مشاعل
این ذهن و حذاقت که تو داری به طبیبی
هرگز نرسد کشتی عمر تو به ساحل
ای خاک درت سجده گه حاسد و ناصح
وی آب رخت قبله گه شاعر و سائل
از بیم سوال تو عدوی تو چنانست
گویی که برو زحمت آورد تب سل
در دین محمد چو عمر صلبی اگر چند
بر طرف زبان داری احکام اوایل
بر فایدهٔ خلقی ز دو گونه سخن تو
چون معنی زجاج و چو تفسیر مقاتل
حقا که روا باشد کز چون تو طبیبی
بر چرخ مباهات کند خسرو عادل
بودم ز ملولی چو تن مردم کوهی
بودم ز خدوری چو دل مردم غافل
خود حال دگر خلط چگویم که ز سودا
بودم چو کسی کو خورد افیون و هلاهل
در گوش من از ضعف دلم وقت شنودن
چون صور پسین آمدی آواز جلاجل
بنمود مرا شعبدههایی که بننمود
از صد یک آن شعبده هاروت به بابل
زان فکرت بیهوده که در خاطر من بود
یک ساعته ره بود ز من تا به سلاسل
بر شاخ حیات از قبل ضعف بهر وقت
نالید ز بس رنج و عنا دل چو عنادل
من در حد غزنین و مرا فکرت فاسد
گه در حد چین بردی و گه در حد موصل
المنةالله که بر من همه سودا
شد سهل به فر تو ازین خوردن مسهل
ترکیب من افگانه شد از زایش علت
زان پس که بد از علت و از عارضه حامل
مقصود من ار عمر ابد بود به عالم
شد لاجرم از مسهل و معجون تو حاصل
بر کند همه قاعدهٔ علت از آنجا
جان ابدی کرد بدان قاعده منزل
شد ذهن من و خاطر من تیز و منور
چون خاطر کودک ز منقا و ز پلپل
پاکند به عرض و به صیانت همه خویشانت
از حرمتت ای خواجه نزد نابخلائل
تا باطنم از شربت تو نقص نپذرفت
حقا که نشد ظاهرم از فایده کامل
شد معتدل این طبع بر آنگونه که در طبع
من باز ندانم متضاد از متشاکل
بر که شمرم خلق تو ای مهتر مکرم
پیش که کنم شکر تو ای خواجه مفضل
تا آتش و آب و ز می و باد مرکب
هر چار خدایند به نزدیک معطل
هر چار گهر دایم بدخواه ترا باد
بر تارک و بر دولت و بر دیده و بر دل
اعدای تو کم چون مثل «استو قد نارا»
عمر تو فزون چون مثل سبع سنابل
وی به شده از دست تو صد علت هایل
ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد
وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل
عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل
جان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل
فرزانهٔ خلقت شده از کین تو شیدا
دیوانهٔ اصلی شده از مهر تو عاقل
شخصی که بدو شمت خلق تو رسیدست
از خلق تو گل گردد کل گهر و گل
چون شمت شاهسپرم از باد شمالی
شامل شده از خلق تو هر جای شمایل
بیغم ز تو خواهنده و خرم به تو مجلس
یاران به تو کوشنده و نازان به تو محفل
تا عقل تو در عالم جان رخت فرو کرد
برداشت از آنجا سپه عارضه محمل
جرم قمر از فر تو در دادن دارو
چون مجتمع النوریست در کل منازل
یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را
می جذب کند خلط بد از بیست انامل
گر مشعلها شمت داروی تو یابند
زان پس نتواند که کشد باد مشاعل
این ذهن و حذاقت که تو داری به طبیبی
هرگز نرسد کشتی عمر تو به ساحل
ای خاک درت سجده گه حاسد و ناصح
وی آب رخت قبله گه شاعر و سائل
از بیم سوال تو عدوی تو چنانست
گویی که برو زحمت آورد تب سل
در دین محمد چو عمر صلبی اگر چند
بر طرف زبان داری احکام اوایل
بر فایدهٔ خلقی ز دو گونه سخن تو
چون معنی زجاج و چو تفسیر مقاتل
حقا که روا باشد کز چون تو طبیبی
بر چرخ مباهات کند خسرو عادل
بودم ز ملولی چو تن مردم کوهی
بودم ز خدوری چو دل مردم غافل
خود حال دگر خلط چگویم که ز سودا
بودم چو کسی کو خورد افیون و هلاهل
در گوش من از ضعف دلم وقت شنودن
چون صور پسین آمدی آواز جلاجل
بنمود مرا شعبدههایی که بننمود
از صد یک آن شعبده هاروت به بابل
زان فکرت بیهوده که در خاطر من بود
یک ساعته ره بود ز من تا به سلاسل
بر شاخ حیات از قبل ضعف بهر وقت
نالید ز بس رنج و عنا دل چو عنادل
من در حد غزنین و مرا فکرت فاسد
گه در حد چین بردی و گه در حد موصل
المنةالله که بر من همه سودا
شد سهل به فر تو ازین خوردن مسهل
ترکیب من افگانه شد از زایش علت
زان پس که بد از علت و از عارضه حامل
مقصود من ار عمر ابد بود به عالم
شد لاجرم از مسهل و معجون تو حاصل
بر کند همه قاعدهٔ علت از آنجا
جان ابدی کرد بدان قاعده منزل
شد ذهن من و خاطر من تیز و منور
چون خاطر کودک ز منقا و ز پلپل
پاکند به عرض و به صیانت همه خویشانت
از حرمتت ای خواجه نزد نابخلائل
تا باطنم از شربت تو نقص نپذرفت
حقا که نشد ظاهرم از فایده کامل
شد معتدل این طبع بر آنگونه که در طبع
من باز ندانم متضاد از متشاکل
بر که شمرم خلق تو ای مهتر مکرم
پیش که کنم شکر تو ای خواجه مفضل
تا آتش و آب و ز می و باد مرکب
هر چار خدایند به نزدیک معطل
هر چار گهر دایم بدخواه ترا باد
بر تارک و بر دولت و بر دیده و بر دل
اعدای تو کم چون مثل «استو قد نارا»
عمر تو فزون چون مثل سبع سنابل
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳ - موعظه در رفع امل
نزد طبیب عقل مبارک قدم شدم
حال مزاج خویش بگفتم کماجرا
دل را چو از عفونت اخلاط آرزو
محموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا
گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی است
س المزاج حرص اثر کرده در قوا
بیشک بود مولد تب لرزهٔ نیاز
نامنهضم غذای امل بر سر غذا
ای دل به عون مسهل سقمونیای صبر
وقتست اگر به تنقیه کوشی ز امتلا
مقصود از این میانه اگر حقنهٔ دلست
اول قدم ز اکل فضولست احتما
حال مزاج خویش بگفتم کماجرا
دل را چو از عفونت اخلاط آرزو
محموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا
گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی است
س المزاج حرص اثر کرده در قوا
بیشک بود مولد تب لرزهٔ نیاز
نامنهضم غذای امل بر سر غذا
ای دل به عون مسهل سقمونیای صبر
وقتست اگر به تنقیه کوشی ز امتلا
مقصود از این میانه اگر حقنهٔ دلست
اول قدم ز اکل فضولست احتما
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت ۴ - یکی از ملوکِ عَجَم طبیبی حاذق به خدمتِ مصطفی، صلّی اللهُ عَلَیْهِ و سَلَّمَ، فرستاد
یکی از ملوکِ عَجَم طبیبی حاذق به خدمتِ مصطفی، صلّی اللهُ عَلَیْهِ و سَلَّمَ، فرستاد.
سالی در دیارِ عرب بود و کسی تَجْرِبه پیشِ او نیاورد و معالجه از وی درنخواست.
پیشِ پیغمبر آمد و گله کرد که: مر این بنده را برای معالجتِ اصحاب فرستادهاند و در این مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معیَّن است، به جای آوَرَد.
رسول، علیهالسّلام، گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بُوَد که دست از طعام بدارند.
حکیم گفت: این است موجبِ تندرستی.
زمین ببوسید و برَفت.
سخن آن گه کُنَد حکیم آغاز
یا سرانگشت سویِ لقمه، دراز
که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش به جان آید
لاجَرَم حکمتش بوَد، گفتار
خوردنش تندرستی آرَد بار
سالی در دیارِ عرب بود و کسی تَجْرِبه پیشِ او نیاورد و معالجه از وی درنخواست.
پیشِ پیغمبر آمد و گله کرد که: مر این بنده را برای معالجتِ اصحاب فرستادهاند و در این مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معیَّن است، به جای آوَرَد.
رسول، علیهالسّلام، گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بُوَد که دست از طعام بدارند.
حکیم گفت: این است موجبِ تندرستی.
زمین ببوسید و برَفت.
سخن آن گه کُنَد حکیم آغاز
یا سرانگشت سویِ لقمه، دراز
که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش به جان آید
لاجَرَم حکمتش بوَد، گفتار
خوردنش تندرستی آرَد بار
جامی : دفتر سوم
بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد
به یکی از ملوک سامانی
داشت دوران طبیبی ارزانی
در همه کارها بدو همدم
در همه رازها بدو محرم
دادیش در حضور خود پیوست
نبض جمع مخدرات به دست
روزی از گفت و گوی خلق خلاص
بود با او درون خلوت خاص
پای نامحرمان از آنجا پی
نامه محرمان از آنجا طی
ناگه آمد کنیزکی چون ماه
خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه
تا نهد خوان خوردنی به زمین
ریخت خلطی به پشت او رنگین
الف قامتش چون دال بماند
خم چو پیران دیر سال بماند
کرد چندان که زور راست نشد
پشت او آنچنان که خواست نشد
گفت با آن حکیم شاه کریم
کای شفابخش هر مزاج سقیم
هم درین دم گشای دست علاج
وارهانش ازین فساد مزاج
ماند حیران حکیم چون اسباب
بود بهر علاج او نایاب
دست زد معجرش ز فرق کشید
جامه اش را ز پیش و پس بدرید
از زهارش گشاد بند ازار
کرد بیرونش از سرین شلوار
غرقه شد زان خجالت اندر خوی
خلط بگداخت در مفاصل وی
قامت خود چو سرو بستان راست
کرد و آزاد از زمین برخاست
در طبیبی چو نیک ماهر بود
پیش او سر کار ظاهر بود
چون بماند از علاج جسمانی
دست زد در علاج نفسانی
داشت دوران طبیبی ارزانی
در همه کارها بدو همدم
در همه رازها بدو محرم
دادیش در حضور خود پیوست
نبض جمع مخدرات به دست
روزی از گفت و گوی خلق خلاص
بود با او درون خلوت خاص
پای نامحرمان از آنجا پی
نامه محرمان از آنجا طی
ناگه آمد کنیزکی چون ماه
خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه
تا نهد خوان خوردنی به زمین
ریخت خلطی به پشت او رنگین
الف قامتش چون دال بماند
خم چو پیران دیر سال بماند
کرد چندان که زور راست نشد
پشت او آنچنان که خواست نشد
گفت با آن حکیم شاه کریم
کای شفابخش هر مزاج سقیم
هم درین دم گشای دست علاج
وارهانش ازین فساد مزاج
ماند حیران حکیم چون اسباب
بود بهر علاج او نایاب
دست زد معجرش ز فرق کشید
جامه اش را ز پیش و پس بدرید
از زهارش گشاد بند ازار
کرد بیرونش از سرین شلوار
غرقه شد زان خجالت اندر خوی
خلط بگداخت در مفاصل وی
قامت خود چو سرو بستان راست
کرد و آزاد از زمین برخاست
در طبیبی چو نیک ماهر بود
پیش او سر کار ظاهر بود
چون بماند از علاج جسمانی
دست زد در علاج نفسانی
جامی : دفتر سوم
بخش ۴۵ - معالجه کردن ابوعلی سینا آن صاحب ماخولیا را که طبیبان از معالجه وی عاجز مانده بودند
بود در عهد بوعلی سینا
آن به کنه اصول طب بینا
ز آل بویه یکی ستوده خصال
شد ز ماخولیا پریشان حال
بانگ می زد که کم بود در ده
هیچ گاوی به سان من فربه
آشپز گر پزد هریسه ز من
گرددش گنج سیم کیسه ز من
زود باشید و حلق من ببرید
به دکان هریسه پز سپرید
صبح تا شام حال او این بود
با حریفان مقال او این بود
نگذشتی ز روز و شب دانگی
که چو گاوان نبودیش بانگی
که به زودی به کارد یا خنجر
بکشیدم که می شوم لاغر
تا به جایی رسید کو نه غذا
خورد از دست هیچ کس نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلی بردند
گفت سویش قدم نهید از راه
مژده گویان که بامداد پگاه
که رسد بهر کشتنت به شتاب
شنه در دست خواجه قصاب
رفت ازین مژده زور گرانیها
کرد اظهار شادمانی ها
بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که گاو کجاست
آمد و خفت در میان سرای
که منم گاو هان و هان پیش آی
بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست
برد قصاب وار کف سویش
دید هنجار پشت و پهلویش
گفت کین گاو لاغر است هنوز
مصلحت نیست کشتنش امروز
چند روزیش بر علف بندید
یک زمانش گرسنه مپسندید
تا چو فربه شود برانم تیغ
نبود افسوس ذبح او و دریغ
دست و پایش ز بند بگشادند
خوردنی هاش پیش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بی خلاف و ابا
تا چو گاوان ازان شود فربه
شد خود او از خیال گاوی به
آن به کنه اصول طب بینا
ز آل بویه یکی ستوده خصال
شد ز ماخولیا پریشان حال
بانگ می زد که کم بود در ده
هیچ گاوی به سان من فربه
آشپز گر پزد هریسه ز من
گرددش گنج سیم کیسه ز من
زود باشید و حلق من ببرید
به دکان هریسه پز سپرید
صبح تا شام حال او این بود
با حریفان مقال او این بود
نگذشتی ز روز و شب دانگی
که چو گاوان نبودیش بانگی
که به زودی به کارد یا خنجر
بکشیدم که می شوم لاغر
تا به جایی رسید کو نه غذا
خورد از دست هیچ کس نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلی بردند
گفت سویش قدم نهید از راه
مژده گویان که بامداد پگاه
که رسد بهر کشتنت به شتاب
شنه در دست خواجه قصاب
رفت ازین مژده زور گرانیها
کرد اظهار شادمانی ها
بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که گاو کجاست
آمد و خفت در میان سرای
که منم گاو هان و هان پیش آی
بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست
برد قصاب وار کف سویش
دید هنجار پشت و پهلویش
گفت کین گاو لاغر است هنوز
مصلحت نیست کشتنش امروز
چند روزیش بر علف بندید
یک زمانش گرسنه مپسندید
تا چو فربه شود برانم تیغ
نبود افسوس ذبح او و دریغ
دست و پایش ز بند بگشادند
خوردنی هاش پیش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بی خلاف و ابا
تا چو گاوان ازان شود فربه
شد خود او از خیال گاوی به
جامی : سلسلةالذهب
بخش ۲۵ - معالجه کردن بوعلی سینا آن صاحب مالیخولیا را
بود در عهد بوعلی سینا
آن به کنه اصول طب بینا
ز آل بویه یکی ستوده خصال
شد ز ماخولیا پریشانحال
بانگ میزد که:«کم بود در ده
هیچ گاوی بسان من فربه
آشپز گر پزد هریسه ز من
گرددش گنج سیم، کیسه ز من
زود باشید حلق من ببرید!
به دکان هریسهپز سپرید!»
صبح تا شام حال او این بود
با حریفان مقال او این بود
نگذشتی ز روز و شب دانگی
که چو گاوان نبودیاش بانگی
که: «بزودی به کارد یا خنجر
بکشیدم که میشوم لاغر!»
تا به جایی رسید کو نه غذا
خوردیی از دست هیچ کس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلی بردند
گفت: «سویش قدم نهید از راه
مژدهگویان! که بامداد پگاه
میرسد بهر کشتنات به شتاب
دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»
رفت ازین مژده زو گرانیها
کرد اظهار شادمانیها
بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که: «گاو کجاست؟»
آمد و خفت در میان سرای
که، «منم گاو، هان و هان، پیش آی!»
بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست
برد قصابوار کف، سویاش
دید هنجار پشت و پهلویش
گفت کاین گاو لاغر است هنوز
مصلحت نیست کشتناش امروز
چند روزیش بر علف بندید!
یک زماناش گرسنه مپسندید!
تا چو فربه شود، برانم تیغ
نبود افسوس ذبح او و، دریغ
دست و پایش ز بند بگشادند
خوردنیهاش پیش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بیخلاف و ابا
تا چو گاوان از آن شود فربه
شد خود او از خیال گاوی، به!
آن به کنه اصول طب بینا
ز آل بویه یکی ستوده خصال
شد ز ماخولیا پریشانحال
بانگ میزد که:«کم بود در ده
هیچ گاوی بسان من فربه
آشپز گر پزد هریسه ز من
گرددش گنج سیم، کیسه ز من
زود باشید حلق من ببرید!
به دکان هریسهپز سپرید!»
صبح تا شام حال او این بود
با حریفان مقال او این بود
نگذشتی ز روز و شب دانگی
که چو گاوان نبودیاش بانگی
که: «بزودی به کارد یا خنجر
بکشیدم که میشوم لاغر!»
تا به جایی رسید کو نه غذا
خوردیی از دست هیچ کس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلی بردند
گفت: «سویش قدم نهید از راه
مژدهگویان! که بامداد پگاه
میرسد بهر کشتنات به شتاب
دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»
رفت ازین مژده زو گرانیها
کرد اظهار شادمانیها
بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که: «گاو کجاست؟»
آمد و خفت در میان سرای
که، «منم گاو، هان و هان، پیش آی!»
بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست
برد قصابوار کف، سویاش
دید هنجار پشت و پهلویش
گفت کاین گاو لاغر است هنوز
مصلحت نیست کشتناش امروز
چند روزیش بر علف بندید!
یک زماناش گرسنه مپسندید!
تا چو فربه شود، برانم تیغ
نبود افسوس ذبح او و، دریغ
دست و پایش ز بند بگشادند
خوردنیهاش پیش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بیخلاف و ابا
تا چو گاوان از آن شود فربه
شد خود او از خیال گاوی، به!
سعدالدین وراوینی : مرزباننامه
ذیل الکتاب
اکنون میباید دانست محقّقانِ راستگوی را نه متأمّلانِ عیبجوی را وَ تَأَمُلُ العَیبِ عَیبٌ که این دفاتر که در عجم ساختهاند بیشتر فخاصّه کلیله اساسیست بر یک سیاق نهاده و سخنی بر یک مساق رانده و اگرچ منشی و مبدعِ آنرا بفضلِ تقدّم بل بتقدّم رجحانی شایعست، اما آن بحدیقهٔ ماند که درو اگرچ ذوقها را معسول وطبعها را مقبول باشد ، جز یک میوه نتوان یافت و بدان بستان ماند که اگرچ مشامّها را معطّر و دماغها را معنبر دارد ، درو جز بروحِ نسیم یک ریحان بیش نتوان رسید و ساختهٔ این بنده مشتملست بر چند نمط از اسالیبِ سخنآرائی و عبارت پروری و این بجنّتی ماند پر از الوانِ ازاهیرِ معنی و اشکالِ ریاحینِ الفاظ و اجناسِ فواکهِ نکت و انواعِ ثمارِ اشارات، هر حسّی را از افرادِ آن بهرهٔ و هر ذوقی را از آحادِ آن نصیبی، فِیهَا مَا تَشتَهِیهِ الأَنفُسُ وَ تَلَذُّالاَعُِنُ و بدین خصایص که یاد کرده می آید ، از جملهٔ آن کتب منفردست، اوّل آنک از سواردِ الفاظ و بواردِ تازیهای نامستعمل که یَمُجُّهُ السَّمعُ وَ تَأبَاهُ النَّفسُ درو هیچ نتوان یافت ، دوم آنک از امثال و شواهدِ اشعارِ تازی و پارسی که دیگران در کتب ایراد کردهاند، چنان محترز بوده که دامنِ سخن بثفلِ خائیده و مکیدهٔ ایشان باز نیفتاده وَ اِلَّا عَلَی سَبِیلِ النُّدرَهِ بگلهایِ بوئیده و دست مالیدهٔ دیگران استشمام نکرده، سیوم آنک یک موضوعِ معیّنی را بعینه در مواضعِ بسیار گفتهام و بوصفهایِ گوناگون جلوهگری چنان کرده که هیچ کلمهٔ اِلَّا مَاشَاءَاللهُ از سوابقِ کلمات مکرّر نگشته و دیگر خاصّیّتهایِ جزوی که بالغ نظرانِ باریکبین را بوقتِ مطالعهٔ دقایقِ آن معلوم شود، خود بسیار توان یافت و اگر کسی از خوانندگان اندیشه بر یک دو مقام گمارد و باقی فرو گذارد و بمطالعهٔ مستوفی مِنَ الصَّدرِ اِلَی العَجزِ فرا نرسد ، بانوادرِ نکت و صوادرِ نتف از کرایمِ خدرِ خاطر و لطایمِ عطرِ عبارت که ازو در گذرد، ع، حَفِظتَ شَیئا وَ غَابَت عَنکَ اَشیَاءُ . آمدیم بر سرِ مقصود. باعثِ تحریرِ این فصل که آستینِ مفاخرِ کُتّاب از آن مطرّز میشود و ترتیبِ این وصل که دامنِ اواخرِ کتاب بدان مُفَروَز میگردد، آنست تا موجبِ تأخّری که در راهِ پرداختن آن آمده بود و گرهِ تعسّری که بر آن کار افتاده باز نمایم و این عذر از زبانِ املاءِ حال بابلاء رسانم و آن آنست که چون خداوند، خواجهٔ جهان، رَبِیبُ الدُّنیَا وَ الدِّینِ ، معین الاسلام و المسلمین ، عَزَّ نَصرُهُ وَ وُقِیَ مِن غِیَرِ العَصرِ عَصرُهُ که توفیق همیشه رفیقِ راهِ مساعیِ او بودست و در هر منزل که قدمِ سیر زده ، گشادنامهٔ وَ مَن یُوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاولئِکَ هُمُ المُفلِحُونَ با خود داشته ، دانسته که هیچ خلفی گرامیتر و هیچ مخلّفی نامیتر از تَقَرُّبِی اِلَی اللهِ که نقشِ محامدِ آن بر صحایفِ ذکر نگارند نتواند بود و ذَهَبَتِ المَکَارِمُ اِلَّا مِنَ الدَّفَاتِرِ ؛ و بیشبهت شناخته که جاهلانِ مسوّف و کاهلانِ متوقّف را تأجیلِ آمال با تعجیلِ حوادثِ احوال بر نیاید،
ببرد روزگارِ ایشان زود
گر در آن هیچ روزگار برند
لاجرم خالصهٔ نیّت و طویّت بر آن گماشت که در جریدهٔ محاسنِ اعمال بزرگترین مبرّتی و فاضلترین حسنتی ثبت کند و حجّتهایِ آخرت بدان مسجّل گرداند ؛ آخر جوامعِ اندیشهٔ مبارکش بر جامعِ تبریز مقصور آمد تا دارالکتبی درو وضع فرمود کَوِعَاءِ مُلِیَ لَطفا وَ ظَرفٍ حَشِیَ ظَرفَا ، چنان روح پیوندِ روحانی و مزین بحسنِ ترتیبِ مبانی که اگر گوئی ساکنانِ رواقِ بیت المعمور تحسینِ عمارت آن میزنند، ازین عبارت استغفاری لازم نیاید فَمَا تَلَقَّیهَا ذُو مَقَامٍ کَرِیمٍ وَ لَا یَلقیهَا اِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ. و اگرچ دیگر گذشتگان بهمین موضع ازین جنس در عهودِ متقادم تبرّعی تقدیم کردهاند، و مخازنِ کتب ساخته، لکن چون معاقدِ آن نظم واهی بود و شرایطِ آن شمل نامرعی، دستِ تطاول روزگار زود بتفریق و تبدیلِ آن رسید، ع، وَ کَذَاکَ عَادَ اِلَی الشَّتَاتِ جُمَوعُهَا ، چنانک امروز ازموات آن خیر جز رمیم و رفات نماندست و رفوگرانِ این بساطِ اغبر و شادروانِ اخضر اجزاءِ مخرّق آنرا جز بنسجِ عنکبوت فراهم نیاورده و بِحَمدِاللهِ وَ مِنِّهِ هر نسخهٔ ازین نسخ جَعَلَهَا اللهُ مِنَ البَاقِیَاتِ فِی صالِحاتِ اَعمَالِهِ بحقیقت حلیتِ چهرهٔ آن عواطلست و بیاضِ غرّهٔ آن منسوخاتِ باطل.
وَ صَفتُکَ فِی قَوَافِ سائِراتٍ
وَ قَد بَقِیَت وَ اِن کَثُرَت صِفَاتُ
اَفَاعِیلُ الوَرَی مِن قَبلُ دُهمٌ
وَ فِعلُکَ فِی فِعَالِهِم شِیَاتُ
والحقّ در حظیرهٔ انس لابل حدیقهٔ قدس همه غرر و اوضاحِ تصنیفات جمع آوردهاند و حشرِ ارواحِ تألیفات کرده شعبِ کلِّ علوم و افنانِ جمله فنون که خواصّ و عوامّ خلق بافادت و استفادتِ آن محتاجاند، درو کشیده. اوّل از عربیّت و اقسامِ آن مشتمل بر مرکّبات و مفردات و نحو و تصریف که جز بدان بهیچ تازیانه مرکبِ تازی را ریاضت نتوان کرد و انواعِ براعت و بلاغت نظماً و نثراً که در قالبِ هر صیاغت از آن سبکی دیگرگون دادهاند و آویزش هر ذوقی و آمیزش هر طبعی با هر یک بنوعی دیگر خاصّ افتاده، و در مذهب که مدارِ مصلحتِ عالمیان بر آنست و حکّامِ شریعت را انتماءِ احکام بفروع و اصولِ آن ثابت و میانِ متغلّبانِ فضول جوی و منتهیانِ راستگوی بهنگامِ فرق حقّ از باطل شمشیری فاصل ، و در علمِ کلام که اثباتِ وجودِ صانع و قدمِ ذاتِ اوست، مَعَ کَونِهِ فَاعِلاً مَختَاراً بخلافِ مَا یَقُولُ الظَّالِمُونَ. تَعَالَی عَنهُ عُلواً کَبِیرا و بیانِ حدوثِ عالم عَلَی سَبِیلِ الاِیجَادِ بَرِیّا عَنِ الصُّورَهِ وَ الهَیُولی و تقریرِ بعثتِ انبیا بواسطهٔ جبرئیل و ارسالِ اوبوحی و تنزیل و اقامتِ براهین و حجج بر حشرِ اجساد و احوالِ معاد که عقول و نفوس بقدرِ نوری که در ظلمت خانهٔ فطرت بر نَهادِ ایشان فیضان کردست، جویایِ معرفت آنند و از علمِ تفاسیر و احادیث که منقولاتست از نقلهٔ شریعت و حکمت و حملهٔ عرش از عظمت و سالکانِ بادیهٔ طلب حقّ را جز بمصابیحِ هدایتی که ازین دو مشکوهٔ باز گیرند، در ظلماتِ اوهام و خیالات راه بیرون بردن ممکن نیست و استخلاص از مفاوز شبهت بیاستضاعتِ نورِ آن صورت پذیر نه، و از علم طبّ که زبان نبوّت نیز بفضیلتِ آن ناطقست، کَمَا قَالَ عَلَیهِ السَّلَامُ : اَلعِلمُ عِلمَانِ ، عِلمُ الاَبدَانِ وَ عِلمُ الاَدیَانِ و مدبّرانِ عالمِ صغری را هیچ دستوری جز قانونِ این علم نیست و کدخدایِ عقل را در هفت ولایتِ اعضا و جوارح هیچ تصرّف جز باستقامتِ مزاج بر حدّ اعتدال درست نیاید و استقامتِ او الّا باقامتِ این صناعت میسّر نگردد، و از علمِ نجوم که منفعت آن بعموم خلایق عایدست و در شناختنِ مواضع ستارگان و تأثیراتِ نظرِ عداوت و مودّتِ ایشان بدان احتیاجی هرچ تمامتر، چه نقشِ این کارگاهِ کون و فساد در عالمِ علوی بستهاند و هرچ اینجا پدید آید ، باجرایِ مشیّت و قدرت همه از اجرامِ فلکی متولّد شود، پس همچنانک طبیب بوقت صحّت و سقم معالجهٔ اشخاص کند، منجّم بهنگام سعادت و نحوست معالجهٔ احوال کند و همچنین از انواعِ رسایل ودو اوینِ اشعار و اسمار و تواریخِ دین و دول و مجاریِ احوال ملک و ملل و سفینهایِ مشحون بفواید و فراید از افرادِ روزگار که بحر همّتش از سواحلِ آفاق کشش کرده بود و دواعیِ طلبش از اقطار و زوایایِ شام و عراق بیرون آورده، قریب دو هزار مجلّد که ذکرِ کریمش بدان مخلّد باد ، درو منضّد کرده و طلبِ باقی در ذمّهٔ همت گرفته و آنگه چندین جامع از مصاحفِ معتبر چون عقودِ دررِ منثور هر یکی بخطّی زیباتر از جعد و طرهٔ حور که اعشار و اخماسِ کواکب از حواشیِ هفت پارهٔ افلاک در مشاهدهٔ جمالشان سجدهٔ تبرک کند ، همچون تاجِ مرصّع بر فرق آن عرایس نهادند و رویِ آن اعلاق و نفایس در زیور و زینتِ آن جلوه دادند و چون این اتّفاق عَلَی اَحسَنِ نِظام وَ اَیمَنِ حال دست داد و این شجرهٔ طیّبهٔ عمل در آن بقعهٔ مبارک بمقام ادراک ثمرات رسید، ده نسّاخ را مؤنتِ انتاخ کفایت کرد و اسبابِ فراغتِ ایشان ساخته فرمود تا بر دوام عَلَی مُرُورِ الأیّام ملازمِ آن موضعِ شریف میباشند و از هر سواد که مسرحِ نظرِ ایشان باشد ، نسختها برمیگیرند وصیتِ مآثر و مکارم او بگوش اکابر و اصاغر میرسانند.
وَ کُن حَدِیثا حَسنَا ذِکرُهُ
فَاِنَّمَا الدَّهرُ اَحَادِیثُ
درین حال تمامیِ مرزباننامه نیز از طیِّ کتمِ امکان بمظهرِ وجود آمد، معلوم شد که تعبیهٔ تقدیر در تعویق و تأخیرِ آن همین بود تا خاتمتِ آن با فاتحتِ چنین توفیقی که خداوند، خواجهٔ جهان را بتحقیق مقرون شد، هم عنان آید و این بضاعتِ مزجات در مصرِ جامعِ تبریز با آن ذخایرِ سعادت مضاف شود و فریاد زنانِ اَوفِ لَنَا الکَیلَ را از خشکسالِ کرم بصاعِ اصطناع نصابِ هر نصیبی کامل گرداند بلکه این پیوندِ دل و فرزندِ جان که یوسف وار بندِ عوایقِ روزگارِ خود بود، از زندانِ بیتالاحزانِ خاطر بیرون میآید و مشتاقان روی و منتظرانِ سر کویِ وصالش نشسته و هزار دست و قلم تیز کرده تا بعد ما که در حیرتِ مشاهدهٔ رخسارش دست و ترنج بر هم بریده باشند ، قصهٔ جمال و سرگذشتِ احوالِ او نویسند، اگر در حضرتِ خداوندِ جهان اَعظَمَ اللهُ شَانَهُ که عزیزِ وقتست، ناصیهٔ اقبالش بداغِ مقبولی موسوم گردد و از تمکینِ اِنَّکَ الیَومَ لَدَینَا مَکِینٌ ممکّن شود ، شکرانهٔ آن قبول و رفعت را سنّتِ و رَفَعَ اَبَوَیهِ عَلَی العَرشِ نگه دارد ، اعنی اگر لطفِ خداوند ، خواجهٔ جهان دَامَ لَطِیفا بِعِبادِهِ در همهٔ این اوراق یک لطیفه را محلِّ ارتضا و سزاوارِ ملاحظت بعینالرّضا بیند ، باقیِ عثرات را در کارِ او کند ، فَاِنَّ الجَوَادَ قَد یَعثُرُ ، چه کرامِ گذشته که نامِ کرم بر خداوند گذاشته ، بیک نکتهٔ کمینه ده خزینه بخشیدهاند
در زمانه کجاست محمودی
ورنه هر گوشهٔ و عنصر ئیست
تَمَّ الکِتَابُ
ببرد روزگارِ ایشان زود
گر در آن هیچ روزگار برند
لاجرم خالصهٔ نیّت و طویّت بر آن گماشت که در جریدهٔ محاسنِ اعمال بزرگترین مبرّتی و فاضلترین حسنتی ثبت کند و حجّتهایِ آخرت بدان مسجّل گرداند ؛ آخر جوامعِ اندیشهٔ مبارکش بر جامعِ تبریز مقصور آمد تا دارالکتبی درو وضع فرمود کَوِعَاءِ مُلِیَ لَطفا وَ ظَرفٍ حَشِیَ ظَرفَا ، چنان روح پیوندِ روحانی و مزین بحسنِ ترتیبِ مبانی که اگر گوئی ساکنانِ رواقِ بیت المعمور تحسینِ عمارت آن میزنند، ازین عبارت استغفاری لازم نیاید فَمَا تَلَقَّیهَا ذُو مَقَامٍ کَرِیمٍ وَ لَا یَلقیهَا اِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ. و اگرچ دیگر گذشتگان بهمین موضع ازین جنس در عهودِ متقادم تبرّعی تقدیم کردهاند، و مخازنِ کتب ساخته، لکن چون معاقدِ آن نظم واهی بود و شرایطِ آن شمل نامرعی، دستِ تطاول روزگار زود بتفریق و تبدیلِ آن رسید، ع، وَ کَذَاکَ عَادَ اِلَی الشَّتَاتِ جُمَوعُهَا ، چنانک امروز ازموات آن خیر جز رمیم و رفات نماندست و رفوگرانِ این بساطِ اغبر و شادروانِ اخضر اجزاءِ مخرّق آنرا جز بنسجِ عنکبوت فراهم نیاورده و بِحَمدِاللهِ وَ مِنِّهِ هر نسخهٔ ازین نسخ جَعَلَهَا اللهُ مِنَ البَاقِیَاتِ فِی صالِحاتِ اَعمَالِهِ بحقیقت حلیتِ چهرهٔ آن عواطلست و بیاضِ غرّهٔ آن منسوخاتِ باطل.
وَ صَفتُکَ فِی قَوَافِ سائِراتٍ
وَ قَد بَقِیَت وَ اِن کَثُرَت صِفَاتُ
اَفَاعِیلُ الوَرَی مِن قَبلُ دُهمٌ
وَ فِعلُکَ فِی فِعَالِهِم شِیَاتُ
والحقّ در حظیرهٔ انس لابل حدیقهٔ قدس همه غرر و اوضاحِ تصنیفات جمع آوردهاند و حشرِ ارواحِ تألیفات کرده شعبِ کلِّ علوم و افنانِ جمله فنون که خواصّ و عوامّ خلق بافادت و استفادتِ آن محتاجاند، درو کشیده. اوّل از عربیّت و اقسامِ آن مشتمل بر مرکّبات و مفردات و نحو و تصریف که جز بدان بهیچ تازیانه مرکبِ تازی را ریاضت نتوان کرد و انواعِ براعت و بلاغت نظماً و نثراً که در قالبِ هر صیاغت از آن سبکی دیگرگون دادهاند و آویزش هر ذوقی و آمیزش هر طبعی با هر یک بنوعی دیگر خاصّ افتاده، و در مذهب که مدارِ مصلحتِ عالمیان بر آنست و حکّامِ شریعت را انتماءِ احکام بفروع و اصولِ آن ثابت و میانِ متغلّبانِ فضول جوی و منتهیانِ راستگوی بهنگامِ فرق حقّ از باطل شمشیری فاصل ، و در علمِ کلام که اثباتِ وجودِ صانع و قدمِ ذاتِ اوست، مَعَ کَونِهِ فَاعِلاً مَختَاراً بخلافِ مَا یَقُولُ الظَّالِمُونَ. تَعَالَی عَنهُ عُلواً کَبِیرا و بیانِ حدوثِ عالم عَلَی سَبِیلِ الاِیجَادِ بَرِیّا عَنِ الصُّورَهِ وَ الهَیُولی و تقریرِ بعثتِ انبیا بواسطهٔ جبرئیل و ارسالِ اوبوحی و تنزیل و اقامتِ براهین و حجج بر حشرِ اجساد و احوالِ معاد که عقول و نفوس بقدرِ نوری که در ظلمت خانهٔ فطرت بر نَهادِ ایشان فیضان کردست، جویایِ معرفت آنند و از علمِ تفاسیر و احادیث که منقولاتست از نقلهٔ شریعت و حکمت و حملهٔ عرش از عظمت و سالکانِ بادیهٔ طلب حقّ را جز بمصابیحِ هدایتی که ازین دو مشکوهٔ باز گیرند، در ظلماتِ اوهام و خیالات راه بیرون بردن ممکن نیست و استخلاص از مفاوز شبهت بیاستضاعتِ نورِ آن صورت پذیر نه، و از علم طبّ که زبان نبوّت نیز بفضیلتِ آن ناطقست، کَمَا قَالَ عَلَیهِ السَّلَامُ : اَلعِلمُ عِلمَانِ ، عِلمُ الاَبدَانِ وَ عِلمُ الاَدیَانِ و مدبّرانِ عالمِ صغری را هیچ دستوری جز قانونِ این علم نیست و کدخدایِ عقل را در هفت ولایتِ اعضا و جوارح هیچ تصرّف جز باستقامتِ مزاج بر حدّ اعتدال درست نیاید و استقامتِ او الّا باقامتِ این صناعت میسّر نگردد، و از علمِ نجوم که منفعت آن بعموم خلایق عایدست و در شناختنِ مواضع ستارگان و تأثیراتِ نظرِ عداوت و مودّتِ ایشان بدان احتیاجی هرچ تمامتر، چه نقشِ این کارگاهِ کون و فساد در عالمِ علوی بستهاند و هرچ اینجا پدید آید ، باجرایِ مشیّت و قدرت همه از اجرامِ فلکی متولّد شود، پس همچنانک طبیب بوقت صحّت و سقم معالجهٔ اشخاص کند، منجّم بهنگام سعادت و نحوست معالجهٔ احوال کند و همچنین از انواعِ رسایل ودو اوینِ اشعار و اسمار و تواریخِ دین و دول و مجاریِ احوال ملک و ملل و سفینهایِ مشحون بفواید و فراید از افرادِ روزگار که بحر همّتش از سواحلِ آفاق کشش کرده بود و دواعیِ طلبش از اقطار و زوایایِ شام و عراق بیرون آورده، قریب دو هزار مجلّد که ذکرِ کریمش بدان مخلّد باد ، درو منضّد کرده و طلبِ باقی در ذمّهٔ همت گرفته و آنگه چندین جامع از مصاحفِ معتبر چون عقودِ دررِ منثور هر یکی بخطّی زیباتر از جعد و طرهٔ حور که اعشار و اخماسِ کواکب از حواشیِ هفت پارهٔ افلاک در مشاهدهٔ جمالشان سجدهٔ تبرک کند ، همچون تاجِ مرصّع بر فرق آن عرایس نهادند و رویِ آن اعلاق و نفایس در زیور و زینتِ آن جلوه دادند و چون این اتّفاق عَلَی اَحسَنِ نِظام وَ اَیمَنِ حال دست داد و این شجرهٔ طیّبهٔ عمل در آن بقعهٔ مبارک بمقام ادراک ثمرات رسید، ده نسّاخ را مؤنتِ انتاخ کفایت کرد و اسبابِ فراغتِ ایشان ساخته فرمود تا بر دوام عَلَی مُرُورِ الأیّام ملازمِ آن موضعِ شریف میباشند و از هر سواد که مسرحِ نظرِ ایشان باشد ، نسختها برمیگیرند وصیتِ مآثر و مکارم او بگوش اکابر و اصاغر میرسانند.
وَ کُن حَدِیثا حَسنَا ذِکرُهُ
فَاِنَّمَا الدَّهرُ اَحَادِیثُ
درین حال تمامیِ مرزباننامه نیز از طیِّ کتمِ امکان بمظهرِ وجود آمد، معلوم شد که تعبیهٔ تقدیر در تعویق و تأخیرِ آن همین بود تا خاتمتِ آن با فاتحتِ چنین توفیقی که خداوند، خواجهٔ جهان را بتحقیق مقرون شد، هم عنان آید و این بضاعتِ مزجات در مصرِ جامعِ تبریز با آن ذخایرِ سعادت مضاف شود و فریاد زنانِ اَوفِ لَنَا الکَیلَ را از خشکسالِ کرم بصاعِ اصطناع نصابِ هر نصیبی کامل گرداند بلکه این پیوندِ دل و فرزندِ جان که یوسف وار بندِ عوایقِ روزگارِ خود بود، از زندانِ بیتالاحزانِ خاطر بیرون میآید و مشتاقان روی و منتظرانِ سر کویِ وصالش نشسته و هزار دست و قلم تیز کرده تا بعد ما که در حیرتِ مشاهدهٔ رخسارش دست و ترنج بر هم بریده باشند ، قصهٔ جمال و سرگذشتِ احوالِ او نویسند، اگر در حضرتِ خداوندِ جهان اَعظَمَ اللهُ شَانَهُ که عزیزِ وقتست، ناصیهٔ اقبالش بداغِ مقبولی موسوم گردد و از تمکینِ اِنَّکَ الیَومَ لَدَینَا مَکِینٌ ممکّن شود ، شکرانهٔ آن قبول و رفعت را سنّتِ و رَفَعَ اَبَوَیهِ عَلَی العَرشِ نگه دارد ، اعنی اگر لطفِ خداوند ، خواجهٔ جهان دَامَ لَطِیفا بِعِبادِهِ در همهٔ این اوراق یک لطیفه را محلِّ ارتضا و سزاوارِ ملاحظت بعینالرّضا بیند ، باقیِ عثرات را در کارِ او کند ، فَاِنَّ الجَوَادَ قَد یَعثُرُ ، چه کرامِ گذشته که نامِ کرم بر خداوند گذاشته ، بیک نکتهٔ کمینه ده خزینه بخشیدهاند
در زمانه کجاست محمودی
ورنه هر گوشهٔ و عنصر ئیست
تَمَّ الکِتَابُ
کمالالدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - و قال ایضاً یمدحه
ای بزرگی که آستانۀ تو
روز بازار زمرۀ فضلاست
نظمکی گفته ام طیبانه
نه برآن سان که رسم و عادت ماست
گفته ام ای که نیم نکتۀ تو
اند ساله ذخیرۀ حکماست
در اشارات تست هر قانون
که دران ملک را نجات و شفاست
کلک بیمار ناتوان که هنوز
اثر ضعف در تنش پیداست
به سه کس می کشندش از سر دست
وین هم از ضعف و سستی اعضاست
دوسه علّت دروهمه متضاد
بدهم شرح ارت سر اصغاست
دقّ او ظاهرست و خوردن آب
بر تواتر دلیل استسقاست
سیهیّ زبان و گونۀ زرد
گرچه هر دو علامت صفراست
بند برپای و جنبش بسیار
می نماید که علّتش سوداست
رایت ا ورا معالجت فرمود
تاش علت فتاد در کم و کاست
لاجرم مثل تو درست قلم
از وزیران روزگار نخاست
آمدم با حدیث تهنیتی
که زمن فایتست واینش قضات
دی چو گفتند صاحب عادل
شربت دارو از طبیبان خواست
خاطرم این سخن قبول نکرد
گفت کین نقل خود دروغ و خطاست
زانک دانست ذات عالی او
که بحمد الله الطف الاشیاست
کو زدفع مضرّت فضلات
جاودان در پناه استغناست
جان صافّی گوهرش بدرست
که ازو خلق مستعّد بقاست
نه چو اجسام سست ترکیبست
که ز علّت نیازمند دواست
بسر خواجه یاد کرد قسم
که من این حال بنگرم که چراست
اندرین حال منهی فکرت
می دوانید هر سو از چپ و راست
تا بداند که چیست صورت حال
یا مبادّی این سخن ز کجاست
عاقبت عقل گفت موجب این
من بگویم که چیست روشن وراست
خواجه را در سخا بهانه بسیست
وین یکی از بهانه های سخاست
نفع هر دارویی خورنده برد
نفع داروی او طیبانراست
یعنی امساک را چنان خصمست
طبع من کاندرو گشایشهاست
کآنک یارش بود علی الاطلاق
در خور جامه و زر و دیباست
بیش ازین نیست رای و اندیشه
عجز را بازگشت سوی دعاست
ساحت راحتت منّزه باد
زان کدورت که در فنای بقاست
روز بازار زمرۀ فضلاست
نظمکی گفته ام طیبانه
نه برآن سان که رسم و عادت ماست
گفته ام ای که نیم نکتۀ تو
اند ساله ذخیرۀ حکماست
در اشارات تست هر قانون
که دران ملک را نجات و شفاست
کلک بیمار ناتوان که هنوز
اثر ضعف در تنش پیداست
به سه کس می کشندش از سر دست
وین هم از ضعف و سستی اعضاست
دوسه علّت دروهمه متضاد
بدهم شرح ارت سر اصغاست
دقّ او ظاهرست و خوردن آب
بر تواتر دلیل استسقاست
سیهیّ زبان و گونۀ زرد
گرچه هر دو علامت صفراست
بند برپای و جنبش بسیار
می نماید که علّتش سوداست
رایت ا ورا معالجت فرمود
تاش علت فتاد در کم و کاست
لاجرم مثل تو درست قلم
از وزیران روزگار نخاست
آمدم با حدیث تهنیتی
که زمن فایتست واینش قضات
دی چو گفتند صاحب عادل
شربت دارو از طبیبان خواست
خاطرم این سخن قبول نکرد
گفت کین نقل خود دروغ و خطاست
زانک دانست ذات عالی او
که بحمد الله الطف الاشیاست
کو زدفع مضرّت فضلات
جاودان در پناه استغناست
جان صافّی گوهرش بدرست
که ازو خلق مستعّد بقاست
نه چو اجسام سست ترکیبست
که ز علّت نیازمند دواست
بسر خواجه یاد کرد قسم
که من این حال بنگرم که چراست
اندرین حال منهی فکرت
می دوانید هر سو از چپ و راست
تا بداند که چیست صورت حال
یا مبادّی این سخن ز کجاست
عاقبت عقل گفت موجب این
من بگویم که چیست روشن وراست
خواجه را در سخا بهانه بسیست
وین یکی از بهانه های سخاست
نفع هر دارویی خورنده برد
نفع داروی او طیبانراست
یعنی امساک را چنان خصمست
طبع من کاندرو گشایشهاست
کآنک یارش بود علی الاطلاق
در خور جامه و زر و دیباست
بیش ازین نیست رای و اندیشه
عجز را بازگشت سوی دعاست
ساحت راحتت منّزه باد
زان کدورت که در فنای بقاست
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۷ - ایضا له
حکیم عهد و فرید زمانه مجدالدّین
که طبع خستۀ خود شادمان ازو دارم
ورای نعمت صحّت درین جهان فراخ
تو هیچ نعمت دانی، من آن ازو دارم
چو در معالجت من نکرد تقصیری
سپاس و منّت تا آسمان ازو دارم
چو دزد علّت آهنگ گوهر جان کرد
میان دزد و گوهر پاسبان ازو دارم
چگونه عذر کرمهای او توانم خواست؟
که من توان تن ناتوان ازو دارم
ز چنگ علّت چون جانم او برون آورد
حقیقتست که جان و جهان ازو دارم
ز من چه خدمت شایسته آید آنکس را
که بعد از ایزد خلّاق جان ازو دارم
که طبع خستۀ خود شادمان ازو دارم
ورای نعمت صحّت درین جهان فراخ
تو هیچ نعمت دانی، من آن ازو دارم
چو در معالجت من نکرد تقصیری
سپاس و منّت تا آسمان ازو دارم
چو دزد علّت آهنگ گوهر جان کرد
میان دزد و گوهر پاسبان ازو دارم
چگونه عذر کرمهای او توانم خواست؟
که من توان تن ناتوان ازو دارم
ز چنگ علّت چون جانم او برون آورد
حقیقتست که جان و جهان ازو دارم
ز من چه خدمت شایسته آید آنکس را
که بعد از ایزد خلّاق جان ازو دارم
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۸۵ - در بیان آنکه همچنانکه تن آب و گل طبیبان دارد، جان ودل را نیز هم طبیبان هستند و ایشان انبیاء و اولیاءاند اطباء میگویند که این بخور و آن مخور تا جسم بی رنج باشد و قوت گیرد و انبیاء و اولیاء میگویند که این بکن و آن مکن تا جان صفا یابد و فربه شود از این رو میفرماید مصطفی علیه السلام العلم علمان علم الابدان و علم الادیان
خلق را دردو چیز فایده است
تن و جان را از آن دو مائده است
علم ابدان و علم ادیان است
ملهم هردو علم دیان است
علم دینی شفای ارواح است
علم طبی علاج اشباح است
انبیا و اولیا حبیبان اند
کاندر اصلاح دین و ایمان اند
علم ایشان علاج جان ودل است
علم طب در دوای آب و گل است
نی که هر رنج را علاج دگر
هست و هر جسم را مزاج دگر
رنجها را علاج گوناگون
در کتب شرح کرد افلاطون
لایق هر مزاج دارو ساخت
چونکه اسباب رنج را بشناخت
این طبیبان از آن آب و گل اند
وان حبیبان از آن جان و دل اند
گویدت این طبیب دوغ مخور
تا که بلغم نگردد افزون تر
گویدت آن بیا دروغ مگو
رو قناعت گزین حرام مجو
تا ز خلط گناه گردی پ اک
تا روی چون فرشته بر افلاک
گویدت این بنوش بادۀ ناب
گه پیری که تا شوی کش و شاب
گویدت آن که آب کم خور و نان
تا بکاهد تن و فزاید جان
این بگوید بخور تو داروی کار
تا رود از گل تو خلط چو خار
آن بگوید گذر ز خشم و ز کین
تا که برها دهد نهالۀ دین
این بگوید بخور غذای لطیف
بحذر باش از طعام کثیف
تا که رویت چو گل شود خندان
چون مه چارده شوی تابان
آن بگوید که در نماز افزا
کبر را کم کن و نیاز افزا
تا رهی زین جهان چون سجین
بر شوی چون ملک بعلیین
این بگوید لباس نرم بپوش
چرب و شیرین خوش است از آن خورونوش
تا شوی فربه و ز ضعف رهی
رنج بر جسم خویش از چه نهی
گوید آن روز و شب مجاهده کن
بعد از آن روی حق مشاهده کن
گوید این عیش کن بنقد امروز
ک ا م ران و زنار صبر مسوز
گوید آن رنج کش که گنج بری
سر فدا کن که بیسری است سری
فرق بیحد شناس از این تا آن
تن نپرورد هر که دارد جان
رمز موتوا شنو ز قول رسول
تا نمیری کجا شوی مقبول
نشود حاصل آن بقیل و بقال
جوی آن را ز جوع و ترک منال
صوفئی آن بود که ذوق و فرح
سر زند ز اندرون بگاه ترح
تن و جان را از آن دو مائده است
علم ابدان و علم ادیان است
ملهم هردو علم دیان است
علم دینی شفای ارواح است
علم طبی علاج اشباح است
انبیا و اولیا حبیبان اند
کاندر اصلاح دین و ایمان اند
علم ایشان علاج جان ودل است
علم طب در دوای آب و گل است
نی که هر رنج را علاج دگر
هست و هر جسم را مزاج دگر
رنجها را علاج گوناگون
در کتب شرح کرد افلاطون
لایق هر مزاج دارو ساخت
چونکه اسباب رنج را بشناخت
این طبیبان از آن آب و گل اند
وان حبیبان از آن جان و دل اند
گویدت این طبیب دوغ مخور
تا که بلغم نگردد افزون تر
گویدت آن بیا دروغ مگو
رو قناعت گزین حرام مجو
تا ز خلط گناه گردی پ اک
تا روی چون فرشته بر افلاک
گویدت این بنوش بادۀ ناب
گه پیری که تا شوی کش و شاب
گویدت آن که آب کم خور و نان
تا بکاهد تن و فزاید جان
این بگوید بخور تو داروی کار
تا رود از گل تو خلط چو خار
آن بگوید گذر ز خشم و ز کین
تا که برها دهد نهالۀ دین
این بگوید بخور غذای لطیف
بحذر باش از طعام کثیف
تا که رویت چو گل شود خندان
چون مه چارده شوی تابان
آن بگوید که در نماز افزا
کبر را کم کن و نیاز افزا
تا رهی زین جهان چون سجین
بر شوی چون ملک بعلیین
این بگوید لباس نرم بپوش
چرب و شیرین خوش است از آن خورونوش
تا شوی فربه و ز ضعف رهی
رنج بر جسم خویش از چه نهی
گوید آن روز و شب مجاهده کن
بعد از آن روی حق مشاهده کن
گوید این عیش کن بنقد امروز
ک ا م ران و زنار صبر مسوز
گوید آن رنج کش که گنج بری
سر فدا کن که بیسری است سری
فرق بیحد شناس از این تا آن
تن نپرورد هر که دارد جان
رمز موتوا شنو ز قول رسول
تا نمیری کجا شوی مقبول
نشود حاصل آن بقیل و بقال
جوی آن را ز جوع و ترک منال
صوفئی آن بود که ذوق و فرح
سر زند ز اندرون بگاه ترح
ملا احمد نراقی : باب اول
فصل ششم - لذت و الم جسم و روح
چون که دانستی که آدمی را روحی و بدنی است که هر کسی مرکب است از این دو، باید بدانی که هر یک از این دو جزء را المی و لذتی و محنتی و راحتی و مرضی و صحتی است .
و آلام و محنتهای بدن عبارت است از امراض و بیماریهای که عارض بدن می گردد، و جسم را لاغر و نحیف می کند، و آن را از درک لذات جسمانیه باز می دارد، و با مسامحه در معالجه به هلاکت منجر می شود و علم طب موضوعی است از برای بیان این امراض و معالجات آنها.
و آلام و بیماریهای روح عبارت است از اخلاق ذمیمه و صفات رذیله، که موجب هلاکت و بدبختی روح است، و باز می دارد آن را از درک لذات روحانیه، و رسیدن به سعادت ابدیه و آن را محروم می گرداند از مرافقت محرمان خلوتخانه انس، و مجاورت عالم قدس.
و صحت و راحت روح، عبارت است از اتصاف به اوصاف قدسیه و ملکات ملکیه، که موجب قرب حضرت باری، و باعث نجات و رستگاری است و تفصیل این امراض و معالجات آنها در علم اخلاق است که در این کتاب بیان می شود.
و آلام و محنتهای بدن عبارت است از امراض و بیماریهای که عارض بدن می گردد، و جسم را لاغر و نحیف می کند، و آن را از درک لذات جسمانیه باز می دارد، و با مسامحه در معالجه به هلاکت منجر می شود و علم طب موضوعی است از برای بیان این امراض و معالجات آنها.
و آلام و بیماریهای روح عبارت است از اخلاق ذمیمه و صفات رذیله، که موجب هلاکت و بدبختی روح است، و باز می دارد آن را از درک لذات روحانیه، و رسیدن به سعادت ابدیه و آن را محروم می گرداند از مرافقت محرمان خلوتخانه انس، و مجاورت عالم قدس.
و صحت و راحت روح، عبارت است از اتصاف به اوصاف قدسیه و ملکات ملکیه، که موجب قرب حضرت باری، و باعث نجات و رستگاری است و تفصیل این امراض و معالجات آنها در علم اخلاق است که در این کتاب بیان می شود.
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۲ - یا من اصابته حمی غیر نائبه
مجد همگر : معمیات
شماره ۵ - چیست ای شاه گنبد زرین
چیست ای شاه گنبد زرین
که در او پنج چیز موجود است
بوی او روز بزم یاران را
خوشتر از بوی عنبر و عود است
اندرونش به طعم و شیرینی
بهتر از پاره های معقود است
دانه ها کاندروست با همه نفع
یکی از نقل های معهود است
فضله تخم او به کار آید
گر از و دست شوی مقصود است
پوستش گوسفند را علف است
نیست چیزی در او که مردود است
غیر از اینها خواص او درطب
از مداواتهای محمود است
با همه خاصیت که هست او را
بنده خاص آب عنقود است
که در او پنج چیز موجود است
بوی او روز بزم یاران را
خوشتر از بوی عنبر و عود است
اندرونش به طعم و شیرینی
بهتر از پاره های معقود است
دانه ها کاندروست با همه نفع
یکی از نقل های معهود است
فضله تخم او به کار آید
گر از و دست شوی مقصود است
پوستش گوسفند را علف است
نیست چیزی در او که مردود است
غیر از اینها خواص او درطب
از مداواتهای محمود است
با همه خاصیت که هست او را
بنده خاص آب عنقود است
غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۹۶ - فصل (پنهان داشتن بیماری شرط توکل است)
بدان که پنهان داشتن بیماری شرط توکل است، بلکه اظهار و گله کردن مکروه است، الا به عذری، چنان که طبیب را گوید و یا خواهد که ضعف خویش اظهار کند و رعونت و جلدی را یکسو نهد، چنان که علی (ع) را پرسیدند در بیماری که، بهتر هستی و به خیر هستی؟ گفت نه. در یکدیگر نگاه کردند و تعجب داشتند. گفت، «پس با خدای تعالی جلدی و مردی نمایم؟» این به حال وی لایق بود که با آن قوت و بزرگی و عجز خویش می نماید و از این بود که گفت، «یارب! صبر روزی کن». و رسول (ص) گفت، «از خدای تعالی عافیت خواه بلا مخواه». پس چون عذری نبود، اگر بیماری اظهار کند بر سبیل شکایت حرام بود و اگر شکایت نبود روا باشد، ولکن اولی تر دست بداشتن بود که باشد که در وی زیادتی گوید و باشد که گمان گله افتد. و گفته اند که ناله بر بیمار بنویسند که آن اظهاری باشد. و ابلیس از ایوب (ع) هیچ نیافت مگر ناله. و فضیل بن عیاض و بشر و وهب بن الورد چون بیمار شدندی در سرای ببستندی تا کسی نداند و گفتندی نخواهیم که کسی به عیادت ما آید که آنگاه گله باید کرد از بیماری.
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - بیماری یار
دمل درآمد آن سره یار مرا به . . . ون
من بودمش بداروی آندرد رهنمون
جائی گرفت با خطر آن بی خطر سکن
سکنی فکند و کرد در آن جایگه سکون
بیمار گشت یار نگارین من ز درد
چون زعفرانش گشت رخ لاله گون
نیزم قرار و طاقت آن درد دل نماند
پیراهن صبوری کردم ز تن برون
گفتم چه چاره سازم ای دلربای من
کز درد و رنج تو دل من گشت پر زخون
گفتا ز من برو تو بسوی طبیب شهر
وز وی بیار مرهم شنگرف و داخلون
رفتم سوی طبیب و بیاوردم آنچه گفت
بر . . . ون او نهادم و او خفت سرنگون
بد ساعتی که ناله و فریاد برکشید
آه از بلای دارد و شد درد من فزون
گفتم که داروئیست مراو هلاهلی است
دیدنش بس گران و نهادنش بس زبون
معجون کاف و نونی گویند مرو را
آمیخته علاجش از بهر کاف و نون
گفت ار گران بود چو هلاهل بود رواست
با من هر آنچه خواهی کردن بکن کنون
شادان شدم چو از وی دستور یافتم
وندر فتاد باد ببوق من اندرون
. . . ونی بگونه چون گل سوری و یاسمن
چون برف قطره قطره بر او برچکید خون
در نیمشی بپیش من آن . . . ون گشاده کرد
تا سقف خانه نور برآمد ستون ستون
بسپوختم و را بحکمت و گفتم که پایدار
تا من ز باد بوق رهم تو ز درد . . . ون
این بد علاج داروی دمل که گفتمت
گر بخردی مدار تو قول مرا زبون
من بودمش بداروی آندرد رهنمون
جائی گرفت با خطر آن بی خطر سکن
سکنی فکند و کرد در آن جایگه سکون
بیمار گشت یار نگارین من ز درد
چون زعفرانش گشت رخ لاله گون
نیزم قرار و طاقت آن درد دل نماند
پیراهن صبوری کردم ز تن برون
گفتم چه چاره سازم ای دلربای من
کز درد و رنج تو دل من گشت پر زخون
گفتا ز من برو تو بسوی طبیب شهر
وز وی بیار مرهم شنگرف و داخلون
رفتم سوی طبیب و بیاوردم آنچه گفت
بر . . . ون او نهادم و او خفت سرنگون
بد ساعتی که ناله و فریاد برکشید
آه از بلای دارد و شد درد من فزون
گفتم که داروئیست مراو هلاهلی است
دیدنش بس گران و نهادنش بس زبون
معجون کاف و نونی گویند مرو را
آمیخته علاجش از بهر کاف و نون
گفت ار گران بود چو هلاهل بود رواست
با من هر آنچه خواهی کردن بکن کنون
شادان شدم چو از وی دستور یافتم
وندر فتاد باد ببوق من اندرون
. . . ونی بگونه چون گل سوری و یاسمن
چون برف قطره قطره بر او برچکید خون
در نیمشی بپیش من آن . . . ون گشاده کرد
تا سقف خانه نور برآمد ستون ستون
بسپوختم و را بحکمت و گفتم که پایدار
تا من ز باد بوق رهم تو ز درد . . . ون
این بد علاج داروی دمل که گفتمت
گر بخردی مدار تو قول مرا زبون
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۵ - طبیب
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۵ - طبیبی را حکایت کرد پیری
طبیبی را حکایت کرد پیری
که میگردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن میتوانم بیتأمل
نه رفتن میتوانم بیعصایی
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمیبینم دوایی
که میگردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن میتوانم بیتأمل
نه رفتن میتوانم بیعصایی
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمیبینم دوایی