تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۳ - غیر او کی به یاد ما ماند
غیر او کی به یاد ما ماند
دیگری یار ما کجا ماند
دُرد دردش بیا و ما را ده
که مرا خوشتر از دوا ماند
ما نبودیم و حضرت او بود
چون نمانیم ما خدا ماند
نیست بیگانه از خدا چیزی
هر چه ماند به آشنا ماند
این عجب بین که حضرت سلطان
در نظرگه گهی گدا ماند
هر که مه روی خویش را بیند
خوبی او کجا به ما ماند
بزم عشق است و سیدم سرمست
بنده مخمور خود چرا ماند
دیگری یار ما کجا ماند
دُرد دردش بیا و ما را ده
که مرا خوشتر از دوا ماند
ما نبودیم و حضرت او بود
چون نمانیم ما خدا ماند
نیست بیگانه از خدا چیزی
هر چه ماند به آشنا ماند
این عجب بین که حضرت سلطان
در نظرگه گهی گدا ماند
هر که مه روی خویش را بیند
خوبی او کجا به ما ماند
بزم عشق است و سیدم سرمست
بنده مخمور خود چرا ماند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۸ - ذوق ما در جهان نمی گنجد
ذوق ما در جهان نمی گنجد
حال ما در بیان نمی گنجد
دلبرم دلنوازئی فرمود
در برم دل از آن نمی گنجد
در دل عاشقان خوشی گنجد
آنکه در جسم و جان نمی گنجد
زر چه باشد چو سر ندارد قدر
دل که باشد چو جان نمی گنجد
جان و جانان حریف یکدگرند
غیر رطل گران نمی گنجد
برو ای عقل دور شو ز اینجا
جبرئیل این زمان نمی گنجد
ما کلام خدا که می خوانیم
سخن این و آن نمی گنجد
بزم عشق است و ما سبک روحیم
زاهد جان گران نمی گنجد
نعمت الله حریف و ساقی یار
غیر او در میان نمی گنجد
حال ما در بیان نمی گنجد
دلبرم دلنوازئی فرمود
در برم دل از آن نمی گنجد
در دل عاشقان خوشی گنجد
آنکه در جسم و جان نمی گنجد
زر چه باشد چو سر ندارد قدر
دل که باشد چو جان نمی گنجد
جان و جانان حریف یکدگرند
غیر رطل گران نمی گنجد
برو ای عقل دور شو ز اینجا
جبرئیل این زمان نمی گنجد
ما کلام خدا که می خوانیم
سخن این و آن نمی گنجد
بزم عشق است و ما سبک روحیم
زاهد جان گران نمی گنجد
نعمت الله حریف و ساقی یار
غیر او در میان نمی گنجد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۷ - هر که او نیک می کند یابد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۵ - نور با نور خوش در آویزد
نور با نور خوش در آویزد
آب با آب خوش درآمیزد
موج با بحر چون یگانه شود
این دوئی از میانه برخیزد
چشم مستش که فتنه انگیز است
هر زمان فتنه ای برانگیزد
مژهٔ شعر تیز من شب و روز
خاک درگاه یار می بیزد
عقل با عشق گفتگو نکند
بنده با پادشاه نستیزد
ساقی مست هر نفس جامی
گیرد و بر سرم فرو ریزد
سیدم زلف را چو بگشاید
عالمی دل در او درآویزد
آب با آب خوش درآمیزد
موج با بحر چون یگانه شود
این دوئی از میانه برخیزد
چشم مستش که فتنه انگیز است
هر زمان فتنه ای برانگیزد
مژهٔ شعر تیز من شب و روز
خاک درگاه یار می بیزد
عقل با عشق گفتگو نکند
بنده با پادشاه نستیزد
ساقی مست هر نفس جامی
گیرد و بر سرم فرو ریزد
سیدم زلف را چو بگشاید
عالمی دل در او درآویزد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۶ - ساز عشقش نوای دل سازد
ساز عشقش نوای دل سازد
دُرد دردش دوای دل سازد
لطف سازنده بین که بر سازش
هر چه سازد برای دل سازد
به خدا کار دل رها کردیم
کار دل هم خدای دل سازد
آتش عشق جان ما را سوخت
سوختگان را هوای دل سازد
دل مقامی خوشست از آن دلدار
جای خود در سرای دل سازد
دل صاحبدلی به دست آور
تا تو را آشنای دل سازد
نعمت الله می نوازد ساز
بشنو کز نوای دل سازد
دُرد دردش دوای دل سازد
لطف سازنده بین که بر سازش
هر چه سازد برای دل سازد
به خدا کار دل رها کردیم
کار دل هم خدای دل سازد
آتش عشق جان ما را سوخت
سوختگان را هوای دل سازد
دل مقامی خوشست از آن دلدار
جای خود در سرای دل سازد
دل صاحبدلی به دست آور
تا تو را آشنای دل سازد
نعمت الله می نوازد ساز
بشنو کز نوای دل سازد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۸ - آتشی در دل است و جان سوزد
آتشی در دل است و جان سوزد
دل چنین سوخت جان چه سان سوزد
عشق او آتشی است جان سوزی
رشتهٔ شمع جان از آن سوزد
گوئیا عود مجمر عشقم
که مرا خوش در این میان سوزد
آتش عشق چون بر افروزد
عالمی را به یک زمان سوزد
آه دل سوز عاشقان بشنو
تا تو را دل به عاشقان سوزد
بر جگر داغ عشق او دارم
دلم از بهر این نشان سوزد
نام غیرش چو بر زبان آرم
آتش غیرتش زبان سوزد
سخن گرم من روان می خوان
که دل سوخته را روان سوزد
نعمت الله اگر چنین نالد
نفسش جملهٔ جهان سوزد
دل چنین سوخت جان چه سان سوزد
عشق او آتشی است جان سوزی
رشتهٔ شمع جان از آن سوزد
گوئیا عود مجمر عشقم
که مرا خوش در این میان سوزد
آتش عشق چون بر افروزد
عالمی را به یک زمان سوزد
آه دل سوز عاشقان بشنو
تا تو را دل به عاشقان سوزد
بر جگر داغ عشق او دارم
دلم از بهر این نشان سوزد
نام غیرش چو بر زبان آرم
آتش غیرتش زبان سوزد
سخن گرم من روان می خوان
که دل سوخته را روان سوزد
نعمت الله اگر چنین نالد
نفسش جملهٔ جهان سوزد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۲۰ - عاشقی کو هوای ما دارد
عاشقی کو هوای ما دارد
دیگری کی به جای ما دارد
جام دُردی درد دل نوشد
هر که میل دوای ما دارد
آن چنان لذتی که جان بخشد
مبتلای بلای ما دارد
سرخوشانیم و جام می بر دست
عقل مسکین چو پای ما دارد
هر چه در کاینات می بینیم
همه نور خدای ما دارد
پادشاهی و صورت و معنی
بی تکلف گدای ما دارد
نعمت الله که میرمستان است
هر چه دارد برای ما دارد
دیگری کی به جای ما دارد
جام دُردی درد دل نوشد
هر که میل دوای ما دارد
آن چنان لذتی که جان بخشد
مبتلای بلای ما دارد
سرخوشانیم و جام می بر دست
عقل مسکین چو پای ما دارد
هر چه در کاینات می بینیم
همه نور خدای ما دارد
پادشاهی و صورت و معنی
بی تکلف گدای ما دارد
نعمت الله که میرمستان است
هر چه دارد برای ما دارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۲۸ - هر کجا ساغری است می دارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۲۹ - عالم از نام او نشان دارد
عالم از نام او نشان دارد
این مثالی است کاین و آن دارد
صورت و معنئی که می بینم
می و جام است و جسم و جان دارد
چشم دریا دلی بود ما را
در نظر بحر بیکران دارد
دو مگو او یکیست تا دانی
ور بگوئی تو را زیان دارد
ذوق علم بدیع ما می جو
که معانی ما بیان دارد
خوش میانی گرفته ام به کنار
خوش کناری که آن میان دارد
نعمت الله را به جان جوید
هر که میلی به عارفان دارد
این مثالی است کاین و آن دارد
صورت و معنئی که می بینم
می و جام است و جسم و جان دارد
چشم دریا دلی بود ما را
در نظر بحر بیکران دارد
دو مگو او یکیست تا دانی
ور بگوئی تو را زیان دارد
ذوق علم بدیع ما می جو
که معانی ما بیان دارد
خوش میانی گرفته ام به کنار
خوش کناری که آن میان دارد
نعمت الله را به جان جوید
هر که میلی به عارفان دارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۰ - هر که او عاشق است جان دارد
هر که او عاشق است جان دارد
جان فدایش کنم که آن دارد
عاشقان نور چشم خوانندش
عاشق ار عشق عاشقان دارد
ما نشانی ز بی نشان داریم
خوش نشانی که آن نشان دارد
می و جام است جسم و جان با هم
هر چه بینی همین همان دارد
هر که با ما نشست در دریا
خبر از بحر بیکران دارد
خواجه علم بدیع می خواند
آن معانی ازین بیان دارد
می مست خوشی اگر جوئی
نعمت الله بجو که آن دارد
جان فدایش کنم که آن دارد
عاشقان نور چشم خوانندش
عاشق ار عشق عاشقان دارد
ما نشانی ز بی نشان داریم
خوش نشانی که آن نشان دارد
می و جام است جسم و جان با هم
هر چه بینی همین همان دارد
هر که با ما نشست در دریا
خبر از بحر بیکران دارد
خواجه علم بدیع می خواند
آن معانی ازین بیان دارد
می مست خوشی اگر جوئی
نعمت الله بجو که آن دارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۱ - پادشاهی گدای او دارد
پادشاهی گدای او دارد
سلطنت بی نوای او دارد
هر کجا خسرویست در عالم
جان شیرین برای او دارد
نور دیده ز چشمش اندازم
دیگری گر به جای او دارد
مدتی شد که این دل مستم
عاشقانه هوای او دارد
جان فدای بلای بالایش
که دل من بلای او دارد
عشق مست است و جام می بر دست
عقل مسکین چه پای او دارد
نعمت الله با چنین نعمت
چشم جان بر عطای او دارد
سلطنت بی نوای او دارد
هر کجا خسرویست در عالم
جان شیرین برای او دارد
نور دیده ز چشمش اندازم
دیگری گر به جای او دارد
مدتی شد که این دل مستم
عاشقانه هوای او دارد
جان فدای بلای بالایش
که دل من بلای او دارد
عشق مست است و جام می بر دست
عقل مسکین چه پای او دارد
نعمت الله با چنین نعمت
چشم جان بر عطای او دارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۵ - گوئیا چشم ابر می خارد
گوئیا چشم ابر می خارد
کآب از چشمهاش می بارد
طرفه دریادلیست سقایم
کآب از بهر ما همی آرد
آب آرد به سوی ما آری
شرم از چشم ما نمی آرد
چشم ما آب می زند بر روی
مژه هم قطره قطره بشمارد
آبیاری به آب دیده کنم
هر که تخم محبتی کارد
آب چشم روان فرو شوید
نقش غیری که دیده بنگارد
نعمت الله امین رندان است
این امانت به اهل بسپارد
کآب از چشمهاش می بارد
طرفه دریادلیست سقایم
کآب از بهر ما همی آرد
آب آرد به سوی ما آری
شرم از چشم ما نمی آرد
چشم ما آب می زند بر روی
مژه هم قطره قطره بشمارد
آبیاری به آب دیده کنم
هر که تخم محبتی کارد
آب چشم روان فرو شوید
نقش غیری که دیده بنگارد
نعمت الله امین رندان است
این امانت به اهل بسپارد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۹ - چشم ما چون به روی او نگرد
چشم ما چون به روی او نگرد
در نظر غیر او کجا گذرد
نزد ما زنده دل کسی باشد
که به جانان خویش جان سپرد
گل کجا جامه را قبا سازد
غنچه گر پیرهن به خود ندرد
مرد عاشق همه یکی بیند
آن یکی در هزار می شمرد
جان من روی دل نخواهد دید
گر دمی روی دیگری نگرد
رند مستی که باده می نوشد
هر دو عالم به نیم جو نخرد
هر که را ذوق نعمت الله است
شاد باشد مدام و غم نخورد
در نظر غیر او کجا گذرد
نزد ما زنده دل کسی باشد
که به جانان خویش جان سپرد
گل کجا جامه را قبا سازد
غنچه گر پیرهن به خود ندرد
مرد عاشق همه یکی بیند
آن یکی در هزار می شمرد
جان من روی دل نخواهد دید
گر دمی روی دیگری نگرد
رند مستی که باده می نوشد
هر دو عالم به نیم جو نخرد
هر که را ذوق نعمت الله است
شاد باشد مدام و غم نخورد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۴۷ - کردگار از کرم عیانم کرد
کردگار از کرم عیانم کرد
واقف از حال این و آنم کرد
من چو بی نام و بی نشان بودم
بی نشانی مرا نشانم کرد
به تجلی ظاهر و باطن
گاه پیدا و گه نهانم کرد
در دل آمد به جای جان بنشست
رحمتی خوش به جای جانم کرد
می خمخانه را به من بخشید
ساقی مست عاشقانم کرد
تا شوم رهبر همه رندان
رهنمودم به رهروانم کرد
شرح علم بدیع او خواندم
این معانی از آن بیانم کرد
چون ز هستی خود فنا گشتم
باقی ملک جاودانم کرد
نعمت الله به من عطا فرمود
رازق زرق بندگانم کرد
واقف از حال این و آنم کرد
من چو بی نام و بی نشان بودم
بی نشانی مرا نشانم کرد
به تجلی ظاهر و باطن
گاه پیدا و گه نهانم کرد
در دل آمد به جای جان بنشست
رحمتی خوش به جای جانم کرد
می خمخانه را به من بخشید
ساقی مست عاشقانم کرد
تا شوم رهبر همه رندان
رهنمودم به رهروانم کرد
شرح علم بدیع او خواندم
این معانی از آن بیانم کرد
چون ز هستی خود فنا گشتم
باقی ملک جاودانم کرد
نعمت الله به من عطا فرمود
رازق زرق بندگانم کرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۴۸ - غنچه در گلستان تبسم کرد
غنچه در گلستان تبسم کرد
بلبل از ذوق آن ترنم کرد
ساقی مست می به رندان داد
عاقل از عشق عقل را گم کرد
چشم ما شد منور از رویش
نظری خوش به چشم مردم کرد
خاطرم می کشد به میخانه
این چنین عزم دل مصمم کرد
خوش خیالی به خواب می دیدم
دوش تا روز دل تنعم کرد
عقل بالانشین مجلس بود
عشق آمد بر او تقدم کرد
خم می خوش خوشی به جوش آمد
سید مست میل آن خم کرد
بلبل از ذوق آن ترنم کرد
ساقی مست می به رندان داد
عاقل از عشق عقل را گم کرد
چشم ما شد منور از رویش
نظری خوش به چشم مردم کرد
خاطرم می کشد به میخانه
این چنین عزم دل مصمم کرد
خوش خیالی به خواب می دیدم
دوش تا روز دل تنعم کرد
عقل بالانشین مجلس بود
عشق آمد بر او تقدم کرد
خم می خوش خوشی به جوش آمد
سید مست میل آن خم کرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۰ - به حکایت شراب نتوان خورد
به حکایت شراب نتوان خورد
عشقبازی به عقل نتوان کرد
دُرد دردش دوای جان من است
این چنین درد کی خورد بی درد
عاشقی کار شیر مردان است
کار مردان کجا کند نامرد
آب گل را بگیر خوشبو شو
که گلاب است نزد ما آورد
مژدگانی که عاشق سرمست
می فراوان برای ما آورد
مست باشد مدام مست خراب
از می ما کسی که جا می خورد
نعمت الله را یکی داند
هر که او در دو کون باشد فرد
عشقبازی به عقل نتوان کرد
دُرد دردش دوای جان من است
این چنین درد کی خورد بی درد
عاشقی کار شیر مردان است
کار مردان کجا کند نامرد
آب گل را بگیر خوشبو شو
که گلاب است نزد ما آورد
مژدگانی که عاشق سرمست
می فراوان برای ما آورد
مست باشد مدام مست خراب
از می ما کسی که جا می خورد
نعمت الله را یکی داند
هر که او در دو کون باشد فرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۵ - هر که بد زیست عاقبت بد مُرد
هر که بد زیست عاقبت بد مُرد
نیک و بد هر چه کرد با خود برد
صاف درمان کجا خورد بی درد
دردمندی سزد که نوشد درد
هرچه خود رشته ای همان پوشی
خواه صوفش بباف خواهی برد
داشت غیبی ز فاسقی عیبی
لاجرم فسق کرد و فاسق مرد
نان شیراز خورد و شُکر نگفت
زین سبب در میان آب فسرد
همه با اصل خویش وا گردند
خواه لر می شمار خواهی کرد
زندهٔ جاودان بود بی شک
هر که او جان به یاد حق بسپرد
در همه حال با خدا باشد
آنکه خود را از این و آن نشمرد
همچو سید مدام سرمست است
از می او کسی که جامی خورد
نیک و بد هر چه کرد با خود برد
صاف درمان کجا خورد بی درد
دردمندی سزد که نوشد درد
هرچه خود رشته ای همان پوشی
خواه صوفش بباف خواهی برد
داشت غیبی ز فاسقی عیبی
لاجرم فسق کرد و فاسق مرد
نان شیراز خورد و شُکر نگفت
زین سبب در میان آب فسرد
همه با اصل خویش وا گردند
خواه لر می شمار خواهی کرد
زندهٔ جاودان بود بی شک
هر که او جان به یاد حق بسپرد
در همه حال با خدا باشد
آنکه خود را از این و آن نشمرد
همچو سید مدام سرمست است
از می او کسی که جامی خورد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۰ - نقش غیری محال خواهد بود
نقش غیری محال خواهد بود
چه محال و خیال خواهد بود
غیر او چون زوال می یابد
نبود چون زوال خواهد بود
او جمیل است و او محب جمال
تا جمیل و جمال خواهد بود
ماه روشن ز آفتاب بود
گرچه بد رو هلال خواهد بود
مالک لم یزل خداوند است
ملک او لایزال خواهد بود
غیر او در خیال اگر آید
آن خیال محال خواهد بود
همه عالم چو نعمت الله است
عالمی بر کمال خواهد بود
چه محال و خیال خواهد بود
غیر او چون زوال می یابد
نبود چون زوال خواهد بود
او جمیل است و او محب جمال
تا جمیل و جمال خواهد بود
ماه روشن ز آفتاب بود
گرچه بد رو هلال خواهد بود
مالک لم یزل خداوند است
ملک او لایزال خواهد بود
غیر او در خیال اگر آید
آن خیال محال خواهد بود
همه عالم چو نعمت الله است
عالمی بر کمال خواهد بود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۱ - گر یکی در هزار خواهد بود
گر یکی در هزار خواهد بود
که مرا یار غار خواهد بود
بحر و موج و حباب و جو آبند
چار ناچار چار خواهد بود
می ما نوش کن که نوشت باد
که می بی خمار خواهد بود
گاه عشقست عشق بازی کن
که تو را آن به کار خواهد بود
عقل اگر منع ما کند از عشق
تا ابد شرمسار خواهد بود
هر که گیرد میان او به کنار
بی میان و کنار خواهد بود
در قیامت چو چشم بگشایم
نظرم بر نگار خواهد بود
هر که او دوستدار ما باشد
هم ورا دوستدار خواهد بود
سیدی چون ز بندگی یابند
سیدم بنده وار خواهد بود
که مرا یار غار خواهد بود
بحر و موج و حباب و جو آبند
چار ناچار چار خواهد بود
می ما نوش کن که نوشت باد
که می بی خمار خواهد بود
گاه عشقست عشق بازی کن
که تو را آن به کار خواهد بود
عقل اگر منع ما کند از عشق
تا ابد شرمسار خواهد بود
هر که گیرد میان او به کنار
بی میان و کنار خواهد بود
در قیامت چو چشم بگشایم
نظرم بر نگار خواهد بود
هر که او دوستدار ما باشد
هم ورا دوستدار خواهد بود
سیدی چون ز بندگی یابند
سیدم بنده وار خواهد بود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۲ - خواجه آنجا فقیر خواهد بود
خواجه آنجا فقیر خواهد بود
بنده آنجا امیر خواهد بود
پادشاه حقیقت است انسان
عقل آنجا وزیر خواهد بود
در چنین قریه ای که ماهان است
نفس آنجا گزیر خواهد بود
هیچ دانی که این فغان ز کجاست
بانگ خواجه به شیر خواهد بود
هر که خود را عظیم می گیرد
پیش مردان حقیر خواهد بود
وانکه اینجا صغیر و خوار بود
در قیامت کبیر خواهد بود
سید ما به نور حضرت او
همچو بدر منیر خواهد بود
بنده آنجا امیر خواهد بود
پادشاه حقیقت است انسان
عقل آنجا وزیر خواهد بود
در چنین قریه ای که ماهان است
نفس آنجا گزیر خواهد بود
هیچ دانی که این فغان ز کجاست
بانگ خواجه به شیر خواهد بود
هر که خود را عظیم می گیرد
پیش مردان حقیر خواهد بود
وانکه اینجا صغیر و خوار بود
در قیامت کبیر خواهد بود
سید ما به نور حضرت او
همچو بدر منیر خواهد بود