عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۶ - بخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
بخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
به دستار خوان نان، عسل نیز داشت
شنید از در خانه آواز پای
نماندش دل از بیم مهمان به جای
ز خوان زود برداشت نان وز کسل
نشد فرصتش تا رباید عسل
مگر بود آسوده زین فکر و بس
که بی نان عسل خود نخورده است کس
به منزلگه او درآمد چو مرد
ز ناخوانده مهمان کشید آه سرد
شد آشفته چون گل ز باد خزان
به او گفت پس دل طپان، لب گزان
که: می‌بینمت دل ز صفرا به جوش
وگرنه چرا نیستی شهدنوش؟!
ازین حرف مهمان فزودش هوس
به جام عسل غوطه زد چون مگس
ز شیرینیش روی مهمان شکفت
نمی چون نماند از عسل خواجه گفت
که: بی نان عسل؟ دل نسوزد عجب
نگیرد عجب تن از آن سوز تب؟!
همی گفت با میزبان میهمان
که: سوزد دل، اما دل میزبان!
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱ - صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را
تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را
ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را
مهر عالم تاب طالع بین و غارت ماه را
آبی از ساغر بزن بر عشق و در مجمر بسوز
حاصل این عقل غم افزای شادی کاه را
خرمی خواهی ز مستی خواه و از بی دانشی
کاسمان بی غم نماند خاطر آگاه را
عقل فکر آموز در عالم نشان از خود ندید
هم نبیند عشق عالم سوز جز الاه را
دیده ناپاک است تا شویی روان کن اشک را
پرده افلاک است تا سوزی بر افروز آه را
خود حجاب عکس ماهی چند داری سر به چاه
سر بر آراز چاه تا بر چرخ بینی ماه را
آبش از سر برگذشت ای همرهان آگه کنید
هم ملامتگوی عاشق هم سلامت خواه را
بر سر زلف درازش عمر بگذارم نشاط
بوکه پیوندی کنم این رشته ی کوتاه را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴ - هر بلایی کزو رسید مرا
هر بلایی کزو رسید مرا
بعطایی دهد نوید مرا
دوش از زلف و ابروان میداد
گاه بیم و گهی امید مرا
گه بشمشیر میبرید از من
گه بزنجیر میکشید مرا
من همان بنده ام که نا دیده
ببهایی گران خرید مرا
عیب او نبود اربهیچ فروخت
برمن و عیب من چو دید مرا
ستمش خاص و نعمتش عام است
خاصه بهر ستم گزید مرا
تا بگوید که این نشاط منست
با غم خویش پرورید مرا
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹ - بگذر ای ناصح فرزانه زافسانه ی ما
بگذر ای ناصح فرزانه زافسانه ی ما
بگذارید به ما این دل دیوانه ی ما
ما بدیوانگی افسانه ی شهریم ولی
عاقلان نیک بخوابند ز افسانه ی ما
ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست
ورنه مستی ندهد دست ز پیمانه ی ما
واعظا با همه غوغای خردمندی ها
نبری صرفه زیک ناله ی مستانه ی ما
سیلی ای دیده روان ساز که ویران کندش
تا مگر در خور گنجی شود این خانه ی ما
سقف این کاخ زراندود حجاب فلک است
پرتوی مهر بجویید ز ویرانه ی ما
آن که یک شب غمش از دل ننهد پای برون
کاش یک روز نهد پای به کاشانه ی ما
خردت راهبر کوچه ی غمناکان است
خبری جو زنشاط از در میخانه ی ما
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴ - آب گو بگذر ز سر این خانه را
آب گو بگذر ز سر این خانه را
وقت شد، ویران کن این ویرانه را
صوفیان مستند و زاهد بی خبر
از که پرسم من ره میخانه را
شعله ی شمع است کاتش زد به جمع
خواجه گر سوزد چه غم پروانه را
مست آن بزمم که مستانش کنند
ز آب شمشیر تو پر پیمانه را
عشق نوبت می زند بر بام قصر
کز هوس خالی کنید این خانه را
آشنایی حلقه بر در می زند
کیست تا بیرون کند بیگانه را
خطبه می خواند به نام دوست عشق
ای خرد کوتاه کن افسانه را
عشق با دیوانگی! حاشا نشاط
عشق عاقل می کند دیوانه را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - شمیم باد بهاری ببین و فیض سحاب
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحاب
به بوی طره ی ساقی بگیر جام شراب
بس است جلوه ی این دشمنان دوست نما
بیا که برفکنیم از جمال دوست نقاب
هزار جرم شمردم به خود چو رفتی دوش
شب عتاب تو بر من گذشت روز حساب
ز چشم اشک فشانم خیال دوست برفت
فسانه ایست که نقشی نمی زند در آب
چو اوست اول و آخر هم اوست، نیست نشاط
به راه عشق تفاوت درنگ را ز شتاب
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - حل العزام خلو اذا مهجة کئیب
حل العزام خلو اذا مهجة کئیب
درد حبیب را نشناسد دوا طبیب
رامی الهوا نصیب بنصب و قد نصاب
کز حسن بانصابی و از مهر بی نصیب
بنهاده یار گوش به غوغای غیر و هست
گوهر فشان نشاط زگفتار دل فریب
گل را چه شد که گوش نهد بر خروش زاغ
گیرم که زاغ شرم ندارد زعندلیب
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳ - رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست
رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست
ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست
وفا مگر که نکو نیست در زمانه که نیست
نکوییی که در این خوی و این شمایل نیست
هزار لطف نهانست در تغافل او
و گرنه دوست ز احوال دوست غافل نیست
دهد گواه به بیهوده گوییش پندم
کسی ملامت مجنون کند که عاقل نیست
قبول جانان مشکل بود نشاط ار نه
گذشتن از سر جان بهر دوست مشکل نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴ - خار از آن باغ بپای دل ماست
خار از آن باغ بپای دل ماست
که گل و گلبن آن از گل ماست
چشمه ی خضر درخشید ز دور
یا که تیغی بکف قاتل ماست
مشکلی نیست که آسان نشود
مشکل اینست که خود مشکل ماست
آتش افروز بخارش نظریست
بی سبب نیست که او مایل ماست
خیز و در خرمن خویش آتش زن
تا ببینی که چها حاصل ماست
بی نشاط آنکه نشاید دل اوست
بی غم آنکو که نشاید دل ماست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست
صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی
وان سبزه ی خط زان لب دلجوی دمیدست
زاغ از قبل شاخ خزیدست به کنجی
وان خال سیه نیز به رخ گوشه گزیدست
بر روی تو گل دیده و در کوی تو گلبن
کاین دست به سر بر زده آن جامه دریدست
ما را طمعی هست ولی زان لب شیرین
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
گل بر سر آن زن که به گلزار محبت
خاریش به پا از غم یاری نخلیدست
تشریف سرم پای تو بس خلعت دیبا
زیبا بود آنرا که گریبان ندریدست
غافل گذرد عمر نشاط از تو و روزی
این رشته ببینی که به ناگاه بریدست
زنهار به غفلت مبر ایام که ناگاه
تا در نگری زین قفس این مرغ پریدست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰ - دلگشا بی یار زندان بلاست
دلگشا بی یار زندان بلاست
هر کجا یار است آنجا دلگشاست
صورتی بی حاصل اندر سینه است
حاصل معنی دل ما دلرباست
درد و درمان را بهم آمیختند
درداز درمان جدا کردن خطاست
در دیار ما خرد را راه نیست
عشق آنجا حاکم و فرمانرواست
هر صوابی را عتابی از پی است
هر خطایی را عطایی از قفاست
کفر از ایمان جدا نبود ولی
مذهب عاشق ز مذهبها جداست
چشم حق بینی زحق بینان مدار
هر کرا بیخود ببینی با خداست
باد از آن جان به که مغلوب تن است
خاک از آن دل به که مفتون هواست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱ - کشور دل از جهانی دیگر است
کشور دل از جهانی دیگر است
این زمین را آسمانی دیگر است
ای جهان از راه ما بردار دام
طایر ما زآشیانی دیگر است
ای فلک از بخت ما بر گیر رخت
کوکب ما ز آسمانی دیگر است
ما در این راه ایمنیم از رهزنان
نقد ما با کاروانی دیگر است
با تو خاموشم ولی با یاد دوست
هر سر مویم زبانی دیگر است
من نیم آن من که بودم یا مرا
هر زمان از عشق جایی دیگر است
شد جهان بر من دگرگون یا که من
این که می بینم جهانی دیگر است
عشق دارد سد زبان و هر زمان
بر زبانش داستانی دیگر است
می ندانم ره بجایی برده ام
یا که بازم امتحانی دیگر است
ما بجانان خوشدل و یاران بجان
هر دلی را دلستانی دیگر است
مردن ما از تن و یاران بجان
هر بهاری را خزانی دیگر است
میزنی از عاشقی لافی نشاط
عشقبازان را نشانی دیگر است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳ - سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غمزد گانت نظری نیست
یا از من دلخسته هنوزت خبری نیست
حیرت زده میدید بحال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفته تری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش بسویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست بجز در دل شب چشم تری نیست
بر من بحقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز بمیخانه چومن معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه برسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جزاینم هنری نیست
امروز نشاط اینهمه افسرده چرایی
بر سر مگر از باده ی دوشت اثری نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - هر کرا دل، دلبری را منزل است
هر کرا دل، دلبری را منزل است
آنکه بی دلبر بماند بی دل است
شاهد از یاران کجا گیرد کنار
هر کجا شمعی میان محفل است
این جفا و جور مخصوص تو نیست
هر که شد سیمین بدن سنگین دل است
خواجه پندارد که عیب عاشقان
تا نگوید، کس نگوید عاقل است
عشق دریاییست بیحد کاندر آن
موج کشتیبان و توفان ساحل است
طالبان را خستگی در راه نیست
عشق هم راه است و هم خود منزل است
سهل گردد کار اگر از بهر اوست
کارها با خود پرستی مشکل است
دست صدق آمد برون از جیب عشق
زین پس افسون خرد بیحاصل است
ظلمت ار یکسر بگیرد خانه را
چون فروغ شمعی آید زایل است
در همه عالم یکی حق بیش نیست
آنکه کثرت می پذیرد باطل است
از خرد بگذر نشاط از عشق نیز
عاشق از خود غافل از وی عاقل است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۵ - در عشق هیچ مرحله جای درنگ نیست
در عشق هیچ مرحله جای درنگ نیست
بشتاب زانکه عرصه ی امید تنگ نیست
رخ از بلا متاب که مقصود انبیا
جز در میان آتش و کام نهنگ نیست
طفلان هنوز بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
با بندگان چه جای عتابست و خشم و کین
از ما اگر ملولی حاجت بجنگ نیست
دارد برفتن از سر بالین من شتاب
ای جان بر لب آمده جای درنگ نیست
دلتنگ نیست کس اگرش دوست در دل است
در منزلی که شاه زند خیمه تنگ نیست
فتح علی شه آنکه بدوران او نشاط
گر ناله ای بگوش رسد جر ز چنگ نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸ - زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیست
زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیست
وانکه بی عشق بماند نفسی آدم نیست
تا چه باشد بسر پیر خرابات که من
بیکی جرعه می اندیشه ام از عالم نیست
غم و شادی که بیک لحظه دگرگون گردد
چه غم، ار باشد و گر زانکه نباشد غم نیست
کفر و دین عقل و جنون دانش و دانایی را
آزمودیم درین پرده کسی محرم نیست
نه چنانست که لطفیت نباشد با من
هست لطفی و چنان هست که پندارم نیست
دردم آن درد که جز تیغ تواش درمان نه
زخمم آن زخم که جز تیر تواش مرهم نیست
حاصل هر دو جهان را بهم اندوخت نشاط
پیر میخانه به هیچ ار بستاند کم نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - روز طرب و خرمی دولت و دین است
روز طرب و خرمی دولت و دین است
دوران زمان شاد به دارای زمین است
می گفت و همی دید در آیینه به مژگانش
آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است
می گفت و همی خست به دندان لب خندانش
لعلی که به عقد گهر آمیخت چنین است
نبود عجب ار بخت سیاهم طلبد کام
زان روی که بازلف و خط و خال قرین است
زین پس من و با روز سیه گوشه ی عزلت
کان خال سیه نیز چو من گوشه نشین است
تا دوزخ هجران چه کند روز وداعش
بر من چو به عاصی نفس باز پسین است
این روی تو یا پرتوی از لمعه ی قدس است
این کوی تو یا گلشنی از خلد برین است
این نکهت گیسوی تو یا بوی بهار است
این چنین خم موی تو یا نافه ی چین است
این مهبط نور است که در وادی طور است
یا انجمن شاه که در گلشن فین است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - این سرما و آن خم زنجیر اوست
این سرما و آن خم زنجیر اوست
می برد تا هر کجا تقدیر اوست
حل شود این عقده های پیچ پیچ
رشته ی ما درید تدبیر اوست
گاه آبادش کند گاهی خراب
ملک ما در قبضه ی تسخیر اوست
کشته ی او زنده ماند جاودان
آب حیوان بر لب شمشیر اوست
گر براهش خاک گردد جان چه باک
خاک این ره باز دامنگیر اوست
عکس تیغ اوست بر ابروی یار
وان خم مو، تابی از زنجیر اوست
چشم ترکان بی سبب خونریز نیست
هر نگهشان ناوکی از تیر اوست
خنگ گردون لنگ در صید نشاط
نی سواری از پی نخجیر اوست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۸ - راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است
تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت
زندگانی نفسی بی تن و جانم هوس است
خلوتی کو که بر آرم نفسی دور از خویش
نه همین دوری از ابنای زمانم هوس است
خرقه در خانه نهم موزه و دستار براه
گذری تا بدر دیر مغانم هوس است
پیرم و حسرت دوران جوانی دارم
نظری بر رخ آن تازه جوانم هوس است
یک ره از پیروی شیخ ندیدم اثری
قدمی بر اثر مغبچگانم هوس است
سود بازار جهان گر همه اینست نشاط
من سودا زده زین مایه زیانم هوس است
تا دعای شه از این پس بفراغت گویم
کنجی آسوده ز غوغای جهانم هوس است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - سرم خوش است و دو عالم بمدعای من است
سرم خوش است و دو عالم بمدعای من است
بهر چه می نگرم گویی از برای من است
بکس نیاز ندارم بخویش نیز مگر
یکی خدا و یکی سایه ی خدای من است
دوکون و هر چه در او هست هیچ و من هستم
که نیستم من و هستی او بقای من است
شبم بروی تو بگذشت تا سحر چه عجب
که چشم عالمی امروز در قفای من است
چه غم که شحنه ببازار و شیخ در شهر است
شراب در خم و معشوق ز سرای من است
گهی بطره ی مشکین خویش عقده فکن
گهی به پنجه ی سیمین گره گشای من است
نه دوستیم و نه دشمن بخواجه لیک مرا
از او چه سود که بیگانه آشنای من است
بجز خدای چه حاجت مرا نشاط بکس
که در دعای شهنشاه مدعای من است