تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : ساقی‌نامه
بخش ۲۲ - اگر چشم چشم است، نمناک به
اگر چشم چشم است، نمناک به
وگر نم ندارد، پر از خاک به
... به گوش تو خواهد رسید
که چشمت ز خشکی چه خواهد کشید
گر از گریه عزت ندارد سحاب
کشندش چرا بر رخ آفتاب؟
نگردد مه و سال، تر دیده‌ات
مگر خشکسالی‌ست در دیده‌ات؟
چو عفو خداوند دانسته‌ای
لب عذرخواهی چرا بسته‌ای
شبی را چو مه زنده گر داشتی
دگر روز را مرده انگاشتی
به درگاه حق، روززاریت کو؟
نه‌ای مرده، شب‌زنده‌داریت کو؟
محال است بی گریه تاثیر آه
که بی گل نچسبد به دیوار، کاه
***
گلی زین حدیثم گریبان درید
که با بلبلی گفت و دم درکشید
به بی‌دردی خود چه درمان کنی؟
که بی سینه چاک، افغان کنی؟
***
درین انجمن، آن شود تیره‌رو
که بالانشینی کند آرزو
سیاهی چو خود بر نگین یافت دست
سیه‌رو شود آنکه بالا نشست
شود در سر نام، والامقام
چه شد گر بود بر نگین پشت بام؟
گر از صدر مجلس کشم پای خویش
ندارم سر شکوه از جای خویش
بود ترک مقصود، مقصود من
زیان است سرمایه سود من
رسیدم به کام و گذشتم ازان
خدنگ من آزاد جست از کمان
ندارم سر سجده هیچ‌کس
سجودم همین در نماز است و بس
چه شد گر فلک راست جوشن به بر
کند تیر آهم ز جوشن گذر
ز گیتی مپندار این سخت و سست
جهان بر تو تنگ از دل تنگ توست
نکرده تو را دشمنی دستگیر
به دست تمنای خویشی اسیر
زبان تو چون شمع، سرکش بود
ازان جسم زارت در آتش بود
چو کردی بدی، از بد ایمن مباش
که رجعت کند فعل بد بی تلاش
نیفتاده غیری به دنبال تو
به گرد تو می‌گردد افعال تو
چه شد گر مکافات بینی بسی
چو خود کرده‌ای بد، منال از کسی
نگه‌دار دم، تا نگردی خراب
ز پاس نفس زنده باشد حباب
نبندد به قصد تو شمشیر، کس
زبان تو خصمیت را تیغ بس
زبان در خموشی چو رام تو شد
طرب کن که دشمن به کام تو شد
ز بد ایمنی، گر نه‌ای بدرسان
نبیند بدی، نیک‌خواه کسان
همینت بس از طالع ارجمند
که نام تو گردد به نیکی بلند
به خلق خوش آزاده را بنده کن
به احسانش از خویش شرمنده کن
زبان خوش و خلق خوش بر به کار
وزین هر دو خوش بگذران روزگار
***
شنیدم ز هم‌درد فرزانه‌ای
که از شعله پرسید دیوانه‌ای
که آموختی از که این اضطراب؟
به پاسخ چنین شعله دادش جواب
که این بی‌خودی‌ها که اندوختم
ز پروانه خویش آموختم
***
مینداز بر بام غیبت کمند
در غیبت خلق بر خود ببند
نگردد حضورت ز غیبت زیاد
که خود، بستگی آورد این گشاد
ز غیبت درین عالم آب و گل
زبان تو سود و نیاسود دل
بداندیشگی را نه‌ای پاسبان
چرا داری‌اش در دل خود نهان؟
به درمان ز هر درد یابی نجات
چه درمان کنی با تقاضای ذات
به باطن بدیّ و به ظاهر نکو
درون را ندادی چرا شستشو؟
بدی را ز نیکی گزیدی چنان
که آن ورد لب باشد، این بر زبان
ز عیب هجاگو، زبان قاصرست
هجا لکه پیسی شاعرست
ز زخم زبان می‌خوری نان، دریغ
گشاید ره رزق جراح، تیغ
چو جراح، نان را ز درمان خوری
لب زخم دوزی که خود نان خوری
مپز تا توانی تمنای هجو
زبان لال بهتر که گویای هجو
تو را نیست چون بر کسی هیچ حق
به هجوش سیه‌رو مشو چون ورق
بود در جهان تا دعا و ثنا
مگردان زبان را به حرف هجا
مرا در سخن مذهب این است، این
تو گر منکری، راه دیگر گزین
سر خود به مقراض اگر بدروی
ازان به که موی دماغی شوی
ندارند این عیب‌جویان خبر
که پوشیدن عیب، باشد هنر
مشو خرمن عیب را خوشه‌چین
ز سر کنده به، دیده عیب‌بین
مگر دیده‌ات ساختند از بلور؟
که با اینقدر روشنایی‌ست کور
نیاساید از گفتگوی درشت
زبانت گره کرده چون غنچه مشت
دهان تو سوراخ و عقرب زبان
مبادا زبان چنین در دهان
به غیر از زبان در دهانت، کجا
به سوراخ، عقرب گزد خلق را؟
***
کسانی که چون صبح، ره سر کنند
جهان را به آهی مسخر کنند
دعا چون دمیدی مشو ناامید
که صبح از دمیدن بود روسفید
اثر کرده آه مرا انتخاب
که نگذاردش در دل شب به خواب
گروهی که معنی ادا می‌کنند
شکایت ز گردون چرا می‌کنند؟
ندانند شیرین‌کلامان مگر؟
که بی‌بهره است از نوا نیشکر
درین عالم سفله از دیرباز
فکندم نظر بر نشیب و فراز
ندیدم دو کس را ز هم بهره‌مند
به جز همت پست و بخت بلند
تاسف چه نشتر به جانم شکست
ز فطرت‌بلندان کوتاه‌دست
کسی می‌تواند زد از برد، دم
که با خَصلِ بسیار، زد نقش کم
کسی را ز دامان مکن دست سست
که ننشسته نقشش به گیتی درست
اسیرست شادی به زندان غم
غریب است در ملک دولت کرم
عجب گر نشیند بر این خاک سست
به جز نقش پا، نقش یک تن درست
چه کرد آنکه دست هنر کرد باز
بود پنجه شمع، ساعدگداز
هزیمت چه سود از بلا کوبه‌کوی؟
ز مسطر، ورق چین خورد هر دو روی
کسی را که شد ساده‌لوحی شعار
چو آیینه صورت‌پذیرست کار
ندارد شکن بر دل ساده دست
که بعد از رقم، بازماند شکست
مخور گول افتادگان زینهار
که در خاکساری دهد زهر، مار
چو زنبور، آلوده گردد به خاک
بود نیش او بیشتر صعب‌ناک
فغان ضعیفان به ظاهر نکوست
نشاید رگ چنگ در زیر پوست
مکش گو کس از ضعف تن، سر به جیب
که مو نیست در چشم خورشید، عیب
اگر عهد بندی به کس، پاس دار
حذر کن ز بدعهدی روزگار
بود خاک عهدی که صورت نبست
به از خون عهدی که بست و شکست
***
در اندیشه دوشم به خاطر رسید
که می‌گفت روزی به پیری، مرید
که ای مهبط فیض و نور خدای
مرا مرشد و رهبر و رهنمای
ز قالت همه وجد، اهل جهان
ز حال تو در چرخ هفت آسمان
ز همت نگون، کاسه‌ات چون حباب
چو موج است سجاده‌ات روی آب
همه ذکر یزدان بود فکر تو
فلک حلقه در گوش از ذکر تو
بود عذر جرم صغیر و کبیر
ز نقش حصیر تو صورت‌پذیر
عیان بر ضمیر تو اسرار غیب
مرا آگهی بخش از کار غیب
ز انجام عالم خبر ده مرا
می از جام تحقیق درده مرا
جوان را، خردمند، پیرانه گفت
که بر ما عیان نیست راز نهفت
تو سرّ مگو، هیچ از من مپرس
چو از جان خبر پرسی، از تن مپرس
منم کالبد، جان من دیگری‌ست
ازو پرس، با پرسشت گر سری‌ست
چه پرسی ز من غیب اگر عاقلی؟
ز لایعلم الغیب چون غافلی؟
درین کارگه، غیر پروردگار
خبر نیست کس را ز انجام کار
رسول خدا هم نگفت از نهفت
که سرّ مگو، در نیاید به گفت
سخن بعد ازین بی‌تامل مکن
شریک خدایم تعقل مکن
غلط کرده‌ای، توبه کن زین سوال
شریک خداوند باشد محال
گذاری کلام خدا و رسول
کنی گفته بوالفضولان قبول
قدسی مشهدی : ساقی‌نامه
بخش ۲۳ - چو خواهی تماشا کنی اصل و فرع
چو خواهی تماشا کنی اصل و فرع
بود عینک دوربین عین شرع
چو شو ذوق خودآگاهی‌ات زین سخن
برو دست در دامن شرع زن
مکن گوش بر گفته بوالفضول
توسل مکن جز به آل رسول
چه پرسی تو از بنده راز نهفت
خدا گفته است آنچه بایست گفت
ازین پیش گفت آنچه پرسی ز ما
رسول خدا از کلام خدا
مریدان ناقص ز تقصیر خویش
کرامات بندند بر پیر خویش
***
نباشد کمالی چو دفع گزند
سپندی بسوزان برای سپند
ز سوز دلم، دیده دارد حجاب
عرق کرده ابر از تب آفتاب
مگیر از پی عشق، گو عقل فال
که با هم نجوشند شیر و غزال
ندارند ذوق هوس، اهل درد
ز جوش افکند دیگ را آب سرد
صدف‌وار، مشکل بود بی‌شکست
که آید دل پاک‌طینت به دست
پریشان چو شد دل، کند فیض سر
دهد در پراکندگی دانه بر
فزاید طرب، داغ، دیوانه را
چراغان، بود عید، پروانه را
ز دل سوی خود ره برند اهل حال
در آیینه بینند عکس جمال
بر افتادگان پا مزن زینهار
بود نخل افتاده را، شعله بار
مشو پرده‌در گر صبا نیستی
مجو گنج، گر اژدها نیستی
نکواژدهایی‌ست مرد خسیس
که با گنج گوهر بود خاک‌لیس
کرم پیشه کن تا مکرّم شوی
قدم پیش نه تا مقدّم شوی
کسی را که همت به کار آیدش
سزد گر ز تعظیم، عار آیدش
تواضع ز منعم خسیسی بود
نگهداری پیسه، پیسی بود
گرت می‌خلد خار خار کرم
تواضع مکن صرف، جای درم
تهی کف به عیب غنی گو مکوش
که عیب است زردار و زر عیب‌پوش
نداند دل آزرده زیبا و زشت
بر مرده، بالین چه دیبا، چه خشت
تکبّر کند مرد دنیاپرست
شود سرگران، خوشه چون دانه بست
گر این است دارنده را زندگی
تهی‌کیسگی به ز دارندگی
به هر رقعه خرقه صد محضرست
که درویشی از خواجگی بهترست
ضعیفی بود به ز تن‌پروری
مه نو عزیزست از لاغری
مِه از کِه گر امداد جوید رواست
برآید ز پهلوی چپ، تیغ راست
به ناآموزده مفرمای کار
که در روشنایی چو نورست نار
به چشم تو روشن نماید ز دور
اگر دیده سازد کسی از بلور
کند خام از پخته پیدا، شراب
که بهتر شناسد سبو را، ز آب؟
به چَه درنیفتی، که از راه دور
نماید یکی، آب شیرین و شور
به آب ریا کشته سبز این چمن
مخور گول عمامه نارون
پی بدره زاهد فشاند اشک ناب
بود دام صیاد ماهی در آب
دلت مرده و خواهشت زنده است
بلی، دام در خاک گیرنده است
چو خواهی به دل سیم جیحون کشی
نفس را به گرداب وارون کشی
بود چاره زرق، مشکل پدید
بود قفل وسواس، خود بی‌کلید
نصیحت شنو گو میفزا کسی
که دارد دماغ نصیحت‌گری؟
به دست آمدت گرچه بی‌رنج، گنج
مده مزد مزدور نابرده رنج
ز دشمن بتر، یار خشم‌آورست
شود تلخ‌تر، آنچه شیرین‌ترست
ز نشتر شود رگ جراحت‌پذیر
چه حاصل ز پیچیدنش در حریر
مزن لاف، گو مرد لاف از دروغ
که صبح نخستین ندارد فروغ
خطا از اصیلان نباشد صواب
سبک‌سر مبادا کسی چون حباب
صدف دارد از بردباری ثبات
حباب سبک‌سر بود کم‌حیات
گرت اصل خواهش بود ای حکیم
کند عالمی را گدا، یک کریم
خطا هم ز بخشنده باشد صواب
به دوران زدن جام بخشد شراب
به دریا کند موج ابرو تُنُک
که چون زهد خشک است و خشکی خُنُک
نظر بر تهی‌دیدگان نیست نغز
چه حاصل ز بادام نابسته مغز؟
مزن چنگ در دامن حرص و آز
که مرد از قناعت شود بی‌نیاز
هوس ملک دین را ز بنیاد کند
امیری کند نفس امّاره چند؟
بپرهیز ازان قوم ناحق‌شناس
که حق نمک را ندارند پاس
چه شورش فکندند در انجمن
نمک‌خوارگان نمکدان‌شکن
مدان دعوی تیره‌روزان گزاف
که در چشمه جوشد ز گل، آب صاف
به یک حرف رنگین، لب هوشمند
زبان را گشاید ز صد ساله بند
ز معنی جهان پر ز نقش و نگار
تو را چشم بر صورت آیینه‌وار
چو سیماب تا نیم جانیت هست
مده دامن بی‌قراری ز دست
***
ز مردن دلم جز به این شاد نیست
که روز جزا از کسم داد نیست
دلم را تُنُک ظرفی‌ای داده دست
که بر سنگم از شیشه افتد شکست
ز تنگی چنان عالم آمد به هم
که نه جای شادی‌ست، نه جای غم
زهی وسعت آسمان دو رنگ
که بر تار مویی کند جای تنگ
چو از درد، غم بر خود آسان کنم
اگر درد نبود، چه درمان کنم؟
مده گو غم از دست، بیداد را
کجا می‌برم خاطر شاد را
ز گلشن، پی گل نگیرم سراغ
شود روشن از لاله‌ام چشم داغ
کی از غم بود باک، دیوانه را
چه نقصان ز سیلاب، ویرانه را
سر من به داغ جنون شد گرو
خرد گو سر خویش گیر و برو
بود طشت آتش ز داغم به سر
که بازار سودا شود گرم‌تر
نشد خواهشم نفس را پایمزد
تهی‌کیسه شرمنده باشد ز دزد
به درد دلم کی دوا می‌رسد؟
اثر می‌رود، تا دعا می‌رسد
اگر مورم آید به همسایگی
شود خودفروش از تُنُک‌مایگی
چه شد گر دل از نغمه از هوش رفت
کزین گوش آمد، وزآن گوش رفت
سجودم به آن طاق ابرو رواست
که آید به محراب کج، قبله راست
بود نیت، آشفته‌ای را حلال
که در شانه زلف دیده‌ست فال
مرا دایم از گلفروش است داد
که بر عندلیبان کند گل مراد
ز بس تیره سوزد چراغ سخن
سخن هم ندارد دماغ سخن
شد از شاعری عزتم برطرف
گهرسازی آرد شکست صدف
***
جوی به ز صد ملک کیخسروی
که خود کاری آن را و خود بدروی
به خاکستر از ملک خود ساختن
به از چنگ در کشور انداختن
ندارد شرر گرچه در سنگ تاب
کند در جلای وطن اضطراب
گهر را که بر تاج و تخت است امید
به راه صدف، چشم گشته سفید
ازان لعل را نعل در آتش است
که جا لعل را در بدخشان خوش است
خورد آب هرکس ز آبشخوری
به جایی بود میل هر عنصری
سبک‌سر کند ترک ماوای خویش
به دامن بود کوه را پای خویش
به صورت بود خار، غربت نصیب
مبادا کسی غیر معنی، غریب
غبار آورد از وطن گر صبا
به چشم غریبان بود توتیا
که دیده‌ست تنهانشینی چو من؟
بدن در غریبیّ و جان در وطن
ز بس داده غربت دلم را فریب
ز جا درنیابم به نظم غریب
چه حیرت گر از خود حذر می‌کنم؟
به خود هم غریبانه سر می‌کنم
اگر در وطن مرگ گردد نصیب
بود بهتر از زنده بودن غریب
ز بس کز غریبی دل‌افسرده‌ام
تو گویی که در زندگی مرده‌ام
به غربت، چو مو بر سر آتشم
به این ضعف، چون بار غربت کشم؟
درختی که افکندش از پای، بخت
به گلخن کشدشاخش از باغ، رخت
بر آن کبک، شاهین ترحّم کند
که چون بیضه کرد، آشیان گم کند
ترحّم بر آن صید باشد ضرور
کز آبشخور خویش افتاده دور
اگر بلبلی گم کند آشیان
به چشمش نماید قفس، بوستان
چو ماهی ز سرچشمه افتاده دور
سوی تابه‌اش می‌کشد بخت شور
بد و نیک را جا به مامن خوش است
اگر خار، اگر گل، به گلشن خوش است
به گیتی اگر پادشا، ور گداست
چو افتاد از جای خود، بینواست
قدسی مشهدی : ساقی‌نامه
بخش ۲۵ - تو را آنچه می‌بایدت داده‌اند
تو را آنچه می‌بایدت داده‌اند
به رویت در رزق بگشاده‌اند
تو خواهی بری عالمی را فرو
به اندازه لقمه‌ات کو گلو؟
به رزق مقدّر توان برفزود
اگر تخم ناکشته بتوان درود
مده عمر خود از تردّد به باد
که روزی به کوشش نگردد زیاد
پی رزق فردا مکن اضطراب
مکَن رخت پیش از رسیدن به آب
فرود آی از ناتمامی، فرود
زیانِ زیان باش، یا سودِ سود
کند از تو کوتاه، دست نیاز
به حدّ گلیم ار کنی پا دراز
به رزق خداداده کن اکتفا
که با هم کند دخل و خرجت وفا
چو خواهی ز رزق خود افزون خوری
مدام از قدح جای می خون خوری
مخور بیشتر باده از ظرف خویش
که زهرست تریاق زاندازه بیش
بسی کیسه گردید پرداخته
که شد کیسه‌ات را مهم ساخته
ز فقر کسانت غنا شد نصیب
به گنج افتد از رنج مردم طبیب
تو خود چون به چنگ غنایی اسیر
مزن طعنه بر برگ عیش فقیر
که بی‌برگ، افتاده است از نوا
نخیزد صدا از نی بوریا
پی دخل سیم و زری بی ثبات
چرا می‌کنی خرج، نقد حیات
خرابی مکن تا نگردی خراب
شود تیره از شستن نامه، آب
چرا می‌کنی دسته از هر طرف
خدنگی که خود باشی آن را هدف
چرا آتشی باید افروختن
که خود در میان بایدت سوختن
تو نشنیده‌ای این سخن، گوییا
که عاجز کند پشّه‌ای، فیل را
ز دامان خاطر بشو گرد کین
بزن بر چراغ طلب، آستین
چو مظلوم، تاب ستم داشتن
به از ظلم گنج درم داشتن
گرت گنج قارون نباشد، چه باک
مرصّع به زر گیر یک قبضه خاک
عروسانه در فکر زیور مباش
چو گنج هنر هست گو، زر مباش
طمع شد به رنگ زرت رهنمون
به دندان زنی زر ز بهر شگون
چنان زی که محفوظ باشد چو مهر
گرت شیشه افتد ز داغ سپهر
ز سختی رود آدمی کوبه‌کو
جز آهن که آیینه دیده دورو؟
درین بوستان، غنچه بی خار نیست
در گنج، بی حلقه مار نیست
نیابی درین بوستان یک نهال
که بعد از کمالش نباشد زوال
ز خرق فلک جوی، نقش مراد
ز ششدر کسی چون جهد بی گشاد؟
پی شهره گشتن چه ریزی عرق
نشانه شکست آورد بر ورق
به دریا مکن بهر ساحل تلاش
به گرداب ده کشتی و امن باش
مکش منت ناخدا زینهار
درین بحر، کشتی به طوفان سپار
توقع مدار آشنایی ز کس
به بیگانگی آشنا باش و بس
جدا شو ازین زشت‌خویان، جدا
ز ناآشنایان طلب آشنا
درست است پیوند خامان، درست
بود میوه پخته را، بند سست
یه خواهش مکن تنگ‌چشمی شعار
که دریای بخشش ندارد کنار
نبینی که هر خانه از آفتاب
به مقدار روزن بود نوریاب؟
به پیش ترش‌روی، حاجت مبر
که سوهان ابرو، خراشد جگر
طلب کن درین عرصه، نقش مراد
ز پیشانی باز و روی گشاد
خورد زخم بر رو اگر میهمان
به از چین ابروست از میزبان
نگردانی از خوان خود بی‌نصیب
گدا را، خصوصا یتیم و غریب
ازان گندم روزی‌ات شد دو نیم
که نیمی خورد زان، غریب و یتیم
دلی را که ننشسته بر سینه گرد
توان یافت از طاق ابروی مرد
به دل‌ها کن از طاق ابرو نظر
سوی قبله باشد ز محراب، در
مجو در بلا یاری از هیچ‌کس
همین از خدا جوی یاریّ و بس
خداوند اگر خوان روزی نهاد
پی کسب آن، دست و پا نیز داد
چه لذت دهد روزی بی‌تلاش؟
برو زنده زنده، یا مرده باش
به کاری که بندی در آن کار، دل
چنان کن از خود نباشی خجل
مزن دم، عوانت زند گر به کفش
نیاید به هم راست، مشت و درفش
مکن باور از زاده خصم، شرم
که وقت دمیدن بود خار نرم
بدی را چو بینی به خود کینه‌جو
تو هم تند گردان بدی را بدو
به نشتر ز رگ خون گرفتن به‌جاست
بلی، دفع فاسد به افسد رواست
چو ناوک مکش پیش، آن را به زور
که چون واگذاری، جهد از تو دور
تو انگار کن آن کسان نیستند
که پیشت به پای درم ایستند
ز گردن‌کشان و غیوران دهر
چه گردان دشت و چه مردان شهر
ز ایرانیان و ز تورانیان
نیابی به جز نامشان در میان
گذشتند ازین راه، برنا و پیر
تو را هم گذشتن بود ناگزیر
بقایی ندارد سرای جهان
نپاید بسی در سرا، کاروان
بیا ساقی آن جام مردآزمای
که دریاکشان را درآرد ز پای
به من ده که بی‌هوشی‌ام آرزوست
ز عالم فراموشی‌ام آرزوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۳ - چو زلف تو بود از تکبر دوتا
چو زلف تو بود از تکبر دوتا
به بادی بیفتاد مسکین ز پا
گشودن ز زلفت گره مشکل است
درین شیوه مو می شکافد صبا
بکش دامن حسن چون گل ز ناز
که بر قد تو دوختند این قبا
کس آن خاک ره جز به مژگان نرفت
به چشم از پی آن رود توتیا
کجا می دهد دستم از بخت ید
که پایش ببوسم پس از مرحبا
مرا زان نظر انقدر چشم هست
که در چشم عاشق بود خوش حیا
دهان تو میم است و بالا الف
خدا آفرید آن دو از بهر ما
مکن پیش من ذکر حلوای لب
چو کردی بکن رحمتی بر گدا
گدای در ماست گفتی کمال
چنین است شی الله ای پادشا
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۰ - دلم رفته و گم شد در آن کو مرا
دلم رفته و گم شد در آن کو مرا
توان یافت گر اوست دلجو مرا
صبا آمد و رفت عقلم به باد
ز زلف که آورد این بو مرا
رقیبش بدم گفت و دانست راست
دریغا ندانست نیکو مرا
مرا عاقبت خواهد آن غمزه کشت
چنین گر نباشد بکش گو مرا
میفکن دگر کشتن من به هجر
که بسیار شد منت او مرا
چو با من نخواهد که بویش رسد
چرا زنده دارد به این بو مرا
کمین بنده ماست گفتی کمال
کم است این قدر بیش ازین گو مرا
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۵ - از آن لب شنیدن حکایت خوش است
از آن لب شنیدن حکایت خوش است
سخن های شیرین به غایت خوش است
به ابرو رخش آیت حسن خواند
که خواندن به محراب آیت خوش است
نیاید ز تو خوب جور و ستم
که از خوب لطف و عنایت خوش است
سر کوی تو خوشتر است از بهشت
زهر روستائی ولایت خوش است
به رویت نگویم ز آغوش و بوس
که اینها بوجه کنایت خوش است
به دور رخ خوب خوش بگذران
که دوران گل بینهایت خوش است
روایت ازو کن نه از گل کمال
کزان صد ورق این روایت خوش است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - دل هر که بیمار او شد خوش است
دل هر که بیمار او شد خوش است
ز شادیست پر گرچه غمگین وش است
رود جان چو پیکان به دنبال تیر
چر یابد نشانی از آن ترکش است
بساط شهان زیر پای افکند
ز خاک درت هر که را مفرش است
سزاوار آهم من از روت دور
گنه کار شایسته آتش است
دو چشم و دو ابرو دو زلفت گواست
که نقش تو در نزد خوبی شش است
بود دانه کش هر کجا مور هست
ولی مور خط لبش دلکش است
بدان لب بازار موری کمال
که آن نیز جان دارد و جان خوش است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - از کویت بفردوس اعلى دری است
از کویت بفردوس اعلى دری است
نثار در تست هرجا سری است
تو رضوان نوشین لبی و شراب
ز دست تو هر قطره ای کوثری است
تو از رحمتی آبت و بند زلف
ز طاوس بر روی آیت پری است
مرو همچو بیانی از پیش چشم
درین گوشه بنشین که خوش منظری است
ز دودم بپرهیز کز سوز عشق
بهر عضو من آتش دیگری است
کجا ملک حسن تو باید شکست
که هر سر ز دل ها نرا لشکری است
عجب آتش است آتش دل کمال
که دوزخ ازین شعله خاکستری است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - سر زلف تو دزد دل های ماست
سر زلف تو دزد دل های ماست
گر آویزی او را از گردن رواست
به بالای لب نقطة خال تو
خطا نیست آن نکته مشک ختاست
صفاهاست با آن دو رخ دیده را
غباری اگر هست از آن خاک پاست
به دور تو صوفی با پوش شد
که از دست تو پیرهن ها فباست
ز من گفته صبر کن نیم دم
از آن روی چندین صبوری کراست
جدا می کند فرقت جان ز تن
قرارم ز دل نیز این خود جداست
کجا شد دلت باز گفتی کمال
تو خود نیک دانی مرا دل کجاست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - غمت ریخت خونم شهادت همین است
غمت ریخت خونم شهادت همین است
شهادت چه باشد سعادت همین است
نه امروز رسم جفا کرد؛ تو
ترا سالها شد که عادت همین است
چو میرم ز دردت گذر بر مزارم
مرا از نو چشم عبادت همین است
نخواهی دمی بی جفا عاشقان را
ازین بیوفائی مرادت همین است
اگر بر درت باز مانم به خدمت
نشان قبول عبادت همین است
هلاک من از عشق باشد ارادت
مرید طلب را ارادت همین است
کمال از سگ کویش آموز افغان
که در عاشقی استفادت همین است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - غم عشق را هیچ تدبیر نیست
غم عشق را هیچ تدبیر نیست
بجز وصل و آنچز به تقدیر نیست
به قتل محبان فا مانع است
و گر نه ز محبوب تقصیر نیست
گرفتم که بر دل زدی ناوکم
دریغیت هیچ آخر از تیر نیست
رها کن سر زلف در دست دل
که دیوانه را به ز زنجیر نیست
مکن صوفیا ذکر خلوت به من
که بیشم سر زهد و تزویر نیست
به پاکی و روشندلی ای جوان
می سالخورده کم از پیراه نیست
به مقصد قدم زودتر به کمال
که جز آنت از دست تأخیر نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - مرا با تو نقل و شراب آرزوست
مرا با تو نقل و شراب آرزوست
از آن لب سوال و جواب آرزوست
میان صفای می و شیشه باز
مرا از تو جنگ و عتاب آرزوست
اگر دیده دیدار جوید رواست
که نم دیده را آفتاب آرزوست
به خون گر نه ای قانع اینک جگر
گرت خوردن این کباب آرزوست
شبی آستان درت زیر سر
مرا با خیال تو خواب آرزوست
حجاب من از پیش رو دور ساز
که روی نوام بی نقاب آرزوست
پیامی بده گه گهی با کمال
کزان لب به گوشم خطاب آرزوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - مرا بر رخ از دیده خون آمد است
مرا بر رخ از دیده خون آمد است
که اشک از چه بر من برون آمد است
کجا ایستد از چکیدن سرشک
که این شیشه ها سرنگون آمد است
دل آمد بخود در چه آن زقن
که زندان علاج جنون آمد است
گرفتم حساب جمالش به ماه
رخ او ز صدمه نزون آمد است
کسی برد ازو بوی چون عود سوز
که آنجا به سوز درون آمد است
دهانش به ابرو به نقش من است
چو میمی که در پیش نون آمد است
از قند سخن ساخت حلوا کمال
به بینید باران که چون آمد است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج
چو زلفته بگردن بیارند باج
میارید گو ناز اینجا و حسن
که زیره به کرمان ندارد رواج
مفرح لب تست و بس گره مرا
به سودای خط خشک گردد مزاج
مداوای زاهد چه سود ای حکیم
که شخصیست بس ناخوش و بی علاج
نشد مهر آن لب ازین دل برون
ترشح نفرمود می از زجاج
چه بوسم شب وصل دست رقیب
ندارد غنی با گدا احتیاج
به چشم حقارت مبین در کمال
که آزاده شابت بی تخت و تاج
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۸ - البش جان عاشق هوس میکند
البش جان عاشق هوس میکند
شکر آرزوی مگس می کند
دعا گوی و سپری ز دشنام تو
از حلوای قندی که بس میکند
رود دل در آن زلف ترسان ز چشم
چو شبرو که خوف از عس می کند
نه کس را بر آن در گذارد رقیب
نه او التفاتی بکس میکند
به تیر تو دارد نظر آنکة صید
دوان است و رو باز پس میکند
از سوزم وخت راست هنگامه گرم
چو آتش که گرمی بخس میکند
بگلزار بی یار نالد کمال
چو بلبل که بانگ از قفس می کند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - مرا بی تو از دیده خون می رود
مرا بی تو از دیده خون می رود
ز دل نیز صبر و سکون می رود
دل من در آن کو زبیم بلا
نمیرفت وقتی کنون می رود
چه آهوست چشمت که در پیش او
اگر شیر آبه زبون میرود
نه از زیر کی دل در آن زلف رفت
که در سلسله از جنون میرود
برخسار تو چشم کردیم سرخ
از آن اشک ما لاله گون می رود
دو چشم تو وز هر طرف خالها
به چندین مگس خواب چون می رود
چو شد تشنه زلفت به خون کمال
به چاه ذقن سرنگون می رود
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۷ - حمیدک همی گفت با دوستان
حمیدک همی گفت با دوستان
که ماموش مه پیکر و دوست روست
چو ما گربه ایم ای عزیزان چه عیب
که ما موش را دوست داریم دوست
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۳ - ز ما ای صبا با محمد رسان
ز ما ای صبا با محمد رسان
خدا را درودی که او را سزاست
بگو با درود آنگهش در نهفت
که ای ساز معنی ز طبع تو راست
گرفتم که باشد ترا صد گرفت
بهر یک غزل کاختراعی مراست
نه آخر غریب دیار تواند
ترا با غریبان خصومت چراست
ز بیداد تست اینهمه بر غریب
که شعر من آواره شهرهاست
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۸ - مکن خواجه اصلاح شعر کمال
مکن خواجه اصلاح شعر کمال
قبول از تو و زبنده فرمودن است
که پیش من اصلاح شعری چنین
بگل بیت معمور اندودن است
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۲۱ - یکی شعر سلمان زمن بنده خواست
یکی شعر سلمان زمن بنده خواست
که در دفترم زآن سخن هیچ نیست
بدو گفتم آن گفته های چو آب
کز آن سان دری در عدن هیچ نیست
من از بهر تو مینوشتم و لیک
سخنهای او پیش من هیچ نیست