تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۰ - عمر بر باد می رود بی او
عمر بر باد می رود بی او
کی بود زندگی چنین نیکو
نفسی عمر را غنیمت دان
حاصل عمر خود ز خود می جو
ما چنین مست و عقل مخمور است
گو برو هر چه بایدش می گو
در دلم جز یکی نمی گنجد
غیر آن یک بگو که دیگر کو
گر هزار است و گر هزار هزار
نزد عارف یکیست بی من و تو
احول است آن که یک به دو بیند
تو چو احول نه ای نبینی دو
ذکر سید همیشه این باشد
وحده لا اله الا هو
کی بود زندگی چنین نیکو
نفسی عمر را غنیمت دان
حاصل عمر خود ز خود می جو
ما چنین مست و عقل مخمور است
گو برو هر چه بایدش می گو
در دلم جز یکی نمی گنجد
غیر آن یک بگو که دیگر کو
گر هزار است و گر هزار هزار
نزد عارف یکیست بی من و تو
احول است آن که یک به دو بیند
تو چو احول نه ای نبینی دو
ذکر سید همیشه این باشد
وحده لا اله الا هو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۱ - کهنه است این شراب و جامش نو
کهنه است این شراب و جامش نو
عین هر دو یکی و نامش دو
در دو عالم خدا یکی است یکی
جز یکی در وجود دیگر کو
دو نگویم نه مشرکم حاشا
وحده لا اله الا هو
همه روئی به سوی او دارند
لاجرم جمله را بود یک رو
گاهی آب حباب و گه موج است
گاه در بحر و گه بود در جو
هر چه محبوب می کند بد نیست
همه افعال او بود نیکو
همه ممنون نعمت اللهیم
نعمت الله از همه می جو
عین هر دو یکی و نامش دو
در دو عالم خدا یکی است یکی
جز یکی در وجود دیگر کو
دو نگویم نه مشرکم حاشا
وحده لا اله الا هو
همه روئی به سوی او دارند
لاجرم جمله را بود یک رو
گاهی آب حباب و گه موج است
گاه در بحر و گه بود در جو
هر چه محبوب می کند بد نیست
همه افعال او بود نیکو
همه ممنون نعمت اللهیم
نعمت الله از همه می جو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۴ - جز یکی نیست در جهان دو مگو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۵ - ما خیالیم در حقیقت او
ما خیالیم در حقیقت او
جز یکی در وجود دیگر کو
عاشق و رند و مست و قلاشیم
برو ای عقل و هر چه خواهی گو
عقل با عشق آشنا نشود
همدم ترک کی شود هندو
با دو رو او یگانه کی باشد
باش با عاشقان او یک رو
یک سر مو ز ما نخواهی یافت
تا ز تو باقی است یک سر مو
می وحدت ز جام کثرت نوش
گنج معنی ز گنج صورت جو
طالب ذوق نعمت الله شو
که همه یافتند ذوق از او
جز یکی در وجود دیگر کو
عاشق و رند و مست و قلاشیم
برو ای عقل و هر چه خواهی گو
عقل با عشق آشنا نشود
همدم ترک کی شود هندو
با دو رو او یگانه کی باشد
باش با عاشقان او یک رو
یک سر مو ز ما نخواهی یافت
تا ز تو باقی است یک سر مو
می وحدت ز جام کثرت نوش
گنج معنی ز گنج صورت جو
طالب ذوق نعمت الله شو
که همه یافتند ذوق از او
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۶ - هرچه گوئی به عشق او می گو
هرچه گوئی به عشق او می گو
حضرت او ز حضرتش می جو
گر به یک دم تو را دهد صد جام
نوش می کن روان دگر می پو
جامهٔ پاک اگر طلب داری
خرقهٔ خود به آب می می شو
جام گیتی نما به دست آور
تا ببینی به نور او آن رو
تو حبابی و غرقه در دریا
در پی آب می روی هر سو
نبود این ظهور او بی تا
خود نباشد وجود ما بی او
گیسوی سیدم نخواهی یافت
تا حجابت بود سر یک مو
حضرت او ز حضرتش می جو
گر به یک دم تو را دهد صد جام
نوش می کن روان دگر می پو
جامهٔ پاک اگر طلب داری
خرقهٔ خود به آب می می شو
جام گیتی نما به دست آور
تا ببینی به نور او آن رو
تو حبابی و غرقه در دریا
در پی آب می روی هر سو
نبود این ظهور او بی تا
خود نباشد وجود ما بی او
گیسوی سیدم نخواهی یافت
تا حجابت بود سر یک مو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۷۷ - عارفانه بیا و خوش می گو
عارفانه بیا و خوش می گو
وحده لا اله الا هو
ذکر مستانه می کنم شب و روز
تو ز من بشنوی و من از او
همه عشق است و ما در او غرقیم
عین ما را به عین ما می جو
باش با عاشقان او یک روی
خوش بگو لا اله الا هو
در دو آئینه رو نمود یکی
آن یکی باشد و نماید دو
غیر او نیست در وجود ای دوست
ور تو گوئی که هست غیری کو
این چنین گفته های مستانه
بشنو از من که گفته ام نیکو
خرقهٔ پاک اگر هوس داری
جامهٔ خود تو از خودی می شو
نعمت الله یکی است در عالم
فارغ است از خیال عقل دو رو
وحده لا اله الا هو
ذکر مستانه می کنم شب و روز
تو ز من بشنوی و من از او
همه عشق است و ما در او غرقیم
عین ما را به عین ما می جو
باش با عاشقان او یک روی
خوش بگو لا اله الا هو
در دو آئینه رو نمود یکی
آن یکی باشد و نماید دو
غیر او نیست در وجود ای دوست
ور تو گوئی که هست غیری کو
این چنین گفته های مستانه
بشنو از من که گفته ام نیکو
خرقهٔ پاک اگر هوس داری
جامهٔ خود تو از خودی می شو
نعمت الله یکی است در عالم
فارغ است از خیال عقل دو رو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۸۱ - رند و جام شراب خوش خوش بو
رند و جام شراب خوش خوش بو
وقت مست خراب خوش خوش بو
یار چون بی حجاب رو بنمود
شاهد بی حجاب خوش خوش بو
نور او آفتاب تابان است
دیدن آفتاب خوش خوش بو
چشمهٔ چشم ما پر از آب است
چشمهٔ پر ز آب خوش خوش بو
گر خیالش به خواب بتوان دید
هر که بیند به خواب خوش خوش بو
گل بگیر و گلاب از او بستان
زان که بوی گلاب خوش خوش بو
خوش بود شعر سید از سر ذوق
هر که گوید جواب خوش خوش بو
وقت مست خراب خوش خوش بو
یار چون بی حجاب رو بنمود
شاهد بی حجاب خوش خوش بو
نور او آفتاب تابان است
دیدن آفتاب خوش خوش بو
چشمهٔ چشم ما پر از آب است
چشمهٔ پر ز آب خوش خوش بو
گر خیالش به خواب بتوان دید
هر که بیند به خواب خوش خوش بو
گل بگیر و گلاب از او بستان
زان که بوی گلاب خوش خوش بو
خوش بود شعر سید از سر ذوق
هر که گوید جواب خوش خوش بو
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۱ - عقل در کوی عشق سرگشته
عقل در کوی عشق سرگشته
چون گدائیست در به در گشته
خبری یافته ز میخانه
زان خبر مست و بی خبر گشته
دیده نقش خیال او دیده
آب از آن روش در نظر گشته
همچو پرگار گرد نقطهٔ دل
سالها جان ما به سر گشته
از می و جام با خبر باشد
هر که چون ما به بحر و بر گشته
ساغر می مدام می نوشتم
لاجرم حال ما دگر گشته
هر که گشته غلام سید ما
در همه جای معتبر گشته
چون گدائیست در به در گشته
خبری یافته ز میخانه
زان خبر مست و بی خبر گشته
دیده نقش خیال او دیده
آب از آن روش در نظر گشته
همچو پرگار گرد نقطهٔ دل
سالها جان ما به سر گشته
از می و جام با خبر باشد
هر که چون ما به بحر و بر گشته
ساغر می مدام می نوشتم
لاجرم حال ما دگر گشته
هر که گشته غلام سید ما
در همه جای معتبر گشته
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۶ - همچو ما کیست در جهان تشنه
همچو ما کیست در جهان تشنه
بحر جودیم و همچنان تشنه
عین آب حیات چشمهٔ ماست
چشمه در چشم ما به جان تشنه
می رود آب چشم ما هر سو
ما به هر سو شده روان تشنه
خوش کناری پرآب و دیدهٔ ماست
ما فتاده در این میان تشنه
همه عالم گرفته آب زلال
حیف باشد که تشنگان تشنه
آب دریا و تشنه مستسقی
می خورد آب ناتوان تشنه
سخن سید است آب حیات
خضر وقت امان به آن تشنه
بحر جودیم و همچنان تشنه
عین آب حیات چشمهٔ ماست
چشمه در چشم ما به جان تشنه
می رود آب چشم ما هر سو
ما به هر سو شده روان تشنه
خوش کناری پرآب و دیدهٔ ماست
ما فتاده در این میان تشنه
همه عالم گرفته آب زلال
حیف باشد که تشنگان تشنه
آب دریا و تشنه مستسقی
می خورد آب ناتوان تشنه
سخن سید است آب حیات
خضر وقت امان به آن تشنه
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۰۲ - عشق را خود حجاب باشد نه
عشق را خود حجاب باشد نه
غیر او در حساب باشد نه
می عشق است و جام او عالم
مثل این می شراب باشد نه
در گلستان گلی که می چینی
ورقش بی گلاب باشد نه
سایه و آفتاب را دریاب
سایه بی آفتاب باشد نه
به جز از جام می که نوش کنیم
به ازین خود ثواب باشد نه
نقش غیری خیال اگر بندی
جز خیالی به خواب باشد نه
در خرابات همچو سید ما
رند مست خراب باشد نه
غیر او در حساب باشد نه
می عشق است و جام او عالم
مثل این می شراب باشد نه
در گلستان گلی که می چینی
ورقش بی گلاب باشد نه
سایه و آفتاب را دریاب
سایه بی آفتاب باشد نه
به جز از جام می که نوش کنیم
به ازین خود ثواب باشد نه
نقش غیری خیال اگر بندی
جز خیالی به خواب باشد نه
در خرابات همچو سید ما
رند مست خراب باشد نه
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۰۴ - جان ز جانان دریغ دارم نه
جان ز جانان دریغ دارم نه
دل به غیری دگر گذارم نه
هر چه دارم امانت عشق است
جز بدان حضرتش سپارم نه
در خرابات همدم جامم
هیچ همدم چو جام دارم نه
ساقیم او و می محبت او
دست از می خوری بدارم نه
دیده روشن به نور طلعت اوست
غیر او در نظر نگارم نه
به جز از تخم دوستی تخمی
در زمین دلم بکارم نه
نفسی بی هوای سید خویش
در همه عمر خود برآرم نه
دل به غیری دگر گذارم نه
هر چه دارم امانت عشق است
جز بدان حضرتش سپارم نه
در خرابات همدم جامم
هیچ همدم چو جام دارم نه
ساقیم او و می محبت او
دست از می خوری بدارم نه
دیده روشن به نور طلعت اوست
غیر او در نظر نگارم نه
به جز از تخم دوستی تخمی
در زمین دلم بکارم نه
نفسی بی هوای سید خویش
در همه عمر خود برآرم نه
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۰۶ - دیده تا نور روی او دیده
دیده تا نور روی او دیده
هرچه دیده همه نکو دیده
زلف و رویش به همدگر نگرد
کفر و اسلام مو به مو دیده
چشم دریادلی است دیدهٔ ما
در نظر آب سو به سو دیده
دیدهٔ ما یکی یکی بیند
گر چه احول یکی به دو دیده
دیده در آینه نگاهی کرد
جان و جانانه روبرو دیده
چند گوئی که من نمی بینم
روشنست آفتاب کو دیده
نعمت الله نظر از او دارد
نور او را به نور او دیده
هرچه دیده همه نکو دیده
زلف و رویش به همدگر نگرد
کفر و اسلام مو به مو دیده
چشم دریادلی است دیدهٔ ما
در نظر آب سو به سو دیده
دیدهٔ ما یکی یکی بیند
گر چه احول یکی به دو دیده
دیده در آینه نگاهی کرد
جان و جانانه روبرو دیده
چند گوئی که من نمی بینم
روشنست آفتاب کو دیده
نعمت الله نظر از او دارد
نور او را به نور او دیده
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۰۸ - می نگارد نگار بر دیده
می نگارد نگار بر دیده
می نماید چو نور در دیده
نور روئی که چشم سر بیند
دیدهٔ ما به چشم سر دیده
هر که بیند به عین ما ، ما را
صدف و بحر و هم گهر دیده
جام می هر که دیده رندانه
هست سیاح بحر و بر دیده
دیده هر ذره ای که می بیند
آفتابیست در قمر دیده
دیده دیده به نور او او را
این نظر دیده ز آن نظر دیده
هرکه او نور نعمت الله دید
جان و جانان به همدگر دیده
می نماید چو نور در دیده
نور روئی که چشم سر بیند
دیدهٔ ما به چشم سر دیده
هر که بیند به عین ما ، ما را
صدف و بحر و هم گهر دیده
جام می هر که دیده رندانه
هست سیاح بحر و بر دیده
دیده هر ذره ای که می بیند
آفتابیست در قمر دیده
دیده دیده به نور او او را
این نظر دیده ز آن نظر دیده
هرکه او نور نعمت الله دید
جان و جانان به همدگر دیده
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۳۶ - به خدا تا ز خود شدم آگاه
به خدا تا ز خود شدم آگاه
بی خدا نیستم دمی والله
گرد کنج خراب می گشتیم
تا به گنجی فرو شدم ناگاه
یوسف جان نازنین تنم
سوی مصر دل آمد از تک چاه
مهر عشقش چو رو نمود به من
گرچه بودم هلال گشتم ماه
نور ظاهر شد و نماند ظلام
گشت فانی غلام و باقی شاه
چون همه اوست غیر او کس نیست
گفته ام لا اله الا الله
لاجرم سید وجود خودم
نعمت اللهم وز خود آگاه
بی خدا نیستم دمی والله
گرد کنج خراب می گشتیم
تا به گنجی فرو شدم ناگاه
یوسف جان نازنین تنم
سوی مصر دل آمد از تک چاه
مهر عشقش چو رو نمود به من
گرچه بودم هلال گشتم ماه
نور ظاهر شد و نماند ظلام
گشت فانی غلام و باقی شاه
چون همه اوست غیر او کس نیست
گفته ام لا اله الا الله
لاجرم سید وجود خودم
نعمت اللهم وز خود آگاه
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۳۹ - صورتا چاکر است و معنی شاه
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۴۳ - برو ای عقل و پند مست مده
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۴۴ - دامن عاشقان ز دست مده
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۵۰ - دولتت را که هست پاینده
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۵۱ - گر به خانه روی و در بندی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۴ - عالمی صورتست و او معنی
عالمی صورتست و او معنی
صورتی بس خوش و نکو معنی
صورت ار صدهزار می بینی
جز یکی را دگر مگو معنی
زلف هر صورتی که می گوئیم
می شماریم مو به مو معنی
ما ز ما عین آب می جوئیم
آب را دیده سو به سو معنی
خوش حبابی برآب در دورست
جام صورت بود در او معنی
مرد صورت پرست می گوید
همه خود صورتست کو معنی
نعمت الله را اگر یابی
دامنش گیر از او بجو معنی
صورتی بس خوش و نکو معنی
صورت ار صدهزار می بینی
جز یکی را دگر مگو معنی
زلف هر صورتی که می گوئیم
می شماریم مو به مو معنی
ما ز ما عین آب می جوئیم
آب را دیده سو به سو معنی
خوش حبابی برآب در دورست
جام صورت بود در او معنی
مرد صورت پرست می گوید
همه خود صورتست کو معنی
نعمت الله را اگر یابی
دامنش گیر از او بجو معنی