تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۵ - شاه عالم گداست تا دانی
شاه عالم گداست تا دانی
این گدا پادشاست تا دانی
هر خیالی که نقش می بندی
مظهر حسن ماست تا دانی
در محیطی که نیست پایانش
جان ما آشناست تا دانی
دل مجنون به عاشقی لیلی
مبتلای بلاست تا دانی
دُرد دردش بنوش خوش می باش
که تو را این دواست تا دانی
آفتابی و سایهٔ عالم
مر ترا در قفاست تا دانی
نعمت الله به خلق بنماید
هر چه لطف خداست تا دانی
این گدا پادشاست تا دانی
هر خیالی که نقش می بندی
مظهر حسن ماست تا دانی
در محیطی که نیست پایانش
جان ما آشناست تا دانی
دل مجنون به عاشقی لیلی
مبتلای بلاست تا دانی
دُرد دردش بنوش خوش می باش
که تو را این دواست تا دانی
آفتابی و سایهٔ عالم
مر ترا در قفاست تا دانی
نعمت الله به خلق بنماید
هر چه لطف خداست تا دانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۶ - غیر حق باطلست تا دانی
غیر حق باطلست تا دانی
عقل از این غافل است تا دانی
موج بحریم و عین ما آبست
عالمش ساحلست تا دانی
هر که عالم نشد به علم رسول
به خدا جاهلست تادانی
آنکه دانست این سخن به تمام
بندهٔ کاملست تا دانی
هر تجلی که بر دلت آید
از خدا نازل است تا دانی
هر که غیر از خداست ای درویش
همه بی حاصل است تا دانی
کشتهٔ عشق و زنده ام جاوید
سیدم قاتل است تا دانی
عقل از این غافل است تا دانی
موج بحریم و عین ما آبست
عالمش ساحلست تا دانی
هر که عالم نشد به علم رسول
به خدا جاهلست تادانی
آنکه دانست این سخن به تمام
بندهٔ کاملست تا دانی
هر تجلی که بر دلت آید
از خدا نازل است تا دانی
هر که غیر از خداست ای درویش
همه بی حاصل است تا دانی
کشتهٔ عشق و زنده ام جاوید
سیدم قاتل است تا دانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۷ - همه تقدیر اوست تا دانی
همه تقدیر اوست تا دانی
همه زان رو نکوست تا دانی
جسم و جان را به همدگر می بین
بنگر آن مغز و پوست تا دانی
گفتهٔ عاشقان به جان بشنو
غیر این گفتگوست تا دانی
آب باشد یکی و ظرف بسی
گر چه مشک و سبوست تا دانی
با تو گر ماجرا همی دادم
غرضم شستشوست تا دانی
جام گیتی نماست در نظرم
جسم و جان روبروست تا دانی
نعت الله که نور دیدهٔ ماست
مظهر لطف اوست تا دانی
همه زان رو نکوست تا دانی
جسم و جان را به همدگر می بین
بنگر آن مغز و پوست تا دانی
گفتهٔ عاشقان به جان بشنو
غیر این گفتگوست تا دانی
آب باشد یکی و ظرف بسی
گر چه مشک و سبوست تا دانی
با تو گر ماجرا همی دادم
غرضم شستشوست تا دانی
جام گیتی نماست در نظرم
جسم و جان روبروست تا دانی
نعت الله که نور دیدهٔ ماست
مظهر لطف اوست تا دانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۹ - در وجود او یکی است تا دانی
در وجود او یکی است تا دانی
آن یکی بی شکی است تا دانی
جز یکی نیست پادشاه وجود
گر چه شکرلکی است تا دانی
هر سپاهی ز لشکر سلطان
شاه و خانی یکی است تا دانی
گر بیابی هزار موج حباب
عین ایشان یکی است تا دانی
عقل در بارگاه حضرت عشق
به مثل دلقکی است تا دانی
با محیطی که ما در آن غرقیم
هفت بحر اندکی است تا دانی
هر که داند که ما چه می گوئیم
یارکی زیرکی است تا دانی
نعمت الله که میرمستان است
ساقی نیککی است تا دانی
میر میران به نزد سید ما
میرک خُردکی است تا دانی
آن یکی بی شکی است تا دانی
جز یکی نیست پادشاه وجود
گر چه شکرلکی است تا دانی
هر سپاهی ز لشکر سلطان
شاه و خانی یکی است تا دانی
گر بیابی هزار موج حباب
عین ایشان یکی است تا دانی
عقل در بارگاه حضرت عشق
به مثل دلقکی است تا دانی
با محیطی که ما در آن غرقیم
هفت بحر اندکی است تا دانی
هر که داند که ما چه می گوئیم
یارکی زیرکی است تا دانی
نعمت الله که میرمستان است
ساقی نیککی است تا دانی
میر میران به نزد سید ما
میرک خُردکی است تا دانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۰ - همه عین همند تا دانی
همه عین همند تا دانی
همه جام جمند تا دانی
باده نوشان که همدم مایند
عاشق بی غمند تا دانی
هفت دریا به پیش دیدهٔ ما
به مثل شبنمند تا دانی
نازنینان و سرو بالایان
در چمن می چمند تا دانی
بندگان جناب سید ما
در حرم محرمند تا دانی
رند و ساقی یکی است دریابش
جام و می همدمند تا دانی
گرچه بسیار عاشقان باشند
همچو سید کم اَند تا دانی
همه جام جمند تا دانی
باده نوشان که همدم مایند
عاشق بی غمند تا دانی
هفت دریا به پیش دیدهٔ ما
به مثل شبنمند تا دانی
نازنینان و سرو بالایان
در چمن می چمند تا دانی
بندگان جناب سید ما
در حرم محرمند تا دانی
رند و ساقی یکی است دریابش
جام و می همدمند تا دانی
گرچه بسیار عاشقان باشند
همچو سید کم اَند تا دانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۵ - نعمت الله نمی شود فانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۶ - حرف جام شراب اگر دانی
حرف جام شراب اگر دانی
نسخهٔ جسم و روح برخوانی
صورتا ساغری و معنی می
ظاهراً این و باطناً آنی
عشق و معشوق و عاشق خویشی
دل و دلدار و جان و جانانی
چون سر زلف او پریشان شو
جمع می باش از پریشانی
در نظر نور دیدهٔ خلقی
گرچه از نور دیده پنهانی
هر چه خواهی ز خود طلب می کن
که توئی هر چه خواهی ار دانی
شادی روی نعمت الله نوش
می وحدت ز جام سبحانی
نسخهٔ جسم و روح برخوانی
صورتا ساغری و معنی می
ظاهراً این و باطناً آنی
عشق و معشوق و عاشق خویشی
دل و دلدار و جان و جانانی
چون سر زلف او پریشان شو
جمع می باش از پریشانی
در نظر نور دیدهٔ خلقی
گرچه از نور دیده پنهانی
هر چه خواهی ز خود طلب می کن
که توئی هر چه خواهی ار دانی
شادی روی نعمت الله نوش
می وحدت ز جام سبحانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - گر چه آب حیات را مانی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸۲ - هر زمان خاطر مرا شکنی
هر زمان خاطر مرا شکنی
عهد بندی و باز واشکنی
مشکن آن زلف پرشکن که دلم
بشکند چون تو زلف را شکنی
مهر مهرت نهاده ام بر دل
حیف باشد که از جفا شکنی
ما به عهدت درست جانبازیم
گرچه تو قول و عهد ما شکنی
چون مراد تو دل شکستن ماست
دل به تو داده ایم تا شکنی
سر ما آستانهٔ در تو
گر به صد پاره بارها شکنی
نعمت الله شکستهٔ عشق است
بیگناهی دلش چرا شکنی
عهد بندی و باز واشکنی
مشکن آن زلف پرشکن که دلم
بشکند چون تو زلف را شکنی
مهر مهرت نهاده ام بر دل
حیف باشد که از جفا شکنی
ما به عهدت درست جانبازیم
گرچه تو قول و عهد ما شکنی
چون مراد تو دل شکستن ماست
دل به تو داده ایم تا شکنی
سر ما آستانهٔ در تو
گر به صد پاره بارها شکنی
نعمت الله شکستهٔ عشق است
بیگناهی دلش چرا شکنی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸۹ - خبری گر ز حال ما یابی
خبری گر ز حال ما یابی
عمر گم کرده باز وایابی
دُرد دردش چو صاف درمان نوش
که از آن درد دل دوا یابی
باش با جام می دمی همدم
به از این همدمی کجا یابی
کشتهٔ عشق زنده و جاوید
رو فنا شو که تا بقا یابی
خوش بود گر چو ما در این دریا
عین ما را به عین ما یابی
همچو ما گر گدای سلطانی
پادشاهی چو این گدا یابی
نعمت الله را به دست آور
تا همه نعمت خدا یابی
عمر گم کرده باز وایابی
دُرد دردش چو صاف درمان نوش
که از آن درد دل دوا یابی
باش با جام می دمی همدم
به از این همدمی کجا یابی
کشتهٔ عشق زنده و جاوید
رو فنا شو که تا بقا یابی
خوش بود گر چو ما در این دریا
عین ما را به عین ما یابی
همچو ما گر گدای سلطانی
پادشاهی چو این گدا یابی
نعمت الله را به دست آور
تا همه نعمت خدا یابی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۹۰ - گر ز صاحبنظر نظر یابی
گر ز صاحبنظر نظر یابی
نور او نور هر بصر یابی
ور درآئی به بحر ما با ما
بحر ما را پر از گهر یابی
ظاهر و باطنش نکو دریاب
مظهر و مظهرات اگر یابی
جام گیتی نما به دست آور
آفتابست و در قمر یابی
رند مستی مجو ز مخموری
که ز سوداش دردسر یابی
گذری گر کنی به میخانه
عالمی مست و بی خبر یابی
در خرابات اگر نهی قدمی
حال سید به ذوق دریابی
نور او نور هر بصر یابی
ور درآئی به بحر ما با ما
بحر ما را پر از گهر یابی
ظاهر و باطنش نکو دریاب
مظهر و مظهرات اگر یابی
جام گیتی نما به دست آور
آفتابست و در قمر یابی
رند مستی مجو ز مخموری
که ز سوداش دردسر یابی
گذری گر کنی به میخانه
عالمی مست و بی خبر یابی
در خرابات اگر نهی قدمی
حال سید به ذوق دریابی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۹۳ - هنر از بی هنر چه می پرسی
هنر از بی هنر چه می پرسی
ذوق عیسی ز خر چه می پرسی
نور خورشید را به او می بین
آفتاب از قمر چه می پرسی
لیس فی الدار غیره دیار
غیر او ای پسر چه می پرسی
لب او بوسه ده شکر آن است
با لبش از شکر چه می پرسی
عشق مست است و عقل مخمور است
خبر از بی خبر چه می پرسی
خیر وشر را به این و آن بگذار
قصهٔ خیر و شر چه می پرسی
نعمت الله بگو چه می گوئی
هست حال این دگر چه می پرسی
ذوق عیسی ز خر چه می پرسی
نور خورشید را به او می بین
آفتاب از قمر چه می پرسی
لیس فی الدار غیره دیار
غیر او ای پسر چه می پرسی
لب او بوسه ده شکر آن است
با لبش از شکر چه می پرسی
عشق مست است و عقل مخمور است
خبر از بی خبر چه می پرسی
خیر وشر را به این و آن بگذار
قصهٔ خیر و شر چه می پرسی
نعمت الله بگو چه می گوئی
هست حال این دگر چه می پرسی
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰۱ - گذری کن به سوی ما گذری
گذری کن به سوی ما گذری
نظری کن به حال ما نظری
بر در می فروش معتکفیم
خوش مقامی شریف و نیک دری
لیس فی الدار غیره دیار
نیست جز وی در این سرا دگری
آتشی در دل است و جان سوزد
دم گرمم کند از او اثری
رند مستیم و بی خبر ز جهان
که رساند به بی خبر خبری
با من از حور و از بهشت مگو
چه کنم بوستان مختصری
بندهٔ سید خراباتیم
شدم از بندگیش معتبری
نظری کن به حال ما نظری
بر در می فروش معتکفیم
خوش مقامی شریف و نیک دری
لیس فی الدار غیره دیار
نیست جز وی در این سرا دگری
آتشی در دل است و جان سوزد
دم گرمم کند از او اثری
رند مستیم و بی خبر ز جهان
که رساند به بی خبر خبری
با من از حور و از بهشت مگو
چه کنم بوستان مختصری
بندهٔ سید خراباتیم
شدم از بندگیش معتبری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰۳ - گر چه میری در این جهان میری
گر چه میری در این جهان میری
چون رسد وقت ناگهان میری
آب سر چشمهٔ حیات بنوش
تا نمانند این و آن میری
خوش کناری بگیر ازین عالم
پیش از آن دم که در میان میری
زندهٔ جاودان توانی بود
گر تو در پای عاشقان میری
هر که مُرد او دگر نخواهد مُرد
ور نمیری چو دیگران میری
زنده دل باش و جان به جانان ده
گرنخواهی که جاودان میری
نعمت الله به ذوق جان بسپرد
تو چنان رو که همچنان میری
چون رسد وقت ناگهان میری
آب سر چشمهٔ حیات بنوش
تا نمانند این و آن میری
خوش کناری بگیر ازین عالم
پیش از آن دم که در میان میری
زندهٔ جاودان توانی بود
گر تو در پای عاشقان میری
هر که مُرد او دگر نخواهد مُرد
ور نمیری چو دیگران میری
زنده دل باش و جان به جانان ده
گرنخواهی که جاودان میری
نعمت الله به ذوق جان بسپرد
تو چنان رو که همچنان میری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰۶ - جام ساقی پر مئی آری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰۷ - عشق جانان اگر به جان داری
عشق جانان اگر به جان داری
حاصل عمر جاودان داری
مهر پاک است و مهر آل عبا
خوش نشانیست گر نشان داری
آفتابیست نور او پیدا
نتوانی که آن نهان داری
عقل بگذار و عاشقانه بیا
میل اگر سوی عاشقان داری
گر نداری تو آن نداری هیچ
همه داری اگر تو آن داری
آن میان در کنار اگر خواهی
بنهی هر چه در میان داری
خوش حضوریست صحبت سید
بهتر از لذت جهان داری
حاصل عمر جاودان داری
مهر پاک است و مهر آل عبا
خوش نشانیست گر نشان داری
آفتابیست نور او پیدا
نتوانی که آن نهان داری
عقل بگذار و عاشقانه بیا
میل اگر سوی عاشقان داری
گر نداری تو آن نداری هیچ
همه داری اگر تو آن داری
آن میان در کنار اگر خواهی
بنهی هر چه در میان داری
خوش حضوریست صحبت سید
بهتر از لذت جهان داری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰۹ - یار با ما نمی کنی یاری
یار با ما نمی کنی یاری
جورها می کنی به سر باری
به غم ما اگر تو دلشادی
بعد از این کار ما و غمخواری
بر سر خاک هر شبی تا روز
منم و آب چشم بیداری
دل به آزار پرده باز آر
که نه اینست شرط دلداری
رحمتی کن دگر میازارم
تا کی آزاریم بدین زاری
دل و دین ، چشم و زلف تو بردند
این به عیاری آن به طراری
دل سید که برده ای جانا
زینهارش نکو نگه داری
جورها می کنی به سر باری
به غم ما اگر تو دلشادی
بعد از این کار ما و غمخواری
بر سر خاک هر شبی تا روز
منم و آب چشم بیداری
دل به آزار پرده باز آر
که نه اینست شرط دلداری
رحمتی کن دگر میازارم
تا کی آزاریم بدین زاری
دل و دین ، چشم و زلف تو بردند
این به عیاری آن به طراری
دل سید که برده ای جانا
زینهارش نکو نگه داری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۱۰ - تخم نیک و بدی که می کاری
تخم نیک و بدی که می کاری
هر چه کاری بدان که برداری
بار یاری اگر کنی ای یار
شاید ار تخم دوستی کاری
از بدی هیچ سود نتوان یافت
خود زیان نیست در نکوکاری
دل میازار و دل به دست آور
گوش کن این نصیحت از یاری
دل تو هیچکس نیازارد
گر دل هیچکس نیازاری
ما چنین مست و تو چنان مخمور
در چه اندیشه ای چه پنداری
نعمت الله برای دل بردن
سر برآورده است عیاری
هر چه کاری بدان که برداری
بار یاری اگر کنی ای یار
شاید ار تخم دوستی کاری
از بدی هیچ سود نتوان یافت
خود زیان نیست در نکوکاری
دل میازار و دل به دست آور
گوش کن این نصیحت از یاری
دل تو هیچکس نیازارد
گر دل هیچکس نیازاری
ما چنین مست و تو چنان مخمور
در چه اندیشه ای چه پنداری
نعمت الله برای دل بردن
سر برآورده است عیاری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۱۱ - سخن یار بشنو از یاری
سخن یار بشنو از یاری
تخم نیکی بکار اگر کاری
بد مکن ای عزیز نیک اندیش
تا نیابی جزای خود خواری
حضرت حق کجا بود راضی
که دل بنده اش بیازاری
دیگران بار تو کشند به دوش
گر کشی بار حضرت باری
گر ببینی جمال او باری
نقش عالم خیال پنداری
جام می را بگیر و خوش می نوش
گر هوائی به ذوق ما داری
سید و بنده را به هم بینی
نعمت الله اگر به دست آری
تخم نیکی بکار اگر کاری
بد مکن ای عزیز نیک اندیش
تا نیابی جزای خود خواری
حضرت حق کجا بود راضی
که دل بنده اش بیازاری
دیگران بار تو کشند به دوش
گر کشی بار حضرت باری
گر ببینی جمال او باری
نقش عالم خیال پنداری
جام می را بگیر و خوش می نوش
گر هوائی به ذوق ما داری
سید و بنده را به هم بینی
نعمت الله اگر به دست آری
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۱۳ - عمر ضایع مکن به بیکاری
عمر ضایع مکن به بیکاری
عمر آور حیل چه می آری
مو به مویت حساب خواهد بود
در چه اندیشه ای چه پنداری
تخم نیکی بکار و بد بگذار
نیک و بدکاری آنچه پنداری
تو که در خواب غفلتی دایم
چه شناسی حضور بیداری
درد آزار اگر بدانی تو
خاطر پشه ای نیازاری
طالب ذوق عاشقان باشی
گر نصیبی ز عاشقان داری
کار ما بندگیست ای سید
عمر ضایع مکن به بیکاری
عمر آور حیل چه می آری
مو به مویت حساب خواهد بود
در چه اندیشه ای چه پنداری
تخم نیکی بکار و بد بگذار
نیک و بدکاری آنچه پنداری
تو که در خواب غفلتی دایم
چه شناسی حضور بیداری
درد آزار اگر بدانی تو
خاطر پشه ای نیازاری
طالب ذوق عاشقان باشی
گر نصیبی ز عاشقان داری
کار ما بندگیست ای سید
عمر ضایع مکن به بیکاری