تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۶۶ - بهار مژدهٔ نو داد فکر باده کنید
بهار مژدهٔ نو داد فکر باده کنید
ز عمر خویش درتن فصل استفاده کنید
خورید باده‌، مدارید غصهٔ کم و بیش
که غصه کم شود ار باده را زیاده کنید
مناسب است به شکرانهٔ مقام رفیع
گر التفات به یاران اوفتاده کنید
به باد رفت سرشمع وهمچنان می گفت
که فکر مردم هستی به باد داده کنید
صبا بگو به رقیبان که آسمان نگذاشت
که بیش ازین به من بینوا افاده کنید
هجوم عام به قتل بهار نیست ضرور
که خود به قتلگه آید اگر اراده کنید
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۲ - کسی که افسر همت نهاد بر سر خویش
کسی که افسر همت نهاد بر سر خویش
به دست کس ندهد اختیار کشور خویش
بگو به سفله که در دست اجنبی ندهد
کسی که نان پدر خورده‌، دست مادر خویش
چه غم عقیدهٔ ما را اگر به قول سفیه
کسی به کشور خود گرد کرده لشگر خویش
در آب و خاک و هواهای خویش آزادیم
رقیب گو بگدازد میان آذر خویش
حقوق نفت شمال و جنوب خاصهٔ ماست
بگو به خصم بسوزان به نفت پیکر خویش
ز من بهار بگو با برادران حسود
به رایگان نفروشد کسی برادر خویش
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۳ - مکن تو با دل من بیش از این به جورسلوک
مکن تو با دل من بیش از این به جورسلوک
که ملک زیر و زبر می‌شود ز جور ملوک
لبت به نغمهٔ جان‌بخش چون مسیحا، جان
دهد به پیکر بی‌روح مردم مفلوک
وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم
به حکم آن که بتان مالکند و ما مملوک
کند قمر به رخت سجده‌؟ این بود معلوم
رسد به نور رخت زهره‌؟ این بود مشکوک
بهار شاهد من در کمال حسن بود
چوآیت و دگران چون قبالهٔ محکوک
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۴ - اگرچه بسته قضا دست نوبهار امسال
اگرچه بسته قضا دست نوبهار امسال
بدین خوشیم که خُرّم بود بهار امسال
سزد که خلق نکوتر ز سال پار شوند
که نوبهار نکوتر بود ز پار امسال
نگار، پار سر قتل و جنگ و غارت داشت
ولی به صلح و صفاییم امیدوار امسال
ز کارزار عدو، پار کار ما شد زار
خدا کند که ‌شود کار خصم زار امسال
به حال زار فقیران کنید رحم که کرد
به حال زار شما رحم‌، روزگار امسال
در نشاط و طرب بازکن پیاله بنوش
که باز شد در الطاف کردگار امسال
به شادمانی قلب پریش هموطنان
نوید فتح و ظفر می‌دهد بهار امسال
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۷ - منم که خط غلامی دهم به نیم ‌سلام
منم که خط غلامی دهم به نیم ‌سلام
دل من است که قانع شود به یک پیغام
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست
همان‌ خوش است که در عشق بگذرد ایام
من آن مقام بلند ازکجا بدست آرم
که عاشقانه بیایم در آن بلند مقام
من آن نی‌ام که هلال از تمام نشناسم
مه‌ دو هفته هلال‌ است و عارض تو تمام
چراغ وصل بیفروزو حجره روشن کن
که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند
که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام
به‌نام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت
اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام
بهار باشد و بس آن که در ارادت دوست
کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۸۱ - ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم
ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم
ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
ز عشق دست کشیدیم و بهر کشتن خویش
به پایمردی اغیار دسته دسته شدیم
خراب گشت وطنخواهی از من و تو بلی
میان میوهٔ شیرین زمخت هسته شدیم
سری به‌دست شمال و سری به دست جنوب
بسان رشته در این کشمکش گسسته شدیم
چو رشته‌ای که به جهد از میان گسسته شود
جدا شدیم زخوبش و به غیر بسته شدیم
ز بی‌حیایی اغیار و بی‌وفایی یار
به جان دوست که یکباره دل‌شکسته شدیم
من و بهار به نیروی عشق ازین غرقاب
بساط خویش کشیدیم و فر خجسته شدیم
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۸۳ - منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن
منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن
ندانم اینکه چه افتاده عشق را با من
بلی هر آنکو عشق بتانش چیره شود
شگفت نیست گر آید نزار و پیر و کهن
ز رنج و درد چنان شد تنم که گر بینی
گمان بری که سرشته ز رنج و دردم تن
مرا ز عشق که بر اهرمن نصیب مباد
سیه‌ تر آمده گیتی ز جان اهریمن
چو تفته آهن‌، دل در برم از آن بگداخت
که یار را به‌ بر اندر دلی است چون آهن
تنم بکاست از آنگه که عشق ورزبدم
بلی بکاهد مردم ز عشق ورزبدن
ازآن زمان که مرا عشق زد به دامان دست
همی فشانم خون از دو دیده بر دامن
دلم بیفسرد از جور یار و درد فراق
تنم بفرسود از گردش دی و بهمن
سخن ز عشق به کس گرچه می‌نگویم لیک
شرار عشق پدید آیدم ز سوز سخن
هوای یارم آمیخته است با رگ و پوست
چو رنگ و بوی نهفته به لاله و لادن
مرا رسید ز عشق آنچه ز آتش اندر عود
مرا مبین‌، که همه اوست اینکه بینی من
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۹۱ - علی‌الصباح که بر طره‌ات زنی شانه
علی‌الصباح که بر طره‌ات زنی شانه
هزار نافه گشایی میان کاشانه
گر از بهشت گریزدکسی رواست بسی
که هست چون‌توبهشتی رخیش‌ درخانه
کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من
برآن که از غم عشق تو نیست دیوانه
کجا برون روی ای مهر دوست از دل من
که گنج را نسزد جای جز به ویرانه
کنون که وصل میسر نمی‌شود باری
من و فراق تو و ناله‌های مستانه
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید
به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه
عجب نباشد اگرشمع را بسوزد تن
به جرم اینکه زد آتش به جان پروانه
بهارکشته ی ترکی بودکه در ره او
گذشته شعر وی ازتاشکند و فرغانه
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۹۳ - شبی گذشت به آسودگی و آزادی
شبی گذشت به آسودگی و آزادی
هزار شکر بدین نعمت خدادادی
چه عیش‌ های مهنا که روی داد به ما
بدین چمن که بدو باد روی آبادی
ز کهنه و نو گیتی نگشت شاد دلم
من و ملازمت لعبتان نو شادی
حدیث نعمت پرویز و حسن شیرین رفت
ولی چوکوه به جا ماند عشق فرهادی
بیار باده و آبی فشان بر آتش دل
که بی‌ خبر شوم از قید خاکی و بادی
به شهربند حقیقت رسی ز راه مجاز
بلی نتیجه ی شاگردیست‌، استادی
همیشه خرّم و شادیم از عنایت دوست
دوصد سپاس بدین خرمی و این شادی
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۹۷ - نهاده کشور دل باز رو به ویرانی
نهاده کشور دل باز رو به ویرانی
که دیده مملکتی را بدین پریشانی
دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که‌ شد چو تو سرگشته در هوسرانی
ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان
بود سیاه‌تر از روزگار ایرانی
به پاس هستی ایرانیان برآور سر
ز خاک نیستی‌، ای اردشیر ساسانی
ببین به کشور ایران و حال تیرهٔ او
که پست و خوار و زبون باد جهل و نادانی
بهار بندهٔ حق باش و پادشاهی کن
که بندگان حقیقت کنند سلطانی
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۹۸ - نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی
نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی
که اعتماد بر اوضاع این جهان نکنی
از این وآن نکشی هیچ در جهان آزار
اگرتو نیت آزار این و آن نکنی
ز صد رفیق یکی مهربان فتد، هش دار
که ترک صحبت یاران مهربان نکنی
بود رفیق کهن چون می کهن‌، زنهار
که از رفیق و می تازه سرگران نکنی
ز دیگران چه توقع بود نهفتن راز
ترا که راز خود از دیگران نهان نکنی
میان خلق جهان گم کنی علامت خوبش
اگر به خلق نکو خویش را نشان نکنی
غم زمانه نگردد به گرد خاطر تو
گر التفات به نیک و بد زمان نکنی
گر ازدیاد محبانت آرزوست‌، بکوش
که امتحان‌شده را دیگر امتحان نکنی
به دوستان فراوان کجا رسی که تو باز
ادای حق یکی را به سالیان نکنی
اگر به‌دست تو دشمن زپا فتاد ای دوست
مباش غره که خود عمر جاودان نکنی
بجو متاع محبت که گر تمامت عمر
بدین متاع تجارت کنی زیان نکنی
اگر نهی سر رغبت بر آستانهٔ کار
کف نیاز دگر سوی آسمان نکنی
«‌بهار» اگر دلت‌ از غم‌ برشته‌ است‌،‌ خموش
که همچو شمع سر اندر سر زبان نکنی
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۱۰۰ - صبا ز طرهٔ جانان من چه می‌خواهی
صبا ز طرهٔ جانان من چه می‌خواهی
ز روزگار پریشان من چه می‌خواهی‌؟
دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه می‌خواهی‌؟
دوباره آمدی ای سیل غم‌، نمی‌دانم
دگر ز کلبهٔ ویران من چه می‌خواهی‌؟
جز آشیانه بلبل گلی به شاخ نماند
صبا دگر ز گلستان من چه می‌خواهی‌؟
کمال یافت نهالت ز آب چشم «‌بهار»
جز اینقدر، گل خندان من چه می‌خواهی‌؟
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۴ - در مرثیه و مادهٔ تاریخ فوت پدر
دربغ و درد که از کید فتنهٔ گردون
بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا
که بردرند ز غم جامه صبوری ما
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت
به خانقاه غم آمد دل سروری ما
تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او
چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما
چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان
فغان و ناله که شد دور دور کوری ما
بهار با دل غمگین خود چنین می گفت
که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما
سری‌ ز جان برآورد و این‌ چنین‌ به‌سرود
بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شماره ۸ - اگر مدار بهم نیست کار آتش و آب
اگر مدار بهم نیست کار آتش و آب
یکی به تیغ ملک بین مدار آتش و آب
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - در وصف مجلهٔ فروغ تربیت
به باغ در، به مه دی خمیده خاربنی
به پیشم آمدگفتم درین چه خاصیت است
نه تیر قامت او را ز غنچه پیکانست
نه صدر حشمت او را ز برگ حاشیت است
بسان تیغی کان‌را نه قبضه و نه نیام
بسان شعری کان را نه وزن و قافیت است
میان برف یکی خاربن تو گفتی راست
میانهٔ دل پاک‌، ازکژی یکی نیت است
هوای او به دل اندر غم آورد، گویی
ز طبع خسته یکی پر ملال مرثیت است
به نوبهاران زان پس بدیدمش خوش و خوب
چو توبه‌ای خوش کاندر قفای معصیت است
شکفته سرخ گلی بر فرازآن گفتی
فراز قصر سعادت درفش عافیت است
شگفتم آمد زان حال و فکرتم جنبید
بلی شگفتی آغاز فکر و تزکیت است
نگاه کردم هر سو و راز آن جستم
که آن‌چه خاصیتی بود و این چه کیفیت است
بسیط خاک بنگشود راز من آری
بسیط خاک چراگاه راز و تعمیت است
برآسمان نگرستم وزآفتاب بلند
سئوال کردم‌، گفت این فروغ تربیت است
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - صفای هر چمن
خلیل‌زادهٔ آزاده‌ای که دیرگهیست
که حسنت از رخ چون برگ ارغوان پیداست
در آشکار و نهان کام دل بجو ز جهان
که خوبروی جهانی تو تا جهان پیداست
سرین نرم تو از امتحان برآمده خوب
خود امتحان‌ چه که ‌ناکرده‌ امتحان پیداست
زگونهٔ تو به کون تو ره بریم بلی
صفای هر چمن از روی باغبان پیداست
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - دختر ناکام
چه شد که نرگس مستش ز آب دیده تر است
چه شد که لالهٔ رویش به رنگ معصفر است
چرا سعادت از‌بن تازه دختر ناکام
بریده مهر و از او سال و ماه بی‌خبر است
نه روی خانه - نه یارای دیدن یاران
اسیر کنج خرابات و خوار و دربدر است
ز بیوفایی صیاد بلهوس این مرغ
از آشیانه جدا، خسته‌بال و کنده‌پر است
چه شد که این چمن نوشکفته گشته خراب
«‌بهار» این همه تقصیر مادر و پدر است
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲۶ - از یک غزل
گرم به خنجر بیداد خون بریزد دوست
ازو به‌ حق نبرم شکوه زان که حق با اوست
ز دست دشمن اگر صد قفا خورم شاید
به‌ یک خطا که ز من رفت در ارادت دوست
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - به مناسبت سقوط امپراتوری عثمانی
فغان که ترک مرا تیره گشت رومی روی
دگر به گرد دل خسته ترکتازی نیست
برفت‌ شوکت‌ و طی‌ شد جمال و طلعت‌ او
مرا دگر به رخ انورش نیازی نیست
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۳۳ - شکوه
فلان سفیه که بر فضل من نهاد انگشت
به مجمع فضلا باز شد مراورا مشت
فضیحت ‌است که ‌تسخر زند به کهنه ‌شراب
عصیر تازه که‌نابرده‌ زحمت چرخشت
خطاست کز پس چل سال شاعری شنوم
ز بیست ساله ی ... نادرست حرف درشت
ز خدمت وطنی هیچ گونه دم نزنم
که گوژ گشت ز اندوه حادثاتم پشت
به نظم و نثر مجرّد چرا نیارم فخر
که تابناک ‌ترند از دلایل زردشت
فنون شاعری و نثر خوب‌ و نظم بدیع
مرا به ‌دست‌ چو انگشتری ‌است ‌در انگشت
برای خاطر پروین و اعتصام‌الملک
من و رشید و دگر خلق را نباید کشت