تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : دفتر اول
دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید
منم اللّه ودرعین کمالم
منم اللّه ودر دید وصالم
منم اللّه و در یکتا صفاتم
منم اللّه و کلّی نور ذاتم
منم اللّه و اندر هر زبانها
کنم در وصف خودشرح و بیانها
منم اللّه و اندر دیده بینا
شدم در دیدهٔ خود عین اللّه
منم اللّه خود در خود بدیدم
بخود گفتم کلام خود شنیدم
منم اللّه ودیدار خلایق
شدم بر خویشتن از خویش عاشق
منم اللّه جویای عیانند
چرا در بود من خود میندانند
منم اللّه و یکتا در نمودار
تمامت اندر اینجا سرّ اسرار
تو ای عطّار اندر بود مائی
نمود ما شده اندر لقائی
تو کردی فاش ما را از حقیقت
ز دید ما ببردستی طریقت
ز دید ما چنین اسرار ما را
بیان کردی بما گفتار ما را
ز دید ما عجب صادر شدی تو
عجب در دید ما کافر شدی تو
نمیبینی به جز من کل تو آنی
ببخشیدم همه راز نهانی
همه معنی ز من داری و آئی
نگردی یک دمی از ما جدائی
همیشه در حضور مانشستی
در غیرت بروی خود ببستی
همه در ذات ما پیدا نمودی
چوموسی تو ید بیضا نمودی
ز گفتاری که داری زان ما تو
کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو
بدانند که تو داری سرّ اسرار
که میآری پدید اینجا بگفتار
ز گفتاری که از ما یافتی تو
ایا عطّار درما بافتی تو
در آندم یابی اینجا یافت ما را
که گردی انتها و ابتدا را
دم وحدت زدی مانند منصور
گذرکردی ز جنّات و هم ازحور
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
نهان راز میگوئی دمادم
دمادم راز ما گوئی ز اعیان
تو کردی فاش ما را کل از اینسان
دمادم وحدت کل مینمائی
وجود عاشقان را میربائی
دمادم وحدت اینجا فاش گوئی
تو در میدان وحدت همچو گوئی
زهی اسرار ربّانی مطلق
همه ذرّات اینجاگه اناالحق
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
که ذرّات جهان کلّی پدیدست
همه در پیش من گویای عشقند
در اینجا گه نهان جویای عشقند
زبانشان من همی دانم یقین
که من کردم ز اوّل پیش بینی
نهان جملگی از پیش دیدم
نمود خویش اندر خویش دیدم
که باشد تا شود فانی چو من باز
که تا بیند عیان اینجای شهباز
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
بر عشّاق این مرموز ما راست
بسی جانها برفت و کس ندیدند
که اینجا گه بکلّی ناپدیدند
رخ شاه است پنهانی و پیدا
نمیباید در اینجا عقل شیدا
رخ شاهست دیدار دل و جان
دلی از احولی دانست پنهان
رخ شاه است اینجا آشکاره
همه در روی او دارند نظاره
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
درون جمله ذرّه ماه تابان
نموده شاه رخ در جمله ذرّات
تمامت گمشده در نور آن ذات
همه جویای او، اودر میان است
چرا کو آشکارا و نهانست
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
ولی هر کس که یابد او ز توفیق
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
درون پردهاش حیران بمانند
نه چندانست او را صنع اینجا
که بیند هر کسی اینجا هویدا
نه چندانست گفتن در زبانها
که بتوان یافت کلّی در بیانها
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
زهی معنی زهی ترکیب گفتار
از این گونه کسی هرگز نه گفتست
دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست
مسلّم آنگهی باشد ز گفتار
که همچون من شود او ناپدیدار
نه من میگویم و نه من نوشتم
که فارغ گشته ازنار و بهشتم
نه من میگویم این اسرار او گفت
همان کو گفت کل از خویش بشنفت
نه مردیدی که دید خویشتن دید
نمود جان و تن پیمان و تن دید
نمود جان و تن کلّی برانداخت
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت
ز دید خویشتن دیدار خود دید
ز نور خویشتن اسرار خود دید
همه اسرار این گفت در یکی یافت
خدا را در درون او بیشکی یافت
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانی
بدید آمد ورا کلّ معانی
یکی شد صورت خود برفکند او
نمود خویشتن گفتار بند او
نموداری نمودی سالکان را
نمود اینجایگه او جان جان را
چو جانان را بدید او گشت عاشق
ز دید شرع اینجا گشت صادق
بسی جان داده است تا جان بدیدست
که او را در جهان گفت و شنیدست
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانی
نمودش فاش کرد اینجای فانی
همه راز نهان بیشک عیان کرد
زهر رازی یکی معنی بیان کرد
بیان او همه آفاق بگرفت
نمود اودل عشّاق بگرفت
دل عشّاق بر بود او بیکبار
که جانان کرد اینجاگه بدیدار
دل عشّاق از او اینجا بجوش است
وز او هم بحر اعظم در خروش است
درون بحر اعظم جوهر ذات
نمود اینجایگه در سرّ آیات
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
برون آمد یقین از رنج وز ذل
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
که کردم درد او را پایداری
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
از آن صورت عیان رنج و ذل بود
ز درد یار درمان میفزاید
که جان در عاقبت جانان نماید
ز درد یار جمله در حجابند
میان آتش عشق و نهیبند
کسی کاین درد را درمان کند او
عیان جان خود جانان کند او
کسی باید که دردنیای غدّار
چو آدم او کِشَد بسیار آزار
کسی که خون دل آنجا خورَد او
نمود شرع را فرمان برد او
نمود شرع اینجا پایدارند
چو مردان شرط آن بر جای دارند
بمعنی و بتقوی راز یابد
بهر رازی بیان باز یابد
بسی در ماتم صورت نشیند
که تا آخر دمی معنی گزیند
بمعنی او رسد در جوهر یار
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
درون راز با فرمان یکتا
کند تا راز محو مطلق آید
نمود دید ودیدار حق آمد
ز سر تا پای در معنی بود او
ظهورش تا برون تفوی بود او
درون را با برون یکسان بباید
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید
نظر در جزو و کل یکی شناسد
ز مار جان ستان او کی هراسد
حقیقت ذات یابد در صفات او
عیان بیند نمود نور ذات او
ز نور خویش نابودی گزیند
بجز یکی حقیقت حق نبیند
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
کسی کو را بود اینجای توفیق
سعادت را نه هر کس رخ نماید
که تا دیدار جان پاسخ نماید
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
یقین آنگه بداند کز منت چیست
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار
بلای او کشی هر لحظه از جان
مدان دشوار این اینجا تو آسان
نه آسانست درد عشق در دل
کسی اینجا بداند راز مشکل
که چون عطّار بیند راز از پیش
که او خواهد بریدن هم سرِ خویش
بخواهد او بریدن سر بناچار
که تا بردارد اینجا پنج باچار
رموز او گشادهاند اینجا
سراسر از یقین بگشاید اینجا
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
که صورت جملگی از پیچ باشد
یقین عطّار اینجاگه خدا دید
اگرچه عاقبت عین بلا دید
بچشم سر بدیدش آشکاره
ولی کردش در آخر پاره پاره
نترسید او زجان خویش زنهار
بخوست اینجایگه از عجز دلدار
مر او را دید چون عشّاق بیخود
گذشته همچو منصور از سر خود
دم عشق اناالحق در معانی
همی زد او در اسرار معانی
دم عشق آمده در جان جانش
دمادم حق ز حق معبود جانش
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
در آن عین فنا جان بقا یافت
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
ز بود آفرینش حق بحق دید
حق اینجاحق تواند دید کس نی
که چیزی نیست جز اللّه بس نی
نباشد هیچ جزدر حق نهادم
میان عاشقان دادی بدادم
بدادم داد تا بردم چنین گوی
در این میدان منش بردم یقین گوی
بدادم داد حق اینجا نهانی
که تا بخشیدم اینجاگه معانی
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
که میگوید یقین سر این چنین باز
دلم خون شد میان خاک دنیا
که گردم من هم از افلاک دنیا
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
عجب بیچون کل را چون بدیدم
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
ز بعد آن نمودم در میان رخ
رخ او آفتاب جانست گوئی
عجب پیدا و هم پنهانست گوئی
رخ او آفتاب عاشقانست
ولی در چشم هر کس اونهانست
رخ او آفتاب دید اوجست
کسی را از عیان فتح و فتوحست
رخ او آفتاب جان جانست
بَرِ ما این زمان عین العیان است
در این خورشید حیرانست عطّار
کنون در جسم جانانست عطّار
در این خورشید کو را دید دیدست
نمود آن کسی اینجاندیدست
منم چون ذرّه در نزدیک خورشید
که خواهم بود اینجاگاه جاوید
اگرچه ذرّهام خورشید گشتم
عیان سایهام جاوید گشتم
تمامت ذرّه اینجا غرق نورست
بَرِ معشوق جان اینجا حضورست
حضوری چون ترا آید پدیدار
کسی کو را بود از جان خریدار
حضوری گر ترا همراه باشد
دلت پیوسته با درگاه باشد
حضور دل به از طاعت بر ماست
حضور اینجایگه چو رهبر ماست
حضور دل همه مردان گزیدند
پس آنگاهی بکام دل رسیدند
حضور دل نماید آنچه جوئی
سزد گر راز کل اینجا بجوئی
حضور دل نماید بر دل و جان
تو باشی در نهاد ذات پنهان
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش
حجاب جان و دل برداشت از پیش
حضور دل یقین همراه او بُد
که خود جبریل پیک راه او بُد
حضور دل در اینجا در یقین یافت
درون را اوّلین و آخرین یافت
حضور دل بگفتش من رآنی
چو در اینجا رسی این سر بدانی
حضور دل به جز جانان نبیند
نمود جسم و دید جان نبیند
حضور دل کسی بیند بهرحال
نگردد او بگرد قیل هر قال
حضور دل حقیقت مصطفی داشت
که در خلق و ارادت او صفا داشت
خدا را دید در خود از حقیقت
نمودش حق نمودند از شریعت
ز نورش پرتوی در جان منصور
درافتاد و اناالحق زد در آن نور
به نتوانست شد خاموش اینجا
که میزد همچودریا جوش اینجا
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
درون خویشتن خاموش کردن
درونش با برون در نور افتاد
شد اندر ذات او منصور افتاد
بشد منصور و حق آمد بدیدار
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
عیان او سرّ خود بنمود الحق
نبُد منصور حق میگفت مائیم
که اندر جان و دل کلّی خدائیم
نبُد منصور حق میگفت الحق
عیان ذات خود مطلق اناالحق
نبُد منصور ذات او بقا بود
که منصور از فنا کلی فنا بود
نبُد منصور الّا ذات بیچون
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات
اناالحق گوی کل در عین ذرّات
نبُد منصور حق کلّی عیان بود
اناالحق در همه کون و مکان بود
یکی دید او برون شد از مسمّا
رموز عشق بگشودش معمّا
چنان ره برد او در عالم جان
که پیدائی صورت کرد پنهان
چنان ره برد اندر عالم دل
که کلّی برگشاد او راز مشکل
چنان ره برد و صورت برفکند او
که بد میدید اندر ذات نیکو
چنان ره برد واصل شد پدیدار
که غیرش در نمیگنجد خریدار
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
نمود ذات خود در کن فکان یافت
چنان ره برد اندر وصل عشاق
که افکند دمدمه در کلّ آفاق
چنان ره برد سوی ذات اوّل
که جسم خود بجان کردش مبدّل
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
که حق میدید اندر ذات پنهان
تنش جان گشت تادیدار حق دید
درون کون بیرون در نگنجید
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه
چو او آگه بُد آگه مر چه باشد
چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد
چو اودم زد ز هستی صفاتش
که بتواند نمودن سرّ ذاتش
دم او دمدمه در عالم انداخت
میان واصلان او سر برافراخت
ز ذات پاک او کون و مکان دید
نمود دوست را عین العیان دید
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
عیان راز پنهان گشت و پیدا
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
در اینجا گه نهان عین بقا شد
کسی مانند او هرگز نیاید
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد
کسی مانند او واصل نگردد
نمود ذات او حاصل نگردد
یقین شد مر وِرا آثار جمله
که او بد در عیان اسرار جمله
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
بجز جانان نیابی در یقین بیش
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
بیک ذرّه وی از اعیان نگردید
یقین میخواست تا بنماید اسرار
نمود کل کند اینجای اظهار
فنا دید او نمود هست اشیاء
فنا بُد دائم و قائم بیکتا
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد
نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد
فنا یکتا بُد و لاجان جان بود
ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود
فنا یکتا بُد و برخاسته جان
شده اشیا ز دید ذات پنهان
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد
چو یک قطره که عین قلزم آمد
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر
نمود کعبه باز افتاد در دیر
فنا یکتا بُد و دوئی نمانده
تمامت جوهر از کل برفشانده
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت
که خود را در میان تدبیر کل یافت
ز وصل ذات او را بود الحق
عیان جانان و گفتارش اناالحق
ز وصل ذات اسرار نهان گفت
اناالحق با همه خلق جهان گفت
چنان میخواست او تا جمله ذرات
زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
دهد این بخت را جمله ز توفیق
چنان میخواست او تا هر دو عالم
براندازد ز حق دیده بیکدم
چنان میخواست تا سرّ نهانی
بگوید فاش اینجا رایگانی
همه ذرّات را واصل کند او
مراد جمله را حاصل کند او
همه ذرّات را جانان نماید
نمود جمله از خود در رُباید
اگرچه بود او در اصل اللّه
عیان ذات دیده اصل اللّه
ولی این فعل فرع شرع افتاد
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد
ولی او را نبُد اشیای عالم
که دردم داشت او ذرّات عالم
بدو بگشود کلّی راز اسرار
وز او شد این نهان راز اظهار
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
نیارستی شدن اینجای واصل
به گردون همچو او دیگر نیاید
نمود ذات هم او را رباید
که تا برگوید او اسرار بیچون
اگر خاکش در آمیزند با خون
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
که در ذرّات آید رهبر اینجا
وصال سالکان و سرّ عرفان
نمود عاشقان و ذات سُبْحان
رموز مخزن سرّالهی
کمال صنع و عزّ پادشاهی
عیان کشف و برهان حقیقت
سپهسالار وصل اندر شریعت
کمال سرّ او کشف الغطا او
نمود راز دیدار خدا او
نیامد هیچکس چون او دگر بار
که برگوید در اینجا سرّ اسرار
نیامد هیچکس مانند منصور
نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور
چنان بُد عاشق صادق بهرکار
که اینجاگه نیندیشید از دار
فدای یار شد در عین مقصود
که اورا بود کل دیدار معبود
فدای یار شد چون دید او راست
نهاد راستی در ذات او راست
فدای یار شد ازگفتن یار
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار
فدای یار شد در عین صورت
برون شد در عیان کلّ صورت
ز دید یار اینجا راستی دید
ز عین راستی اینجا نگردید
ز دید یار او در حق چنان حق
یقین میدید اندر راز مطلق
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
یقین دانست کین دلدار یکیّست
یقین دانست کین جمله خدایست
ولیکن عقل از عین بلایست
مقام حسرت آبادست دنیا
نمیگنجد یقین در ذات اینجا
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
ز سر تا پا همه در پیچ دید او
یقین دانست کین دنیا نه جائی است
بنزد صادقان دل گواهی است
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
گذشت از خویش و حق را داد کل داد
بلا و رنج دنیا کرد آسان
نشد از خوف و ترس آن هراسان
بلا و رنج دنیا نیست دائم
ولیکن ذات حق بشناس قائم
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
که هم حق کرد اندر خود نظاره
همه دنیا برش مانند کاهی
نکرد اینجایگه در وی نگاهی
همه دنیا برش بُد چون سرابی
سما را بر سر دنیا قبایی
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت
بجز حق هیچکس دیگرنگنجید
ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید
همه قرب بلا بر خویشتن او
نهاد و درگذشت از جان و تن او
یقین دانست تن عین زمین است
نمود جان بحق عین الیقین است
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
گمانش نیز هم عین العیان شد
یقین را گوش کرد و راز برگفت
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت
یقین ذات را او منکشف شد
نمود جسم و جانش متّصف شد
یقین میدید حق را در دل و جان
ز دید حق نظر کن راز پنهان
سجود خویش کن تا دل بیابی
نمود جسم اندر دل بیابی
سجود خویش کن اندر فراغت
اگرداری چو مردان تو بلاغت
سجود خویشتن کن تا رهائی
ترا باشد همی اندر بلائی
سجود خویش کن حق و تو بشناس
مرو چندین تو اندر عین وسواس
سجود خویشتن کن تا بدانی
که تو سرّ خداوند جهانی
سجود خویشتن کن با دلارام
که تا اینجایگه یابد دل آرام
سجود خویشتن کن در بر یار
که دیدی در نهانی رهبریار
سجود خویشتن کن در حقیقت
که بسیاری کنون اندر طریقت
سجود خویشتن کن بازدان خود
که فارغ دل شوی از نیک و از بد
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی
سجود خویش کن در وصل دلدار
که این فرمود اندر اصل دلدار
سجود خویش کن وانگه فنا شو
که در عین فنا عین بقا شو
اگرواصل شوی زین سجده باشد
وگرنه واصی هرگز نباشد
حقیقت وصل یار اندر نمازست
اگر کردی چنین کارت بسازست
زمانی غافل از سجده مشو هان
که در سجده نماید روی جانان
که سجده کردن اینجا یاربینی
وگرنه غصّهٔ بسیار بینی
ز سجده برگشاید راز اسرار
شود هر دم نمود حق پدیدار
اگر از سجدهٔ واصل شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
نگر تا خود ببینی حاصل یار
ز سجده گردی اینجا عین جانان
وجود خویش کن در خویش پنهان
عطار نیشابوری : دفتر اول
در سئوال کردن کسی ازمنصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید
یکی پرسید ازمنصور حلّاج
که ای بر فرق معنی بوده تو تاج
ایا دانای راز لامکانی
یقین دانم که تو راز نهانی
توئی سلطان سرّ لایزالی
مرا برگوی این اسرار حالی
که سرّ دوست اینجاگه چه باشد
بگفتا سجده کردن گر نباشد
گمان در خاطر واندیشه در دل
که تا سجده نگردد زود باطل
نماز آنست کاینجا راز بینی
یقین عین العیان را باز بینی
نمازت آنچنان باید ز اسرار
که گردِ خاطرِ تو هیچ تکرار
نگردد جز یکی اندر یکی بس
ولیکن این نباشد سرّ هر کس
کسی باید که این اسرار داند
که خود کلّی وجود یار داند
کسی باید که بگذارد چنین او
که باشد دائما عین الیقین او
که تا عین یقین اندر نمازش
کند واصل ز یکّی کارسازش
ز دید دوست در یکی نهانی
بیابد او نشان بی نشانی
حضور جان و دل را در یکی او
خدا بیند در آن طاعت یکی او
بجز یکی نگردد در ضمیرش
که یکی باشد اینجا دستگیرش
نماز صادقان راز اله است
نماز عاشقان دیدار شاه است
نماز زاهدان بهر ثوابست
اگرچه اندر اینجا بس جوابست
نماز واصلان اعیان ذاتست
که این معنی حقیقت بی صفاتست
نمازی کان نماز عاشقانست
چه جای فهم و وهم و جسم و جانست
نگنجد هیچ اندر نزد جانان
شرائط هر کسی را راز پنهان
کجا آرد بجا اینجای دارد
بجز آنکس که باشد صاحبِ درد
اگر تو صاحب دردی چو حیدر
ز من دریاب و زین معنی تو بگذر
نماز اینجا چو حیدر کرد باید
ولی در عشق مردِ مرد باید
که تا اینجا نمازی آنچنانش
کند روزی حقیقت جان جانش
نماز او حقیقت جان جان بود
که حیدر بیشکی سرب عیان بود
همه دنیا براو بودخاشاک
مبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک
که حیدر بود اسرار حقیقت
بیان شرع و انوار طریقت
نماز او نمازی بود دانی
نه همچون دیگران فعل معانی
در آن دم گر حضور یار بودش
عیان در لیس فی الدّیار بودش
نه دنیا و نه عقبی را بخاطر
بدش جز دوست در اسرار ظاهر
که از پایش چنان پیکان الماس
برون کردند و نامد هیچ وسواس
درون خاطرش حق در نظر بود
از آن حیدر ز صورت بیخبر بود
چنین کن گر کنی اینجا نمازت
که تا باشد ترا دائم اجازت
دمی بینای جسم و جان و دل باش
نه بینای نمودِ آب و گِل باش
بیکباره چنین مغرور گشتی
از اینجا چونکه دور دورگشتی
تو پنداری تو نزدیکی، تو دوری
که از نفس طبیعت در غروری
ز نفس صورت اینجا خود چه دیدی
که جز رنج و بلا چیزی ندیدی
چو تو سر بر زمین هر دم نهی تو
کجا داد خداوندی دهی تو
چومردان باش اندر عین طاعت
که تا بیرون شوی کل از شقاوت
دلت راکن خبر از طاعت دوست
برون آئی دمی چون مغز از پوست
دلت را کن خبر از طاعت یار
چرا اینجا تو خوانی راز بسیار
نه آنست آنچه اندیشیدهٔ تو
چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو
نه چندان سال طاعت کرد ابلیس
نمیگنجید در وی مکر و تلبیس
ولی او را ز خود بینی که بودش
در آنساعت ز حق سودی نبودش
چو او آخر نمود خویشتن دید
پس آنگاهی بلای جان و تن دید
ز قربت بعد میآید پدیدار
بر واصل بُوَد این سرّ نمودار
تو قربت کن عیان را حاصل کل
که چون مردان شوی تو واصل کل
نه چون ابلیس خود بین باش اینجا
مکن دعوی تو چون او باش اینجا
بمعنی باش و طاعت را گزین تو
که تا حق بین شوی اندر یقین تو
یقین بر خاطر خود داردائم
دلت راحاضر جان دار دائم
یقین بشناس حق را خود یقین تو
نمود اوّلین و آخرین تو
یقین بشناس و دائم در فنا باش
چو تو گردی فنا عین بقا باش
ز طاعت یک نفس غافل مشو تو
در ایندنیا چنین بیدل مشو تو
بطاعت خوی کن مانند ابلیس
ولی گرمی نباشد مکر و تلبیس
از آن رو او همه مکر و ریا بود
ولی عین العیانش منتها بود
بدید او اوج رفعت همچو عشاق
که آمد لعنتی در کل آفاق
نه همچون او شو الّا همچو او باش
بطاعت کردن خوب و نکو باش
ز طاعت یابی اینجا دید مردان
ز طاعت گر تو مردی رخ مگردان
چو او در دار دنیا عاقلی تو
ز خود بیرون شده بس بیدلی تو
دل و جان را منوّر کن بنورش
ز طاعت جوی اینجاگه حضورش
تمامت انبیا کردند طاعت
صبوری کن خموشی کن قناعت
بکردند اختیار اندر صفاتش
کزین یابند اینجاگاه ذاتش
دمی طاعت بهست ازکلّ عالم
که فیض نور میبخشد دمادم
دمی طاعت بهست از هشت جنّت
که اعیانست در وی نور قربت
دمی تو طاعت و فرمان حق بر
ز جمله ذرّهها اینجا خبر بر
بود طاعت کم آزاری مردم
چنین کن تا نگردی در بلا گم
بود طاعت همه فرمان ببردن
چو فرمان آید آنگه جان سپردن
بود طاعت همه تسلیم بودن
ابا او گفتن و با او شنودن
ز راز او کس آگاهی ندارد
یقین میدان که آنکس راز دارد
که جان آرد فدای روی جانان
سراندازد میان کوی جانان
بکل دست از خود و عالم فروشوی
بزن آخر چو مردان مر یکی گوی
چو گوئی باش تسلیم اندر این خاک
که چون گوئیست اینجا عین افلاک
نمیبینی که اینجا درسجودست
همیشه عاشق آن بود بودست
بر گردانست دائم در سجودش
که بوئی برده است از بود بودش
تو چون او باش دائم در صفاتو
که باشی در میان اندر لقا تو
مشو خود نیز چون شیطان مکّار
چو مردان باش در حق شو کم آزار
کم آزاری بهست از ملک عالم
کس کاینجا نهد بر ریش مرهم
نباشد بهتر از خُلق خوش اینجا
نمود جسم و جان دارد مصفّا
دمی بادوست درخلوت تو بنشین
اگر تو مرد رازی جمله حق بین
چو غیری نیست اینجا پس چرا تو
چو دق گیران زنی این ماجرا تو
چو غیری نیست اینجا جمله جانانست
چرا ذات تو هر دم نوع گردانست
چو غیری نیست یک بین باش اینجا
مکن چندین فغان ای مرد شیدا
خدا داند که او مر جمله او بود
بصُنع خویش او خوب و نکو بود
هر آن چیزی که اینجا شد حقایق
به نتواند کسی اینجا دقایق
گرفتن چون همه خود اوست کس نیست
بجز او در درونت هیچ کس نیست
بجز او هیچ دیگر غیر نبود
اگرچه پیش واصل سیر نبود
چگویم این همه عین رموزات
که تا ذرات گردد جمله در ذات
همه ذرّات و ذات اندر دل و جانست
ولی این راز از اوباش پنهانست
محقق باش و این عین الیقین بین
دل و جان اوّلین و آخرین بین
محقق باش و جان و دل بر انداز
اگرمرد رهی چون شمع بگداز
فنای محض شو چون جمله مردان
بیکباره تو خود آزاد گردان
فنای محض باش و خرّمی کن
درون تست چون او همدمی کن
چرانادان و سرگردان چنینی
از آن زین راز کل رمزی نبینی
که خود بینی و دور افتادی از حق
تو ناحق را مدان اینجایگه حق
چو جز حق نیست هم باطل مبین تو
نمود ذات کل را بازبین تو
بگو تا کی چنین آخر تو ای مرد
چنین باشی بلاشک اندر این درد
دمی درمان جان کن تا باسرار
غم ودرد ازنهاد خویش بردار
دوا کن خویشتن را پیش از مرگ
دوائی نیست عاشق را به از ترک
بکن ترک همه تادوست گردی
چرا چندین بگرد پوست گردی
بکن ترک وجود خویش زنهار
که در این است بیشک جمله اسرار
اگر تو ترک خود گیری خدائی
چرا چندین تو در عین بلائی
تو ترک خویش گیر و جان اسرار
منوّر دان همچون ماه انوار
تو ترک خویش گیر و صورت خود
رها کن تا شود محو از بلا حد
تو چون مردان ره عین فنا شو
اگر باشد میان صد بلا شو
که چون منصور راحت در بلا دید
ز گفت خود یکی لحظه نگردید
چنان بنهاده بد در پیش خود او
که فانی است کلّی در احد او
بجز خود میندید و خویش حق داشت
بیک ره پرده را از پیش برداشت
چو تو در پردهٔ خود گم شدی باز
کجا بینی چو او انجام و آغاز
تو چون او کی شوی تا حق ببینی
چو شیطانی که دائم در کمینی
همی خود را بحق از خود فرو شوی
فرو رو آنگهی در توی هر توی
چو بیرون آئی از پرگار پرده
نمود جملگی بر باده برده
مده بر باد عمر زندگانی
که تا این راز را کلّی بدانی
بسوزان پردهٔ بود وجودت
بیک ره کن تو پیدا بود بودت
ز دار لابه الّا باز شو لا
که تاگردی منزّه در مبرّا
مبرّا شو ز جفت و جان و فرزند
که تا بگشائی از هم اینچنین بند
مبرّا شو تو چون مردان دین دار
ز بود خویشتن یکباره بیزار
فنا بگزین و بس عین بقا بین
همه اشیا تو در عین فنا بین
دمی از خود فنا شو ای دل ریش
بیک ره جمله را بردار از پیش
نظر کن ابتدا و انتها یاب
همه گمگشته در عین خدا یاب
نظر کن ذات را در خود عیان بین
وجود خود کمال جاودان بین
توخواهی بود با حق جاودانه
بجز حق جمله را میدان بهانه
بهانه دان تو این دانه وجودت
از این گفتارها آخر چه سودت
چه میگویم دمادم سرّ اسرار
ولی خوش خفتهٔ در خواب پندار
ترا پندار سرگردان چنین کرد
که افتادی چنین در عین این درد
ترا پندار میسوزد بآتش
که سرگردان شدی از طبع ناخوش
ترا پندار گمره کرد اینجا
ندانستی ز سرّ اوهویدا
ترا پندار خواری مینماید
چو گوئی دمبدم اینجا رباید
تو پنداری که هستی در خوشی تو
چه میدانی که عین آتشی تو
بگردت آتش سوزان گرفتست
از آن جان و دلت اندر گرفتست
از این دوزخ سوی جنّت شوی خوش
نشین تا رستگار آئی ز آتش
بیابی و بکل باشی تو دیدار
نگردد گرد تو اینجای پندار
یکی بینی جلال دوست اعیان
بود اینجای پیدائی و پنهان
لقا در جنّت است و دید اللّه
که تا یابی در اینجا قل هو اللّه
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در جنّت به جز اللّه یکی نیست
یکی باشد اگر خود حور باشد
سراسر در بر تو نور باشد
همه نور و صفا آنگه لقایست
نمودانبیا و اولیایست
نباشد مرگ الّا زندگانی
محقّق را بقای جاودانی
بود لیکن اگر مرد رهی تو
بمعنی و بصورت آگهی تو
ندانی کین بیانها چیست آخر
مر این تحقیق کل با کیست آخر
مر این تحقیق آنکس یافت اینجا
که بی دیدار خود بشتافت اینجا
ترا نیک و بدی یکسان نمودش
طلب کرد از حقیقت بود بودش
چو سرّ کار خود اینجای بشناخت
بشکرانه نمود خویش در باخت
اگر خود را ببازی همچو منصور
بهشت جاودان بینی تو با حور
در و دیوار جنّت از حیاتست
در اینجاگه عیان نور ذاتست
صفات اینجا چو یک ارزن نماید
که آنجا ذات کل روشن نماید
نگنجد هیچ جز دیدار تحقیق
کسی کو را بود این راز تحقیق
خوشا آندم که در جنّت خداوند
گشاده باشد اندر دیدهها بند
نماید ذات را ذرّات معنی
نگنجد هیچ در گفتار دعوی
عیانست این بیان تا نزد دیدار
اگر باشد بجان اینجا خریدار
عیان است این بیان با واصل اینجا
اگر کردست آنراحاصل اینجا
عیانست این بیان از من تو بشنو
بر این گفتار اگر مردی تو بگرو
تو خود میبینی و دوری ز جنّت
ز قربت رفتهٔ در عین محنت
چو جنّت درنماز اینجا ندیدی
دمی اینجا بحق مینارسیدی
کجا یابیّ و کی دانی تو اسرار
که این دم ماندهٔ در عین گفتار
گرفتار وجود خود شدستی
بمانده این چنین در بت پرستی
رها کن جمله تا جمله تو گردی
اگرکردی چنین آزاد و فردی
رها کن جمله و در حق فنا شو
دمادم سرّ ربّانی تو بشنو
فنا بالای جنّت آمده دید
اگرچه گوش تو بسیار بشنید
زهر چیزی ولی این سرّ ندانی
بکامی این بیان از ما بدانی
که در بالای هفت افلاک و انجم
کنی بود وجودت را یقین گم
چو غیری درنگنجد آن زمانت
یکی بینی مکین و هم مکانت
ز نه طاق و ز چار ارکان ما باش
تو خود اینجا عیان اندر بقاباش
گذر کن زانچه میبینی بدنیا
که تاگردی ز عین ذات یکتا
گذر کن تا بهشت جاودانی
ببینی قدر خود اینجا بدانی
گذر کن از نشیمنگاه غولان
از این دنیا وجود خویش برهان
بگو تا چند در ماتم دری تو
سزد گر پرده از جم بردری تو
بگو تا چند باشی غمخور خویش
نمییابی در اینجا غمخور خویش
جهان جان ترا اینجا برونست
از آن پیوسته کارت باژگونست
ز خود تا چند باشی در بلا زار
اگر مردی وجود خویش بگذار
ز بهر خویشتن در بند ماندی
در این گرداب غم کامی نراندی
دمادم میخوری مر زخم بر دل
بماندی در نهاد راز مشکل
که بگشاید تو را اینجایگه راز
دمادم میکنی چون مرغ پرواز
چو مرغی در قفس ماندی گرفتار
تو مانده دور از اعیان دلدار
در این زندان توئی عین قفس را
نمییابی در اینجا پیش و پس را
در این زندان عجب ماندی چو دزدان
بماندی زار و سرگردان و حیران
ز حیرت دمبدم خون شد دل ریش
بماندی عاجز و مسکین و بیخویش
نیندیشی تو زین زندان دمی یار
که ماندستی چنین در گیر ودر دار
در این زندان چرا خوارو حزینی
مقام جاودان اینجا نبینی
مقام جاودان اندر دلِ تست
بهشت نقد اینجا حاصل تست
چو تو بی طاعتی در حکم جبّار
بماندستی در اینجاگه گرفتار
اگر طاعت کنی بیرون برندت
چو مردان عیان خلعت دهندت
کسی اینجا نشان دوست دارد
که در زندان او طاعت گذارد
کسی کین عین طاعت دید و بشناخت
ز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت
مثال شکّر اندر آب شیرین
شده دریافت اندر عشق تمکین
دلا طاعت کن و مگذر ز طاعت
به عذر آنکه داری استطاعت
دلا طاعت گزین در آخر کار
چوهستی اندر این دنیا تو بیکار
دلا طاعت گزین مانند مردان
ثواب طاعت اینجا روی جانان
ببین مانند ایشان چون ندیدی
ز جمله در نگر تا چون رسیدی
عطار نیشابوری : دفتر اول
حکایت - چنین گفتست عبّادی یکی روز
چنین گفتست عبّادی یکی روز
که از طاعت شدم اینجای فیروز
ز طاعت یافتم اسرار جمله
ز طاعت یافتم انوار جمله
ز طاعت روی جانانش بدیدم
ز طاعت من بکام دل رسیدم
ز طاعت یافتم جنّات اینجا
شدم در ذات کل یکباره اینجا
ز طاعت من شدم واصل حقیقت
که بسپردم عیان سرّ شریعت
ز طاعت هر که خواهد دولت یار
کند طاعت زدید دوست بسیار
هر آنکو جان جانان شد بتحقیق
کند طاعت که حق یابد ز توفیق
ز طاعت مرد ره واصل شود زود
مراورا جان جانحاصل شود زود
ز طاعت ذات کل آمد پدیدار
اگر مرد رهی طاعت پدیدآر
ز طاعت یافت مر منصور حلّاج
بفرق خویش از ذات عیان تاج
ز طاعت یافتم رحمان مطلق
در آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد او ز نور طاعت اینجا
که بیرون و درونش شد مصفّا
چنان شد ذات قدس نور بیچون
که یک روزن بُدش در پیش گردون
ز نور طاعت اینجاگه عیان دید
وجود خویش اینجا بی نشان دید
ز نور طاعت اینجا یافت دلدار
مقام خویش کرد او بر سر دار
چنان بد عاشق طاعت در اوّل
که جسمش کرد با جانان مبدّل
چنان بد عاشق طاعت در اسرار
که روز و شب بُد اندر خدمت یار
کمر بسته بدور جان گذشته
رهِ شیطان بیکره در نوشته
شده خالی ز وسواس شیاطین
گذشته ازوجود خود بتمکین
رسیده سوی ذات و جان شده او
چو جانان در همه پنهان شده او
ز وصل اینجایگه او اصل دریافت
نه همچون دیگران او فصل دریافت
بیک ره بود خود آزاد کرد او
همه ذرّات خود آباد کرد او
نهانی اندر اینجا او عیان کرد
وجودخویشتن را او بیان کرد
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات
که واصل گشت اندر عین ذرّات
چنان واصل بد او در عین جانان
که بُد پیدا ز پیدائیش پنهان
ز دیدار او دمی اینجا نگردید
یقین ذات بیچون جمله خود دید
چو حق میدید حق اینجا یقین بود
درونش اوّلین و آخرین بود
ز سلک معنوی شد پاک تن او
یکی میدید حق بیخویشتن او
یکی را یافت در سرّ معانی
نشان ذات او در بی نشانی
بگاه معنوی اسرار گفتن
نیارد این بیان هرگز شنفتن
بیان او بسی تقریر دارد
کلام او بسی تفسیر دارد
نه هرکس راز او اینجا بداند
کلام اونه هرکس باز خواند
کسی باید که همچون او شود حق
زند آنگاه در پاکی اناالحق
تو چون آلودهٔ اینجایگه خوار
کجا دانی که چونست سرّ این کار
اگر آلودهٔ، پالوده دل شو
چو او اینجایگه بی آب و گل شو
از این آلودگی پاک و مبّرا
شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
سلوک خویش را اینجا در افکن
گذر کن ازنمود جان وز تن
به یک ره پاکشو اینجایگه تو
که تا یابی مگر این پایگه تو
به یک ره پاکشو از جسم وز جان
دل خود بیش از این اینجامرنجان
به یک ره پاکشو مانند منصور
که تا ظلمت شود اینجایگه نور
به یک ره پاکشو از هستی خویش
که تا یابی ز حق سر مستی خویش
چو پاک آئی ز جمله حق سوی تو
بجان باید که این سر بشنوی تو
چو پاک آئی ز جمله یار گردی
ز ذات کل عیان یار فردی
چو پاک آئی در اینجا پاک رو باش
مکن اسرار چون منصور تو فاش
چو پاک آئی منزّه ذات باشی
همیشه عین هر ذرّات باشی
چو پاک آئی چو منصور اندر این راه
تو باشی دائما از راز آگاه
چو پاک آئی پلیدی هم شود پاک
نماند نار و ریح و آب با خاک
عناصر جملگی یکسان نماید
نه هر دم نفس دیگر سان نماید
نماند نقش هستی اندر این راه
کسی کو باشد از اسرار آگاه
شود لوح دل اینجا پاک و روشن
مصفّا کن در اینجا جان اباتن
صفا اندر صفا آید پر از نور
حقیقت رخ نماید دید منصور
اگر چون او شوی واصل زاعیان
نمائی همچو او اسرار پنهان
وگرنه تن زن و خاموش میباش
چو دیگی دائما در جوش میباش
که تا پخته شوی مانند منصور
زنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور
اگر پخته شوی مانند او تو
یقین بینی بدیها هم نکو تو
اگر پخته شوی در جوهردل
گشاده گردد اینجا راز مشکل
اگر پخته شوی دلدارگردی
ز بود خویشتن بیزار گردی
بهمّت زین بیان یابی تو گنجی
اگر اینجا کشی از جان تو رنجی
بهمّت این توانی یافت اینجا
که تا گردی در اینجاگاه یکتا
بهمّت راز بتوانی نمودن
بهمّت گوی از این میدان ربودن
بهمّت گر شوی یکتا در این کار
بهمّت هم شوی تو تاج سردار
بهمّت بگذری از چرخ و انجم
بهمّت بود خودآری یقین گم
بهمّت رازدار آئی چومنصور
بماند نام تو تا نفخهٔ صور
بهمّت هرکه این اسرار یابد
مقام خویشتن بردار یابد
بهمّت جان کند با دِل بَدَل او
نیابد هیچ اینجاگه خلل او
بهمّت او زند اینجا اناالحق
بگوید راز کل با یار مطلق
بهمّت گر دم اینجاگه زنی تو
به یک ره بیخ اندُه برکنی تو
بهمّت ذات کن اینجا صفاتت
که تا پیدا کنی اعیان ذاتت
بهمّت در یکی اینجا قدم زن
وجود خویشتن را بر عدم زن
بهمّت در یکیّ لانگر تو
عیان خویش در الّا نگرتو
بهمّت این بیان از من نگهدار
که بی عقلانه میگویم ز اسرار
بهمّت چون همه برداری از پیش
یکی بینی حقیقت جملگی خویش
همه حق بینی و در لاشوی تو
زدید خویش در الّا شوی تو
عطار نیشابوری : دفتر اول
در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید
همه حق بینی اینجا در یقین باز
یقین بین اوّلین و آخرین باز
همه حق بینی و از حق طلب کن
ولیکن این همه از حق ادب کن
همه حق بین و آن با خویشتن دار
وگرنه ناگهانیات ابردار
کند اینجایگه مانند حلّاج
قتیل عشق را کردی تو آماج
ز تیر عشقت اینجاگه بدوزد
پس آنگه بودت اینجاگه بسوزد
کجادانی تو مر این راز دانست
که کس این سرّ معنی مر ندانست
نداند این بیان الّا ز دیدار
یقین صاحبدلی در سرّ این کار
نداند این رموز الّا که واصل
کند مقصود موجودات حاصل
بهرزه چند کردی پیش و پس تو
سزد گر پود جانت بگسلی تو
از این اسرار دم کم زن چو مردان
وگرنه همچو چرخ آئی تو گردان
در این اندیشه جان دادی و مُردی
تو چون مردان چنین گوئی نبردی
نبردی هیچ بوئی اندر این راز
که تا پیداکنی انجام وآغاز
نیاید این بیان بر مبتلا داشت
ترا بر دارِ دین باید بیاراست
تو خود رادوست میداری حقیقت
فتادستی چنین خوار طبیعت
ز آز طبع کی بگشایدت کار
از آن سرگشتهٔ مانند پرگار
شدستی اندر این راه از پی دل
فروماندی میان راز مشکل
بگو تاکی چنین خواهی بُدن تو
چه میدانی که گم خواهی بدن تو
بکن نامی که جمله ننگ ماندی
چرادر بانگ همچون چنگ ماندی
تو مانند دُهُل فریاد داری
میانت خالی و پُر باد داری
نگر همچون دهل مانندهیچی
در این معنی بگو تا چند پیچی
بفریاد این نیاید راست اینجا
نگیرد هیچ اینجا شور وغوغا
سرت باید بریدن پیش دلدار
زمانی کرد از این معنی بر اسرار
سرت باید بریدن تا بدانی
رموز عشق و اسرار معانی
سرت باید بریدن بر سر دار
وگرنه تن زن و سرّت نگهدار
سرت باید بریدن زار و مجروح
که تا تن گردد اینجا قوّت روح
چرا خود دوستی زان پوستی تو
وگرنه پای تا سر دوستی تو
چرا خود دوستی از خویش بگذر
نمود بود خود اینجا تو بنگر
حقیقت باز بین وگرد دلدار
که تا فارغ شوی از جمله اغیار
دمی داری که عالم جمله هیچ است
چرا کین بود جسمت جمله هیچ است
دمی داری که آن دم دارد اینجا
که آدم هست اندر ذات یکتا
دمی داری از آن دم در دل و جان
که بنماید در اینجا جان جانان
از آن دم داری اینجازندگانی
از آن دم هست این شرح و معانی
از آندم میشود اسرار کل فاش
از آن دم مینماید روی نقّاش
از آندم این همه دم دم برآرند
از آن دم جملگی امّید دارند
از آندم جان جانم حاصل آمد
وجود من در اینجاواصل آمد
از آندم جمله دمها شادمان است
ولیکن این دم اینجا بی نشانست
از آندم میزند عشق از عیان دم
که آندم برتر است از هر دو عالم
دو عالم پیش این دم ناپدیداست
از این دم جملگی گفت و شنید است
دو عالم زین دم آمد جمله پیدا
که این دم هست اندر جمله اشیا
همه اشیا از این دم پایدار است
که باشد کاندر ایندم پایدار است
کسی زین دم بیابد کام دل باز
که بگذارد حجاب وآب و گل باز
نمیداند کسی اسرار این دم
که مخفی مانده است این سرّ به عالم
دمی کاندم درون دل دم آنست
دمی دارد نگه میکن دم آنست
در این دم گر تو آن دم بازبینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی
دم رحمانست اینجاگه دمِ تو
دم تو آمد اینجاآدمِ تو
از این دم آندم اینجاگه نیابی
اگر بیخود شوی آندم بیابی
از آندم یافت اینجاگاه منصور
اناالحق تا عیان نفخهٔ صور
از آندم یافت این دم کل فنا شد
یقین میدان که اونزد خدا شد
از آندم زد اناالحق اندر اینجا
یقین میدان که اوزد بر حق اینجا
از آن دم یافت هم کون و مکان او
حقیقت دید اینجا جان جان او
از آندم یافت سرّ لامکانی
یقین بنمود اسرار نهانی
از آندم دمدمه در عالم انداخت
وجود آفرینش جمله بگداخت
از آندم گشت واصل در حقیقت
ولی بردار از آن شد کز شریعت
نمود عیانِ رازِ شرع اینجا
نمود آن واصلی در ذات یکتا
چو سر ما همه اعیان ذاتست
نموداری بذات اندر صفاتست
صفات و ذات یکسان اوفتاد است
ولی فعل از دگرسان اوفتاد است
اگرداری عیان عشق بنمای
گره از کار عالم جمله بگشای
وگر اینجا نداری هیچ تحقیق
نخواهی برد اینجاهیچ توفیق
دمی از خویشتن کم گوی ای دل
که سرگردان شدی چون گوی ای دل
دمی از خویشتن کلّی فنا گرد
که مانند زنان هستی نه چون مرد
زنان را این رموز اینجا شده فاش
ترا خود نیست چیزی جز که نقّاش
اگر نقّاش بشناسی ز اعیان
کنی هم فاش اینجا سر جانان
اگر نقّاش بشناسی توئی کل
چرا چندین کشی اینجایگه ذُل
اگر نقّاش بشناسی ز دیدار
هموآید ترا اینجا خریدار
اگر نقّاش بشناسی یقینی
یقین دانم چو مردان پیش بینی
اگر نقّاش بشناسی درونت
بریزد ناگهی اینجای خونت
اگر نقّاش بشناسی چو منصور
شوی در هر دوعالم دوست مشهور
اگر نقّاش بشناسی در اینجا
نمود جملگی کردی تو پیدا
اگر نقّاش اینجاگه بدانی
توئی ای بیدل اینجا حق عیانی
اگر نقّاش بشناسی فنا گرد
که تا آئی در اینجا صاحب درد
اگر نقّاش بشناسی تو درجان
بگوید رازهات اینجای پنهان
اگر نقّاش بشناسی تو در دل
گشاید مر ترا او راز مشکل
اگر نقّاش بشناسی خدا شو
بمعنی بر ترا از هر دو سرا شو
اگر نقّاش بشناسی همانی
حقیقت مرخدای لامکانی
رموز جمله میگویم دمادم
ولیکن ماندهٔ در نقش عالم
نباشی و نبینی دید نقّاش
مکن اسرار اکنون بیش از این فاش
تو ای عطّار تا کی از نمودار
کنی اینجایگه مرفاش دلدار
چرا اینجا کنی مرفاش حق را
زنی اینجا اناالحق دید حق را
تو دیدی در یقین او رامعیّن
تو کردی راز کل اینجای روشن
معین گفتی اینجادیده دید
که دید اینجایگه یا خود که بشنید
یکی مرموز توحید عیانی
نبگشاید کسی و هم تودانی
تو بگشادی و شادی همچو مردان
نمود معنی تو ذات سبحان
بود اینجا و آنجا گه همانست
که گفتار تو در عین العیانست
عیانست آنچه میگوئی در اسرار
ولی کس می چه داند سرّ گفتار
اناالحق حجّت تحقیق داری
که از حق این زمان توفیق داری
ترا توفیق بخشیدند و معنی
تو داری مخزن اسرار و تقوی
بعین راستی در راستی تو
نمود عشق را آراستی تو
چو امر ذات پایانی ندارد
که هر دم صد هزاران دُر ببارد
از آن جوهر که دیدستی در اینجا
بسی دل آوری از گفت شیدا
حقیقت جوهر معنی تودیدی
در این قعرِ بحار جان رسیدی
دمادم میکنی نقّاش را فاش
دمادم می شوی در نقش نقّاش
بخواهد ریخت خونت ناگهانی
که اورا فاش کردی در معانی
بخواهد ریخت خونت دوست اینجا
بگرداند بمغزت پوست اینجا
بخواهد ریخت خونت همچو منصور
که در عالم توئی امروز مشهور
خراسان راتوئی امروز سردار
اگر آئی چو او اندر سرِ دار
دم کل میزنی در دمدمه تو
عجب افکندهٔ این زمزمه تو
دم عیسی تو داری در حقیقت
که بسپردی ره شرع و طریقت
دم عیسی تو داری در معانی
که میبخشی حیات جاودانی
دم عیسی تو داری در زمان باز
که گفتستی عیان اندر جهان باز
دم عیسی تو داری راز بیچون
حقیقت دم زدی در عین گردون
دم عیسی تو داری جان جانی
عجایب آشکارا و نهانی
دم عیسی تو زنی مرده ز زنده
کنی اینجایگه هستی بسنده
دمی کز جان جانان یافتستی
از آن در جزو و کل بشتافتستی
ترا زیبد که هستی سالک کل
شوی هم عاقبت تو هالک کل
ترا زیبد که گفتی راز اسرار
که جان کردی بروی دوست ایثار
ترا زیبد که بود یار دیدی
حقیقت در بصر دلدار دیدی
ترا زیبد که جانانی در اینجا
شدی تو درحقیقت دوست یکتا
ترا چون جوهر ذات و صفاتست
از آن معنی ترا آن در صفاتست
که یک چیز است جمله در نهانی
ولی بر هر صفت اینجامعانی
کند تقدیر یا تدبیر سازد
عیان ذات را تفسیر سازد
چو ذات کل ترا دادست مرداد
خدای پاک دائم این جهان باد
چو ذات پاکداری پاکدل باش
حقیقت بی نهاد آب و گل باش
توئی مرموز مردان حقیقت
سپردی اندر اینجاگه طریقت
توئی مرموز اسرار الهی
که بر اسرار معنی جمله شاهی
توئی مرموز سرّ جوهر ذات
که کردی آشکارا جوهر ذات
توئی مرموز اسرار حقیقی
که با روح القدس دائم رفیقی
توئی مرموز سرّ جمله اشیا
که پنهان میکنی امروز پیدا
تو پنهان میشوی اینجا بتحقیق
ولی اسرار کل داری بتوفیق
بخواهد ریخت خونت ذات اینجا
که گفتستی تمامت سرّ یکتا
توئی یکتا در این عصر و زمانه
که خواهی ماند با من جاودانه
توی یکتای بی همتا فتادی
عجب در شور و در غوغا فتادی
در معنی ترا کردست حق باز
نمودستی حقیقت دید حق باز
در معنی برویت برگشادست
دل عشاق از تو جمله شادست
در معنی ز حیدر داری اینجا
که از اسرار او برداری اینجا
در معنی نگه میدار و خوشباش
که کردستی همه اسرارها فاش
تو داری ملک و معنی جاودانه
زدی تیر معانی برنشانه
زدی تیری بر این آماج اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا
نهادستی و فارغ ازوجودت
که پیدا شد در اینجا بود بودت
ز بود حق ترا اسرار جمله
تو میبینی کنون اظهار جمله
تو داری سلطنت در خیل عشاق
فکندی دمدمه در کلّ آفاق
تو کردی فاش فاشی نزد هر کس
که میگوید یکی اللّه خود بس
از این گفتار بگذر یک نفس تو
چو داری در میان حق نفس تو
از این گفتارها کاینجاتو گفتی
دُرِ اسرار در معنی تو سُفتی
تو برخور از نمود خویش اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا
یقین بردار و در عین الیقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
چو اوّل اندر آخر یافتی باز
سوی اسرار کل بشتافتی باز
در آخر جوی اوّل ذات بیچون
که دیدستی خدا را بی چه و چون
خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذات
شده واصل ابا تو جمله ذرّات
خدا را دیدهٔ اینجا نهانی
از او داری تو اسرار و معانی
چو اسرارست و مر چیز دگر نیست
در این اسرار جز حق راهبر نیست
ترا حق رهبرست و رهنمایست
در این اسرارها او جانفزایست
ترا حق رهبرست و جان جانست
درون جان تو عین العیانست
درون جان تو باغ بهشتست
که عین طینت تو حق سرشتست
درون جان تو راز الهی است
در اینجا بیشکی راز الهی است
درون را با برون هر دو یکی شد
خداگشت و نمودت بیشکی شد
از این دم که تو داری در حقیقت
مزن دم جزدمی اندر شریعت
در این اسرارها مردی کدامست
در اینجا صاحب دردی کدامست
ندیدم صاحب دردی در اینجا
که باشد او یقین مردی در اینجا
ندیدم هیچ همدردی در اینجا
که تا یابم یقین فردی در اینجا
مرا یک همدم پر درد باید
که همراهیم مرد مرد باید
در این ره هر که او صاحب قدم نیست
ره جانش باسرار قدم نیست
نمود درد مردان کیست مائیم
که اسرار عیانی مینمائیم
نمود درد مردانست عطّار
که او آمد حقیقت صاحب اسرار
بر او شد منکشف اسرار عشاق
که افتادست اندر جان ودل طاق
حقیقت یار دیدست اونهانی
از او میگوید این راز نهانی
که حق دیدم حقیقت حق شدم من
چو دیدم عاقبت مر حق بُدم من
همه جویای ما و ما فنائیم
چنین در مانده در عین فنائیم
ز حق حق دیدم و اندر وصالم
نمیداند کسی اینجای حالم
مرا مقصود حق بد هم بدیدم
شدم واصل بکام دل رسیدم
مرا مقصود حق بُد از نمودار
که تاگردم ز خواب عقل بیدار
مرا مقصود بد جانان در اینجا
حقیقت فاش کرد اسرار اینجا
نمودم عاقبت سرّ نهانی
زدم دمدر عیان لامکانی
مکان را محو گردانید پیشم
نهاد او مرهمی بر جان ریشم
زمان را با زمین کلّی برانداخت
حقیقت جان نظر کرد او و بشناخت
که جانانست و خود چیز دگر نیست
بجز او در دل و جان راهبر نیست
چو او همره بود همراه باشد
کسی باید کز این آگاه باشد
چو او رهبر بوددرعالم جان
همه پیدا کند مر راز پنهان
چو او رهبر بود عشاق از ایندست
کند ذرات را از دید خود مست
از او ره یافتم او رهبر جان
ورامیجستم و اندر برم جان
ازاو ره یافتم بسیار اینجا
از آن کردم بسی تکرار اینجا
از او شد منکشف عین العیانم
که بیشک من نمود جسم و جانم
از او شد فاش اسرار دل اینجا
حقیقت هست او گفتار اینجا
از او شد منکشف هر دوجهانم
از او دیدم یقین عین العیانم
منم امروز در نزدیک جانان
نمود هر دو عالم راز پنهان
منم امروز دم ازوی زده باز
یقین از پرده بیرون برزده راز
منم امروز صاحب درد آفاق
بمن روشن شده اسرار عشّاق
منم امروز جان و تن یکی حق
شده اینجایگه کل بیشکی حق
منم امروز واصل در زمانه
که بردم گوی معنی جاودانه
منم امروز واصل در نمودار
که کردم فاش اینجا سرّدلدار
منم امروز دم از کل زده پاک
برافکنده نمود آب با خاک
منم امروز سرّ لایزالی
عجائب جوهری بس لاابالی
رموز عشق بر من شد گشاده
ز بهر من همه معنی نهاده
یکی من یافتم اینجا حقیقت
ولیکن ره سپردم در شریعت
شریعت مر مرا بنمود اسرار
وز او شد راز من کلّی پدیدار
شریعت مر مرا آزاد کردست
ز غمهای جهانم شاد کردست
شریعت میکند تحقیق روشن
خدا میگوید این اسرار بر من
من اندر وی گُمم چون قطره در بحر
بکرده جملگی تریاک را زهر
من اندروی نهانم دائما اوست
مراهم مغز عشق و عقل با پوست
من آوردم طریقت عشقبازی
یقین بنمودم اینجا نی ببازی
من آوردم طریق جمله مردان
حقیقت فاش کردم جان جانان
من آوردم از اینسان شیوه عشق
ز باغ جان بدادم میوهٔ عشق
بهرکس تاخورند اینجا از آن بار
که این شیوه به آید اندر اسرار
در ایثارم سخن قوّت گرفتست
که ذرّات دو عالم درگرفتست
نماندم عقل و هوش و صبر و آرام
که بنمودست خود رویم دلارام
نماند هیچ تا عاشق شدستم
ز دید عشق من لایق شدستم
ز جوهرهای معنی در بحارم
که دارم بیعدد من در شمارم
نصیب عام وخاص اینجا بدادم
که در اسرار اینجا داد دادم
منم اینجای داده داد جانها
شده امروز اندر عشق تنها
در این تنهائی و اندوه جانم
حقیقت درّ معنی میچکانم
در این دنیا نه غم دارم نه شادی
که دیدم جملگی مانند بادی
گذر دارم ز دنیا هم ز عقبی
نه دعوی مینمایم این نه تقوی
منزّه از همه از جان جانان
شدستم درنمود ذات یکسان
نمودذاتم اینجا فاش گشته
نمود نقش من نقّاش گشته
چو اصل اینجا بدیدم فرع بودم
نظر کردم به جز من کس نبودم
همه گفتار من سرّ اله است
ولی ذرّات از من عذر خواهست
نباشد هیچ خود بی راز اینجا
همه ذرات را پرداز اینجا
چو مرغ است و یقین پر باز دارند
چگونه خویشتن را بازدارند
همه ذرّات در خورشید انور
عیانی پای کوبانند یک سر
دو عالم غرق این نور است جاوید
چگونه من شوم زین راز امّید
دو عالم تابش خورشید دارد
دلم در سوی کل امید دارد
مرا امّید بر خورشید رویش
شوم کاینجا فتاده من بکویش
چو خورشید است اینجاگاه تابان
تمامت ذرّه رقصانندو تابان
همه در سوی خورشیدند ذرّه
شده اینجایگه بر خویش غرّه
نمیبینی تو مر خورشید اینجا
که چون عکس افکند در خانه تنها
بقدر روزنی اینجا نظر کن
دل خود زین معانی با خبر کن
همه ذرّات را بین پای کوبان
شده در رفتن اینجا گاه تابان
همه درگردش اندر سوی خورشید
که میدارند مانند تو امید
چگونه ناامید اینجابمانند
که پیدا گشته و آنگه نهانند
همه سوی ویاند اینجا حقیقت
حقیقت می سپارندش طریقت
شوند اینجایگه تا حضرت نور
اگرچه ره کنند اینجایگه دور
فتادست این ره اینجادور میدان
حقیقت ذرّهها را نور میدان
تمامت ره روان و سالکانند
در این درگاه جمله هالکانند
تمامت ره کنان درکوی معشوق
نهاده جمله سر در سوی معشوق
تمامت ره کنان در سوی دلدار
شده کل پایکوبان سوی دلدار
همه در راه و فارغ گشته از راه
برامیّدی که آید تا برِ شاه
همه در راه قدر خود ندانند
ولی چندی در اینجا باز دانند
همه در راه تادلدار یابند
چو مرغان سوی خانه میشتابند
همه در راه و فارغ ازتن خویش
همی بینند راه روشن خویش
بسوی نور کل گشته شتابان
گه تا ناگه ببینند روی جانان
سوی جنت شده شوریده و مست
شده فارغ همه ازنیست وز هست
امید جملگی خورشید آمد
همه رهشان چنین جاوید آمد
همه در سوی آن حضرت شتابند
که تا مرقوب آن حضرت بیابند
چوشان رقصی کنند اینجای در خویش
نمود جملگی برخیزد از پیش
بقدر خود کنند اینجایگه راه
ولی بینی تو این اسرار ناگاه
برخورشید آیند و بسوزند
چو شمعی هر یکی رخ برفروزند
بسوزند جملگی در حضرت خَور
شوند آنگاه سوی ذات رهبر
چوسوی ذات آیند از نهانی
شوندآنگه عیان اندر عیانی
نمیبینی که چون پروانه ناگاه
شوند از شمع اودیوانه ناگاه
چونور شمع بیند روشنائی
شود حیران از آن داغ جدائی
شود دیوانه سوی جمع آید
بنزد روشنی چون شمع آید
درآید پرزنان اینجای پرتاب
زند خود را بر آن شمع جهانتاب
ز عشق شمع او نابود گردد
زیانش جملگی با سود گردد
چنان خود را زند بر شمع زود او
که چون خورشید تابان برفزود او
نماند بال و پر اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم
شود گم اندر او نور نهانی
که تا سرّ فنا را بازدانی
همه آفاق خورشید است و تو کور
چو چشمه میزنی جوش و عجب شور
چو دریا شو اگر دریا شوی تو
ز عشق دوست ناپروا شوی
چو دریا شو که دریای صفاتی
در اینجاگه عیانِ نور ذاتی
چو دریا شو که دُر بخشی و جوهر
ز دریاگر تو غوّاصی بمگذر
چو دریا شو تو اندر شور و مستی
که دُر داریّ و دریا میپرستی
چو دریا باشی تو دایم پر از شور
میندیش اندر اینجاگه شرو شور
چو دریا باشی و دُر بخش اندر او تو
بجز دیدار یار ازآن مجو تو
یکی جوهر در این بحر دل تست
که برتراز دوعالم مشکل تست
اگر آن جوهر آری هم بکف تو
زنی تیر مردای بر هدف تو
از آن جوهر ترا آمد شعاعی
درون دل ترا دارد وداعی
که چون جوهر رسیدت بشکن اینجا
صدف بنمای بی ما و من اینجا
دریغا عمر همچون باد بگذشت
در این دریا بیک ره جمله پیوست
ولیکن جوهر اینجا باز دیدم
چو دریا یک زمانی آرمیدم
بآرام این همه جوهر ز دلدار
حقیقت یافتم ازدید دیدار
ایا دل جوهر ذات و صفاتی
در اینجاگه عجایب بی صفاتی
صفات ذات داری و جواهر
چنین دریافتی در عین خاطر
نظر داری سوی کون و مکان تو
یقین می باز بینی هر زمان تو
سوی دلدارنام تست دل هان
ممان اینجایگه در آب و گل هان
سوی دلداری و جان در بر تست
حقیقت یار اینجا رهبرتست
ترا دردی است آن در درد جانان
که داری از همه ذرات پنهان
ترادردیست همچون درد عشاق
نواها میزنی اینجا ز عشاق
ترادردیست ازدلدارمانده
که درمان وی آمد یار خوانده
ترا اندر بر خود ناگهانی
بدان میگویمت تاخوش بدانی
بدان این سرّ که جان خواهی شدن دل
ز ناگاهی نهان خواهی شدن دل
نهان خواهی شد ای دل تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی
نهان خواهی شد اینجاگاه در جان
شوی اینجا حقیقت جان جانان
نهان خواهی شدن ناگاه در خَود
که تا رسته شوی از نیک و ز بد
نهان خواهی شدن در کوی دلدار
که تا پیدا شوی در سوی دلدار
نهان خواهی شدن همچون چراغی
ترا خواهد بدن از حق فراغی
نهان خواهی شدن مانندخورشید
دگر آئی ز نور قدس جاوید
نهان خواهی شدن آنگه بمانی
بجز یکی سزد گر خود ندانی
نهان خواهی شدن در جوهر دوست
حقیقت مغز گشتت جملگی پوست
نهان خواهی شد اینجا گاه ناچار
که بیرون آئیش از پنج وز چار
نهان خواهی شدن در بحر اعظم
نماند این دمت اینجا دمادم
نهان خواهی شدن مانند ماهی
که ناید هیچت اینجا از تباهی
دلاداری امیدی سوی جانان
بسی گردیدهٔ در کوی جانان
امیدی بسته بودی هم برآمد
غم و اندوه تو یکسر سرآمد
امیدی بسته بودی در طریقت
سپردی هم عیان راز شریعت
نمودت روی دلدارت چو از جام
طلب کن این زمان آخر سرانجام
سرانجامت ببین اینجا یقین باز
چو مردانِ جهان مر راه بین باز
رهت کردی و دروی چون رسیدی
رخ جانان در این منزل ندیدی
در این منزل همه ذرّات عالم
قدم اینجا نهادستت دمادم
در این منزل یقین اندر یقین است
کسی یابد که اینجا پیش بین است
ز من گر بینش این راز دانی
حقیقت دید این ره بازدانی
همه چون ذرّه و خورشید باشد
ولیکن رفتنش جاوید باشد
ترا جاوید در این راه کار است
که در این ره عجائب بیشمار است
ترا جاوید باید شد در این راه
که تاگردی از این منزل تو آگاه
ترا جاوید اینجاگاه ای دل
بباید ماند اندر راز مشکل
دریغا راه دور و عمر کوتاه
کز این اندیشهها استغفراللّه
از این اندیشه جز خون جگر نیست
در این دریا مرا راهی بدر نیست
از این اندیشه دلها غرق خونست
که میداند که سرّ کار چونست
از این اندیشه بس جانها برآمد
بسی حکم سلاطینان سرآمد
همه غرقاب در دریا بماندند
عجائب خوار و ناپروا بماندند
در این دریا شدند و غرقهٔ آز
که پیدا مینشد مر تختهٔ باز
در این دریا شمار هیچکس نیست
همه غرقند و کس فریادرس نیست
عطار نیشابوری : دفتر اول
در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید
چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم
پناه دین و سلطان معظم
بحق محبوب حق عین شریعت
سپهسالار دین شاه حقیقت
سلیمان سخن در منطق الطّیر
که آنکس بوسعید است و ابوالخیر
ابوالخیر است دائم خیر حق بود
که بُد اینجایگه دیدار معبود
یقین دریافت اسرار معانی
که او را بود کل صاحبقرانی
یقین ازنور حق بود او نمودار
ز شاهی داشت اینجا زینت و کار
همش دنیا همش عقبی فزون بود
حقیقت رهبران را رهنمون بود
همش گنج صور هم گنج معنی
ورا بود ای پسر از گنج تقوی
چنان رفعت که او اندر جهان دید
کسی دیگر بخواب آن کی توان دید
چنین گفت او که اندر کلّ احوال
نشان بی نشان جستم به سی سال
به سی سال اندر اینجا خوندل من
بخوردم بی نمود آب و گل من
حجابم یک شبی برخواست ازپیش
نگه کردم من اندر جوهر خویش
چو دیدم بحر جستم گم شدم من
چو یک قطره که در قلزم شدم من
نظر کردم درون و هم برونم
حقیقت حق بد اینجا رهنمونم
صفات خویشتن در ذات دیدم
نمود جسم ودل در ذات دیدم
درون کل نظر کردم من ازجان
چو دیدم در حقیقت راز پنهان
یکی دریای بی پایان بدم من
در آندریا عجب غرقه شدم من
نمود ذات دیدم در دل خود
فروماندم میان مشکل خود
عجائب حیرتم در دل فزون شد
ولیکن عشق با من رهنمون شد
دلا دربحر لارفتم ابی خود
ندیدم هیچ آنجا نیک هم بد
نظر کردم همه یکسان نمودم
که من خود در میان واقف نبودم
ندیدم غیر در دریای جانان
شدم از عشق ناپروای جانان
یکی دیدم در آنجاجمله اشیا
ز پنهانی شده در بحر پیدا
همه در بحر موجود ونبُد هیچ
ولیکن در نظر بُد نقش پرپیچ
همه گمگشته بود و حق شده فاش
بهر کسوت نموده روی نقّاش
ز آب بحربنگر هر چه بینی
بکن فهمی اگر صاحب یقینی
همه از آب دریاگشته پیدا
همه در آب حیرانند و شیدا
همه در آب بنگر رخ نموده
ببسته بُد گره خود برگشوده
همه در آب و هم اندر همه جان
نمود سرّخود در بحر جانان
بهر نوعی که میدیدم ز اسرار
نمود شاه بُد آنجا پدیدار
نمود شاه بُد نی غیر دیدم
همه در آب دریا سیر دیدم
همه در آب و فارغ گشته ازآب
فتاده جملگی اندر تب و تاب
همه در آب دریا وصل جویان
بسر در عشق او هر لحظه پویان
همه در بحر آب و گشته غرقاب
همه در آب و گشته طالب آب
صدف را جوهر او درنهادش
در این بحر عیانی داد دادش
صدف دُر داشت جوهر نیز بر سر
شده در راه او بی پا و بی سر
همه گویا دل و خامش دهانان
طلبکار آمده در نزد جانان
همه در آب هم او را طلبکار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
طلبکارند چون جمله بدانی
تو نیز اینجایگه راز نهانی
طلبکارند و آب و جمله جانست
که همچون دوست بی نقش و نشانست
نشان دارند کل در بینشانی
همی جویند حیات جاودانی
تو چون ایشان میان آب غرقی
ولی اینجایگه در دید فرقی
بسی فرقست ازمه تا بماهی
ولی یکسانست نزدیک الهی
بسی فرقست اینجا چون ببینی
ولیکن حق زجمله برگزینی
همه یکرنگ دان در عین دریا
که در دریا شدند این جمله پیدا
ز هر دواصل دارند و وطن آب
ولیکن این معانی زود دریاب
تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
که جوهر در صدف سر داد بر باد
بخلوت صبر کرد و شاد بنشست
ز جمله فارغ و آزاد بنشست
سکون کرد و ز ذات کل عیان شد
پس آنگه لایق هر شایگان شد
ببین تا لاجرم اینجا بهایش
چگونه هست مر نور لقایش
فروغش روشنی دل فزاید
شب تاریک ظلمت در رُباید
ز نورست و حقیقت نور باشد
به پیش سالکان مشهور باشد
دُر ارچه اصل آبست هم بغایت
بود از این و آن فرقی تفاوت
تفاوت آمدست اینجای از اصل
ز اصل اینجا بیابی ناگهی وصل
در این دریا توئی اینجا صدف وار
دهان بر بسته و بنشسته ناچار
در این بحر فنا بر بن نشسته
دهان خویش از حسرت ببسته
یکی جوهر درون سینه داری
چو ایشان نیز تو گنجینه داری
عجایب جوهری داری تو نادان
نمیدانی ترا از این چه تاوان
عجائب جوهری داری شب افروز
که شب گردد ز تاب نور آن سوز
عجائب جوهری شاهانه داری
ولیکن در صدف دُردانه داری
ترا این جوهر از هر دو جهان است
درونش جوهری دیگر نهان است
اگر این جوهر اینجا یافتی باز
ترا باشد از آن تمکین و اعزاز
اگر بی جوهر اینجاگه بمانی
چو ماهیدر بُن این چه بمانی
طلب کن جوهر این ذات اینجا
مشو غرقه چنین در عین دریا
طلب کن جوهر بیچون ببین ذات
نمود عین گردون بین در ذات
از این دُرهای معنی زود بگزین
درون هر یکی یک جوهری بین
چنین مستغرق دریا شدستی
که از بودت تو ناپروا شدستی
دمی زین بحر کن آخر نظاره
که اینجا جوهری اندر کناره
شده پیدا صدف با اوست مرده
به پیشِ عینِ جوهر جان سپرده
سپرده جان ودیده روی جوهر
نمود عشق گشته ناگهی دَر
هلاکیّت فتاده مر صدف وار
تو از آن جوهر اینجاگه بکف آر
چو جوهر یافتی بنگر شعاعش
نمود جسم و جان کن بس وداعش
کجا یابی تو اینجا جوهر ذات
که سرگردانی اندر بحر ذرّات
تو در بحریّ و جوهر مینجوئی
بیان چند زر تا چند گوئی
جواهر جوی از دریایِ معنی
اگر هستی ز دل دارای معنی
جواهر جوی همچون پادشاهان
چو جوهر یافتی برگو چو شاهان
خوشا آندم که جوهر باز بینی
وزان هم عزت اندر ناز بینی
ترا جوهر درون جسم و جانست
کنون از چشم صورتگر نهانست
نهانست این همه درجوهر ذات
خروشانند اینجا جمله ذرّات
طلبکارند او را جمله اینجا
بماند جملگی سرگشته اینجا
همه جویای جوهر در همه درج
نمیدانند این جوهر ورا ارج
نداند ارج این جوهر مگر آن
که دریابد حقیقت جان جانان
عطار نیشابوری : دفتر اول
در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید
الا ای جوهر قدسّی یکتای
زمانی زین صدف هین روی بنمای
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
تو داری در صدف جوهر یقین باز
بده تا باز بینم عزّت و ناز
منم شاه و مرا اینست جوهر
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
بیابی تو حیاتِ جاودانی
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
یکی جوئی ز جوهر بی نهایت
منم جویای تو تو مرده ماندی
عجب مانند من افسرده ماندی
زمانی در دلی یکی نمائی
دگر یکبارگی دل میربائی
زمانی اندر این دریا نشینی
ز بهر آنکه تا غیری نبینی
زمانی واقفی بر کلّ اسرار
که تا مکشوف کل آری پدیدار
زمانی در زمین ودر زمانی
عجب افتاده بی جا و مکانی
نه درکونین نه در کنجی زمانی
نداری در مکان هم آشیانی
نداری جای جمله جای آنست
تمامت مسکن و ماوای آنست
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده در جملگی گم
یکی داری حقیقت نور ذاتی
یقین میدانم اکنون بی صفاتی
صفاتی چون کنم چون نور باشی
درون جزو و کل منظور باشی
همه جویای تو تو در میانه
ولی باشی حقیقت جاودانه
همه زنده بتو تو نور جمله
حقیقت مر توئی منظور جمله
صفاتت برتر ازکون و مکانست
نمود ذات تو کل کُن فکانست
صفاتِ حق تو داری در طبایع
مکن بیچاره را اینجای ضایع
تو بستی نقش هستی دید نقّاش
تو کردستی چنین اسرارها فاش
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
کنی در عاقبت در نزد جانان
توئی اصل و چرا در فرع هستی
از ایرادرنمود شرع هستی
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
توئی در دیدهٔ جانها هویدا
بتو پیداست جان و دل حقیقت
سپردستی همی راه شریعت
بتو پیداست سرّ لامکانی
گمانی بردهام تو جانِ جانی
چو در عهد تو اینجا پایدارم
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم
چو درعهد تو ام پیدا شده من
ز نور تو چنین یکتا شده من
بتو میبینم اینجاجان دیدار
به جان هستم ترا اینجا خریدار
بتو میبینم آفاق جهانم
بتو زنده شده جان و روانم
تو خود اصل تمام کایناتی
حقیقت در عیان نور ذاتی
مرا بنمای آن دیدار اینجا
نمود خویش با دیدار اینجا
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع
چه میگوئی دمی آخر بگو تو
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
چه میگوئی که جمله گوش گشتم
نهاد عقلم و بیهوش گشتم
شدم خاموش و دیدم ابتدایت
شدم بیهوش و دیدم انتهایت
بدیدم جملگی ازتو پدیدار
شدستی جان مستم را خریدار
ندارم بیش جانی آن ترا باد
مگر ما را کنی از خویش باد
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
چو دارم روی تو من غم ندارم
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
چرا هستی ز خویش خویش پنهان
جهانی رخ نمودی این چه حالست
ندانم این وبالم یا وصالست
وصالم روی بنمود است ازتو
که ره در جمله بگشودست ازتو
تو جانی لیک جانان هم تو داری
گُهر در حقهٔ مرجان توداری
زهی دیدار تو نور مه و خور
کجا باشد چو من اینجای در خور
کمالت برتر است از عقل و ادراک
عجایب جوهری هستی خطرناک
درون پرده در پرده سرائی
بهر نوعی که میخواهی سرائی
درون پرده و پرده دریده
کمال خویشتن هم خویش دیده
درون پردهٔ پرده برانداز
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
درون پردهٔ پرده بسوزان
مر از نور خود کل بر فروزان
یقین اینجا ترا بشناختم من
نمود خویش در تو باختم من
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق
تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق
یقین دیدم توئی جان و جهانم
ز تو مر راز پیدا و نهانم
شدستم از غمت شیدا و مجنون
که یکسانی بهر لحظه دگرگون
توئی اینجان من هم یک صفت باش
ز دید خویشتن نی بر صفت باش
تمامت کاملان لال تو باشند
ز نور تو عیان حال تو باشند
همه عشاق سرگردان بودت
عجایبها ز خود برساختستی
چه شور است که میانداختستی
طلبکارند دائم در وجودت
چه شور است این یقین با من بگو باز
که کردستی ابا من جنگ آغاز
تمامت کُشتی و در خون فکندی
ز پرده جملگی بیرون فکندی
تمامت پردهٔ عالم دریدی
ز اوّل پردهٔ آدم دریدی
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
مکن پیدا بکس این راز پنهان
همه جانها فدای روی توباد
همه تنها چو خاک کوی تو باد
زهی ملک جهان داری که داری
دریغا از وفا رحمی نداری
نداری هیچ رحمی من چگویم
که سرگردان تو مانند گویم
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
ولی خوئی خوشت اینست جانا
مگر با جملهات کین است جانا
ترا مهراست کشتن کین نباشد
که کس را اینچنین آئین نباشد
ترا مهرست با جمله نهانی
که کشتن باشد اینجا زندگانی
ترا این بیوفائی کل وفایست
بر هر کس مر این جرم و جفایست
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
بر عشاق این راز نهانیست
بر من خوب آمد عشق ناچار
بکن این بندهٔ خود را تو بردار
همه جانها ز بهر تو نثارست
همه دلها ستاده زیر دارست
همه محکوم فرمان تو باشیم
سزد با چون توئی ما خود نباشیم
همه درماندهایم و زارومجروح
تو هستی جملگی را قوت و روح
همه در نور تو نابود بودیم
زیانی نیست جمله سود بودیم
همه در تو گمیم و هم عیانیم
بتو پیدا شده اندر جهانیم
تو بنمودی جمال و میربائی
کنون دانیم چون باشد خدائی
خدائی نیست اندر نزد معنی
نه این سر دارد اینجانیز دعوی
ولی درد دلم باتو بگویم
طبیبم چون توئی درمان نجویم
تو این درد مرادرمان کن ای جان
مر این دشوار من آسان کن ای جان
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان
تو دردی هم تو درمانی یقینم
تو جانی نیز جانانی یقینم
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
نمود خود مرا اینجا نمودی
نمود خود نمودی ای دل و جان
ز پیدائی نخواهی گشت پنهان
تمامت عاشقانت بنده گشته
ز نورت جملگی تابنده گشته
تمامت مست و حیرانند جانا
بروز و شب تو میخوانند جانا
درون جانِ جمله گفتگوئی
بمعنی و به صورت بس نکوئی
ز حسنِ خویش برخوردار خویشی
ز فیض نور در اسرار خویشی
کمالی جمله و نقصان نداری
وجود جملهٔ فرمان تو داری
تو گویائی تو بینائی تو جانی
تو اسرار همه عشّاق دانی
زهی نورت ربوده مسکن دل
عیان کرده نمود گلشن دل
زهی نورت همه عالم گرفته
از آن یک پرتوی آدم گرفته
نهان در جانی و جایت نهانست
به چشمم ذات تو عین العیانست
ز تو گویا شدم ای جان جانم
بکُش آخر وز اینجاوارهانم
مرا چون آرزوی کشتن آمد
نه همچون دیگران برگشتن آمد
مرا از بهر کشتن آوریدی
بدینسانم ز جمله برگزیدی
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
یقین من فارغ از بیم تو گشتم
منم تسلیم و حیران اندر این راه
ترا من میشناسم شاه خرگاه
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی
برآور تا شوم در عشق راضی
منم تسلیم تو از بهر کشتن
دمی از دیدنت اینجا بگشتن
توئی جان جهان و دید اسرار
مرا چندین در این دنیا میآزار
تو ای جان جهان تا چند خواری
کنی برمن منم بر پایداری
چنین من پایدار و پایدارت
همی بینم جهانی آشکارت
جفا بر من کنی تو آشکاره
بآخر کرد خواهی پاره پاره
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
که برگویم این اسرار جانان
من اینجا درگمان و در یقینم
اگرچه راز تو از پیش بینم
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
وجودم لخت لخت و پاره باشد
من آن دم گویم اسرار معانی
کنونم کُش که زارم میتوانی
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
که این مشکین کمان تو که باشد
بهردم صد هزاران جان شیرین
فدای رویت ای دلدار شیرین
توئی کاندر نهاد جمله فردی
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان
که دیدار تو آمد درد درمان
بکن درمان من تا جان دهم باز
ز عین جسم خود پنهان دهم باز
بکن جانم قبول ای جان جان تو
بکش عطّار ای جان رایگان تو
تو میدانی که همچون او نیابی
جز این خواهی که کُشته او نیابی
بکُش ای جان ودیگر زندهام کن
منم بنده بخود پایندهام کن
چو قتل من بدست تست جانا
از آن جانم زهستی جست جانا
چو کردی نیست آنکه هست باشم
که خود من از وصالت مست باشم
ز جام تست این مستی که دارم
ز دید تست این هستی که دارم
ز شور تست اینجا شورش جان
که پیدا میکند هر لحظه طوفان
ز جام تست این هستی دمادم
مرا دادی تو این هستی دمادم
دمادم جامت اینجا نوش دارم
از آن این حلقهات در گوش دارم
شدم حلقه بگوشت همچو عشاق
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
نخواهم کرد من نامت فراموش
فراموش نگردد ای دل و دین
توئی در جان و دل هم جان شیرین
فراموشم نگردد مهر مهرت
که دیدستم دمی اعیان چهرت
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم در مهر جانت کوس جان من
دمی تا در بدن دارم تو بینم
بجز تو هیچ دیگر مینبینم
بجز تو هیچ چیزی در خیالم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
بجز تو میندانم ای دلارام
که بی تو خود ندارد این دل آرام
دلارامی و هم آرام جانی
کنون راز من اینجاگه بدانی
چنین با من جفا داری مرا هان
از این اندوه زودم دوست برهان
دمی نه مرهمی بر جان عطّار
که هم دردی و هم درمان عطّار
ترا دریافت قصّه هست باقی
اگر جامی دهی اینجای ساقی
بده جامی و جانم زودبستان
که بیرویت نخواهم باغ و بستان
بده جامی که خرقه هست زنّار
بسوزم این زمانش در تف نار
بده جامی که تا جان برفشانم
که از دریای تو گوهر فشانم
بده جامی که جانم مست رویت
شد اکنون میزند او های و هویت
بده جامی که جانم مست ماندست
ز بهر جان توپابست ماندست
بده جامی اگرچه هست هستم
بیک جامی دگر ای دوست رستم
بگیر از پایم آنگاهی درآور
مرا این است اگر داری تو باور
که من خود در برت جانا که باشم
چو تو هستی بگو تا من چه باشم
خراباتی شدم اندر خرابات
خراباتی منم اکنون مناجات
کجادرگنجدم سالوس اینجا
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا
مرا جام میت فانی نمودست
بیک ره مرمرا از خود ربودست
ندانم تو منی یا من توام جان
از آن شیوه زنی اینجای دستان
تو مائی من توام اکنون تو دانی
تو میدانی که اسرار جهانی
توئی اکنون من اینجا نیستم جان
بگو کاین جایگه برچیستم جان
تو هستی در من و من خود نیم دوست
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب
شده بیهوش اندر عین غرقاب
عطار نیشابوری : دفتر اول
درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید
چنان مدهوش عشق اندر فنا بود
که گوئی آن زمان عین لقا بود
شده درخواب و خاموش اوفتاده
چو مستان سخت بیهوش اوفتاده
مگر معشوق او در خواب میدید
درون خویشتن مهتاب میدید
که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود
که گوئی آن زمان عین لقا بود
چنان صاحب جمالی دید آنجا
که وصفش مینگنجد آن دلارا
جمالش فتنه و عشاق آفاق
بخوبی و ملاحت در جهان طاق
لب لعلش نبات و قند و شکّر
رخش تابان مثال ماه انور
نظر کرد وجمالش دید در خواب
گرفتش گوش آن مه را باشتاب
بجست ازخواب و گفت ای جان کجائی
نمود خود تو ما را مینمائی
چگونت یافتم ای جان جانم
کنون در دست خود عین العیانم
گرفته گوش تو بینم بتحقیق
زهی اسرار ما از عز و توفیق
نظر کرد و بدستش گوش خود دید
ز شرم خویشتن آنجا بخندید
گمان برد او در اینجاگه نهانی
درونِ جان و دل گفت از نهانی
تو دانی تونمودی تو ربودی
تو گفتی در حقیقت تو شنودی
ندانستم ولی دانستم اینجا
ترا من گوش نتوانستم اینجا
گرفتم گوش تو تا گوش دارم
کجایارم که گوشت گوش دارم
ولی دانستم ای پیدا و پنهان
که این مشکل بَرِ من هست آسان
تو بودی و من ای خوش خفته در خواب
مرا بنمودهٔاینجا تک و تاب
چگویم صاحبِ حسن و جمالی
منم نقصان تو درعین کمالی
نمودی و ربودی جان زپیشم
نمک افکندهٔ اینجا بریشم
رموز تو دراینجاگه گشاید
مرا اینجایگه جز تو نشاید
دگر من از کجا جویم جمالت
که یک دم شاد گردم از وصالت
وصالت بود و شد عین فراقم
کنون دل پر ز درد و اشتیاقم
جگر خونست دیگر روی بنمای
گره تو بستهٔ و هم تو بگشای
دریغا من تو بودم یا تو مائی
درون خواب رویم مینمائی
به بیداری ترا بینم در اینجا
یقین مهر تو بگزیدم در اینجا
همت بیدار دیدم جاودانی
اگرچه ازدو چشم من نهانی
نهانی لیک پیدائی همیشه
نه درجانی نه برجائی همیشه
تو در خوابی و دنیا همچو خوابست
یقین عمر تو اینجا در شتابست
شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل
که بنماید ترا این راز مشکل
در این خواب خراب آباد دنیا
ندیدی هیچ اینجا روی مولی
اگر معشوق اینجا رخ نماید
ترا از عقل و جان کلّی رباید
ندانی تا که بُد این بی دل مست
تو گوش که گرفتی زود بردست
ترا گوشست در دستت گرفته
بیکره عقل و آرامت گرفته
نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار
که تا چشم افکنی بر روی دلدار
ترا دلدار اینجا رخ نمودست
عیان عقل اینجا در ربود است
تو اندر خواب غفلت او بدیدی
چنین مست و خرابی آرمیدی
نمیبینی ورا بنمایدت روی
ولیکن نقش میبازد دگرسوی
بجز دیدار حق درخود مبین تو
که هستی صاحب عین الیقین تو
گهر دیدی و مینشناختی باز
بهرزه آن گهر انداختی باز
چویار امروز با تست و تو اوئی
در این معنی که من گفتم چگوئی
رخت بنمود او را میشناسی
وگر نشناسیش تو ناشناسی
ورا بشناس اندر پردهٔ دل
طلب کن یک زمان گم کردهٔ دل
نه یارت در برست و رهبرت اوست
در اینجاگاه کلی غمخورت اوست
غم او خور که او از تست روشن
نموده اندر اینجا هفت گلشن
چنین آسان و تو دشوار داری
عزیزی خویشتن را خوار داری
مشو خوار جهان جان را خبر کن
برویش اندر اینجاگه نظر کن
نظر کن تا ببینی زود رویش
طلب کن در نهادِ های و هویش
قفس داده قفس را روح داده
مقام سنّت اندر دل نهاده
دریغا جان تست و جان شده لال
نمییابی دریغا تا کی این حال
توان گفتن به جز تو تابدانی
که او شاهست و کرده پاسبانی
ترا او بنده و تو بندهٔ او
سرت در پیش اوافکندهٔ او
نمیخواهم که گویم آشکاره
دلی خواهم که سازم پاره پاره
وجود خویشتن در نزد دلدار
که کردم راز او اینجای اظهار
از آن نکته بسی اسرار دانم
همی ترسم که تا رمزی بدانم
نمیبینم یکی همدم در اینجا
که باشد مرمرا محرم در اینجا
نمییابم در اینجا وصل ای دل
که با او برگشایم رازمشکل
نمیبینم یکی صادق چگویم
که دیری هست تا در جستجویم
نمیبینم یکی همدرد جانی
که برگویم یکی راز نهانی
همه در غفلتند و رفته در خواب
در این دریا شده کلّی بغرقاب
چنین در غفلت اینجاگاه مستند
که گویا نیستند و نیز هستند
چنان مستند اندر خواب رفته
که ایشان را همه طوفان گرفته
در این طوفان کجا گردند بیدار
و زین مستی کجا گردند هشیار
در این طوفان دل جمله خرابست
گرفته پیش و پس گرداب آبست
ز خواب اینجا اگر بیدار آیم
که با وی پاسخی اینجا گذارم
بگویم راز با دیوار اینجا
همه از رمز پر اسرار اینجا
به از دیوار اینجاکس ندانم
که با وی دمبدم رازی برانم
که دیوار است دانم رازدار او
که خاکت را نموده کردگار او
بود اورازدار عاشقان هم
که دارد سرّ راز جان جان هم
چو بادیوار گوئی سرّ اسرار
زبان خود در آن ساعت نگهدار
نگهدار ای برادر هم نهانت
که گوشی دارد و گوید بیانت
دلا خاموش چون همدم نداری
تو این عمرت بضایع میگذاری
چرا هر دم بگوئی دیگر اینجا
همی گردی ز حیرت جای بر جا
خبرداری که اکنون دوست با تست
درون مغز نقش و پوست با تست
خبرداری که جانان در درونت
گرفته هم درون و هم برونت
خبرداری که او پرده نشین است
کسی داند که با او همنشین است
خبرداری که بنمودست رخسار
ولیکن از لطافت ناپدیدار
خبرداری که کردت واصل اینجا
مراد دل نکردست حاصل اینجا
خبرداری که جانت در ربودست
خود اینجاگاه در گفت و شنودست
خبرداری که میگوید دمادم
رموز عشق خود اینجا دمادم
خبرداری که او جان جهانست
ولی از دیدهٔ عقلت نهانست
خبرداری خبر ای بیخبر هان
که داری یار اینک در نظر هان
خبرداری که اودارد دل و تن
نموده رخ در این آئینه روشن
خبرداری که درگفتار ت او بود
یقین اسرار گفت و خویش بشنود
خبرداری که اندر دیده بیناست
درون جان ودل رویت تواناست
درونت با برون هر دو گرفتست
تنت یکبارگی اینجا نهفتست
درونت با برون در ذات او بین
وجودت جملگی در ذات او بین
چنان عاشق شدست اینجا ترا یار
که جز تو درنمیگنجد ز اغیار
چنان عاشق شدست اینجا ترا او
که در تو ابتدا در انتها او
چنانت دوست میدارد یقین دوست
که مغزت کرد اینجاگاه او پوست
چنانت دوست میدارد عیانی
که میگوید ترا راز نهانی
بجانت دوست میدارد یقین تو
که کردت اوّلین و آخرین تو
نموده ذات کل اندر صفاتت
عیان کرده در اینجا بود ذاتت
ترا ازخویشتن پیدا نمودست
رموز مشکلت کلی گشودست
چنان عاشق شده اینجا بتحقیق
که میبخشد ترا اسرار توفیق
تو هستی بیخبر گویای اسرار
نمیبینی حقیقت روی دلدار
تو هستی بیخبر در بی نشانی
نمییابی ورا اندر نهانی
تو هستی بیخبر دریاب دلدار
حجاب آخر ز پیش خویش بردار
ببین رخسار همچون ماه رخشان
درون پردهٔ دل گشته تابان
ببین رخسار او اینجا چو خورشید
که داری در کنار خویش امّید
ببین رخسار او چون مشتری تو
اگر هستی بجانت مشتری تو
ترا بنمود اینجاگاه خود او
نشسته فارغش ازنیک و بد او
تو سرگردان چرا هرجا دوانی
نظر کن یک دمی گر کاردانی
تو سرگردان مشو با خویشتن باش
بر او بیحجاب جان و تن باش
نظر کن آنچه پنهان بود از کل
بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل
درونت با برون هر دو یکی ساز
حجاب آخرز پیش دل برانداز
جمال او نظر کن تا ببینی
اگر مرد رهی این راز بینی
تو همچون دیگران مغرور و مستی
بروز و شب چنین بت میپرستی
از این بت هیچ ناید مر ترا هان
بگو تا چند بای دیر رهبان
کنون از بت پرستی خود تو برهان
از این بت هیچ ناید این یقین دان
تو در دیری و مر بت میپرستی
کنون اندر شراب شرک مستی
بت تو صورت تو گشته ترسا
درون دیر صورت راهب آسا
چو ابراهیم باش و بشکن آن بُت
که آمدنزد عاشق مر تن آن بت
همه مردان بُت خود را شکستند
ز دست صورت اینجاگه برستند
بکردند دیر صورت جمله ویران
از این بیشه شده بیرون چو شیران
دوعالم عاشق آسا صید کردند
زمین را با زمان در قید کردند
بیکره باطن خود را چو ظاهر
یکی کردند در تُبْلَی السّرائر
یکی کردند اینجا جسم با جان
شدند ایشان ز دید خویش پنهان
یکی گشتند از عین دو بینی
برون رفتند در صاحب یقینی
چو ایشان در یکی اینجا قدم زن
وجود جان ودل را در عدم زن
تو همچون ذات ایشانی بمعنی
ولی در باطن تو نیست تقوی
بتقوی این چنین دانی بکردن
از این میدان کل گوئی ببردن
بتقوی باطنت گر پاک داری
مر این معنی بدانی که سواری
بتقوی مرکب معنی برانی
بموئی اندر این ره مینمائی
بموئی گر بمانی خسته باشی
چو دزدان دائما بر بسته باشی
از این زندان خلاصی بخش خود را
وجود خویشتن گردان اَحَد را
چرا در بند خود ماندی گرفتار
دمادم میکنی بر خویش آزار
چنین صورت که میبینی تو روشن
ورای صورت خود هفت گلشن
از این گلشن نظر گاه دلِ تست
ولی صورت در اینجا مشکل تست
تو مرغ جان خود پرواز کل ده
یقین اینجا ورا تو ساز کل ده
بمعنی صورت خود جان جان کن
نهادت در همه اشیا نهان کن
بگرد قبة افلاک برگرد
برافشان خویشتن را پاک از این گرد
زمین را با زمان هر دو یکی ساز
دمادم مرغ جان آور به پرواز
قدم بیرون نه از این آستان تو
اگر مرد رهی اینجا نهان تو
حجابت مستی است و بت پرستی
از این چنبر برون یک دم نرستی
از این نه طاق و هفت انجم گذر کن
بذات پاک روحانی نظر کن
ترا دانست اینجا حاصل ای دل
چرا خود رانکردی واصل ای دل
ترا ذاتست حاصل اندر اینجا
دو بینی میکنی هستی تو شیدا
از این نه چار طاق برستاده
بتو نرسد مگر لختی نظاره
نظاره میکنی دم دم در او تو
فرو رفته در او هم تو بتو تو
نداری زهره اندر دید بالا
که داری بر تفرّج عین آلا
درون پردهٔ در پرده سازی
تماشا میکنی اینجا ببازی
درون پرده گلشن هست بسیار
سر و پایش در اینجا ناپدیدار
در این گلشن که گلهایش ستارست
چو بیکاران نصیب ما نظارست
نظاره بیش نبود هیچکس را
جز این سیرت در صورت تو بس را
یکی سیری اگر بیرون این است
کسی داند که اینجا پیش بین است
یکی سیری که این سیر جهانتاب
از آن نورست این معنی تو دریاب
چو تو این سیر اینجا مینبینی
کجا در اصل کل صاحب یقینی
یقین گر باشدت این را بدانی
نمود عشق اینجا باز دانی
ترا گر آن شود اینجای مکشوف
یقین دانی که هستی جمله مکشوف
تو موصوفی ولی نه آگهی تو
که چون سالک فتاده در رهی تو
بوقتی کاین سلوک اینجا نماند
یکی گردد کسی کاین را بداند
شود واصل ولی اینجا بتحقیق
یکی بیند جمال جان ز توفیق
ولیکن تا تو در عین نمائی
کجامرد وصولی و لقائی
تر این گلشن اینجاگه خوش آید
از آن اصلت ز باد و آتش آمد
نمود ذات و خاکت گو مگردان
بماندی در جمال خویش حیران
تو حیرانی و حیران حق نبیند
کجادانی کسی کاین سرّ ببیند
تو حیرانی و افتاده چنین خوار
کجا راهی بری در عین اسرار
ترا جز این کواکب درسموات
نیامد در نظر دوری از این ذات
نظاره کن در اینجا گر خموشی
بگو تا چند در هر گونه جوشی
همه همچون تو در خورشید اشیا
ز پنهانی شده اینجای پیدا
نظاره کن ترا با این چکارست
که صنع لامکانی بیشمارست
نظاره کن زبان درکش تو خاموش
مشو چندین بهر چیزی بمخروش
در این دریای پر جوهر نظاره
کن اینجا دم بدم کش نیست چاره
در این دریای پر جوهر باعزاز
اگر مرد رهی دمدم در انداز
طلب میکن در این زندان خداوند
که بیرونت کند ناگه از این بند
تو در زندان و بام او پر از نور
تو افتاده چنین در شیب از دور
تو زندانی و بامش جمله گلشن
تو افتاده چنین اندر نشیمن
بجز نظاّرگی اینجا نداری
که جز جان و دلِ شیدا نداری
عطار نیشابوری : دفتر اول
در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرماید
مگر میکرد درویشی نگاهی
در این دریای پر دُرّ الهی
کواکب دید جمله در شب افروز
که شب از نور ایشان بود چون روز
تو گفتی اختران استادهاندی
زبان با خاکیان بگشاده چندی
که هان ای عاقلان هشیار باشید
در این درگاه شب بیدار باشید
چرا چندین سر اندر خواب دارید
که تا روز قیامت خواب دارید
دل دوریش بیدل در نظاره
ز چشمش درفشان شد بر ستاره
خوشش آمد سپهر کوژ رفتار
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
که یارب بام زندانت چنین است
که گوئی چون نگارستان چین است
ندانم غیر زندانت چسانست
که زندان تو باری بوستانست
تمامت گلشن است ونور اسرار
ولیکن تا سر کل ناپدیدار
همه نور است و عین ذات دانم
ترا چون مصحف آیات دانم
جمال تست اینجا نور تابان
شدم اندر جمال دوست حیران
چگونه من چنین حیران نباشم
ز شوقت جان ودل گریان نباشم
ز سر تا پای نوری و حضوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
تو نزدیکی و با من در میانی
نموده رخ در آیینه نهانی
سمواتی ولیکن عکس ذاتی
شده اعیان صفات اندر صفاتی
چنین فیضی و نوری که تو داری
بهر لحظه که بر عالم بباری
تو جانبخشی و سر تاسر شده ذات
ز نور تست اینجا جمله ذرّات
خوشم میآید اینجادیدن تو
شدم حیران در این گردیدن تو
چنین گردان شده صوفی چرائی
از ایراپای تا سر در صفائی
ز شوق حضرتی حیران و هم مست
ز اوّل تا بآخر گردشی هست
در این گردش که هستی شوق داری
ز نور فیض و رحمت ذوق داری
در این دم ینزل اللّه است تحقیق
مرا اینجا نصیبی بخش و توفیق
در این دم ینزل اللّه است گر اوست
حقیقت مغز گردان مر مرا پوست
در این دم ینزل اللّه است از ذات
مراکن زنده دل با جمله ذرّات
در این دم ینزل اللّه است یکتا
مرا از نور خودگردان تو یکتا
در این دم ینزل اللّه است حاصل
مرا گردان ز یاد دوست واصل
تو آن نوری که هستی اصل اوّل
چرا داری نمود خود معطّل
تو آن نوری که در عین دخانی
تمامت فیض و فضل جاودانی
تو آن نوری که از تو گشت پیدا
سراسرکردهٔ مر اسم اشیاء
ترا پیوسته میبینم اباذات
سراسر عین قرآنست و آیات
ترا پیوسته میبینم ابا حق
توئی جان جهان و نور مطلق
ترا پیوسته میبینم در آن نور
توئی در ذات کل افتاده منشور
تو جان بخشی همه ذرّات عالم
که ریزان کردهٔنورت دمادم
تو جان بخشی و جانان دیدهٔ تو
بسی در عشق او گردیدهٔ تو
تو جان بخشی ودیدستی رخ یار
مرا از دید خود ضایع بمگذار
تو جان بخشی و جانم زنده گردان
مرا چون نور خود تابنده گردان
تو جان بخشی و هستی آیت دوست
ترا دانم در اینجا مغز و هم پوست
ز بود تو چو من نابود بودم
کنون اعیان تو اینجا نمودم
در این شب مرمرا مقصود حاصل
کن اینجا تا شوم از دوست واصل
در این شب مرمرا آزاد گردان
از این زندان دلم را شاد گردان
در این شب قدر دارم از رخ تو
چو خاصه بدر دارم از رخ تو
در این شب قدر دارم وارهانم
رسان با یک نفس در جان جانم
عطار نیشابوری : دفتر اول
در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید
یکی هاتف مر او را داد آواز
که ای درویش خوش میسوز و میساز
بسوزان خویشتن درحضرتِ ما
که تا یابی عیان قربت ما
سما هرگز نداندراز ما او
ولیکن پرده است آغاز ما او
تو اینجاگه چنین حیران شده مست
کجا هرگز چنین آسان دهد دست
تو ما را دان و ما را بین و ماجوی
هر آن رازی که میداری بماگوی
که تا قرب ما بویی بیابی
که از مستی و حیرانی خرابی
سما حیران ما گردان و مستست
نمود ماست و اندر نیست هستست
ز عشق ما چنین گردان شده او
عجب تو از تو خود حیران شده او
وصال ما همی جوید دمادم
نمود فیض ما ریزد بعالم
ز ما دارد چنین نور یقین او
نداند اوّلین و آخرین او
ز ما دارد نمود عشق گلشن
نه همچون او زند او ما و هم من
ز شوق ما چنین گردانست دائم
ولیکن ذات مادر اوست قائم
نداند هیچ خاموشی است گردان
ز تاب نور ما پیوسته حیران
تو زو میجوی ای مسکین وصالت
نمیدانی در اینجا هیچ حالت
اباتست آنچه میجوئی از او باز
حجاب نور پیش خود برانداز
حجاب او ترادر صورتت بین
از آنی دائما پیوسته غمگین
حجابت اوست زو هستی طلبکار
توئی نقطه وِیَت مانند پرگار
بسرگردانست دائم در نهادت
در این دنیا عجایب داد دادت
طلبکار است او همچون تو مارا
تو زومیجوئی ای مسکین خدا را
چو سرگردانست او مانند گوئی
در این معنی تو درویشان چگوئی
چو سرگردانی و اینجا بدیدی
چرا با او تو در گفت و شنیدی
چو سرگردانست او مانند دولاب
عجب تر از تو او ماندست غرقاب
تو از وی چه طلب داری تو اوئی
که سرگردان چو او مانند گوئی
ز خود جو آنچه گم کردی تو خود را
مکن آخر تو چندین شور و غوغا
نظر کن در درون درویش بنگر
نمود ذات ما اینجا سراسر
نظر کن در درون جان حقیقت
منه پایت برون تو از شریعت
مرا بنگر که اندر جسم و جانم
ز دید صورتت اندر نهانم
درون خویشتن را کن منوّر
ز من درویش مسکین هان بمگذر
مرا کردی طلب اینک مرایاب
بآهسته مکن درخویش اشتاب
مرا کردی طلب من جان تراام
ترا پیوسته من عین لقاام
مرا کردی طلب بنگر برویم
که این دم با تو اندر گفتگویم
مرا کردی طلب دیدار بنگر
درون تست هان دلدار بنگر
مرا کردی طلب بنمودمت هان
گره اکنون بکل بگشودمت هان
مرا کردی طلب اکنون به بینم
که من اندر درونت پیش بینم
مرا کردی طلب پیوسته مستم
درون جان و دل پیوسته هستم
نیم هستم ترا هستیم داخل
ترا مقصود شد درویش حاصل
ترا مقصود هم کلّی برآرم
غم واندیشههای تو سرآرم
ترا مقصود من درویش خسته
مشو دیگر در اینجا دل شکسته
بجز من منگر و جز من مبین تو
همیشه باش در عین الیقین تو
بجز من منگر و با من بگو راز
که من بنمایمت انجام و آغاز
بجز من منگر اندر من چه یابی
که تا اینجا جمال من بیابی
بجز ما منگر و ما را نظر کن
بجز من هیچ منگر تو سر و بن
منم اندر تو و تو دید مائی
چرا درویش از ما تو جدائی
جدا از ما مشو درویش دلدار
که ماهستیم اینجایت خریدار
جدا از ما مشو در هیچ احوال
که ما دانیم راز تو همه حال
درون تو بکل ما حاضرستیم
ز بینائی ترا در خاطرستیم
یقین ما همه جز هیچ نبود
چو ما هستیم اکنون هیچ نبود
مجو از هیچکس زنهار یاری
نمود ما کنون گر گوش داری
منزّه آمدی درویش در کل
کشیدی از برایم رنج با ذل
منت این دم دهم گنج نهانی
که امشب در برم صاحب قرانی
ترا واصل کنم درجوهر خود
ترا فارغ کنم از نیک وز بد
ترا واصل کنم درویش اینجا
برم اینجا حجاب از پیش اینجا
لقای خود کنم روزی ترا من
برت یک ذرّه آرم هفت گلشن
لقای خود نمایم تا ابدهان
مبین جز ماکنون در نیک و بد هان
لقای ما نظر کن جمله آفاق
مرا در خود ببین درویش مشتاق
لقای ما نظر کن در دل خود
کنون بگشای مسکین مشکل خود
درونم در برون منگر مرا بین
مرا تو انتها و ابتدا بین
چرا حیرانی خود مینبینی
که این دم در مکان عین الیقینی
درونت روح نورم آمده کل
ترا بیرون برم از رنج وز ذل
چو وصل من ترا اعیان شد اینجا
کنون پیدائیت پنهان شد اینجا
مرا در جان نگر جانان منم راست
ز پنهانی مرا اندر تو پیداست
منم هم آسمان و هم زمین یاب
مرا هم درمکین و در مکان یاب
منم خورشید و ماه و چرخ و انجم
همه در ذات من درویش شد گم
مبین اکنون به جز من جان جانم
که راز آشکارا و نهانم
چنین واصل شو و از خود میندیش
بجز او جملگی بردار از پیش
کسی پیدا نماید کو شود او
اگر کردی چنین دادیت نیکو
ولی تا تو ز بالا راز جوئی
یقین میدان عیان و تو نه اوئی
تو درماندی عجب در دید افلاک
میان نار و ریح و آبی وخاک
همه از بهر تو اینجا عیانند
گهی پیدا شده گاهی نهانند
هر آن کوکب که بر چرخ برینست
صد و دو بارمهتر از زمینست
بباید سی هزاران سال از آغاز
که تا برجی بجای خود شود باز
زمین در جنب این نُه طاق مینا
چو خشخاشی بود برروی دریا
ببین تا تو از این خشخاش چندی
سزد گر بر به روی خود بخندی
از این افلاک گردان می چه جوئی
بگو آخر که آخر چند گوئی
ده و دو برج در وی هست اعداد
همه گردان شده مانندهٔ باد
حمل خشکی ز حدداده ترا بیش
کند هر لحظهٔ اینجا بیندیش
چو گاوی گشتهٔ اینجای بی عقل
از آن کاینجا سخن گفتی زهر نقل
ترا جوزا از آن اینجا دورو شد
که ذات تو عجب در گفتگو شد
چو خرچنگی در اینجا نه کز او راست
ترا از راستی کژ رفته پیداست
اسد سهم و صلابت مینماید
همی خواهد کت اینجا در رُباید
ز خوشه تو یکی گندم نبینی
که این دم زیر چرخ افتاده ببینی
چو ازتو راستی ناید چو میزان
نداری راستی و گشته حیران
ز نیش کژدمت هم دل شده ریش
از آن کاینجات آرد هر زمان نیش
کمان بازوانت هیچ تیری
نزد سوی نشانه چون اسیری
جهانی همچو بز در عین کهسار
فتاده از کمرها سرنگونسار
چو دیوی این زمان در چه فتاده
نمیدانی عجب ناگه فتاده
چو ماهی اوفتادستی در این دم
نمیدانی چه خواهد بد سرانجام
نهٔ خورشید و گرهست این کمالت
چو درگردی پدید آید زوالت
نهٔ ماه و اگر بدر منیری
چو پیش عقده افتادی بگیری
زوالی هست هر چیزی در اینجا
که پنهان میشوند اینجا ز پیدا
چنین درماندهٔ چون حلقه بر در
از این در گر تو هستی مرد مگذر
از این درجوی کام خویش زنهار
که ناگاهت مراد آید پدیدار
از این در جوی دائم کامرانی
که میبخشندت اسرار معانی
از این درجوی بیشکی هستی دل
که تا ناگه رسی در مستی دل
از این در جوی راز سر تحقیق
که تا بخشندت اینجاگاه توفیق
از این در جوی وصل یار شیرین
که ناگاهی ز تلخی عین شیرین
بیابی ناگهانی زو آنچه خواهی
نشین ایمن تو بر درگاه شاهی
در این درگاه شو دائم مجاور
تو این معنی یقین میدار باور
بر این در ناگهی کامت برآید
همت روزی شه اینجا رخ نماید
شه اندر بارگاه تو نشسته
برون دل وصال شاه بسته
بعزّ آنگاه بینی ناگهان شاه
زماهی اوفتی ناگاه بر ماه
بکن خدمت بر این درگاه از دل
که تا بگشایدت اینراه مشکل
بکن تو خدمت و فرمان شه بر
ز شاه آنگاه ای سالکت تو برخور
بکن مر خدمت دل شاد میباش
نشین فارغ ز کل آزاد میباش
بکن خدمت که خدمتکار هرگز
نماند نزد شه مسکین و عاجز
بفرمان باش و فرمان ده پس آنگاه
چو بخشد دُرّ و جوهر مر ترا شاه
بفرمان باش و فرمان ده بهرکس
ترا اندر میانه شاه مربس
بفرمان باش دائم نزد جانان
که تا دشوار گردد پیشت آسان
بفرمان باش گر فرمان گذاری
نیابد هر گدائی شهریاری
چو فرمان نیست هرگز در دو عالم
اگر فرمان بری نبود ترا غم
ز نافرمانی شیطان بیندیش
حجاب کبر را بردار از پیش
ز نافرمانبران هم دور میباش
پس آنگه در میان نور میباش
هر آنکو برد فرمان داد فرمان
کجا آن دوست دارد داد فرمان
بفرمان خدا میکن سجودت
از این معنی بیابی بود بودت
به از فرمان چه باشد با اینت فرمان
دوا زین باشد اینجا نزد جانان
ترا از بهر فرمان آفریدند
بدین کارت بدنیا آوریدند
چو هم فرمان و هم فرمانبر اینجا
نمود جمله گفتم باتو دانا
اگر هستی چنین کز جانْ من و تو
در این معنی ببر فرمان من و تو
حقیقت چیست پیش اندیش بودن
بر سلطان جان فرمانت بردن
چگویم ای دل ار فرمان بری تو
در آن حضرت ره آسان بری تو
رهت نزدیک و نفست سخت دورست
چو شیطان دائما او پر غرور است
ترا تا نفس باشد در نهادت
کجا زین بستگی باشد گشادت
ترا تا نفس اینجاگه زبون کرد
در اینجا گه دلت غرقاب خون کرد
ترا تا نفس باشد آن نباشد
ترا تا نفس در فرمان نباشد
ز نفس سگ همه آزار بینی
کجا هرگز دمی دلدار بینی
ز نفست دائما جان در گداز است
ولیکن عشق اینجاکار ساز است
گذر کن یک زمان زین نفس مدبر
سلامت نیست در این نفس کافر
کجا آید سلیمانی از او هان
که کافر باشد و همراز شیطان
چرا در نفس خود خوار و اسیری
وگرنه برتر از بدر منیری
رها کن نفس فرمانش مبر هین
زمن کن گوش این یک نکته تلقین
رها کن نفس همراه نفس باش
چو نفست رفت کل الله بس باش
رها کن نفس تا سلطان شوی تو
وگرنه در صفت شیطان شوی تو
رها کن نفس تا دلدار گردی
بکل شاید کز او بیزار گردی
رها کن نفس تا اللّه باشی
دمادم از خدا آگاه باشی
چو تو آگاه باشی رازدارت
کند با خویشتن ناگاه یارت
ز نفست این همه تشویش و بیم است
وگرنه ذات او سهل و سلیم است
تو دوری کن از اونزدیک حق باش
ز بهر آخرت تخمی همی پاش
چو نفست کافراست او را مسلمان
کن اینجاگاه بر فرمان یزدان
از این کافر مسلمانی نیاید
که از رهزن نگهبانی نیاید
ترا تا نفس کافر در نهاد است
تصوّرهای تو مانند بادست
ولی جهدی کن اینجا تا بفرمان
که تا او را کنی ناگه مسلمان
نه سیّد گفت این کافر منش خَود
مسلمان کردم اینجا تا نشد بد
بدی نیکو توان کردن بتدریج
که جدول هر زمان گردانیست برزیج
بدی نیکو توان کردن ولیکن
نباید بود از این نفس ایمن
از او ایمن مباش و باش حاضر
همیشه در خدا بگمار ناظر
از او میخواه دائم حاجت اینجا
که تا بخشد ترا مر راحت اینجا
از این شیطان در اینجاگه بپرهیز
تو همچون اولیا از هیچ مستیز
اگر با تو کردی قوّت آغاز
تو قوت کن بنفس خود دلت باز
ولیکن همچو او مجهل مشوهان
تو تسلیم و رضا آرش بفرمان
وگر او قوّت ابلیس دارد
بسی در هر صفت تلبیس دارد
تو هم از قوّت رحمان برآور
هزیمت دور از شیطان برآور
هزیمت کن تو شیطان لعین را
که تادیگر نیاید او کمین را
از این ملعون بکن پرهیز و خوش باش
مکن با او نشست و شاد دل باش
عطار نیشابوری : دفتر اول
در سئوال کردن مرید ا زحضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید
یکی پیری ز پیران گشت واصل
مر او را گشت کل مقصود حاصل
چنان شد کز همه عالم نهان شد
درون خلوت دل جان جان شد
شب و روزش به جز طاعت نبُد کار
ز کل قانع شده بر روی دلدار
چنان واصل بُد اندر خانقه او
نهانی دیده بودش روی شه او
مریدان داشت بسیاری مر آن پیر
همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر
ولیکن پیر مرد ناتوان بود
ز معنیّ حقیقت جاودان بود
بصورت بس ضعیف و معنی آباد
همه در پیش او بُد در صفت باد
مگر روزی مریدی رفت پیشش
بمعنی بُد مرید و بود خویشش
سلامی کرد نزدیکش بحالی
وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی
بگفت ای واصل عصر زمانه
مرا شیطان همی گیرد بهانه
دمادم عین آزارم نماید
بر هر کس زبون خوارم نماید
بر هر کس کند رسوا و خوارم
ز طعنش آن زمان طاقت ندارم
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر
نذارم باری اینجاگاه تدبیر
دمادم خون من اینجا بریزد
بکین و بغض این جا می ستیزد
مرا اینجایگه او منفعل کرد
دمادم پیش خلقانم خجل کرد
اگر بسیارگویم شرح شیطان
که او با من چهاکردست از اینسان
ملال آید ترا ای شیخ اکبر
مرا زین حادثات ای شیخ غمخور
تو شیطان خودی آزار کردی
ابا خود دائما اندر نبردی
ز خود میبینی اینجاگه بخواری
که عمر خود بضایع میگذاری
ز خود دیدی بلا و رنج و محنت
که خود را میدهد پیوسته زحمت
خود آمیزش تو کردستی کسان را
از آن آزار میبینی تو جان را
تو آمیزش مکن با کس چو من شو
مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو
تو خود را باش آنگاهی خدابین
وگرنه در بر شیطان بلا بین
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت در گذر جانان طلب کن
ز نفس خویشتن شود دور و شونور
که تا در نزد حق باشی تو مشهور
بلای تو ز نفس تست اینجا
که اینجا میکنی تو شور وغوغا
بلا میآید از تو بر تو اینجا
که اینجا میکنی پیوسته سودا
بلا میآید اینجا بر تو از تو
کجا باشد خوشی اکنون بر تو
بلا از تست تو عین بلائی
که اینجامیکنی تو بیوفائی
بلا از تست شیطان خود چه باشد
برِ تلبیس تو شیطان که باشد
بلا از تست زوبینی زهی دوست
نداری هیچ مغزی و توئی پوست
بلا ازتست نفس خود زبونی
از آن کز خانه رفتی در برونی
بلا از تست میبینی ز شیطان
تو شیطانی و کافر نامسلمان
مسلمان کرد اوّل تو زبودت
که شیطان نیست آخر می چه بودت
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار
مسلمانی چه باشد راستی دان
ز عین راستی تو رخ مگردان
چرا از نفس میداری تو فریاد
مرا این معنی من میدار دریاد
تو شیطان خودی و رهزن خود
فتادستی تو در فکر و فن خود
تو شیطان خودی و می ندانی
که بَدها میکنی در دهر فانی
تو آمیزش مکن با خلق زنهار
که مانی ناگهی زیشان گرفتار
چرا چندین تو در بند خلایق
شدستی دور و ماندستی ز خالق
خلایق جملگی جویای خویشند
در اینجاگاه سرگردان خویشند
همه در بند افسوس و تو در جاه
شده مانند کفتار اندر این چاه
همه همچون سگ مردار خوارند
از آن چندی فتاده زار و خوارند
همه اینجایگه مانده اسیرند
که چون مردارناگاهی بمیرند
همه اندر پی دنیای مردار
فتاده دور مانده هم ز دلدار
چو کرکس جملگی در بند مردار
شده اندر نهاد خود گرفتار
چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان
تو بیش از این وجود خود مرنجان
مرنجان خود که بس چیز لطیفی
بجوهر برتر از اشیا شریفی
توئی از اصل فرط جوهر یار
که ازوی آمدستی تو پدیدار
نمیدانی که آوردت از آنجای
پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای
چو گم کردی وی اندر عشقبازی
تو همچون لاشه خر تا چند تازی
در این دنیاکه آزار است جمله
خدا زان خیر بیزار است جمله
مثال خاکدان پر ز آتش
چرا بنشستی اندر وی چنین خوش
خوشی با ناخوشی دنبال باشد
نبینی عاقبت چون حال باشد
چو حال خویش میدانی در آخر
چرا خود رانمیدانی در آخر
چو زیر خاک خواهد بدتراجا
چرا پردازی اینجاخانه و جا
ازآن اینجا دل خود شاد کردی
که مال خانه را آباد کردی
خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو
تو دیوانه شدی ای مرد کالیو
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی
که اندر عاقبت چون مه بکاهی
نمیبینی که مه هر ماه در بدر
شبی دارد در اینجا لیلةالقدر
که میگیرد کمال اینجا ز خورشید
ولی در عاقبت چون نیست جاوید
کمالش ناگهان نقصان پذیرد
چو پیش عقده میافتد بمیرد
بدان کاندر پی نقصان کمالست
پس آنگاهی ز بعد آن زوالست
در آخر چون کمال آید پدیدار
اگر مرد رهی میباش هشیار
بهر کار اوّل و آخر تو بنگر
که هر چیزی بود دنیال آن شر
ببین در راه حق خود را زمانی
که پر حسرت شدی اینجا جهانی
ببین کین آفتاب مانده عاجز
نکرد از خواب چشمی گرم هرگز
ببین مه را که چون اندر گداز است
گهی اندر نشیب و گه فراز است
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا
که خواهی گشت آخر هالک اینجا
هلاکت آخرت اینجا یقین دان
تو خود را اندر اینجا پیش بین دان
دلت نوریست از انوار بیچون
فتاده اندر اینجاگه پر از خون
دلت نوریست اینجاگاه رهبر
اگر مرد رهی اینجا تو رهبر
دلت نوریست عین جاودانی
ولی جانست عین بی نشانی
بسی اینجا سلوک خویش کرد است
هنوز اندر درون هفت پردهست
اگرچه راه پر کرده است اینجا
نظر کرده بدش در عین ماوا
رهی نادیده و بر سر دویده
میان خاک وخون ره طپیده
عجایب مانده سر گردان چو پرگار
طلبکارست اینجاگاه مریار
طلبکار است و میجوید نهانش
که تا جائی مگر یابی نشانش
دل از هر سو که خواهد شد بناچار
بماندست او یقین در پنج و درچار
دلا تا چند از هر سو دوانی
چرا احوال خود اینجا ندانی
همه باتست این شرح و معانی
تو مانده اینچنین حیران بمانی
همه با تست تو چیزی نداری
که سلطانی و بیشک شهریاری
تو سلطانی وجودی اندر اینجا
حققت بود بودی اندر اینجا
تو سلطانی و جمله چاکر تو
ولی جانست اینجا رهبر تو
توئی سلطانی و سرّ لامکانی
بمعنی برتر از هفت آسمانی
تو سلطانی و اینجا نیست جایت
طلب کن اندر اینجاگه سرایت
که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت
بس دیدی در اینجاگه تو محنت
گذر کن زود تو بینی تو خانه
که افتادی میان صد بهانه
چو داری خانهٔ نامی در اینجا
چرا اینجا چنین ماندی تو تنها
تو با جان مرهمی کن تا توانی
که جان بنمایدت راه نهانی
تو با جان مرهمی کن ای دل خوش
که تا بیرون شوی از عین آتش
تو با جان مرهمی کن ای دل دوست
که بیرون آئی اینجاگاه از پوست
تو با جان مرهمی کن تا شوی لا
رسی تو ناگهان در عین الّا
تو با جان مرهمی کن تا شوی جان
که هم جانی و گردی عین جانان
تو با جان مرهمی کن تا برِ یار
بجائی کان نگنجد هیچ دیّار
تو باجان مرهمی پیوسته اینجا
حقیقت یک نفس پیوسته اینجا
تو خودجانی و بی قلب اوفتادی
که اینجاگاه تو همراه بادی
مده بر باد خود را یاد میدار
که ناگاهی شوی در نزد دلدار
چو تو اندر ید اللّهی فتاده
سراسر هست اینجا برگشاده
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار
کنون ای دل تو معذوری در اینکار
دل ودلدار هر دو یک صفاتید
حقیقت ای محقق نور ذاتید
تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان
در این حسرت بسی خود را مرنجان
چو همراه دل ودل همره تست
کنون اینجایگه او همره تست
چو همراه دلی و او ترا شد
از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد
ره جانان بیکره در نوردید
در این ره هر دو با هم یار گردید
چو در یک ذات اینجا هم صفاتید
ولیکن اندر اینجا بی صفاتید
برانید این زمان خود را در آن ذات
رهائی را دهید اینجای در ذات
یکی گردید اندر عالم کل
که تا رسته شوی در عین این ذل
یکی گردید از عین دوتائی
که تا یابید اعیان خدائی
یکی گردید اندر جوهر ذات
که دارید این زمان در عین آیات
یکی گردید تا جانان ببینید
عاین خویشتن پنهان ببینید
یکی گردید تا جانان شویدش
حقیقت عین آن حضرت بویدش
یکی گردید در دید خدائی
که تا پیوسته گردید از جدایی
یکی گردید کز اصل خدائید
که این دم در عیان وصل خدائید
جهان جان شما را هست دیدار
همه جزوی و کل اینجاخریدار
شما را بس شما اینجا نمانید
دوید اینجا و سرّ حق بدانید
نه چندانست اینجا قصهٔ دل
که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل
نه چندانست اینجا سرّ اسرار
که جان آید ز گفت من بدیدار
نه چندانست اینجاگه معانی
که بتوان کردنم اینجا بیانی
نه چندانست اینجا درد و تیمار
که بتوان ساخت الّا با رخ یار
که ما را مرهم جان ودلست او
گشاینده رموز مشکلست او
حقیقت او مرا هر لحظه جانی
دهد اینجایگه هم داستانی
که بر دید این همه از دیدن اوست
نمیبینم یقین چیزی به جز دوست
غم دنیا بسی خوردم حقیقت
بسی رفتم در این راه طبیعت
بآخر بازدیدم سرّ جانان
شدم اندر نهاد ذات پنهان
بسی در دین ودنیا راز راندم
کنون چون پیرگشتم بازماندم
جوانان طعنهٔ خوش میزنندم
به طعنه در دل آتش میزنندم
ولکین هست صبرم تا که ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان
ز پیری سخت غمخوار و اسیرم
همی بینم که اکنون سخت پیرم
تنم بی قوّتست و جان ضعیفست
ولیکن در مکانی دل شریفست
بیکره غرق ذات اندر صفاتست
در دل اینجاگه عیان نور ذاتست
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه
همه اندر شریعت یافت ناگاه
شد اینجاگاه اندر آخر کار
اگرچه برکشید او رنج و تیمار
در آخر در گشودش ناگهانی
بر او شد منکشف راز معانی
در آخر گشت اینجا گاه واصل
شدش مقصود اینجاگاه حاصل
در آخر باز دیدش روی دلدار
که پرتو نیست اندر کور دلدار
بسی دردی که خوردست این دل من
نمیداند کسی این مشکل من
بدرد این یافتم و ز پایداری
دمی اینجا ندارم من قراری
ز بس اینجایگه سالک بُدم من
ز ناکامی عجب هالک بُدم من
سلوک جمله اشیا کردم اینجا
ز پنهانیش پیدا کردم اینجا
بسی گفتم من اندر عین افلاک
رها کردم نمود آب با خاک
نشانی یافتم در بی نشانی
حقیقت یافتم گنج معانی
یکی گنجی طلب میکردم از خویش
حجاب اینجا بسی برخاست از پیش
ز ناگه دست سوی گنج بردم
ندیدم هیچ چندی رنج بردم
چو مخفی بود گنج یار اینجا
چگویم نیستم گفتار اینجا
بسی سوادی این تقویم پختم
هنوز از خام کاری نیم پختم
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن
جواهرهای این معنی بسفتن
مرا باید حقیقت هر معانی
که کردستم در اینجا جانفشانی
بسی با رند درمیخانه گشتم
در آخر از همه بیگانه گشتم
بسی اندر چله سی پاره خواندم
کتب آخر در این دریا فشاندم
بسی کردم طلب اسرار جانان
بهر نوعی در این گفتار پنهان
حقیقت دُر فشانی کردهام من
از آنجاگوی وحدت بردهام من
که کردستم سلوک دوست اینجا
رها کردم حقیقت پوست اینجا
چو مغز جان بدیدم از نهانی
مرا آن بود کل عین العیانی
ز مغز جان حقیقت باز دیدم
همه اندر شریعت باز دیدم
شریعت سرّ نمایم بود اینجا
شریعت درگشایم بود اینجا
شریعت راز بنمودم حقیقت
همه من یافتم عین شریعت
دلا اکنون چو دید یار داری
ز معنی منطق بسیار داری
تو چندین این بیان آخر چه گوئی
همه از معنی ظاهر چگوئی
چو باطن هست از ظاهر گذر کن
بسوی ذات کل آخر نظر کن
چو اینجا هست روحانی ز ظلمت
گذرکن تا نیابی رنج و محنت
اگر در عالم پر نور اُفتی
وز این دار فنا کل دورافتی
چو درای ذات در افعال ماندی
چرا در گفتن هر قال ماندی
مُوحّد باش و چون مردان ره شو
برافکن دید خود دیدار شه شو
موحّد گرد و یکتائی طلب دار
که تا آگه شوی هر لحظه از یار
تو آگاهی ولی آگه تر آئی
اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی
تو آگاهی زسرّ لامکانی
ولی بر هر صفت اسرار دانی
تو آگاهدلی در صورت خود
بمانده بود اندر نیک و دربد
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا
همه دشواریت آسان شد اینجا
همه فضل تو در عین صفت بود
درونت پر ز درد و معرفت بود
ز دریای دلت در جوهر ذات
شود اینجای همچون عین ذرّات
همه آلایشت در عین دنیا
بشد شسته وجودت شد مصفّا
وجود جان شد و جان گشت جانان
چو خورشیدی کنون در عشق تابان
چو خورشیدی کنون نور جهانی
همی یابی عجایب در نهانی
تو خورشیدی از آن ذرّات عالم
شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم
تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست
ولیکن در میان همسایهٔ تست
تو خورشیدی و هستت ماه انور
ز ذات خویش اینجاگاه غم خور
تو خورشیدی درون سینه داری
ز نور جان جان دیرینه داری
دلا اکنون تو خورشیدی در این تن
عجب گردانی از افلاک روشن
منوّر شد جهانی و ز توپر نور
که اندر عالمی بیشک تو مشهور
منوّر شد ز تو اجسام ذرّات
که هستی بیشکی تو نور آن ذات
توئی نور و در این ظلمت فتادی
ولیکن عاقبت سر برگشادی
سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو
چرا مانده کنون در پردهٔ تو
از این پرده نظر کن هم توئی تو
چرااکنون توئی اندر دوئی تو
منت میدانم و تو نیز میخوان
که دارم من در اینجا سرّ یکسان
تو همراهی ابا من هرکجائی
چرا اندر چنین دیدی بنائی
عیانست اندر اینجا آنچه جستی
یقین است اینکه بر کام نخستی
بمانده زود ازین پرده برون آی
همه ذرّات را تو رهنمون آی
همه ذرّات حیران تو هستند
ز پیدائیت پنهان تو هستند
چراچندین تو اندر بند صورت
شدستی این چنین پابند صورت
ترا چون ذات هست اینجا عیانی
ترا اعیانست اسرارمعانی
از این عالم ندیدی هیچ سودی
وزین آتش ندیدی جز که دودی
زیانت سود کن ز آتش برون شو
تو اکنون گوش دار این پند بشنو
یکی خواهی شد ای دل در بر من
سزد گر هم تو باشی غمخور من
دل حق بین که حق داری تو درخویش
طلب کن در بر خود رهبر خویش
دلا حق بین و وز حق میمشو دور
مشو چندین تو اندر خویش مغرور
دلا حق بین که حق خواهی شدن تو
در آخر جزو و کل خواهی بدن تو
دلا حق بین و اندر حق فنا گرد
که سرگردان نباشی اندر این درد
دلا حق بین و از حق باش جان تو
چو دیدی این زمان راز نهان تو
صفاتی این زمان و راز دیده
نمودخود در اینجا باز دیده
چو دیدی باز مرانجام وآغاز
در آن حضرت نخواهی رفت تو باز
تو شهباز جهان لامکانی
برون پروازِ کل اندر معانی
تو شهبازی و شه راباز بین تو
که تا باشی بکل عین الیقین تو
عجایب جوهری داری تو ای دل
زمانی بنگرت این رازمشکل
عیان بین باز اکنون درنهانی
اگرچه تو دلی مانند جانی
درون خود نظر کن حق یکی دان
تو خود حق را یین و بیشکی دان
که هستی پس چرا حیران شدستی
یقین بنگر که کل جانان شدستی
حقیقت حق عیانست ای دل اینجا
بمعنی برگشاید مشکل اینجا
حقیقت حق عیانست ای دل راز
بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز
حقیقت حق عیان و تو نهانی
چرا اسرار خود اینجا ندانی
حقیقت حق عیانست و یقین اوست
ترادرمغز بگذر زود زین پوست
حقیقت حق عیان و تو خدائی
مکن اکنون زبود حق جدائی
حقیقت حق عیان بنگر ورا تو
که هستی در نهان ماورا تو
یقین در عشق کل اینجا قدم زن
اناالحق با من اینجا دم بدم زن
دمادم زن اناالحق با من اینجا
که گفتم راز کلّی روشن اینجا
دمادم زن اناالحق همچو من تو
اناالحق بر همه آفاق زن تو
دمادم زن اناالحق چو حقی هان
که پیدا شد ترا در عشق برهان
دمادم زن اناالحق گر حقی دوست
اگرچه در عدم مستغرقی دوست
دمادم زن اناالحق در نمودار
ز شوق دوست شو آونگ از دار
دمادم زن اناالحق بر سر دار
که بنمودست اینجا یار رخسار
دمادم زن اناالحق چون احد تو
بریز و بگذر ازدید خرد تو
دمادم زن اناالحق چون شدی حق
شده فاش اندر اینجا راز مطلق
دمادم زن اناالحق در همه راز
درون خود نگر انجام و آغاز
دمادم زن اناالحق چون یکی یار
ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار
چو گشتی واصل از دیدار رویش
یکی بینی گرفته های و هویش
چو گشتی واصل اندر حق نهانی
درون جملگی تو جانِ جانی
چو گشتی واصل اندر حق دمادم
نمود سیر او بنگر بعالم
چو گشتی واصل و جانت یکی شد
نمود هر دو عالم کل یکی شد
چو گشتی واصل و آغاز دیدی
هم از انجام خود را بازدیدی
چو گشتی واصل اندر کوی معشوق
نه بینی جز عیان روی معشوق
چو گشتی واصل و دلدار یابی
پس آنگه خویشتن دلداریابی
چو گشتی واصل اندر دار معنی
یکی بینی همه بازار معنی
چو گشتی واصل اندر خودببین تو
نمود هر دو عالم در یقین تو
چو گشتی واصل از اعیان جمله
تو باشی در نهان پنهان جمله
چو گشتی واصل و بینی حقیقت
همه از بهر تو اندر طریقت
چو گشتی واصل اینجا جمله یابی
تو باشی بیشکی گر این بیابی
چو گشتی واصل و منصور گردی
ببینی جمله وَنْدر نور گردی
ببینی جملگی اندر دل و جان
تو باشی در همه ذرّات پنهان
ببینی لامکان اندر مکان گم
مکان لامکان در لامکان گم
ببینی لا و الّا گرد ولا شو
ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو
ز عین واصلان در یاب حق را
ببر از جزو و کل کلّی سبق را
چو میدانی کز آن بودی که بودی
که بود خود در اینجاگه نمودی
ز بود خود چرا غافل شدستی
که جانِ جانی اینجا درگذشتی
نه جای تست اینجاگرچه جانی
بدان خودرا که کل کون و مکانی
مکانت پاک نیست ای جوهر پاک
چرا اکنون قرارت هست در خاک
اگر آن مسکن اوّل بیابی
تو بیخود سوی آن مسکن شتابی
دراین مسکن همه درد است و اندوه
فروماندی بزیر بار این کوه
تو زیر کوه اندوه وبلائی
وگرنه از همه آخر هبائی
نخواهی یافت بی صورت در آن دم
اگرچه مینماید او دمادم
نمییابی چه گویم گر بدانی
خدای آشکارا و نهانی
اگر برگویم این اسرار دیگر
کس اینجا نیست با من یار دیگر
همه غافل شده مانند حیوان
مرا این راز اینجاگه به نتوان
که با هر کس نهم اندر میان من
که همدم نیستم اندر جهان من
چو همدم نیستم هم با دم خویش
همی گویم بیانی زاندک و بیش
چوهمدم نیستم خود یافتستم
از آن زینجای من بشتافتستم
بسی جستم در اینجا صاحب درد
که باشد همچو من اندر میان فرد
که تا با او بگویم سرّ احوال
نمود خویشتن در عین احوال
ندیدم گرچه بسیاری بجستم
از آن اینجایگه فارغ نشستم
که همدم جز دمم اینجا ندیدم
دم خود اندر اینجا برگزیدم
دم خود یافتم سرّ نهانی
در او اسرار عشق لامکانی
دم خود یافتم زاندم که دارم
در اینجا اوست کلّی غمگسارم
دم خود یافتم جبّار بیچون
از آن این دم زدم من بیچه و چون
دم خود یافتم سلطان آفاق
که این دم هست بیشک در جهان طاق
دم خود یافتم اللّه را من
از آن اینجا شدم آگاه را من
دم من زاندم بیچون یقینست
کز آن دم اوّلین و آخرین است
دم من دارد آن دم اندر اینجا
که آن دم میندید است آدم اینجا
دم من هست جان جمله جانها
که میگوید دمادم این بیانها
دم من هست عین نفخ رحمان
که اینجا حق شناسد عین شیطان
دم من جز یکی اینجاندید است
پدیدار است کل او ناپدید است
دم من بین نمود بود آن پاک
که این دم محو کرده آب با خاک
دم من سلطنت دارد بمعنی
که یک ره ترک کردست دین و دنیا
ز دنیا درگذشت و یافته یار
نمیبیند در اینجا جز که دلدار
ز دنیا درگذشت و لامکان دید
ز دید خود خداوند جهان دید
ز دنیا درگذشت و آن جهان شد
بمعنی و بصورت جان جان شد
ز دنیا درگذشت و گشت آزاد
نمود خویشتن را داد بر باد
ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد
همه ذرّات را از خود خبر کرد
ز دنیا درگذشت و گفت اسرار
دمادم کرد در یک نوع تکرار
ز دنیا درگذشت و یافت معنی
سپرده در یقین اسرار معنی
ز دنیا درگذشت و جان جان شد
بیک ره خالق کون و مکان شد
ز دنیا درگذشت و جان برانداخت
وجود خویتشن یکبار بگداخت
ز دنیا درگذشت و در فنا دید
خدا خود را از آن عین بقا دید
ز دنیا درگذشت در لاقدم زد
زمین و آسمان در عین هم زد
یکی شد در فنا محو است دنیا
نماند اینجایگه جز عین عقبی
ولیکن چون نمود عشق تکرار
همی آرد دمادم سرّ گفتار
بگویم یکدمی مردم نمایم
در این دم دمبدم آن دم نمایم
دمی دارم که بیرون جهانست
بکل پیدا ز خود اندر نهانست
یکی دیدست از خود درگذشته
تمامت سالک آسا در نوشته
یکی دیدست ودر یکی خدایست
میان جملگی عین لقایست
یکی دیدست و در یکی کلامست
در این معنی خدای خاص و عام است
یکی دیدست این گفتار بشنو
دمادم سرّ کل از یار بشنو
یکی دیدست اینجا جز یکی نیست
حقیقت جز خدایم بیشکی نیست
یکی دیدست و میگویم ز یک من
که در یکی خدا دیدم ز یک من
یکی دیدست بنگر مرد اسرار
یکی دان این همه معنی وگفتار
یکی دیدست او واصل نموده
ز یکی این همه حاصل نموده
یکی دیدست و عاشق بر صفاتست
یکی اعیان نور قدس ذاتست
یکی دیدست اینجا درخدائی
چگونه او کند اینجا جدائی
یکی دیدست و اللّه و جلالست
زبان عارفان زو گنگ و لالست
که بسیاری در این گویند هردم
ولی آن دم نمیبینند محرم
از آن نامحرمی بیچاره اینجا
که این معنی نداری چاره اینجا
از آن نامحرمی کاینجاندیدی
در این معنی زمانی نارسیدی
از آن نامحرمی همچون جمادی
که اینجاگه نداری هیچ دادی
از آن نامحرمی و مانده غافل
که این معنی نکردستی تو حاصل
از آن نامحرمی کاین سرّ نداری
که در پای وصالش سر در آری
از آن نامحرمی کین جایکی تو
نمیدانی و بیشک در شکی تو
نه چندانست گفتار تو اینجا
میان دمدمه در عین غوغا
که نتوانی که اینجا راز بینی
خدای خود در اینجا باز بینی
از آن غافل شدی ای مانده حیران
که هر لحظه شوی اینجا دگرسان
دگرسانی نه یکسان همچو منصور
که دریابی یقین اللّه را نور
زمین و آسمان پر نور بنگر
نظر کن خویشتن منصور بنگر
زمین و آسمان در تو پنهانست
ولی اینجا دلت درمانده حیرانست
زمین و آسمان هم نور تو دارد
همه ذرّات منشور تو دارد
زمین و آسمان دید تن تست
که اینجاگاه کلّی روشن تست
زمین و آسمان هم در حجابند
اگر بگشایی اینجاگاه این بند
زمین و آسمان اینجا برافتد
نمود جانت کلّی بر سر افتد
زمین و آسمان اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم
زمین و آسمان اینجا نبینی
بجز یک جوهری پیدا نبینی
زمین و آسمان گردد یکی دید
میان این چنین هرگز که بشنید
زمین و آسمان کلّی خدایست
بمعنی ابتداو انتهایست
زمین و آسمان عکس نمود است
دل و جان اندر اینجادر ربودست
زمین و آسمان گردان زخود کرد
ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد
زمین و آسمان اینجا مبین تو
بجز حق گر حقی اینجا حقی تو
زمین و آسمان او را نظر کن
اگر مردی دلت را با خبر کن
چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی
عیان بودی ولیکن خود نبودی
نمیدیدی تو خود را جمله حق بود
از آن این راز میگویند معبود
بیانست این معانی پیش عشاق
ولیکن هر کسی اینجایگه طاق
نگردد تا نباشد جمله فانی
اگر این رازِ من جمله بدانی
بجائی اوفتی ای مانده عاجز
که اینجا کس ندید آنجای هرگز
بجائی اوفتی ای مرد بیخود
که یکسانست اینجا نیک با بد
بجائی اوفتی کآنجای بُد لا
همه پیغمبران هستند یکتا
بجائی اوفتی کآنجا زمانست
یقین میدان که بیرون جهانست
بجائی اوفتی کانجا یقین است
حقیقت نی شک و نی کفر و دینست
بجائی اوفتی در کلّ اسرار
که آنجا نیست این صورت پدیدار
بجائی اوفتی ای مانده غافل
که آنجا جان یکی بینی ابا دل
بجائی اوفتی کآنجا خدایست
ترا باشد حقیقت رهنمایست
ز جمله فارغی در جملگی درج
دریغا گر بدانی خویشتن ارج
ز جمله فارغ و یکتا تو باشی
ولیکن در بیان خود تو باشی
ز جمله فارغ و در جمله باقی
تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی
ز جمله فارغ و دیدار بیچون
همه اندر تو و تو بیچه و چون
ز جمله فارغ و دید تو باشد
همه در عین تقلید تو باشد
ز جمله فارغ اینجا باش درویش
که آنجا بیحجابی بنگر از پیش
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر
که اینجاگه توئی جبار اکبر
ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب
تو داری مال و جاه و جمله اسباب
ز جمله فارغ اینجا باش و او شو
ز من دریاب و هم از من تو بشنو
دمی بنگر تو این رمز و اشارات
نمودم عشق مردم در عبارات
دمادم فهم کن سرّالهی
که میگویم ترا من بی کماهی
دمادم فهم کن گر مرد هستی
نه همچون کافران بت میپرستی
در اینجا دیروبت بیشک نسنجد
دل صاحب یقین اینجا نسنجد
که این معنی نه تقلید است تحقیق
بود سرّ نهانی باب توفیق
ببر آن گوی از میدان جانت
بدان اینجایگه راز نهانت
چرا خون میخوری اندر دل خاک
نمییابی جمال صانع پاک
چرا خون میخوری در خاک فانی
از آن می ره نبردی و ندانی
ز دانائی صفات ذات بشنو
رموز کلّ معنی هان تو بگرو
بر این گفتار من جان برفشان هان
بمعنی و بصورت بی نشان هان
شود معنی و صورت بین یقین حق
ابا تو گفتم اکنون راز مطلق
چو رازت من دمادم گفتم اینجا
حقیقت درّ معنی سفتم اینجا
چو رازت مینهم اینجا ابر در
چرا اینجا بماندستی تو چون خر
سر اندر صورتِ آخر بکرده
چو او اینجایگه مر کاه و خورده
نه آخر خر چو راهی میرود باز
ندیده در یقین انجام و آغاز
چنان رهبر بود مسکین و غمخَور
که گوئی دیده است آن راه دیگر
بفعل خود رود آن خر در آن راه
بود بیچاره چون حیران و آگاه
کند آن راه زیر بار از دل
که تا ناگه رسد در عین منزل
چو در منزل رسد بی بار گردد
بمانده فارغ از هر بار گردد
بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا
که بیشک داده باشد داد آنجا
تو هم دادی ده و میکش تو این بار
که ناگاهان رسی در منزل یار
تو اندر منزلی، منزل ندیده
بجز این نقش آب و گل ندیده
تو اندر منزلی و راه کرده
بمانده عاجز و بس غصّه خورده
ندیدی منزل ای غافل در اینجا
که این دم ماندهٔ بیچاره تنها
بهر شرحی که میگویم ندانی
همی ترسم چنین غافل بمانی
ترا غفلت چنین آزاد کردست
میان آتشت دلشاد کردست
که نادانستهٔ راحت ز چه باز
بماندستی تو غافل بی چنین راز
ز من این راز بشنو بار دیگر
که میگویم ترا اسرار دیگر
غبار صورتت بردار یکراه
که تا پیدا شود آنجای آن ماه
غبار صورتت بردار از پیش
که تا معنی بیابی مرد درویش
غبار صورتت چون رفت حق یاب
چرا چندین شدی مانند سیماب
تو لرزان مانده اندر راه ترسان
زهر چیزی دل خود را مترسان
اگر خود را نترسانی در این راز
ببینی ناگهان انجام و آغاز
اگر خود رانترسانی زهر کس
رسی اندر خدا این ره ترا بس
اگر خود رانترسانی در این سرّ
شود اسرار باطن جمله ظاهر
اگرخود را نترسانی نترسی
عیان فاشست چندینی چه پرسی
عیان دریاب چندین گفتگویم
یکی حرفست تا چندین چگویم
حقیقت جز خداوند دگر نیست
که حق هستی بود چون بنگری نیست
ز هست و نیست آگه شو در این راه
اگر هستی از این اسرار آگاه
ز هست و نیست هر دو حق یقین است
که هست و نیست رازِ کفر و دینست
کجا داند کسی این راز اینجا
که جانان را پدیدست باز اینجا
ز جانان گر چه میگویند اسرار
چه گویم هست جانان ناپدیدار
پدیدارست صورت با معانی
ولکین یار اندر بی نشانی
رخت بنموده و تو اوندیده
ابا تو گفته و از تو شنیده
تو نشنفتی که او میگویدت هان
دمادم هر صفت اینجای برهان
دمادم باتو در گفت و شنیدست
ولکین او بکلّی ناپدیدست
دمادم روی بنماید ز پرده
میان جملگی خود گم بکرده
چنان خود گم بکردست او زاعزاز
که در یکی است کژ بینی مر او باز
نمود او یکی و تو دو بینی
درون پرده با او همنشینی
از آن اینجا دو میبین که صورت
ترا در پیش افتاده کدورت
چو رنگ حسن و طبع آز داری
نمیدانی که چون جز راز داری
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه
نماید روی در آیینه ناگاه
ز صورت چون برون آئی بیکبار
ترا برخیزد از هر نقش پندار
درون خانه بینی مر خداوند
گشاید آنگهی از تو چنین بند
گره بگشاید و آنگه شود باز
زبان گفتِ این کوته شود باز
بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو
ز حق اینجایگه مینشنوی تو
ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی
که داری اندر اینجاگه نشانی
ولیکن گوش صورت نشنود این
ولی چون من ابر این بگرود هین
تراچون بازگشتت سوی یارست
چرا دلبستگی در کوی یار است
ترا نی روی باشد اندر این کوی
مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی
ترا اینجایگه یاراست حاصل
کز او ناگه شوی در عشق واصل
بوقتی کز خودی آئی برون تو
نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو
شوی و می ندانی این چه رازست
اگرچه دیدهات اینجای باز است
نمیبیند یقین اینجا رخ یار
دمامد گوشت اینجا پاسخ یار
دمی گر غافل آید این نداند
چو حیوانان عجب حیران بماند
درون را با برون کل آشنا نیست
در این ظلمت حقیقت روشنا نیست
درونت روشنائی دارد اینجا
درونت می جدائی دارد اینجا
ز خود دور افت تا کلّی شوی نور
وگرنه تو بظلمت افتی و دور
چو دور افتی دمادم عین ظلمت
رسد آنگه بیابی عین قربت
کنون چون حاصلست اینجا بدان تو
ز دید دید من این رایگان تو
خدا با تست و تو در جستجوئی
در این معنی تو چون نادان چگوئی
بسر گردان شده مانند گوئی
از این معنی چو نادانی چگوئی
دگر ره میبری گفتار ما را
یقین یارت شود هم یار یارا
یکی یاریست جمله دوست دارد
یکی مغز است و جمله پوست دارد
حجاب یار عین پوست باشد
چو پرده رفت کلّی دوست باشد
حجاب یار اینست گر بدانی
وگرنه چند از این اسرار خوانی
حجاب یار اینجا صورت تست
اگر باشی چو مردان جهان چُست
تو برداری حجاب و ترک گوئی
چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی
تو هستی او ولی صورت حجابست
ز صورت جمله اعداد و حسابست
تو هستی او و او در تو نمودار
حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار
یقین درنیستی او را نظر کن
که جانست او و دل را تو خبر کن
دلت را محو کن تا جان شود پاک
نماند این نمود آب با خاک
پس آنگه جان یقین را محو گردان
رخ خود از همه اینجا بگردان
خدا دان و خدا بین و خدا گرد
وگر غیرست زود از وی جداگرد
خدا را بین و با او آشنا باش
چو با او همنشینی کم بقا باش
خدا را بین و با او گو تو رازت
از او بشنو بیانها جمله بازت
بگوید جملگی با جانْت با دل
وگر تو پی بری این راز مشکل
وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز
نبینی هیچ هم انجام و آغاز
اگر یک ذرّه ماندستی بصورت
کجا باشد بنزدیکت حضورت
حضورت در یکی اینجا نماید
نمودصورتت اینجا نماید
حضورت آنگهی باشد در این راز
که بینی اوّلت اینجایگه باز
حضورت آنگهی باشد چو عشّاق
که باشی همچو شمس اندر فلک طاق
حضورت آنگهی باشد چو عاقل
که در اعیان نباشی هیچ غافل
حضورت آنگهی باشد ز دیدار
که او آید ترا کلّی خریدار
حضورت آنگهی باشد چو مردان
که بیرون آئی از صورت بدینسان
شوی و در یکی آری قدم تو
یکی دانی وجودت با عدم تو
وجودت با عدم یکسان نمائی
نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی
وجودت با عدم یکی کنی کل
رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل
وجودت با عدم یکسان نماید
پس آنگه باز خود را لا نماید
وجودت با عدم کلّی شود حق
تو باشی آنگهی این رازمطلق
وجودت با عدم اللّه گردد
کسی کین یافت زین آگاه گردد
در آخر چون نظر دارد خدایست
درون جملگی او رهنمایست
در آخر راز او بیند در اینجا
یکی اندر یکی بگزیند اینجا
در آخرواصل جانان شود او
درون جملگی پنهان شود او
در آخر راز دار شاه گردد
درون جانها اللّه گردد
در آخر چون ببیند باشد او جان
یقین جانان بود دریاب اعیان
بود اعیان همین گر راه بردی
رهت اینجا بسوی شاه بردی
شه اینجاگه عیان و تو نهانی
ولی این راز اگر اینجا بدانی
شه اینجا رخ چو بنمودست جمله
حقیقت مغز نیز و پوست جمله
همه او هست و یکی گشته ظاهر
بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ
همه او هست ای بیچاره مانده
چنین حیران ودر نظاّره مانده
همه او هست ای درمانده مسکین
تو خواهی ماند اندر عشق غمگین
همه او هست غیری نیست اینجا
همه او هست دیری نیست اینجا
درون کعبهٔ جان آی و کن سیر
نظر کن کعبه را افتاده در دیر
درون کعبه آی ای سرّ ندیده
نمود کعبهٔ ظاهر ندیده
چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق
توئی در آفرینش طاق تحقیق
چو داری کعبهٔ اسرار حاصل
چرا در خود نگردانی تو واصل
چو داری کعبهٔ جانان یقین است
چه جای عقل و فهم و کفر و دین است
تراچون کعبه حاصل شد در اینجا
حقیقت جانْت واصل شد در اینجا
ترا چون کعبه جانانست او بین
گذر کن این زمان از کفر وز دین
ترا این دین یقین باید که باشد
ز کفر عشق دین باید که باشد
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست
ترا زین کف رو دین آخر چه سود است
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام
کجا گنجد در اینجاننگ با نام
نگنجد نام نیک اندر ره عشق
کسی باید که باشد آگه عشق
اگر آگاه عشقی جمله حق بین
بجز حق دیگری را تو بمگزین
بجز حق هرچه بینی بت بود آن
چوبت بشکست یابی گنج اعیان
تراگنجی است اندر جان نهانی
چرا خود گنج خود اینجا ندانی
ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز
از آن اینجا ندیدی محرمی باز
تواتمام نمود آن ندیدی
از آن اینجا بخاک و خون طپیدی
بماندستی ز بهر دین گرفتار
حقیقت دین پرستی همچو کفّار
نه این باشد نمود عشقبازی
که اینجا گه گرفتی عشقبازی
نه بازی عشق جانان باختستی
نه همچون عاشقان جان باختستی
تو رسم عاشقان هرگز ندانی
که درمانده بخود بس ناتوانی
تو رسم عاشقان دریاب و جان ده
هزاران جان بیک دم رایگان ده
تو یک جان داری و آن خود هبا شد
حقیقت او بداند کو بقا شد
هزاران جان بیکدم عاشقانه
یکی باشد حقیقت جاودانه
هر آن عاشق که او جانان نگردد
حقیقت شمس او رخشان نگردد
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان
بداند این رموز عشق پنهان
نشان بی نشان یاردیدم
نمود لیس فی الدّیار دیدم
چو جانم بی نشان بُد در نشانم
حقیقت فاش شد راز نهانم
ندانستم که همچون او شوم باز
نخواهد مانَدَم انجام و آغاز
یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست
که مغز بی نشانی بود در پوست
چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او
نظر کردم حقیقت من شدم او
حقیقت راست گفت اینجای منصور
که اینجا میدمم در جمله من صور
ولی این راز رامحرم بشاید
که دریابد چه صاحب عشق باید
که این داند نه هر بد جنس جاهل
کسی باید که باشد دوست کامل
که این سرّ باز داند آخر کار
بهرکس این نشاید گفت زنهار
نه هرکس این سزاوار است دریاب
کجا باشد حقیقت تشنه سیراب
نمود عشق جانان را از اینسان
بدانستند هم خلوت نشینان
بر این امیّد جانها داده اینجا
که تا روزی مگر یابند آنجا
کسی کین پی برد از عالم دل
حقیقت برگشاید راز مشکل
بوقتی کز خودی بیرون شود او
ز دید چون و چه بیرون شود او
اگر بیچون شوی در چه نمانی
حقیقت این معانی بازدانی
نه هرکس صاحب اسرار گردد
کسی باید که او دلدار گردد
که همچون مصطفی در سرّ اسرار
شود کلّی ز خود او ناپدیدار
زند دم از نمود مَنْ رآنی
برو بیچاره کین مشکل ندانی
رموز علم او بد در حقیقت
دم این دم او ز دست اندر حقیقت
نرستی از طبیعت کی بدانی
نهایت تا زنی دم از رآنی
بوقتی کو دم این زد یقین دید
که خود را اوّلین و آخرین دید
نمودش بود اوّل نیز آخِر
حقیقت جان جان و صاحب سرّ
بدو تادم زد و آن دم یقین یافت
خدادر خویشتن عین الیقین یافت
چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد
حقیقت خویش را او جان جان کرد
دم جمله نهان شد در دم او
اگر دم جوئی اینجاگه دم او
زن آنگه کین حقیقت باز دانی
پس آگه راز معنی بازدانی
توئیّ تو نماند حق شوی پاک
نهی بر فرق معنی تاج لولاک
چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)
کنی اینجای محوت نیک و هر بد
بیابی دُرّ معنی وصالش
ببخشد ناگهت اندر کمالش
تو در دریای او چون غوطه خوردی
حقیقت دُرّ معنی را تو بردی
ز بودِ او دمی این دم بزن تو
وگرنه از کجا مردی که زن تو
تو همچون بی نمود او زنی دم
که او بُد در حقیقت هر دو عالم
دوعالم آن زمان در پیش بینی
همه کون و مکان در خویش بینی
یکی گرددترا ظاهر در آن دید
حقیقت اینست اینجا سرّ توحید
تو مر توحید احمد یاب و حیدر
از ایشان گر خدا بینی تو مگذر
خدابین باش همچون دید ایشان
که بینی در عیان توحید ایشان
تراتوحید از ایشان روشن آید
که جانت همچو نوری روشن آید
ولیکن این معانی سرّ ایشانست
میان واصلان این راز پنهانست
چو پنهانست این دم در نهانت
کجا پیدا شود راز نهانت
وز ایشان منکشف آمد چنین راز
اگر یابی از ایشان این یقین باز
یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست
بر عشّاق این عین العیانست
برون آئی چو مغز از پوست اینجا
نبینی در یقین خوددوست اینجا
برون آئی و در یکّی زنی دم
درون خویش یابی هر دو عالم
برون آئی و یابی جانِ جانت
حقیقت اوست اینجاگه عیانت
از این معنی ببر ای دوست گوئی
بزن از عشق کل تو های و هوئی
نمیدانی که داری جوهر دوست
بنادانی بماندستی در این پوست
اگر تو مغز جان خواهی رها کن
تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن
درونت دوست دار و پوست شیطان
حقیقت جان خود کن عین جانان
چو جانان بی نشان آمد حقیقت
نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت
بسی راهست لیکن هیچ ره نیست
بر عشّاق جز دیدار شه نیست
خدا در بی نشانی باز بین باز
که اودارد نهان عین الیقین باز
خدا را بین و از اشیا گذر کن
ز دید خویشتن در خود نظر کن
عطار نیشابوری : دفتر اول
در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید
چنین گفتست شیخ مهنه آن پیر
که حق دیدم یقین چون روغن و شیر
چو روغن ناگهی پیدا نماید
نمود شیر آلایش نماید
جدا گردد مصفّا مانده روغن
حقیقت همچنین دان جان و هم تن
خورش شاید یقین و هر دو یک جا
ولی در اصل و فرع آید معمّا
نباشد دوغ، همچون روغن پاک
چنین آمد نمود آب در خاک
اگرچه اصل هر دو از یکی بود
درون شیر روغن بیشکی بود
یکی جان داری و جانان شوی تو
بهر جانب هزاران جان شوی تو
نظر کن ای ندیده جان جانان
که پیدائیّ تو سرّیست پنهان
بهر معنی که اندیشی در این راز
نخواهی یافت جز سررشتهٔ باز
چراکین جان خود مغرور ماندی
چو عکس از شمس بیشک دورماندی
اگرچه عکس و خورشید است با هم
کجا باشد حقیقت جان چو عالم
نمود عالم اینجا پیش افتاد
که صورت دید و جان در پیش افتاد
اگر دریابی این راز نهانی
تو این معنی حقیقت بازدانی
نظر کن آفتاب و سایه بنگر
که پنهان می شود هر سایه در خور
چنین خواهد بُدن در آخر کار
که درجان میشود پنهان به یکبار
تن و جان اصل جانانست اینجا
از آن پیدا و پنهانست اینجا
چو برفست این نمود اینجاکه برخواست
حقیقت برف در خورشید پیداست
شود آبی عجایب خوب و روشن
چنین خواهد بدن اینجان و این تن
تو حل خواهی شدن در آب معنی
اگر هستی یقین دریاب معنی
تو در صورت چنین ماندی گرفتار
که همچون مرغ در دامی گرفتار
تو مرغ لامکانی و قفس تن
بمانده اندر این زندان با من
قفس چون درگشاید بر اجل هان
شوی اندر فضای عشق پرّان
برون آئی و خوش آئی بپرواز
ببینی آنچه بُد گمکردهات باز
اگر ره سوی مسکن باز دانی
حقیقت زین معانی راز دانی
وگرمانی تو سرگردان در اینجا
بهرجانب شوی پرّان در اینجا
بسوی آشیان ره یاب تحقیق
حقیقت این زمان بشتاب توفیق
بیاب ای جان که ماندستی در این دام
طلب کن آشیان خود در این گام
ترا چون آشیان دیدار یار است
چرا مانده تنت در زیر بار است
چو خواهد بود اینت آخر کار
مباش اندر نهاد خود گرفتار
قفس بشکن برون رو تو ز زندان
تو از دام بلا مرخویش برهان
دریغا ماندهٔاندر قفس تو
در اینجاگه نداری هیچکس تو
نداری دانه اینجاگاه هم آب
بماندستی حقیقت رفته در خواب
شوی آگه چو تو بیرون خرامی
تو در آن ناتمامیّت تمامی
سزد گر بازدانی مسکن خویش
یکی بینی حقیقت مأمنِ خویش
همه پرواز تو اندر یکی است
یکی بنگر که این سرّ بیشکی است
بنزدیک خدابینان صادق
که ازدام بلا چون مرغ عاشق
برون جستند و در پرواز رفتند
بسوی آشیانه باز رفتند
سرانجامت چنین خواهد بدن راز
که خواهی رفت سوی آشیان باز
چو بیرون آمدی بی حیله ازدام
خوشی در مرغزار خلد بخرام
سرانجامت چنین خواهد بُدن کار
کنون بشکن قفس اینجا بیکبار
چو اندر سدرهٔ طوبی نشستی
زبند صورت دنیا برستی
ترا باشد سراسر ملک عالم
یکی بینی تو اینجاگه دمادم
یکی بینی تو چون صورت نباشد
در آن مسکن به جز نورت نباشد
حقیقت آن جهان به زین جهانست
که اینجا عاریت آن رایگان است
حقیقت آن جهان نوراست و راحت
در اینجادرد و رنج و عین زحمت
حقیقت آن جهان دیدار یاراست
که اینجا غصّههای بیشمار است
حقیقت آن جهان نور و صفایست
که اینجا حزن و خوفست و بلایست
حقیقت آن جهان دید بهشتست
که اینجامسکن ابلیس زشتست
حقیقت آن جهان دیدار باشد
همه دیدار حق اسرار باشد
نه زین زندان بلا میبینی و رنج
در آنجا باز بینی گوهرو گنج
چو زین زندان به جز خواری نیابی
سزد گر سوی آن بستان شتابی
بهشت جاودان اینجاست دریاب
اگر مرد خدائی زود بشتاب
همه جان عزیزان بهرِ این راز
گذر کردند ودیدند این بیان باز
همه جان عزیزان سرّ بدیدند
برون رفتند و آنجاگه رسیدند
همه جان عزیزان جان جانست
حقیقت آشکارا و نهانست
همه جان عزیزان گشت دلدار
حقیقت شد همه آنجا پدیدار
تو هم ای مانده و حیران و غمگین
پر از خوف آمدی تن خوارو مسکین
نه چندین انبیا بهرِ تو اسرار
یقین گفتند از اعیان دلدار
نشانت دادهاند اینجای ایشان
تو اینجا ماندهٔخوار و پریشان
نشانت دادهاند در بینشانی
که تا باشد که رمزی بازدانی
اگرچه بی نشانی است اینجا
همه رازِ نهانی است اینجا
تو اینجا بی نشان شو همچو مردان
که بیشک بی نشان بینی تو جانان
عطار نیشابوری : دفتر اول
حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور ازعالم و در بی نشانی یافتن فرماید
چنین گفت است شبلی پیر عشاق
که گردیدم بسی در گرد آفاق
سلوکم بیحد و اندازه کردم
که تا من مغز جان را تازه کردم
نشان میجستم اندر عالم جان
که تا بوئی برم از راز پنهان
نشان میجستمو چون بنگریدم
یقین جز بی نشانی می ندیدم
همه در بی نشانی یافتم من
که اینجا بی نشانی بود روشن
تمامت بی نشان خواهیم گشتن
کسی باشد که این خواهد نگشتن
نهان شو سوی مردان در دل و جان
که تا یابی همه اسرار پنهان
چو فانی گردی و باقی شوی تو
همه ذرّات را ساقی شوی تو
ببین جام جم اندر خود یقین باز
یده یک ذرّه از ذرّات ز آغاز
تو زانجام ارْدمی ز آنجا بنوشی
عیان جملگی باشی خموشی
کن اینجا همچو مردان جام درکش
برافکن چار و پنج اینجا تو با شش
همه کن محو ای بود فنا تو
که بنمودی یقین راز بقا تو
همه کن محو در دیدار جانان
که این باشد یقین اسرار جانان
همه کن محو خود باش و اناالحق
زن و برگوی بر کل راز مطلق
اناالحق گوی وز جان کن گذر باز
حجاب اوّل و آخر برانداز
اناالحق گوی چون دیدی یقینت
مبین گرمرد عشقی کفر و دینت
اناالحق گوی و سلطان شو بعالم
یقین بشناس اندر خود دمادم
یقین بشناس چون منصور اینجا
که از ظلمت شوی پر نور اینجا
یقین بشناس و در جانان نگر تو
دمادم میدهم اینجا خبر تو
خبر اندر نمود جسم و جانست
ولیکن بی خبر این سر ندانست
نداند بیخبر اسرارِ توحید
که او میننگرد جز عین تقلید
نداند بیخبر سرّ خدائی
که ماندست او همیشه در جدائی
نداند بیخبر اسرار بیچون
که ماند است او همیشه در چه و چون
نداند بیخبر اسرار عشّاق
اگر او فی المثل گردد در آفاق
نداند بیخبر راز نهانی
که تا اینجا نگردد عین فانی
نداند بیخبر توحید اللّه
که چون کافر بود پیوسته گمراه
اگر یابی خبر اینجا حقیقت
قدم بسپار اینجا در شریعت
خدا گردی بمعنی و بصورت
ز پیشت دور گردد هر کدورت
خدا گردی و یابی جُمله در خَود
شوی فارغ یقین از نیک و هر بد
خدا گردی و بودت در نهانی
زنددائم اناالحق جاودانی
خدا گردی تو اندر جوهر ذات
تمامت بندگی دارند ذرّات
خدا گردی و جمله بنده باشد
ز نورت سر بسر تابنده باشد
خدا گردی تو در دید خدائی
دهی مر جملگی را روشنائی
خدا گردی بکل منصور باشی
چو حق در جملگی مشهور باشی
خدا گردی و باشی ناپدیدار
ولی در جملگی آئی پدیدار
خدا گردی و باشی جاودانه
نگیرد هیچکس اینجا بهانه
خدا گردی تو اندر جمله اشیاء
ز پنهانی شوی در جمله پیدا
خدا گردی بصورت هم بمعنی
تو باشی بیشکی دنیا و عقبی
خدا گردی و بود خویش یابی
همه اینجایگه درویش یابی
چگویم این بیان هر کس نداند
ولیکن این محقق باز داند
چگویم اندر این معنی بیچون
که این معنی فتادم بی چه و چون
چگویم ذات مخفی گشتم اینجا
ز پنهانی شدم در دوست پیدا
چگویم هر صفت در معرفت من
چوهستم این زمان کُل بی صفت من
صفاتم بی صفت آمد پدیدار
حقیقت معرفت گردم نمودار
ز عین معرفت عطّار مستست
حقیقت نیست شد در جمهل هستست
دم وحدت مراتحقیق باشد
کزان سر مر مرا توفیق باشد
شدستم بیدل و جان در دل و جان
حقیقت جان ودل گشتست جانان
یقینم این زمان من جوهر یار
پدید آورده و خود ناپدیدار
نمودم مینماید سرّ توحید
گذر کردستم از تشبیه و تقلید
حقایق منکشف آرم دمادم
عیان سرّ جانان همچو خاتم
حقایق دارم از اسرار اینجا
که پیدا کردهام من یار اینجا
صفاتم ذات شد بیچون من حق
که اینجا مینمایم سرّ مطلق
صفاتم در همه کون و مکان است
که جانم این زمان کل جان جانست
دل و جانم همه جانان گرفتست
ز پیدائی همه پنهان گرفتست
چنان واصل شدم در جوهر یار
که از پیدائی من ناپدیدار
حقیقت واصلی چون خود ندیدم
که اینجا در همه من ناپدیدم
حقیقت واصلم در جوهر ذات
که اینجا میشناسم جمله ذرّات
ز من پیدا ز من پنهان شده باز
ز من جان و ز من جانان شده باز
ز من آمد ظهور این عالم جان
که من بودم در اوّل آدم جان
همه در مَن من اندر خود شده خَود
نمایم نیک و هرگز نیستم بد
همه من دارم از اصل نمودم
که من باشم یقنی و جمله بودم
دمامد رخش دارم زیر رانم
بهرجائی که میخواهم برانم
بحالم همه بحالم ایستاده
منم سالک منم واصل فتاده
چنین اسرار اینجا کس نگفتست
که حق هم گفته و هم خود شنفتست
چنین اسرار بود عاشقانست
ببر گوئی که معنی کامرانست
خراباتی شو از عین خرابی
که این معنی بیک لحظه بیابی
خراباتی شو و خود مست گردان
حقیقت نیست شو خود هست گردان
رهائی یافت زنده تا نماید
عیان قوّت و حظّی فزاید
چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل
ز فرقت میرسد زیشان ابا اصل
یقین در اصل خود نیکو ببینی
بدانی این اگر صاحب یقینی
که اصل جان تو با صورت اینجا
نمیبُد اصل چون شیر مصفّا
چو جفتش کرد با هم در نمودار
ز اصل آمد یقین فرعی بدیدار
نمود اصل وفرع اینجا یکی بود
که بیشک در دوئی این روی بنمود
به آخر جایگه یک مسکن آمد
نمود جان حقیقت در تن آمد
یکی دان جان و صورت آخر کار
که همچون او کند آخر در اسرار
چو جانت زندهٔ اصل است بینش
نمود جسم آمد آفرینش
نه هر دو جوهر ذاتند هر یک
ولیکن بهتر آمد پیش آن یک
چو جانت بهتر آمد در نمودار
حقیقت گشت صورت ناپدیدار
چو اصل اینجایگه مر زنده باشد
که از اعیان کل بگزیده باشد
حقیقت هر دو حق بُد ازنهانی
ولیکن جان برش رازِ نهانی
چو اینجا جوهر جان نور ذاتست
فتاده در نمودار صفاتست
صفاتت روشن و جانت عیانست
ولی آن زنده گه اینجا نهانست
نهانش زان بُد اینجا تا بدانند
همه ذرّات از او حیران بمانند
ز اصلت جسم و جان بود خدایست
مدان کین هر دو بر فرع خدایست
چو اصلند این یکی ازدید اللّه
یقین دان خویشتن توحید اللّه
تو زان اصلی که وصل عاشقانست
نمودش بیشکی کون و مکانست
تو زان اصلی که بود جملگی اوست
حقیقت اوست مغز و مر توئی پوست
تو زان اصلی اگر خود باز دانی
بدان کاینجا حقیقت جان جانی
ترا این اصل اینجا وصل بنمود
حقیقت بود تو از اصل بنمود
توئی اصل تمامت آفرینش
که پیدا شد بتو اسرار بینش
توئی اصل خداوندی در اینجا
که ماندستی و در بندی در اینجا
توئی اصل از نمود نفخهٔ ذات
که خدمتکارتست این جمله ذرّات
توئی اصل حقیقت در طریقت
که پیدا آمدستی در شریعت
خدائی داری و اینجا ندیدی
از آن مخفی نمانده ناپدیدی
خدائی داری و عین نمودار
بتو شد آشکارا جمله اسرار
همه اسرارتست و تو چنین مست
بمانده زار و حیرانی و پابست
شده در عین این دنیا چنینی
کجا اسرار خود اینجا ببینی
تو در اسرار جان راهی نداری
بهرزه عمر در غم میگذاری
غم تو جملگی از بهر دنیاست
کجا میل تو اندر سوی عقبی است
اگر عقبی ترا روئی نماید
نمود جانت اینجا در رُباید
چو آخر جایت اندر سوی عقبی است
چرا میلت چنین در سوی دنیاست
چو آخر جان تو اینجاست تحقیق
طمع بُر تا بیابی عزّ و توفیق
ترا اینجا حقیقت گفتگویست
تنت گردان در این میدان چو گویست
در اینجا گوی چرخت ذرّه باشد
نمود جانت اینجا قطره باشد
حقیقت بگذر از صورت بصورت
که چیزی مینیابد بی ضرورت
چو صورت فانی آمد اندر این راه
چو مردان باش از توحید آگاه
دمی این دم مزن بی سرّ توحید
نظر میکن تو اندر دیدهٔ دید
طلب میکن که روزی برگشاید
تر این راز اینجاگه نماید
چو بگشاید درت ناگاه اینجا
شوی یکبارگی آگاه اینجا
چو بگشاید درت در سرّ اسرار
وجود خویش بینی ناپدیدار
چو بگشاید درت درعین توحید
نگنجد هیچ اینجا گاه تقلید
چو بگشاید درت در اندرون آی
نمود خویشتن اینجای بنمای
چو بگشاید درت مانند منصور
شوی در جزو و کل نور علی نور
چو بگشاید درت از اصل آغاز
ببینی مسکن جان عاقبت باز
چو بگشاید درت کلّی خدا گرد
ز بود جسم و جان کلّی جداگرد
چو بگشاید درت حق بین تو درخویش
نمود پردهها بردار از پیش
تو اندر پرده اکنون ماندهٔ باز
چو واصل آمدی پرده برانداز
در این پرده نهان مانند خورشید
طلب کن نور ذات اینجا تو جاوید
ز نور ذات برخوردار میباش
ز پرده دائما بیزار میباش
چو خواهی تو که اینجا پرده بازی
رها کن این زمان این پرده بازی
فناباش و فنابگزین تو اینجا
حقیقت در فنا بودست یکتا
نمود تو ز جمله گر چه پیداست
نمودت از فنا اینجا هویداست
یقین بشناس حق اندر فنایت
که آمد مرفنا عین بقایت
فنا آمد بقای جمله مردان
فنا را دان حقیقت جان جانان
همه اینجا فنا خواهیم بودن
همه در عین کل خواهیم بودن
فنا شو در صفات و نور حق باش
حقیقت در عیان منصور حق باش
فنا شو همچو مردان اندر این سرّ
برافکن این زمان اسرار ظاهر
اگرچه ظاهرت اوّل فنا بود
حقیقت آن زمان عین خدا بود
نمود ظاهر آمد اندر اینجا
دگر باطن شود از این مسمّا
چوباطن گرددت اینجا حقیقت
یکی باشد نمودار شریعت
بدانی آن زمان کاینجا چه بوداست
که ازتو جملگی گفت و شنوداست
همه قائم بتوست و تو نهٔ خَود
کنون بشنو زمن ای مرد بِخَرد
نهان شو همچو مردان اندر این راه
که تا گردی عیان قل هو اللّه
نهان شو همچو مردان در صفاتت
نگه کن آنگهی در دید ذاتت
خراباتی شو و جامی تو درکش
برون آ این زمان از آب و آتش
خراباتی شو و و بر باد ده نار
ز بودِ کفرِ جان بر بند زنّار
خراباتی شو و شوری برانگیز
حقیقت آب را بر خاک تن ریز
خراباتی شو و اسرار بشنو
دمادم در یکی تکرار بشنو
خراباتی شو و جانان طلب کن
نمود او یقین از جان طلب کن
خراباتی شو و درکش سه تا جام
نمود خود نگه کن در سرانجام
خراباتی شو و رند جهان شو
دو روزی خود نمای عاشقان شو
خراباتی شو و رسوا شو اینجا
ز بودِ بودِ خود شیدا شو اینجا
خراباتی شو و رُخها سیه کن
دمادم عشقبازی در کنه کن
خراباتی شو و شو ننگ عالم
بخود زن جمله خاک و سنگ عالم
خراباتی شو و آتش برافروز
نمود جسم خود اینجا تو میسوز
خراباتی شو اینجا در خرابات
رها کن مسجد و زهد و مناجات
خراباتی شو و در کل فنا گرد
تو با مردان حقیقت آشناگرد
خراباتی شو و خود را تو بردار
کن اینجاگاه سرّ خود نگهدار
اگر خواهی که اینجا رازگوئی
نمود دوست اینجا بازگوئی
جز این معنی که من گویم مگو حق
چو منصور اندر اینجا زن اناالحق
اناالحق زن مبین خود را به جز یار
میندیش اندر اینجاگه ز اغیار
اناالحق زن جهان جاودان شو
ز دید خویش بی نام و نشان شو
اناالحق زن تو اندر عالم دل
بجمله بر گُشا این راز مشکل
اناالحق زن تو چون فرعون پنهان
که او هم دیده بُد تحقیق جانان
اناالحق زن تو همچون من رآنی
حقیقت بازدان اینجا که آنی
اناالحق زن تو چون موسی نهان شو
ز دیدخویش بی نام ونشان شو
اناالحق زن تو مانند شجر زود
یقین موسای جان را ده خبر زود
اناالحق زن تو چون منصور بردار
که اینجاگاه باشی تو نمودار
اناالحق زن تو و فارغ یقین باش
عیان بود عشق و کفر و دین باش
یقین درکافری زنّار معنی
ببند و زود از او بردار معنی
یقین در کافری اسرار برگوی
که سرگردان شدی در ذات چون گوی
یقین در کافری اینجا قدم زن
نمود جمله اشیا بر عدم زن
یقین در کافری برگو اناالحق
نه باطل باش الّا جملگی حق
یقین حق مبین جز حق میندیش
بجز حق جملگی بردار از پیش
یقین حق بین و نور جاودانی
نشان بین خویش را عین نشانی
خدا را دان اگر صاحب صفاتی
اناالحق زن که کلّی عین ذاتی
در اینجاشو تو واصل پیش مردان
بلای عشق یابی رخ مگردان
زناکامی اگر صاحب یقینی
بلای عشق و رسوائی گزینی
برسوائی دراندازی تو خود را
شوی فارغ بکل ازنیک و بد را
برسوائی قدم زن هر دمی تو
مبین اینجایگه نامحرمی تو
همه محرم شناس اندر جفایت
وزایشان کش نمودار بلایت
یکی دان جملگی راتو در آزار
نهادخویشتن راتو میازار
یکی دان جملگی مر جوهر خویش
نمودار دوئی بردار از پیش
یکی دان جملگی را در نظر تو
مباش اینجا حقیقت بیخبر تو
یکی دان جملگی رادر صفاتت
ولیکن خویشتن بین نور ذاتت
یکی دان جملگی را در حقیقت
که تو آوردهای شان در طبیعت
یکی دان جملگی را و یکی بین
همه در خویشتن تو مر یکی بین
یکی دان جملگی از جوهر ذات
که پیداشان تو کردستی ز ذرّات
بگو اینجا حقیقت آشکاره
اناالحق گر کنندت پاره پاره
بگو اینجا بری جمله حقایق
مپرس از فعل و گفتار دقایق
بگو اینجا حقیقت لااله است
که او داری میان جان پناهست
برو گر هست اینجا خود نهٔ تو
بگو تا کیست اینجاگه توئی تو
توئی اصل و توئی اینجایگه فرع
توئی اصل حقیقت نیز هم فرع
توئی اصل و تمامت هرچه دیدی
حقیقت زان نمود دید دیدی
چو گفتی راز خود در نزد جمله
کند در فعل پنهان جمله جمله
مپرس و شاد باش از جمله آزاد
همه مانند خاکی ده تو بر باد
در اینجا رازگوی و باز جایت
شو و بین ابتدا و انتهایت
در اینجا سیرزن اسرار خود تو
که راندستی قلم بر نیک و بد تو
در اینجا سیرزن در هستی خویش
حقیقت خویش بین در هستی خویش
در اینجا سیرزن اسرار جمله
که تو داری توئی اسرار جمله
در اینجا سیرزن باشد نمودار
که آوردی تو از خودشان پدیدار
در اینجا سیرزن احوال عالم
که پیدا گشته شد هم از تو آدم
در اینجا سیرزن ذات فعالت
ز ماضی دان تو مستقبل ز حالت
خبر یاب ارچه جمله عاقلانند
بگو اسرار خود تا جمله دانند
بگو اسرار خود چون گفته باشی
حقیقت دُرّ معنی سُفته باشی
تو خودگوئی وز خود هم بجوئی
که خود بشنیده باشی خود بگوئی
تو خودگوئی کسی دیگر نباشد
حقیقت جمله خیر و شر نباشد
تو خود گوئی ز خود حق دیده باشی
عیان خویشتن بگزیده باشی
بلا از خویش بین و ز غیر منگر
که اینجا غیر نیست و سیر منگر
بلا از خویش بین و تن فروده
اگر تو عاشقی کل داد او ده
بلا از خویش بین صورت رها کن
از این آلودگی خود با صفا کن
بلا از خویش بین اندر سوی دار
شو و خود کن ز اسرارت نمودار
بلا از خویش بین و جان برافشان
که تاجانت شود دیدار جانان
بلا از خویش بین کاینجا لقایست
لقای دوست در عین بلایست
بلا از خویش بین ای واصل یار
که این باشد حقیقت حاصل یار
بلا از خویش بین از دید صورت
چنین افتاد در اوّل ضرورت
چنین خواهد بدن در آخر کار
که ویرانی پذیرد نقش پرگار
چنین باشد چنین خواهد بدن کار
که ویران گردد این جمله بیکبار
چنین خواهد بُدن در سرّ اوّل
که این صورت شود آخر مبدّل
چنین خواهد بدن گر راز دانی
سزد کین جمله معنی بازدانی
نخواهد ماند جزدلدار تحقیق
نمیبینیم به جز او سرّ توفیق
اگر مرد رهی اینجا بلاکش
بلا مانند جمله انبیاکش
اگر جمله بلای دید ایشان
کشی اینجایگه توحید ایشان
ترا پیدا شود مانند منصور
یکی گردد حقیقت جاودان نور
تو باشی در همه چیزی نمودار
کز این سانست سرّ عشق تکرار دمادم در
یکی میآید ای دوست
طلب کن مغز و بگذر زود از پوست
دمادم در یکی میگویمت من
دوای درد و دل میجویمت من
دواکن خویشتن را زین نمودار
که باشد آخر کارت دوا یار
طبیعت درد جان دلدار باشد
شفای جانِ تو هم یار باشد
دوای درد جان چبود بلایش
بلا دیدند مردان بس لقایش
شد ایشان را همی روشن حقیقت
که بسپردند کلّی در شریعت
دل و جان سوی یار و یار گشتند
تمامت صاحب اسرار گشتند
تو ترک جان کن و جانان یقین بین
ز کفر و عقل و عشق و سرّ و دین بین
که اینجا جملگی بند حجابست
ولیکن شرع در عین حسابست
تو ترک جان کن و دلدار دریاب
در اینجاگه حقیقت یار دریاب
تو ترک جان کن و جانان ببین کل
نمود عشق او آسان ببین کل
تو ترک جان کن اینجا همچو منصور
اناالحق گوی از نزدیک وز دور
تو نزدیکی ولی از خویش دوری
حقیقت ظلمت و در عین نوری
ترا چندان در این ره پیش بینی
نیامد تانمود جان ببینی
ترا چندان در اینجاگفت و گویست
که دل گردان شده مانند گویست
ترا چندان در این ره باز ماندست
که جانت پر ز حرص و آز ماندست
ترا چندین در این ره کفر و دین است
کجا دید ترا عین الیقین است
ترا چندین در این ره گفتم ای جان
که بیش از پیش مر خود را مرنجان
بلاها میکشی از نفس مردار
گرفته آینه دل جمله زنگار
بلاها میکشی از خوی بد تو
بدوزخ باز مانی تا ابد تو
اگر این نفس اینجاگه بسوزی
بمانده غافل اندر خود هنوزی
اگر این نفس بر تو چیره گردد
نمود عشق اینجا تیره گردد
بیابی آنچه که گم کردهٔ تست
چه دانی تا چه اندر پردهٔ تست
بنادانی گرفتار اندر اینجا
حقیقت خویش آزاری در اینجا
بنادانی ندیدی یار خود تو
فتادستی چنین در نیک و بد تو
بنادانی چنین مغرور ماندی
تو از دیدار جانان دور ماندی
بنادانی بشد بر باد ناگاه
بشد عمر و ندیدستی رخ شاه
بنادانی بسی کردی جهولی
در این دنیای دون در کل فضولی
بنادانی گرفتار آمدت جان
بماندی مبتلا در بند و زندان
بنادانی ز دانائی خبر تو
نداری و فتادستی بسر تو
بنادانی رهی آنجا ببردی
میان آب حیوان تشنه مردی
بنادانی لب آب حیاتی
نمیدانی و مانده در مماتی
بنادانی چو داری آب حیوان
چرا غافل شدی مانند حیوان
بنادانی چرا در ظلمت تن
نمیابی حقیقت آب روشن
تو داری آب حیوان اندر این دل
گشاده گشته بر تو راز مشکل
تو داری چشمهٔ حیوان بَرِ خود
حقیقت گردی اینجا رهبر خود
چرا غافل شدی ای خضر دریاب
که اینجا آب حیوانست خور آب
در این ظلمت تو ای خضر حقیقی
که با الیاس جانت هم رفیقی
ببین هان چشمهٔ معنی بخور آب
دمی الیاس را از عشق دریاب
تو داری باطن سرّ معانی
بخور آب و بده او را عیانی
چو هر دو در صفت دارند معنی
نمود عالم عشقست تقوی
شما را هر دو دیدار است باقی
که در ظلمت شما را دوست ساقی
بود ای جان دمی معنیّ اسرار
شود این لحظه تو پندم نگهدار
چو علم کل ترا کل متّصف شد
تنت باجان و جانان منتصف شد
تو خوردی آب حیوان اندر اینجا
نَمیری تا ابد پنهان در اینجا
ز جسم عالمی بر آفرینش
تو داری در نهان عین الیقینش
یقین داری که بود حق تو دیدی
ز علم اینجا بکام دل رسیدی
ز علم اینجا زدی دم در یکی تو
خدا را یافتی خود بیشکی تو
ز علم اینجا زدی دم همچو حلّاج
ندادی بر سرت از دست شد تاج
ز علم اینجا زدی دم همچو او تو
ندیدی هیچ بد الّا نکوتو
در این دم عالم معنی تو داری
حقیقت دنیا و عقبی تو داری
در این دم آندمِ اوّل ز جانت
دمادم روح میآرد عیانت
در این دم ایندمِ عین الیقین است
که اوّل بود دیدی آخر این است
در این تن جوهری داری نگهدار
بر عاشق تو میکن آن نگهدار
در این دم نیست کلّی نفخهٔ صور
که اینجا میدهی نزدیکی ودور
مشو چون این دمت اللّه بخشید
ترااز خود دلِ آگاه بخشید
ترا بخشایش و اسرار آنجاست
حقیقت دریکی تکرار آنجاست
تراملک است و مال و جاه دایم
که داری ذات هستی نور قائم
بذات حق شدی اکنون مبرّا
رموز عشق بگشادی هویدا
ز ذاتی و صفاتت هست غافل
صفات وفعل تو هم گشت واصل
صفات و فعل تو ذات قدیمند
از آن اینجایگه بی خوف و بیمند
صفات و فعل تو دیدارجانست
ز چشم آفرینش آن نهانست
صفات و فعل تو اندر اناالحق
ز دید اینجای گشتند راز مطلق
صفات و فعل تو دیدار آمد
حقیقت جملگی انوار آمد
صفات و فعل تو اللّه خواهد
شدند تحقیق میچیزی نکاهد
صفات و فعل تو خدا شدن نور
محیط جملهٔ اشیا و مشهور
صفات و فعل تو گردان نور است
از آن واصل شده اندر حضور است
صفات و فعل تو آمد منزّه
که کرده است اندر این معنیّ تو ره
صفات و فعل تو پرده چو برداشت
بدید اسرار و آنگه دیده برداشت
حقیقت عشق تو اینجا صفاتت
صفاتت محو شد اعیان ذاتت
صفات نور دارد در نمودار
کسی باید که یابد این نمودار
صفاتت برتر از دیدار دیدم
حقیقت جملگی اسرار دیدم
صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شد
دل عشاق دیدت دید دل شد
تمامت مشکلات اینجا یقین است
کسی داند که از تو پیش بین است
ز تو پیدا، ز تو پنهان تمامت
همه از جان و دل گشته غلامت
غلامت شد در اینجا هر چه پیداست
ز تو آمد شد آخر نیز یکتا است
بتو در آخر و اوّل بدیدن
همه از تو بذات تو رسیدن
بتو زنده است جسم و جان عشاق
که ذات تست اندر جانها طاق
بهر معنی که گویم بهتر از آن
دگر میآئی ای اسرار پنهان
مکن پنهان نمودت آشکارا
کن اینجا و مکن ضایع تو ما را
مکن پنهان که فاشت این نمودت
بر عطّار بیشک بود بودت
مکن پنهان ورا در آخر کار
که تااینجا شوی کلّی پدیدار
تو پیدا کردی او را در بر خویش
توئی تحقیق او را رهبر خویش
نهان خواهیش کردن آخر کار
که تا اینجا شوی کلّی پدیدار
تو میدانی مراد جانم ای جان
که از تو یافتم اسرار پنهان
تو میدانی امید جان چه دارم
که آونگم کنی در عین دارم
تو بردارم کنی اینجا چو مشهور
تو گردانی مرا در جمله منصور
ز تو گریانم و وز تو شده من
بدیدار یقین از تو شده من
تو بنمودی مرا اسرار توحید
ز خود کردی مرا اینجای جاوید
ز دیدارت چنان حیران و مستم
که جامت اوفتاد اینجا زدستم
ز دیدارت همه دیدار دارم
که هر لحظه بسی اسرار دارم
ز دیدارت چنان مدهوشم ای جان
که بیخود مینویسم راز پنهان
ز دیدارت پدید اینجا بکاغذ
برم یکسانست اینجا نیک با بد
تو دارم در جهان و کس ندارم
که عمری سوی دیدت میگذارم
تو دارم هیچ اینجا نیست جانا
ز دید تو همه یکّی است جانا
یکی دیدم ترا بیمثل و مانند
که یکتا مر ترا هر لحظه خوانند
یکی دیدم که بی همتائی اینجا
منزّه در همه یکتائی اینجا
یکی دیدم صفات ذات اول
که جان دانست اینجا راز مشکل
یکی دیدم صفات لامکانت
که کردستی ز خود عین العیانت
یکی دیدم که ازتو گشت ظاهر
همه در تو تو اندر جمله قادر
یکی دیدم که بیچونی و بی چه
در این معنی چه داری جملگی چه
تو سلطانی و جمله بندگانند
بجز تو هیچ اگر چه میندانند
ز یکتائی ترا بشناختستم
ز تو در تو تمامت باختستم
ز یکتائی ترا دیدم حقیقت
سپردم من ترا اینجا طریقت
ز یکی دیدمت اندر یکیام
ز تو قائم شده من بیشکیام
ز یکی دیدمت اینجا نمودت
درون خویشتن من بود بودت
ز یکی دیدمت اینجا نهانی
زدم دم بیشکی از تو معانی
مرا شد منکشف از اهل ذاتت
که بشنفتم بسی دید صفاتت
گمانم بود اوّل بی یقین من
بدم غافل ز راز اوّلین من
گمانم بُد یقین شد آخر کار
چو در جانم شدی اینجا پدیدار
گمانم بُد ولی تحقیق دیدم
ز بخت اینجا بکام دل رسیدم
گمانم رفت واصل کردیم کل
همه امّید حاصل کردیم کل
گمانم رفت اینجا در یقینم
تو هستی اوّلین و آخرینم
گمانم رفت ای جان خود نمودی
گره از کارم اینجا برگشودی
گمانم رفت دیدم رویت ای جان
گذرکردم کنون درکویت ای جان
درونِ خانهٔ تو تاختم من
نمود خویشتن در باختم من
زهی حسن تو نور روی خورشید
که در وی محو گشته سایه جاوید
زهی حسن تو نور جمله آفاق
فتاده لون او و خویشتن طاق
زهی حسن تو مغز جان عشّاق
نواها بر زده بر کلّ آفاق
زهی حسن تو داده ماه را نور
که در آفاق او دیدیم مشهور
زهی نور تجلّی در دل و جان
فکنده عاشقان بیجان بسا جان
زهی نورت یقینِ جان و دل شد
از آن این مشکلاتِ جمله حل شد
که نورت روشنست و چشم تاریک
فتاده در برت چون موی باریک
ز نورت پرتوی بر جانم افتاد
رموز جملگی اینجای بگشاد
ز نورت پرتوی در وادی جان
فتاد و یافت بس موسیّ عمران
ترا اندر تجلّی آشکاره
اگرچه کوه تن شد پاره پاره
ز نورت جز نمودی نیست جانا
چگویم چونکه سودی نیست جانا
بهر رازی که میگویم ترا من
برِ آفاق در اسرارِ روشن
همی ترسم که پنهانم کنی تو
در آخر عهد جانم بشکنی تو
نمودار الستم فاش گردان
مرا ای جان و دل ضایع مگردان
نمودار الستم آنچه گفتی
که خود گفتی وهم مر خود شنفتی
یقین دانم تو من چیزی ندانم
تو پیوستی و گفتی حق آنم
کمالت در دل و جان یافتستم
چو برق اندر رهت بشتافتستم
کمالت در خود ای جانم یقین شد
که دید اوّلین و آخرین شد
کمالت در دل و جانم پدید است
ولی صورت ز چشمم ناپدیداست
کمالت در دل و جانم عیانست
نموددیدت ازجمله نهانست
کمالت یافتم نقصان شدستم
صور یکبارگی پنهان شدستم
کمالت یافتم ای جوهر ذات
بتو پنهان شدم اینجا ز ذرّات
کمالت یافتم بیچون چرائی
از آن کاینجا چگونه در لقائی
کمالت یافتم من ناتوانم
که در دیدارتو کلّی نهانم
کمالت یافتم بی مثل و مانند
ز صورت هر کسی اینجا ندانند
کمالت در وصال جان نهانی
چگویم پیش از این اکنون تو دانی
کمال تو تو میدانی یقین بس
که هستی اوّلین و آخرین بس
کمال نقد میدانی که چونست
که ازمعنی و از صورت برونست
کمال تو تو میدانی که هستی
درون جان ودل کلّی نشستی
که داند وصف کرد اینجای در خود
که یکسانست اینجا نیک با بد
که داند وصفت ای جانها بتو شاد
که از تو شد جهان جانم آزاد
که داند تا چه چیزی وز کجائی
همی دانم که در عین لقائی
که داند وصفت اینجا کردن ای جان
که پیدائی حقیقت مانده پنهان
که داند راه بردن نیز سویت
همه سرگشته اندر خاک کویت
که داند شرح وصفت در بیان گفت
که بتواند بیان هر زبان گفت
که بتواند صفاتت وصف کردن
کجا جان سوی ذاتت راه بردن
ندانم هم تو دانی اوّل کار
در آخر کردهٔ خود را پدیدار
در آخر روی خود اینجا نمودی
نبودی فاش اکنون فاش بودی
در آخر ذات پاکت باز دیدم
ز نور ذات تو اینجا رسیدم
در آخر واصلم خواهی تو کردن
که بنهادستمت ای دوست گردن
قبولش کن که دیدستت نهانی
دم تو زد دمادم در معانی
قبولش کن مران از حضرت خود
ببخشش اندر اینجا قربت خود
قبولش کن که زار و ناتوانست
فتاده خوار و رسوای جهانست
قبولش کن که دیدار تو دید است
کنون در دید دیدت ناپدیدست
قبولش کن در آخر ای همه تو
که در آخر تو داری سر همه تو
حجاب آخر مرا بردار از پیش
که هستم جان و دل اینجایگه ریش
عطار نیشابوری : دفتر اول
مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق
شبی میگفت اکّافی همین راز
که یارب این حجاب آخر برانداز
مسوزان بیش از این مر دوستانت
بگو تا کی بود راز نهانت
چنین پیدا چنین پنهان چرائی
که با رندان دمادم آشنائی
همه خاصان کشیدستی بزنجیر
ندارند اندر اینجا هیچ تدبیر
همه حیران تو اینجا بماندند
بیک ره دست از ره برفشاندند
تو یار عامی و خاصان چنین خوار
کنی پیوسته میداری تو غمخوار
تمامت عاشقان در خون فکندی
میان پردهشان بیرون فکندی
ترا باشد مسلّم آنچه خواهی
بکن بر بندگان خود تو شاهی
بیک ره ماندهام اینجای بر در
اسیر و عاجز و مسکین و غمخور
نمود عشق خود اینجا تو بنمای
گره ازکار جمله هم تو بگشای
تو بگشا این گره از بود جمله
که هستی بیشکی معبود جمله
تو داری جان و دل هستی دل و جان
دمادم عاشقان خود مرنجان
رهی بنمودهٔ عشاق با خود
همان دارند طمع کآخر توشان زد
نگردانی و بخشی آخر کار
مر ایشان را بوصل خود بیکبار
بلای عشق تو اینجا کشیدند
برای آنکه دید تو بدیدند
در آخرشان لقای خویش بنمای
نمود خویشتان از پیش بنمای
همه واصل کن اینجاگه چو منصور
که تاگردند کل نور علی نور
حقیقت شان بیکره بود گردان
زیان جملگی شان سود گردان
بدست تست این سرّ نهانی
که راز جملگی اینجا تو دانی
گر آمرزی تمامت در قیامت
کف خاکست پیشت این تمامت
کف خاکست پیشت جمله جانها
مکن ضایع در اینجاگاه تنها
ببگذار ای کریم ناتوانبخش
بفضل خویش بر خلق جهان بخش
سوی جنّت رسان مر جمله را پاک
چه باشد نزد تو پاکان کف خاک
وصال خویش کن روزیّ جمله
ببین آخر جگر سوزیّ جمله
همه حیران و زار افتاده نزدیک
بتو اندر صراطی مانده باریک
در این زندان کن ایشان راتو آزاد
اسیرانند دهشان جملگی داد
در آخرشان بکن مقصود حاصل
همه از ذات خودگردان تو واصل
عطار نیشابوری : دفتر اول
در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید
یکی هاتف مر او را داد آواز
که اکّافی نکو گفتی ز آغاز
کریمیم و رحیم و بردباریم
کجا مر بندگان ضایع گذاریم
چو ما داریم حکم لایزالی
هر آنچه اندیشه میدارند حالی
بدانیم آن همه از پیش اینجا
که هستیم بیشکی دانا و بینا
نظر داریم ما در جان جمله
که مائیم این زمان پنهان جمله
نهان و آشکارا جمله مائیم
که دید خویش جمله مینمائیم
نظر داریم بر نیکیّ هر کس
که شاهی در دو عالم مر مرا بس
ز عدلم ظلم نبود گر بدانید
که میدانم که جمله ناتوانید
نکردم ظلم هرگز کی کنم من
چگونه عهد ایشان بشکنم من
همه اندر ازل چون ذرّه بودند
نه چون این دم بخودشان غرّه بودند
همی دانستم اسرار تمامت
نمود دادن و مرگ قیامت
همه احوالشان نزدم یقین است
که ذاتم اوّلین و آخرین است
در آندم کز الست خویش گفتم
عیان خویششان از پیش گفتم
نه صورت بُد نه جان جز جوهر من
که بُد در ذاتشان انوار روشن
الست و ربّکم گفتم همهشان
دُرِ اسرار من سفتم همهشان
نمودمشان لقای خود در آن دم
یقینشان مینمایم هم دمادم
همه قالو ابلی گفتند با ما
که امر ما بجا آرند اینجا
چو حکم ما همه از پیش رفته است
تمامت راز ما از پیش گفتست
هر آنکو امر من نارد بجایم
مر او را بیشکی ذاتم نمایم
در این قرآن سرش روزی کنم من
عیانش جمله پیروزی کنم من
در این قرآن سرش بخشم تمامت
رهانم من ولی از هول قیامت
سوی جنّت برم بنمایمش دید
که تا ما را یکی بیند ز توحید
نمود ذات خود او را نمایم
که من با جملگی مر آشنایم
ولی باید که رمزم کار دارند
نمود خویش در اسرار دارند
کسانی کاندر آن دم راز دیدند
همان دم اندر این دم باز دیدند
طلب کردند ما را اندر اینجا
یکی بینند معانی با مسمّا
هر آنکو طالب ما بُد در اوّل
نگردانیم ما او را معطّل
هر آنکو طالب ما بد مرا یافت
بوقتی کاندر این دیدار بشتافت
هر آنکو طالب ما گشت از جان
نمائیمش در آخر راز پنهان
هر آنکو طالب ما بود از اول
کنیمش مشکلات اینجایگه حل
هر آنکو طالب ما بود مادید
مرا هم ابتداو انتها دید
کنم واصل مر او را آخر کار
یکی گردانمش هم نقطه پرگار
کنم واصل مر او را ناگهانی
ببخشم این جهان و آن جهانی
کنم واصل من از دیدار خویشم
که من از جملگی اینجای بیشم
کنم واصل هم اینجاگه ولیکن
نباید بود آخر ازمن ایمن
که من دانم که راز جمله چونست
که دائم هم برون و هم درونست
کسانی را که دیدم راز ایشان
که بد باشد ز شان اینجا پریشان
کنم اینجا سزاشان من دهم پاک
بگردانم همه در خون و در خاک
ز ظالم داد مظلومان ستانم
که من با دوستداران دوستانم
قصاص جملگی اینجا برانم
که راز جملگی من نیک دانم
اگر اینجا بدیها کرده باشند
بمانده دائم اندر پرده باشند
عقوبتشان کنم در دوزخ ستان
که تا گویند دم دم آخ ایشان
ببخشم عاقبت او را بتحقیق
دهم او را هدایت من ز توفیق
سوی جنّت برم او را بتحقیق
ببختش در رسانم من بتحقیق
سوی جنّت برم او را بصد ناز
بتختش برنشانم من باعزاز
کسی کو بد کند مانندهٔ خون
کنم خوارش در آخر بی چه و چون
نمود او را کُشم من چند بارش
دراندازم نهان در سوی دارش
بسوزانم ورا اینجا بزاری
نمایم مرد را بسیار خواری
دگر خواهم ببخشم آخر کار
چنین رفته است حکم ما بیکبار
ولی احوال دزدان اینچنین است
مرا راز همه عین الیقین است
بدی را هم بدیشان آورم پیش
ز نیکی نیکی آرم دیدن پیش
کنم روزی کسی کو نیک باشد
که قول من دروغ اینجا نباشد
همه در نّص قرآن بازگفتم
یقین من جملگی در راز گفتم
نمود جمله در قرآن نمودم
که تا دانی که من غافل نبودم
زهر کس راز جمله دیدهام من
ولیکن انبیا بگزیدهام من
کسی کو بر ره ایشان رود پاک
نماند در حجاب صورت خاک
سلوک انبیا اینجا کند او
همه عهد الستم نشکند او
بجای از دیر آن رازی که گفتم
نه آخر گوید اینجا نه شنفتم
بهانه نیست ما را آخرالامر
مرا باید بجا آوردنت امر
چنین است این نمود راز اینجا
حقیقت باز گفتم راز اینجا
هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّ
کنم با او بدی و من کنم رد
مر او را شیخ دین اکّافی ما
توئی خود بیشکی کل صافی ما
نمود ما تو دیدستی حقیقت
سپردی نزد ما راه شریعت
توئی محبوب ما در سرّ معراج
که بر فرقت نهادستیم ما تاج
توئی محبوب ما در وصل اول
که خود را مینکردستی معطّل
براه شرع احمد داد دادی
از آن بر فرق تاجی بر نهادی
منت اندر ازل بخشیدهام من
در اینجا خرقهات پوشیدهام من
منت اندر ازل دلدار بودم
ترا هر جایگه من یار بودم
منت دادم در اینجا کامرانی
حقیقت سرّ اسرار معانی
منت اندر ازل کردم نمودار
ببخشیدم ترا معنیّ اسرار
نمود ما بجا آوردهٔ تو
نه همچون دیگران در پردهٔ تو
کنونت پرده اینجابرگرفتم
نه همچون دیگرانت بر گرفتم
ترا بنمودهام اینجا نهانی
نمود خویشتن تا باز دانی
که مائیم اندر اینجا دید دیدت
بهر مجلس یقین گفت و شنیدت
همه اسرار کاینجا گفتهٔ تو
ز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو
حقیقت در دل و جانت منم من
که بنمودم ترا اسرار روشن
ره شرع محمّد چون سپردی
حقیقت گوی از میدان تو بردی
تو بردی گوی از میدان معنی
که داری سرّ شرع و راز تقوی
تو بردی گوی وحدت نزد عشاق
توئی مشهور اندر کلّ آفاق
تو راز ما نهان کردی و گفتی
حقیقت جملگی با ما نگفتی
تو داری ملک و معنی اندر اینجا
توئی امروز اندر عشق یکتا
هر آنکو ما نظر داریم بروی
دهیم از خمّ وحدت مر ورا می
کنیمش مست همچون تو نهانی
که تا او دم زند اندر معانی
دم معنی ترا بخشیدم از خَود
که تا بنمودی اینجانیک با بَد
همه در راه ما بنمودهٔ راه
همه از سرّ ما گردی تو آگاه
همه با ما تو داری آشنائی
ز تاریکی بدادی روشنائی
دمی دادم در اینجا داد معنی
از آن گشتی بکل آزاد معنی
تمامت مر ترا از جان مریدند
که همچون تو دگر عالم ندیدند
نباشد چون تو دیگر در خراسان
که دشوار تمامت کردی آسان
نباشد چون تو دیگر پاک یاری
که بیند چون تو دیگر شاه یاری
نباشد چون تو دیگر صاحبِ درد
که افتادی میان عالمان فرد
نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصل
که داری در نمود ما یقین وصل
نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّام
که بردی گوی معنی نیز و هم نام
نباشد چون تو دیگر صاحب درد
که بردی گوی معنی تو در این درد
براه شرع و تقوی پاکبازی
که اندر دید ما صاحب نیازی
براه شرع و تقوی بردهٔ گوی
یقین از عالمان اندر سخن گوی
منت دادم منت گفتم کلامم
در این اسرار بشنو تو پیامم
پیامم بشنو و کل یاد میدار
ابا خود باش و ما را یاد میدار
پیامم بشنو ای اکّافی دین
توئی مانند آدم صافی دین
توئی صافی ز تقوی و بمعنی
گذشته از سر مُردار دنیی
توئی صافی ز ظاهر هم ز باطن
که کردستی هزیمت از شرّ جن
توئی صافی درون و هم برونی
نه همچون دیگران اینجا زبونی
توئی اسراردانِ ما ز قرآن
که مثلت نیست اندر نّص و برهان
توئی اسراردان ما و مائی
که این دم در عیان ما لقائی
کسی که همچو تودادیمش اینجا
نمود علم و حکمت گشت دانا
در آن سر جملگی را خواستگاریم
در آخر جملهشان حاجت برآیم
در آن ساعت که ما دانیم اینجا
رهائی جمله را دانیم اینجا
بدادن هر کسی بر قدر وسعت
نباشد هر کسی در عین قربت
کسانی کاندر اوّل ذات ما را
ولیکن هست این معنی لقا را
طلب کردن ز قومی دیدن ما
که تا گردند اینجاگاه یکتا
نمودم دید خود دیدار ایشان
که من دانستهام اسرار ایشان
ز من من را طلب کردند تحقیق
بدادم جملگی را عزّ و توفیق
بما دیدند اینجا دیدن ما
که ما بودیم و ما باشیم یکتا
نهان ما عیان آمد از ایشان
که ایشان گه بدند اینجا پریشان
ابا ما خوش بدند و بر بلائی
حقیقت نوش کرده هر جفائی
ره درد است راهِ ما نیازی
نداند این بیان هر کس ببازی
ره درد است راه ما کسی را
که بتواند بریدن بی سر و پا
مرا با صاحبانِ درد راز است
گهی راهم نشیب و گه فراز است
کسی کو راهِ ما دیدست اینجا
نه بر تقلید بشنیدست اینجا
کنم آگاه هر کس را که خواهم
برانم آنچه آنجا مینخواهم
کنم آگاه از خود مرد مؤمن
که من دانم حقیقت مرد مؤمن
نه درد مؤمنان آگاه هستم
که من دیدارم و کل شاه هستم
در اینجا هر که باشد صاحب درد
کنم در ذات خود او را یقین فرد
در اینجا هر که باشد صاحب اسرار
کنم او را نمود خود نمودار
در اینجا هر که باشد در بلایم
نمایم عاقبت او را بلایم
در اینجا هر که باشد مر خوشی او
نمایم دمبدم مر ناخوشی او
در اینجا هر که ما را باز بیند
ز من هم عزّت و اعزاز بیند
در اینجا هر که رازم گوش دارد
مثال انبیاء کل هوش دارد
من او را صاحب قربت کنم باز
نمایم مر ورا انجام و آغاز
لقا بنمایم اینجاگه بدو من
مثال آفتاب از چرخ روشن
لقا بنمایم و دیدار بیند
مرا در جزو و کل اسرار بیند
مر او را جاودانی نور بخشم
ز دید خویشتن منشور بخشم
دهم او را بهشت جاودانی
که تا بیند لقایم جاودانی
کنون ای خواجهٔ اکّافی ما
یقین بشناس و کل بنگر تو ما را
مبین جز من که جز من هر چه بینی
یقین میدان که نی صاحب یقینی
چو بر منبر روی منگر به جز من
که میگویم ترا اسرار روشن
منم حاضر ترا از شیب و بالا
نمودم لاالهم دان تووالا
منم حاضر منم ناظر بسویت
منم در حالت در های و هویت
منم اینجا ترا جویان ز اسرار
همی گویم دمادم سرّ اسرار
درون جانت اینجاهم برونم
حقیقت من تراکل رهنمونم
بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیر
که یکسانست پیشم کعبه و دیر
چنین بُد با تو ما را عشقبازی
مدان زنهار ما را عشقبازی
چنین بُد با تو ما را دوستداری
که دانستم که ما را دوستداری
چنین بُد با تو ما را راز پنهان
که برگوئی تو ما را راز پنهان
چنین بُد با تو ما را خوش فتاده
ببین این رازها چه خوش فتاده
چنین بُد با تو ما را راز اوّل
که گفتم اندر اینجا راز اوّل
چنین بُد با تو ما را راز تحقیق
که بخشیدیمت اینجا راز توفیق
بگو با اهل مجلس هر زمانی
از این معنی حقیقت راستانی
بگو با اهل مجلس راز ما را
نمای اینجایگه سرباز ما را
بگو با اهل مجلس جمله مائیم
که خود را این چنین ما مینمائیم
درون جانشان آگاه هستیم
که ما در جانتان سرّ الستیم
بجای آرید اکنون امر ما را
که تا شادان شوید امروز و فردا
بجا آرید آنچه اینجا بگفتم
که ما گفتیم و هم خود من شنفتم
درون جملگی دانیم سرّتان
که بر رفعت برافرازیم سَرتان
کنون در امر ما پائی بدارید
نمود امر ما را پایدارید
که در آخر شما را من رهائی
دهم از دوزخ و عین جدائی
دهمتان جنّت و حور و قصورم
بهشت جاودان ودید حورم
دهمتان جاودانی دیدن خَود
کنمتان فارغ از هر نیک و هر بد
بجا آرید ما را عین طاعت
در اینجاگه بقدر استطاعت
بجا آرید فرمان اندر اینجا
که از بهر شما کردیم پیدا
ببینید این زمان اینجای ماوا
که تا هر جمله را آریم پیدا
ز بهر خود شما را آفریدیم
ز جمله آفرینش برگزیدیم
ز بهر خود شما را عزّت و ناز
ببخشیدم حقیقت من دهم باز
مکافاتی که اینجا جمله کردند
اگر کردند نیکی گوی بردند
کسی کاسایشی اینجا رسانید
تن خود از عذاب ما رهانید
کسی کاینجا نکوئی کرد از آغاز
عوض او رادهم اینجا لقا باز
همه نیکی کنید و نیک بینید
بصدر جنّتم نیکو نشینید
همه نیکی کنید امروز اینجا
که تا باشید کل پیروز فردا
همه نیکی کنید و وز بدی دور
شوند اینجایگه کردن پر از نور
حقیقت هر که ما را دید بشناخت
بجز نیکی نکرد و نیک پرداخت
سرای آخرت بردار و خوش باش
تو تخم نیکنامی در جهان پاش
تو تخم نیکنامی در بر افشان
که میداند خدا اینجا یقین دان
رموزی بود این معنی حقیقت
که گفت اینجای آن پیر طریقت
ز وحدت این معانی گفت اینجا
دُرِ اسرار کلّی سفت اینجا
ز وحدت کرد مر اینجا نمودار
نداند این بیان جز صاحب اسرار
ز وحدت کرد اینجاگه بیانی
حقیقت مؤمنان را شد نشانی
هر آنکو رازدار کردگار است
در اینجا دائما او بردبار است
هر آنکو کرد نیکی دید شاهی
در اینجاگاه از فرّ الهی
بجز نیکی مکن با خلق زنهار
که نیکی بینی از دیدار جبّار
بجز نیکی مکن تا نیکیت پیش
درآید این معانیها بیندیش
رموز شرع را خوش یاد میدار
بیان عاشقان از یاد مگذار
کسی کو برد رنجی برد گنجی
نیابی گنج تو نابرده رنجی
تمامت اهل ما چو رنج دیدند
حقیقت اندر آخر گنج دیدند
تمامت اهل دل خواری کشیدند
که در آخر بکام دل رسیدند
تمامت اهل دل در آخر کار
بدیدند اندر اینجا روی دلدار
تمامت اهل دل گشتند واصل
ز عین شرعشان مقصود حاصل
شد اینجا در حقیقت حق بدیدند
یقین هم ناپدید و هم پدیدند
یقین سر چو دید اینجای منصور
از آن زد دم اناالحق دم که مشهور
شد اندر آفرینش دمدمه او
از آن افکند اینجا زمزمه او
دم مردان مزن چون سرندانی
وگرنه در میان حیران بمانی
دم مردان مزن اینجا تو زنهار
که تا آید نمود کل پدیدار
دم مردان مزن تادم بیابی
چراچندین دمادم میشتابی
دم مردان در آن دم زن که ناگاه
نماید رویت اینجا بی حجب شاه
دم مردان در آندم زن حقیقت
که میبسپرده باشی تو شریعت
دم مردان درآندم زن که بیخویش
حجاب جملگی برداری از پیش
دم مردان در آندم زن نهانی
که نی صورت بماند نی معانی
دم مردان در آندم زن که اینجا
نمودت سر بسر گردد هویدا
دم مردان در آن دم زن یقین تو
که بینی اوّلین و آخرین تو
دم مردان در آندم زن ز اعیان
که بنماید جمالت جان جانان
چو بنماید جمالت ناگهان یار
وجودت سر بسر بین ناپدیدار
چو بنماید جمالت ناگهان دوست
حقیقت مغز گردد جملگی پوست
چو بنماید جمالت یار اینجا
نبینی بیشکی اغیار اینجا
چو بنماید جمالت ذات گردی
ز بود خویشتن آزاد گردی
چو بنماید جمالت سرّ عشاق
ببینی و تو باشی در جهان طاق
چو بنماید جمالت شاد گردی
ز بود خویشتن آزاد گردی
جمال یار پنهانی نماید
ترا از بود خود کلّی رباید
جمال یار پنهان نیست پیداست
ولیکن چون ببیند دل که شیداست
ندارد این بیان تا باز بیند
نمود خویش آنگه راز بیند
دلم حیران شد از اسرار گفتن
از آن کاینجا ز دید یار گفتن
بسی گفتست و شیدا شد در آخر
اناالحق میزند رسوا شد آخر
همه مردان راهش منع کردند
همه ذرّات با او در نبردند
که این اسرار کردی آشکاره
به یک ساعت کنندت پاره پاره
نمیترسد زمانی کوست شیدا
ولیکن دمبدم در دید آن را
بهوش آمد مصفّا گردد از نار
نمیبیند یقین جز دیدن یار
بهوش آمد نمود جان به بیند
بجز جان هیچ و جز جانان نبیند
ولیکن جان مر او را پایدار است
که دل در پایداری پایدار است
دل و جان هر دو دیدار خدایند
نه پنداری ز یکدیگر جدایند
دل و جان هر دو دیدارند اینجا
ولیکن ناپدیدارند اینجا
یقین بشناس کاینجا دوست پیداست
حقیقت مغز جان در پوست پیداست
یقین بشناس اینجا خویشتن تو
نمود روی اندر جان و تن تو
مبین جز او که او بنمود رویت
درونِ جانِ تو در گفتگویت
همه گفت تو او باشد چو بینی
ولیکن او عیان اینجا نبینی
همه دیدار او اینجاست بنگر
درون جان و دل یکتاست بنگر
فروغش کاینات اینجای دارد
ولیکن کس خبر اینجا ندارد
تمامت دیدهها در دیده دارد
که بینائی یقین در دیده دارد
کسی داند که او اینجا چگونست
که بیرونش یکی با اندرونست
کسی داند که جانان دیده باشد
که سر تا پای خود او دیده باشد
اگر دیده شوی این دیده باشی
وگرنه کی تو صاحب دیده باشی
تو صاحب دیده شو در دیده بنگر
جمال جاودان در دیده بنگر
تو صاحب دیده شو در دیدن یار
درون دیده او را بین و بگمار
اگر صاحبدلی اینجانظر باز
نظر تا روی او بینی نظر باز
اگر صاحبدلی جز او مبین تو
درون دیده در عین الیقین تو
اگر صاحبدلی دل را نگهدار
که تا یابی در اینجا زود دلدار
چو دلدارت نظر دارد نظر کن
دلت ازدیدن رویش خبر کن
خبر کن دل که دلدارست آنجا
درون جان شده تحقیق یکتا
خبر کن دل که جان درتو پدیدست
ولیکن جان ابر گفت و شنیدست
خبر کن دل حقیقت جان شود دل
یقین بیند عیان جانها شود دل
دلت جانست و جان یکتا و دل دوست
یقین پیدا و پنهان جمله خود اوست
دلت جانست و جان دل گشت آنجا
چرا داری تو خود سرگشته اینجا
دلت جانست و جان دل گشت ناگاه
اگر یابی تو اینجا دیدن شاه
دلت جانست و جان و دل یکی بین
رخ جانان در این دو بیشکی بین
دلت جانست و جان و دل صفاتند
حقیقت هر دو اینجانور ذاتند
دلت جانست و جان ودل نمودار
یکی در ذات داند صاحب اسرار
که چون جان دل شود جانان بگیرد
نمود هر دوشان آسان بگیرد
محمد(ص) چون دل و جان را یکی دید
خدا را در دل و جان بیشکی دید
دل و جانش یکی شد در حقیقت
ورا شد فاش در عین طبیعت
دل و جانش یکی بُد در دو عالم
از آن میگفت او سرّ دمادم
دل و جانش یکی گشت و خدا دید
از آن او ابتداو انتها دید
دل و جانش یکی شد تا حقیقت
ورا شد فاش در عین شریعت
دل و جانش نمود کن فکان بود
حقیقت او یقین خود جان جان بود
دل و جانش نمود کائناتست
یقین میدان که او دیدار ذاتست
دل و جانش چو در یکی لقا یافت
از آن اینجایگه عین بقا یافت
دل و جانش چو در یکی قدم زد
ورای چرخ اعظم او قدم زد
دل و جانش چو در یکی بیان کرد
درونِ جانِ من شرح و بیان کرد
دل و جانش چو در حق گشت واصل
همه مقصود ما را کرد حاصل
دل و جانش همه دلدار دارد
کسی داند که دل بیدار دارد
دل و جانش نمودِ عاشقانست
مرا از جان و دل شرح و بیانست
دل و جانش چودید اینجا یقین باز
حقیقت یافت اینجا اولین باز
دل و جانش همه اسرار برگفت
همه از دیدن دلدار برگفت
دل و جانش را تحقیق بنمود
بیک دم جان من اینجای بربود
دل و جانش یقین منصور بشناخت
دل و جان نزد او یکباره درباخت
دل و جانش چو دید اینجا یقین حق
زد از دیدار جانان او اناالحق
دل و جانش نمود او نمودار
از آن شد ناگهی منصور بردار
دل و جانش هر آنکو میشناسد
دو عالم خصم باشد کی هراسد
دل و جانش یقین عطّار دارد
از اینسان نافهٔ اسرار دارد
دل و جانم فدای خاک پایش
که در جان و دلم زینجا صفایش
بجان بنمود اینجاگه نهانی
کز او دارم همه راز معانی
دلم جان گشت و جان ودل حقیقت
چو دیدم مرورا راز شریعت
دلم جان گشت جان دل در لقایش
چو دیدم ناگهی دید بقایش
دلم جان گشت جان دل در بر او
ایا سالک کنون ره بر سوی او
درون جمله جانها مصطفی بود
که او اینجایگه عین لقا بود
ندانست این بیان جز مرد صدّیق
نداند این رموز اینجا چو زندیق
کسی باید که او اینجا بداند
که جان و دل بروی او فشاند
کسی باید که او را بیند اینجا
که باشد از نمود عشق اینجا
کسی باید که صافی ذات باشد
نمود جملهٔ ذرّات باشد
کسی باید که در یکی نمودش
ببیند مر ورا اینجا سجودش
کنون چون آدم ار این سر بدانی
شود فاشت همه سرّ معانی
معانی مصطفی دان ای برادر
ز شرع مصطفی امروز بر خور
که شرع مصطفی دیدت نماید
یقین اینجایگه رازت نماید
محمد واصل هر دو جهانست
بصورت برتر از کون و مکانست
محمد(ص) واصل آید اندر اینجا
مر او را حاصل آمد اندر اینجا
حقیقت جان جان بشناخت تحقیق
که او را بود این اسرار توفیق
مر او را داده بُد یزدان بیچون
در اوّل تا بآخر بی چه و چون
جمالش بود مکتوبات جمله
از آن بُد سرّ مصنوعات جمله
چو مکتوبات عین او را عیان شد
در اینجاگاه او جان جهان شد
جهان جمله جانها بود احمد
که پیدا کرد اینجا نیک از بد
جهان جمله جانها بُد یقین او
که بیشک بود در عین الیقین او
از او شو واصل و تحقیق او یاب
همی گویم یقین توفیق او یاب
از او شو واصل ای سالک در اعیان
که او دارد حقیقت سرّ جانان
ندانم چون محمد(ص) صاحب راز
که او دیدم حقیقت عین اعزاز
ندانم چون محمد(ص) پیشوائی
کز او دیدم یقین عین لقائی
ندانم چون محمد واصلی من
کز او دیدم حقیقت حاصلی من
ندانم چون محمد دید اللّه
نمود من رآنی کرد آن شاه
ندانم چون محمد دید جانان
که در جانست چون خورشید تابان
درون جان برونم اوست اینجا
که بیشک جان جانان اوست اینجا
مرا بنمود رخ در خواب و بیدار
شدم دیدم وجودم ناپدیدار
همه اوبود چون دیدم یقین او
حقیقت اوّلین و آخرین او
همه او بود او گفتست اسرار
نداند این بیان جز مرد دیندار
محمد(ص) دید در خود حق نهانی
از آن او دید او صاحب قرانی
محمد(ص) دید راز قل هو الله
بطونش با ظهور اندر هو اللّه
یکی شد مینگفت اینجای بر کس
بوقتی این بیان برگفت خود بس
حقیقت دم زد و گفت از معانی
بریاران حقیقت من رآنی
چو حق بود او بصورت هم بمعنی
ببرد این گوی در دنیا و عقبی
یقین بشناس اگر صاحب یقینی
سزد گر جز محمّد کس نبینی
مبین جز مصطفی گر مرد راهی
از او یابی حقیقت پادشاهی
مبین جز مصطفی ای دل در اینجا
کز او شد این یقین حاصل در اینجا
مبین جز مصطفی چیزی تو ای جان
که دیدست او در اینجاگاه جانان
مبین جز مصطفی در هر دو عالم
کز اودیدی حقایقها دمادم
مبین جز مصطفی اکنون خبردار
که او باشد ترا معنی خبردار
مبین جز مصطفی گر راز دانی
که بیشک او کند عین العیانی
من از وی واصلم اینجا یقین است
که او در هر دو عالم پیش بین است
یقین دل چو از وی گشت حاصل
مرا اینجایگه او کرد واصل
بجز احمد مدان ای سالکِ جان
که برگوید ترا اسرار پنهان
تو ای عطّار دیدی روی احمد
از آن گشتی تو منصور و مؤیّد
دم کل زن در اینجاگاه از او
که داری در میان جان تو مینو
دم کل زن حقیقت باز دیدی
ز احمد تو بکام دل رسیدی
ز یکی مگذر اینجا ویکی باش
حقیت راز جانان بیشکی باش
چنین معنی که اینجا یافتی تو
عجب اسرار کل دریافتی تو
نداری صورتی لیکن معانی
همی گوید دمادم در نهانی
دم منصور اینجا زد دمِ تو
یقین دیگر است اینجا غم تو
دو عالم در تو حیرانست اینجا
که کردستی نمود حق هویدا
دو عالم در تو حیران و ملایک
همی گویند در معنی ملایک
دو عالم در تو حیران و نظاره
تو کردستی ز جمله مر کناره
بجز جانان نمیبینی یقین تو
از آنی اندر اینجا پیش بین تو
چنانی پیش بین در آخر کار
که پرده برفکندسی بیکبار
چنانی پیش بین در دید مردان
تو کردی فاش مر توحید جانان
چنانی پیش بین در اصل مانده
که حیرانی عجب دروصل مانده
چنانی پیش بین و دم زده تو
که کام عشق هستی بستده تو
چنانی پیش بین و راز دیده
که دلداری در اینجا باز دیده
چنانی پیش بین اندر یکی تو
که حق میبینی اینجا بیشکی تو
چنانی پیش بین و حق عیانت
که در یکی است این جمله بیانت
چنان واصل شوی اینجا یقین باز
که دیدی رازهای ما یقین باز
چنان واصل شوی در حق بیکبار
که یکسانست پیشت نقش پرگار
چنان واصل شدی مانند منصور
که در آفاق خواهی گشت مشهور
تو مشهوری و آگاهی بعالم
که اینجا میزنی دم در یکی دم
از آن دم یافتی سرّ اناالحق
نه باطل میزنی این دم ابر حق
زنی زیرا که بیچونی یقین یار
یکی میبینی اینجا جمله اغیار
ندیدی غیر جمله دیدهٔ تست
که میدانی که بیشک دیدهٔ تست
ندیدی غیر جمله یار دیدی
حقیقت در وصال کل رسیدی
ندیدی غیر حق دیدی بر خویش
محمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش
ندیدی غیر دید مصطفی تو
از آنی در میانه با صفا تو
وصال جاودانی یافتی تو
که سوی مصطفی بشتافتی تو
وصال از اوست هر کس کاین نداند
یقین میدان که جز حق بین نداند
زهی سرور، زهی مهتر، زهی جان
توئی بیشک مرا هم جان و جانان
مرا بنمودهٔ اسرار تحقیق
ز تو دریافتم دلدار تحقیق
اگرچه کس نمیداند که چونم
تو میدانی که هستی رهنمونم
کسی کو رهنمونش می تو هستی
بلندی یابد او از سوی پستی
دوائی دردهای جان عشاق
توئی بیشک رسول اللّه در آفاق
دوای درد من کردی حقیقت
نمیگردم زمانی از شریعت
ره شرع تو بسپردم یقین من
که تا کردی در اینجا پیش بین من
کسی کز شرع پاکت روی برتافت
نمود عشق تو اینجا کجا یافت
ره شرعت وصال جاودانیست
خوشا آنکس که اندر شرع تو زیست
ره شرع تو آن عاشق که بسپرد
حقیقت در دو عالم گوی او برد
ره شرع تو آنکو دیده باشد
یقین دانم که صاحب دیده باشد
ره شرع تودیده انبیااند
حقیقت این سپرده اولیااند
بجزشرع تو در جانم نگنجید
که اندر او جمال جاودان دید
ز شرعت گشتم اینجاگاه واصل
همه مقصودهایم گشت حاصل
ز شرعت این زمانم یافته راز
شدستم در یکی انجام و آغاز
ز شرعت رخ نگردانم یکی دم
که به زین من ندیدم در دو عالم
ز شرعت همچو دریا گشت جانم
دمادم جوهر و در میفشانم
ز شرعت سالکان جان میفشانند
حکیمان نیز هم حیران بمانند
توئی اینجا حکیم درد عشاق
توئی اندر میان انبیا طاق
توئی دیده دمادم روی جانان
فکنده دمدمه در کوی جانان
توئی بیشک جمال یار دیده
ز عزت سوی ذات کل رسیده
مهین جملهٔ اینجا یقین تو
که دیدستی خدا عین الیقین تو
مهین انبیاء و اولیائی
نمیدانم دگر کلّی خدائی
دلادرمدح او جان میفشانی
کز او داری همه راز معانی
اگر تو مدح او گوئی همه عمر
کجا در راه او پوئی همه عمر
اگر صد سال مدحش گفته باشی
ز صد جوهر یکی ناسُفته باشی
چگوئی مدح او مدحش خدا گفت
که نام اوست با نام خدا جُفت
علیه افضل الصلوات میگوی
وجود او حقیقت ذات میگوی
ترا این بس بود در هر دوعالم
که میگوئی حقیقت این دمادم
ز توحیدش نظر کن این زمان باز
که دیدستی جمال جاودان باز
سوی حضرت شدی بیشک تو ساکن
ز هر تشویشها گشتی تو ایمن
ترا چون حق نمود اینجا رخ خود
دمادم دادت اینجا پاسخ خود
کنون شو شاد در اسرار معنی
که هستی مرد برخوردار معنی
جهانِ جان تو داری این زمان کل
یقین هستی بمعنی جان جان کل
ترا بنمود اینجا ذات خود او
بکرده فارغت ازنیک و بد او
دم این سر تو داری کس ندارد
یقین جانان تو داری کس ندارد
همه دارند بقدر خویش جانان
ولی این راز افتادست پنهان
میانِ اهلِ دل چون فاش گشتی
یقینِ نقش وهم نقّاش گشتی
از این مستی که داری در دل و جان
ز بهر راز هستی گوهر افشان
زهی گوهرفشانی که تو داری
زهی راز معانی که تو داری
از اینسان کس ندارد هیچ اسرار
که داری این زمان زین شیوه گفتار
همه ذرّات از گفتارت ای جان
یقین هستند اندر هست پنهان
چه گویم ای دل رفته ز پیشم
که این دم من ندارم هیچ پیشم
دلا آخر کجائی باز پس آی
وگر آمد گره زین عشق بگشا
دمادم عقل پیر اینجا بتدبیر
مرا آنجاکشد بیشک بزنجیر
جهانم میکند اینجای دربند
که ماندستم ز دستش سخت دربند
چنانم خوار میگرداند اینجا
که خواهد کردنم یکباره شیدا
گهی اندر گمان گاهی یقین است
گهی افتاده گاهی پیش بین است
گهی اندر خراباتست ساکن
گهی اندر مناجاتست ایمن
گهی اندر نمود زهد افتد
گهی یکبارگی پرده برافتد
دمادم مینماید هر صفت او
گهی در کفر و گه درمعرفت او
گهی در دین و گه کفر است کارش
چنین افتاد اینجا کار و بارش
ز دست دل شدم افگار اینجا
فروماندم شدم یکبار اینجا
یقین از جان جان دارم حقیقت
که سودا میدهد هر دم طبیعت
خور و خفت میکنم در سوی صورت
پدیداریم بیشک در کدورت
چو دیگر باز میگردم سوی جان
حقیقت روی بنمایند جانان
از این پس سوی صورت مینیایم
که رنج خود ز صورت مینمایم
از این صورت به جز سودا ندیدم
حقیقت جز دل غوغاندیدم
از این صورت چنان خوار و اسیرم
که جانانست بیشک دستگیرم
از این صورت بلا دیدم دمادم
نگشتم زو زمانی شاد و خرّم
از این صورت ندیدم هیچ راحت
بجز رنج وبلا و حزن و محنت
از این صورت همه مردان عالم
بلا دیدند اینجاگه دمادم
از این صورت نه اوّل آدم اینجا
بلا و رنج دید او دم دم اینجا
بجز معنی ندارم راحت خویش
که معنی مینماید قربتم بیش
بجز معنی نخواهم اندر اینجا
که معنی کرد جان جانم اینجا
چو معنی متّصل با ذات افتاد
رموز عشق اینجاگاه بگشاد
چو معنی پیشوای عاشقانست
حقیقت درگشای سالکانست
یقین از دید معنی میتوان یافت
که بی معنی نشاید جان جان یافت
یقین معنی است اسرار دل و جان
که از صورت شدست اینجای پنهان
چو معنی همچو جانان بی نشانست
ولی صورت در اینجا با نشانست
ز معنی و ز صورت بازگفتند
بسی تقلید با هم باز گفتند
کسانی کاندر این صورت بمانند
نمود عشق و معنی کی بدانند
نمود عشق و معنی بی نشانی است
بَرِ عشاق این راز نهانی است
نمود عشق صورت سالکانند
که ایشان راز نیکِ هر دو دانند
نمود عشق صورت یافت منصور
ز صورت گشت او یکبارگی دور
بمعنی زد اناالحق اندر اینجا
ولی صورت شدش اینجا بمعنی
تنش جان کرد و جان در تن نهانی
بگفت آنگاه او راز نهانی
تنش جان کرد و جان در تن بقا شد
به یک ره صورت اندر جان فنا شد
تنش جان کرد اندر دیده دلدار
به یک ره هر دو گشته ناپدیدار
تن و جان هردو محو یار گشتند
حقیقت درنهان دلدار گشتند
تن و جان هردو روی دوست دیدند
تن و جان روی جانان بازدیدند
تن و جان هر دو یکی گشت در ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات
مر ایشانرا یکی دیدار بنمود
نمود هر دوشان کل ذات بنمود
شدند ایشان بیک ره جوهر کل
برستند از جفای و رنج وز ذلّ
دم دلدار چون یکی عیان شد
تن و جان بیشکی در حق نهان شد
نهان شد جان و تن اندر برِ یار
نمود عشق جانان شد پدیدار
نهان شد جان و تن جان با عیانست
ولی این راز هر کس میندانست
چو منصور آنچنان شد در حقیقت
برفتش ازمیان دید شریعت
طبیعت محو شد آنجا بیکبار
نمود عشق جانان شد پدیدار
نبُد منصور حق دیدار بنمود
درون و هم برون اسرار بنمود
اناالحق زد همی جمله شنودند
کسانی کاندر این واقف نبودند
مر او رامنع کردند از شریعت
نمیدیدند اسرار حقیقت
چنان مغرور بودند اندر اینجا
که او رادر جنون دیدند و سودا
مر او را میندانستند تحقیق
که حق میگفت اناالحق بهر توفیق
که ایشان را کند واقف ز اسرار
چنان بودند در صورت گرفتار
نمیدیدند راز حق درونش
همی گفتند کافتادش جنونش
جنونست آنچه او میگوید از خود
نه نیکست این بیان و هست این بد
جنونست اندر اینجا در دماغش
درون دل فرو مانده چراغش
جنونست اوفتاده در سر او
بَد است این حال و اکنون نیست نیکو
بیانش سخت بد افتاد اینجا
مر او را هست بیشک رنج وسودا
دماغش او خلل کرد است از جهل
شد اکنون او در اینجا خوار و نااهل
نگوید هیچکس او کو چنین گفت
یقین دانیم کو نِی از یقین گفت
چنین علمی که او را بود اینجا
جنونش ناگهی بر بود زینجا
جنونش ناگهی از ره بیفکند
بسر او رادرون چه بیفکند
جنونش در دل و جان زور کردست
دو چشم ظاهرش راکور کردست
جنونش بیخبر کردست در خویش
شده دیوانه و لایعقل از خویش
بباید ره گرفتن تا دوائی
کنیم او را که باز آید صفائی
دل او را از این سودای علّت
که افتادست اندر رنج و محنت
از این سودا مر او را وارهانیم
که ما احوال این شه نیک دانیم
همی گفتند از این شیوه سخنها
همی دانست منصور آن بیانها
حقیقت بایزید او را چو بشناخت
حجاب از پیش روی خود برانداخت
جمال بی نشان را یافت منصور
که سر تا پای او پاره شده نور
چنانش عاشق و سرمست کل یافت
نظر میکرد و او را هستِ کل یافت
حقیقت دید او را فرّ اللّه
که پیدا گشته بود آنجای آن شاه
حقیقت یافت با او آشنائی
که دیدش بیشکی سرّ خدائی
حقیقت چون نظر میکرد او دید
نمیزد دم ز سبحانی و توحید
حقیقت دید او را لامکانی
که دم میزد در آن راز نهانی
حقیقت دید او را آشنا یافت
عیانش دید دید مصطفی یافت
حقیقت یافت او را صاحب اسرار
بخود میگفت ما را هست دلدار
یقین دلدار این دیدست در خویش
حجاب اینجایگه برداشت از پیش
یقین خویش آنجا مینماید
دل و جان عزیزان میرُباید
یقین او واصل است و آمده کل
که بیرون مان کند از رنج وز ذلّ
یقین اوواصل است اندر نهانی
حقیقت حق او اندر نهانی
اناالحق میزند اندر دل او
گشادست اندر اینجا مشکل او
اناالحق میزند در جان او حق
مر این باشد حقیقت راز مطلق
از او اصل شوم اینجا مگر من
از او یابم در اینجاگه خبر من
از او واصل شوم بیشک من اینجا
که برگوید مرا سر روشن اینجا
از او واصل شوی کین راز جانست
خداوند زمین و آسمانست
درون جان او گویا شده یار
ولیکن ازتمامت ناپدیدار
درون جان او میگوید این سر
ببینم مر ورا صورت بظاهر
بطون اوست جانان رخ نموده
بیک ره صورت او در ربوده
اناالحق گوی صورت در میان نیست
که این گفتار او جز جان جان نیست
حقیقت جان جانانست این مرد
درونش در اناالحق هست او فرد
حقیقت جان جان گوید درونش
که او بودست اینجا رهنمونش
یقین بشناختم اکنون ورا باز
من این اسرار میگویم کرا باز
کنم پنهان و با شبلی بگویم
درون جان و دل با خود بگویم
که خواهندم بکردن بر ملامت
گرفتست این زمان بیشک قیامت
عوام الناس نادان و خرانند
جز او اسرار او بیشک ندانند
کجا داند کسی معنی این مرد
که هست او اندر اینجا صاحب درد
هر آنکو صاحب دردست داند
که او این صورت حرف از که خواند
هرآنکو صاحب دردست دیدست
که بیشک حق در او گفت و شنید است
مر این اسرار او را منکشف شد
نمود او بجانان متّصف شد
یکی میبیند این منصور اینجا
سراسر در عیان نور اینجا
یکی میبیند آن از جان شده پاک
حقیقت محو کرده آب با خاک
یکی میبیند و اندر یکی است
یقین دارد حقیقت بیشکی است
یکی دیدست در توحید اینجا
گذرکرد است ازتقلید اینجا
یکی دیدست کلّی بی نشان است
ز دید خویش بی نام و نشان است
یکی دیدست و یکرنگ است اینجا
یقین بی نام و بی ننگ است اینجا
یکی دیدست صورت ناپدید است
حقیقت این زمان در دید دیدست
یکی دیدست بیشک جمله را دوست
شدست اینجای مغزش جملگی پوست
یکی دیدست و در یکی قدم زد
وجود بود خود جمله عدم زد
یکی دیدست و دم زد در یکی او
فدا گشتست اینجا بیشکی او
یکی دیدست و سلطان گشت دایم
ز ذات کل شدست اینجای قائم
چو او یارست گفتارش خدایست
حقیقت این زمان عین لقایست
کنون تحقیق میدانم که یار است
ولیکن چون کنم چون بیشمار است
عوام الناس در غوغا فتادند
بیک ره سوی او سرها نهادند
نمیدانم کنون تا چون کنم من
که این غوغای تن بیرون کنم من
درون خانقه باید ببُردن
بدست این مریدانش سپردن
عوام از هر طرف آواره سازم
پس آنگه درد خود را چاره سازم
بسوی خانقه بردش نهان او
بکنجی در نشاندش جان جان او
مریدان بانگ زد با خلق بسیار
از اینجاگاه گشتند جمله آوار
سوی منصور شد در خانقه او
زمانی در نشستش پیش شه او
چنان منصور بد از شوق دلدار
اناالحق گوی اندر ذوق دلدار
که از هر دو جهان او بیخبر بود
که یارش جملگی اندر نظر بود
بجز جانان اباکس مینپرداخت
بیک ره ازنظر برقع برانداخت
اناالحق میزد اندر بایزید او
دمادم میشد اینجا ناپدید او
دگر پیدا نمیشد در بر دوست
یکی بُد مغز او تحقیق با پوست
یقین چون بایزید آنجا چنان دید
مر او را در میان راز نهان دید
عطار نیشابوری : دفتر اول
در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید
زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق
ابر حق میزنی اینجا اناالحق
ابر حق میزنی اینجا یقین تو
که هستی اوّلین و آخرین تو
ابر حق میزنی دم نی ببازی
که مرد عشق و صاحب درد رازی
ابر حق میزنی این دم حقیقت
که بسپردی شریعت بی طبیعت
منم واقف ز حالت اندر اینجا
که میبینم ترا من ذات یکتا
تو ذاتی این زمان رخ کل نموده
نمود جمله اشیا در ربوده
تو ذاتی ای صفاتت لامکانی
حقیقت این جهان و آن جهانی
تو ذاتی و نمودی رویم ای جان
مراتو بیشکی اینجا مرنجان
بگو اسرار با من این دم ای دوست
حقیقت مغز گردانم همه پوست
که یک سالست تا روی تو در خواب
چنین دیدم مرا امروز دریاب
مرا امروز گردان شاد و خرّم
که بُد در بند جانم بهر این دم
بسی سالست تا اینجا نشستم
بت صورت بمعنی برشکستم
بسی اینجا کشیدستم ریاضت
به بهر رویت ای کان سعادت
بسی اینجا کشیدم رنج بسیار
ز بهر رویت ای خورشید انور
کنونم چارهٔ درد این زمان ساز
که تا سر رشته یابم من کنون باز
دوای درد من کن ای دل و جان
که اینجاگه توئی هم درد و درمان
نظر داری تو اندر درد جانم
تو میدانی یقین راز نهانم
بسی در انتظار رویت ای شاه
نشستم تا برون آئی ز خرگاه
کنون چون آمدی زینجای بیرون
بدیدم رویت ای جان بیچه و چون
چنانم مست کردی تو ز دیدار
که گشتستم بیک ره ناپدیدار
نمیدانم که اکنون در کجایم
ولی دانم که در عین لقایم
لقایت دیدهام ناگاه امروز
مر از دید خود کردی تو پیروز
لقایت دیدهام جان داده بر باد
هزاران جان فدای روی تو باد
چه باشد جان بر جانان یقین تو
نظر کن درد جانم را ببین تو
چنان در درد عشقم جان گرفتار
شدست اینجا ز دیدارت بگفتار
که از اندوه دردت مبتلایم
فتاده در میان صد بلایم
کنون بیشک مرا بیرون تو آری
که اینجا دستگیر و دوستداری
کنون دردم در اینجا کن بدرمان
مرا از درد خود آزاد گردان
عطار نیشابوری : دفتر اول
در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید
جوابش داد آن دم صاحب راز
که اندر عشق ما میسوز و میساز
بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع
که تا گردی فنا نزدیکی جمع
بسوزان خویشتن پروانه کردار
که تا گردی بیک ره ناپدیدار
بسوزان خویشتن مانند ذرّه
برِ خورشید رویم مانده غّره
نمانی همچو شبلی مانده مغرور
که افتادست هم نزدیک هم دور
فنا شو تا بقای ما بیابی
پس آنگه سوی ما بیخود شتابی
فنا شو تا لقایم باز بینی
حقیقت جملگی را راز بینی
فنا شو در نمود ما به یک بار
حجاب جسم و جان از پیش بردار
فنا شو تا شوی دیدار اشیا
بمانی آنگهی پنهان و پیدا
فنا شو تا شوی کون ومکان تو
ببر از جملگی گوی از میان تو
فنا شو در عیانِ رویم اینجا
که تا گردی ز ذات من مصفّا
فنا شو همچو شمعی پا و تا سر
که تا بیرون شوی کلّی ز آذر
فنا شو در نهاد ما یقین تو
که گردی اوّلین و آخرین تو
فنا شو در بَرِ خورشید رویم
که بینی در تمامت های و هویم
فنا شو تا یکی بنمایمت باز
ببینی مر مرا انجام و آغاز
فنا شو تا کنم اینجات واصل
همه مقصود تو آرم بحاصل
فنا شو در برم مانند مردان
بلای عشق من بیحدّ و مرز دان
فنا شو در برم چون سایه جاوید
که تا بینی مرا مانندخورشید
ز صورت دور شو تا نور گردی
چو من اندر جهان مشهور گردی
به یک ره بود اینجاگه بر افکن
که تا بنمایدت خورشید روشن
به یک ره ننگ شو نامت برانداز
چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز
یکی شو بایزید و بس مرابین
درونِ جزو و کل عینِ لقا بین
یکی شو بایزید اندر بَرَم زود
که تا یابی مرا دیدار معبود
منم حق آمده اینجا سخن گوی
اناالحق میزنم در های و در هوی
منم حق آمده اینجا بتحقیق
که تاذرّات کل بخشیم توفیق
منم حق آمده اینجا نهانی
بدین کسوت بَرِ خلق جهانی
منم حق تا نمایم راز اینجا
بگویم سرّ خود من باز اینجا
منم حق آمده اینجا پدیدار
منم اینجای عشق خود خریدار
منم حق آمده تا خود نمایم
وجودِ جملگی اندر ربایم
منم حق آمده اینجا بر حق
که تا برگویم اینجا راز مطلق
منم اللّه و جان جمله هستیم
یقین اینجایگه من نیست هستم
منم حق آمده اللّه مطلق
درون جملهام آگاه مطلق
نشانِ بی نشانی در همه من
درونِ جملگی خورشید روشن
نشان بی نشانیم تمامت
نمایم در برت یوم القیامت
مترس ای بایزید و گوش میدار
رموز من نهانی هوش میدار
مشو عاشق که خویشم عاشق خود
شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد
منم عاشق کنون بر دیدن خویش
حجاب اینجایگه رفته ببین پیش
من و تو هر دو یکسانیم بنگر
درون جمله جانانیم بینگر
بجز من هیچ منگر در دل و جان
منم در بود تو پیدا و پنهان
من آوردم ترا در دید دنیا
منت بیشک برم تا عین عقبی
همه همچون تو آوردم بعالم
همه بخشیدم اینجا صورت دم
ز دیدخویش کردم جمله پیدا
ز عشق خویش کردم جمله شیدا
منم اینجات عمر و زندگانی
تمامت رازشان رازِ نهانی
یقین میدانم وایشان ندانند
که در دیدار من عین جهانند
منم گویا درونِ جان ایشان
منم پیدا و هم پنهان ایشان
منم بینا و چشم جمله از من
در اینجاگاه بین خورشید روشن
منم اندر زبان جمله گویا
درونِ جمله هستم راز دانا
کنون ای بایزید این راز دیدی
بیانی کز زبان من شنیدی
مگو با کس نهان میدار این را
که بیشک این بود عین الیقین را
منم عین الیقین اینجاحقیقت
سپردستم یقین راه شریعت
ره شرع محمّد من سپُردم
میان اولیا من گوی بُردم
تمامت مهر او دیدار دیدم
بیانشان جمله از اسرار دیدم
بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم
یقین هم میروم پیشش دمادم
کنون من آمده درملک بغداد
که اینجاکردهام بر نفس خود داد
دهم داد اندر این ره همچو مردان
چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان
کسی را نیست من هستم دم کل
که بنمودم نمود از عالم کل
نمود من در اوّل دان و آخر
نمودستم کنون هستیّ ظاهر
بسوزانم در اینجا ظاهرم من
که بر هر شبی حقیقت قادرم من
کجا رفتست شبلی این زمان هان
که دریابد یقین کَوْن و مکان هان
همی دانم ولی پرسیدم از تو
که مر معنی کل من دیدم از تو
سوی باغ است شبلی با مریدان
کنون مر راز کلّی مر مریدان
کسی کز اوّلش پر درد وداغست
کجا او را هوای باغ و راغست
ترا میبرد با او مینرفتی
که داری از یقین با او شگفتی
اگرچه این زمان شیخ زمان است
نمود تو در اینجا او ندانست
ندانست او ترا از ناسپاسی
تو در عصر زمان امروز خاصی
مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز
بسوی قطب عالم صاحب راز
کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر
که تا سازم وصال خویش تقریر
چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ
برت ای شیخ آید از سوی راغ
بگو او را نمود عشق امروز
که تاگردد چو تو امروز پیروز
بگو با او که ای از عشق دنیا
بمانده زار و سرگردان عقبی
چنین مغرور جاه و مال مانده
همه دم پر ز قیل و قال مانده
تو در بند غم وجاه و تیولی
کجا یابی چو ما صاحب قبولی
مرا با تو کنون بسیار کار است
که معنی حقیقت بیشمار است
ولیکن با تو من خواهم رسیدن
ترا بیشک یقین خواهیم دیدن
بگویم باتو تا خود کیستی تو
در این عالم برای چیستی تو
تو نافرمانی من کردهٔ تو
بمانده در حجاب و پردهٔ تو
چنین غافل نماندستی بخود باز
ندیدم هیچ از انجام وآغاز
بصورت مانده اینجا مبتلائی
از آن بیشک تو در خوف و رجائی
بصورت ماندهٔ در ملک بغداد
ندیدی هیچ معنی را یکی داد
بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار
ندیدی هیچ از این معنی رخ یار
کجا واصل شوی از سرّ معنی
که ماندستی تو سرگردان دنیی
هوای باغ داری و زر و سیم
بماندی لاجرم در ترس و در بیم
بدر کن از سرت سودای این جاه
وگرنه بازمانی تو در این چاه
بدر کن از سرت سودای دنیا
که با شادی شوی در سوی عقبی
تو دردی در یقین اینجا نداری
حقیقت عمر ضایع میگذاری
بکش دردی در اینجا جوی درمان
بیاب اینجایگه از ما تو آسان
بکش دردی و دم زن ازنمودار
که تا باشی بکلّی صاحب اسرار
بکش دردی و آنگاهی دوا یاب
هر آن چیزی که میگویم تو دریاب
ببر رنجی که تا گنجت نمایم
ترا از رنج خود مزدی فزایم
ببازی نیست راز ما چنین هان
نمیگنجد بر ما گفت برهان
طریقت باید اینجاگه سپردن
چو مردان اندر این سر گوی بُردن
طریقت بایدت بسپردن اینجا
که تا بوئی بری زین حضرت اینجا
کنون من گفتم و رفتم نهانی
یقین تا بایزید این سر بدانی
خلایق جملگی امروز اینجا
بسر کردند از بهر تو غوغا
مرا ترسی نبُد کین راز داریم
توانستم که از خود بازداریم
مرایشان را ولی ازبهرت اینجا
یقین میآمدم ای پیر دانا
بدّهْ روز دگر آیم بر تو
که هستم من یقین کل رهبر تو
نمایم راز تا کل باز دانی
تو اکنون دار راز ما نهانی
خلایق این چنین دانند اکنون
که من کردند ازینجاگاه بیرون
کنون ای شیخ پیر و صاحب راز
بخواهم رفت اکنون سوی شیراز
سوی شیخ کبیر آن قطب عالم
که او میداند احوالم در این دم
مرا او جان جانست و یقینست
که او اینجا حقیقت پیش بین است
بحق دانم مرا دانسته او حق
که دائم از حقیقت قطب مطلق
بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان
نگفتی این زمانم راز اعیان
کیت بینم دگر اینجا یقین باز
چو خواهی شد کنون حقا بشیراز
مرا کی باشد این دیدار رویت
نمیرم ناگهی از آرزویت
بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری
که ما را دوست چون شیخ کبیری
شما را دارم اینجا من نهانی
که مانید اندر اینجا جاودانی
ولیکن تا بده روز دگر باز
برون آیم ز پیش قطب شیراز
نمایم راز آنگه بینی اسرار
نیاید راست این معنی بگفتار
بگفت این و اناالحق زد بتوحید
درون خانقه خلقی بگردید
اناالحق زد در آنجاگاه ده بار
درون خانقه شد ناپدیدار
زهی معنی زهی صورت زهی دم
که چون او خود نباشد در دو عالم
رموزی دان که اکنون گفتم ای جان
ابا تو از نمود جان جانان
در اشترنامه من این سر نگفتم
ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم
رموز عشق جانانست پنهان
دمادم میشود اینجا باعیان
رموز جان جان رویت نمودست
گره یکبارگی اینجا گشودست
کسی باید که باشد بایزیدی
که او را باشد اینجا دید دیدی
بداند راز چون منصور بیند
درون خانقه با او نشیند
یقین بشناسد او را رهبر خویش
نهد مرهم بر این جا بر دل ریش
چو منصور حقیقی رخ نموده است
ترا درجان و دل گفت و شنودست
درون خانقاه دل برو بین
زمانی گوش کن از دوست تلقین
ببین تا کیست او بشناس او را
ابا او کن زمانی گفتگو را
بگو با او همه راز نهانت
که تا او بازگوید در میانت
بگو با او تو درد دل در اینجا
که درمانت کند ای ماه شیدا
بگو درد دل و بنگر دوایت
که بنماید بیک لحظه دوایت
بیک لحظه ترا درمان کند او
نمود جان تو جانان کند او
ترا منصور اندر خانقاه است
گرفته ملک جان و پادشاه است
تو از وی بیخبر در سوی باغی
گرفتستی ز ذات کل فراغی
چگویم تا تو دربند خودی هان
نخواهی یافت این اسرار پنهان
چگویم تا تو دربند خودستی
یقین دانم که با خود بت پرستی
چگویم تا تو دربند وجودی
بمانده در میان نار و دودی
از این بند بلا اینجا اگر تو
برون آئی بیابی کل خبر تو
از این بند بلای نفس زنهار
برون آی و نظر کن روی دلدار
از این بند بلای خویشتن تو
برون آی و نظر کن جان و تن تو
از این بند بلای صورت خود
بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد
رخت بنموده است اینجا عیانی
همی گوید ترا راز نهانی
گمانی میبری اندر یقین تو
بدانی تو اگر باشی امین تو
گمان یکبارگی بردار از پیش
نظر کن تا ببینی جوهر خویش
گمان یکبارگی تو با یقینت
رها کن بیشکی این کفر و دینت
گمان بگذار و دنبال یقین باش
چو مردان خدا تو پیش بین باش
که من هستم خدا او را یقین دان
خدای اوّلین و آخرین دان
خدایست و تو صورت درگمانی
همی گوید ترا راز نهانی
بخواهد رفت چون صورت نماید
دگر باز آید و رازت نماید
نماید راز خود میدان بتحقیق
ببر از من تو اینجاگوی توفیق
خدا بشناس اکنون در حقیقت
ببر از من تو این گوی طریقت
خدا بشناس اینجاگه که فرد است
درون دل ترا تقریر کردست
یقین گفتست که ای جان من خدایم
نمود انبیا و اولیایم
یقین گفتست اکنون در گمانی
رود ناگاه و تو حیران بمانی
بمانی تا ابد حیران دلدار
چه میگویم از این معنی خبردار
مشو حیران که جانان رخ نموداست
زبانت جملگی اینجا شنود است
اگر این راز کلّی باز دانی
حقیقت تا ابد تو جان جانی
حقیقت تا ابد باشی یقین ذات
چو گردد محو اینجاگاه ذرّات
حقیقت تا ابد جانان شوی تو
بوقتی کز صور پنهان شوی تو
حقیقت تا ابد آری دمادم
نمود جملگی را در یکی دم
حقیقت تا ابد سلطان تو باشی
درون جانها جانان تو باشی
حقیقت تا ابد اندر خدائی
یکی بین از آن نبود جدائی
حقیقت آفرینش ذات یابی
ولی منع یقین ذرّات یابی
ز ذرّات این همه برهان نمود است
وز این برهان همه گفت و شنوداست
ز ذرّات این همه جوش و خروشست
کسی یابد مر این کو جمله گوشست
ز ذرّات این همه پیدا نمودار
ز بهر دید خود دارد در این کار
ز ذرّات این همه شور و نشان است
درون جملگی او کل نهانست
ز ذرّات این همه فریاد برخاست
اگرچه شاه پنهانست و پیداست
چنان پنهان نمود او خویشتن را
که آمد بس حجاب جان و تن را
حجاب این جان و تن بُد در ره او
ولی بر قدر بودند آگه او
تمامی اندر اینجاگه مر ایشان
نشد مکشوف سرّ قدس ایشان
که تا اوّل در آخر باز یابند
پس آنگاهی سوی اوّل شتابند
چو هر دو این چنین اینجا فتادند
ز اوّل سر سوی حیرت نهادند
ره صورت نمود جمله اشیاست
ولیکن راه جان یکی نه پیداست
ره جان اوّل از کتم عدم بود
ز دانش در صفت اوّل قدم بود
ره جان اوّل از ذات تعالی
نفخت فیه شد از قدرت لا
مقام بی مقامی پاک بگذاشت
نظر در سوی دید خویش بگذاشت
رهش بیحد بُد و پایان ندید او
از آن بُد از لطافت ناپدید او
رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت
طلب میکرد نور خویش و قربت
چنان ره کرد از اوّل تا بآخر
که باطن ناگهی دریافت ظاهر
ز باطن راه کرد او آخر کار
حجابی شد برش ناگه پدیدار
حجابش بود صورت اندر اینجا
اگرچه بود جان از وصل پیدا
ره جان از نهانِ راهِ صورت
که پیدائی فتاد اینجا ضرورت
ره جان ذات بود اندر صفاتش
صفات اینجایگه میدان تو ذاتش
ره صورت ز آب و خاک و معدن
فتاد اینجا ولیکن نار روشن
چنان اینجا ز خصم ناموافق
بهم پیوسته شد در دید عاشق
اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت
قراری کرد او هر لحظه بشتافت
نه راهی یافت سوی اوّلین او
از آن مسکن گرفت از آخرین او
قرار آتش اندر باد افتاد
بداند این کسی کآباد افتاد
قرار آب اندر خاک بنگر
پس آنگه دید جانِ پاک بنگر
قرار این جهان زیشان پدید است
کزیشان این همه گفت و شنید است
قرار جان نخواهد بود بیشک
که تا اینجا نگردد بیشکی یک
یکی میخواهد اینجا همچو اوّل
از آن مانده است چون صورت معطّل
یکی میخواهد و او را دو آمد
از آن او را یقین از دید بستد
یکی میخواهد و هم باز یابد
چو اوّل زینت و اعزاز یابد
یکی میخواهد و جمله یکی است
ولیکن اندر این صورت شکی است
مرا او را از دو بینی اندر این راه
از آن اینجا همی خواهد که آگاه
شود از اصل اوّل آگهِ خویش
در اینجا باز یابد او ره خویش
رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت
بسی اینجایگه دید او نفورت
ز اصل اوّلش حیران بماند است
در این صورت عجب حیران بماندست
گهی نادان گهی دانا در این کار
فرو ماند است سرگردان چو پرگار
چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار
کجا آید در این معنی پدیدار
نمود اصل اوّل عشق دید است
که او مانندهٔ جان ناپدید است
اگر نه عشق باشد رهبر جان
بماند تاابد در خویش پنهان
اگر نه عشق آوردی پیامی
کجا پیدا بدی پخته ز خامی
اگر نه عشق جانان ره نمودی
که اینجا این دَرِ بسته گشودی
اگر نه عشق هر لحظه در اینجا
کند آئینهٔ جانت مصفّا
بمانی اندر این صورت بناچار
حقیقت تا ابد اینجا گرفتار
در اینجا پیرو عشق ازل باش
پس آنگه در خدائی بی بدل باش
در اینجا پیرو مردان دین شو
پس آنگه در عیان صاحب یقین شو
در اینجا پیرو ایشان چو باشی
یقین میدان که تو غمگین نباشی
در اینجا راز جسم و جان نیابی
درون جان یقین جانان نیابی
در اینجا هر چه میجوئی نهانی
اگر سویش بری آخر بدانی
در اینجا باز جوی و راه خود یاب
یقین انجام و هم آغاز دریاب
در اینجا منکشف کن راز اوّل
تن و جان در یکی کن زین مبدل
یکی بین و مکن اینجا دوئی باز
که اینجا نیست مائی و توئی باز
دوئی بگذار و در یکی قدم نِه
که درحال یکی خود از دوئی بِه
دوئی بگذار وز یکی در آور
اگر مردی تو از یکی بمگذر
دوئی بگذار ویکی شو ز باطن
ز باطن دور گرد این صورت من
دوئی بگذار و یکی باز بین هان
که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان
اگرچه صورت اینجا در دو بینی است
از ان اینجا گرفتار دو بینی است
اگرچه صورت اینجا جان جان یافت
نمود دوست در خود این جهان یافت
ولی جان اصل کل دارد یقین او
که دیدست اوّلین و آخرین او
ره صورت یقین پیداست بر جای
ز جان پیداست بیشک این سر و پای
ره جان جملگی بنگر در اشیاء
که ازجانست مرجانی مصفّا
صفات صورت اینجا نور جانست
بدان این سرّ که رمز عاشقانست
صفات جان کمال لایزالست
کسی داند که بی نقش و خیال است
صفات جان عجایب بی صفاتست
یقین بشناس کاینجا نور ذاتست
ز جان وصورت اینجا چند گویم
از این معنی چه دانی تا چه گویم
همه اسرارها زین هر دو دیدم
اگرچه من ز هر دو ناپدیدم
همه اسرارها زین هر دو پیداست
که بیشک هر دو پنهان و پیداست
ز جان جان توانی یافتن تو
اگر معنیّ من دریافتن تو
ز صورت راز افعال جهانی
شود پیدا که تا رازی بدانی
ز جان اسرار جانان باز دان زود
که تا حاصل کنی از دوست مقصود
ز جانان گر چه میجوئی وصالت
ز صورت میرسد هر دم وبالت
وبال تو همه افتاد صورت
کشیدن باید اینجا بی ضرورت
ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور
کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور
اصّم آنگهی اعمّی جسمی
که تو گنجیّ و گه بند طلسمی
طلسم آزاد کن بشکن بناچار
که تا رُسته شوی از پنج وز چار
بیاب آن گنج راز عاشقانست
ز بهرش این همه شور و فغانست
فغان جملگی زین مهر گنجست
همه جانها از آن پر درد و رنجست
همه درد جهان از بهر آنست
که درد از صورت درمان بجانست
حقیقت گنج مخفی ماند بیشک
طلبکارند اینجاگه یکایک
حققت گنج از آنِ شاه باشد
کسی کز دید شاه آگاه باشد
حقیقت گنج شب زانِ تو آمد
یقین هم درد ودرمان تو آمد
تراگنجست چندین رنج بردی
بده جان شادمان و گنج بردی
بده جان گنج بستان رایگانی
چه خواهی یافتن زین گنج فانی
حقیقت جان بده بستان تو این گنج
گذر کن بیشکی از چار وز پنج
حقیقت جان چو دادی گنج یابی
پس آنگه بی غم و بیرنج یابی
غم و رنج تو جمله از طلسم است
وگرنه گنج اینجاگاه اسمست
الا ای گنج ذات کل ندیده
در اینجا جز که رنج و ذل ندیده
غمت جمله زبهر گنج افتاد
از آنت جسم و جان در رنج افتاد
گذر کن زو و گنج لامکانی
بیاب اینجای خود را رایگانی
گذر کن زود از این شش جهاتش
که اعیانست اینجا گنج ذاتش
ز گنج ذات برخوردار خودباش
بس آنگه فارغت از نیک و بد باش
ز گنج ذات اعیان یاب و توحید
بگو تا چند گردی گِردِ تقلید
ز گنج ذات خود دیدی یقین باز
عیان شد اندر اینجا اوّلین باز
چو آدم دم تو میآری ز تقلید
از آن دوری تو از انوار توحید
ولیکن جملگی پیوستهٔ تست
حقیقت بود تست و رستهٔ تست
حقیقت جملگی از تست وبودست
که ذات پاک تو اینجا نمود است
حقیقت غیر تست و سیر پیدایست
نمود کعبه اندر دیر پیداست
منم عاشق شده در دیر امروز
از آن اینجا زنم این سیر امروز
منم عاشق شده در دیر عشاق
یکی دیده حقیقت سیر عشاق
درون دیرم و سیرم یکی بین
حقیقت بت شکستم بیشکی من
ز سیر دیر رهبان چندم اینجا
نشستم زانکه من پابندم اینجا
ز صورت بت در این دیرم که هستم
دمادم این بت صورت شکستم
بخود گویم دمادم من ز مستی
که ای دل چند آخر بت پرستی
بت تو صورتست و بشکنش هان
اگردم میزنی اینجا زجانان
در این جانت نمیگنجد ز تقلید
حقیقت ذات کل دان تو ز توحید
دل من دوست میدارد بت خود
حقیقت میشناسد این بیان بد
بت صورت دلم را دوست دارد
حقیقت نیز مغز و پوست دارد
دلم در بند صورت مبتلا شد
از آن بیخود میان صد بلا شد
دلم در بند صورت شد گرفتار
گهی باشد مسلمان گاه کفّار
دلم در بند صورت باز ماندست
ولی در عشق صاحب راز ماندست
دلم در بند صورت گشت پیدا
دمادم میکند از عشق غوغا
دلم در بند صورت لاالهست
که لا او رادر اینجاگه بنا هست
دلم در بند صورت ناتوانست
از آن هر لحظه شیدای جهانست
از این صورت ندیدم من به جز غم
که غم میآردم اینجادمادم
از این صورت همه دردست ما را
از آن باشد یقین دردست ما را
رخ جانم نمودار دل آمد
مرا دیدار جانان حاصل آمد
چنان عاشق شدم بر دیدن جان
که ماندستم عجب در خویش پنهان
چنان عاشق شدم بر روی دلدار
که کلّی شد وجودم ناپدیدار
ز عشقم خرّم و شادان بمانده
ازآنم دست از دل برفشانده
ز عشقم خرّم و دلشاد گشته
ظهور و باطنم آزاد گشته
ز عشقم دم زده اینجای در کل
برون جستم من اینجاگاه از ذل
دمادم رنج اینجا شادی آمد
مرا از بند غم آزادی آمد
دمادم مرمرا عین العیانست
که دید من نشان بی نشانست
منم از عشق کُشته گشته اینجا
شده ازدید جانان زارو شیدا
گهی رویم نماید جان جانم
که در پرده بکل عین العیانم
گهی مخفی شود از دیدههایم
نماید ابتدا و انتهایم
دو بینی نامد اینجا پیشم از دل
نمیدانم که چون این راز مشکل
بیک ره حل کنم تا دوست بینم
حقیقت مغز اندر پوست بینم
ولکین جان اگر چه دادم از پیش
یقین مرهم نهادم بر دل ریش
چو جان از پیش دادم همچو مردان
مرا شد جان حقیقت دید جانان
چو جان از پیش دادم همچو عشاق
فتادم لاجرم در واصلی طاق
چو جان از پیش دادم زار گشتم
یقین از جسم و جان بیزار گشتم
چو جان از پیش دادم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم
چو جان دادم صفاتم روی بنمود
یقین این دم همه دیدار معبود
چو جان دادم یکی شد در فنایم
نمود جسم و جان حق شد بقایم
چو جان دادم شدم جانان یقین من
بدیدم اوّلین و آخرین من
چو جان دادم وصالش یافتستم
ز نقصان کمالش یافتستم
بده جان ای ندیده وصل عشاق
که تا آگه شوی از وصل عشاق
بده جان و ببین جانان نهانی
که این دم هیچ در صورت ندانی
بده جان و لقای جاودان یاب
از این صورت از این حضرت تو بشتاب
بده جان تا شوی جانان حقیقت
که جانی کی توانی در طبیعت
بدیدن بی طبیعت بازدان یار
بجائی کانزمانت لیس فی الدار
نباشد هیچ دیدت را یکی هان
بود ذات حقیقی بیشکی هان
نمود جسم و جان چون رفت از پیش
مر این معنی تو نیکوهان بیندیش
نمود صورت کل خاک گردد
نمود عقل و جان افلاک گردد
حقیقت صورتت جمله شود جان
بوقتی کآید اینجاگاه پنهان
چو زیر خاک محو آمد یقین او
شود خاک رهت از کفر و دین او
شود جان تن چو پنهانی بگیرد
نمود خاکها آسان بگیرد
چو رجعت کرد اندر طور اطوار
شود اندر صفت او ناپدیدار
یکی گردد درون و هم برون او
که اندر ذوفنونی رهنمون او
بود کز قرب اینجا دم زند او
یقین میدان که خود را بر زند او
از این دم صورت اینجا یافت بهره
دل و جان یافتست و عین زهره
ره جان گر چه صافی اوفتادست
ولکین راه او در عین بادست
ره صورت بود مشکل یقین دان
مر او را راز در عین زمین دان
ره چونست و صورت آخر کار
که تا وقتی شود کل ناپدیدار
وصال آنگاه یاد از رخ دوست
پس آنگه بشنود او پاسخ دوست
که ای در راه ما افتاده مسکین
شده فارغ کنون درعین تمکین
رسانم من ترا در دید اوّل
چو گشتی در صفات ما مبدّل
کنون چون عین یکرنگی گزیدی
حقیقت درکمال ما رسیدی
کنون بشناس ما را همچو ما تو
یقین باش اندر اینجا در فنا تو
کنون بشناس ما را در یقین باز
چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز
کنون بشناس ما را در نهانی
که تا قدر وصال ما بدانی
کنون بشناس ما را راز اینجا
چو دیدی روی ما را باز اینجا
کنون بشناس ما را در فنائی
تو با ما ما ابا تو در جدائی
یکی گشتی و در یکی مرابین
مرا از جان ما دیدار بگزین
چون من تو تومنی این دم نئی تو
سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو
مبین خود را بهرجائی یقین تو
که تا یابی عیان عین الیقین تو
ره جسم این بود کآخر فنایش
نموداری جان اندر بقایش
چنان باشد که چون یکی شود جسم
برافتد آنگهی دیدار و هم اسم
صفات حق شود اوّل ز پرگار
زهی معنی زهی ترکیب اسرار
صفاتش آنگهی جانان شود زود
که تا یکی شودر ذات معبود
صفاتش آنگهی جانان نماید
مر او را راز پنهانی گشاید
صفات جسم روشن در دل خاک
شود تا آنگهی با جوهر پاک
یکی گردد یکی باشد حقیقت
اگر خواهی چنین بسپر طریقت
طریقت بسپر اندر راه جانان
اگر هستی یقین آگاه جانان
طریقت بسپر و آنگاه حق بین
ز جانان در درون من یقین بین
طریقت بسپر و بود ازل جوی
تمامت کارها در جان جان جوی
حقیقت بسپر و دیدار دریاب
پس آنگاهی نمود یار دریاب
حققت بسپر و جانان یقین بین
تو جانان در درون من یقین بین
حقیقت با طریقت هر دو یکسانست
اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست
ولکین شرع اوّل پیشوایست
که دید انبیا و اولیایست
ز شرع این آمده اندر رموزم
که تا خواهم که گویم این رموزم
نخواهم گفتن این الّا بجائی
که نبود برتر از آنجا ورائی
نمایم در یکی و راز گردم
یقین انجام و هم آغاز گردم
ولی چون اصل جمله مینمایم
نه پنهان میکنم نیمیفزایم
دمادم جام را بر قدر هر کس
دهم تا بر مزاج نفس هر کس
مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند
هم اندر این طلسمش گنج یابند
دل و جانم دمادم خواهی اینجا
که بیخود میکشی گردی تو شیدا
ز شیدائی شوی رسوای عالم
نیاری طاقت غوغای عالم
ترا طاقت نماند آخر کار
شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار
بقدر خون من مینوش کن جام
ببین در آخرت چونست سرانجام
بقدر خویش در کش جام معنی
مکن بدمستی و گفتار دعوی
چو جامت هست وقتی خور دمادم
مخور جمله از آنجاگه دمادم
تو درکش تا نگردی مست عاقل
که ناگاهی شوی در عشق باطل
چو جامت از دو و از چار بگذشت
حقیقت کار دل ناچار بگذشت
دمادم جام میآید بر آنجا
ز دست دوست بنگر تو مصفّا
بقدر هر کسی جامی که باشد
دهد تا نیز مر طاقت نباشد
اگر داری تو طاقت نوش کن جام
گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام
اگر داری تو طاقت جام نوشی
ضرورت صبر کن اندر خموشی
بنوش آن جام و خاموشی گزین تو
چو مردان عین بیهوشی گزین تو
چو مردان نوش کن اینجام وحدت
که تا یابی حقیقت جام قربت
چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش
ز دست شاه جام دوست مینوش
اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا
حذر میکن که ناگاهی تو رسوا
شوی ای دل صبوری به ز مستی
حقیقت نیستی بهتر ز هستی
اگرچه نیستی هستی ذاتست
ولی هستی یقین دیدار ذاتست
چو شه دربارگاه دل نشستست
بروی غیر او خود در ببستست
بود روزی شهش بیخود بخواند
کسی باید که این معنی بداند
ادب باید که بردارد یقین او
بنزد شاه باشد پیش بین او
بنزد شاه دارد عزّت خود
نگه تا شاه نیکش بیند و بد
نبیند چون نشیند شاه گردد
شه از وی در زمان آگاه گردد
چو جان از پیش دارم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم
دهد جام وصالش رایگانی
کند بر فرق او گوهر فشانی
ز عزّت پایگاهش برفزاید
بجز شاهش به خاطر درنیاید
گمانش این بود در آخر کار
دهد در دست او مرجام شهوار
اگر طاقت بود آنرا کند نوش
بجز شه جمله را آرد فراموش
خیال بد چو در پیشش نگنجد
بجز شه هیچ درخاطر نسنجد
بجز شه مر کسی دیگر نماند
دمادم جام می از شه ستاند
بعزّت باشد او با لشکر و رای
نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای
ادب به کز ادب یابد سعادت
که دایم بی ادب بیند شقاوت
تمامت یابد و زجر و جفا او
ز قربت ماند اینجاگه جدا او
به از عزّت نباشد درنمودار
که عزّت برتر است از کلّ انوار
حقیقت حق بعزت میتوان یافت
کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت
به از عزت یافت دیدار الهی
برون شد کارش از عین تباهی
بعزت باش وز عزت خدا جوی
چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی
بعزت انبیا در حق رسیدند
نمود جاودان زین راز دیدند
بعزت جمله مردان پیشوایند
حقیقت جمله در عین لقایند
بعزت جمله مردان ذات گشتند
نهان از جملهٔ ذرّات گشتند
بعزت جملگی این دم لقایند
یکی گشته همه عین خدایند
عطار نیشابوری : دفتر اول
حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید
حقیقت چون ز عزت دم نهانی
ز دید اینجا کمال جاودانی
مر ایشان گشت حاصل در یکی باز
یقین دیدند هم انجام و آغاز
در این دم چو تو در عزت درآئی
حقیقت این گره را برگشائی
یقین از عزت اینجا راز بین تو
یقین هم جان جان را بازبین تو
ترا جانان نموده روی بنگر
بجز نور حق از هر سوی منگر
عیان ذرّات اینجا هست اظهار
ز چشم تو عیانی ناپدیدار
عیان ذات اینجا آشکارست
اگر دانی همه دیدار یارست
عیان ذات بنگر در دل و جان
که از ذرّات آمد جمله پنهان
طلبکارند و تو این سر ببینی
ز من دریاب اگر صاحب یقینی
از این صورت گذر میکن دمادم
حقیقت صبر میکن بر دو عالم
درون خویش بنگر بین تو هم او
اگر بینی چنین دانَمت نیکو
دو عالم در تو و تو دردو عالم
ترا مخفی است اسرار اندر این دم
دو عالم در تو و تو از دو بینی
ز من دریاب اگر صاحب یقینی
دو عالم آن زمان بینی تو در خَود
که یکسانت نماید نیک با بد
دو عالم آن زمان یکسان به بینی
که خود پیدا و هم پنهان به بینی
بهر اندیشه کاینجاگه تو کردی
رهی در سوی آن حضرت ببردی
ره آسانست لیکن بی تو دشوار
بکردستی در اینجاگه بیکبار
ره آسانست دشواری هم از تست
رها کن صورت و در راه او جست
چو مردان باش و دم از لامکان زن
که این دم میزنند اینجای مر زن
زنان راه تو مردان بیابند
چنان قربی که مر ایشان نیابند
زنان راه او را خاک شو تو
حقیقت از تمامت پاک شو تو
ز آلایش برون آی و دم یار
بپاکی زن اگر هستی خبردار
بپاکی راه حق بیشک توان یافت
بپاکی در مقام جان جان یافت
بپاکی میتوانی یافت حق تو
ز مردان اندر اینجاگه سبق تو
بپاکی میتوانی گر بری راه
یقین اینجایگه تاحضرت شاه
بپاکی روی او دانی توان یافت
که نتوان روی او هر ناتوان یافت
بتقوی روی جانان میتوان یافت
مر این دشوار آسان میتوان یافت
بوقتی کین نهادت پاک گردد
یقینت در نهاد خاک گردد
تن و دل پاک دار اندر بر خاک
حقیقت محو گردد تا شود پاک
وگرنه در عیان و زندگانی
یقین میدان که در پاکی بمانی
دو تقوی هست در معنی بگویم
وگر چاره در اینجا من بجویم
ترا این سرّ معنی در نمودار
بس است این گر شوی از جان خبردار
یکی تقوی و ظاهر امر فرمان
که بسپاری حقیقت راه جانان
بتقوی میتوانی یافت این سر
که بیشک انبیا تقوای ظاهر
در اینجاگه نمودند وشدند دوست
بیابد مغز آنگاهی یقین پوست
دم تقوی بباطن گر توانی
بری ره سوی جانان ناگهانی
حقیقت تقوی باطن همی جوی
که ناگاهی بری از وصل او گوی
تو باطن پاک دار و کمترک خور
که ذرّه ناگهان آید سوی خور
تو باطن پاک دارد از هر خیانت
که عرضاً عرضه کردم در امانت
تو باطن پاک دار و دوست دریاب
بمعنی تو توئی دوست دریاب
تو باطن پاک میدار از طبیعت
بتقوی باش درعین شریعت
تو باطن پاک دار و خواب کم کن
حقیقت خورد و خواب خویش کم کن
ز خورد و خواب اینجا تاتوانی
گریزان باش تاگردی معانی
ز خورد و خواب بگذر همچو مردان
ز بیداری نظر کن جان جانان
ز خورد و خواب تو چیزی ندیدی
بجز رنج و غم و گند و پلیدی
ز خورد و خواب تا بودی غمت بود
دریغا خورد و خوابت زودتر بود
ز خورد و خواب دیدی رنج بسیار
غم و اندوه ماندستی گرفتار
ز خورد و خواب مردان در گذشتند
ره جانان بیک ره در نوشتند
ز بی خوابی و کم خواری در اینجا
کشیدند رنج و هم خواری در اینجا
ز بیخوابی جمال یار دیدند
ز کم خواری بکام دل رسیدند
ز بی خوابی نهانشان درگشودند
نگه کردند بیشک دوست دیدند
ز بیخوابی در اینجا قربت دوست
گزیدند و برون رفتند از پوست
ز بی خوابی عیان ذات بیچون
شدند اینجایگه خوش بیچه و چن
ز بیخوابی در اینجا راز مطلق
شدند وآنگهی گفتند اناالحق
اناالحق آن زمان گفتند در ذات
که بیشک جان جان شد جمله ذرّات
اناالحق آن زمان گفتند بیخود
که یکسان گشت جمله نیک با بد
اناالحق آن زمان گفتند در راز
که یکی گشتشان انجام و آغاز
اناالحق آن زمان گفتند با خلق
که فارغ آمدند از دام وز دلق
بدانستند چندی و بگفتند
دَرِ این راز خود با کس نگفتند
بدانستند چندی راز تقلید
ولی شان مینمود این سر توحید
بدانستند چندی سرّ این راز
حجاب انداختند از پیش خود باز
بدانستند چندی در نهانی
غلط کردند بی تو تا ندانی
بدانستند چندی از شنفته
ولی بیدار کی باشد چو خفته
بدانستند چندی در نمودار
شده آگه بکل از سرّ این کار
نهان گفتند با یکدیگر اینجا
که راز پادشه نارند پیدا
نهان گفتند با یکدیگر اینجا
که راز دوست را نارند پیدا
نه هر کس صاحب اسرار باشد
نه هر سر لایق دیدار باشد
بقدر جمله دارم هم بگفتار
بیانها مینمایم اندر اسرار
کسانی کین طلب دارند در دل
که ناگه پی برند این راز مشکل
ببازی نیست بخشایش حقیقت
سپردن بایدت راه شریعت
ره اینجاگه سپاری دوست گردد
حقیقت مغز هم بی پوست گردد
ره جان کن که درجانست جانان
در اینجا جملگی اسرار جویان
وصالش جمله در جان باز دیدند
چو فی الجمله بکام خود رسیدند
در اینجاهیچ و جملهاند سرمست
فتاده از بلندی در سوی پست
نداند اوّل و آخر تمامت
نمودند بازمانده در ملامت
اگرچه بازگوید همچنانست
ولیکن در جنون راز نهان است
بهر نوعی یقین بسیار گویند
همه از دیدن دلدارگویند
ولیکن کس نمیداند یقین راز
که شرحی گویم از انجام و آغاز
همه حیران و گویا در خموشند
چو دیگی اندر این سودا بجوشند
در این سودا فتادستند بسیار
نیامد هیچ اینجایگه پدیدار
که تا برگوید اینجا راز جانان
ببازد اندر اینجا گوهر جان
سر و جان هر دو دربازد بپایش
بیابد ابتدا و انتهایش
سر و جان گر ببازی این بود راز
حجاب افتد ز رویش بیشکی باز
بدانی و بگوئی بعد از این تو
چو بردی ره سوی عین الیقین تو
رهی نابردهٔ در پردهٔ راز
که تا بینی حقیقت ناگهی باز
رخ معشوق تا چندی از این درد
شوی از بود اشیا جملگی فرد
چراگفتار بیهوده درآئی
که در گفتارمانند درائی
چرا گفتار بنمودی تو چندین
از آن داری تو در اسرار حق بین
از آن کین جاتو گفتی پیش هر کس
نمود دوست آخر چند از این بس
بگوی و خوف جان از پیش بردار
بیک ره دل ز جان خویش بردار
به یک ره دل ببر از عالم دون
که تا آخر نماید دور گردون
نخواهد مانددور آفرینش
تو بگشا این زمان اسرار بینش
بیک ره کن مبدّل صورت جان
فنا کن هر دو اندر ذات جانان
نداری هیچ باید اندر این راه
بماندستی چو موری در بن چاه
قدم در راه نه میرو یقین تو
چو مردان باش اینجا پیش بین تو
قدم اینجا نه و این سر تو دریاب
که مقصودت شود حاصل از این باب
از آن درهر چه جوئی میدهندت
یقین میدان که منّت مینهندت
نباشد منّت اینجا هرچه دارند
همه از بهر تو اینجا بکارند
در اینجا هر چه دادند کی ستانند
ازآن می هیچ کس این سر ندانند
که دل باید که با جان همدم راز
بود تا این بیابد بیشکی باز
چو جان و دل ابا هم یار باشند
یقین توحید هم اینجا بباشند
نمود هر دو با رفعت شود باز
بود تا این بیابد بی شکی باز
بوقتی جان شود تن اندر اینجا
که گردد باطنت کلّی مصفّا
بوقتی جان شود جان حقیقت
که بسپارد بکل سرّ شریعت
بوقتی جان شود جانان در این راز
که محو آید ورا انجام و آغاز
بوقتی جان شود جانان در اینجا
که پنهانی شود ناگاه پیدا
بوقتی جان شود جانان یقین دان
که گردد جسم از دیدار پنهان
بوقتی جان شود جانان که بینی
یقین این سر اگر صاحب یقینی
که پنهان گردد این صورت عیانت
شود بیشک حقیقت جان جانت
چو صورت از میان برخواست جانست
پس آنگه دیدن جان جهانست
چوصورت از میان برخواست بیشک
سراسر بینی اینجا در یکی یک
بود یکی شده صورت عیان گم
جهان اندر وی و وی در جهان گم
بسی راهست در گم بودن اینجا
رهی نیکو طلب ای مرد دانا
رهت آخر فنای جاودانست
در آخر کار بی نام ونشانست
در آخر کار بیکاریست تحقیق
نهان گشتن پس آنگه راز توفیق
نهان خواهی شدن ای دل نهانی
نمیدانم ولی دانم که دانی
در آخر رازت اینجاگه نهان است
ترا پیدانمودن جان جانست
در آخر میشوی اینجا فنا تو
که تا یابی یقین دید بقا تو
در آخر میشوی مر ناپدیدار
در آنسو میشوی کلّی پدیدار
در آخر اصل او گر باز جوئی
سزد این سر که با هر کس نگوئی
ولیکن چون کنی در عین گفتار
که حق گویاست اندر کلّ اسرار
چو حق گویاست حق میگوید این راز
بگو تاکه در اینجا بشنود باز
یقین دریاب این اسرار بنگر
نظر کن زود این گفتار بنگر
عطار نیشابوری : دفتر اول
در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید
یکی شد پیش آن پیر طریقت
بپرسد این سؤالش در حقیقت
که ای سکّان دین و شیخ اکبر
نداند هیچ خلقی ازتو بهتر
ره شرعت نمودار اناالحق
مراگوئی تو اینجاراز مطلق
بگو تا کیست اندر نطق هر کس
سخن گوی این یکی بنگر از این بس
جوابش داد آنگه قطب عالم
که حق دان هست گویا اندر این دم
خدا گویاست اندر نطق و درجان
درون دل ورا بنگر تو جویان
بهر صورت که گفتی سرّ گفتار
یقین اینجاست حق گویا باسرار
بدان کاینجاست حق گویا نهانی
چنین پی برتو این سرّ نهانی
بدان این راز وانگه کن خموشی
سزد این پند اگر از من نیوشی
بدان و شو خموش و کمترک گوی
وگرنه اندر این میدان شوی گوی
دگر پرسید زو کای صاحب اسرار
جوابم بازده این نکته این بار
مرا این مشکل دیگر نهانست
ترا دانم که این مشکل عیان است
چو گویا حق بود در هر زبان او
کند چیزی که میخواهد بیان او
شنو اینجا که باشد تا بدانم
که من این راز آخر میندانم
بدو گفت این ندانسته تو خود راز
بگفتم جمله اسرارت ز سر باز
تو دانائی دلت گردان چوگویست
شنو بیشک در اینجا که اویست
چو او گوید بهم خود بشنود او
کسی باید که مر کلّی شود او
که تااین راز داند بیشکی حق
شود پس داند او این راز مطلق
چو دانا این بیان گوید در اسرار
بباید گوش جان کردن بناچار
که تا مفهوم این معنی کنی تو
بگو تاچند از این دعوی کنی تو
چو بشناسی که یارت هست گویا
ز نطق جمله اینجاگاه او را
شنو تو گوش کن چون سر بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی
چو این ظاهر بدیدی تو تمامت
گرفته در همه شور وقیامت
بهر صورت که میآید ترا پیش
نظر کن اندر این معنی بیندیش
همه او را شناس اما بمعنی
مکن با هیچکس اینجا تو دعوی
بدان این و چنان شو گم در این کار
که سرگردان شوی مانند پرگار
بدان این و مگو در پیش هر کس
چو دانستی ترا عین الیقین بس
بدان این و مکن جانا یقین فاش
که ناگاهت شود اینجای اوباش
تو این معنی ندانی تا ندانی
که جمله اوست در راز نهانی
بوقتی این بدانی کز لقا تو
که باشی همچو مردان در بلا تو
بلای قرب کش وین رایگان یاب
در این معنی نمود جان جان یاب
ترا اینجا چنان بنمود رخسار
که تو در خود فتادستی ز پندار
ز پندارت چنان مغرور کرداست
که بیشک او ز خویشت دور کرداست
ترا او دور کرد از خود حقیقت
که نسپردی ورا راه شریعت
بپاکی وصل او اینجا بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی
بپاکی حاصل است اینجا رخ یار
ولکین این نهان مانده ز اسرار
چو گشتی پاک کلّی در بطونت
خدا بینی حقیقت رهنمونت
چو گشتی پاک در مانندهٔ آب
در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب
جمال یار بیشک هست درما
طلب کن در حقیقت بشنواز ما
تو آبروی خود داری بر او
اگر بینی چنین دانَمْت نیکو
همه درتست پیدا و تو هستی
عیان جمله خود را میپرستی
توئی غافل چرا حیران بمانده
چنین درچرخ سرگردان بمانده
توئی عاشق چنین در عشق خود باز
نمود آید ز عشق خود بخود باز
توئی صادق شده در عین دیدار
شده مر زهد خود اینجا خریدار
تو داری و توئی اینجا یقین است
ولیکن اندر اینجا کفرو دین است
ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین
فرو ماندستم اندر آن و در این
فروماندستم اندر کفر جانان
شدستم در میان خلق پنهان
در این بازار ماندستم عجایب
که هر دم مینمایم این غرایب
چنان بنمایمت هر لحظه خود را
برون آمد ابر رسم خرد را
که تا اینجا کند مر ناگهان گم
مثال قطرهٔ در عین قُلزُم
گهی اینجا کند گه جسم و جانم
گهی بنماید او عین العیانم
گهی اینجا کند مکشوف اسرار
بگوید سر بسر اینجا باسرار
گهی در عین تقلیدم بمانده
گهی دستم ز جان و دل فشانده
گهی در عقلم اندازد بخواری
مرا اینجا کُشد بیشک بزاری
گهی در عین عشقم جان دهد باز
نماید این چنین پنهان دهد باز
گهی بنمایدم روشن چو خورشید
عیان ذات خود گوئی که جاوید
من این سر یافتم ناگه کند گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم
نمیدانم نمیبینم به جز یار
بگویم سر که من هستم خبردار
که بیشک رنج بی پایان کشیدم
بجز معنی وصال یار دیدم
بمردم کز دلم آنجا برآید
دمی بیشک دو صد دستان سرآید
دو صد دستان زند بر صد هزاران
مثل بیمثل دارد سرّ جانان
همه از دوست لیکن گرچه مردست
فتاده این دم اینجاگاه فرداست
دم من اندر آن دم دردمی کل
یقین دیدم عیان من آدم کل
حقیقت حق حق اینجا که بر جای
عیان بسپارد آنجائی ابر جای
کسی این ره سپارد در دل اینجا
که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا
چو مشل برگشاید از نهانی
بیابد راز اسرار معانی
ره آسان مدان ای مرد صورت
که خواهی کرد هم بیشک ضرورت
ره آسان نیست جمله وصف این ره
بسی کردند هر کس نیست آگه
ره بی ابتدا و انتهایست
در این ره جملگی عین صفایست
کسی کاینجایگه این ره ندیدست
میان جمله مردان ناپدیدست
کسی کاینراه برد و خویش بشناخت
حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت
یقین این زاد ره بردار و بشنو
بر این گفتار دیگر زود بگرو
یقین کاین زاد ره عجز است اوّل
که خودبین گردد اندر ره مبدّل
دوم فقر است و نقد جمله اینست
که اندر فقر کل عین الیقین است
سوم تسلیم بودن در فنایش
چهارم نوش کردن مر بلایش
یقین پنجم فنائی بود اللّه
ششم دید یقین مر حضرت شاه
عیان هفتم نمود نور ذاتست
همه شاهان یقین اینجای ماتست
همه مانند شاهان اندر این سرّ
که هرگز مینشد این راز ظاهر
اگر این راز اینجا باز یابند
حقیقت جزو و کل مر خود بیابند
ز خود باشید الّا حق یقین این
بداند صاحب عین الیقین این
همه یک ذات دان اینجا حقیقت
نه کفر است ونه دین ونی طریقت
همه اینجا توانی یافتن باز
ترا این جایگه بشتافتن باز
شدت تا بازیابی قدرت اینجا
کنی یکبارگی درمان تو خود را
در اینجا واصلان چون خود رسیدند
بجز یکی در آن حضرت ندیدند
یکی دیدند اینجا جسم و جان هم
نبود اینجا و آنجا هیچ محرم
همه حق یافتند و هیچ غیری
نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری
اگرچه بت پرست عشق آخر
بکرد این راز مر بعضی بظاهر
ندانستند ره اینجا نبردن
حقیقت همچو مردان گوی بردن
بتقلید اندر این ره باز ماندند
یقین در شهوت و در آزماندند
در آخرشان بماند اینجا یقین باز
که تادیدند راز اوّلین باز
چو بگذشتی ز نفست ناگهانی
نماند نفس الّا تو بمانی
چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود
مکن بار دگر شیطان تو خوشنود
یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو
ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو
چنان شو اندر این ره شاد و آزاد
که بینی هر خرابی را تو آباد
چنان آباد کن جانت ز تقوی
که چیزی درنگنجد جز که معنی
چنان آزاد کن جان از بر خویش
که هم بیشک تو باشی رهبر خویش
چنان آزاد کن جان و روانت
که تاوقتی که کل گردی نهانت
شود بیدار و حق باشد یقین هان
بجز این نیست ما نص و برهان
چو حق میخواهد آخر ای دل فرد
در این دم باش دائم صاحب درد
در این سر درد آور پیش زنهار
که دردت خویش بر تا حضرت یار
اگردردست ناگاهان دوایت
کند درمان دردآن جانفزایت
یقین دردست آنگه عیان درمان
یقین جانست آنگه عین جانان
ز درد اینجا یقین جانان بیابی
چو جانان یافتی درمان بیابی
که جان با درد و درمان مینماید
گهی نقصان و گاهی میفزاید
ولیکن این بصورت بازدانی
وگرنه بیشکی تو بازمانی
ز صورت در گذر جان جوی اینجا
که صورت هست همچون گوی اینجا
چنان ماندست سرگردان جانان
که یک لحظه نپردازد ابا جان
نپردازی دمی با جان در اینجا
حقیقت میزند پنهان در اینجا
اگرچه جسم واصل گشت از جان
نمودش جمله حاصل گشت از جان
نمیبیند یکی خود اندر اینجا
که افتادست اندر شور وغوغا
بلا و رنج و محنت یافتست او
بسی در هر صفت بشتافتست او
بلا و رنج دیده بی نهایت
در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت
بلا و رنج دید و گنج حاصل
در اینجا کرد بیشک گشت واصل
بخود بنهاده است آنجای صورت
که باید رفت در خاکش ضرورت
ورا جائی است اندر معدن خاک
که در اینجا شود او بیشکی پاک
نمودش شیب خاک آید پدیدار
در اینجا کل شود او ناپدیدار
نهانش واصلی آنجا عیان است
جهانی بیشکی پرترس از آنست
که خوف جان عجب دارند ایشان
از آن اینجا شدند ایشان پریشان
مترس از این اگر تو مرد راهی
در اینجائی تو اسرار الهی
در اینجا سر متاب ای غافل مست
که خواهی با نمود دوست پیوست
وصال خاک اگر اینجا بیابی
ز شادی سوی او هر دم شتابی
وصال اندر دل خاکست بیشک
که اینجا مینماید راز هر یک
کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو
کز او پیداست این عین الیقین تو
ز گورستان بدانی جمله مردان
که اندر خاک درگاهند پنهان
همه در خاک درگاهند خفته
همه رخ نزد جانان درنهفته
همه در خاک درگاهند بیچون
یک گشته نهان در هفت گردون
همه در خاک درگاهند ساکن
شدند از نیک و بد اینجای ایمن
همه در خاک درگاهند تحقیق
بدیده روی جانان جمله توفیق
یقین دریافته اینجا نهانی
تو چون ایشان شوی آنگه بدانی
که بیشک آنچه میگفتند ای دوست
بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست
یقین شد در وی آخر سرّ جانان
نخواهد دید کس این سر یقین دان
خدا خواهی بُدن در آخر کار
چو اینجا برفتد پرده بیکبار
اگر پرده برافتد باز بینی
حقیقت گمشده مر باز بینی
تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر
نظر بگمار و جانان پاک بنگر
وصالت در دل خاکست آخِر
نهان کن زودت این اسرار ظاهر
وصالت در دل خاکست در یاب
اگر مردی بسوی خاک بشتاب
وصالت در دل خاکست ای دل
ترا مقصود درخاکست حاصل
وصالت در دل خاکست بگذار
جهان و برفکن این پنج با چار
سوی این خلوت آی و شاد بگذر
ازاو جانها یقین آباد بنگر
در این خلوت سرا آخر قدم نه
که این سر عاقبت اولی ترا به
که این خلوت سرای عاشقان است
نمدار اندر او عین العیان است
در این خلوت سرای اینجای بیشک
نماید بیشکی دیدار او یک
بود لیکن همه این سر ندانند
که در دیدار او حیران بمانند
یکی بینی در اینجا بی حجب یار
نباشد هیچ جز او لیس فی الدار
نباشد هیچ جز حق اندر اینجا
یقین بشنو تو راز مطلق اینجا
حقیقت چون شدی اندر دل خاک
عیان بینی تو خود را جوهر پاک
ولی گر صاحب آزار بودی
یقین بر آتش و مانند دودی
اگر نیکی تو کردستی در اینجا
حقیقت گوی بردستی در اینجا
عوض اینجاترا آن روشنائی
بود بیشک ابر دید خدائی
یقین چون در دل خاکت نهادند
عیان در حضرت پاک نهادند
تو باشی هیچکس آنجات همراه
نباشد می یقین جز عین اللّه
ترا اوّل قدم این است صورت
اباتست این بیان اینجا ضرورت
چو رفتی ناگهی اندر دل طین
نظر کن درنهادت جمله حق بین
نمییابی تو این سر هیچ اینجا
فتادستی چو نقشی اندر اینجا
ولی آن دم بیابی سرّ جانان
که باشد این صور در خاک پنهان
وصالت آن زمان گردد میسّر
که اجسامت شود اینجا میسّر
وصالت آن زمان بشناس ای دل
که گردد صورتت در زیر گِل حل
چو حل گردد ترا صورت بیکبار
شوی ای نور دل کل ناپدیدار
چو حل گردی و گردی عین فانی
حقیقت این جهان و آن جهانی
ترا پیدا شود اسرار جمله
تو باشی در یقین انوار جمله
یقین دیدار آن دم باز بینی
یکی یابی اگر صاحب یقینی
بجز عین الیقین اینجا مبین تو
اگر هستی چو مردان پیش بین تو
در آخر اینست احوالت بیندیش
حجاب اکنون یقین بردار از پیش
حجاب از پیش بردار این زمان تو
خدا را بین یقین در غیب جان تو
حجاب از پیش بردار و عیان بین
همی گویم ترا در جان جان بین
ولکین این نیابی بی معانی
نشانت میدهم از بی نشانی
زلا مگذر تو تا الّا شوی کل
یقین دیدار جان الّا شوی کل
زلا مگذر یقین دریاب الّا
که الّا بیشکی دیدست یکتا
زلا مگذر که الّا الله یابی
رخ جانان عیان ناگاه یابی
زلا مگذر تو در الّا نظر کن
از این معنی دل خود را خبر کن
زلا مگذر یقین دان لاحقیقت
نظر کن جمله اسرار شریعت
نمود لااله اینجا عیانست
چگویم وصف کین سر بی نشانست
یقین بشناس و میدان ای دل ریش
حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش
مجو اینجایگه تو محرم راز
حجاب آخر دمی از خود برانداز
چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست
حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست
زجام عشق جامی نوش کن تو
دل و جان در یقین بیهوش کن تو
ز جام عشق نوش آن می که مستان
برش هشیار کوبان پا ودستان
می عشق اندر این خمخانهٔ دل
کجا گردد یقین بیشک بحاصل
مئی کن نوش اینجاگه نهانی
که در ساقی ابد حیران بمانی
مئی از دست کس بستان و کن نوش
که جز وی جمله گردانی فراموش
ز بدمستی کنی مانند حلّاج
ز تیر عشق سازی خویش آماج
مکن بدمستی اندر نزد عشاق
تو چون مرغان مزن از خویشتن واق
چو سیمرغی تو اندر قاف معنی
مئی خور این زمان از صاف معنی
در آخر دُردکش از کفر و دین یار
که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار
مئی درکش که قوت جسم و جان است
از آن می این زمان ما را نهان است
درون جان و دل رگهاگرفته
همه پنهانیم پیدا گرفته
خروشی میزند در نزد عشاق
از آن مشهور شد در کلّ آفاق
که ازجام وصال شاه خوردست
وز آن اینجایگه او گوی بردست
وصال جان جان از جام دیدم
از آن اینجایگه من کام دیدم
که عزت داشتم اندر درون من
نه بدمستانه بودم جز سکون من
نیاوردم به جز عزّت بر یار
ز عزّت شد مرا جانان پدیدار
ز عزّت گوی بردم در بر خلق
از آن پس آمدم من رهبر خلق
نمودم اینست اینجایار گفتست
ولیکن این بیان اینجا نهفتست
نمود کُشتن خود فاش کردم
حقیقت نقش خود نقاش کردم
نمود ظاهرم اینجا ببینید
در آخر آنگه او صاحب یقینید
مرا کشتن امید زندگانی است
که در کشتن حیات جاودانی است
بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند
میان خاک و خون آغشته گشتند
نمود خویشتن دیدند اینجا
سر خود زود ببریدند اینجا
فنا گشتند بی سر پیش ایشان
حقیقت فاششان شد سرّ جانان
اگر بی سر شوی این راز دانی
از این معنی حقیقت بازدانی
عطار نیشابوری : دفتر اول
سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
یکی منصور را پرسید ناگاه
که ای گشته ز سرّ جمله آگاه
یقین اینجا تو داری راز مطلق
که دیدستی تو حق را عین مطلق
یقین داری عیان جمله آفاق
که هستی دمدمه در کلّ آفاق
نمود عشق جانان کل تو داری
که بر عشّاق شاهی شهریاری
کسی باشد که جانان کل ببیند
بگفت آری کسی کاینجا ببیند
نمود کشتن خود را یقین پیش
من اینجا دیدهام اسرار در پیش
کنون پیر منم اینجا بمانده
ز جزوم لیک کل پیدا بمانده
سوی بغداد آخر من دهم داد
سر خود اندر اینجاگاه بر باد
دهم بیشک که دیدستم نهانی
برم مکشوف شد عین العیانی
مرا فاش است اینجا کشتن خود
حقیقت فارغم از نیک وز بد
قضا را راه حج بُد کین سؤالش
که کرد آنجایگه او از کمالش
دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو
ولیکن این جنونست از یقین باز
که گفتی با من اینجا صاحب راز
نداند هیچکس در غیب اللّه
تو هستی زین بیان امروز آگاه
که در بغداد چونت خون بریزند
حقیقت جملگی بردارویزند
تو این اسرار میگوئی عجب فاش
که من هستم عیان هم نقش و نقّاش
نمود جملگی از پیش داری
حقیقت این عیان با خویش داری
ولی من ماندهام در شک یقینم
نمودی از تو اکنون من نبینم
نمودت خواهم از تو پایدارم
نمای اینجایگه مر پایدارم
اگر بیشک تو دیدار خدائی
مرا امروز مر رازی نمائی
نمایم راز بر هر سر که باشد
مرا بیشک از آن خونی نباشد
پس آنگه چون از او بشنید این راز
حجاب آنگه تو بیچاره برانداز
نظر بگماشت آنگه مرد بر وی
ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی
نظر نیکو کن اندر دید دیدم
که من هستم که جمله آفریدم
نظر کن این زمان بشناس ما را
که میبینی در این ساعت لقا را
لقای من نظر کن این زمان تو
که میبینم همه کون و مکان تو
لقای ما کنون اینجا نظر کن
دل بیچاره از ذلّت خبر کن
خبر کن ای دل و جان راز بنگر
بجزمن هیچ دیگر باز منگر
چو آن مرد جهان دیده چنان دید
ورا برتر ز هفتم آسمان دید
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش
ستاده در تحیّر مانده خاموش
چنان مست لقای او بمانده
عجایب در لقای او بمانده
زبان بگشاد و آنگه صاحب راز
که ای مانده چنین حیران ما باز
چه میبینی خبرده این زمانم
که تا مردید دیدت را بدانم
تمامت قافله آنجا بماندند
دعا و آفرین بر خود بخواندند
که ای شیخ جهان و پیر اللّه
تو هستی بیشکی از خود تو آگاه
چرا این پیر اینجا گشت حیران
بمانده این زمان مانند گنگان
زبانش الکنست و باز مانده است
عجب حیران و دست از کل فشاندست
تو گویا کن ز راز پادشاهی
حقیقت بر تمامت نیک خواهی
بدیشان گفت آن دم راز منصور
که این دم او شده حیران در آن نور
ندارد او خبر اینجا بماندست
عجب حیران و دست از کل فشاندست
شده فارغ ز دنیا و زعقبی
که دیدارست او را سرّمولی
چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد
حقیقت مانده حیران در یکی کرد
نداند هیچ او بیشک جز ازمن
که از من شد ورا اسرار روشن
ز من روشن شدش اسرار اینجا
شدست این دم ز جسم و جان مصفّا
یقین آگه شدست و بی زبانست
که دیدار منش عین العیانست
منش دیدار بنمودستم اینجا
حقیقت هم منش بودستم اینجا
درونست و برون کلّی گرفته
ز دید دید ما ازخویش رفته
ز دید خویشتن بیزارگشته
حقیقت صاحب اسرار گشته
ز دید خویشتن گشته مبرّا
حقیقت راز پنهانست و پیدا
ندارد تا زبان او راز گوید
یقین شرح شما را باز گوید
چو با هوش آید آن دم در نهانی
زند او دم در اینجا در معانی
بگوید آنچه او دیدست ما را
یقین از بهر دیدار شما را
اشارت کرد آن و زود منصور
که بیرون آی و دم زن زود از نور
بساعت باز هوش آمد در آن دم
بساعت نوحهٔ در داد و ماتم
مر او را گشت پیدا های و هوئی
فتادش در قدم مانند گوئی
فتاد آن لحظه در اندوه و زاری
بگفتاکردمت من پایداری
چرا باز آمدی ای جان در اینجا
فتادی دیگر اندر عین غوغا
مقام اوّلت چون باز دیدی
نظر کردی و کلّی راز دیدی
مرا مکشوف شد عین العیانت
بدیدم جملگی راز نهانت
در این بودیم ما در شهر بغداد
تو دادی اندر اینجا بیشکی داد
تو دادی داد دیدم آنچه دیدی
نظر کردم تو کلّی راز دیدی
طپیدم در میان خاک و خونت
زدم دستی عجایب رهنمونت
مراکردی در اینجا پاره پاره
جهان و خلقم اینجا در نظاره
بدیدم من تو بودم تو منی جان
که هستم من تو و تو من مرا هان
بیک ره چون نمودی عین دیدار
مرا کردی ز خواب مرگ بیدار
در اینجا حشر کردستی مرا یار
دگر درآتش سوزان بمگذار
رهانم این زمان ازدست دشمن
که گفتار منی بی ما و بی من
نگویم پیش کس اسرارت اینجا
مرا بس باشد این دیدارت اینجا
ز دیدارت منم حیران و مدهوش
تو بودی در من بیچاره خاموش
اگرگویا شدی و رازگوئی
یقین بی درد من درمان نجوئی
یقین درد من اینجا کن تودرمان
برو اکنون که آزادی دل و جان
توئی کعبه یقین اینجا ستاده
خودی ره سوی خود بیشک نهاده
همه در دید تو حیران بمانده
چنین در دید تو نادان بمانده
سوی تو رخ نهاده این چنین راز
تو اینجا ظلم ای جانان مینداز
که خواهی کرد بر من آشکاره
همه از بهر تو اندر نظاره
سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد
تو ازجمله چنین استاده آزاد
روا باشد چنین جان داده مردان
ترا چه غم که هستی جان جانان
نخواهم کعبه بی دیدار رویت
بخواهم مردن اندر خاک کویت
بخواهم مرد خواهم زنده گشتن
ترا تا جاودان مر بنده گشتن
منم بنده توئی سلطان آفاق
که در شورند از تو کل آفاق
منم بنده توئی تابنده چون نور
که درجانها دمیدستی عیان صور
از آن منصوری از دیدار اللّه
که افکندی مرا در قربت شاه
توئی شاه و به جز تو کس ندیدم
کنون نزدیکت ای جان آرمیدم
بگفت این و بزد یک نعره آنگاه
بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه
شد و جان داد آنجا رایگان او
حقیقت در بر کون و مکان او
حقیقت جان جان دید و فنا شد
بر او آن همه آنجا بقا شد
حقیقت بود جانان دید منصور
که آفاق آمدست از راز او نور
چو زانسان قافله او را بدیدند
تمامت عاشقان آنجا طپیدند
چون منصور آن چنان دید اندر اینجا
که برخواهست آمد شور و غوغا
یقین صورت پرستان زور کردند
نهاد خویشتن پر شور کردند
که این کس جادوئی آراست اینجا
بباید کشتنش تحقیق این جا
جوابی داد سر منصور ایشان
ستاد آنجایگه ازدور ایشان
بدیشان گفت کای نادیده گمراه
منم بیشک یقین دیدار اللّه
در این دم اندر اینجا میتوانم
که مر جمله زغوغا وارهانم
ولکین این زمان نی وقت رازست
که این دم عین جانها درگدازست
شما را آنقدر بس تا بدانید
همه در ذات من حیران بمانید
شما را آنقدر بس اندر اینجا
که او برگفت سرّ جمله پیدا
یقین من کعبهام هم جان جانان
بخواهم رفت در اینجای پنهان
ولی پیریست واصل اندر این دم
میان جملگی او هست محرم
وصالی دارد اینجا صاحب درد
بود او در میان جمله شان فرد
ز بهر او شما را من بِحِل هان
بکردم تا برید اینجایگه جان
رها کردم شما را در بر او
که نبود هیچکس بی رهبر او
بگفت این و نهان شد او زعالم
که مکشوفست از او سرّ دمادم
نمود عشق او در خویشتن بین
دم آخر تو خود بیخویشتن بین
برافکن جسم و جان وگرد خاموش
شو اندر عشق کل اینجای مدهوش
نظر کن راز جانان باز بین هان
ترامیگویم اکنون راز بین هان
ترامنصور کل اندر نهادست
ترا این راه در پیشت فتادست
وصال کعبهٔ جان خواستی تو
عجائب قافله آراستی تو
همه ذرات باتست ای ندیده
وصال کعبه اندر جان ندیده
چو منصور حقیقی داری ای جان
قدم تو بیش از این اینجا مرنجان
بخواه اسرار چون رویش ببینی
از او کن من طلب گر مرد دینی
که بنماید ترا اینجا نظر او
کند از دید خویشت باخبر او
درون پرده پنهانست بیچون
نظر کن در رخ او بیچه و چون
مر او را یک زمان بنگر تو بیخود
زمانی گرد فارغ نیک با بد
همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست
وجودت باز کن در دیده بین کوست
ببین کو در درون دیدهٔ تست
نهان اینجایگه در دیدهٔ تست
یقین در دیده اینجاگاه رویش
مکن اینجا حقیقت گفتگویش
وصال اینجا یقین زو بازبینی
اگر مرد ره و صاحب یقینی
حقیقت یاب او را در بر شاه
که تا مجنون نگردی تو از آن ماه
حقیقت چون رخت اینجا نماید
ترا از یک طبیعت برزداید
مصفّاات کند آیینه کردار
همه در آینه آید پدیدار
همه در آینه بینی نهانی
تو دانی بیشکی جمله تو دانی
همه در تست هستی آینه تو
نموده روی خود درآینه تو
نمیبینی اگر بینی یقینش
یکی بینی حقیقت کرده بیشش
یکی بینی نمود ذات درخویش
حجابت دور گردانی تو از پیش
حجابت دور گردان ای دل ریش
که تا یابی حقیقت یار در خویش
حجاب صورت تست ای دل و جان
ز دید حق توئی خود را مرنجان
نظر کن تا چه میبینی تو در خود
که ماندستی چنین و بی برِ خود
نخواهی یافت چیزی جز که این دم
ترا من مینمایم راز عالم
بجز این دم طلب اینجا مکن تو
همین بس باشدت از این سخن تو
که دریابی که جانانت درونست
تراگویا و بینا رهنمونست
ترا او رهنمونست ار بدانی
درون جان تست و تو ندانی
که سر تا پای تو دیدار شاه است
ولیکن این بیان با مرد راهست
که بشناسد نمود جسم با جان
کند مرجان خود در دوست پنهان
کند پنهان وجود خودبیکبار
که تا پیدا شود اینجایگه یار
وصال یار بی صورت بیابی
که اندر جان و دل نورت بیابی
یقین منصور خود بشناس در خویش
حجاب جسم و جان بردار از پیش
یقین منصور خود بشناس اینجا
نهاد ذات شودر خویش یکتا
چرا اینجا چنین ساکن بماندی
در این زندان چنین ایمن بماندی
تو آن داری که صورت ره نداند
وگرداند در آن حیران بماند
تو آن داری که هرگز کس ندید است
ز چشم آفرینش ناپدیدست
نهان خویشتن بشناس اینجا
ز دیو هفت سر مهراس اینجا
تو اندر هفت پرده رخ نمودی
عجب زینسان که درگفت و شنودی
نمیدانی درونت نور دارد
نهادت سر بسر منشور دارد
چرا منشور شه داری چنین خوار
بماندستی چنین رنجور و غمخوار
ز حکم شه چه آوردی ابر جای
گریزانی ز حکمش جای بر جای
مرو بیرون ز حکم شاه اینجا
یقین میباش هان آگاه اینجا
یقین آگاه باش و بر تو فرمان
مشو اینجا بخود مغرور و نادان
تو دانا باش و ساز خویش گیر
وگرنه ترک جان و دید تن گیر
بنزد شاه فرمان بر یقین تو
که تا گردی بنزد شه امین تو
بنزد شاه شو با ملک دستور
برد یک سر ترا تا عین گنجور
ترا بخشند شه اینجا تمامت
ولکین می حذر کن از ملامت
حذر میکن تو از شمشیر ناگاه
مکن گستاخیت اندر بر شاه
چگویم چون تو شه نشناختستی
بهرزه عمر خود در باختستی
بدادی عمر اکنون رایگانی
ز دست ای ابله اکنون می ندانی
که عمرت رفت ناگاهی ابر باد
بکردستی در اینجا خانه آباد
چه خواهی برد با خود جزغم و درد
تو خواهی بود ای جان دائما فرد
در آن فردی سخن گفتیم بسیار
ولی تو ماندهٔ در عین پندار
ترا پندار از حق دور کردست
حقیقت ابله و مغرور کردست
چنین ماندی اسیر و خوار اینجا
ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا
ترا این نفس جسمانی مردار
بیک ره برده از ره ناپدیدار
شدی یکبارگی درخوف مجروح
شدستی بی نمود قوّت روح
کجا راهی بری آنجا بحضرت
که ماندستی چنین در فکر نخوت
ترا این فکر دنیا خوار کردست
ز حق یکبارگی بیزار کردست
دلت در تنگنای غم بماندست
کنون ریش تو بیمرهم بماندست
کنون مجروحی و خود را دوا کن
درونت با برون یکسر صفا کن
ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل
چرا ماندی چنین حیران و بیدل
چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز
چنین دستت زجان افشاندهٔ باز
ره خود این زمان کن تا توانی
که داری این حیات و زندگانی
ترا امروز چون عین حیاتست
نمودارت در اینجا نور ذاتست
اگر امروز کام خود نرانی
یقین تو تا ابد حیران بمانی
بران امروز کامی تو ز دنیی
که بهتر زین نیابی تو ز معنی
بران امروز کامی نیک اینجا
که برخورداری ازدیدار یکتا
در معنی بیکباره گشادست
دلت حیران در اودادی ندادست
بده امروز داد ملک معنی
که خواهی رفت بیرون تو بعقبی
سوی ملک فنا داری عجب راه
بماندستی چنین مسکین و گمراه
خبر معنی دمادم آر و از دوست
تو هستی بیخبر درمانده در پوست
نداری هیچ اینجاگه خبر تو
بماندستی چنین اندر بشر تو
بشرگرد و یقین صورت شناسی
چرا از صورت خود میهراسی
گهی دشمن شوی جان را حقیقت
گهی تمییزش آری در طبیعت
اگر میدوستداری هردو اینجا
یکی کن هر دو را اینجا مصفّا
مصفّا کن تن و جانت نهانی
مجو چیزی یقین جز بی نشانی
نشان بی نشان اینجا طلب کن
چو دیدی گه بیابی آن سر و بن
نشان بی نشان دیدار یارست
کسی نزدیک آن ناپایدار است
نشان بی نشان دیدم یقین من
نمود اوّلین و آخرین من
در او دیدم ولی این سر که داند
وگر داند در آن حیران بماند
نمود اوّلین دارد حقیقت
نیابد کس مرا اندر طبیعت
نمود اوّلین من دیدهام باز
دمادم نزد آن گردیدهام باز
نمود اوّلش چون سیر کردم
دگر آهنگ سوی دیر کردم
ز حیرت آن چنان اوّل بماندم
که یک ره دست از جان برفشاندم
در آخر چون نظر کردم بظاهر
شدم مکشوف اوائل تااواخر
اوائل تا بآخر بود یک ذات
ولیکن مختلف در سیر ذرّات
بدیدم آنچنان کان کس ندیدست
کسی در ابتدایش نارسیدست
چگونه شرح این آرم بگفتار
که میگردم در این سر ناپدیدار
چگونه وصف آرم بر زبانم
که الکن شده بیکباره زبانم
حقیقت وصف او گویم بتحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق
بیابد این معانی آخر کار
حجابش دور گردد کل بیکبار
حجابش صورتست و دور گردد
سراسر دید دیدش نور گردد
حجابش چون برافتد نور بیند
همه ذرّات را منصور بیند
اناالحق گوی بیند جمله ذرّات
تمامت صنع خود تحقیق آیات
همه یارست ای مسکین غمخور
اگر مردی سراسر خویش بنگر
همه یار است اینجاگه نهانی
ولی این راز اینجاگه ندانی
همه یارست غیری نیست بنگر
همه کعبه است دیری نیست بنگر
یکی بنگر که در یکی یکی است
نمود ذات اینجا بیشکی است
یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست
صفات و ذات فعلت جز یکی نیست
یکی بین هرچه هست و نیست اینجا
که بیشک مر مرا یکی است اینجا
یکی دیدم دوئی بگذاشتم من
نمودم از میان برداشتم من
یکی کردم درآن دیدار خود من
شدم فارغ یقین ازنیک و بد من
یکی میبینم اینجا هرچه دیدست
یکی محوست کلّی ناپدیدست
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم
حقیقت در یکی آمد پدیدم
اگر در اصل یکی رهبری دوست
بیابی و برون آئی تو از پوست
نمود جان جانانت شود فاش
بیابی ناگهانی دید نقاش
حقیقت نقش میبینی و دوری
گزیدستی از آن اندر نفوری
هر آن کو دور شد از یار اینجا
کشید او زحمت بسیار اینجا
مکن دوری ونزدیکی گزین تو
که تا یابی نمودار یقین تو
دریغا چارهٔ اینجا نداری
فرومانده از آن تو شرمساری
که ماندستی چنین در بند صورت
ز صورت دان حقیقت این غرورت
براه راستی آخر قدم نه
که چیزی نیست جز از راستی به
حقیقت راستی دانم یقین من
که حق در راستی دیدیم روشن
حقیقت راستان خود گوی بردند
طریقت اندر این معنی سپردند
حقیقت راستی هر کو کند حق
شود از راستی او نور مطلق
هر آن کو راستست در حضرت یار
رسید اینجایگه در قربت یار
هر آنکو کرد اینجا راستی او
ندید اینجایگه خود کاستی او
ترا بهتر کجا باشد از این کار
که باشی راست اندر نزد دادار
کمان کژ نگر باتیر اینجا
همه چون تیر داند اندر اینجا
کمان کژ، راست میبین تیر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا
کجی را چون بدید اندر کمان او
یقین بشناختش خود بیگمان او
از او دوری گزید و از برش جَست
بشد پرتاب وز نزدیک او جَست
کمان صورتت چون کل کژ افتاد
از آن بازو ز قوّت در کج افتاد
اگر کژ اندر اینجا میستیزد
یقین میدان که جان ناگه گریزد
ز پیشش دور خواهد شد بناچار
چنین دان اسم این دنیای غدّار
کمانی دان تو دنیای دنس را
که نتواند بدیدن هیچکس را
همه چون تیر داند اندر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا
همه در شست خود اینجا بسازد
کمان دست ناگه سرفرازد
بیندازد تمامت بیخبر او
نمیداند حقیقت راهبر او
بیندازد تمامت از بهانه
که تا تیری زند سوی نشانه
همه تنها مثال تیر سازد
دمادم این چنین تدبیر سازد
نه کس از دست او جان برد اینجا
که بودند او بجان بسپرد اینجا
همه جانها ز قالب دور کرده است
چنین خود را همی مغرور کرد است
نخواهد ماند دنیا جاودانی
ولی میدان تو عقبی رایگانی
اگر اینجا نداری هیچ رستی
بعقبی فارغ و شادان نشستی
وگر داری بیک سوزن در اینجا
شمارم من ترا میزن در اینجا
نخواهی برد باخود چیزی ای دوست
مگردان در نظر جز دیدن ای دوست
مکن با هیچکس اینجا بدی تو
وگرنه کمتر از دیو و ددی تو
صفائی جوی و بگسل طبع ازبد
تو نیکی کن در اینجاگاه با خود
بدی اینجا مکن تا نیک یابی
بوقتی کاندر آن حضرت شتابی
ز نیکی و بدی آنجا سئوالست
بسی مردان دراین سر گنگ و لالست
زبانت چون دهد پاسخ بر یار
فرومانی در آنجاگه بیکبار
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست
که نیکی مغز آمد چون بدی پوست
ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد
که نیکی بازدید ای صاحب درد
بدی بد دان و نیکی نیک بشمار
بجز نیکی مکن ای دوست زنهار
چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان
که خلق خوش محمد داشت زینسان
بخُلق خوش خدایش گفت اینجا
حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا
یقین خلق عظیمش گفت اینجا
که بیراهان بخلق آورد اینجا
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق
ز خلق خوش که او را بود توفیق
کدامین انبیا مانند او بود
که گوئی از تمامت خلق بربود
نیابد همچو او دوران افلاک
کجا یابد چو او ای مؤمن پاک
تو داری این زمان دین هدایت
ترا این بس بود عین سعادت
که هستی امّت احمد یقین بود
توئی بیرون ز راه کفرو دین بود
تو داری دین او ای عاقل مست
نمیدانی تو این آخر کرا هست
ز دنیا آنچه تو داری که دارد
که این دین و شرف مر کس ندارد
تو داری راه اینجا دین تو داری
تو در هر دوجهان مر شهریاری
ره شرعش سپار و باز او بین
تو همچون او همه چیزی نکو بین
که او از نیکوئی اینجا یقین است
که جان اوّلین و آخرین است
همه جانها ازآن نورست اسرار
وز او شد عالم جانها پدیدار
تمامت دینها را برفکندست
حقیقت سلسله او در فکندست
بگرد کرهٔ عالم سلاسل
ز نور شرع بنگر مرد واصل
یقین شرع ویت جان شاد دارد
زهر بدها ترا آزاد دارد
ره شرعست راه حق یقین دان
محمد را در این ره پیش بین دان
ره او دان حقیقت راه اللّه
اگر هستی تو از اسرار آگاه
ره او گیر و راه کفر بگذار
سر بتها در اینجا کن نگونسار
بت نفس و هوایت را تو بشکن
حقیقت این بیان بشنو تو از من
تو ترک لذّت نفس و هواگیر
ز شرع احمدی راه خداگیر
چو راه حق یقین مر راه شرعست
که پیدا اندر او هر اصل و فرعست
اگر صورت نگهداری چنین کن
دمادم با تو میگویم یقین کن
دل و جانت در این سرهای بیچون
مگو اینجایگه این چیست و آن چون
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن
دل خود رادر این معنی خبر کن
که عقلت هست در غوغای عالم
فتادست اندر این سودای عالم
همه تشویش تو از صورت افتاد
که خواهد ناگهی از تو ابر داد
نمود عقلت اینجا کاربستست
دلت در غصّهٔ بسیار بستست
از آن کاینجا بغصّه عقل درماند
از آن اینجایگه بیرون درماند
از آن بیرون بماندست و گرفتار
که خودبین است عقل ناپدیدار
غم نامش ابا ننگ است مانده
دمادم پر ز نیرنگ است مانده
بسی نیرنگ اینجا گاه کردست
یقین در سرّ جانان ره نبردست
نبرده است او ره اندر عالم جان
از آن اینجایگه ماندست حیران
که چون مستی است عقل اینجا فتاده
از آن پیوسته در غوغا فتاده
که ره پر کرد و ره سویش نبردست
یقین جز راه در کویش نبرد است
ره نابرده اینجا چون بداند
نمود عشق از آن درخود نماند
در اینجا با صور در آخر کار
شود در زیر گل کل ناپدیدار
ولیکن عشق سلطان جهان است
که برتر از زمین و از زمان است
حقیقت عشق میداند که چونست
که او در جمله اشیا رهنمونست
طریق عشق گیر از بردباری
اگر این سرّ معنی پایداری
طریق عشق گیر و گرد آزاد
بیک ره نام وننگت ده تو بر باد
طریق عشق گیر و نام بگذار
حقیقت ننگ عالم شو بیکبار
ترا گر ذات کلّی آرزویست
در اینجاگاه جای جستجویست
از اول چون قدم خواهی نهادن
ندانی تا کجا خواهی فتادن
قدم چون مینهی در حدّ پرگار
تو سر بیرون اینجاگاه پندار
برون کن از سرت پندار دنیا
مشو تو بعد از این غمخوار دنیا
بیک ره محو کن دنیا حقیقت
که دنیا سر بسر دانم طبیعت
همه دنیا ز بودت محو گردان
اگر مردی از او رخ را بگردان
بگردان رخ از او ای دوست زنهار
رخ او را نگر در حضرت یار
نمود سالک اوّل این قدم دان
پس آنگاهی صفاتت را عدم دان
عدم گردان وجودت ای دل اینجا
حقیقت برگشا این مشکل اینجا
عدم کن بود خود تابود گردی
حقیقت در فنا معبود گردی
عدم کن جسم و جانت در بریار
مبین خود رادر این جاگه بیکبار
صفاتت چون بیابی بیگمان تو
یقین بیرونی از کون و مکان تو
ولیکن چون کنم تا این بدانی
حقیقت تو خداوند جهانی
ولی نه این جهان نی آن جهان دوست
که آنجا مغز آمد وین جهان پوست
جهان جاودان دیدار یابی
در آنجا جملگی اسرار یابی
جهان جاودانی جوی و رستی
برون رو زود از این کوی درستی
از این گلخن طلب کن گلشن جان
چگویم هر زمان خود را مرنجان
مرنجان خویش و یکباره فنا گرد
در آن مسکین عیان انبیا گرد
عیان انبیا شو زود در ذات
که بینی سر بسر اینجای ذرّات
همه ذرّات جویای تو باشند
حقیقت جمله گویای تو باشند
رهی نارفته وین ره را ندیده
بسی از بهر یکدیگر شنیده
یکی نادیدهٔ درد و بماندی
دمی مرکب در این منزل نراندی
در این منزل تمامت در خروشند
ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند
بخون همدگر تشنه شده پاک
همه ریزند خون اینجایگه پاک
چنان مر راز دنیا باز دیدم
همه پر شهوت و پر آز دیدم
همه پر شهوتست و بر فراز است
نشستی مرورا سوی فرازاست
همه در محنتاند این قوم دنیا
تمامت بیخبر از نوم دنیا
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ
ببسته دل در این دنیای بی برگ
همه در خواب و فارغ گشته از خویش
که راهی اینچنین دارند در پیش
همه در خواب و فارغ گشته از جان
گرفته این ره اینجاگاه آسان
چنین در خواب کی بیدار گردند
چنین اغیار کی با یارگردند
کسانی کاندر این منزل نمودند
یقین اندر ربود بود بودند
همه در سرّ این قومند حیران
چنین این قوم در توحید حیران
اگر اینجا یقین بیدارگردند
ازاین معنی دمی هشیار گردند
دمادم روی اینجا مینمایند
گره ازکار ایشان میگشایند
ولی ایشان چنان مستند و در خواب
بمانند کسی کاینجای غرقاب
بوند ایشان همه غرقاب دنیا
شده کل اندر این گرداب دنیا
دراین گرداب جمله مبتلایند
فرومانده در این عین بلایند
بلای خویش میبینند از خویش
حقیقت میخورند از خویشتن بیش
بلا و رنج ایشان هم از ایشانست
از آن پیوسته شان خاطر پریشانست
بلا اینجا نمود انبیا بود
که دائم انبیا عین بلا بود
بلای نفس دیگر دان در اینجا
رخت را زین بلاگردان در اینجا
بلای دل بکش هم تاتوانی
وگرنه در بلا حیران بمانی
بلای صورت اینجا برکشیدی
از این معنی به جز آن غم ندید
بلای عشق کش در قربت دوست
که بیشک این بلا اینجاست ای دوست
بلا چون انبیا کش در ره عشق
اگر هستی حقیقت آگه عشق
بلا چون انبیا کش اندر این دهر
حقیقت چون عسل کن نوش این زهر
بلای عشق دیدند جمله عشاق
ولی منصور بوده در میان طاق
چنان اندر بلا شد پایدار او
که برّندش سر اندر پای دار او
چنان اندر بلا راحت عیان یافت
که خود را اندر اینجا جان جان یافت
بلا اینجاکشید و کل لقا شد
از آن اینجایگه عین بلا شد
بلا اینجا کشید و زد اناالحق
یقین شد در همه جانان مطلق
بلا اینجاکشید او ازتمامت
وز اوگویند بیشک تا قیامت
که بد منصور اندر عشق جانان
حقیقت نور عشقش بود دوجْهان
گمانش برتر از کلّ جهان دید
که او حق بود جمله حق از آن دید
که ذاتش با صفات اینجا یکی شد
اگرچه اصل او اندر یکی بُد
بسی فرقست اندر دید صورت
بدانی این بیان وقت حضورت
بوقتی کز حضور آئی تو ساکن
شوی از نفس و از شیطان تو ایمن
حقیقت جان و دل یکتا کنی تو
ز پنهانی دلت پیدا کنی تو
حضورت همچو او آید حقیقت
نگنجد هیچ از تو در طبیعت
حضورت آنچنان باشد بر یار
که میچیزی نبینی جز که دلدار
یکی باشدعیان فعل و صفاتت
شده پنهان همه در نور ذاتت
تو باشی در جهان جویای جمله
تو باشی در زبان گویای جمله
تو باشی عین بینائی بتحقیق
تو باشی عین دنیائی ز توفیق
توانی یافت این معنی بیکبار
ولی گاهی که نبود نقش پرگار
توئی از جمله پیدا آمده دوست
حقیقت مغز داری تو عیان پوست
همه او دان ولی اندر بطونت
ببین تا کیست اینجا رهنمونت
پس این پرده گرداری گذاره
زمانی کن در این معنی نظاره
پس این پرده بنگر تا چه بینی
عیان بینی اگر صاحب یقینی
پس این پرده بینی جان جانان
رخ او در همه پنهان و اعیان
پس این پرده او را هست مسکن
اگرچه جمله او را هست مأمن
پس این پرده دارد پرده بازی
مدان این پرده ای عاشق بازی
حقیقت پرده باز اینجاست ما را
از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را
حقیقت یار اینجاگه بیابی
اگر در این پس پرده شتابی
همه جان میدهند نزدیک جانان
ولی در این پس پرده است پنهان
نهان رخ مینماید ناگهانی
که تا او تو نبینی و ندانی
اگر او را تو بشناسی در اینجا
کند این پرده اینجاگاه پیدا
ترا بنماید او از دید خویشت
نهانی پرده بردارد ز پیشت
عیان بینی جمالش ناگهی باز
ولی گر هستی اینجا صاحب راز
بتقوی پردهٔ حقّت برانداز
چو بینی روی او میسوز و میساز
دوئی نبود ولی یکی عیانی
نماید رویت اینجا در نهانی
دوئی نبود در این اسرار بنگر
حقیقت نقطه از پرگار بنگر
حقیقت نقطه و پرگار یک بود
دلت در صورت اینجا پر زشک بود
ندانستی از این معنی رخ یار
نبودی یک زمان آگه تو از یار
نمودی و ندیدی روی او تو
چنین حیران میان کوی او تو
بماندستی عجب شوریده اینجا
نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا
اگرچه صاحب اسرار و رازی
طلب کن اندر اینجا سرفرازی
بگو اسرار خود با جمله ذرّات
حقیقت محو گردان جمله در ذات
عطار نیشابوری : دفتر اول
در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید
چنین گفتست اینجا پاکبازی
که میکردم طلب از خویش رازی
بسی سال اندر این سر بودم اینجا
حقیقت جزو و کل پیمودم اینجا
طلب میکردم اینجاگه یکی من
بدیدم ناگهانی بیشکی من
درون میجستم اسرار حقیقت
برون بردم زدیوار طبیعت
بسی بودم درون خلوت خود
طلب میکردم اینجا قربت خود
همی جستیم یقین دلدار اینجا
یکی آواز از دیوار اینجا
برون آمد که ای وامانده غافل
چنین بیچاره و مغرور و بیدل
چه میداری طلب کان کس ندیداست
که از ذرّات کل او ناپدیداست
پدیدار است لیکن غیب پنهان
بیابی این مگر وز خویش پنهان
تو داری آنچه میجوئی کجائی
چرا ازما چنین غافل چرائی
تو داری جوهر و جویا شدستی
چنین حیران و ناپروا شدستی
تو داری جوهر و هستی طلبکار
زهی حیرت که آوردی بیکبار
برون میجوئی و من در درونم
ترادرنیکی از بد رهنمونم
مرا میجوئی اندر سوی بالا
از آنی مانده تو شوریده شیدا
نیابی هیچ بیرونم یقین دان
تو بیش از این دل خود را مرنجان
نیابی سوی بالا دید من تو
که تا آئی سوی توحید من تو
مرادر جان ببین ای مانده غافل
مرا بین و بیک ره گرد واصل
منم پنهان، منم حیران بمانده
منم در دیر تو یکتا بمانده
ز یکتائی من دریاب خود را
که تا فارغ کنم مر نیک و بد را
چرا میجوئیم بیرون خود تو
از آن جویائی اینجا از خرد تو
خرد بگذارو ما را در درون بین
یکی خود را درونت با برون بین
درونت با برون جستیم هر کس
نیابی تو مرا جز خویشتن بس
برون اکنون بدان این راز اینجا
مگو در پیش کس این باز اینجا
وگرنه من ملامت آرمت پیش
ابا خود در نهان میدار با خویش
نهان کن راز ما تا کس نداند
بجز تو هیچکس می بس نداند
شو اکنون تا ترا واصل کنم من
همه امّید تو حاصل کنم من
مگو اسرار ما فارغ زکل باش
منه رازم تو بیرون پیش او باش
زبان بگشاد و آنگه پیروگفتا
زهی احسنت ای دانا و بینا
بجز که من بگویم رازت ای جان
مرا تو بیش از این چندین مرنجان
طلب میکردمت در عین توفیق
نمیدیدم ترا در دید تحقیق
طلب میکردمت در عین توحید
نمیدیدم ترا در دید خود دید
برون میجستمت تا باز یابم
از آن بُد مدّتی اینجا شتابم
نمیدیدم ترا اکنون چو دیدم
یقین امشب بوصل تو رسیدم
حجابت این زمانم زود بردار
اگر خواهی تو کن ما را ابردار
همه عشاق را اینجا بکشتی
تمامت خاکشان درخون سرشتی
همه عشّاق حیرانند و مدهوش
زبانشان مانده در گفتار خاموش
چنین تو با همه اندر میانی
حقیقت بی شکی تو جان جانی
تو جانی لیک پنهانی ز صورت
چرا از دوستی داری نفورت
چراچندین که در بند تو هستم
بزیر بار محنت مانده پستم
دلت با من در اینجا رحم نارد
ابا من کردهٔ تو بیشکی بد
درون بودی و میجستم برونت
عجب مییافتم اینجا کنونت
کنونت یافتم در جانت ای جان
منم در دید تو شادان و خندان
بسی داغم که اندر دل نهادی
کنون غم رفت و آمد وقت شادی
درون خلوتست و غیر بردر
بمانده بیشکی هم سیر بر در
درون خلوتست و نیست اغیار
اگرچه درحقیقت مر توئی یار
تمامت پوست مغز اینجا توئی تو
درون دل کنون یکتا توئی تو
طلبکاری بشد اکنون چو دیدم
در این شب تا بوصل تو رسیدم
بگو با ما حدیث خویش اینجا
حجب بردار زود از پیش اینجا
حجابت دور کن تا من ببینم
رخت اینجا که بند کفرو دینم
گرفتاری در اینجا کرد بسیار
کنون چون آمدی ای جان پدیدار
نخواهم دادنت آسان من از دست
که گشتم این زمان دیوانه و مست
بیک ره عقل بردی ای دل آرام
توئی بیشک مرا در جان دل آرام
دل آرامی دل آرامی ندارد
چرا بودت سرانجامی ندارد
سرانجامم بگو تا چیست بیشک
چرا چندین دوانی مرمرا تک
جوابم ده که من اصلت بیابم
بگو تا کی عیان وصلت بیابم
طلبکارت بدم من سال بسیار
نشستم اندر اینجا با بسی یار
طلب کردم ز هر کس دیدت ای جان
که تا یابم یقین توحید ای جان
بهر نوعی نشان دادند وافی
زهر کس گوش کردستم معانم
نه آن بُد آنچه میگفتند ایشان
از آن بودم حقیقت من پریشان
کنون در وصلت امشب راه بردم
همه تقلید از لوحت ستردم
کجا تقلید گنجد در برت دوست
بدیدم مغز اکنون محو شد پوست
رخت بنمای اکنون تا بدانم
که در ملک جهان صاحب قرانم
تو کردی این زمان در بستهام من
از این خلوت بتو پیوستهام من
جوابم باز ده ای جوهر ذات
چه ذوقست اینکه افکندی بذرّات
جواب آمد که ای گم کرده راهت
بسوزانم خودت اینجایگاهت
تو اینجا از کجا داری دلیری
که اینجا مینمائی نقش شیری
ترااین زهرهٔ گفتار نبود
ترا این طاقت اسرار نبود
ولی گر نبُدی این راز بر ما
ترا بیشک یقین میدان که اینجا
سرت از تن جدا اینجایگه من
یقین گردانم ای مسکین در تن
ولی چون صاحب سرّی در این راز
بگویم با تو ای بیچاره این راز
همه مائیم لیکن در نهانی
ولی باید که این معنی بدانی
که گستاخی نمیگنجد دراینجا
بباید بنده تا باشد بیکتا
بباید بنده تا فرمان برد او
بجا آرد یقین و جان برد او
ز دست شاه آنکس جان کل خورد
که فرمان برد و آمد صاحب درد
ترا امشب یکی جامی که دادیم
حقیقت امشبت این درگشادیم
هنوزت ره ندادستیم بر یار
درآوردی تو گستاخی بیکبار
بیک جرعه چنین از هوش رفتی
نمود ما بسردستی گرفتی
بیک جرعه چنان رفتی تو از دست
شدی اینجایگه دیوانه و مست
ندانی تو که با خود می چه گوئی
که درمیدان فتاده همچو گوئی
خطابی باتو کردیم از نهانی
کجا تو راز ما هرگز بدانی
چرا چون درد او بردی در اینجا
شدی بیچاره اندر عشق شیدا
ندیدی روی ما اینجا به تحقیق
تو پنداری که بردی گوی توفیق
تمامت انبیای کار دیده
در اینجا غصّه بسیار دیده
بسی رنج و ملامتها کشیدند
خطائی جز ز دید ما ندیدند
تو میخواهی که امشب پردهٔ راز
براندازیم از رخسار جان باز
نه پرده برگرفتیمت ز رخسار
که تا آید نمود تو پدیدار
چنین دیوانه و مدهوش ای دل
همی خواهی که آری مشکلت حل
ببازی نیست این پرسیدن اینجا
ترا باید از آن ترسیدن اینجا
نمیدانستی اکنون یافتی تو
که سوی ما چنین بشتافتی تو
بده انصاف تا بخشیم جانت
وگرنه عین رسوای جهانت
کنیم اندر بر این جمله ابردار
کنم بر غیرتت بیشک نمودار
بسوزانم بر آتش مر ترا من
نمایم بیشک اینجا جفا من
بده انصاف و اکنون گرد بیزار
ز گفتارت وگرنه بینی آزار