تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - بازآ که ز دل زنگزدا بلکه تو باشی
بازآ که ز دل زنگزدا بلکه تو باشی
روشنگر آیینه ما بلکه تو باشی
حاجتطلبان را ز کرم آن خم ابروی
بنمای که محراب دعا بلکه تو باشی
هر سوی که کردی نظرت جانب یار است
ای دیده من قبلهنما بلکه تو باشی
از سایه مژگان خود ای شوخ در این دشت
رم میکنی آهوی ختا بلکه تو باشی
عاجز ز علاج دل ما گشته فلاطون
ای لعل لب یار دوا بلکه تو باشی
در بادیه بیخبری گمشدگانیم
این قافله را راهنما بلکه تو باشی
لایق نبود شکوه ز دلدار نمودن
قصاب سزاوار جفا بلکه تو باشی
روشنگر آیینه ما بلکه تو باشی
حاجتطلبان را ز کرم آن خم ابروی
بنمای که محراب دعا بلکه تو باشی
هر سوی که کردی نظرت جانب یار است
ای دیده من قبلهنما بلکه تو باشی
از سایه مژگان خود ای شوخ در این دشت
رم میکنی آهوی ختا بلکه تو باشی
عاجز ز علاج دل ما گشته فلاطون
ای لعل لب یار دوا بلکه تو باشی
در بادیه بیخبری گمشدگانیم
این قافله را راهنما بلکه تو باشی
لایق نبود شکوه ز دلدار نمودن
قصاب سزاوار جفا بلکه تو باشی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشی
بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشی
بی دیدهام آن روز که پیدا تو نباشی
ای پادشه کون و مکان در دو جهان نیست
یک سر که در آن مایه سودا تو نباشی
در ارض و سما کرده بسی سیر و ندیدیم
یک ذرّه کز آن ذرّه هویدا تو نباشی
در کعبه و بتخانه به هر جا که گذشتیم
جایی نرسیدیم که آنجا تو نباشی
ویران شود این خانه ز سیلاب حوادث
ای وای اگر مونس دلها تو نباشی
بی بانگ تو دیگر نگشایم در دل را
هر چند که گویند مبادا تو نباشی
ای دوست در این بحر خطرناک چه سازم
آن لحظه که فریادرس ما تو نباشی
جهدی کن و از گریه گلابی به کف آور
ای دیده مثال گل زیبا تو نباشی
قصاب رفیقی چو غمش در دو جهان نیست
جهدی که در این بادیه تنها تو نباشی
بی دیدهام آن روز که پیدا تو نباشی
ای پادشه کون و مکان در دو جهان نیست
یک سر که در آن مایه سودا تو نباشی
در ارض و سما کرده بسی سیر و ندیدیم
یک ذرّه کز آن ذرّه هویدا تو نباشی
در کعبه و بتخانه به هر جا که گذشتیم
جایی نرسیدیم که آنجا تو نباشی
ویران شود این خانه ز سیلاب حوادث
ای وای اگر مونس دلها تو نباشی
بی بانگ تو دیگر نگشایم در دل را
هر چند که گویند مبادا تو نباشی
ای دوست در این بحر خطرناک چه سازم
آن لحظه که فریادرس ما تو نباشی
جهدی کن و از گریه گلابی به کف آور
ای دیده مثال گل زیبا تو نباشی
قصاب رفیقی چو غمش در دو جهان نیست
جهدی که در این بادیه تنها تو نباشی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - بگذشت ز حد کار دل زار کجایی
بگذشت ز حد کار دل زار کجایی
مردم ز غم ای مونس غمخوار کجایی
بسیار دلم تیره شد از زنگ کدورت
روشنگر این آینه تار کجایی
بیخار، گلی در چمن دهر نچیدیم
بنمای جمال ای گل بیخار کجایی
خالی ز تو جایی نه و جویای تو بسیار
پنهان نه و پیدا نهای، ای یار کجایی
با جلوه درآ، تا شود آشوب قیامت
بنمای قد ای قامت دلدار کجایی
ای لعل لب یار بیان ساز حدیثی
گلقند دوای دل بیمار کجایی
در جلوه بود یار شب و روز و تو غافل
خوابی مگر ای دیده بیدار کجایی
ز احوال تو آگاه نهایم ای دل قصاب
آهی بکش ای مرغ گرفتار کجایی
مردم ز غم ای مونس غمخوار کجایی
بسیار دلم تیره شد از زنگ کدورت
روشنگر این آینه تار کجایی
بیخار، گلی در چمن دهر نچیدیم
بنمای جمال ای گل بیخار کجایی
خالی ز تو جایی نه و جویای تو بسیار
پنهان نه و پیدا نهای، ای یار کجایی
با جلوه درآ، تا شود آشوب قیامت
بنمای قد ای قامت دلدار کجایی
ای لعل لب یار بیان ساز حدیثی
گلقند دوای دل بیمار کجایی
در جلوه بود یار شب و روز و تو غافل
خوابی مگر ای دیده بیدار کجایی
ز احوال تو آگاه نهایم ای دل قصاب
آهی بکش ای مرغ گرفتار کجایی
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰ - ای آب خضر لعل لب یار به از توست
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳ - گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیران
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴ - گویی که در آغوش نسیم است غبارم
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵ - بیتابی دل ساخت مرا چون کف خاکی
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۴ - شمع شبستان
این زلف سیه نیست غم جان من این است
آشوبرسان شب هجران من این است
جمعیت احوال پریشان من این است
سررشته کفر من و ایمان من این است
در هر دو جهان سلسلهجنبان من این است
دیری است که دل در شکن موی تو دارم
جان در قدم قامت دلجوی تو دارم
افسر به سر از خاک سر کوی تو دارم
دل در هوس طرّه گیسوی تو دارم
من بلبلم و سیر گلستان من این است
قدّت به چمن جلوه چو بنیاد نماید
از رشک، تو را سرو به شمشاد نماید
خود بنده تو چون من آزاد نماید
منعش مکن ار دل ز تو بیداد نماید
در گلشن دل سرو خرامان من این است
خواهم که به قربان تو و طور تو گردم
بنشینی و پرگارصفت دور تو گردم
قربان تو از بهر تو و جور تو گردم
برخیزم و یعقوبصفت دور تو گردم
یاران چه کنم یوسف کنعان من این است
جز لخت دل از خوان غمت بهر ندارم
در کاسه بزم تو به جز زهر ندارم
جایی به جز از کوی تو در دهر ندارم
غیر از تو کسی من که در این شهر ندارم
سرو من و باغ من و بستان من این است
تا سر زده خطّ تو، به دل غالیهبیز است
ابروی تو عمری است که با ما به ستیز است
بازوی تو پر قوّت و شمشیر تو تیز است
بسیار عزیزان، برم این ماه عزیز است
در خلوت دل شمع شبستان من این است
ای شوخ به شیرینی گفتار تو سوگند
بر چاشنی لعل شکربار تو سوگند
بر حاشیه مصحف رخسار تو سوگند
بر خال و خط و عارض گلنار تو سوگند
سوگند به خطّ تو که قرآن من این است
امروز دلم کاسه دریوزه من نیست
امروز پر از خون جگر کوزه من نیست
نامش ز شرف نقش به فیروزه من نیست
قصاب غمش همدم امروزه من نیست
دیری است که درد من و درمان من این است
آشوبرسان شب هجران من این است
جمعیت احوال پریشان من این است
سررشته کفر من و ایمان من این است
در هر دو جهان سلسلهجنبان من این است
دیری است که دل در شکن موی تو دارم
جان در قدم قامت دلجوی تو دارم
افسر به سر از خاک سر کوی تو دارم
دل در هوس طرّه گیسوی تو دارم
من بلبلم و سیر گلستان من این است
قدّت به چمن جلوه چو بنیاد نماید
از رشک، تو را سرو به شمشاد نماید
خود بنده تو چون من آزاد نماید
منعش مکن ار دل ز تو بیداد نماید
در گلشن دل سرو خرامان من این است
خواهم که به قربان تو و طور تو گردم
بنشینی و پرگارصفت دور تو گردم
قربان تو از بهر تو و جور تو گردم
برخیزم و یعقوبصفت دور تو گردم
یاران چه کنم یوسف کنعان من این است
جز لخت دل از خوان غمت بهر ندارم
در کاسه بزم تو به جز زهر ندارم
جایی به جز از کوی تو در دهر ندارم
غیر از تو کسی من که در این شهر ندارم
سرو من و باغ من و بستان من این است
تا سر زده خطّ تو، به دل غالیهبیز است
ابروی تو عمری است که با ما به ستیز است
بازوی تو پر قوّت و شمشیر تو تیز است
بسیار عزیزان، برم این ماه عزیز است
در خلوت دل شمع شبستان من این است
ای شوخ به شیرینی گفتار تو سوگند
بر چاشنی لعل شکربار تو سوگند
بر حاشیه مصحف رخسار تو سوگند
بر خال و خط و عارض گلنار تو سوگند
سوگند به خطّ تو که قرآن من این است
امروز دلم کاسه دریوزه من نیست
امروز پر از خون جگر کوزه من نیست
نامش ز شرف نقش به فیروزه من نیست
قصاب غمش همدم امروزه من نیست
دیری است که درد من و درمان من این است
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۸ - خجلت گفتار
چندان که صبا عطرفشان است در این باغ
چندان که چمن فیضرسان است در این باغ
چندان که ز اشجار نشان است در این باغ
چندان که بهار است و خزان است در این باغ
چشم و دل شبنم نگران است در این باغ
برخیز که افتاده در این مرحله غلغل
رنگین شده از سیلی دی چهره سنبل
از همرهی شبنم و از گریه بلبل
از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل
آسوده همین آب روان است در این باغ
دنیا نبود منزل و مأوای نشیمن
کوتاه کن از دامن او پای نشیمن
زنهار مکن بیهده دعوای نشیمن
معموره امکان نبود جای نشیمن
استادگی سرو از آن است در این باغ
ادراک کن از دست به سر برزدن گل
وز آمدن و ماندن و بر در زدن گل
بیجا نبود چون شکفد پر زدن گل
پیدا است ز دامن به میان برزدن گل
کآماده پرواز خزان است در این باغ
خامش منشین کز بر جانان رُسلی هست
حیران ز چهای! بر سر هر چشمه پلی هست
بس راز نهان بر لب هر جام ملی هست
صد رنگ سخن بر لب هر برگ گلی هست
فریاد که گوش تو گران است در این باغ
مست می وحدت ز پی باده نگردد
زوّار توکل ز پی جاده نگردد
دانا پی جمعیت آماده نگردد
غم گرد دل مردم آزاده نگردد
پیوسته از آن سرو جوان است در این باغ
ریزش چو کند ابر گهربار تو صائب
از لفظ کم و معنی بسیار تو صائب
قصاب بود طالب اشعار تو صائب
خاموش شد از خجلت گفتار تو صائب
سوسن که سراپای، زبان است در این باغ
چندان که چمن فیضرسان است در این باغ
چندان که ز اشجار نشان است در این باغ
چندان که بهار است و خزان است در این باغ
چشم و دل شبنم نگران است در این باغ
برخیز که افتاده در این مرحله غلغل
رنگین شده از سیلی دی چهره سنبل
از همرهی شبنم و از گریه بلبل
از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل
آسوده همین آب روان است در این باغ
دنیا نبود منزل و مأوای نشیمن
کوتاه کن از دامن او پای نشیمن
زنهار مکن بیهده دعوای نشیمن
معموره امکان نبود جای نشیمن
استادگی سرو از آن است در این باغ
ادراک کن از دست به سر برزدن گل
وز آمدن و ماندن و بر در زدن گل
بیجا نبود چون شکفد پر زدن گل
پیدا است ز دامن به میان برزدن گل
کآماده پرواز خزان است در این باغ
خامش منشین کز بر جانان رُسلی هست
حیران ز چهای! بر سر هر چشمه پلی هست
بس راز نهان بر لب هر جام ملی هست
صد رنگ سخن بر لب هر برگ گلی هست
فریاد که گوش تو گران است در این باغ
مست می وحدت ز پی باده نگردد
زوّار توکل ز پی جاده نگردد
دانا پی جمعیت آماده نگردد
غم گرد دل مردم آزاده نگردد
پیوسته از آن سرو جوان است در این باغ
ریزش چو کند ابر گهربار تو صائب
از لفظ کم و معنی بسیار تو صائب
قصاب بود طالب اشعار تو صائب
خاموش شد از خجلت گفتار تو صائب
سوسن که سراپای، زبان است در این باغ
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۹ - فیض لب کوثر
شوخی که ز من برده دل زار همین است
داد آنکه مرا دیده خونبار همین است
برد آنکه ز من قوت رفتار همین است
آن گل که مرا کرده چنین خوار همین است
یاری که مرا میدهد آزار همین است
ترکی که شکست دل عاشق ظفر او است
شوخی که دوصد عربده در زیر سر او است
مستی که بسی غمزده بیپاوسر او است
چشمی که جهانی دو خراب از اثر او است
وز یک نگهم ساخته بیمار همین است
این برگ گل تر که تو دیدی لب یار است
آن شیر و شکر را که چشیدی لب یار است
فیض لب کوثر که گزیدی لب یار است
و آن قند مکرر که شنیدی لب یار است
لعلی که توان گفت شکربار همین است
تا سر زده خط حسن تو در عین کمال است
بر پاک نظر سیر جمال تو حلال است
بی دانه به دام آمدن صید محال است
بر روی تو سر فتنه همین آن خط و خال است
چیزی که مرا کرده گرفتار همین است
روزی من محنتزده با سینه صدچاک
میریختم از دست فراق تو به سر خاک
با خاطر پرحسرت و با دیده نمناک
گفتم ز رخت پرده برانداز غضبناک
برخاست ز جا گفت گرفتار همین است
ای دل خم محراب دعا این خم ابرو است
لب تشنه به خون دل ما این خم ابرو است
افکند مرا آنکه ز پا این خم ابرو است
تیغی که سرم ساخت جدا این خم ابرو است
هشدار ز من کار همین یار همین است
ناصح چه کنی منع دل خسته ما را
بگذار بدین درد جگرسوختهها را
ما سوختگانیم و نخواهیم دوا را
قصاب و خیال وی و فردوس شما را
کان را که طلب کردهام از یار همین است
داد آنکه مرا دیده خونبار همین است
برد آنکه ز من قوت رفتار همین است
آن گل که مرا کرده چنین خوار همین است
یاری که مرا میدهد آزار همین است
ترکی که شکست دل عاشق ظفر او است
شوخی که دوصد عربده در زیر سر او است
مستی که بسی غمزده بیپاوسر او است
چشمی که جهانی دو خراب از اثر او است
وز یک نگهم ساخته بیمار همین است
این برگ گل تر که تو دیدی لب یار است
آن شیر و شکر را که چشیدی لب یار است
فیض لب کوثر که گزیدی لب یار است
و آن قند مکرر که شنیدی لب یار است
لعلی که توان گفت شکربار همین است
تا سر زده خط حسن تو در عین کمال است
بر پاک نظر سیر جمال تو حلال است
بی دانه به دام آمدن صید محال است
بر روی تو سر فتنه همین آن خط و خال است
چیزی که مرا کرده گرفتار همین است
روزی من محنتزده با سینه صدچاک
میریختم از دست فراق تو به سر خاک
با خاطر پرحسرت و با دیده نمناک
گفتم ز رخت پرده برانداز غضبناک
برخاست ز جا گفت گرفتار همین است
ای دل خم محراب دعا این خم ابرو است
لب تشنه به خون دل ما این خم ابرو است
افکند مرا آنکه ز پا این خم ابرو است
تیغی که سرم ساخت جدا این خم ابرو است
هشدار ز من کار همین یار همین است
ناصح چه کنی منع دل خسته ما را
بگذار بدین درد جگرسوختهها را
ما سوختگانیم و نخواهیم دوا را
قصاب و خیال وی و فردوس شما را
کان را که طلب کردهام از یار همین است
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۶ - ای روح روان تند مرو وامش رویدا
ای روح روان تند مرو وامش رویدا
خلقی ز پیت واله و سرگشته و شیدا
ای یوسف حسن از رخ خود پرده مینداز
از بیم حسودان، فیکیدوا لک کیدا
صبح ازل از مشرق روی تو نمایان
شام ابد از مغرب موی تو هویدا
بی روت بود صبح من از شام سیه تر
وز ناله ام افتاده صدی العشق بصیدا
سودای تو هر چند که سود دو جهان است
شوری است بسر فاش کن سر سویدا
با ساز غمت عاشق بیچاره چه سازد
رازی است در این پرده نه پنهان و نه پیدا
تیری ز کمانخانۀ ابروی تو پر زد
جز مرغ دل غمزده ام لم یر صیدا
بی سلسله در بند بود مفتقر تو
زنجیر غمت اصبح للعاشق قیدا
خلقی ز پیت واله و سرگشته و شیدا
ای یوسف حسن از رخ خود پرده مینداز
از بیم حسودان، فیکیدوا لک کیدا
صبح ازل از مشرق روی تو نمایان
شام ابد از مغرب موی تو هویدا
بی روت بود صبح من از شام سیه تر
وز ناله ام افتاده صدی العشق بصیدا
سودای تو هر چند که سود دو جهان است
شوری است بسر فاش کن سر سویدا
با ساز غمت عاشق بیچاره چه سازد
رازی است در این پرده نه پنهان و نه پیدا
تیری ز کمانخانۀ ابروی تو پر زد
جز مرغ دل غمزده ام لم یر صیدا
بی سلسله در بند بود مفتقر تو
زنجیر غمت اصبح للعاشق قیدا
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۱ - صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است
صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است
تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است
حیف است نگه جانب مه با مه رویت
ماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است
هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبر
سرو آن قد و بالا است هر آن کس که شنیده است
ای شاخۀ گل در چمن «فاستقم» امروز
چو سرو تو سروی بفلک سر نکشیده است
تشریف جهان گیری و اقلیم ستانی
جز بر قد رعنای تو دوران نبریده است
ای طور تجلی که ز سینای تو موسی
مرغ دلش اندر قفس سینه طپیده است
سرچشمۀ حیوان نبود جز دهن تو
خضر از لب لعل نمکین تو مکیده است
از ذوق تو بلبل شده در نغمه سرائی
وز شوق تو گل بر تن خود جامه دریده است
ای روی دلارام تو آرام دل ما
باز آ که شود رام من این دل که رمیده است
باز آ که به از نفخۀ وصل رخ جانان
بر سوختۀ حجر نسیمی نوزیده است
لطفی بکن و مفتخرم کن بغلامی
کس بنده به آزادگی من نخریده است
در دائرۀ شیفتگان دیدۀ دوران
آشفته تر از مفتقر زار ندیده است
تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است
حیف است نگه جانب مه با مه رویت
ماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است
هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبر
سرو آن قد و بالا است هر آن کس که شنیده است
ای شاخۀ گل در چمن «فاستقم» امروز
چو سرو تو سروی بفلک سر نکشیده است
تشریف جهان گیری و اقلیم ستانی
جز بر قد رعنای تو دوران نبریده است
ای طور تجلی که ز سینای تو موسی
مرغ دلش اندر قفس سینه طپیده است
سرچشمۀ حیوان نبود جز دهن تو
خضر از لب لعل نمکین تو مکیده است
از ذوق تو بلبل شده در نغمه سرائی
وز شوق تو گل بر تن خود جامه دریده است
ای روی دلارام تو آرام دل ما
باز آ که شود رام من این دل که رمیده است
باز آ که به از نفخۀ وصل رخ جانان
بر سوختۀ حجر نسیمی نوزیده است
لطفی بکن و مفتخرم کن بغلامی
کس بنده به آزادگی من نخریده است
در دائرۀ شیفتگان دیدۀ دوران
آشفته تر از مفتقر زار ندیده است
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۴ - هر سو نگریدیم کسی چون تو ندیدیم
هر سو نگریدیم کسی چون تو ندیدیم
اکنون نگرانیم که هر سو نگریدیم
شوریده سر اندر طلب سرو رسایت
هر چند دویدیم به جائی نرسیدیم
افسوس صد افسوس که اندر قدم دوست
جانی نفشاندیم و چه بسمل نطپیدیم
عمریست که از آتش شوق تو کبابیم
وز شربت دیدار تو روزی نچشیدیم
دل رفت و دلآرام نیامد ببر ما
جان بر لب و لعل نمکینی نمکیدیم
داغیم که از لاله رخی بهره نبردیم
مردیم که با سرو چمانی نچمیدم
آخر نه مگر لوح دل از غیر تو شستیم
یا چون قلم از شوق تو با سر ندویدیم
راندند به چوگان ز سر کوی تو ما را
چون گوی بدادیم سر و پا نکشیدیم
گر عهد مودت تو شکستی نشکستیم
ور رشتۀ الفت تو بریدی نبریدیم
در بند غمت بنده صفت حلقه به گوشیم
وز دام تو چون آهوی وحشی نرمیدیم
تشریف غمت بر دل و با درد فراقت
جفتیم ولی جامۀ طاقت ندریدیم
با مفتقر این نکته مسیحا دم ما گفت
ما در تو بجز آه دمادم ندمیدیم
اکنون نگرانیم که هر سو نگریدیم
شوریده سر اندر طلب سرو رسایت
هر چند دویدیم به جائی نرسیدیم
افسوس صد افسوس که اندر قدم دوست
جانی نفشاندیم و چه بسمل نطپیدیم
عمریست که از آتش شوق تو کبابیم
وز شربت دیدار تو روزی نچشیدیم
دل رفت و دلآرام نیامد ببر ما
جان بر لب و لعل نمکینی نمکیدیم
داغیم که از لاله رخی بهره نبردیم
مردیم که با سرو چمانی نچمیدم
آخر نه مگر لوح دل از غیر تو شستیم
یا چون قلم از شوق تو با سر ندویدیم
راندند به چوگان ز سر کوی تو ما را
چون گوی بدادیم سر و پا نکشیدیم
گر عهد مودت تو شکستی نشکستیم
ور رشتۀ الفت تو بریدی نبریدیم
در بند غمت بنده صفت حلقه به گوشیم
وز دام تو چون آهوی وحشی نرمیدیم
تشریف غمت بر دل و با درد فراقت
جفتیم ولی جامۀ طاقت ندریدیم
با مفتقر این نکته مسیحا دم ما گفت
ما در تو بجز آه دمادم ندمیدیم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۷ - تا عشق توام بدرقه راه حجاز است
تا عشق توام بدرقه راه حجاز است
اندر حرم وصل دلم محرم راز است
احرام در دوست چو از صدق ببستیم
در هر قدمی کعبه صد گونه نیاز است
عمریست که از آتش سودای تو چون شمع
کار دل آشفته من سوز و گداز است
نزدیک محبان ره کعبه دو سه گام است
کوته نظر است آنکه بگوید که دراز است
عشقست که در کسوت هر عاشق و معشوق
گه اصل نیاز است و گهی مایه ناز است
تا سلطنت عشق شود ظاهر و پیدا
آفاق پر از قصه گیسوی دراز است
من بنده ندارم هنری در خور شه لیک
از روی کرم شاه جهان بنده نواز است
عشاق نوا چون ز در دوست بیابند
در جان حسین آرزوی عزم حجاز است
اندر حرم وصل دلم محرم راز است
احرام در دوست چو از صدق ببستیم
در هر قدمی کعبه صد گونه نیاز است
عمریست که از آتش سودای تو چون شمع
کار دل آشفته من سوز و گداز است
نزدیک محبان ره کعبه دو سه گام است
کوته نظر است آنکه بگوید که دراز است
عشقست که در کسوت هر عاشق و معشوق
گه اصل نیاز است و گهی مایه ناز است
تا سلطنت عشق شود ظاهر و پیدا
آفاق پر از قصه گیسوی دراز است
من بنده ندارم هنری در خور شه لیک
از روی کرم شاه جهان بنده نواز است
عشاق نوا چون ز در دوست بیابند
در جان حسین آرزوی عزم حجاز است
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۳۴ - تا چند ز دیدار تو مهجور توان زیست
تا چند ز دیدار تو مهجور توان زیست
تو جان عزیزی ز تو چون دور توان زیست
آنکس که نظر بر چو تو منظور بینداخت
گوید که جدا گشته ز منظور توان زیست
دریاب مرا چون رمقی هست کز این بیش
سودای محال است که مهجور توان زیست
بر بوی یکی پرسشت ای عیسی جانها
عمری چو من آشفته و رنجور توان زیست
بر آرزوی آب زلالی ز وصالت
در آتش هجران تو محرور توان زیست
در کوی تو بر بوی تو ای حور پریوش
فارغ شده از روضه و بی حور توان زیست
گر چشم حسین از غم تو اشک ببارد
ناگشته بسودای تو مشهور توان زیست
تو جان عزیزی ز تو چون دور توان زیست
آنکس که نظر بر چو تو منظور بینداخت
گوید که جدا گشته ز منظور توان زیست
دریاب مرا چون رمقی هست کز این بیش
سودای محال است که مهجور توان زیست
بر بوی یکی پرسشت ای عیسی جانها
عمری چو من آشفته و رنجور توان زیست
بر آرزوی آب زلالی ز وصالت
در آتش هجران تو محرور توان زیست
در کوی تو بر بوی تو ای حور پریوش
فارغ شده از روضه و بی حور توان زیست
گر چشم حسین از غم تو اشک ببارد
ناگشته بسودای تو مشهور توان زیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۸ - ای راحت جان از نفس روح فزایت
ای راحت جان از نفس روح فزایت
دارد نگه از چشم بداندیش خدایت
درمان طلبان از تو دوا جسته ولیکن
من سوخته دل ساخته با درد و بلایت
چون هست وفا شیوه ی عشاق بلاکش
جانا چه کنم گر نکشم بار جفایت
هر کس طلبیده ز تو کامی و مرادی
کام دل سودا زده ی ماست رضایت
هر لحظه تو یار دگری گر چه گزیدی
ما هیچ کسی را نگزیدیم به جایت
سر در قدمت باختمی وقت قدومت
گر زانکه سری داشتمی لایق پایت
گفتار حسین ای صنم شوخ خوش آید
از پسته ی شکر شکن نغمه سرایت
دارد نگه از چشم بداندیش خدایت
درمان طلبان از تو دوا جسته ولیکن
من سوخته دل ساخته با درد و بلایت
چون هست وفا شیوه ی عشاق بلاکش
جانا چه کنم گر نکشم بار جفایت
هر کس طلبیده ز تو کامی و مرادی
کام دل سودا زده ی ماست رضایت
هر لحظه تو یار دگری گر چه گزیدی
ما هیچ کسی را نگزیدیم به جایت
سر در قدمت باختمی وقت قدومت
گر زانکه سری داشتمی لایق پایت
گفتار حسین ای صنم شوخ خوش آید
از پسته ی شکر شکن نغمه سرایت
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۰ - عشاق وفاپیشه اگر محرم مائید
عشاق وفاپیشه اگر محرم مائید
از خود بدر آئید و در این بزم درآئید
در بزم احد غیر یکی راه ندارد
با کثرت موهوم در این بزم میائید
تا نقش رخ دوست در آیینه ببینید
زنگار خود از آینه ی دل بزدائید
چون صاف شد آیینه ز اغیار بدانید
کایینه وهم ناظر و منظور شمائید
کونین چه جسم است و شما جان مقدس
عالم چو طلسم است و شما گنج بقائید
مستور شد اندر صدف آن گوهر کمیاب
گوهر بنماید چو صدف را بگشائید
در کعبه ی دل عید تجلی جمالت
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید
سرگشته در آن بادیه تا چند بپوئید
معشوق همین جاست بیائید بیائید
چون مقصد اصلی ز حرم کعبه ی وصل است
غافل ز چنین کعبه ی مقصود چرائید
گفتار حسین است ز اسرار خدائی
دانیدش اگر واقف اسرار خدائید
از خود بدر آئید و در این بزم درآئید
در بزم احد غیر یکی راه ندارد
با کثرت موهوم در این بزم میائید
تا نقش رخ دوست در آیینه ببینید
زنگار خود از آینه ی دل بزدائید
چون صاف شد آیینه ز اغیار بدانید
کایینه وهم ناظر و منظور شمائید
کونین چه جسم است و شما جان مقدس
عالم چو طلسم است و شما گنج بقائید
مستور شد اندر صدف آن گوهر کمیاب
گوهر بنماید چو صدف را بگشائید
در کعبه ی دل عید تجلی جمالت
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید
سرگشته در آن بادیه تا چند بپوئید
معشوق همین جاست بیائید بیائید
چون مقصد اصلی ز حرم کعبه ی وصل است
غافل ز چنین کعبه ی مقصود چرائید
گفتار حسین است ز اسرار خدائی
دانیدش اگر واقف اسرار خدائید
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۹ - یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشد
یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشد
دل را به جز از لعل لبت کام نباشد
هیهات که من با تو توانم که نشینم
چون سوی توام زهره ی پیغام نباشد
در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد
در مجلس دل سوختگان خام نباشد
سرو از چه جهت خوانمت ای سرور خوبان
چون سرو سمن ساق و گل اندام نباشد
از بهر گرفتاری مرغ دل عشاق
حقا که چو زلف سیهت دام نباشد
با دام فدای تو دل و جان که بجوئی
چون نرگس پر خواب تو با دام نباشد
از ظلمت خط تاب جمالت نشود کم
نقصان مه از تیرگی شام نباشد
هر مرغ دلی کو بپرد از قفس تن
جز در خم زلف تواش آرام نباشد
آن کو چو حسین از غم عشق تو خرابست
او را سر ناموس و غم نام نباشد
دل را به جز از لعل لبت کام نباشد
هیهات که من با تو توانم که نشینم
چون سوی توام زهره ی پیغام نباشد
در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد
در مجلس دل سوختگان خام نباشد
سرو از چه جهت خوانمت ای سرور خوبان
چون سرو سمن ساق و گل اندام نباشد
از بهر گرفتاری مرغ دل عشاق
حقا که چو زلف سیهت دام نباشد
با دام فدای تو دل و جان که بجوئی
چون نرگس پر خواب تو با دام نباشد
از ظلمت خط تاب جمالت نشود کم
نقصان مه از تیرگی شام نباشد
هر مرغ دلی کو بپرد از قفس تن
جز در خم زلف تواش آرام نباشد
آن کو چو حسین از غم عشق تو خرابست
او را سر ناموس و غم نام نباشد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۵ - خرم دل آن کس که تمنای تو دارد
خرم دل آن کس که تمنای تو دارد
شادی کسی کو غم سودای تو دارد
تا حشر بود سجده گه اهل محبت
جائی که نشانی ز کف پای تو دارد
شاید که ز خورشید فلک دیده بدوزد
هر کس که نظر در رخ زیبای تو دارد
هرگز به سوی طوبی و جنت نکند میل
آن دل که هوای قد رعنای تو دارد
اصلا نکند جانب فردوس نگاهی
هر دیده که امکان تماشای تو دارد
پروانه صفت گر تو بسوزی ز غم دل
آن شمع شب افروز چه پروای تو دارد
ای دوست حسین این همه سرمایه ی سودا
از سلسله ی زلف سمن سای تو دارد
شادی کسی کو غم سودای تو دارد
تا حشر بود سجده گه اهل محبت
جائی که نشانی ز کف پای تو دارد
شاید که ز خورشید فلک دیده بدوزد
هر کس که نظر در رخ زیبای تو دارد
هرگز به سوی طوبی و جنت نکند میل
آن دل که هوای قد رعنای تو دارد
اصلا نکند جانب فردوس نگاهی
هر دیده که امکان تماشای تو دارد
پروانه صفت گر تو بسوزی ز غم دل
آن شمع شب افروز چه پروای تو دارد
ای دوست حسین این همه سرمایه ی سودا
از سلسله ی زلف سمن سای تو دارد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۰ - رندان که مقیمان خرابات الستند
رندان که مقیمان خرابات الستند
از غمزه ی ساقی همه آشفته و مستند
برخاسته اند از سر مستی به ارادت
زان روز که در میکده ی عشق نشستند
تا چشم به نظاره ی آن یار گشادند
از دیدن اغیار همه دیده ببستند
زان شورش و مستی که ز هستی نهراسند
نشکفت اگر ساغر و پیمانه شکستند
از نشئه ی آن باده که از عشق قدیمست
از جوی حوادث همه یک بار بجستند
دست از همه آفاق فشاندند ز غیرت
ای دوست بیندیش که باری ز چه رستند
از ذوق بلا نوش خرابات خرابند
در شوق بلی گوی مناجات الستند
از هستی خود جانب مستی بگریزند
تا خلق ندانند که این طایفه هستند
مانند حسین از سر کونین گذشتند
با این همه از طعن بداندیش نرستند
از غمزه ی ساقی همه آشفته و مستند
برخاسته اند از سر مستی به ارادت
زان روز که در میکده ی عشق نشستند
تا چشم به نظاره ی آن یار گشادند
از دیدن اغیار همه دیده ببستند
زان شورش و مستی که ز هستی نهراسند
نشکفت اگر ساغر و پیمانه شکستند
از نشئه ی آن باده که از عشق قدیمست
از جوی حوادث همه یک بار بجستند
دست از همه آفاق فشاندند ز غیرت
ای دوست بیندیش که باری ز چه رستند
از ذوق بلا نوش خرابات خرابند
در شوق بلی گوی مناجات الستند
از هستی خود جانب مستی بگریزند
تا خلق ندانند که این طایفه هستند
مانند حسین از سر کونین گذشتند
با این همه از طعن بداندیش نرستند