تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - ما رند خراباتی و معشوق پرستیم
ما رند خراباتی و معشوق پرستیم
بر ما قلمی نیست که دیوانه و مستیم
هر چند که بر ما رقم نیستی افزود
در دایره ی عشق همانیم که هستیم
باید بره سیل فنا خانه گشادن
اول چو در دیده بروی تو ببستیم
تکبیر فنا چاره ی دیوانگی ماست
شمشیر بیارید که زنجیر گسستیم
با غصه به همراهی غم دوش بدوشیم
با فتنه بهمدردی دل دست بدستیم
صد خار بلا از دل دیوانه ی ما خاست
هر روز که بی ساقی گلچهره نشستیم
امروز نشد دام ره آن طره فغانی
دیوانه ی آن سلسله از روز الستیم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این
گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این
خون می کند و می رود آیا چه کسست این
بر دیده ی ما منتظران رخش مکن گرم
آهسته رو ای ترک نه رود ارسست این
هر صبح فروزان تری از آه اسیران
برخور که هنوز از دل ما یکنفسست این
نالان دل من نغمه ی داود نداند
آزاد کنیدش که نه مرغ قفسست این
بر جام مراد دگران چشم چه داری
همت طلب ایدل همه را دسترسست این
هر مرغ درین باغ گلی دید و بهاری
ماییم و خزان کز دگران باز پسست این
در خرمن خود بهر گلی بر زدی آتش
می سوز چه تدبیر فغانی هوسست این
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱ - بازاز سمن و گل چمن آراست جهان را
بازاز سمن و گل چمن آراست جهان را
جان تازه شد از لطف هوا پیر و جوان را
صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرین
سیمای سمن داد شب غالیه سان را
آیینه ی خور خاصیت کاهربا یافت
کز روی گل زرد رباید یرقان را
وقتست که مشاطه گر لاله گشاید
چون نافه ی سربسته سر غالیه دان را
فیض نفس پاک ز بوی گل و لاله
کیفیت می داد کل کوزه گران را
ابر از اثر لطف هوا در دل خارا
شاخ گل صد برگ کند چوب شبان را
آب ز هوس جلوه ی گلهای بهاری
جوید چو حباب از دل دریا جریان را
در آب روان جلوه دهد باد به صد ناز
صد سرو خرامنده و شمشاد چمان را
در قوس قزح برصفت ابروی خوبان
رنگ پر طاوس دهد زاغ کمان را
از فیض هوا بر صفت بزم ریاحین
آرد به سخن سوسن آزاده زبان را
آن آتش گلفام ده امروز که گردون
از چشمه ی خور آب دهد لاله ستان را
وان آب شفق رنگ روان ساز که در جام
آتش زند از جلوه چو گل آب روان را
عالم گذرانست همان به که درین باغ
بی غم گذرانیم جهان گذران را
فیضی که ز سرچشمه ی خورشید نیابی
در دور گل از گردش ساغر طلب آن را
دل جمع کن امروز و ببین از گل این باغ
آن جلوه که فردا بود انوار جنان را
دارد چمن از نامیه انواع لطایف
تا هدیه برد روضه ی سلطان جهان را
سرو چمن آل عبا شاه خراسان
کز سایه سمن سای کند باد وزان را
بر چهره ی وصفش چه محل زیور تقریر
دریاب که حاجت به بیان نیست عیان را
شکر نعمش باز درین مطلع رنگین
بگشاد زبان فاخته ی قافیه خوان را
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۲ - ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان را
ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان را
چون روی تو نشکفته گلی گلشن جان را
دل گرم می وصل تو در ساغر خورشید
یک ذره چه تاب آورد این رطل گران را
هر وقت سحر، غنچه ی سیراب ز شبنم
شوید جهت گفتن نام تو دهان را
گر از نفس گل نشود بوی تو ظاهر
بلبل نکند این همه فریاد و فغان را
نقش خم ابروی تو در منظر دلها
محراب دعا بسته کران تا بکران را
باد سحر آورد ز لعلت دم عیسی
تا غنچه ی دلتنگ نشاند خفقان را
مرغ سحر از بلبل گلزار تو آموخت
این نغمه که تعلیم بود اهل بیان را
تا سیر کند رخش تو در گلشن گردون
جاروب زند صبح ره کاهکشان را
ای نزل عطای تو ز خوان انا املح
عیسی نفسان مایده خوار این لب نان را
ذات تو همان مصدر علمست که هرگز
فرسوده ی تعلیم نفرموده نشان را
دست تو همان دست بلندست که از قدر
جز بر ورق ماه نیازرده بنان را
گر در گذر حادثه خاری بنشانی
رخصت نبود در چمن دهر خزان را
ور حامی بازار جهان حفظ تو گردد
در بسته نگردد دگر این هفت دکان را
خور کز اثر اوست عیار زر و گوهر
از نور چراغ تو فروزد دل کان را
تأثیر سحاب کرمت در دل آذر
سازد چو صدف، حامل گوهر سرطان را
هر پشه که از عرصه ی میدان تو خیزد
از پای درآرد نفسی پیل دمان را
جز موجد امر تو دگر کیست که آرد
از پرده ی اعجاز برون شیر ژیان را
فردوس حریمت که بهشتیست مخلد
خارش گل صد برگ دهد امن و امان را
در ناصیه ی حاجب و دربان تو چین نیست
اینجا همه بارست چه خاقان و چه خان را
مستان ره عشق تو در چشم نیارند
سامان سکندر منش ملک ستان را
بی پرتو مهر تو کم از ذره شمارند
خوبان قمر طلعت خورشید و شان را
کی رخش فلک جلوه ی طاووس نماید
از داغ تو صد بار نیفروخته ران را
در دور تو بر جدول احکام کواکب
غیر از نظر سعد نیابند قران را
ماهیت دیدار تو در دیده ی کافر
آیینه ی مقصود کند نقش بتان را
ان را که به سرچشمه ی تحقیق درآری
از تخته ی تعلیم بشوید هذیان را
از میمنت گوهر تسبیح تو راهب
خالی کند از رشته ی زنار میان را
گویند فسان تیز کند تیغ ز جوهر
تیغ تو از الماس کند تیز فسان را
آنروز که در عرصه ی صحرای قیامت
با حسن عمل کار فتد خلق جهان را
بگشاده ملک، نامه ی اعمال خلایق
بر پیر و جوان عرض کند جرم نهان را
یاد غضب و لطف کند خافی و راجی
جانهای سراسیمه و دلهای تپان را
هر جزو ز اجزای بدن وقت شهادت
تقریر کند نیک و بد سود و زیان را
هر کس بجزای عمل خود رسد آنجا
خصمان بدل خصم نگیرند ضمان را
از شرم گرانباری دیوان مظالم
نه وزن سبکباری و نی تاب گران را
در چشم دل اهل گنه مالک دوزخ
از نار و دخان تیز کند تیغ و سنان را
در وادی جسم و جسد اهل معاصی
از قطع منازل نبود هون و هوان را
سیلاب ندامت نشود موجب تسکین
از گرمی صحرای قیامت عطشان را
دست همه در حلقه ی فتراک تو آن روز
آه ار نکشد فارس قهر تو عنان را
روشن کند از ناصیه ی مومن و کافر
پروانه ده خلد و سقر نار و دخان را
لطف تو ببخشد گنه ذره و خورشید
ضایع نگذارند چه خیزان چه فتان را
سرسبزی و آزادی از احسان تو باشد
هم سبزه ی افتاده و هم سرو روان را
با مهر تو فغفور بود نرگس مخمور
گر سرمه کند خاک خرابات مغان را
شاها منم آن بلبل آزرده درین باغ
کز خار ستم برده جفان حدثان را
وقتست که در طوف حریم حرم انس
آزاده پر و بال گشاید طیران را
خاک قدم آل عبا باش فغانی
در روی زمین گر طلبی عزت و شان را
چندان که بود در چمن هفت و سه و چار
سرسبزی هر شاخ گل شاه نشان را
تا جلوه کند نسترن و برگ وسه برگه
همخانه بود عقد ثریا دبران را
در نظم گلستان بقا نام تو بادا
جز بر گذر قافیه بهمان و فلان را
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در منقبت مولای متقیان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام
ای آمده در گلشن جان نخل تو واحد
اثبات دویی بر الف قد تو زاید
آنی که پی روشنی کار دو عالم
شد نور تو از مشرق و مغرب متصاعد
روی تو بود در نظر بنده ی مؤمن
چون جلوه ی معبود در آیینه ی عابد
دارند محبان تو چون عقد لآلی
از شایبه ی گرد ریا، پاک عقاید
هر گوهر مقصود که در پرده نهان بود
بر لوح ضمیر تو یکایک شده وارد
جایی که قلم نام تو بر لوح نویسد
آنجا چه نماید رقم کلک عطارد؟
سلطان سراپرده ی عزت که ز عصمت
از هر چه بود غیر خدا آمده زاید
خورشیدی و در مطلع انوار امامت
آثار بود عصمت ذات تو شواهد
تسبیح تو آزاد کند در صف طاعت
از دام هوی مرغ دل راکع و ساجد
از نور تو شد مشرق انوار سعادت
در صبح ازل گوشه ی محراب مساجد
سیر تو بود در چمن عالم علوی
شرح شب معراج بدین واقعه شاهد
بی نور ولایت نبود شمع نبوت
هم قول رسولست درین نکته مؤید
در آینه ی نور خدا نقش دویی نیست
هیهات که شد دیده ی احول متردد
گر پرتو خورشید به صد آینه تابد
یک عین بود در نظر دید موحد
در دیده ی غیر تو خیال تو نگنجد
یعنی که برونست ازین پرده زواید
در یک نظر از ذره بخورشید برد راه
آنرا که شود جذبه مهر تو مساعد
عیسی نفسان بر سر خوان انا املح
از چاشنی نطق تو گیرند فواید
در نیت کاری که رضای تو نباشد
گر عقد نمازست بود نیت فاسد
در گردن جان حجله نشینان سخن را
از سلسله ی گوهر وصف تو قلاید
تا چند بود پرتو خورشید ولایت
در پرده نهان از حسد دیده ی حاسد
شد وقت که خورشید عنایت بدرخشد
از اوج یقین کوری این جمع مقلد
آنروز بود اول نوروز هدایت
کاین باغ کهن را شود امر تو مجدد
با سوز دل و دیده ی خونبار، فغانی
شد در طلب گوهر وصف تو مجاهد
تا اهل صفا در طلب گوهر بینش
آرند بجا در حرمت شرط قواعد
گرد قدمت سرمه ی ارباب یقین باد
کاین گوهر مقصود بود اصل مقاصد
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - ای چشمه ی مهر از کف نعلین تو ظاهر
ای چشمه ی مهر از کف نعلین تو ظاهر
چون آب روان گرد رهت طیب و طاهر
سلطان خراسان علی موسی جعفر
ای مهر رخت شمع سراپرده ی باقر
تابنده ز لوح دلت اسرار الهی
زانگونه که در آب روان عقد جواهر
در هر بصری مهر رخت کرده ظهوری
نور احدست آن رخ و انوار مظاهر
از روی تو شد مطلع انوار تجلی
در حالت نظاره دل و دیده ی ناظر
ای نخل تو زیبنده ی تشریف امامت
زیباست به بالای تو این خلعت فاخر
پروانه صفت گرد سر شمع جمالت
مرغان اولی الاجنحه بستند دوایر
در گردش پرگار قضا گشت بیکدم
نه دایره ی چرخ ز انفاس تو دایر
ذکر تو بحدیست که در بحر تذکر
مستغرق مذکور بود هستی ذاکر
هر چشم زدن می شود از عین تجلی
انوار جمال تو بهر آینه ظاهر
در گلشن جان همچو گل آتش موسی
بشکفت گل روی تو و نخل عناصر
ای چون شکر از دست چنان زهره چشیده
وز چاشنی شهد شهادت شده شاکر
آنروز که نقش اسد از پرده ی صورت
زد چنگ بفرمان تو در پرده ی ساحر
لطفت طرف خصم نگهداشت وگرنه
در سینه چرا آب نشد زهره ی منکر
هر کس که بطوف درت از دیده قدم ساخت
انوار ازل دید، زهی دولت وافر
کر مهر ز دیوان تو پروانه نیابد
تا حشر بود بر در این روضه مجاور
از شوق جمال تو که باشم ارنی کوی
رویم اثر مهر تو آرد بمآثر
از پرتو دیدار تو در بتکده ی چین
انوار یقین شعله کشد از دل کافر
هر جا که نمودی به دعا دست ولایت
مؤمن متحیر شد و کافر متأثر
اول طلب مهر رخت داشت فغانی
باشد به همان حسن طلب تا دم آخر
تا هر گل صبح از طرف گلشن خاور
گردد به هوای حرمت مهر مسافر
مهر رخت آئینه ی ارباب یقین باد
این است جمالی که نگردد متغیر
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - در منقبت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
ای نور اله از مه رخسار تو لامع
مهر ازل از آینه ی روی تو طالع
رویت که بود آینه ی صنع الهی
بینند دران اهل نظر جلوه ی صانع
از شوق گل روی تو شد آدم خاکی
در آب و هوای چمن دهر مزارع
بر آینه ی چهره ی مقصود نماندست
رنگی که شود در نظر قدر تو مانع
هر چند که انوار تجلی بدرخشید
در ذات تو گنجید ز هی قدرت جامع
از بهر ظهور تو جهان خلق شد آری
این جلوه غرض بود ز ترکیب طبایع
ماهیت دیدار تو بر زاهد خودبین
ظاهر نشود تا نکند دفع موانع
خلق از جهت رونق و معموری عالم
نام تو نویسند بر ایوان مواضع
ماه مدنی شاه خراسان که ز نورش
شد مطلع خورشید قدم کشور رابع
ای بر سر سجاده ی محراب امامت
متبوع جناب تو و اشیا همه تابع
یک لمعه ز انوار چراغ نظر تست
آن نور که جویند بجان اهل صوامع
زان پیش که این طارم فیروزه بدین وضع
موضوع شود از اثر قدرت واضع
در خلوت ابداع بصد جلوه عیان بود
آثار بدیع تو ز آیینه ی مبدع
از شمسه ی ایوان جلال تو درخشید
یک لمعه که شد روشنی طارم تاسع
پیش تو کم از ذره بود خصم بد اختر
با نور الهی چکند کوکب طالع
در معرض اثبات سیه رویی دشمن
آیینه ی روی تو بود حجت قاطع
ای شکر نطق تو ز خوان انا املح
عیسی نفسان از شکر خوان تو قانع
در صف نعال تو فلک با همه رفعت
پیوسته بود همچو مه یکشبه راکع
هستند مدام اهل طواف حرم تو
از فیض کف ساقی کوثر متجرع
مستان ره عشق تو دارند فراغت
از هر چه شود در گذر حادثه واقع
فردا چه بود تحفه ی آن بنده که امروز
در خدمت این در نکند کسب منافع
با نامه ی عصیان چکند روز قیامت
آن را که نباشد قلم عفو تو شافع
از کشت تولای تو رفتند تهیدست
آنها که نگشتند درین مزرعه زارع
در بندگی روی تو گلها به شهادت
از غنچه درین باغ برآورده اصابع
از طور دلت تا حرم طارم اعلی
بر هر درج از نور تو پیوسته لوامع
چون آب حیات ابدی تشنه لبان را
در کشت بقا شبنم احسان تو نافع
قدر تو ازان پایه فزونست که مردم
باشند بصد دفتر از اوصاف تو قانع
یک حرف ز وصف تو به پایان نرساند
تا حشر اگر قطره زند خامه ی مسرع
ای بر سر بازار سخن ذکر جمیلت
مقصود دل مشتری و مقصد بایع
چیند ز ثنایت گل مقصود فغانی
آری نشود اجر کسی پیش تو ضایع
تا در صفت شمع جمالت قلم صنع
روی سخن آراید از انواع صنایع
اوصاف تو آرایش نظم دو جهان باد
کاین طرز سخن جلوه دهد حسن بدایع
در وصف تو آوازه ی این نظم دلاویز
تا روز جزا گوهر گوش دل سامع
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - در مدح حضرت علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء
ای تا به قیامت علم فتح تو قایم
سلطان دو عالم علی موسی کاظم
در دیده و دل نور تجلی تو باقی
بر چهره ی جان لمعه ی دیدار تو دایم
آنرا که دهد لطف تو پروانه ی دولت
هرگز نشود قابض ارواح مزاحم
علمی که بهر کار تو شد رهبر تقدیر
در گردش ایام نشد فسخ عزایم
دیباچه نویسان عملخانه ی دین را
از فکر خطا منطق موزون تو عاصم
شد غنچه ی شاخ شجر وادی ایمن
از نطق تو با موسی عمران متکلم
دست تو همان دست بود کز سر قدرت
شد قرص قمر را بگه معجزه قاسم
انفاس روان بخش تو از پرده ی صورت
در سلسله ی امر کشد نقش بهایم
از شمع سراپرده ی قدر تو که آنجا
پروانه ی تو مشتری و مهر ملازم
روشن نشود شمع جهانتاب مه و مهر
هر شام و سحر تا نرسد رخصت خادم
گر حکم تو جاری نشدی بر سر ارکان
با جوهر آتش نشدی آب ملایم
ور لطف تو فردا نزند آب بر آتش
یکتن نجهد از شرر هاویه سالم
آن شب که پی روشنی کار دو عالم
شد صاحب معراج دران کوکبه جازم
با نور نبی لمعه ی انوار رخت بود
تا منزل مقصود بهر مرحله عازم
ای نور تو بر سر ضمیر همه حاضر
وی ذات تو بر راز نهان همه عالم
در کنه صفات تو که آیینه ی ذاتست
بینش متحیر شد و دانش متوهم
ار قدر و شرف منشی هر چار مجلد
در هر ورق اوصاف ترا داشته لازم
از بحر ثنایت قلم از گوهر منظوم
آراست بصد جلوه رخ دفتر ناظم
هرجا که رود بحث ز احکام حقیقت
از غایت تحقیق بود رای تو حاکم
از نور نبی تا حرم کعبه صفا یافت
شمع تو که شد روشن از دیده ی هاشم
از بهر قوام و نسق ملک دو عالم
سلطان خرد عقل ترا ساخت مقوم
در قسمت سی روزه ذریت آدم
کلک تو بود بر روش عدل مقسم
دید تو ورای نظر و بینش عقلست
با علم لدنی چکند فهم معلم
مسند بروایات صحیح تو بخاری
منسوب باسناد همایون تو مسلم
مولای تو بی زهد و ورع مؤمن و عابد
اعدای تو با علم و عمل مجرم و آثم
آثار ضمیر تو و اندیشه ی دشمن
آن مهر درخشنده و این کوکب مظلم
تا رفت گل روی تو در پرده نشد باز
از باغ جهان غنچه ی شادی متبسم
در صف نعال تو فلک بر سر خدمت
از دیده قدم کرده پی رفع جرایم
شاها بجناب تو که تشریف بقا یافت
از سجده ی آن در سر ارباب عمایم
کز شوق گل روی تو پیش از دم فطرت
شد مرغ دلم در چمن جان مترنم
تا لذت دیدار تو دریافت فغانی
از چاشنی عیش دو عالم شده صایم
چندانکه کند قاضی حکمت به عدالت
از گردن ارباب گنه رفع مظالم
زنجیر در محکمه ی عدل تو بادا
تا روز جزا سلسله ی گردن ظالم
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۲ - ای آنکه فلک طاق حریم حرمت را
ای آنکه فلک طاق حریم حرمت را
از قدر و شرف کعبه ی ارباب صفا گفت
عمری ز طواف در این خانه فغانی
جایی نشد و مقصد و مقصود ترا گفت
آخر چو ندید از تو امید نظر و لطف
قطع نظر از خاک درت کرد و دعا گفت
بابافغانی : مفردات
شماره ۴ - دارم دل گرم و دم تقریر ندارم
دارم دل گرم و دم تقریر ندارم
دریاب که می سوزم و تدبیر ندارم
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۷ - هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد
هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد
در دیده نهالی شود و گریه بر آرد
امامی هروی : مقطعات
شماره ۱۳ - دیدم الفی چند سخنگو که لب عقل
دیدم الفی چند سخنگو که لب عقل
از منطقشان جام اشارات گسارد
ترکیب خطی گشته وزان خط شده حیران
ادراک که اندیشه بدو ملک سپارد
خطی که هنرمند بدو چون نظر افکند
بحریش نهد نام سمائیش شمارد
بحری که بغواصی توفیق و تفکر
زودست خرد در گرانمایه بر آرد
دری که ازو بر چمن روضه ی ادراک
تا حشر بجز اختر رخشنده نبارد
دی واضح این تحفه همی گفت الف را
تا مفلس و عریان نبرد خصم و نیارد
کردیم زنه وجه توانگر بدلائل
تا بیش نگویند الف هیچ ندارد
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۸ - ای غایت اندیشه ی دانش سخنت را
ای غایت اندیشه ی دانش سخنت را
می بوسم و می دارم چون دیده گرامی
شاید که ببندد کمر از لطف سخنهات
آب سخن جان سخنگو بغلامی
تو خضری و لطف سخنت آب حیاتست
معلوم شد این حریف دلم را بتمامی
ختمست سخن بر تو و یارای سخن نیست
در دور تو کسرا که تو سلطان کلامی
نام تو امامی است بلی زیبدت این نام
بر لفظ و معانی چو امیری و امامی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱ - ای بی خبر از محنت و شاد از الم ما
ای بی خبر از محنت و شاد از الم ما
ما را غم تو کُشت و تو را نیست غم ما
آن کیست که چون شمع نه در آتش و آب است
هر شب ز دم گرم و سرشک ندم ما
مقصود وجود تو و نقش دهن توست
ورنه چه تفاوت ز وجود و عدم ما
تا ما سرِ خود بر قدم دوست نهادیم
دارند جهانی همه سر در قدم ما
چون ماه نو انگشت‌نما گشت خیالی
با آنکه رقیبان بگرفتند کمِ ما
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹ - آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت
آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت
کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت
ز آن پیش که در کار کمان عقل برد پی
ابروی کماندار تو بر گوشه کمین داشت
گر با غمت از نعمت فردوس کنم یاد
دانی که مرا وسوسهٔ نفس بر این داشت
عمری ست که داریم سری بر قدم فقر
در عشق تو خود را نتوان بهتر از این داشت
بر ملک مکن تکیه که در زیر زمین است
آن کس که همه روی زمین زیر نگین داشت
نقد دل و جان صرف رهت کرد خیالی
در دست چو درویش تو نقدینه همین داشت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۸ - از سبزهٔ خطّت ورق گل رقمی یافت
از سبزهٔ خطّت ورق گل رقمی یافت
وز سرو قدت فتنه به عالم علَمی یافت
اکنون دل و نقش دهن تنگ تو کز وی
بسیار طلب کرد نشانیّ و نمی یافت
دل پیش قدت سرو سرافراز چمن را
از شیوهٔ صاحب قدمی بی قدمی یافت
آزرده چنانم که ز حال دل ریشم
هرکس که شد آگه به حقیقت المی یافت
ای نی به تو گرم است دگر جان خیالی
کز نالهٔ دلسوز تو بیچاره دمی یافت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹ - افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست
افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست
ورنه همه آفاق پر از نور تجلّی ست
هر لحظه در این کوی به دیگر صفتی یار
در جلوهٔ حسن است ولی چشم تو اعمی ست
گر نیست به هر مو کششی از طرف دوست
مجنون ز چه رو شیفتهٔ طرّهٔ لیلی ست
از عشق به هرجا که حدیثی ست دلیلی ست
بر حاصل یک معنی و باقی همه دعوی ست
القصّه تویی زین همه مقصود دل من
ورنه به جمال تو که کونین طفیلی ست
برگی ز گلستانِ جمال تو بهشت است
شاخی ز نهالِ چمن لطفِ تو طوبی ست
گر بی خبر از عالم معنی ست خیالی
در صورت زیبای تو حیران به چه معنی ست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۰ - افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست
افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیست
فریاد که خون شد دل و فریادرسی نیست
کس نیست که گوید خبر از منزل مقصود
وز هیچ طرف نیز صدای جرسی نیست
ما را هوس توست برآنیم که در سر
خوشتر ز هوای تو هوا و هوسی نیست
گر لاله و ریحان نبود ما و خیالت
گل هست چه نقصان بوَد از خاروخسی نیست
از خال سیه بر لب شیرین تو داغی است
آری شکری هست ولی بی مگسی نیست
گفتی که درونِ دل تو کیست خیالی
بیرون ز تو و نقش خیال تو کسی نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶ - باز آی که خلوتگه جانم حرم توست
باز آی که خلوتگه جانم حرم توست
زیرا که تو شمعی و صفا در قدم توست
امیّد قبولِ همه بر حاصل خویش است
بی حاصلی ما به امید کرم توست
دل را ز غم چشم خوشت حال خراب است
وین طرفه که او را به چنین حال غم توست
ما مفلس عشقیم و گدایی صفت ماست
تو شاه جهانی و دو عالم علم توست
ای صبح چو بگذشت شب هجر خیالی
برخیز و به شادی نفسی زن که دم توست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۸ - با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیست
با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیست
از سوزِ دل سوخته آهی زد و بگریست
گیرم که شوم ز آب خِضر زندهٔ جاوید
چون خاک نشد در ره تو خاک بر آن زیست
جایی که نهالِ قد رعنای تو باشد
گر سرو چمن باشد و نی هر دو مساویست
باشد که سگ کوی تو بر دیده نهد پای
ما را هوس این است از او پرس که بر چیست
شوخی که کشد تیغ جفا غمزهٔ یار است
یاری که از او خون خیالی طلبد کیست؟