تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۹ - نگارش عهدنامه
سپس بهر تاراج این تاج و تخت
نشستند و پیمان به بستند سخت
که در خاک ایران سپارند راه
به روز سپید و به شام سیاه
دلیرانش را خوار و خیره کنند
چراغ شبش تار و تیره کنند
به هر جا پرستش گه ایزدی
بکوبند یکسر ز نابخردی
نمانند از رازداران دین
تن زنده بر جا در آن سرزمین
بدان سان که اندر سمرقند و سغد
سپردند جای هزاران بجغد
چنان چون بفرغانه و دشت چاچ
مساجد شده پر ز ناقوس و خاج
به ایران زمین نیز غوغا کنند
مساجد بدل بر کلیسا کنند
نشستند و پیمان به بستند سخت
که در خاک ایران سپارند راه
به روز سپید و به شام سیاه
دلیرانش را خوار و خیره کنند
چراغ شبش تار و تیره کنند
به هر جا پرستش گه ایزدی
بکوبند یکسر ز نابخردی
نمانند از رازداران دین
تن زنده بر جا در آن سرزمین
بدان سان که اندر سمرقند و سغد
سپردند جای هزاران بجغد
چنان چون بفرغانه و دشت چاچ
مساجد شده پر ز ناقوس و خاج
به ایران زمین نیز غوغا کنند
مساجد بدل بر کلیسا کنند
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۰ - اولتیماتوم روس به ایران و تجاوزات او در سرحدات ایران
چو همراز شد روس با انگلیس
همانند خالیگر و کاسه لیس
به بستند پیمان مهر استوار
که با هم نباشند زنهار خوار
نخست از در کینه روس دژم
به پیمان ایرانیان زد قلم
بسی کار نستوده فهرست کرد
به دربار ایران پروتست کرد
وز آن پیش کز رازداران تخت
بر او پاسخ آید گفتار سخت
بدریا فرستاد فوجی گران
به گیلان و گرگان و مازندران
که شیران آن بیشه را از کنام
برانند وزیشان نمانند نام
دلیران آن بوم را بی گناه
رود سر به دار و شود تن به چاه
سپاه دگر شد ز راه ارس
به گلزار تبریز چون خار و خس
که باغ از ریاحین بپرداختند
چمن را ز مرغان تهی ساختند
شکستند درهم قد سرو بن
نهال نو و شاخسار کهن
بزرگان دین را در آن گیر و دار
کشیدند بر دار و کشتند زار
دگر ره چگویم که بیداد روس
چها کرد از کینه در مرز طوس
همانا زبان گنگ شد خامه لال
ندارم دل گفت و تاب مقال
که شد تیره از توپ دشمن فضا
به بار علی بن موسی الرضا
در آن باغ بارید باران مرگ
ز تنها فرو ریخت سر چون تگرگ
بنالید چرخ و بلرزید عرش
زمین را بهم در نوردید فرش
به مینو خبر برد روح الامین
رسول خدا زین خبر شد غمین
پیمبر بسر زد علی ناله کرد
ز خون چشم زهرا س زمین لاله کرد
همانند خالیگر و کاسه لیس
به بستند پیمان مهر استوار
که با هم نباشند زنهار خوار
نخست از در کینه روس دژم
به پیمان ایرانیان زد قلم
بسی کار نستوده فهرست کرد
به دربار ایران پروتست کرد
وز آن پیش کز رازداران تخت
بر او پاسخ آید گفتار سخت
بدریا فرستاد فوجی گران
به گیلان و گرگان و مازندران
که شیران آن بیشه را از کنام
برانند وزیشان نمانند نام
دلیران آن بوم را بی گناه
رود سر به دار و شود تن به چاه
سپاه دگر شد ز راه ارس
به گلزار تبریز چون خار و خس
که باغ از ریاحین بپرداختند
چمن را ز مرغان تهی ساختند
شکستند درهم قد سرو بن
نهال نو و شاخسار کهن
بزرگان دین را در آن گیر و دار
کشیدند بر دار و کشتند زار
دگر ره چگویم که بیداد روس
چها کرد از کینه در مرز طوس
همانا زبان گنگ شد خامه لال
ندارم دل گفت و تاب مقال
که شد تیره از توپ دشمن فضا
به بار علی بن موسی الرضا
در آن باغ بارید باران مرگ
ز تنها فرو ریخت سر چون تگرگ
بنالید چرخ و بلرزید عرش
زمین را بهم در نوردید فرش
به مینو خبر برد روح الامین
رسول خدا زین خبر شد غمین
پیمبر بسر زد علی ناله کرد
ز خون چشم زهرا س زمین لاله کرد
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۱ - تجاوزات همسایگان در جنوب و شمال
ندیدی مگر کاندرین سال شوم
که آتش فرو زد بهر مرز و بوم
دو همسایه اندر هیاهو شدند
بما شیر و با دشمن آهو شدند
به هر شهر لشگر کشید انگلیس
به تاراج ده یار شد با رئیس
به هم چشمی او سپهدار روس
به تسخیر ری کوفت ناگاه کوس
همی خواست ما را ازین بوم و بر
براند چو چین از در کاشغر
ازیرا که مان بی زر و زور دید
تنی چند خسبیده در گور دید
چو شیر ژیان خسته شد روزگار
سگ گله را کرد خواهد شکار
کنون گر بهم دست یاری دهیم
به پیروزی امیدواری دهیم
بدان سان که فرمود خیرالبشر
همه یار باشیم با یکدیگر
چو بنیان مرصوص صف برکشیم
وزین کافران سخت کیفر کشیم
نه از روس مانیم یک تن بجای
نه زین انگلیسان بی عهد و رای
که آتش فرو زد بهر مرز و بوم
دو همسایه اندر هیاهو شدند
بما شیر و با دشمن آهو شدند
به هر شهر لشگر کشید انگلیس
به تاراج ده یار شد با رئیس
به هم چشمی او سپهدار روس
به تسخیر ری کوفت ناگاه کوس
همی خواست ما را ازین بوم و بر
براند چو چین از در کاشغر
ازیرا که مان بی زر و زور دید
تنی چند خسبیده در گور دید
چو شیر ژیان خسته شد روزگار
سگ گله را کرد خواهد شکار
کنون گر بهم دست یاری دهیم
به پیروزی امیدواری دهیم
بدان سان که فرمود خیرالبشر
همه یار باشیم با یکدیگر
چو بنیان مرصوص صف برکشیم
وزین کافران سخت کیفر کشیم
نه از روس مانیم یک تن بجای
نه زین انگلیسان بی عهد و رای
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۲ - تمثیل از گفتار پهلوان بفرزند
چه خوش گفت با پور خود پهلوان
چو دیدش هم آغوش شیر ژیان
که گر زنده شیر نر اندر نبرد
درد بر تنت چرم و نالی ز درد
از آن به که در گورت اندر کفن
درد پنجه و ناخن گورکن
هلا ای دلیران ایران زمین
بنازید چو شیر مست از کمین
که دشمن بتاراج ما چیره شد
ز آهنگشان روز ما تیره شد
برآنند کاین خانه ویران شود
بداندیش دارای ایران شود
به مرز کیان روس باشد رئیس
در ایوان جم پا نهد انگلیس
بمانیم در چنبر اهرمن
ابا خانه و گنج و فرزند و زن
بگور نیاکانمان در مغاک
فروزند آتش بر آرند خاک
چو دیدش هم آغوش شیر ژیان
که گر زنده شیر نر اندر نبرد
درد بر تنت چرم و نالی ز درد
از آن به که در گورت اندر کفن
درد پنجه و ناخن گورکن
هلا ای دلیران ایران زمین
بنازید چو شیر مست از کمین
که دشمن بتاراج ما چیره شد
ز آهنگشان روز ما تیره شد
برآنند کاین خانه ویران شود
بداندیش دارای ایران شود
به مرز کیان روس باشد رئیس
در ایوان جم پا نهد انگلیس
بمانیم در چنبر اهرمن
ابا خانه و گنج و فرزند و زن
بگور نیاکانمان در مغاک
فروزند آتش بر آرند خاک
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۳ - یادآوری از شاهان و دلیران باستان
کجا شد فریدون زرین کلاه
کجا شد منوچهر گیتی پناه
کجا کیقباد آن یل سرفراز
کجا شاه کاوس دشمن گداز
کجا رفت کیخسرو تاجدار
چه شد شاه گشتاسب و اسفندیار
کجا رفت شاپور و شاه اردشیر
که با دشنه درید پهلوی شیر
کجا رفت بهرام و بهمن کجاست
خداوند ایران و ارمن کجاست
کجا شاه اشکانیان اردوان
ز ساسانیان شاه نوشیروان
کجا آن بزرگان ایران زمین
که فرمانشان رفت تا هند و چین
کجا پهلوانان دشمن شکار
چو زال و چو نیرم چو سام سوار
چو رستم خداوند زابلستان
که بدناوکش چون اجل جانستان
چو گیو و چو بیژن چو گودرز گو
مهان کهن نامداران نو
دریغا که رفتند یکبارگی
براندند ازین خاکدان بارگی
یلان قوی پنجه سرفراز
همه رخت بستند و رفتند باز
گر از تخم آنان یکی داشتیم
به دل تخم شادی همی کاشتیم
کجا شد منوچهر گیتی پناه
کجا کیقباد آن یل سرفراز
کجا شاه کاوس دشمن گداز
کجا رفت کیخسرو تاجدار
چه شد شاه گشتاسب و اسفندیار
کجا رفت شاپور و شاه اردشیر
که با دشنه درید پهلوی شیر
کجا رفت بهرام و بهمن کجاست
خداوند ایران و ارمن کجاست
کجا شاه اشکانیان اردوان
ز ساسانیان شاه نوشیروان
کجا آن بزرگان ایران زمین
که فرمانشان رفت تا هند و چین
کجا پهلوانان دشمن شکار
چو زال و چو نیرم چو سام سوار
چو رستم خداوند زابلستان
که بدناوکش چون اجل جانستان
چو گیو و چو بیژن چو گودرز گو
مهان کهن نامداران نو
دریغا که رفتند یکبارگی
براندند ازین خاکدان بارگی
یلان قوی پنجه سرفراز
همه رخت بستند و رفتند باز
گر از تخم آنان یکی داشتیم
به دل تخم شادی همی کاشتیم
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۲ - بند دوم
بت من چه این داستان می سرود
ببحر تقارب تقرب نمود
فعولن فعولن فعولن فعول
چه خوش باشد این سنجه با چنگ و رود
گریوه بود پشته و نهر رود
زبر از فراز است و زیر از فرود
چو بر بت بود بربط م و چنگ صنج
کمانچه غژک دان و عود است رود
ربابه رواده بود و جد م و شت
طرب را مشستی و خنیا سرود
سیاه آبه زاگاب و آمه دوات
سلام است زندش تحیت درود
حسد تیورک غبطه پژمان بود
جگر خون دل دان و اندوه دود
همان مرده ریگ است میراث وارث
زیان است خسران و نفع است سود
چو نیروی پنداره شد واهمه
همان مکر و اندیشه دان نیرنود
زره پوش و خفتان و خرپشته شد
دگر ترک و گبر است هم نام خود
جماد و گیا بسته و رسته دان
بسیط است کامود و ضد اشکیود
چو خدیه مضاف است و مطلق بود
همان موکده بشنو این نکته زود
«سبک موکده » عنصر آتش است
«گران موکده » عنصر خاک بود
گران خدیه آب و سبک خدیه باد
سبب رون و اندیشه و بهره بود
کشک عقعق و سعوه سنگانه دان
بود غاز خربت قطاع اسفرود
هزار است بلبل م غراب است زاغ
کلنگ است گرگی عقاب است مود
صنوبرم بود ناژو و کاژو توژ
تبر خون چو عناب توت است تود
بشین و گهر ذات و وصف است زاب
چو اویش هویت وجود است بود
همان گبر و ترسا و تیداک را
مجوس و نصاری شمر با جهود
بسودن بسفتن چو سائیدن است
خراشیدن رخساره گوئی شخود
بلارک پرند است و آتش زنه
بود زند و غودان خف و پود و هود
هنایش اثر حاجت آیفت دان
فلیوه بود هرزه غره فنود
تمطی است فنجا و خمیازه خاژ
فلانه لود تار و پوده است پود
چو ناویژ مغشوش و بیژه است ناب
نبهره بود قلب و نو نابسود
بنفشه بود فرمه شاهسپرم
چو ریحان و سنبل بود آبرود
ببحر تقارب تقرب نمود
فعولن فعولن فعولن فعول
چه خوش باشد این سنجه با چنگ و رود
گریوه بود پشته و نهر رود
زبر از فراز است و زیر از فرود
چو بر بت بود بربط م و چنگ صنج
کمانچه غژک دان و عود است رود
ربابه رواده بود و جد م و شت
طرب را مشستی و خنیا سرود
سیاه آبه زاگاب و آمه دوات
سلام است زندش تحیت درود
حسد تیورک غبطه پژمان بود
جگر خون دل دان و اندوه دود
همان مرده ریگ است میراث وارث
زیان است خسران و نفع است سود
چو نیروی پنداره شد واهمه
همان مکر و اندیشه دان نیرنود
زره پوش و خفتان و خرپشته شد
دگر ترک و گبر است هم نام خود
جماد و گیا بسته و رسته دان
بسیط است کامود و ضد اشکیود
چو خدیه مضاف است و مطلق بود
همان موکده بشنو این نکته زود
«سبک موکده » عنصر آتش است
«گران موکده » عنصر خاک بود
گران خدیه آب و سبک خدیه باد
سبب رون و اندیشه و بهره بود
کشک عقعق و سعوه سنگانه دان
بود غاز خربت قطاع اسفرود
هزار است بلبل م غراب است زاغ
کلنگ است گرگی عقاب است مود
صنوبرم بود ناژو و کاژو توژ
تبر خون چو عناب توت است تود
بشین و گهر ذات و وصف است زاب
چو اویش هویت وجود است بود
همان گبر و ترسا و تیداک را
مجوس و نصاری شمر با جهود
بسودن بسفتن چو سائیدن است
خراشیدن رخساره گوئی شخود
بلارک پرند است و آتش زنه
بود زند و غودان خف و پود و هود
هنایش اثر حاجت آیفت دان
فلیوه بود هرزه غره فنود
تمطی است فنجا و خمیازه خاژ
فلانه لود تار و پوده است پود
چو ناویژ مغشوش و بیژه است ناب
نبهره بود قلب و نو نابسود
بنفشه بود فرمه شاهسپرم
چو ریحان و سنبل بود آبرود
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴ - بند چهارم
سپیده چو زد دامن چرخ چاک
پر از سیم و زر گشت دامان خاک
بت من ز بحر تقارب کشید
به گوش خرد گوهری تابناک
فعولن فعولن فعلون فعول
بخوان ای پریچهره روحی فداک
سیامک مجرد اشو هست پاک
چمی معنوی دان و زمیاد خاک
نمشته عقیده نمیر ای شرح
قرار است هر نیز و عیب است آک
فراتین کلام شهادت بود
فره و هر روح خوش تابناک
وکالت بود «برگماری » ولیک
تو کنگاش دان مشورت بیم باک
هم آواز و همداستان متفق
فدا برخی انبازی است اشتراک
بود شرط پیغون و ورفان شفیع
می و عنبر و مشک ناویژه تاک
سرک حصبه بوشاسب دان احتلام
صدائی که از خفته آید خراک
کجسته است ملعون و برموته، چیز
جهانه ز شاخ درختان شتراک
توسک است در پارسی باقلا
قدید است و انسان و خشکیده کاک
کمسته بتازی بود لااقل
همان خواربار است اندک خوراک
سماروغ را قارج گویند لیک
ابوزینه جز تخم مرغ است هاک
چو داماد انوشه عروسش بیوک
شبین شاه بالا کرایه سلاک
بود مهر خوان منصب و ماژ عیش
ادک فرج زن دان جزیره اداک
خرابات ماخور بود یا لهر
چو بوزه فقاع است و طوفان کلاک
بود سنسن الکن سخنور فصیح
تگه تیس دان قوچ جنگی است راک
بتاریخ مرداس شد مار دوش
ولی نام ضحاک شد اژدهاک
پر از سیم و زر گشت دامان خاک
بت من ز بحر تقارب کشید
به گوش خرد گوهری تابناک
فعولن فعولن فعلون فعول
بخوان ای پریچهره روحی فداک
سیامک مجرد اشو هست پاک
چمی معنوی دان و زمیاد خاک
نمشته عقیده نمیر ای شرح
قرار است هر نیز و عیب است آک
فراتین کلام شهادت بود
فره و هر روح خوش تابناک
وکالت بود «برگماری » ولیک
تو کنگاش دان مشورت بیم باک
هم آواز و همداستان متفق
فدا برخی انبازی است اشتراک
بود شرط پیغون و ورفان شفیع
می و عنبر و مشک ناویژه تاک
سرک حصبه بوشاسب دان احتلام
صدائی که از خفته آید خراک
کجسته است ملعون و برموته، چیز
جهانه ز شاخ درختان شتراک
توسک است در پارسی باقلا
قدید است و انسان و خشکیده کاک
کمسته بتازی بود لااقل
همان خواربار است اندک خوراک
سماروغ را قارج گویند لیک
ابوزینه جز تخم مرغ است هاک
چو داماد انوشه عروسش بیوک
شبین شاه بالا کرایه سلاک
بود مهر خوان منصب و ماژ عیش
ادک فرج زن دان جزیره اداک
خرابات ماخور بود یا لهر
چو بوزه فقاع است و طوفان کلاک
بود سنسن الکن سخنور فصیح
تگه تیس دان قوچ جنگی است راک
بتاریخ مرداس شد مار دوش
ولی نام ضحاک شد اژدهاک
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۴ - در هجو میرزا بابا طبیب خلخالی
طبیبی زخلخال آمد بری
کمر بسته وزرد رخ همچو نی
سر و پوز او همچو بوزینه بود
زنخدانش آویزه سینه بود
بشخصه رخش همچو صفرای من
بعینه سرش همچو سر نای من
کنون هفت سال است کو خوانده طب
ولی توبه نشناسد از شطر غب
نه از بول بشناسد او نبض را
نه از بسط بشناسد او قبض را
پدر بر پدر عام بوده است لیک
سیادت بخود بسته با ضرب سیک
همانا یقین تخمه باب نیست
ز مادرش باید به پرسم که کیست
ز زردی رنگش هویداستی
که او محترق خلط صفراستی
چو گردد رخش از حجاب آشکار
نباید دگر دهن خردع بکار
زبانش چو در قصه گویا شود
برای مریان اپیکا شود
ز سودا سرش آنچنان گشته خشک
که سوزد در او خطمی و بیدمشک
مگر قیل سمع است یرقان او
که بر دوش چرخ است یرقان او
چو عاشق بگیرد از او حب صبر
ز بی صبری اندر شتابد بقبر
گرش دل به تنگ آید از کار من
بجلدش رود حب ستار من
ندانم که را داده گلقند خام
که از کونش آمد ورا بار عام
گمانم بود کرمی از مغز کون
که افیون خوران ساختندش برون
مرا سالها فکر بد شام و روز
که آیا چگونه بود شکل کون
کنونش بدیدم رخی زرد داشت
قدی سخت نازک دمی سرد داشت
نه از حبس بول است رخ زردیش
که در پیش قول است دم سردیش
بگفتم دوا جستن از وی خطا است
سخنهای سعدی شنیدن رواست
طبیبی که او خود بود زرد روی
از او داروی سرخ روئی مجوی
کمر بسته وزرد رخ همچو نی
سر و پوز او همچو بوزینه بود
زنخدانش آویزه سینه بود
بشخصه رخش همچو صفرای من
بعینه سرش همچو سر نای من
کنون هفت سال است کو خوانده طب
ولی توبه نشناسد از شطر غب
نه از بول بشناسد او نبض را
نه از بسط بشناسد او قبض را
پدر بر پدر عام بوده است لیک
سیادت بخود بسته با ضرب سیک
همانا یقین تخمه باب نیست
ز مادرش باید به پرسم که کیست
ز زردی رنگش هویداستی
که او محترق خلط صفراستی
چو گردد رخش از حجاب آشکار
نباید دگر دهن خردع بکار
زبانش چو در قصه گویا شود
برای مریان اپیکا شود
ز سودا سرش آنچنان گشته خشک
که سوزد در او خطمی و بیدمشک
مگر قیل سمع است یرقان او
که بر دوش چرخ است یرقان او
چو عاشق بگیرد از او حب صبر
ز بی صبری اندر شتابد بقبر
گرش دل به تنگ آید از کار من
بجلدش رود حب ستار من
ندانم که را داده گلقند خام
که از کونش آمد ورا بار عام
گمانم بود کرمی از مغز کون
که افیون خوران ساختندش برون
مرا سالها فکر بد شام و روز
که آیا چگونه بود شکل کون
کنونش بدیدم رخی زرد داشت
قدی سخت نازک دمی سرد داشت
نه از حبس بول است رخ زردیش
که در پیش قول است دم سردیش
بگفتم دوا جستن از وی خطا است
سخنهای سعدی شنیدن رواست
طبیبی که او خود بود زرد روی
از او داروی سرخ روئی مجوی
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۹ - فروزنده تخت و دیهیم و گاه
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۱۰ - من این نامه را نیک آراستم
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۱ - شورشنامه
سراینده داستان نوی
رقم زد بر این صفحه بانوی
که دانند مردان این کهنه دز
زنان را نباشد سزاوار عز
بجز کجروی نیست در کارشان
خط راست ناید بپرگارشان
ندیدی مگر بانوی خانقاه
بجادو برد عابدان را ز راه
همه کار او جادو ریمن است
همانا که بدتر ز اهریمن است
سر شیر نر کوفت از مادگی
که در جنگ میبودش آمادگی
علمهاش بیرون خرگاه بود
غلامانش نزدیک درگاه بود
ز بس کجروی کرد در انجمن
بجوشید زین غصه، خان حسن
بپیچید بس زین پراکنده گی
بخود گفت افسوس ازین زندگی
که بیگانگی ز آشنایان خطاست
بد اندیشی از دوستان نارواست
من این شوخ را دوست پنداشتم
وز او بس امید بهی داشتم
ندانستم اینسان درشتی کند
سموری چنین خارپشتی کند
ندانستم اینسان دلیری کند
گوزنی چنین شیرگیری کند
ندانستمی ترکتازی کند
بکوتاه دستی درازی کند
ندانستم اینگونه شیدا شود
بکام بداندیش رسوا شود
گر این داستان خوب می دیدمی
کی این ننگ بر خود پسندیدمی
کی او را بدین پایه بنشاند می
سزای بدی را بدی خواند می
چو او را زره برد اینگونه دیو
برم داد او نزد کیهان خدیو
رقم زد بر این صفحه بانوی
که دانند مردان این کهنه دز
زنان را نباشد سزاوار عز
بجز کجروی نیست در کارشان
خط راست ناید بپرگارشان
ندیدی مگر بانوی خانقاه
بجادو برد عابدان را ز راه
همه کار او جادو ریمن است
همانا که بدتر ز اهریمن است
سر شیر نر کوفت از مادگی
که در جنگ میبودش آمادگی
علمهاش بیرون خرگاه بود
غلامانش نزدیک درگاه بود
ز بس کجروی کرد در انجمن
بجوشید زین غصه، خان حسن
بپیچید بس زین پراکنده گی
بخود گفت افسوس ازین زندگی
که بیگانگی ز آشنایان خطاست
بد اندیشی از دوستان نارواست
من این شوخ را دوست پنداشتم
وز او بس امید بهی داشتم
ندانستم اینسان درشتی کند
سموری چنین خارپشتی کند
ندانستم اینسان دلیری کند
گوزنی چنین شیرگیری کند
ندانستمی ترکتازی کند
بکوتاه دستی درازی کند
ندانستم اینگونه شیدا شود
بکام بداندیش رسوا شود
گر این داستان خوب می دیدمی
کی این ننگ بر خود پسندیدمی
کی او را بدین پایه بنشاند می
سزای بدی را بدی خواند می
چو او را زره برد اینگونه دیو
برم داد او نزد کیهان خدیو
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۲ - رفتن حسنخان به دربار ظل السطان در شکایت از بانوی خود
خروشان و جوشان و گریان و زار
روان شد سوی درگه شهریار
بغلطید بر خاک و نالید سخت
که ای در خور تاج و دارای تخت
که ای شاه با عدل فرو نگین
به درگاه تو صد چون طغرل تگین
بمردی ستان داد من از زنی
بخوان از بر افسون اهریمنی
من آنم که از عمر تنگ آمدم
گرفتار زندان ننگ آمدم
مهیا کن امروز مرگ مرا
و یا خرمی بخش برگ مرا
نمانده است دیگر مرا آبروی
چه آب رخ من چه آن آب جوی
فرو خواند بر شاهزاده بسی
بسوزاند آهش دل هر کسی
روان شد سوی درگه شهریار
بغلطید بر خاک و نالید سخت
که ای در خور تاج و دارای تخت
که ای شاه با عدل فرو نگین
به درگاه تو صد چون طغرل تگین
بمردی ستان داد من از زنی
بخوان از بر افسون اهریمنی
من آنم که از عمر تنگ آمدم
گرفتار زندان ننگ آمدم
مهیا کن امروز مرگ مرا
و یا خرمی بخش برگ مرا
نمانده است دیگر مرا آبروی
چه آب رخ من چه آن آب جوی
فرو خواند بر شاهزاده بسی
بسوزاند آهش دل هر کسی
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۳ - پاسخ دادن ظل السلطان حسنخان را
شه پاک دل ظل السلطان راد
خداوند اورنگ و فرهنگ و داد
بپاسخ چنین گفت جوشنده را
همان ابر و باد خروشنده را
که هیهات در عهد ما ظلم چیست
که با عدل ما آورد تاب زیست
شگفتا که عقرب بسوراخ خویش
بدزدد ز بیم من امروز نیش
کجا شد ستم پیشه تندخوی
مترس ای ستم دیده بر من بگوی
که گر شیر شد پای پیلیش کنم
وگر کوه شد رود نیلش کنم
خداوند اورنگ و فرهنگ و داد
بپاسخ چنین گفت جوشنده را
همان ابر و باد خروشنده را
که هیهات در عهد ما ظلم چیست
که با عدل ما آورد تاب زیست
شگفتا که عقرب بسوراخ خویش
بدزدد ز بیم من امروز نیش
کجا شد ستم پیشه تندخوی
مترس ای ستم دیده بر من بگوی
که گر شیر شد پای پیلیش کنم
وگر کوه شد رود نیلش کنم
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۴ - نالیدن حسنخان حضور ظل السلطان
ستمدیده برداشت فریاد و آه
که ای رفته عدلت ز ماهی بماه
ز جفتم که با ناله جفت آمدم
شب و روز بی خورد و خفت آمدم
مرا جفت بیگانه خویش گشت
که در آشنائی بداندیش گشت
مرا یار بی مهر ازکید دهر
چنان مار بی مهره افکند زهر
نشاید بعهد تو ای پادشاه
باین فر و نیرو و تاج و کلاه
که کدبانوئی کدخدائی کند
که خرمهره ای کهربایی کند
پریشان کند برگرا زردیش
زن آن به که نبود جوانمردیش
شها دارم اندر سخن تاب و پیچ
بر این خسته این ظلم مپسند هیچ
که می بگذرد بر من امروز روز
بماند بر او تا ابد آه و سوز
که ای رفته عدلت ز ماهی بماه
ز جفتم که با ناله جفت آمدم
شب و روز بی خورد و خفت آمدم
مرا جفت بیگانه خویش گشت
که در آشنائی بداندیش گشت
مرا یار بی مهر ازکید دهر
چنان مار بی مهره افکند زهر
نشاید بعهد تو ای پادشاه
باین فر و نیرو و تاج و کلاه
که کدبانوئی کدخدائی کند
که خرمهره ای کهربایی کند
پریشان کند برگرا زردیش
زن آن به که نبود جوانمردیش
شها دارم اندر سخن تاب و پیچ
بر این خسته این ظلم مپسند هیچ
که می بگذرد بر من امروز روز
بماند بر او تا ابد آه و سوز
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۵ - خواستن دبیر و صدور حکم بحکمران عراق
ببر خواند شهزاده دانا دبیر
بدو گفت کی شخص روشن ضمیر
یکی چامه بنویس چون روی حور
که باشد در او از تف نار نور
رقم ساز بر حکمران عراق
که ای از تو ویران سرای نفاق
به الطاف شامل سرافراز باش
ز آواز گیتی پر آواز باش
فروزان و رخشنده چون مهر زی
بفیروز روزی منوچهر زی
بر اورنگ و اقبال شایسته باش
پس آنگه هر آیینه دانسته باش
که مردی چنین دادخواه آمدست
در این سایه اندر پناه آمدست
به بی مهری جفت گردیده جفت
وز او شکوه ها دارد اندر نهفت
به دل دردهای گران داردا
دل من ز آهش بیازاردا
چنان بر در من بنالید زار
که گفتی تو ابریست در نوبهار
مرا دل ز گفتار او خیره شد
بچشم اندرم آسمان تیره شد
بدان حکم فرمان همی دادمت
در آن کشور اندر فرستادمت
ترا دادم اقبال و نیرو و بخت
که باشی نگهبان شاخ درخت
که تا بر ستمدیده احسان کنی
ستم پیشه با خاک یکسان کنی
چو فرمان من بر بدست آیدت
همان لحظه اجرای آن بایدت
بباید کناره کنی از طرب
فروزی بسی شعله ها از غضب
ننوشی دگرباده خوشگوار
نسازی دگر نغمه چنگ و تار
میاسای اندر بساط حریر
میفروز عود و مسوزان عبیر
مگر کین این خسته بستانیا
چگویم دگر چون تو خود دانیا
همین دم سواران روان ساز زود
خروشان و جوشنده چون ابر و دود
بفرمای تا پهلوانان گرد
نمایند در خانه اش دستبرد
شنیدم که آن زن در این روزگار
فراهشته از سنگ روئین حصار
حصاری فراهشته از سنگ و روی
نه رستم گشاید ورانه گروی
بباید بکوبی تو دیوار او
زنی بر فلک پایه دار او
کنی قصرش از پای پیلان خراب
بن خانه اش را رسانی بر آب
بگیری ز گیسوی او موکشان
دهی در کف شوی آتش فشان
که او را بمشکو روان آورد
دل آزرده و ناتوان آورد
بسوز دلش ز آتش خشم خویش
بگریاندش دیده در چشم خویش
اگر خواهد اندر کمندش کند
گرفتار زندان و بندش کند
وگرنه بر آتش نهد چون سپند
ببرد سرش کمتر از گوسفند
یکی مهر بر صدر منشور زد
سیه خال بر جبهه حور زد
بدو گفت کی شخص روشن ضمیر
یکی چامه بنویس چون روی حور
که باشد در او از تف نار نور
رقم ساز بر حکمران عراق
که ای از تو ویران سرای نفاق
به الطاف شامل سرافراز باش
ز آواز گیتی پر آواز باش
فروزان و رخشنده چون مهر زی
بفیروز روزی منوچهر زی
بر اورنگ و اقبال شایسته باش
پس آنگه هر آیینه دانسته باش
که مردی چنین دادخواه آمدست
در این سایه اندر پناه آمدست
به بی مهری جفت گردیده جفت
وز او شکوه ها دارد اندر نهفت
به دل دردهای گران داردا
دل من ز آهش بیازاردا
چنان بر در من بنالید زار
که گفتی تو ابریست در نوبهار
مرا دل ز گفتار او خیره شد
بچشم اندرم آسمان تیره شد
بدان حکم فرمان همی دادمت
در آن کشور اندر فرستادمت
ترا دادم اقبال و نیرو و بخت
که باشی نگهبان شاخ درخت
که تا بر ستمدیده احسان کنی
ستم پیشه با خاک یکسان کنی
چو فرمان من بر بدست آیدت
همان لحظه اجرای آن بایدت
بباید کناره کنی از طرب
فروزی بسی شعله ها از غضب
ننوشی دگرباده خوشگوار
نسازی دگر نغمه چنگ و تار
میاسای اندر بساط حریر
میفروز عود و مسوزان عبیر
مگر کین این خسته بستانیا
چگویم دگر چون تو خود دانیا
همین دم سواران روان ساز زود
خروشان و جوشنده چون ابر و دود
بفرمای تا پهلوانان گرد
نمایند در خانه اش دستبرد
شنیدم که آن زن در این روزگار
فراهشته از سنگ روئین حصار
حصاری فراهشته از سنگ و روی
نه رستم گشاید ورانه گروی
بباید بکوبی تو دیوار او
زنی بر فلک پایه دار او
کنی قصرش از پای پیلان خراب
بن خانه اش را رسانی بر آب
بگیری ز گیسوی او موکشان
دهی در کف شوی آتش فشان
که او را بمشکو روان آورد
دل آزرده و ناتوان آورد
بسوز دلش ز آتش خشم خویش
بگریاندش دیده در چشم خویش
اگر خواهد اندر کمندش کند
گرفتار زندان و بندش کند
وگرنه بر آتش نهد چون سپند
ببرد سرش کمتر از گوسفند
یکی مهر بر صدر منشور زد
سیه خال بر جبهه حور زد
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۶ - ارائه دادن رقم ظل السلطان به حاکم عراق و فرستادن مأمور به خانقاه سفلی
ستمدیده برداشت فرمان شاه
بصد شکر بیرون شد از بارگاه
روان شد سوی خان حاکم چنان
که سودش سر از فخر بر آسمان
چو حاکم فرو خواند توقیع شاه
بن بختش آمد بر از اوج ماه
طلب کرد مردان کارآزمای
همان پهلوانان مشگل گشای
دلیران دلدار فولاد بر
همه غرق فولاد پا تا به سر
برآورده یکسر کمانها به زه
کله شان ز خود و قبا از زره
به خون عدو جانشان تشنه بود
بر اندامشان موی چون دشنه بود
همه تیغ هندی برآهیخته
همه زهر با شکر آمیخته
امارت بمهدی فرخنده داد
که صاحبدلی بود تفرش نژاد
مر او را در این خیل سردار کرد
رقم داد و او را سپهدار کرد
دگر یک جوانی همایون اثر
ز سر تا بپا زهر و نامش شکر
دلیران چو شیران در آن بوم بود
همان تفرشی طفل معصوم بود
بفرمود کاسبان بزین آورند
یکی شورش اندر زمین آورند
بمصداق و ذاکان میل ملوک
نوشتند فرمان به اهل بلوک
که باشند در خون این زن شریک
فرستند هر سو سوار و چریک
شتابان شدند آن دلیران چو برق
همه غرق پولاد پا تا بفرق
بصد شکر بیرون شد از بارگاه
روان شد سوی خان حاکم چنان
که سودش سر از فخر بر آسمان
چو حاکم فرو خواند توقیع شاه
بن بختش آمد بر از اوج ماه
طلب کرد مردان کارآزمای
همان پهلوانان مشگل گشای
دلیران دلدار فولاد بر
همه غرق فولاد پا تا به سر
برآورده یکسر کمانها به زه
کله شان ز خود و قبا از زره
به خون عدو جانشان تشنه بود
بر اندامشان موی چون دشنه بود
همه تیغ هندی برآهیخته
همه زهر با شکر آمیخته
امارت بمهدی فرخنده داد
که صاحبدلی بود تفرش نژاد
مر او را در این خیل سردار کرد
رقم داد و او را سپهدار کرد
دگر یک جوانی همایون اثر
ز سر تا بپا زهر و نامش شکر
دلیران چو شیران در آن بوم بود
همان تفرشی طفل معصوم بود
بفرمود کاسبان بزین آورند
یکی شورش اندر زمین آورند
بمصداق و ذاکان میل ملوک
نوشتند فرمان به اهل بلوک
که باشند در خون این زن شریک
فرستند هر سو سوار و چریک
شتابان شدند آن دلیران چو برق
همه غرق پولاد پا تا بفرق
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۷ - فرستادن قاصد بداین برای احضار میرزا یحیی پسر حسن خان
وز آن سو فرستاد خان اجل
یکی قاصدی تند پا چون اجل
به داین به نزدیک یحیای راد
که ای برمکی رأی فرخ نژاد
برو زود در عرصه خانقاه
به همراه این پهلوانان بگاه
بیارای پنهان یکی لشگری
یکی شورش افکن به هر کشوری
سران سپه را سرافراز کن
بمردانگی جنگ را ساز کن
زد این ببر چند تن پهلوان
که باشند صاحبدل و نوجوان
پسر باش و کار پدر راست کن
پس آنگه زر و سیم درخواست کن
اگر فتح کردی در این کار زار
ببستی عدوی و گشادی حصار
همه رایگان نقد آنجا تراست
همه شایگان گنج یغما تراست
ترا باد صندوق و یخدان و فرش
نجوید کسی از تو تاودان و ارش
جوانمرد یحیای فرخنده بخت
از این مژده شد شاد و خندید سخت
طلب کرد آن پهلوانان گو
فرو خواند آن نوجوانان نو
دلیر قوی پنجه عبدالمجید
که گیتی چو او پهلوانی ندید
علی کوهی و عبدل و خانلرا
همان مهدی گرد جنگ آورا
پس آنگاه بخشید تشریفشان
ببستند اندر کمر کیفشان
یکی قاصدی تند پا چون اجل
به داین به نزدیک یحیای راد
که ای برمکی رأی فرخ نژاد
برو زود در عرصه خانقاه
به همراه این پهلوانان بگاه
بیارای پنهان یکی لشگری
یکی شورش افکن به هر کشوری
سران سپه را سرافراز کن
بمردانگی جنگ را ساز کن
زد این ببر چند تن پهلوان
که باشند صاحبدل و نوجوان
پسر باش و کار پدر راست کن
پس آنگه زر و سیم درخواست کن
اگر فتح کردی در این کار زار
ببستی عدوی و گشادی حصار
همه رایگان نقد آنجا تراست
همه شایگان گنج یغما تراست
ترا باد صندوق و یخدان و فرش
نجوید کسی از تو تاودان و ارش
جوانمرد یحیای فرخنده بخت
از این مژده شد شاد و خندید سخت
طلب کرد آن پهلوانان گو
فرو خواند آن نوجوانان نو
دلیر قوی پنجه عبدالمجید
که گیتی چو او پهلوانی ندید
علی کوهی و عبدل و خانلرا
همان مهدی گرد جنگ آورا
پس آنگاه بخشید تشریفشان
ببستند اندر کمر کیفشان
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۸ - حرکت کردن میرزایحیی با سپاه از داین به کشور خانقاه
بفرمود تا زین بر اسبان نهند
نوید بشارت بکیوان دهند
بر آرند چون باد پای از صطبل
نوازند شیپور و کوبند طبل
ز جوش نی و غرش کرنای
تو گفتی که گیتی در آمد ز جای
بدین گونه یکسر سوار آمدند
شتابان سوی کارزار آمدند
چو در خانقاه آمد از راه دور
بسان منوچهر در جنگ تور
سران سپه پیش باز آمدند
همان شامراد و ایاز آمدند
محمد اباخان اکبر رسید
محمد بیک ازراه دیگر رسید
سرافرازشان کرد یحیی به مال
کله داد و سرداری و رخت و شال
طلایه بدست محمد سپرد
که بودی جوان مرد و خون خوار و گرد
ایاز آمد اندر صف میمنه
چو شیری به جنگ اندرون گرسنه
همان مشهدی رفت در میسره
بفرمان او این سپه یکسره
علم را بدادند بر شامراد
که درجنگ بد چون ملک کوهزاد
نوید بشارت بکیوان دهند
بر آرند چون باد پای از صطبل
نوازند شیپور و کوبند طبل
ز جوش نی و غرش کرنای
تو گفتی که گیتی در آمد ز جای
بدین گونه یکسر سوار آمدند
شتابان سوی کارزار آمدند
چو در خانقاه آمد از راه دور
بسان منوچهر در جنگ تور
سران سپه پیش باز آمدند
همان شامراد و ایاز آمدند
محمد اباخان اکبر رسید
محمد بیک ازراه دیگر رسید
سرافرازشان کرد یحیی به مال
کله داد و سرداری و رخت و شال
طلایه بدست محمد سپرد
که بودی جوان مرد و خون خوار و گرد
ایاز آمد اندر صف میمنه
چو شیری به جنگ اندرون گرسنه
همان مشهدی رفت در میسره
بفرمان او این سپه یکسره
علم را بدادند بر شامراد
که درجنگ بد چون ملک کوهزاد
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۹ - خواستن میرزایحیی آقاخان بیک را از آدشته
و زان پس روان شد یکی تند مرد
به آدشته نزد آقاخان چو گرد
که ای سالها آب رخ ریخته
به یاری ما فتنه انگیخته
تو بودی که بودی هوادار ما
گه سختی اندر شدی یار ما
کنون گر جوان مرد و خون خواریا
همی چشم نیکی ز ما داریا
بباید که گر آب داری بدست
بریزی و جوشی چو پیلان مست
بیائی در این کشور از راه مهر
بپوشی ز جان گرانمایه چهر
بیاری جوانان آدشته را
بگیرید این بخت برگشته را
چو آخان بیک این داستان گوش کرد
رگ از خون غیرت پر از جوش کرد
بر آمد شتابنده مانند میغ
پی قصد دشمن بر آهیخت تیغ
ز آدشته آمد برون صبح گاه
به سختی فزون رفت در خانقاه
فرود آمد آنجا به صد آب و تاب
تهی کرد از پای سیمین رکاب
ز دیدار او شاد شد جانشان
بجوشید خونها به شریانشان
سپهبد باو داد فرماندهی
که بودش در این کارزار آگهی
به سرهنگی لشگر زورمند
سرافراز شد آن یل ارجمند
همه رایشان متفق شد برین
که چون خور بر آید ز چرخ برین
به فیروزی گنبد لاجورد
بپوشند گردان سلیح نبرد
بگردون بر آرند رایات را
بکوبند صحن خرابات را
بر آیند از خانقاه نخست
سوی خانقاه دوم تن درست
به نیرو نبرد دلیران کنند
بمردانگی جنگ شیران کنند
به آدشته نزد آقاخان چو گرد
که ای سالها آب رخ ریخته
به یاری ما فتنه انگیخته
تو بودی که بودی هوادار ما
گه سختی اندر شدی یار ما
کنون گر جوان مرد و خون خواریا
همی چشم نیکی ز ما داریا
بباید که گر آب داری بدست
بریزی و جوشی چو پیلان مست
بیائی در این کشور از راه مهر
بپوشی ز جان گرانمایه چهر
بیاری جوانان آدشته را
بگیرید این بخت برگشته را
چو آخان بیک این داستان گوش کرد
رگ از خون غیرت پر از جوش کرد
بر آمد شتابنده مانند میغ
پی قصد دشمن بر آهیخت تیغ
ز آدشته آمد برون صبح گاه
به سختی فزون رفت در خانقاه
فرود آمد آنجا به صد آب و تاب
تهی کرد از پای سیمین رکاب
ز دیدار او شاد شد جانشان
بجوشید خونها به شریانشان
سپهبد باو داد فرماندهی
که بودش در این کارزار آگهی
به سرهنگی لشگر زورمند
سرافراز شد آن یل ارجمند
همه رایشان متفق شد برین
که چون خور بر آید ز چرخ برین
به فیروزی گنبد لاجورد
بپوشند گردان سلیح نبرد
بگردون بر آرند رایات را
بکوبند صحن خرابات را
بر آیند از خانقاه نخست
سوی خانقاه دوم تن درست
به نیرو نبرد دلیران کنند
بمردانگی جنگ شیران کنند
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۱۰ - عزیمت سپاه و خبردادن فیض الله به بانوی خانقاه
سحرگاه چون اختر اورمزد
برون آمد از شبروی همچو دزد
خور افتاد چون عابدی زرد چهر
پی سجده در خانقاه سپهر
زمانه بر اندام سیارگان
بپوشید دیبای بازارگان
شه شرق ار که بر آهیخت تیغ
ستاره فروشد به تاریک میغ
به رخت نبرد اندر آمد گروه
خروشان چو دریا و جوشان چو کوه
دلیران به مردانگی تاختند
به قصد عدو تیغ کین آختند
یکی سفله پست بدگوهری
سخن چین و بدبخت و شوم اختری
که فیض اللهش نام منحوس بود
ز بانو در این عرصه جاسوس بود
چو دانست اوضاع دوشینه را
بینباشت زین داستان سینه را
شتابان در قلعه آمد چو باد
ندا زد که ای بانوی کج نهاد
برون آمد از شبروی همچو دزد
خور افتاد چون عابدی زرد چهر
پی سجده در خانقاه سپهر
زمانه بر اندام سیارگان
بپوشید دیبای بازارگان
شه شرق ار که بر آهیخت تیغ
ستاره فروشد به تاریک میغ
به رخت نبرد اندر آمد گروه
خروشان چو دریا و جوشان چو کوه
دلیران به مردانگی تاختند
به قصد عدو تیغ کین آختند
یکی سفله پست بدگوهری
سخن چین و بدبخت و شوم اختری
که فیض اللهش نام منحوس بود
ز بانو در این عرصه جاسوس بود
چو دانست اوضاع دوشینه را
بینباشت زین داستان سینه را
شتابان در قلعه آمد چو باد
ندا زد که ای بانوی کج نهاد